<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گیله مرد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@gilemard</link>
        <description>یک گیله مرد که که مهندس کامپیوتر است و با کلی دغدغه اجتماعی و سیاسی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:35:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>گیله مرد</title>
            <link>https://virgool.io/@gilemard</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اسباب‌بازی مشکی</title>
                <link>https://virgool.io/@gilemard/%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%B4%DA%A9%DB%8C-n58ix6edznvx</link>
                <description>از وقتی که یادم می‌‌آید، ماشین داشتیم. مامان می‌گوید وقتی که خواهرت به دنیا آمد، اول خانه خریدیم و بعد هم ماشین. انگار که عضو جدایی ناپذیر خانوادمان بود. اولین ماشینی که یادم می‌آید، یک پیکان زرد لیمویی بود با صندلی‌های قهوه‌ای. بعدترها یک پراید خریدیم؛ سبز یشمی متالیک. آن موقع، زمانی که هنوز پیکان سرور جاده‌ها بود، پراید خیلی جدید و شیک حساب می‌شد. یکی از همکلاسی‌هایمان که تازه پراید خریده‌ بودند، سر صبح که می‌آمد مدرسه، دنبال بهانه‌ای بود که ساعت را اعلام کند. برای اثبات دقیق بودنش می‌گفت: «از ساعت پراید نگاه کردم». پرایدش را هم کش‌دار می‌گفت که تاکید کرده‌باشد.بعدش اما مجبور شدیم برای خرید خانه جدید، پرایدمان را بفروشیم. کلاس چهارم بودم. وضعمان خوب نبود و حقوق بابا و مامان همه‌اش برای قسط وام و بدهی‌ها می‌رفت. اما بدون ماشین هم سخت بود، مخصوصاً که محل کار بابا شهر دیگر بود و رفتن بدون ماشینِ شخصی سخت‌تر.بالاخره بابا یک ماشین نو خرید؛ یک رنو ۵ سفید یخچالی. از آن‌ها که جا به‌جا رنگش رفته بود. قدیمی و داغان. بعد از مدتی بابا تصمیم گرفت که آن را رنگ کند. حالا جا به‌جا بتونه‌های صورتی هم روی ماشین بود. گل بود و به سبزه نیز آراسته شد. سوار آن می‌شدیم و داخل شهر می‌رفتیم. در شهری که آن‌قدر کوچک است که هر موقع بیرون بروی، چند تا آشنا حتماً ببینی؛ همان اصل لانه کبوتری. توی ماشین همش این‌ور و آن ور را نگاه می‌کردم که مبادا کسی از همکلاسی‌هایم ما را داخل ماشین ببیند. اوضاع آن موقع بحرانی می‌شد که در مرکز شهر، ماشین خاموش می‌شد و باید پیاده می‌شدیم تا ماشین را هل بدهیم؛ نور علی نور. کار بابا آن موقع شیفتی شده بود. بابا که همش ۵ بعد از ظهر به خانه می‌آمد، حالا صبح‌ها هم خانه بود و با رنوی وصله‌پینه‌دار می‌آمد دنبالمان. آن موقع که پراید داشتیم هیچ وقت دنبالمان نیامده بود. هر چقدر هم من و خواهرم می‌گفتیم که راه نزدیک است و پیاده می‌آییم، اصرار داشت که حتماً باید بیاید دنبالمان.با آن رنو مسافرت هم رفتیم. کاشان و اصفهان. عید بود. نزدیک باغ فین، ماشین خاموش شد. در ترافیک و شلوغی آن‌جا، حالا باید پیاده می‌شدیم و ماشین را هل می‌دادیم. البته باز جای شکرش باقی بود که آشنایی نبود تا ما را ببیند. یک سرباز آمد و ماشین‌ها را نگه داشت تا رنو را داخل یک کوچه خلوت هل بدهیم. داخل آن کوچه هم شش، هفت بار از جلو و عقب هلش دادیم تا بالاخره روشن شد و یکراست رفتیم به تعمیرگاه. هم باغ فین را ندیدیم و هم یک روز معطل ماشین شدیم.آن موقع‌ها سمند تازه آمده بود به بازار. من هم عاشقش شده بودم. ال‌ایکسش که چراغ‌های قشنگ‌تری داشت دلم را برده بود. حتی اسباب‌بازی‌اش را هم پیدا کردم؛ یک سمند ال‌ایکس مشکی قدرتی که درهایش هم باز می‌شد. کار به جایی رسیده بود که در شب‌های قدر تنها دعا و خواسته‌ام این بود که یک سمند بخریم. مامان می‌گفت این روزها می‌گذرند و یک روز ماشین بهتری می‌خریم. دایی علی آن موقع سمند خریده بود. وقتی که می‌دیدمش دلم می‌رفت. یک روز که آمده بود دم خانه‌مان، من و فاطمه را سوار کرد و کمی دور زدیم. مدام چشمم دنبال چیزهای جدیدش بود. صفحه کلید جلو که با آن در را باز و بسته می‌کردند، یا آن خانم که می‌گفت: «در خودرو باز است» یا «لطفا کمربندها را ببندید». آن طرح چوبی جلو داشبورد، آن کنسول وسط که دایی داخلش وسایل گذاشته بود. حسابی سر کیف آمدم.بالاخره سمند خریدیم؛ سمند ال‌ایکس نقره‌ای دوگانه‌سوز. اسب راهوار جاده‌ها، خودرو ملی. با همین سمند رانندگی یاد گرفتم، گواهینامه گرفتم. با همان سمند تا مدرسه رفتم و کنکور دادم. با آن تا تهران آمدیم و دانشگاه ثبت‌نام کردیم. با سمند تا بندرعباس و قشم رفتیم، مشهد و تبریز و لرستان رفتیم. با سمند به کوه و جنگل و دریا رفتیم. مدتی هم سمند دست عمو عبدالله بود. یک بار باهاشان تا تهران آمدم و بخشی از مسیر را رانندگی کردم. هنوز خوب بلد نبودم و پیش زن‌عمو و پسرعمو‌ها چقدر سختم بود رانندگی. بعد‌ترها چند بار دیگر هم با عمو این مسیر را رفتم؛ سوار ال‌نود آلبالویی‌اش. از تاریخ برایم می‌گفت. این پل‌ها زمان صفویه ساخته شد، آن کاروان‌سرا هم کنارش. رودبار مرکز تمدن مارلیک بوده و قزوین زمانی پایتخت.عمو دیگر نیست. کرونا گرفت و مرد. با تمام مهربانی‌هایش رفت. با خاطراتی که از بچگی ازش داشتیم. با بازی‌هایی که می‌کردیم. با خاطره کاردستی کلاس اول که با چوب برایم ساخته بود. از زمانی که بزرگ شدم، پیش کسی گریه نکرده بودم؛ اما آن روز که عمو جواد بغضش پشت تلفن شکست، بلند بلند زدم زیر گریه. پیش همسرم.سمند ما حالا دیگر پیر شده بود. ده سالی می‌شد که با ما بود. زمانی که ازدواج کردم و رفتم سر خانه و زندگی، بابا سمند را که دیگر ماشین دومش بود به من داد. ماشین را برداشتم و آمدم تهران. آن ماشین رویاهایم، حالا دیگر مال خودم شده بود. سوارش می‌شدم و هر روز از پردیس به تهران می‌رفتم سر کار. چند باری در جاده زمین‌گیرم کرد. هر بار هم کلی خرج. آخر سر از دستش عصبانی شدم، زدم به سیم آخر و گفتم باید بفروشیمش. گذاشتمش برای فروش اما بابا دلش نمی‌آمد این رخش پیر را بفروشد. آخر ماشین خودش را فروخت و پول ماشین نو من را داد. خودش دوباره سوار سمند شد. سمند پیر، بابا را هم چند بار گرفتار کرد تا راضی شود بفروشدش.آن سمند پیر هم فروخته شد. اسب راهوار، بالاخره زمین‌گیر شد و رفت.اما آن اسباب‌بازی مشکی را هنوز هم دارم. هر بار که نگاهش می‌کنم، یاد آن شب قدر و آرزوی رسیدن به یک سمند می‌افتم. یاد آن روزی می‌افتم که با عمو عبدالله در همان سمند نشسته بودم.</description>
                <category>گیله مرد</category>
                <author>گیله مرد</author>
                <pubDate>Wed, 12 Nov 2025 17:22:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرگز رهایمان مکن ایشی گورو!</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DA%A9%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B1%D9%88-lu3r6tmpgkfr</link>
                <description>هرگز رهایم مکن، سومین کتابی بود که از ایشی گورو می‌خواندم. مثل همه‌ی کتاب های ایشی‌گورو، باید تا وسط‌های داستان یا حتی تا یک سوم آخر کتاب صبر کنی. اما ضربه نهایی داستان همان اواخرش است. تمام رمان انگار فضاسازی است تا وقتی که نویسنده حرفش را بزند؛ البته که حرفش را نمی زند و تو خودت حرفش را می‌فهمی و آن فضاسازی و مقدمه، تو را به این نتیجه می‌رساند. یک مقدمه طولانی! هرگز ترکم نکن هم همین‌طور است. اوایلش گیج می‌شوی. کم کم چیزهایی می‌فهمی، وسط‌هایش شاید خسته هم بشوی اما چیزی وجود دارد که ادامه می‌دهی؛ اما در نهایت ضربه آخر را می‌خوری و می‌روی توی فکر. من اسم ایشی گورور را انسان‌نویس می‌گذارم. کسی که دغدغه‌ی انسان را دارد و روابطش. نگران است نسبت به آینده جهان و روابط انسان‌ها در این جهان. جهانی که علم‌زده است و اخلاق را فدای بقای خودش می‌کند. البته علم هم وسيله‌ی این کار است. در «هرگز رهایم مکن» و «کلارا و خورشید»، ایشی گورو شدیدا در مقابل جهان علم‌زده موضع می‌گیرد و نسبت به آن هشدار می‌دهد. دغدغه‌ها دقیقا مثل همدیگرند. انسانی که برای بقای خودش و عزیزانش، هرکاری می‌کند و البته ناموفق است.نحوه روایت داستان بسیار شبیه به بازمانده روز است. کسی از گذشته خودش می‌گوید و پراکنده دارد برای ما خاطره تعریف می‌کند، تا ما کم کم غم و درد نهفته در صحبت هایش را درک کنیم. اولش خوشحالیم و کم‌کم به غم نهفته در صحبت‌هایش پی می‌بریم. ایشی گورو استاد این گونه نوشتن است. ساده و سرراست اما پر مفهوم. در لابه‌لای کلمات و حرف‌ها به مفهوم و غم گوینده پی می‌بری و به فکر می‌افتی. جوری حرف می‌زند که اصلا حس نمی‌کنی ایشی گورو این را نوشته. در هرگز رهایم مکن گاهی شک می‌کردم که این را واقعا شاید یک زن نوشته است. اصلا و ابدا شبیه نوشته مردانه نبود و این رمان‌های ایشی‌گورو را جذاب می کند.با این حال به نظرم هرگز رهایم مکن، در زبان و روایت از بازمانده روز عقب‌تر است و از نظر عمق مفهومی از «غول مدفون». بعد از خواندن غول مدفون تا مدت‌ها در فکر بودم اما هرگز رهایم مکن زود فراموش شد. البته اثرش را گذاشت. شاید ترجمه و حال و هوای من هم در این مورد بی‌تاثیر نبوده باشد. اما من هنوز غول مدفون را به بقیه آثار ایشی‌گورو ترجیح می‌دهم.کازوئو ایشی گورو را دوست دارم، به خاطر نثر خوبش،‌ روایت فوق‌العاده‌اش و برای دغذغه‌هایش. دوست دارم مدام بنویسد و من هم کتاب‌هایش را بخوانم. به همین خاطر می‌گویم که هرگز رهایمان مکن ایشی‌گورو!</description>
                <category>گیله مرد</category>
                <author>گیله مرد</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jun 2023 11:40:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خون خورده، داستان نبرد خون و آب</title>
                <link>https://virgool.io/ketabam/%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D8%A8-ps1huoec2qdv</link>
                <description>خون خورده رمانی است پر از خون و خشونت. ایده‌ی رمان جالب است. دانشجویی که بر قبرها قرآن می‌خواند تا پول مهاجرتش را فراهم کند و هر قبری داستان خود را دارد. اما داستان اصلی کتاب، داستان ۵ برادر است. هرکدام در جایی از ایران و خاورمیانه مردند. در داستان به شهرهای مختلف و زمان‌های مختلف می‌رویم و با شخصیت‌های مختلفی آشنا می‌شویم. در دل تاریخ سفر می‌کنیم و با داستان‌های جنگ و خون آشنا می‌شویم.اولش خون است، آخرش اما آب است. نبرد خون و آب.مرگ و زندگی.جنگ و صلح. یزدانی خرم می‌خواهد زندگی را از دل مرگ بیرون بکشاند و در نهایت این زندگی است که پیروز می‌شود.زبان رمان جذاب و روان است و داستان‌ها هم هرکدام جذابند. روایت مرگ انسان‌ها و جنگ‌هاشان. در بستر تاریخ و در گستره‌ی خاورمیانه. داستان این خاک که خون خورده است و می‌خورد.اما شخصیت‌ها در بی‌معنی‌ترین شکل ممکن می‌میرند. در بدترین و غیر منتظره‌ترین شکل آن. حتی یاران چمران هم. هیچ کدامشان هدفی متعالی ندارد. جنگی بدون روح و بدون اعتقاد است انگار. گویی نویسنده اعتقادات و دین‌ را عامل جنگ‌ها و مرگ‌ها می‌داند. رمان یک وحدتی بین ادیان را متصور می‌شود همانطور که در تمام داستان کلیسا هست، صابئین هستند . اما دین نیست. شاید تصور من این باشد اما ردپای اعتقاد جز در شکل منفی آن، در کتاب کم است.  این ایده هست که اگر از تعصبات دینی کم شود، می‌شود کنار هم خوش بود.یزدانی خرم یک ژورنالیست است و این در کتاب مشخص است. مخالف مرگ بر آمریکا و موافق مرگ بر روسیه است. گاهی می‌خواهد اطلاعات خودش را به رخ بکشد.گاهی ‌اعتقاداتش را عیان می‌کند با کنایه و گاهی هم شخصیت‌های مورد علاقه‌اش را نام می‌برد.در نهایت...در یک کلام، خون خورده رمانی جذاب با فضایی جدید و متفاوت است. خوش‌خوان است اما توصیف خشونت در آن زیاد است و بخش هایی از تاریخ را هم بیان می‌کند. خواندنش لذت بخش و آموزنده است.</description>
                <category>گیله مرد</category>
                <author>گیله مرد</author>
                <pubDate>Tue, 30 Mar 2021 21:12:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نا</title>
                <link>https://virgool.io/ketabam/%D9%86%D8%A7-hwxp0b3rveqz</link>
                <description>فقط اسمش را شنیده بودم. تا بعدها که فلسفتنا و اقتصادنایش را دیدم. فهمیدم انسان بزرگی بوده است. اقتصادنایش همیشه برایم جالب بود. دوست داشتم بخوانمش. یک بار هم از کتابخانه گرفتم و آوردم که عید بخوانم. اما نشد که نشد. البته یکی دوتا جزوه خلاصه ازش خواندم. می‌دانستم که خواهری دارد به اسم بنت‌الهدی. کتاب‌های او را هم دیده بودم. بر بلندای مکه. می‌دانستم هر دو را صدام شهید کرده. می‌دانستم امام موسی هم پسر عمویشان بوده. بعدترها فهمیدم که در مورد قانون اساسی جمهوری اسلامی هم نظر داده. این‌ها همه‌ی اطلاعات من از شهید صدر بود. تا اینکه چند وقت پیش، «نا» را دیدم. از مریم برادران و در مورد شهید صدر. مریم برادران را که دیدم، یاد «ر» افتادم و لذتی که از خواندنش برده بودم. قلم خوبی داشت. زندگی رسول حیدری را خوب گفته بود. با اینکه از داستان‌های کوتاه روایتی در مورد دیگران خیلی خوشم نمی‌آید، اما «ر» برایم جذاب بود. پس شک نداشتم که «نا» هم باید جذاب باشد. گشتم و دیدم طاقچه داردش. مثل روال این روزهایم که نه می‌شود به کتابفروشی رفت و  نه می‌شود کتاب چاپی خرید، دس که قیمت کتاب‌ها که سر به فلک می‌کشد. من بودم و گوشی و کتاب‌هایم. از صفحه‌ی کوچکش، به دنیای کتاب‌هایم وصل می‌شدم. دیگر به این عدت کرده‌ام. خریدمش، بدون درنگ.مریم برادران در مقدمه، توضیحاتی در مورد کتاب می‌دهد. از چیزهایی که خوانده و کسانی که با آن‌ها صحبت کرده است. قلمش هنوز جذاب است.کتاب در مورد زندگی محمدباقر صدر است. کسی که شاید بتوان گفت که یکی از نوابغ قرن بود. در ۱۳ سالگی «فدک در تاریخ» را نوشت. استادش گفته بود که از ۱۴ سالگی اجتهادش مسلم بوده. قبل از آن‌‌که به بلوغ برسد. زندگی‌اش پر از تلاش و تحقیق بود. پر از دغدغه. دغدغه برای جامعه، برای دین، برای اسلام. کسی که همیشه در حال مطالعه و تفکر بود. می‌گفت محمد باقر صدر ۱۰ درصد مطالعه می‌کند و ۹۰ درصد می‌اندیشد. می گفت: بیشتر از آن‌چه می‌خوانید، فکر کنید. اگر به صرفِ خواندن عادت کنید، در بین متن‌ها و سطرها محدود می‌شوید. آن وقت نوآور نمی‌شوید.می گفت: اگر بپرسی چند ساعت مطالعه می‌کنی، می‌گویم بین هشت تا ده ساعت. اما اگر بپرسی چند ساعت با کتاب هستی، جوابم این است که تا وقتی بیداریم و خوابم نرفته باشد با کتاب هم‌نشینم. وقتی در خیابان قدم می‌زنم، به موضوعی فکر می‌کنم تا حل شود. زمانی که با قصاب حرف می‌زنم، در ذهنم مسئله‌ای است که قصد دارم حلش کنم. کنار سفره که می‌نشینم تا غذایی بخورم، سوالی برای حل شدن در ذهنم می‌چرخد. بنابراین من مدام با کتاب هستم؛ کتاب با من زندگی می‌کند و من با کتاب زندگی می‌کنم.کسی که دغدغه‌اش عرضه‌ی دین برای دنیای امروز ما و کارکرد آن برای جامعه‌ی ما بود. می‌خواست مایی بشویم که همه چیز جامعه ما بر اساس دین و سخن خدا باشد. جامعه‌ای که به سوی خدا می‌رود. برای این ما شدن جنگید. همراه با پسرعمویش امام موسی که در لبنان بود. همراه با امام خمینی که در ایران توانست انقلاب کند. هرچقدر که این انقلاب برای محمد باقر الهام بخش و امیدوار کننده بود، برای صدام خطرناک. همین بود که خانه‌شان را محاصره کردند. همین بود که بهشان غذا و آب نمی‌دادند. و آخر هم محمدباقر و آمنه را شهید کردند.کتاب فقط زندگی محمد‌باقر و فراز و نشیب‌هایش را می‌گوید. زندگی‌ای که برای ما شگفتی آور است. زندگی‌ای که فقط برای خدا و رضایت او بود. اما از نظریاتش چیز زیادی در کتاب نیست. کتاب برای شروع آشنایی با شهید محمدباقر صدر، کتاب خوبی است. مختصر است و مفید. اما هنوز راه زیادی مانده تا این شهید و متفکربزرگ شناخته شود. این‌که نظریات پیاده شود، بماند برای بعدها. راه طولانی و دوری است این راه.</description>
                <category>گیله مرد</category>
                <author>گیله مرد</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 09:53:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخابات آمریکا و ما</title>
                <link>https://virgool.io/@gilemard/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D8%A7-r1ilujxni2xs</link>
                <description>در این مدت همه نگاه‌ها و خبر‌ها به انتخابات آمریکا بود. انتخابات پر جنجالی که ابعاد بین المللی آن بسیار گسترده بود. شاید به خاطر شخص ترامپ که شخصیتی جنجالی در این سال ها اشت. اما چرا انتخابات آمریکا برای ما و مردم جهان مهم است؟ چرا باید تغییر یک رئیس جمهور در آمریکا، اینقدر در زندگی مردم جهان اثر‌گذار باشد؟ شاید یکی از مهم‌ترین دلایل آن، دخالت آمریکا در امور تمام کشورهای جهان است. سیستم آمریکایی به گونه‌ای طراحی شده‌است که در تمام دنیا دخالت کند. وضعیت دلار، که پول مبادلاتی جهانی شده‌است. سازمان مللی که در آمریکاست. یا حتی برای ساخت دارو هم نیاز به گرفتن مجوز از آمریکاست. دنیایی که ما داریم، مستعمره‌ی آمریکا شده‌است و مردمی که می‌خواند زیر بار سلطه آمریکا باشند. در واقع مردم آمریکا، برای کل مردم دنیا تصمیم گیری می‌کنند.با این وجود، فرقی ندارد که چه کسی برند انتخابات آمریکا باشد. تا زمانی که آمریکا در امور مردم دنیا دخالت نکند، تا زمانی که کشورهای دنیا مستقل نشوند، هیچ تغییری در حال مردم دنیا ایجاد نمی‌شود. دنیای آزاد دنیایی است که هر کشوری استقلال خودش را به دست بیاورد و هیچ فرهنگی دنبال هضم کردن سایر فرهنگ ها نباشد.آمریکا تا زمانی که این خوی فرعونی خودش را دارد، باید با او مبارزه کرد نه برای ایران، بلکه به خاطر همه‌ی دنیا. چه بایدن باشد چه ترامپ باشد یا هرکس دیگری، لبخند زدن به آمریکا اشتباه است. به خاطر مردم دنیا.</description>
                <category>گیله مرد</category>
                <author>گیله مرد</author>
                <pubDate>Tue, 10 Nov 2020 11:04:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازمانده روز، رمانی عجیب اما دوست داشتنی</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-bigzlzx4jczn</link>
                <description>بازمانده روز کتاب عجیبی است. اوایل کتاب، کمی خسته کننده است اما کم کم که با شخصیت اصلی آشنا می شویم، کتاب جذاب تر می شود تا جایی که جدایی از آن سخت است.یکی از ویژگی های کتاب، زبان خاص راوی داستان است که کتاب را برای انگلیسی زبان ها جذاب می کند و این جذابیت برای ترجمه فارسی شاید چندان معنا نداشته باشد. شاید مثال قریب به ذهن آن، رمان بی کتابی باشد که زبان آن یکی از نقاط قوت رمان است اما در ترجمه به زبان دیگر، شاید نتوان آن جذابیت های زبان فارسی را منتقل کرد. بازمانده روز، روی انگلیسی این ماجراست. واژگان و زبان خاصی که مختص به فضای ارباب و رعیتی انگلستان، قبل از جنگ جهانی دوم است، پاشنه آشیل رمان است. مترجم سعی بسیاری کرده تا زبان خاص آن را باز سازی کند که توضیح مفصلی هم در ابتدای کتاب درباره ی شیوه کارش داده است و توانسته تا حدود زیادی فضای داستان و زبان آن را به خوبی منتقل کند.خود داستان اما عجیب تر است. داستان پیش خدمتی که نشانه ی تشخص و برتر بودن یک پیش خدمت را در آن می بیند که هیچ گاه از لباس خود(نقش پیش خدمتی) بیرون نیاید مگر در حالت تنهایی مطلق. این تلاش بی اندازه برای تشخص، تا آنجا پیش می رود که راوی داستان، هنگام مرگ پدر خود، از لباسش بیرون نمی آید و در برابر احساسات خود مقاومت می کند و این را افتخاری برای پیشینه‌ی پیش خدمتی خود و تشخص لازم برای این مقام می داند. یا در برابر عشق خود به سرخدمتکار خانه، هیچ گونه ابراز احساساتی نمی کند. حتی زمانی که با هم تنها هستند و حتی زمانی که داستان را برای ما روایت می کند. و این عشق را تنها از بین صحبت‌های راوی باید فهمید، چرا که ابراز این عشق، دور از تشخص پیش خدمتی است.تمام تلاش راوی، جلب رضایت ارباب است و غیر. گویی او به دنیا آمده است تا به اربابانش خدمت کند و حق هیچ کار دیگری جز خدمت به ارباب ندارد.داستان در مورد جنگ جهانی و تلاش های عده ای برای نزدیکی به آلمان و هیتلر هم صحبت می کند. که این تلاش ها نافرجام می مانند و جنگ جهانی دوم رخ می دهد.صحافی کتاب، جنس کاغذ ها و طرح جلد هم جذابیت کتاب را افزایش داده است و باعث می شود تا به خواندن کتاب ترغیب شویم.در ادامه بخش هایی از کتاب را می خوانیم:پدرم را می دیدیم که کنار آن چهار پله سنگی ایستاده و غرق فکر بود دیدیم که آهسته ار پله‌ها بالا رفت.بالا که رسید برگشت و کمی تندتر پایین آمد.یک بار دیگر برگشت و چند ثانیه‌ای بی حرکت ایستاد و توی بحر پله‌های جلو پایش فرو رفت.با احتیاط از پله‌ها بالا رفت. راهش را ادامه داد تا نزدیک ساختمان تابستانی رسید، آهسته برگشت و همان طور چشمش را به زمین دوخته بود... انگار که امیدوار بود جواهری را که آنجا از دستش افتاده بود پیداکند‍‍‍ما پول نداریم، ولی چه عیبی دارد ما عشق داریم غیر از عشق چه می‌خواهیم ما همدیگر را داریم انسان در زندگی همین را می خواهد.</description>
                <category>گیله مرد</category>
                <author>گیله مرد</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jul 2020 20:56:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وضعیت بی عاری</title>
                <link>https://virgool.io/ketabam/%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-dnn4ezwhxeu1</link>
                <description>نمایشگاه کتاب پارسال بود، سال ۹۸. از غرفه ی شهرستان ادب دیدن کردم. خانم فروشنده، چند کتاب را معرفی کرد و شروع کرد به تعریف از کتاب ها. یکی از کتاب ها هم وضعیت بی عاری بود. گفت ایشون هم نویسنده کتاب هستند و حامد جلالی را که کنارش بود نشانم داد. مردی با قد نسبا بلند و ریش هایی خیلی بلند! نشسته بود و با افراد غرفه و بازدیدکنندگان صحبت می کرد و شوخی. با او صحبت کردم و از کتاب خودش گفت و با شوخی که بیا و ببر این را، شاید اصلا توقیفش کردند تا سال بعد. خانم فروشنده هم تایید کرد. با دوستم چند کتابی را که می‌خواستیم، انتخاب کردیم. دلم نیامد که کتابش را نخرم. بیشتر از خودش خوشم آمده بود تا موضوع کتابش. کتاب را خریدم و دادم که امضایش کند.تقدیمش کرد به من، نوشت با آرزوی شادی.کتاب را دوست داشتم بخوانم اما فرصتش پیش نیامد تا اینکه در جشنواره جلال، شایسته تقدیر شد. کمی بعد هم به عنوان کتاب سال انتخاب شد. بیشتر مشتاق شدم که بخوانمش.بازهم فرصت نشد، تا اینکه هفته قبل شروع کردم به خواندن کتاب.طرح جلد جذاب وضعیت بی عاریوضعیتی به نام بی عاریکتاب، عاشقانه ایست در خوزستانِ زمان انقلاب و جنگ. عشق یک دختر مسلمان اهوازی به پسری از دین مندائی. در طول داستان، با دین مندائی آشنا می شویم و با فرهنگ و زبان خوزستان خو می‌گیریم. توصیفات و گفت و گو ها آنقدر جذاب و خوب نوشته شده اند که ما را به کوچه های اهواز و آبادان می برد. با مردم اهواز زندگی می‌کنیم، با مندائیان زندگی می‌کنیم و از نزدیک با آن‌ها رو‌به‌رو می‌شویم و با شخصیت ها همذات پنداری می‌کنیم.رمان شامل ایدئولوژی و جهان بینی نویسنده است. نویسنده در طول داستان، ما را با ایده‌ی خود و نوع نگاهش به دین ، انقلاب ، جنگ و عشق آشنا می‌کند و  ضربه هایی به مخاطب می‌زند تا کمی بیشتر فکر کند. نویسنده از تعصب ها و سنت های غلط شکایت می کند، از بی عاری شکایت می کند و قهرمان های داستان، از یک وضعیت بی عاری، به یک وضعیت فعال و جنگ جو تبدیل می شوند. نویسنده، معتقد است که همه ادیان یکی هستند و در خدمت انسان. از نقاط قوت داستان،زبان خوب و شخصیت پردازی های مناسب است. داستان از زبان راویان مختلفی روایت می شود. هر کدام از شخصیت ها، با زبان خودش، خودش را می شناساند و مخاطب می تواند با آنها به راحتی ارتباط بگیرد. البته برخی از شخصبت ها هم خوب از کار در نیامده اند و شاید هم در داستان اضافی اند. اما اغلب شخصیت ها و تیپ هایشان، واقعی و جذابند.رمان روایت جذاب و پر کششی دارد و قالب روایت داستان به گونه ایست که به سختی می توان از کتاب جدا شد. حتی بعد از خواندن کتاب، نمی توان از فکر آن بیرون آمد.‍‍‍‍مهمترین نقطه ضعف داستان، نوع رابطه ی دو شخصیت اصلی داستان است که در جایی به رابطه ای نا مشروع می‌انجامد و نویسنده، فضا را حتی مقدس هم می کند. در داستانی که از دین می گوید و فضایی که داستان دارد، این نکته، بسیار گل درشت و منفی به نظر می آید. حتی یکی از شخصیت های داستان از این کار ابراز پشیمانی  نمی کند.بی پروایی نویسنده در بیان صحنه های عاشقانه و بعضا جنسی، موجب شده است که کتاب برای هر رده سنی مناسب نباشد! ولی صحنه های عاشقانه آن در فضای متعصبانه و قبیله ای که در داستان توصیف می شود، جذاب است.در کل وضعیت بی عاری کتابی است که شما را به شدت با خود درگیر می کند و البته کمی به فکر وادار می کند.</description>
                <category>گیله مرد</category>
                <author>گیله مرد</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2020 20:17:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیونگ یانگ، فقط نیم دانگ</title>
                <link>https://virgool.io/ketabam/%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D9%86%DA%AF-%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF-suzh3qypu5f4</link>
                <description>نیم دانگ پیونگ یانگکره شمالی، کشوری که همواره اسمش جنجالی راز آلود بوده است. آنچه که در کره شمالی می گذرد، برای بسیاری از مردم جذاب است و این جذابیت برای انسان ایرانی،دوچندان می شود، چرا که بسیاری از اوقات، اسم این دو کشور با هم برده می شود و با هم مقایسه می شوند.چه از نظر مبارزه با آمریکا،چه از نظر موشک ،چه از نظر تحریم های جهانی و چه از نظر فضای بسته و عدم آزادی های مدنی . این موارد،به علاوه شرایط خاص ورود به این کشور، سفر به کره شمالی را برای نویسنده یا مستند ساز، جذاب می کند. کتاب ها و مستند های زیادی هم در رابطه با کره وجود دارد، اما همه ی  آن ها در یک قالب خاص و از خروجی کشور های دشمن با کره شمالی و از زبان فراریان از کره است. مانند صحبت های ایرانیان پناهنده به جاهای دیگر، که انگار همه تعهد دارند علیه کشورشان صحبت کنند. این بدبینی من راجع به فضای غالب رسانه ای دنیا، من را از دیدن و خواندن آثاری درباره کره شمالی دور نگه می داشت تا اینکه کتاب نیم دانگ پیونگ یانگ امیرخانی را دیدم. این بار به امید اینکه شاید از یک زاویه درست تر بتوانم در مورد کره شمالی بدانم، کتاب را سفارش دادم.کتاب، شامل سفرنامه ی امیرخانی به کره شمالیست، آن هم نه یکبار که دو بار. ما در این کتاب با یک سفرنامه ی تمام عیار رو به رو نیستیم. کتاب فقط به اطلاعات مکانی و شرح سفر نمی پردازد. امیرخانی در بین سفرنامه اش، نظرات خود را هم درباره ی مسائلی که دنبالشان تا کره شمالی رفته، نوشته است. امیرخانی که در این سفر دنبال پاسخ هایی برای پرسش های خود و مخاطب ایرانی است، تحلیل های خودش را هم وارد کتاب کرده است. در سفر اول که یک سفر رسمی و سیاسی است، بیشتر روایت رسمی حزب حاکم را از کره شمالی می بینیم. اما در سفر دوم، امیرخانی سعی می کند تا از انسان کره شمالی روایت کند که این بر جذابیت کتاب اضافه می کند.متن امیرحانی، همان شیوه ی نوشتاری قبلی است اما با افزودن حاشیه های سفر و موقعیت های طنزی که با همراهان رقم خورده است، داستان جذابی را روایت کند. شما با او و همسفرانش، راهی کره شمالی می شوید و با آنها همراه می شوید و البته از نظرات کارشناسی جناب امیرخانی بهره مند می شوید.امیرخانی اعتراف می کند که سفر هایش به کره شمالی جذاب نبوده است. اما کتابی که نوشته است، جذابیت های خاص خودش را دارد.در این کتاب، از روابط انسانی، از شیوه حکومت و از تحریم ها می خوانیم، اما در نهایت، پرسش های زیادی است که نه تنها پاسخی برایشان نیافتیم، بلکه پرسش هایی به قبلی ها اضافه شده است.</description>
                <category>گیله مرد</category>
                <author>گیله مرد</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2020 17:56:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نادر ابراهیمی</title>
                <link>https://virgool.io/ketabam/%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C-krgdfaalityl</link>
                <description> کتاب برجاده های آبی سرخ نادر را شروع کرده ام به خواندن، مقل همه ی کتاب های نادر عالی است. سوالی که ذهنم را درگیر کرده، این است که چرا در دوران راهنمایی و دبیرستان، در تاریخ ادبیات، اثری از نادر ابراهیمی و آثارش نبود؟ یعنی نادر خوش قلم و خوش بیان، با حدود 100 اثر، هیچ جایی در تاریخ ادبیات این کشور نداشته است؟امروز شروع کردم به جست و جو در اینترنت از نادر. از مصاحبه های همسرش خواندم، سایت های مختلف را خواندم. از اینکه نادر قبل انقلاب با بعد آن تفاوت دارد، از اینکه نادر بعد انقلاب از قبلش اظهار پشیمانی کرده،از اینکه ساواک دستگیرش کرده و زندانی شده، از زندگی ساده اش خواندم. از اینکه نادر سریال آتش بدون دود را ساخته، از اینکه نادر سه دیدار را از روی اعتقادش نوشته و نه برای پول و دلخوشی بقیه. از این خواندم که نادر معتقد بود که برای اهل کتاب می نویسد، نه برای اهل قلم. از دعوای روشنفکران با نادر خواندم و چیز های دیگر. اما هنوز جواب سوالم را نگرفتم، چرا نادر اینقدر نا آشنا برای ما بوده است و چرا به جامعه معرفی نشده است؟ این نادر خوش قلمِ خوش بیانِ دوست داشتنیِ عاشق پیشه ی دغدغه مند!</description>
                <category>گیله مرد</category>
                <author>گیله مرد</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2019 00:01:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دانشجو را تبریک نگویید</title>
                <link>https://virgool.io/@gilemard/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AF-hje7u7luiiqr</link>
                <description> روز دانشجو، سالگرد شهادت سه دانشجوی دانشگاه تهران است که در عتراض به ورود نیکسون به ایران، تجمع کردند و شهید شدند. از آن روز، 16 آذر، روز دانشجو نام گرفت و جنبش دانشجویی سردمدار مبارزه با ظلم شد و دانشجو موذن جامعه شد.جنبش دانشجویی، از ابتدا با درد و دغدغه نسبت به سیاست و جامعه شکل گرفت. اما حالا، روز دانشجو، شده است شیرینی دادن و یک مناظره ی زرد سیاسی برگزار کردن و بعضا جشن شعر و آواز برای گرامی داشت روز دانشجو. باید از خودمان بپرسیم که براستی در شرایط امروز کشور و دنیا، چه نقشی در قبال پیشرفت کشور و جامعه و در سطح کلان تر ، برای پیشرفت زندگی و فکر بشر کرده ایم؟ دانشجویی که تمام دغدغه اش شده است خوراک و پوشاک و ارتباط بی حد و مرز با جنس مخالف، آیا می تواند برای جامعه نقش موثری ایفا کند؟دانشگاهی که شده است کانال انتقال دانشجویان به خارج از کشور، برای کشور و مردمش می تواند مفید باشد؟ کافی اشت که به دغدغه ها و صحبت های اساتید و دانشجویان در دانشگاه ها نگاهی بیاندازیم، نه تنها صحبتی از دغدغه های اجتماعی نیست، بلکه صرفا دغدغه ی مقاله های بی مصرف برای رفتن به دنیایی آزاد و راحت است. اوج بی دغدغه گی و بی خبری از جامعه. دانشجویی که روزی ضد سلطه و استبداد بود و در این راه شهید می داد، هر روز بی صبرانه منتظر است که به آن دنیای استبدادی برسد و برای خودش نان و نوایی درست کند. آری دیگر روز دانشجو را تبریک نگوییم. دانشجویی که بی درد است، دانشجویی که درد جامعه را نمی فهمد، دانشجویی که با ظلم مهربان است، دانشجویی که با استبداد مشکلی ندارد، دانشجویی که مبارزه نمی کند، اینگونه دانشجو بودن، تبریکی ندارد.</description>
                <category>گیله مرد</category>
                <author>گیله مرد</author>
                <pubDate>Fri, 07 Dec 2018 11:41:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پس از پنجاه سال</title>
                <link>https://virgool.io/ketabam/%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-pqivz5mskl5i</link>
                <description>پس از پنجاه سال، کتابی پژوهشی است در باب علل و عوامل حادثه عاشورا. شهیدی، یافتن علت این حادثه را در بررسی تمام تاریخ 50 ساله پس از فوت پیامبر تا حادثه عاشورا می داند. بنابراین به بررسی عوامل و اتفاقات سیاسی،فرهنگی، اجتماعی و سیاسی روزگار پس از مرگ پیامبر می پردازد تا بتواند حادثه ی عاشورا را تحلیل نماید. تحلیلی که با وسواس زیاد از دل منابع تاریخی در می آید و در بستر زمانه خود می نشیند و با حوادث آن روزگاران انطباق میابد. پژوهشی که سعی دارد تا به دور از تعصبات دینی و مذهبی به واقعه عاشورا بپردازد.</description>
                <category>گیله مرد</category>
                <author>گیله مرد</author>
                <pubDate>Thu, 27 Sep 2018 18:21:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منطقه آزاد ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@gilemard/%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-lvtugzxj4de9</link>
                <description>چند وقت است که مسئله مناطق آزاد و دلایل به وجود آمدن آنها فکرم را مشغول کرده است. دیروز که به منطقه آزاد انزلی رفتم، تصمیم گرفتم تا کمی در مورد این مناطق بیشتر بخوان که خلاصه ای را اینجا می نویسم.تاریخچه شکل گیریبعد از جنگ جهانی دوم، کشورهای درگیر جنگ، از لحاظ اقتصادی به شدت در فشار بودند. کارخانه ها نمیتوانستند کالا تولید و صادر کنند. در این راستا، ایرلند قانون جدیدی تصویب کرد که بسیار خطرناک و ماجراجویانه به نظر می رسید: ایجاد مناطق صنعتی که در آن ها حق گمرک و مالیات از شرکت ها و کارخانه های آن منطقه گرفته نمی شد. بنابراین انبار های کارخانه ها از مواد اولیه پر شد و صادرات رونق چشم گیری پیدا کرد.این ایده به سرعت جهانی شد و کشور های زیادی آن را پیاده سازی کردند. به این مناطق، منطقه آزاد گفته می شد.مناطق آزاد در ایرانپس از جنگ هشت ساله ایران و عراق، دولت سازندگی که به دنبال ترمیم کشور  و بازسازی اقتصادی ایران بود، ایده مناطق آزاد را عملی کرد و منطقه آزاد کیش شکل گرفت.بعد از آن هم در نقاط مختلف کشور، مناطق آزاد تجاری اقتصادی شکل گرفت و در حال حاضر 7 منطقه تجاری در کشور وجود دارد. اخیرا هم طرحی در مجلس شکل گرفت که مناطق آزاد در کشور دوبرابر شود.همانطور که در بالا گفته شد، مناطق آزاد شکل گرفتند تا کار تولید و صادرات رونق بگیرد و کارخانه ها بدون پرداخت مالیات، بتوانند راحت تر به کار تولید بپردازند. اما آنچه که عملا از مناطق آزاد در ایران دیده شده است، صرفا واردات و گردشگری است. در واقع مناطق آزاد شده اند دروازه واردات به کشور و کالاهای قاچاقی که به صورت رسمی وارد کشور می شوند. کالاهای بدون گمرک وارد مناطق آزاد می شوند و به جای فروش تکی در خود مناطق آزاد، بعضا به صورت کلی از این مناطق خارج می شوند و در بقیه نقاط کشور به فروش می رسند و این یعنی قاچاق رسمی کالا. گسترش مناطق آزادآنچه که از مناطق آزاد در ذهن مردم شکل گرفته است، رفت و آمد با ماشین های لوکس و مراکز خریدی است که کالاهای لوکس و با کیفیت خارجی را با قیمتی ارزان تر از جاهای دیگر به فروش می رسانند. همین ذهنیت کیش زده! مردم از مناطق آزاد، باعث شده است که نمایندگان شهرستان ها به دنبال ایجاد مناطق آزاد در شهر ها و استان های خود باشند و این را حق مردم خود بدانند، تا از این طریق رزومه ای برای خود دست و پا کنند. بعضا هم از اینکه &quot;چرا فلان شهر دارد و ما نداریم&quot;،استفاده می کنند و می گویند که حق ما خورده شده است.  از طرف دیگر، یکی از وعده های دولت ها به مناطق محروم و استان های مختلف، همواره ایجاد مناطق آزاد بوده است. در واقع دولت ها به جای رونق بخشی به مناطق محروم و توسعه اقتصادی، راه حل ساده تری را اتخاذ می کنند و آن ایجاد منطقه آزاد است، تا در اقع مردم مناطق محروم را ساکت کنند و بگویند برایتان کاری کرده ایم و بروید با ماشین های لوکس تان حال کنید!!مسئله این است که مناطق محروم، به ماشین لوکس و مراکز خرید نیاز ندارد، بلکه به توسعه نیاز دارد و این مناطق آزاد، دردی از مردم آن مناطق دوا نمی کند و تنها به نفع عده ای پول دار و مرفع است.در بهترین حالت، مردم منطقه می شوند کارگر سرمایه گذاران و واردات چی هایی که از این مناطق سود های کلان به جیب می زنند.بررسی یک مثالدر منطقه آزاد انزلی، اخیرا آکواریومی ساخته شده است که بزرگترین آکواریوم کشور نام گرفته است. این آکواریوم، با سرمایه گذاری 30 میلیون یورویی خارجی ساخته شده است. یعنی سرمایه گذار خارجی، بدون پرداخت مالیات، این آکواریوم را در ایران ساخته است. سودی هم که از آن حاصل می شود، به سرمایه گذار خارجی می رسد. یعنی عملا مقدار زیادی سرمایه که از طریق گردشگری به وجود می آید، دارد از کشور خارج  می شود، بدون اینکه چیزی به ایران برسد. تفاوتی هم با پول هایی که صرف سفر به ترکیه می شود نمی کند. تنها چند کارگر ایرانی که برای آن فرد سرمایه گذار ترکیه ای کار می کند، به شغل و در آمد می رسند و هیچ تولید ثروتی برای کشور ندارد.بزرگترین آکواریوم ایران در منطقه آزاد انزلیهمین طور بسیاری از فروشگاه های موجود در این منطقه، متعلق به چینی هاست. مغازه دار های چینی که بدون هزینه گمرک، جنس چینی وارد می کنند و می فروشند و مالیاتی هم به دولت ایران نمی دهند.جمع بندیمناطق آزاد، امروزه در ایران تنها درگاه واردات به کشور شده اند که فایده ای برای کشور ندارند. تنها مناطق گردشگری هستند که توریست ها را به امید خرید کالاهای خارجی، جذب می کنند،که نه تنها  فایده ی اقتصادی برای مردم منطقه ندارد، حاصلی هم برای کشور و اقتصاد آن ندارد. به نظر می رسد که باید در ایجاد و مدیریت مناطق آزاد، فکر های جدی صورت بگیرد. مناطق آزادی که در مناطق محروم و بدون زیرساخت های لازم ایجاد می شوند، نمی توانند کمکی به تولید و صادرات کشور بکنند و بالاجبار باید به واردات بپردازند.</description>
                <category>گیله مرد</category>
                <author>گیله مرد</author>
                <pubDate>Sat, 11 Aug 2018 19:45:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بسم الله</title>
                <link>https://virgool.io/@gilemard/%D8%A8%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-loxskjyudz6q</link>
                <description>دوست دارم بنویسماز هرچیزی و از هر کجاهر چیزی که فکرم رو مشغول می کنهاز سیاست، اجتماع، کامپیوتر، علم، دانشگاه، فقر، غنا، از کتاب هایی که می خونم، از فیلم هایی که می بینم، از فکر هایی که می کنم.بنویسم نتا شاید کمی خالی بشم. فکرم راحت بشه. آروم تر بشم.نمیدونم اینجا چجوریه! امتحان می کنیم تا ببینیم چی پیش میادبسم الله</description>
                <category>گیله مرد</category>
                <author>گیله مرد</author>
                <pubDate>Sat, 11 Aug 2018 14:24:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>