<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ???</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@girl_bad</link>
        <description>یک نویسنده هیچوقت یک شخصیت ندارد زیرا یک نویسنده خودش را در شخصیت‌های داستانش می‌بیند و به دنبال کشف خودش هست. پس تو نمی‌توانی بگویی که یک نویسنده را شناختی زیرا تو هنوز او را کشف نکرده‌ای</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 10:35:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2223197/avatar/7EgisD.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>???</title>
            <link>https://virgool.io/@girl_bad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به سوی شهادت قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@girl_bad/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-vnlbgabhhtg0</link>
                <description> به سوی شهادت قسمت چهارمدرمانده به سمت خانه حرکت کردم که با شنیدن صدای شمسی‌ خانم از حرکت ایستادم وگوش‌هایم را تیز کردم:-آره پسر من هم به این پادگان رفته! دارند پسر‌ها را زیر بال و پر خودشون می‌گیرن تا برای جنگ آماده بشن.فکری به سرعت از ذهنم گذشت. با ذوق بالا و پایین پریدم و به سمت خانه دویدم. وقتی به خانه رسیدم سلام کوتاهی به مادر کردم و به سمت اتاقم هجوم بردم. شناسنامه حسین را از کمد در آوردم و صلواتی برایش فرستادم. وقتی سال‌های پیش شناسنامه را مخفی کردم هیچوقت فکر این را هم نمی‌کردم که این چنین از او استفاده کنم. در اتاق را قفل کردم و موهایم را با قیچی کوتاه کردم و با غم به موهای بلندم که حالا چیزی از او باقی نمانده بود نگاه کردم. بغضم گرفته بود و اشک‌هایم از چشمانم پایین می‌ریخت. سرم را روی بالش گذاشتم و آرام تظاهر به خوابیدن کردم. بعد مدتی چمدان را آماده کردم و شناسنامه‌ی حسین را درونش گذاشتم. پاورچین -پاورچین از اتاق بیرون رفتم اما نرسیده به در پاهایم سست شد و اشک‌هایم جلوی دیده‌ام را گرفت. دلم اندکی برای مادرم تنگ می‌شد. با تردید به سمتش رفتم و به چهره‌ی زیبایش خیره شدم. بوسه‌ای خشک بر روی سرش زدم و از خانه بیرون آمدم. قلبم آرام و قرار نداشت، با بدبختی ماشین گرفتم و به سمت پادگان رفتم.  از همان بچگی صدایم همانند حسین کلفت بود و حالت دخترانه‌ای نداشت. وقتی به پادگان رسیدم شناسنامه‌ی حسین را برداشتم و بهشان نشان دادم و بعد چندین سوال بالاخره مرا رها کردند. اولش خیالم آسوده بود که کارهای خاصی نباید انجام بدم اما.‌.‌. با تمرین‌هایی که قرار بود انجام بدیم برای من بسیار سخت بود و جسته ی ریزم به درد این کارها نمی‌خورد بعضی مواقع کم می‌اوردم اما به یاد پدرم تسلیم نمی‌شدم. بچه‌ها تشویقم می‌کردند و با این کار  عطشم برای شهادت بیشتر می شد‌.سخنی از نویسنده:بچه‌ها ببخشید که نبودم مشکلی پیش اومده بود سعی می‌کنم امروز به سدی شهادت رو تمام کنم منتطر نظراتتون هستم.یش-شسمسی</description>
                <category>???</category>
                <author>???</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2023 18:43:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سوی شهادت قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@girl_bad/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-rph9nrgmlmoh</link>
                <description>راهی را که آمده بودم را برگشتم. ولی وقتی به اتاقم رسیدم فکر عمیق به سرم افتاد. توی تصمیمم تردد داشتم! همان‌طور که طول و عرض اتاق را طی می‌کردم نگاهم به قاب عکس پدرم افتاد که با لبخند به من چشم دوخته بود. یک حسی به من می‌گفت کاری که می‌خواهم بکنم درست است. یک طرف دلم کارم را تائید می‌کرد و طرف دیگر سازی دیگری می‌زد. با دیدن ساعت به سمت تخت‌ خوابم رفتم تا کمی بخوابم و همه چیز را به سرنوشت بسپرم.***-باباییبرگشت و با دیدن من لبخندش جون گرفت، اشک در چشمانم حلقه زد‌ بابا با دیدن اشک‌هایم با لبخند گفت:-گریه نکن دخترم! من همیشه کنارت هستم. کاری که می‌خوای بکنی را انجام بده به خاندان پیامبر و حضرت فاطمه (س) قسم  که کارت درسته! به حضرت علی (ع) تکیه کن و بدان خا همیشه همراهت هست.به سمتش دویدم ولی انگار هر قدمی که من برمی‌داشتم پدرم فرسنگ‌ها از من دور می‌شد.ناگهان از خواب پریدم، نمی‌توانستم اتفاق‌های که می‌افتد را هضم کنم، سریع به سمت قرآن رفتم و استخاره‌ای برای نیتم گرفتم. با دیدن استخاره لبخندی روی لبم آمر و با یاد حرف‌های پدرم لبخندم عمق گرفت. جواب استخاره این بود که تو این کار تعلل نکنم که خیر است و انجامش صواب دارد. در تصمیمم مصمم شدم. باید می‌رفتم تا حضرت فاطمه (س) که الگوی تمام مسلمانان بود خوشنود شود من می‌رفتم تا فدا شوم بلکه بعد از من افراد زیادی در امان باشند. البته گفتن حرف هایی که می‌زدم راحت بود اما عمل کردم به آن‌ها سخت، خب من وقتی این حرف را زدم اصلا به این جاش فکر نکردم که من نمی‌توانم به عنوان یک دختر وارد میدان بشم. البته من موقعی این را فهمیدم که به هر دری زدم تا جایی مرا قبول کنند اما حرفشان یک کلمه بود [نه]!سخنی از نویسنده:امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرید. خوشحال میشم نظرتون رو درباره داستان کوتاه به سوی شهادت بدونم لطفا توی کامنت‌ها بهم بگید نظرتون چیه؟</description>
                <category>???</category>
                <author>???</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 22:34:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سوی شهادت قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@girl_bad/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-o6jnsbgrf8x2</link>
                <description>معلم با تمسخر به من خیره شد و با خشم گفت:-پس بدر توهم جزو همون خائن‌های کشور بوده که به کشور خودش خیانت کرد. حیفه که این انگل‌ها تو جامعه...نمی‌دونم چی حسی بود که من رو وادار کرد که بلد بشم و باصدای محکمی از پدرم دفاع کنم.-پدر من خائن نیست! توی گوشت فرو بکن پدر من با افتخار برای وطنش جنگید و شهید شد.پشت سرم هم و طوطی‌وار این جملات را تکرار می‌کردم. بچه‌ها با حیرت به صورت من زل زده بودند معلم با خشم و عصبانیت سمت من آمر و دستش را بالا برد و سیلی محکمی به من زد که به طرف زمین پرتاب شدم.قلبم شکست، بابا کجایی که به دردونه‌ات زینب سیلی می‌زنند. اون سیلی باعث شد ایمان من قوی‌تر بشه و من تبدیل به یک انسان دیگر بشوم. از فردای آن روز دیگر مدرسه نرفتم. به جای مدرسه رفتن پای کتاب‌های پدرم نشستم تا بدانم کسی که پدرم می‌پرستیدش چه کسی بود؟ پدرم به حضرت علی (ع) ارادت بیشتری نسبت به بقیه امام‌ها داشت برای همین اسم دختر حضرت علی (ع) را روی من گذاشت تا همانند او صبور و شجاع باشم و اسم حسین را روی برادرم تا او مثل امام حسین شجاع و دلیر! به یاد پدر و برادرم چشمانم از قطره‌های زلال اشک پر شد. برادرم دوسال پیش به خاطر سرطان به سوی آسمان پر کشید. حالا که فکر می‌کنم خداوند پدرم را هم از من و مادرم گرفت. با حس تشنگی بلند شدم و به طرف اشپزخانه رفتم تا کمی آب بخورم اما با صدای شنیدن گریه‌های مادرم از حرکت ایستادم و لبخند تلخی زدم. دیگر از غم سیراب شدم بودم پس چه نیازی به آب بود که سیرابم کند.سخنی از نویسنده:دوستان اگر مشکلی در قسمت‌ها بود خوشحال میشم که به من توی کامنت‌ها بنویسین. امیدوارم خوشتون اومده باشه و ادامه ی این داستان رودنبال کنین.</description>
                <category>???</category>
                <author>???</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 18:32:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سوی شهادت قسمت اول| فاطمه کاردان</title>
                <link>https://virgool.io/@girl_bad/%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA-kiajdqd7hykl</link>
                <description>دل شکسته درد دارد اما...قسمت اولباگریه قاب عکس را به سینه‌ام فشردم. نمی‌توانستم چیزی را که با چشمانم می‌دیدم باور کنم. اشک‌هایم گوله-گوله بر روی گونه هایم روانه می‌شد. مگر می‌شد از آن پیکر استوار فقط یک دست سهم من و مادرم باشد؟ چرا بین این همه آدم بابای من شهید شد؟ مادرم بر سر و صورت خود چنگ می‌زد و دست پدرم را می‌بوسید. یک گوشه نشسته بودم و به انگشتر پدرم که روی طاقچه بود خیره شده بودم. آرام از سرجایم بلند شدم و انگشتر را از روی طاقچه برداشتم، تنها یادگاری من از پدرم همین انگشتر عقیقش بود که برایم مانده بود که نام الله بر رویش می‌درخشید. قطره اشکی از چشمانم بر روی انگشتر چکید. نمی‌دانم چقدر به انگشتر خیره شده بودم که وقتی مادرم با بغض صدایم زو تازه به خودم آمدم و انگشتر را توی جیبم قرار دادم. - زینب دخترم برو کمی استراحت کن. چشم‌‌هات خشک نشد انقدر به در بسته زل زدی؟باصدای مادرم بدون هیچ حرفی به سوی اتاقم رفتم هنوز نمی‌توانستم اتفاقی که افتاده را هضم کنم.***سرکلاس اصلا حالم خوب نبود، امروز تمام وجودم را می‌خواستند توی قبر کوچیکی بزارند که حتی اندازه‌ی اتاق پدرم هم نبود. امروز روی پدرم خاک‌‌هایی از جنس غم می‌ریختند و من باید به خاطر قوانین مدرسه نمی‌توانستم این صحنه‌ی غم انگیز رو ببینم.با صدای معلم سرم را بالا گرفتم.-زینب اصلا به درس گوش میدی؟یکی از بچه‌ها ته کلاس داد زد: -خانم زینب دیروز پدرش شهید شده به خاطر همین...معلم- ساکت!سرم رو با شرمندگی پایین انداختم، می‌دونستم که اگر بابای شهید داشته باشی چقدر جرم بزرگی است. مامانم همیشه بهم گوش زد می‌کرد که هیچوقت انقلاب و اسلام را قبول نداشته باشم. اما پدرم به حرف‌های مادرم گوش نمی‌داد با تمام عشقی که به مادرم داشت بازم به خاطر حضرت علی هیچوقت دین اسلام را کنار نذاشت.معلم با تمسخر رو به من گفت:سخنی از طرف نویسنده:دوستان این داستان برای سال 1357 هستش یعنی اینکه الان ماداخل داستان توی دورانی هستیم که حکومت شاه از بین نرفته.امیدوارم خوشتون بیاد.</description>
                <category>???</category>
                <author>???</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 11:05:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سوی شهادت</title>
                <link>https://virgool.io/@girl_bad/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA-prlnozk7bqnq</link>
                <description>مقدمه:قدم‌هایت را آرام بردار. یک قدم دو قدم سه قدم... صدای تپش‌های قلبت را می‌شنوی؟ نترس و قدم‌هایت رو محکم‌تر بردار. روزگار خودش می‌دانست که تو رو در این راه گذاشت پس درنگ نکن.</description>
                <category>???</category>
                <author>???</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 10:19:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>