<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گیسو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@gisu</link>
        <description>برای نوشتن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 18:36:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1686913/avatar/raUAuA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گیسو</title>
            <link>https://virgool.io/@gisu</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نارنجی</title>
                <link>https://virgool.io/@gisu/%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-v9es1993gqez</link>
                <description>تنگ غروب و دلم گرفته. پنجره اتاق رو به خیابون‌ه و نشستم به آسمون نگاه میکنم. آسمون مثل لیوانی که سه مایع با رنگ‌های مختلف توش ریختن و هر کدوم روی دیگری قرار گرفتن. خاکستری، نارنجی و سفید.دستی از سر مهر به روی موهام میکشه و میگه کوچولو شما چه رنگی دوست داری. همیشه دوست داشتم به جای دستی از مهر دستی از فروردین یا اردیبهشت به سرم بکشن. اردیبهشت قشنگه، گل هست، هوا مرطوب و نرم‌ه. میخوام بهش بگم بزرگ شدم و الان دیگه چهل سالم شده که چشمام میفته به آینه، یه آینه که درون آدمها رو نشون میده. تو آینه که نگاه میکنم یه پسر ده ساله رو میبینم، با موهای بور و چشم‌های عسلی.به طرفش برمیگردم و میگم نارنجی غروب خورشید. من عاشق رنگ غروبم. گرم، مهربون و جاری. میگه فقط همین. میگم آره. میگه ولی من همیشه فکر میکردم چون من رو تو غروب دیدی عاشق نارنجی شدی. میگم من!؟ عاشق تو!؟میبینم سینه به سینه‌م ایستاده. موهای بلند مشکی، ابرو‌های کمون و لب آرایش شده به لبخندی سرخ. گرمای نفس‌ش به صورتم می‌خوره، بوی نسترن می‌ده. تحریک کننده، تازه و عاشق.شهوت بوسیدنش به تنم می‌پیچه و شرم به چشمهام چنگ میزنه، مثل پسری چهارده سال‌ه. بهش میگم من خجالت میکشم میشه عقب‌تر بایستی من خجالت می‌کشم. میگه خجالت چرا!؟ چشماتو باز کن.چشم‌هامو باز می‌کنم، بابا از تو خونه صدا میکنه و میگه دیگه چهارده سالتون شده و باید بیشتر به فکر درس‌هاتون باشید. بیاید سر درس‌تون و کمتر برید تو کوچه دنبال توپ بدوید. میزنم زیر توپ و فریاد میکشم گلللللل. بازی تموم میشه و بر میگردم خونه. دیگه یادم نیست آخرین بار کی گل زدم.زیر گوشم میگه؛ گل، حشیش، بنگ. یه جوون که سی سال‌‌‌ه به نظر میرسه، ولی مواد اینقدر با مشت زده تو صورتش که داغون شده، له، مثل یه ماشین مدل روزه چپی. میگم گل آفتاب‌گردون داری!؟ یا گل یاس!؟ میگه تو از من اوضاعت خرابتره، از کجا میگیری. میگم از نارنجی غروب، نگاه کن، مستت میکنه.بوی یاس توی حیاط پیچیده، از روزی که یاس رو کاشتیم، توی بهار، عطرش حیات رو برامون به ارمغان آورد. یه روز صدام کرد گفت بیا ببین برات چی آوردم. حدودا بیست سال‌ه بودم، گلدون رو پشتش گرفته بود و دیده نمی‌شد. گفت حدس بزن، منم که بیقرار دیدن بودم شروع کردم به گفتن هر چی به ذهنم رسید؛ دوچرخه، موتور، موبایل،…. بعد که گلدون رو بیرون آورد اول خورد تو ذوقم. انگار یکی با مشت زده باشه تو صورتم. چشمام اول باز شد و بعد با ناامیدی به سمت زمین چرخید. گفتی بیا این گل رو بکاریم که هر وقت نبودم، عطرش من رو یادت بیاره. با هم شروع کردیم به کاشتن. نمی‌دونم کی بود فقط می‌دونم حالا هر صفحه از کتاب تاریخ رو ورق بزنی بوی یاس می‌پیچه تو حال و هوای زندگی.نشستی تو نقاشی گل آفتابگردون کشیدی، گل چرخیده به سمت خورشید که داره غروب میکنه، میگی این گل تویی. طلایی، خجالتی، گرم.نشستم و داستان می‌نویسم، از بوی یاس تو حیاط که عطرش از روز ازل تا ابد زندگی عطرآگین کرده. یاس تویی، معطر، حیات‌بخش، مهربون.</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 15:09:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیزم‌شکن</title>
                <link>https://virgool.io/@gisu/%D9%87%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D9%86-lw8klhldb5nu</link>
                <description>در اعماق جنگل جایی میان درختان بلند کلبه‌ای چوبی قرار گرفته‌است. از چشم پرنده‌هایی که بر فراز جنگل پرواز می‌کنند این کلبه شبیه قلبی در وجود پیکری چوبی است. در بهار درختان با مرزی سبز آسمان و زمین را جدا می‌کنند و حالا زمستان رسیده و خبری از مرز سبز نیست.جنگل از درختان، صنوبر، راش و توسکا پوشیده شده و درختان در تلاش برای ربودن نور خورشید قد برافراشته‌اند و گویی سربازان لشکر‌هایی هستند که می‌خواهند قلمرو بیشتری از آسمان را از آن خود کنند و غنیمت این قلمروگشایی نور بیشتر است.تضاد حضور کلبه چوبی در دل جنگل مانند حضور زنی با موها و تنی بدون حجاب در خیابان شهری در خاورمیانه است. زنی زیبا با چهره‌ای شرقی که جبر جغرافیا اجازه خودنمایی به او را نمی‌دهد زیرا بودن او می‌تواند سرنوشت یک ملت را سیاه و علت نزول عذاب الهی شود، گویی خدا در آسمان منتظر نشسته که در این منطقه زنی گناهی کرده و او آن امت را غرق در عقوبت گناه کند. همین‌قدر پوچ.برف به آرامی شروع به باریدن کرده‌است. آرام، نرم و سرد. زمین و درختان پوشیده از برف شده‌اند و پیراهنی سفید به تن جنگل کرده‌اند. سکوت جنگل را در بر گرفته و صدایی به گوش نمی‌رسد. تنها گاهی صدای ناله‌ای از هیزم‌ به گوش می‌رسد که با هر ضربه ناله‌ای خفه سر می‌دهد. هیزم‌شکنی تنها در کلبه زندگی می‌کند و روزگارش را با شکستن هیزم سر می‌کند. هیزم‌شکن مردی چهل پنجاه سال‌ه با کلاهی پشمی به سر و ریش و سبیل بلند است. فصل زمستان‌ست و فصل اوج کار او، ولی او توان کار کردن ندارد. با نگاهی به ظاهر او می‌بینیم که ظاهرش کمتر از سن واقعی‌اش را نشان می‌دهد و توان فیزیکی و ظاهر جسمش سالم و جوان‌تر از هم‌سن و سالانش به ظاهر می‌رسد. اولین سوالی که به ذهن هر بیننده‌ای می‌رسد این‌است که او تنها در این گوشه دور افتاده به دور از تمدن و علت خستگی و ملال او چیست.در چنین موقعیتی هر انسانی شروع به حدس زدن و کنجکاوی در علت‌ها و معلول‌ها می‌کند. اینکه علت حضور او در این جنگل چیست!؟ او می‌تواند شکست در عشقی نافرجام را تجربه کرده باشد، یا به دنبال ورشکستگی و برای فرار از طلبکاران و یا برای تجربه‌ی زندگی عارفانه به این زندگی روی آورده باشد.اما ممکن است کل این موقعیت نمادی باشد از زندگی بشری. تنهایی. ملال. پوچی.قصه از جایی شروع شد که اونن نوشته را خوندم. نوشته بود فرض کنید که مردید و دارید اطرافیانتان رو نگاه می‌کنید. چی می‌بینید!؟از نوشته، خوندنش و تصور موقعیت تنم به لرزه افتاد، گویی باد سرد زمستونی‌ به دور تک درختی پیچیده و به دمی برگ‌های سبزش به رنگ زرد در اومدن و بعد به زمین فرو ریختند.دیدم که چند صباحی در غم نبودم سوختند. رفته رفته این غم کم شد و روزی ناپدید شد. فراموشم نکردند ولی نبودم بعد از مدتی عادی شد، مثل انسانی که یک کلیه‌ش رو از دست داده، ولی با یک کلیه هم به زندگی ادامه می‌ده. سخت ولی ممکن.از این روند زندگی بدون خودم هم غمگین بودم و هم خوشحال. غمگین چون متوجه شدم نبودم تاثیری روی دنیا و زندگی بقیه نداره و خوشحال چون دیدم نبودم تاثیری روی دنیا و زندگی بقیه نداره. در حقیقت دیدم که دلیل خوشحالی و غمم مشابه‌ و دنیا و زندگی بعد از من هم ادامه داره.پس تصمیم گرفتم به اینجا بیام و تجربه بعد از مرگم رو قبلش داشته باشم.</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2025 09:51:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گندم</title>
                <link>https://virgool.io/@gisu/%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%85-c2vkpeahhupz</link>
                <description>ازش پرسید روز رو بیشتر دوست داری یا شب. گفت روز رو چون خورشید تو آسمون‌ه و نورش دنیا رو روشن می‌کنه و شب رو چون نور وجودت تاریکی‌ها رو از بین می‌بره. خندید و نور دنیا رو روشن کرد، نور سفید، نور سفیدی که هر کسی آرزو دوست داشت بختش به سفیدی‌ه اون باشه و هر مادری وقتی می‌خواست برای فرزندش دعا کنه می‌گفت بخت‌ت به سفیدی نور.بلند شد. خواب بود و حالا روز شده بود و خورشید تو آسمون. نور زردش دنیا رو روشن و گرم کرده بود.تو گوشش گفت زمستون رو دوست ندارم. آسمون ابری‌ه و تاریک، و هوا هم سرده. به روش خندید و در آغوشش کشید. نور پاشید تو فضای اتاق و گرمای تنش سرمای زمستون رو فراری داد، مثل پادزهری که اثر سم رو از بین ببره.سرش رو که بالا برد، دید مثل همیشه تنها تو اتاق نشسته و دیوارهای اتاق مثل فشار شب اول قبر تنش رو  در برگفتن و می‌خواد از این فشار بترکه.گفت من چای رو تلخ می‌خورم ولی تلخی چای کام‌م رو تلخ کرده. مثل تلخی بعد سیگار یا خماری بعد مشروب، این تلخی رو دوست ندارم. لبخند زد و درآغوشش کشید، نور بیرون ریخت و دنیا گرم شد، بعد به آرومی لب‌هاش رو بوسید. تلخی کام‌ش محو شد عین بهار که برف‌ دشت رو محو می‌کنه. کامش شیرین شد، شیرین، عسل. انگار که یه زنبور ملکه توی دهانش لونه کرده باشه. شیرین.گفت دلم که تنگ میشه، از روزگار که خسته می‌شم دوست دارم از این شهر به یه گندم‌زار برم. یه گندمزار رو توی خواب‌هام دیدم که هر وقت خسته‌م یاد اون خواب و اون گندمزار می‌افتم و می‌تونم دوباره به زندگی برگردم و ادامه بدم. اون گندمزار شده سپر جنگ این روزگارم.چشم‌هاشو که باز کرد، گندم‌زار اون تو بود، گندم‌زار طلایی. وسعت گندم‌زار تا ته دنیا بود. هر چی نگاه می‌کرد تموم نمی‌شد. طلایی، وسیع و عمیق. شیرین. شیرین. اسمش رو گذاشت گندم؛ نور، گرم، شیرین.زمستون اومد و رفت. دیگه نبود که براش از تاریکی، سرما یا تلخی بگه و اون همه‌ی اینا رو فراری بده. فقط گاهی میاد تو خوابش. صداش می‌کنه گندم. سر بر‌می‌گردونه، با موج  زلف‌های سیاه‌ش دور می‌شه. دور می‌شه و سیاهی زلف‌هاش به آسمون شب می‌ریزه و دنیا رو سیاه می‌کنه.</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2024 14:41:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاس</title>
                <link>https://virgool.io/@gisu/%DB%8C%D8%A7%D8%B3-icdztmnfadpa</link>
                <description>پیراهن‌ش رو پوشید. پیراهنی سفید با گل‌های ریز سرخ و آستین‌های کوتاه که تا سر شانه‌هایش بود. روی زانوهایش نشسته بود و دامن پیراهن روی زمین پهن شده بود. چین کمر پیراهن دامنه‌ی کوهی در زمستان را به ذهن متبادر می‌کرد که برف سفید پوش‌ش کرده و نقطه به نقطه کبک‌ها سر در دامانش دارند. ایستاد و برف دامنه کوه را تکاند و گل‌های ریز سرخ دامن‌ش خودنمایی کردن. بوی یاس به فضای اتاق پیچید. گل‌ها لاله بودن ولی برای اینکه خودشون رو روی پیراهن جا بدن کوچیک شده بودن ولی عطر یاس ‌می‌دادند یا شاید عطر تن زن بود که به عطر یاس شبیه بود.نگاهش به دامنه کوه افتاد، گله‌‌ی آهو یله و آزاد تو کمرگاه کوه جست و خیز و بازی می‌کردن. قوس کمر امن‌ترین نقطه‌ی هستی بود، به قوس کمر پناه می‌بردی دست هیچ کسی بهت نمی‌رسید. آهوان از کمر گاه کوه به سمت قله رمیدند و لحظه به لحظه به قله نز‌دیک‌تر شدند. هر چی سر گردوند آهوها رو ندید. تا چشمش به چشم گیسو افتاد، گله‌ی آهوان درون‌ش بودند و حول دو قرص چشمه‌ی آبی یله داده و استراحت می‌کردند.پرسید اسمت چیه!؟ گفتم گیسو، ولی یاس صدام می‌کنن. پدرم، پسر می‌خواست، اما من که به دنیا اومدم، شب یلدا بود و چشم و ابرو و موی من به سیاهی و بلندای شب یلدا، پس شدم گیسو. مامان چند روز بعد از تولدم مرد و نتونست بعد از من پسری بیاره، پس یاس صدام کردن. برای همین شب یلدا که می‌شه از تنم بوی یاس پخش می‌شه.نزدیک یلدا که میشه، عروس آسمون لباسی از جنس پنبه سیاه می‌پوشه و امتداد تور لباسش سفیده که سرتاسر زمین رو می‌پوشونه. من رو یاد مامان می‌ندازه، بابا میگه تنش همیشه بوی یاس می‌داد و من این عطر رو از تن اون به ارث بردم، ولی حیف که فقط نزدیک یلدا که میشه این عطر از تنم بلند میشه و غم نبود مامان رو بیشتر از هر زمانی یاد من میاره. این‌ها رو گفت و به دامنه کوه دوید. پاییز بود و برگ زرد و نارنجی درختان افرا و نارون تمام دشت را گرفته بود. گل‌های پیراهنش پژمرده بود و سر خم کرده بود. دوید و دوید تا هم‌رنگ برگ‌ها شد.طوفان شد و باد زیر برگ‌ها می‌زد و از سمتی به سمت دیگر دشت پروازشون می‌داد، مثل دسته‌ی کبوتر حرم که تو گرگ و میش غروب گربه‌ای بهشون بزنه و از ترس شکار شدن پرواز کنن و بعد دیگه به خاطر تاریکی حرم رو پیدا نکن و برن و تو آسمون گم بشن.باد برگ‌ها رو برد و یاس زمستون به دامنه کوه دوید.دیگه نه کبکی بود نه آهویی.اون یلدا هزار سال طول کشید و می‌گفتن خورشید رفته تو آسمونا دنبال‌ گیسو بگرده. در به در تو آسمونها گشت و گیسو پیدا نشد که نشد. یه شب که از خستگی خوابش برده بود، تو خواب گیسو رو دید که پیراهن سفید گل‌دارش رو پوشید و غمگین تو دامن کوه نشسته و منتظر گله‌ی آهوها و کبک‌هاست. چشم‌ش که به خورشید افتاد دست بلند کرد و برای خورشید دست تکون داد. خورشید که اومد برای گیسو دست بلند کنه از خواب بیدار شد و دید که کل آسمون رو ابر سیاه پوشونده و هزار سال‌ه که اون کوه رو برف گرفته و دیگه هیچ آهو و کبکی اونجا زندگی نمی‌کنه. صبح که شد به اون کوه رفت و اون‌جا رو روشن کرد و برف‌ها شروع کردن به آب شدن، انگار برف جن بود و خورشید بسم‌الله. خورشید هر روز صبح بیدار می‌شد و به دامنه کوه سر می‌زد تا شاید گیسو برگشته باشه و بتونه دوباره ببیندش. یواش یواش برف‌ها شروع کردن به آب شدن، جای پای گیسو روی زمین شروع کرد به شکافتن و این شکاف طرحی از لبخند رو به خودش گرفت. کار خورشید قبل از رقص تو آسمون شده بود سر زدن به دامنه خندان و بعد شروع به رقصیدن تو آسمون می‌کرد. دیدن دامنه خندان وضو بود و رقصیدن تو آسمون نماز. نزدیک بهار بود که خورشید مثل هر روز به دامنه خندان رفته بود که دید بوته‌ای شروع به جوونه زدن کرده. بوته‌ی یاس.با رسیدن بهار بوته بزرگ شده بوده، بوته‌ای با شاخه‌های سرخ بلند و غرق در گلهای سفید. عطر گیسو در دامان کوه پیچیده بود و کبک‌ها و آهوان را چون کبوتران جلد به حریم امن خود کشانده و پناه داد.</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2024 13:27:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#پرداخت_مستقیم_پیمان</title>
                <link>https://virgool.io/@gisu/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%DB%8C%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-ojgdrgjmgeyn</link>
                <description>اسمم‌ پیمان‌ه. همه چیز از جر و بحث و اختلاف سلیقه من با پدرم شروع شد. قدیما که نسل عوض می‌شد بهش می‌گفتن شکاف نسل‌‌ها و ضخامت این شکاف تا سال‌ها و تا نسل‌ها به اندازه‌ی یه ضخامت یه مو بود که تازه بعضی موقع باید با میکروسکوپ نگاه می‌کردی تا متوجه این شکاف بشی. تا اینکه نوبت ما شد، ما یعنی پدرم و من. بابا همیشه می‌گفت من جلوی بابا پام رو هم دراز نمی‌کنم اما الان شما….اون نمی‌دید که زمونه عوض شده و حالا همه چی شده مدرن و دیجیتال. مردم دیگه حوصله وقت گذاشتن و تو ترافیک موندن برای انجام کارهاشون رو ندارن. هنوز دوست داشت که مردم به صورت سنتی کارشون رو انجام بدن و حالا زمونه برای مردم شده مثل یه جنگ دائمی، جنگ با ترافیک، آلودگی هوا، گرونی و اگه از این جنگ‌ها جون سالم به در ببرن یه بیماری مثل کرونا میاد سراغشون. پس مردم کسی رو می‌خوان که تو این شرایط کنارشون باشه.کار و کسب بابا کساد شده بود و دیگه کمتر کسی برای انجام کارهاش حضوری میومد پیش بابا، برای پول گرفتن، پرداخت یا حتی واریز. تازه به همه‌ی اون موارد باید خطر دزدی رو هم اضافه می‌کردی، کلی وقت میذاشتن میومدن پیش بابا و همین که از پیش‌ش می‌رفتن، یه از خدا بی‌خبری پیدا می‌شد و تو شلوغی جیب‌شون رو می‌زد.اون شکافی که بهتون گفتم به‌واسطه پیشرفت تکنولوژی و دیجیتال شدن دنیا دیگه از شکاف گذشته و شده پارگی. انگار که چند صد سال بین نسل بابا و من فاصله بوده. پس من دست به کار شدم. من حکم اون خیاطی رو داشتم که این پارگی رو دوخت و این دو نسل رو به هم نزدیک کرد. سعی کردم کمک کنم که مردم کمتر نیاز داشته باشن که برای کارهای جزیی از خونه بیرون برن و از آلودگی و ترافیک در امان باشن. همچنین با من سرعت و امنیت کارها بالا میره و ریسک دزدی و کیف قاپی به صفر می‌رسه. من مثل دست سوم مردم هستم که کمک می‌کنم کارهای پرداخت و واریز به راحتی و سریع‌تر انجام بشه.من #پرداخت_مستقیم_پیمان هستم.</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2024 15:26:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرهاد کوه‌شکن</title>
                <link>https://virgool.io/@gisu/%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%86-n4a6gphiklz7</link>
                <description>غروب روزی پاییزی‌ست. ساعتی از رفتن خورشید از آسمان گذشته و نور نارنجی خورشید آسمان را پوشانده است. رفته رفته باد لحافی سفید و پنبه‌گون را به همراه می‌آورد و  روی آسمان می‌کشد. شب شده و رفته رفته سیاهی شب و ابرهای تیره آسمان و زمین را در خود فرو می‌برند. سیاهی شب، چون لشکری از دشمن به دل شهر می‌زند و انسان‌ها از خیابان‌ها به خانه‌هایشان پناه می‌برند. با آمدن شب، سرما هم‌ می‌آید و خیابان جولانگاه سیاهی شب، سرمای پاییز و باران است. باران به آهستگی، چون زمزمه دعای زیر لب مادربزرگی پیر در گوش کوچه و خیابان پیچیده و لطافت هوا چون لبخند نوه‌ای است که صدای دعای مادربزرگش را  شنیده که برای او دعا می‌خواند.بیرون از خانه، سر چهار راه زیر نور تیر چراغ مردی چهل سال‌ه ایستاده. چتری بسته به دست و سیگاری روشن به لب. باران می‌بارد و سر تا پایش را خیس کرده. هوای خیابان را مهی سفید پوشانده، گویی دود سیگار مرد چون روحی در تن شهر رسوخ کرده و آن را تسخیر کرده. هر نخ سیگار دردی ناگفتنی است که مرد آن را در خود دفن کرده و دود سیگار فریادی خاموش است. دردها روی هم ریخته و چون سلول‌های سرطانی در سرتاسر تن شهر پخش شده‌اند.مرد همین چند ساعت قبل به دنیا آمده و از بطن کتابی چند صد سال‌ه بیرون جهید. به دستانش که نگاه می‌کنی پینه‌ها را می‌بینی که چون رد تنه درختی بریده شده نشان از سن و سالش دارد. پینه‌ها رد کندن کوه است. بیستون.در قصه برای مرهم گذاشتن بر درد عشق، کلنگی برمی‌داشت، به دل کوه می‌زد و می‌کند، هر ضربه به دل کوه مرهمی بود بر دل خودش، حال که از دنیای قصه مهاجرت کرده و به دنیای واقعی قدم گذاشته هر نخ سیگار کلنگی‌ست بر دل سنگ.شب رو به سپیدی گذاشته و باران بند آمده. دل کوه مرد را می‌خواند و قصه پی قهرمانش آمده. مرد رو به قدم زدن می‌نهد، آسیاب شهر برای چرخیدن به سنگ زیرین نیاز دارد. آفتاب زده و آسیاب شهر شروع به چرخیدن کرده. معلمی در کلاس قصه بیستون را تعریف می‌کند که فرهاد مشغول به کندن کوه است و دود سپیدی در شهر جاری‌ست.</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2024 14:57:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فال خیام</title>
                <link>https://virgool.io/@gisu/%D9%81%D8%A7%D9%84-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%85-htzssny0fpzi</link>
                <description>بوی عطر شب‌بو در خانه پیچید و او را به دیشب برد. تمام شب را در کوچه باغ‌های شهر به قدم زدن گذراند. از دیروز عصر که خبر را شنیده بود، دیگر قرار از دلش رفته بود. بی قراری چون لشکری از دشمن که سرزمینی را به تصرف خود درآورده وجودش را درنوردید. وجودش عادت کرده بود به تاراج شدن. می‌گویند اولین تعهد عاشق، پذیرش تاراج شدن وجودش است. عشق در قامت اسب تروایی آمده بود وجود عاشق را از آن خود کند. صبح که بیدار شد گویی در باغی از  شب‌بو بیدار شده، هر نفسش لبریز از عطر شب‌بو می‌شد. سال‌ها بود هیچ گل و گیاهی در خانه نداشت، ولی از صبح هماره عطر شب‌بو به مشامش می‌رسید گویی در باغی از شب‌بو بیدار شده. به آینه که نگاه کرد پریشانی صورتش، چون پتک ضربه‌ای جاندار به حافظه‌اش زد و او را به خود آورد، سال‌ها از رفتن ساقی گذشته بود، پس چرا خیال می‌کرد دیشب اولین شب از رفتن اوست. اصلا دیشب کجا بود. از وقتی ساقی رفت هرزگاهی زمان را گم می‌کرد. خودش را در آن شب می‌دید و داغ دلش تازه می‌شد.انسان این فراموش‌شده‌ترین، فراموش‌کننده‌ترین، گاهی فقط با نوشتن حیات می‌یابد. گاه می‌خواهی تمام درونت را بیرون بریزی، تمام حس‌ها را ولی نه گوش شنوایی پیدا می‌کنی، نه واژه‌ای برای تعریف و نه قلمی برازنده نوشتن. در خود غرق می‌شوی، بغض چون سدی مانع جریان رودخانه‎ کلام به دریا شده و بعد از ایامی دریا خشک می‌شود. خشک شدن دریا یعنی مردن احساس، یعنی خفه خون گرفتن کلام. احساس دریایی‌ست که از آب رودخانه‌ی عشق لبریز می‌شود.دیشب یاد ساقی خواب را از او گرفت و بی‌خوابش کرده بود. جایی خوانده بود وقتی افکار و احساسات ناخوشایند به مغز هجوم می‌آورند نوشتن از آنها، افکار را دور می‌کند. یادش آمد دیشب هنگامی که داشت خاطرات او را می‌نوشت خوابش برده بود و در خواب نیز  ساقی را دیده بود. عشق مثل اعتیاد است، معتاد از مخدری به مخدری دیگر برای تسکین پناه می‌برد و عاشق از تصویری به خاطره‌ای، از خاطر‌ه‌ای به عطری، از عطری به مکانی و این دور باطل تکرار و تکرار می‌شود. گاهی از همه این‌ها به خواب پناه می‌بری، زهی خیال باطل، گویی تصویر معشوق را پشت پلک‌ها نقاشی کشیده‌اند و به محض بستن پلک‌ها معشوق را روبرویت‌ می‌بینی.دیشب با تمام زمان‌هایی که زمان را گم کرده بود فرق داشت، کودک یتیم بی‌پناهی شده بود که در یتیم‌خانه‌ای بابت شیطنت تنبیه شده بود. تنبیه حبس شدن در زیرزمین تاریک و متروک بود. از ترس خود را خیس کرده بود و حالا شرم هم به ترس اضافه شده بود. نیمه شب که از خواب پرید، خیس بود، اشک به پهنای صورتش بالش‌ش را خیس کرده بود. به خود گفت شاید من درختی بودم که به تبر دل بسته بودم. صدایی در دل به مخالفت برآمد و گفت نه دو درخت بودیم. دو نهال که از سختی روزگار به هم تکیه کرده بودیم، دیر و پر زخم. زخم‌هایی بی درمان که روی هم تلنبار شده بودند ما را دور کردند.دم ظهر از خواب بیدار شد. آخر زمستان بود و کسالت زمستان توان بلند شدن از بستر را از او گرفته بود. از پنجره نور آفتاب به داخل اتاق و روی گلدان شیشه‌ای بنفش رنگ روی میز می‌افتاد. بیرون خانه صدای چه‌چه چلچله‌ها که با نزدیک شدن بهار به شهر برگشته بودند نوید رسیدن سال نو را می‌داد. انعکاس نور آفتاب در گلدان شیشه‌ای بنفش منظره رقص زنی و مردی را که دست در دست داده‌اند و در میدان رقصی چرخ می‌زنند را در ذهن متبادر می‌کرد و موسیقی رقصشان با چلچله‌ بود.دیدن میدان رقص ابتدا او را دلتنگ کرد ولی هر چه بیشتر انعکاس نور بنفش روی میز را دید بیشتر به سوی امید سوق داده شد. نور، نور، نور. امید و یاس یا تلخی و شیرینی مثل روزهای آفتابی و ابری هستند. توامان در روزگار می‌چرخند و خودنمایی می‌کنند. روزگار هر انسانی گاه آفتابی و گاه ابری‌ست. اما در ابری‌ترین روز، در تاریک‌ترین شب‌ هم نور هست حتی اگر به اندازه دورترین و کوچک‌ترین ستاره باشد. اگر خسوف یا کسوف هم شود باز نور می‌آید و زندگی را به دنیا می‌پاشد. امید و یاس رنگ سفید و سیاه در دستان نقاش هستند، نقاش برای کشیدن بهترین نقاشی، برای  به هر دو، کنار هم نیاز دارد.از خانه بیرون زد تا هوایی عوض کند. هوا طراوت بهار را در خود داشت، درختان شروع به سبز شدن کرده بودند. تکه ابرهایی سفید در آسمان پراکنده بودند گویی در آسمان هم خانه‌تکانی می‎کردند و پنبه‌زنی از کوچه‌های آن گذر کرده بود. بی هدف در کوچه‌ها شروع به گشتن کرد، چون فرفره‌ای سرگردان که کودکی آن را چرخانده و به حال خود رها کرده و فرفره چاره‌ای جز چرخش ندارد تا با برخورد به مانعی، یا تمام شدن توان از حرکت بایستد. پسرکی دست فروش فرفره را از حرکت باز داشت. حدودا ده ساله بود. به او گفت: عمو فال می‌خری. سرش را بی‌اعتنا پایین انداخت و به حرکت ادامه داد.پسرک گفت: عمو انگار حال تو از اوضاع جیب منم خراب‌تره بیا یه فال بگیر، این فالای من خاصن، برعکس همه که فال حافظ میدن دست مردم، فال من فال خیام‌ه، بزنی مست میشی غم دنیا و آخرت رو فراموش میکنی. پسرک که دیدی اصرار او فایده ندارد و مرد همچنان به او بی‌توجه است. یک برگه فال در دستش گذاشت و گفت: اصلا بیا این عیدی من به تو و در چشم به هم زدنی غیب شد. مرد که دست به جیب برد تا اسکناسی به پسرک بدهد اثری از او ندید، غیب شده بود، گویی دست بردن به جیب مرد بسم‌الله بود و پسرک جن.فال را در دست مچاله کرد. هر چه چشم دواند تا سطلی پیدا کند و کاغذ را در آن بیندازد چیزی ندید. کاغذ در درست شروع به حرکت کرد. کمی گشت و به سمت خانه برگشت. کاغذ جزیی از تنش شده بود و کاملا از وجود آن در دستش غافل شده بود. جلوی در خانه وقتی به دنبال کلید می‌گشت متوجه کاغذ در دستش شد. در را باز کرد، داخل خانه شد، مثل کودکی که بعد از دوری چند ساعته از مادر با دیدنش خودش را به آغوش او پرت می‌کند، کاناپه را در آغوش کشید. بعد از چند دقیقه هم‌آغوشی، چشمش به فال در دستش و سطل افتاد. فیگور پرتاب سه امتیازی به خود گرفت، سه، دو، یک، پرتاب. توپ به میله خورد و بیرون از سبد افتاد.بلند شد و به سمت فال رفت. یاد حرف پسرک افتاد، عیدی من به تو. به خود گفت سالهاست که از کسی عیدی نگرفته و حالا هم که گرفته قدرش را نمی‌داند. فال را برداشت و به سمت کاناپه برگشت. نشست و آن را باز کرد. پسرک راست گفته بود، خیام بود، شاعر مورد علاقه‌اش. شروع به خواندن کرد:ساقی گل و سبزه بس طربناک شده‌ستدریاب که هفته‌ی دگر خاک شده‌ستمی نوش و گلی بچین که تا درنگریگل خاک شده‌ست و سبزه خاشاک شده‌ست</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Wed, 06 Nov 2024 11:40:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها زیر نور ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@gisu/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-zvlusmzhg53g</link>
                <description>ساحل حسادت کرد و اشک ریزان از دریا و ساحل دور شد. ابرها که رفتند ماه فرصت خودنمایی در آسمان را پیدا کرد.ماه در آسمان چون خال روی گونه‌ی زنی شرقی می‌درخشد. گویی امضای خداوند است که آخرین روز آفرینش هستی، پای این اثر هنری انداخته تا به هر کسی که به آن نگاه می‌کند یادآوری کند که هستی آفریده‌ی کیست. ماه امضای خدا پای تابلوی هستی‌ست.کمی آن طرف‌تر، روی شن‌های نمناک ساحل تعدادی جوان آتشی بر پا کرده‌اند و صدای ساز و آوازشان آرامش را از ساحل برده. پیرمردی دورتر از جوانان نشسته و با حسرتی مبهم به آنان نگاه می‌کند. جمع جوانان او را به یاد روزهای جوانی‌اش می‌اندازد. با خود می‌گوید جوانی اسبی وحشی و رمیده است در دامنه کوه، به چشم به هم زدنی می‌رمد و فقط تصویری از عبورش در ذهن انسان می‌ماند. یاد روزی که اولین بار با همسرش به مسافرت رفته بود افتاد. اولین بار بود که با دوستانشان سفری را تجربه می‌کردند. این خاطره چون مخدری که آرام آرام در رگ تزریق می‌شود و نشئه‌گی را به ارمغان می‌آورد، پیرمرد را از دنیای واقعی دور ‌کرد و به رویا ‌برد.موج با تمنا خود را به ساحل می‌کوبید، گویی دختر خردسالی‌ست که منت پدر را می‌کشد که در آغوشش گیرد. منت‌کشی موج، پیرمرد را به زمان حال برگرداند. جوانان ساحل را ترک کرده بودند. ماه مسیر غرب آسمان را در پیش گرفته و به زودی جای خود را با خورشید در آسمان عوض می‌کرد. پیرمرد که غرق در خاطراتش شده بود،  یادآوری چند دهه زندگی با همه روزهای تلخ و شیرین او را از اکنون‌ش غافل کرده بود، به خودش آمد. تکانی به تن‌ش داد، بلند شد که راه خانه را پیش بگیرد. یادش آمد که خانه‌اش اینجا نیست و در شهری دورتر است. با خود گفت دوری به فاصله نیست، به محال بودن آرزو و امید است. دوری به مقدار احساس تنهایی‌ست. سال‌ها بود که تنها شده بود و تنهایی یعنی جام زهری را ذره ذره سر کشیدن و منتظر تاثیرش ماندن.سر برگرداند و ماه را در آسمان دید، کامل بود. به یاد آورد که او عاشق ماه بود، هر زمان که ماه کامل بود اگر کنارش بود با هم به تماشای ماه می‌نشستند و اگر کنار هم‌ نبودند به او یادآوری می‌کرد که امشب، شب ماه است، شب رقصیدن عروس آسمان. گویی تمام ستارگان عرصه آسمان را برای جولان سوگلی‌اش خالی می‌کردند.انزوا. عاقبت زندگی آدمی‌ست. انسان تنها به دنیا پا می‌گذارد، تنها زندگی می‌کندو در نهایت تنهای تنها زندگی را ترک می‌کند. زندگی یعنی داشتن کسانی که تلخی تنهایی را کم کنند.</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 00:21:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساسات</title>
                <link>https://virgool.io/@gisu/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-fwanevptg4n0</link>
                <description>ساعت ۸:۲۵ صبح‌ه. تو کوچه دارم میرم که سوار تاکسی بشم و به ایستگاه مترو برم. یه پراید وسط‌های کوچه تازه پارک کرده و راننده مرد با به سن گذاشته‌ای‌ه. پا به سن گذاشته! فکر کنم از چهل ساله‌گی به بعد رو میگن پا به سن گذاشته، بیشتر که دقت می‌کنم بین من چهل سال‌ه و مرد حدودا پنجاه و پنج سال‌ه فرق زیادی هست. پانزده سال شاید به چشم به هم زدنی بگذره اما هر دقیقه تو این پانزده سال می‌تونه آبستن کلی حادثه باشه. کلی اتفاق تلخ و شیرین. کلی تجربه.از کنار ماشین رد می‌شم و باز بودن پنجره پشت توجه‌م رو جلب می‌کنه. به خودم می‌گم نکنه فراموش کنه پنجره رو ببنده. گاهی اتفاق میفته که مسافرهایی که تو ماشین عقب می‌شینن پنجره رو پایین می‌دن و موقع پیاده شدن، نمی‌بندن و راننده هم که هزار و یک دغدغه داره موقع پیاده شدن دقت نمی‌کنه و پنجره‌ها باز می‌مونه.خلاصه که برگشتم عقب و از پنجره‌ای که باز بود به مرد به پا به سن گذاشته گفتم، شیشه عقب بازه. مرد لبخندی مهمونم کرد و گفت مرسی.شاید زندگی گاهی لبخنده مرد پا به سن گذاشته‌ای باشه.به کارما و اینکه هر کاری بکنی پاداش خوب یا بدش رو می‌گیری اعتقاد ندارم. به نظرم دنیا جای معامله و فرمول‌بندی نیست، دنیا یه رودخونه‌س که جریان داره و همین که از این لحظه گذشتیم تموم شده و برگشتی نیست. شاید بارها موقعیت‌های مشابه رو تجربه کنیم ولی هیچ دو موقعیتی به لحاظ زمان، مکان و تجربه شباهتی به هم ندارن. به احساس عقیده دارم؛ مثلا حس مفید بودن و حس مهم بودن. اینکه کاری که انجام می‌دیم برای کسی، برای دنیای بهتر و قشنگ‌تر مفید باشه، اینکه کاری که انجام می‌دیم حس مهم بودن رو برای دیگران زنده کنه.</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 00:01:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیگار</title>
                <link>https://virgool.io/@gisu/%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-a8zqdcpkdjoz</link>
                <description>باران می‌بارید. چک، چک، چک. می‌‌بارید می‌نوشت، آفتاب بود می‌نوشت، شاد بود می‌نوشت، مایوس بود می‌نوشت. صدای باران برایش حکم اذان روز تولد را داشت، و به او یادآور می‌شد هنوز در دنیا است. چند وقتی بود که دست به قلم نبرده انگار موشکی وسط برجک الهاماتش خورده. گویی روزگار، حکومت است و ذوقش دریاچه ارومیه، خشکیده که خشکیده.کوچه های شهر خیس از بارش باران و او در حال قدم زدن است. در خودش قدم زنان به زیر پل رسید. گوشه‌ای زیر پل پاتوق خیابان‌خوابهاست. جوانی با لباس‌های ژولیده و کمری خم به او نزدیک می‌شود. همسن خودش است با کلی اختلاف. گرد جفای زندگی رو تمام تن خیابان‌خواب پاشیده، قسمی روی گیسوانش پاشیده و سفیدشان کرده، قسمی روی صورتش و چروکش کرده و قسمی روی کمرش و آن‌را خم کرده. خم که نه شکسته.جوانک با انگشت شصتش بشکنی می‌زند و می‌گوید: داداش آتیش داری. نویسنده سیگاری نیست و آتیش ندارد ولی یادش می‌آید که جیگرش می‌سوزد، دستش را در زخم جگرش فرو می‌برد و شعله‌ای کوچک با نوک انگشت اشاره‌اش بیرون می‌کشد و سیگار جوان را روشن می‌کند. جوان سیگار را نزدیک آتش می‌گیرد و آن را روشن می‌کند، پکی می‌زند و سرش را به سمت آسمان گرفته و دود را بیرون می‌دهد. رودخانه‌ای از دود از دهان جوان بیرون می‌آید و به فضای مه‌گرفته خیابان اضافه می‌کند. خیابان حالتی جنون‌آمیز به خود گرفته.چهره خیابان‌خواب با آن دهان به آسمان گرفته و بیرون دادن دود  نویسنده را به درونش می‌کشاند. با خود می‌گوید همیشه سیگار را دوست داشتم، پک که می‌زنی دود را که به درونت می‌کشی حس نوزادی را داری که به سینه مادرش چسبیده و هر پک شیره مادر را به درون می‌کشد. همه چیزش خوب است جز تلخی دهان بعد از تمام شدنش. انگار نه انگار شیره جانش را کشیده‌ای. این تلخی، تمام کیف را کوفتت می‌کند. الکل هم همین است، مستی‌ چون بال است که تو را به قله نزدیک می‌کند اما همین که نزدیک می‌شوی خماری بالهایت را می‌چینید و تو محکوم به سقوطی.باران بند آمده است. چهره خیابان‌خواب برای نویسنده آشناست. گویی خودش را در آیینه‌ای گرد گرفته می‌بیند. نویسنده می‌خواهد با کنکاش بیشتر در صورت خیابان‌خواب راز آن آشنایی را کشف کند که می‌بیند غیب‌ش زده است. اطراف را سراسیمه می‌گردد، اما نیست که نیست. به سمت گوشه دنج زیر پل سر که برمی‌گرداند خود را در خانه پدربزرگ کنار مادرش می‌بیند. پانزده ساله است و مادر دستهایش را گرفته، با شدت تکان می‌دهد و چون نکیر و منکر  بالای سرش ایستاده.((زود بگو چیکار می‌کردین که عمو شما رو دیده؟هیچ کاری.تا حالا دروغ نگفتی، راستش رو بگو، وگرنه میگم بابات بپرسه.با بچه‌ها پول‌خوردهامون رو جمع کردیم و چند تا سیگار گرفتیم و می‌کشیدیم.چک، چک. خانه شلوغ است و تمام سرها به سمت  آنها بر‌می‌گردد. شرم چون ماری که طعمه‎ش را می‌بلعد صورتش را مثدر بر گرفت و سیل عرق روی صورتش جاری شد.چک، چک. با صورت خیس از عرق و اشک از خواب بیدار شد. برای چندمین بار در ماه‌های اخیر این خواب را می‌دید، با جوانی هم‌سن و شبیه به خودش در گوشه‌ای از شهر  مواجه می‌شود. جوانی که دام اعتیاد طنابی به گردنش انداخته و از خرابه‌ای به خرابه دیگر می‌کشدش. به اون نزدیک ‌می‌شود و از او آتش می‌خواهد و بعد خود را در آن روز، در خانه پدر بزرگ و کنار مادر می‌بیند.بعد از آن روز دیگر هرگز به سمت سیگار و دود نرفت. همیشه به خود می‌گفت: منی که اینقدر سرکش و هنجارشکن بودم اگه اون روز اون کشیده رو نخورده بودم حتما سرنوشت دیگه‌ای داشتم.روی تخت نشسته بود و این افکار دوباره به ذهنش رسید که اگر آن روز مادرش آن برخورد را با او نداشت چه اتفاقی برای او می‌افتاد و به چه راهی کشیده می‌شد.ناگهان یاد جوان خیابان خواب افتاد، یاد صورتش، یاد نگاه آشنایش. گفت شاید جوان می‌خواهد بگوید من، توام. تو بدون رد کشیده روی صورت و بدون شرم آن روز خانه‌ی پدربزرگ.همیشه به نشانه‌ها اعتقاد داشت. کتابی از کوئیلیو را برداشت و صفحه‌ای از میان کتاب را باز کرد. داستانی از کوئیلیو را خواند:روزی کنار ساحل دریا قدم می‌زدم و از دور برق شی‌ئی توجهم را جلب کرد، با خود گفتم حتما چیز ارزشمندی است. مسافتی را پیاده برای به دست آوردن گنج طی کردم. به آن که رسیدم دیدم تکه‌ای شیشه شکسته بی ارزش است که فقط از دور برق می‌زند و جذاب است. اول از خودم عصبانی شدم که چرا این همه مسافت و وقت را برای دیدن یک شی‌ بی ارزش تلف کردم.کمی که گذشت با خود گفتم اگر نمی‌آمدم حتما تا آخر عمر حسرت نرفتن و پیدا نکردن آن گنج را با خود داشتم.دفتر نوشتن ایده‌هایش را گشود و نوشت:گاهی سال‌ها باید بگذرد تا نتیجه‌ و درس یک موقعیت هر چند تلخ مشخص شود.این جمله را هم مثل خیلی از جملات در دفترش نوشت تا شاید روزی وقت نوشتن داستانش برسد.باران پشت پنجره شروع به باریدن گرفت.چک، چک.</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jun 2024 12:51:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@gisu/%D8%B3%D9%88%DA%AF-ihkd5figwrfx</link>
                <description>خورشید می‌آید و می‌رود، ماه می‌آید و می‌رود. شبانه‌روز در گذر است. بیرون از پنجره را نگاه می‌کند، باد پاییزی می‌وزد و رسیدن زمستان را نوید می‌دهد. نمی‌داند رسیدن زمستان نوید دادن دارد یا نه. روزگارش چون زمستان است، بی‌نور، غم‌انگیز و سرد.کبریت می‌کشد و سیگار را روشن می‌کند. فضای خانه پر دود است. رو می‌چرخاند و چشمش به شومینه می‌افتد. بقایای پاسپورت سوخته درون آتش شومینه خودنمایی می‌کند.هنوز بعد از ماه‌ها همان‌جاست.چند ماه پیش بود که با هم برای پاسپورت ثبت‌نام کردند و قرار مهاجرت گذاشتند. هر چه کرد نتوانست خودش را راضی به رفتن کند. چهل ساله شده بود و کندن برایش سخت بود. درخت که می‌شوی، در خاک که ریشه می‌دوانی، رفتن برایت نشدنی می‌شود. بروی هم ریشه‌ت جا مانده، خشک می‌شوی. نهال باشی می‌روی ولی درخت نه. رفتن یعنی جا گذاشتن ریشه و ماندن یعنی تبر خوردن.سیگار را خاموش کرد، روی کاناپه دراز کشید و خیره به آتش شد. خیره‌گی حکم قرص خواب را داشت، کم‌ کم خواب چون اسبی به دشت چشمانش دوید.نیم ساعتی نگذشت که صدای کتری در حال جوش او را از خواب بیدار کرد. استکانی چای ریخت، سر کشید و تفاله چای را در گلدان کاکتوس کنار کاناپه ریخت. شنیده بود تفاله چای برای تقویت گل خوب است. عادتش شده بود، غم و اندوه و دلتنگی که سراغش می‌آمد، استکانی چای می‌ریخت، سر‌ می‌کشید و تفاله را در گلدان می‌ریخت. آنقدر در خودش بود، متوجه نشده بود که کاکتوس خشک شده بود و حالا بوته‌‌ی چای سبز شده بود، بوته‌ی غم.با خود گفت آدمی یعنی احساس، رنج، زخم ، ترمیم و تکرار این چرخه. شب‌ها قبل از خواب برای آرام کردن خود کاموای فلسفه را بر می‌داشت و شروع می‌کرد به بافتن تا خوابش ببرد. بافتن ممکن بود چند ساعتی طول بکشد.هجوم افکار قبل از رسیدن زمان بیداری، بیدارش می‌کرد. سخت خوابش می‌برد و راحت بیدار می‌شد. باید سر کار می‌رفت و تنش برای کندن از زمین سنگین بود، دیگر توان کشیدن خودش را نداشت گویی قاطر پیر بارکشی شده که آخرین روزهای زندگی را سپری می‌کند و صاحبش بین خلاص کردن یا آزاد کردنش دو دل است.جلوی آینه رفت. آینه کوهی را نشان می‌داد که یک شب‌ه از بارش برف سفید شده. گیسوان بلند سفیدش دو طرف صورت ریخته و چون ستاره‌های دنباله‌داری که در آسمان شب به سمت ماه حرکت می‌کنند به چشمانش اشاره می‌کردند، چشمان درشت مشکی. نیمچه آرایشی کرد که نشان بدهد حالش خوب است. آرایش نقابی بود که هر صبح به چهره می‌زد که خستگی صورتش را از دیگران مخفی کند، مخفی کند که مجبور نباشد سوالات دیگران را که چرا به این حال و روز افتادی را جواب دهد.جایی خوانده بود زمان همه چیز را حل می‌کند، نوشته بود زمان مثل آب روی آتش است، دوست داشت به نویسنده بگوید: آب روی جیگر سوخته میریزه و خنکش میکنه ولی درمانش نه، جای زخمهاش تا آخر‌ عمر باهات میمونه و هر اتفاقی ممکنه داغش رو تازه کنه.راستی در این چند ماه چه شده بود که به این روز افتاده بود!؟در این فکرها بود که یک نفر که صداش می‌کرد و او را به خود آورد، خواب یا توهم، وقتی دوست نداشته باشی بیدار باشی فرق نمی‌کند کجا باشی. چشمانش را باز کرد، سقف سفید گچی را دید، سرش را گرداند و خود را روی کاناپه در مطب روان‌شناس دید. به آهستگی بلند شد و نشست. اینجا تنها جایی بود که راحت حرف می‌زد، گریه می‌کرد، بغض می‌کرد و عصبانی می‌شد.روان‌شناس‌ش گفت: چه حسی داری؟گفت: اگه قبلا بود می‌گفتم هیچی، اما الان دارم یاد می‌گیرم که خودم رو خوب ببینم و احساساتم رو درک کنم و ازشون فرار نکنم. غمگینم، دلتنگ، عصبانی و خشمگین.پرسید: برای چی دلت تنگ شده؟گفت: برای خودم، برای اون خودی که کنارش شناختم، برای اون حس که کنارش نسبت به خودم و اون داشتم.گفت: داری سوگ رو تجربه می‌کنی. من کنارتم که راحت‌تر این دوره رو بگذرونی.صدایی در سرش می‌خواندما براش دریا شدم، او با برکه می‌پریدما براش فردا شدم، به گذشته می‌رسید.*….عقربه‌های ساعت پایان جلسه را نشان می‌داد. دستمالی برداشت، اشک‌هایش را پاک کرد. دو دست را روی صورتش گذاشت و به سمت بالا کشید گویی نقاب‌ را سر جایش روی صورتش گذاشته باشد، اشک و غم محو شد و لبخندی گم جایش را گرفت، لبخندی که یادآور لبخند جوکر بود.——————-*مترسک:عرفان طهماسبی</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2024 16:05:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطر شب‌بو</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D9%88-umrvknsrhdmr</link>
                <description>بوی عطر شب‌بو در خانه پیچید و او را به دیشب برد. تمام شب را در کوچه باغ‌های شهر به قدم زدن گذراند. از دیروز عصر که خبر را شنیده بود، دیگر قرار از دلش رفته بود. بی قراری چون لشکری از دشمن که سرزمینی را به تصرف خود درآورده وجودش را درنوردید. وجودش عادت کرده بود به تاراج شدن. می‌گویند اولین تعهد عاشق، پذیرش تاراج شدن وجودش است. عشق در قامت اسب تروایی آمده بود وجود عاشق را از آن خود کند.صبح که بیدار شد گویی در باغی از  شب‌بو بیدار شده، هر نفسش لبریز از عطر شب‌بو می‌شد. سال‌ها بود هیچ گل و گیاهی در خانه نداشت، ولی از صبح هماره عطر شب‌بو به مشامش می‌رسید گویی در باغی از شب‌بو بیدار شده. به آینه که نگاه کرد پریشانی صورتش، چون پتک ضربه‌ای جاندار به حافظه‌اش زد و او را به خود آورد، سال‌ها از رفتن ساقی گذشته بود، پس چرا خیال می‌کرد دیشب اولین شب از رفتن اوست. اصلا دیشب کجا بود. از وقتی ساقی رفت هرزگاهی زمان را گم می‌کرد. خودش را در آن شب می‌دید و داغ دلش تازه می‌شد.انسان این فراموش‌شده‌ترین، فراموش‌کننده‌ترین، گاهی فقط با نوشتن حیات می‌یابد. گاه می‌خواهی تمام درونت را بیرون بریزی، تمام حس‌ها را ولی نه گوش شنوایی پیدا می‌کنی، نه واژه‌ای برای تعریف و نه قلمی برازنده نوشتن. در خود غرق می‌شوی، بغض چون سدی مانع جریان رودخانه‎ کلام به دریا شده و بعد از ایامی دریا خشک می‌شود. خشک شدن دریا یعنی مردن احساس، یعنی خفه خون گرفتن کلام. احساس دریایی‌ست که از آب رودخانه‌ی عشق لبریز می‌شود.دیشب یاد ساقی خواب را از او گرفت و بی‌خوابش کرده بود. جایی خوانده بود وقتی افکار و احساسات ناخوشایند به مغز هجوم می‌آورند نوشتن از آنها، افکار را دور می‌کند. یادش آمد دیشب هنگامی که داشت خاطرات او را می‌نوشت خوابش برده بود و در خواب نیز  ساقی را دیده بود. عشق مثل اعتیاد است، معتاد از مخدری به مخدری دیگر برای تسکین پناه می‌برد و عاشق از تصویری به خاطره‌ای، از خاطر‌ه‌ای به عطری، از عطری به مکانی و این دور باطل تکرار و تکرار می‌شود. گاهی از همه این‌ها به خواب پناه می‌بری، زهی خیال باطل، گویی تصویر معشوق را پشت پلک‌ها نقاشی کشیده‌اند و به محض بستن پلک‌ها معشوق را روبرویت‌ می‌بینی.دیشب با تمام زمان‌هایی که زمان را گم کرده بود فرق داشت، کودک یتیم بی‌پناهی شده بود که در یتیم‌خانه‌ای بابت شیطنت تنبیه شده بود. تنبیه حبس شدن در زیرزمین تاریک و متروک بود. از ترس خود را خیس کرده بود و حالا شرم هم به ترس اضافه شده بود. نیمه شب که از خواب پرید، خیس بود، اشک به پهنای صورتش بالش‌ش را خیس کرده بود.به خود گفت شاید من درختی بودم که به تبر دل بسته بودم. صدایی در دل به مخالفت برآمد و گفت نه دو درخت بودیم. دو نهال که از سختی روزگار به هم تکیه کرده بودیم، دیر و پر زخم. زخم‌هایی بی درمان که روی هم تلنبار شده بودند ما را دور کردند.دم ظهر از خواب بیدار شد. آخر زمستان بود و کسالت زمستان توان بلند شدن از بستر را از او گرفته بود. از پنجره نور آفتاب به داخل اتاق و روی گلدان شیشه‌ای بنفش رنگ روی میز می‌افتاد. بیرون خانه صدای چه‌چه چلچله‌ها که با نزدیک شدن بهار به شهر برگشته بودند نوید رسیدن سال نو را می‌داد. انعکاس نور آفتاب در گلدان شیشه‌ای بنفش منظره رقص زنی و مردی را که دست در دست داده‌اند و در میدان رقصی چرخ می‌زنند را در ذهن متبادر می‌کرد و موسیقی رقصشان با چلچله‌ بود.دیدن میدان رقص ابتدا او را دلتنگ کرد ولی هر چه بیشتر انعکاس نور بنفش روی میز را دید بیشتر به سوی امید سوق داده شد. نور، نور، نور. امید و یاس یا تلخی و شیرینی مثل روزهای آفتابی و ابری هستند. توامان در روزگار می‌چرخند و خودنمایی می‌کنند. روزگار هر انسانی گاه آفتابی و گاه ابری‌ست. اما در ابری‌ترین روز، در تاریک‌ترین شب‌ هم نور هست حتی اگر به اندازه دورترین و کوچک‌ترین ستاره باشد. اگر خسوف یا کسوف هم شود باز نور می‌آید و زندگی را به دنیا می‌پاشد. امید و یاس رنگ سفید و سیاه در دستان نقاش هستند، نقاش برای کشیدن بهترین نقاشی، برای  به هر دو، کنار هم نیاز دارد.از خانه بیرون زد تا هوایی عوض کند. هوا طراوت بهار را در خود داشت، درختان شروع به سبز شدن کرده بودند. تکه ابرهایی سفید در آسمان پراکنده بودند گویی در آسمان هم خانه‌تکانی می‎کردند و پنبه‌زنی از کوچه‌های آن گذر کرده بود. بی هدف در کوچه‌ها شروع به گشتن کرد، چون فرفره‌ای سرگردان که کودکی آن را چرخانده و به حال خود رها کرده و فرفره چاره‌ای جز چرخش ندارد تا با برخورد به مانعی، یا تمام شدن توان از حرکت بایستد. پسرکی دست فروش فرفره را از حرکت باز داشت. حدودا ده ساله بود. به او گفت: عمو فال می‌خری. سرش را بی‌اعتنا پایین انداخت و به حرکت ادامه داد. پسرک گفت: عمو انگار حال تو از اوضاع جیب منم خراب‌تره بیا یه فال بگیر، این فالای من خاصن، برعکس همه که فال حافظ میدن دست مردم، فال من فال خیام‌ه، بزنی مست میشی غم دنیا و آخرت رو فراموش میکنی. پسرک که دیدی اصرار او فایده ندارد و مرد همچنان به او بی‌توجه است. یک برگه فال در دستش گذاشت و گفت: اصلا بیا این عیدی من به تو و در چشم به هم زدنی غیب شد. مرد که دست به جیب برد تا اسکناسی به پسرک بدهد اثری از او ندید، غیب شده بود، گویی دست بردن به جیب مرد بسم‌الله بود و پسرک جن.فال را در دست مچاله کرد. هر چه چشم دواند تا سطلی پیدا کند و کاغذ را در آن بیندازد چیزی ندید. کاغذ در درست شروع به حرکت کرد. کمی گشت و به سمت خانه برگشت. کاغذ جزیی از تنش شده بود و کاملا از وجود آن در دستش غافل شده بود. جلوی در خانه وقتی به دنبال کلید می‌گشت متوجه کاغذ در دستش شد. در را باز کرد، داخل خانه شد، مثل کودکی که بعد از دوری چند ساعته از مادر با دیدنش خودش را به آغوش او پرت می‌کند، کاناپه را در آغوش کشید. بعد از چند دقیقه هم‌آغوشی، چشمش به فال در دستش و سطل افتاد. فیگور پرتاب سه امتیازی به خود گرفت، سه، دو، یک، پرتاب. توپ به میله خورد و بیرون از سبد افتاد.بلند شد و به سمت فال رفت. یاد حرف پسرک افتاد، عیدی من به تو. به خود گفت سالهاست که از کسی عیدی نگرفته و حالا هم که گرفته قدرش را نمی‌داند. فال را برداشت و به سمت کاناپه برگشت. نشست و آن را باز کرد. پسرک راست گفته بود، خیام بود، شاعر مورد علاقه‌اش. شروع به خواندن کرد:ساقی گل و سبزه بس طربناک شده‌ستدریاب که هفته‌ی دگر خاک شده‌ستمی نوش و گلی بچین که تا درنگریگل خاک شده‌ست و سبزه خاشاک شده‌ست</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Thu, 04 Apr 2024 22:28:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارشنبه‌سوری بود-۴</title>
                <link>https://virgool.io/@gisu/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DB%B4-prdcucploqxy</link>
                <description>شاید باور نکنید که سنگ و خاک هم روح و احساس دارند و حرف می‌زنند، مثلا همین الان تکه‌ای خاک در حال صحبت با شماست و برایتان قصه تعریف می‌کند، این قصه، قصه‌ی غصه‌ی خاک است. غصه‌ی خاک از تنهایی آدم‌هاست.چندین هزار ساله‌ام، فکر می‌کنم از ابتدای خلقت بوده‌ام و روزهای مختلفی را از سر گذرانده‌ام. نمی‌خواهم قصه‌ام را از ابتدا تعریف کنم وگرنه شما باید یک جفت گوش شوید و من یک دهان، من بگویم و شما بشنوید، اما می‌دانم که انسان‌ها کارهای خیلی مهمی دارند و فرصتی برای گوش دادن به دیگران ندارند و ترجیح می‌دهند کسی که تبدیل به دهان می‌شود خودشان باشند و بقیه گوش.روزی کوه بودم، پر غرور، طوفان سختی‌ه روزگار  به مرور خرد و خاک، و مسافر سرزمین‌های مختلفم کرد. تنم میزبان پای دایناسورها، محل فرود کشتی نوح، آجر دیوار چین و اهرام مصر بوده و حالا ...حالا! بگذار کمی به عقب‌تر از حالا برویم، مثلا به چند سال قبل‌تر. تا چند سال پیش خاک کوچه‌های سیستان بودم. بر خلاف حال که همه‌ی آدم‌ها تنم را با کفش لمس می‌کنند، آن روزها اکثریت با پای برهنه‌ تنم را نوازش می‌کردند، نه اینکه نخواهند کفش بپوشند، حتی بارها با کف پایشان که هم‌صحبت می‌شدم درد دل و شکایت‌شان، خشونت تیغ روی زمین و بی‌پناهی خودشان بود. آن زمان از روی ظاهر  و پوشش پای انسان‌ها می‌فهمیدم که مسافر تنم، مسافر سیستان است یا بومی آن. اگر تنش، تنم را بی‌واسطه لمس می‌کرد می‌دانستم خودی، و ساکن سیستان است ولی اگر حجابی بین ما بود می‌فهمیدم که مسافری است و شاید هیچ‌وقت دیگر نبینمش.در سیستان، طوفان باد، سیل آب و یا ظلم انسان‌های دیگر، حاکم مردم شهر بود. آنجا هر جاندار و غیر جانداری محکوم به اطاعت امر بود و ساکنان این منطقه در برابر این حکام اختیار عملی نداشتند. البته نه تنها ساکنان سیستان بلکه ساکنان مناطق دیگر هم اسیر حکام وقت هستند ولی ظلم بیشتری به سیستانیان شده است. شانس آوردم که ذره ای خاک بیشتر نیستم وگرنه من هم از حکم حاکمان جان سالم به در نمی‌بردم، اصلا خاک و سنگ را چه به حرف سیاسی زدن.من زندگی خودم را داشتم و از همنشینی بی‌واسطه با انسان‌های بی‌تکلف آنجا حظ می‌بردم تا اینکه روزی مجبور به ترک سیستان و رفتن به تهران شدم. در زندگی جدید دیگر نمی‌توانستم خاک بمانم و باید سنگ می‌شدم، به نظرم هر چه از سنت به مدرنیته، از گذشته به آینده، یا از حاشیه به متن نزدیک‌تر می‌شوی باید سخت‌تر و سنگ‌تر شوی.سفر جدیدم شروع شد، سنگ شدم، سنگ نیمکت، سنگ نیمکت پارکی در تهران.نیمکت پارک شدن یعنی کلی چالش، یعنی دیدن انسان‌های مختلف با داستان‌های متفاوت.محل زندگی من وسط پارک روبروی حوض آب مربع شکل، زیر سایه درختان است.  نمی‌دانم چه درختانی، ولی رفیقان خوبی هستند، در گرمای تابستان و زیر نور خورشید یا در سرمای زمستان و هنگام بارش برف و باران تنهایم نمی‌گذارند، چون برادرانی که لحظه لحظه مراقب‌ خواهر کوچکش است. نه اینکه من یا درختان جنسیتی چون آدمیان داشته باشیم، نه، ما برعکس انسان‌ها تمایلی به دسته‌بندی و تقسیم شدن نداریم. ما اهل جمع هستیم، اهل اتحاد، انسان‌ها هستند که میل به تفریق دارند ، ما می‌خواهیم همه با هم، در کنار هم، یک شویم، ولی هر انسانی می‌خواهد به تنهایی یک باشد.تجربه زیستن در پارک را، در طول سالیان گذشته تجربه نکرده بودم. اینجا بر خلاف ظاهرش که همه برای تفریح و خو‌ش‌گذرانی می‌آیند یک بخش منحصر به‌فرد از زندگی بشری را به تصویر می‌کشد؛ تنهایی. به نظرم فلاسفه اگزیستانسیالیسم همه از طرفداران پارک بوده‌اند یا شاید در زندگی‌های قبلی خود قسمتی از یک پارک بوده‌اند که یکی از مهمترین ترس‌های زندگی بشری را کشف کرده‌اند. ترس از تنهایی. به غیر از مادران که فرزندان‌شان را برای بازی و پیرمردهای بازنشسته که برای سرگرمی به پارک می‌آیند تعدادی از انسان‌ها هستند که متعلق به هیچ جمعی نیستند،اینها تنهایانند.ناگفته نماند از وقتی که به اینجا آمده‌ام، یک دوست پیدا کرده‌ام، البته من به او می‌گویم دوست. راستش اصلا با هم حرف نمی‌زنیم و زبان هم را متوجه نمی‌شویم. کجا دیده‌اید که یک نیمکت سنگی و یک زاغ با هم دوست شوند حتی در سوررئال‌ترین داستان‌ها هم این اتفاق‌ها نمی‌افتد. در واقع ما اصلا با هم صحبت نمی‌کنیم، دقیق‌تر بگویم با زبان صحبت نمی‌کنیم، زبان ما، زبان نگاه و احساس است. زبان ما، باور کردن دیگری است و فکر نمی‌کنم هیچ زبانی مشترک‌تر از باور باشد. نقطه اشتراک من و زاغ، تمایل به تماشای انسان‌هاست. زاغ روی درخت و من روبروی حوض می‌نشینیم.بهار نزدیک است و چند هفته‌ای به سال نو مانده است. در فرهنگ‌ کشورهای مختلف مبنای شروع سال جدید فرق می‌کند. در این سرزمین شروع فصل بهار شروع سال است. از من سنگ چند هزار ساله بشنوید هر لحظه و هر دم می‌تواند فرصتی برای شروعی جدید باشد، ولی اگر من بخواهم یک انتخاب برای شروع داشته باشم همین شروع فصل بهار است، با آمدن بهار زندگی به  ذره ذره‌ی هستی تزریق می‌شود گویی در طول سال و هر چه به انتهای سال می‌رویم پتویی از رخوت به روی دنیا انداخته‌اند و بهار این پتو را از روی آن کنار می‌زند و دنیا را بیدار می‌کند.ایرانیان باستان جشن‌های متعددی در طول سال برگزار می‌کردند انگار ناف آن‌ها با شادی بریده‌اند. یکی از این جشن‌ها که به نوعی پیش درآمدی برای جشن نوروز است جشن چهارشنبه‌سوری‌ست. بر خلاف باور اکثر‌ مردم که کلمه سور در چهارشنبه‌سوری را به جشن معنی می‌کنند، سور در زبان پهلوی به معنی سرخ است. به این دلیل که در این جشن آتش برپا می‌کنند و آتش در فرهنگ زرتشتیان نماد پاکی است، نام آن را چهارشنبه‌سوری گذاشته‌اند.از روزها قبل شور و هیجان جوانان نوید نزدیک بودن چهارشنبه‌سوری را می‌دهد. می‌دانم که آن روز شاید زاغ را نبینم و مجبورم در تنهایی بگذرانم. انسان‌ها نیز به ندرت آن روز را تنهایی سپری می‌کنند، هر چه باشد روز جشن است و جشن به جمع می‌گذرد، مگر نیمکت سنگی تنهایی در گوشه دنجی در پارک باشی. حیف که سال‌هاست که دیگر انسانی به افتخار پیامبر شدن نائل نشده وگرنه آغوش خلوت من بهترین جا برای این اتفاق بود.ظهر سه‌شنبه است و غیر از صدای انفجار اتفاق مهمی نیفتاده. این صداها من را یاد گذشته‌های دور می‌اندازد. روزهایی که کوهی بزرگ بودم و  برای به هم رساندن دو شهر در دو طرف من مجبور به کندن تونلی در دل من بودند. اگر آن روزها را ندیده بودم خیال می‌کردم با این حجم انفجارها می‌خواهند بین دو کهکشان تونل ایجاد کنند.هر چه هوا تاریک‌تر می‌شد سیل دریای جمعیت به سمت خیابان جاری می‌شود. موج دریا از سمتی به سمت دیگر می‌روند، با این تفاوت که موج دریا را باد به حرکت در ‌می‌آورد و موج جوانان را صدای انفجار.آفتاب روی به غروب نهاده، آسمان در غرب سرخ‌رنگ شده، گویی فرشتگان نیز آتش بر پا کرده و جشن گرفته‌اند. زاغ آمده و جای همیشگی‌اش روی شاخه‌ی درخت نشسته. دختری جوانی هست، که گهگاه می‌آید و تنهایی‌ش را با من به اشتراک می‌گذارد، و این اشتراک‌گذاری محدود به جسمش می‌شود. آن طرف‌تر، لبه‌ی حوض پسر جوانی نشسته او نیز تنهاست. و با ذختز چشم در چشم هم دوخته‌اند.مگر امروز روز جشن نیست، مگر معنای جشن به جمع بودنش نیست. انسان‌ها چه می‌کنند. چرا همیشه یک جای کارشان می‌لنگد و نمی‌شود پیش‌بینی‌شان کرد.اگر یادتان باشد ابتدای قصه گفتم، این قصه، قصه‌ی غصه‌ی خاک است. چه بدانید چه نه هر انسانی روزی خاک بوده، بعد زندگی یافته و مجددا خاک شده. نمی‌دانم این چرخه چقدر ادامه دارد ولی این چرخه زندگی انسان‌هاست. خود من هم شاید روز انسانی بودم یا شاید در آینده زندگی یابم.ماه به آسمان آمد و چادر مشکی رنگش را با خود آورد و به سر آسمان کشید. دختر رفت، پسر به سمت من آمد و با مدادی در دست، روی تنم جایی اگه از گرمای دست دختر هنوز گرم بود نوشت:هر ذره که در خاک زمینی بوده‌ستپیش از من و تو تاج و نگینی بوده‌ستگرد از رخ نازنین به آزرم فشانکآن هم رخ خوب نازنینی بوده‌ستزاغ به سمت من برگشت و به زبان خود گفت:او…و من هم در دل سنگم:او…</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2024 18:38:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارشنبه‌سوری بود-۳</title>
                <link>https://virgool.io/@gisu/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C-3-btecs4ihk6j1</link>
                <description>سال‌هاست در این پارک زندگی می‌کنم، از زمانی که جوجه بودم و چون یک گوله برف سیاه بودم تا به حال که یک آسمان گوله برف دارم. اگر مانند انسان‌ها شناسنامه داشتم، در محل تولد نوشته می‌شد؛ پارک. جوجه‌گی‌ام با بازی روی درختان پارک گذشت. پارک را به چند محله تقسیم کرده‌ بودیم؛ حوض، سینما، محله‌ی کودکان و محله‌ی پیرمردها. هر محله را بسته به استفاده‌ی انسان‌ها نام‌گذاری کرده بودیم، نه اینکه فقط افراد این دسته‌بندی از پارک استفاده کنند، نه، ولی عمده‌ی استفاده از پارک تقسیم به این موارد می‌شد. کسانی که برای دیدن فیلم به سینما می‌آمدند، پیرمردهایی که روی میزها تخته نرد و شطرنج بازی می‌کردند، کودکانی که با مادران‌شان برای بازی با تاب و سرسره می‌آمدند و اما حاشیه حوض.حاشیه حوض. جایی که بیشتر وقت من برای تماشای آدم‌ها آنجا می‌گذشت. آنجا نیمکت دنجی بود که چون محرابی بود برای رسیدن یا جایی برای دریافت. گوشه‌ی دنج آدم‌ها گوشه‌ی دنج من نیز هست. درختان حوالی نیمکت از بقیه درختان پارک کوتاه‌تر و پر شاخ و برگ‌تر است. کوتاهی درختان و نزدیکی به زمین سبب می‌شود که ارتباط نزدیک‌تری با انسان‌ها داشته باشم و بیشتر سر از زندگی‌شان در بیاورم. یکی از بزرگترین تفریحاتم نشستن روی این درختان و دیدن انسان‌هاست.حوض و نیمکت نزدیکش از این نظر چون محراب بود که گاهی انسان‌ها در اینجا پاک‌ترین اتفاقات را رقم می‌زدند. شاید بپرسید چه اتفاقاتی!؟ اینجا بهترین مکان برای قرار عاشقانه بود. عشاق این قرارهای عاشقانه گاهی زوج بود و گاه تک. نیمکت گاهی محل وصال بود و گاه محل حسرت. چون آبشاری بود که زمانی که چه یک نفر روی آن نشسته بود چه دو نفر آب آبشار جاری می‌شد. چشمه‌ی آبشار وجود انسان‌ها بود، البته که بهانه سرازیر شدن آبشار متفاوت بود، از این نظر که زمانی که دو نفر روی نیمکت می‌نشستند آب بوسه‌هایشان به سمت زمین سرازیر می‌شد و زمانی که یک نفر نشسته بود اشک حسرت و بغض گلو دلیل وجود آبشار بود.راستی که کسی سر از کار آدم‌ها در نمی‌آورند، مثلا امشب نوعی جشن دارند، که به آن چهارشنبه‌سوری می‌گویند، راستش بیشتر شبیه به میدان جنگ است تا جشن. مادرم می‌گفت ما شانس آوردیم که انسان‌ها اعتقاد دارند که هر کسی گوشت ما را بخورد دیوانه می‌شود و علاقه‌ای به خوردن گوشت زاغ‌ها ندارند وگرنه دائم باید نگران شکار شدن توسط آن‌ها باشیم. سر و صدای جشن امشب شبیه این است که‌ می‌خواهند تمام جنبنده‌ها را شکار کنند یا شاید می‌خواهند در مسابقه وحشیانه‌ترین صدا برنده باشند. البته کسی که این حوالی زندگی کرده باشد می‌داند که صدا‌ها مربوط به جشن چهارشنبه‌سوری است. راستی که کسی سر از کار آدم‌ها در نمی‌آورد.شب چهارشنبه‌سوری آدم‌ها در یک چیز مشترک‌ند، در دور هم بودن. در این دورهمی یا از روی آتش می‌پرند، یا به رقص و آواز می‌پردازند و یا در جنگ صداها شرکت می‌کنند، در هر صورت دور هم هستند و تنها نیستند. فکر نمی‌کنم امشب روی آن نیمکت کسی باشد، باید به محله سینما یا محله پیرمردها بروم. در مسیر رفتن به آنجا از کنار حوض می‌گذرم و نگاهی هم به نیمکت می‌اندازم.نیمکت تنها نیست. یک زن تنها روی نیمکت نشسته. کمی آن طرف‌تر نیز مردی تنها لب حوض نشسته، دورهمی تنهایان است.او…اویی دیگر…</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Fri, 22 Mar 2024 17:52:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارشنبه‌سوری بود-۲</title>
                <link>https://virgool.io/@gisu/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DB%B2-ptytyi4zg7g2</link>
                <description>انگار همین دیروز بود. آخر سال بود و آماده می‌شدیم برای چهارشنبه‌سوری. معمولا با مامان- بابا و خواهرم به کوچه می‌رفتیم، یکی آجیل می‌آورد، یکی آش می‌پخت، بابا آتش درست می‌کرد و شروع می‌کردیم از روی آتش پریدن و  خواندن شعر معروف چهارشنبه‌سوری، چه شعری بود!؟زردی‌ه من از تو سرخی‌ تو از من.قدیمی‌ها عقیده داشتند زردی نماد بیما‌ری و سرخی نماد سلامتی‌ست، از آتش می‌خواستند که بیماری‌ها را به خودش بگیرد و سلامتی را به آنها بدهد.یادم‌ هست یک سال حدود ده- یازده سال داشتم، از حمام آمده بودم و برای چهارشنبه‌سوری آماده می‌شدیم. روی پای بابا نشسته بودم و داشت موهایم را شانه می‌کرد، پرسیدم، بابا چرا با اینکه سه‌شنبه‌س بهش می‌گن چهارشنبه‌سوری!؟ اصلا سور یعنی چی؟ بابا شروع کرد با حوصله توضیح دادن و بعد رفتیم چهارشنبه را سور کردیم.از آن سال‌ها خیلی گذشته، حالا خواهرم فرسنگ‌ها روی زمین از من دور شده و مامان- بابا فرسنگ‌ها در آسمان. خیلی وقت است که توجهی به معنی کلمه‌ها ندارم، کلمه‌ها از وقتی آنها رفتند معنی‌شان را از دست دادند. آن موقع‌ها اسفند که شروع می‌شد، در تقویم آخرین چهارشنبه‌ی سال را پیدا می‌کردیم و هر صبح که از خواب بیدار می‌شدیم، روزها را می‌شمردیم که چند روز مانده تا چهارشنبه‌سوری. چقدر امشب هوای آن روزها را کردم، تا چند سال هم تنهایی می‌رفتم و بقیه را نگاه می‌کردم که آخرین چهارشنبه‌شان را سور می‌گیرند، ولی بعدتر دیگر از تنهایی رفتن خسته شدم و دیگر نرفتم.دیشب خواب مامان را دیدم که می‌گفت چه زود قولت یادت رفت، در خواب هر چه فکر کردم به یاد نیاوردم که چه قولی داده بودم تا اینکه صبح هنگام صبحانه یادم آمد.روز آخر، لحظه آخر مامان قول گرفت که خودت را یادت نرود، حتی اگه تنهای تنها بودی خودت را فراموش نکن.برای همین تصمیم گرفتم که غروب در خانه نمانم و به پارک سر کوچه بروم. در گوشه‌ی دنجی نیمکتی هست که بیشتر اوقات می‌روم و روی آن می‌نشینم.یک نفر روی آن نیمکت نشسته. اوست….او….</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Sun, 17 Mar 2024 23:27:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارشنبه سوری بود-۱</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-umcd00r1utdy</link>
                <description>سه شنبه غروب بود. فردا آخرین چهارشنبه سال است.سالهاست که دیگر آخرهای سال حال و هوای عید ندارد. شاید از آن سال که مادربزرگ رفت. به او ننه می‌گفتیم. راستی چرا وقتی پدربزرگ مادربزرگ‌ها می روند هیچ عیدی مثل قبل نمی‌شود گویی بوی عید بوی تن آنهاست که با رفتنشان روز به روز این بو از آسمان شهر می‌رود.ساعت نزدیک پنج بود که از تاکسی پیاده شدم و به سمت خانه راه افتادم. خانه‌ام در محله‌ای جنوب شهر بود. بعد از سالی که برای زندگی به تهران آمدم، چهارشنبه سوری برایم اتفاقی خاصی نبود. روزی بود مانند خیلی از روزها که بعد از کار به خانه برمی‌گردم، فقط با رسیدن شب نورها و صداها به طرز دیوانه‌واری بیشتر می‌شوند انگار  آتش فشانی صد ساله از خواب بیدار شده و حالا انتقام بیدار شدنش را با سمفونی نور و صدای وحشت آفرین از اهالی شهر می‌گیرد.گفتم روزی بود مثل تمام روزها ولی نبود... خورشید رو به غرب کشکولش را به دوش گرفته و راه افتاده بود و غم رفتنش تمام آسمان را در خود غرق کرده بود. این غربت وقتی بیشتر شد که ماشینی از کنارم رد شد و صدای خواننده داخل ماشین می‌خواند: چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت دنبال هم امروز و فردا گذشت...در این وهم بودم که صدای انفجار ترقه‌ای من را چون بیماری که سالها در کما بوده و حالا به هوش آمده به خود آورد. چند دختر و پسر جوان بودند. با دیدن پریدن من از ترس صدا اول ترسیدند و بعد شروع کردند به خندیدن و بعد این خنده تبدیل به قهقهه شد. به خود که آمدم اقدام به داد و بیداد کردم ولی  راستش از اینکه این وضعیت من منجر به شادی چند جوان شده حس خوبی کردم و خشمم فروکش کرد.از خانه رفتن پشیمان شدم، مسیرم را عوض کردم. پارک نسبتا بزرگی نزدیک خانه بود. تصمیم گرفتم به پارک بروم و دقایقی را آنجا روی نیمکتی بنشینم و به تماشای شادی مردم بشینم. وقتی کم سن و سال تر بودم یکی از تفریحاتم همین بود، به پارک رفتن و تماشای کسانی که آنجا می‌آیند.روی نیمکتی نشستم. هر چه هوا تاریک‍‌تر می‌شد. صدای انفجار ترقه‌ها بیشتر می‌شد. جوان‌ها، پیرترها، مادران به همراه کودکانشان در حال عبور بودند. لحظه به لحظه بر تعداد آدم‌ها افزوده می‌شد. همه کسانی که در پارک بودند به صورت گروهی بودند و تنها من بودم که تک و تنها آنجا بودم. تا اینکه او آمد...او...</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Tue, 12 Mar 2024 19:48:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس</title>
                <link>https://virgool.io/@gisu/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-bpggyba06vqs</link>
                <description>دختر از خواب بیدار شد. خیال کرد که از خواب بیدار شده. چشم‌هایش باز بود اما نمی‌دید. نور خورشید در آسمان، اطرافش را روشن کرده بود، اما چشمهایش عادت کرده بود تاریکی را ببیند. هر چه نگاه کرد جز سایه و سیاهی ندید. خیال کرد وقتی خوابیده کسی خورشید را از آسمان دزدیده و حالا نورش را احتکار کرده و سال به سال، پرتو به پرتو به آسمان می‌پاشد.به خود آمد، سنگینی بار زندگی را پشتش حس کرد. گویی در خواب کارگر معدن شده و کوه بیستون را کنده و حال که بیدار شده خستگی سال‌های زندگی فرهاد را او یک شب‌ه تجربه کرده.روزهای گذشته را از نظر گذراند تا شاید شیرینی لحظه‌ای را زیر زبانش حس کند تا شاید این خاطره بهانه‌ای برای امید فردایش باشد! امید اما، پسری عقیم و چهل ساله بود که افسردگی چهل‌ساله‌گی هم بر ناباروری‌اش اضافه شده بود و سیزیف شده بود که سنگ که به بالا می‌غلتاند روی کمرش برگشته و زیر بارش جان می‌دهد.دستی به صورتش کشید تا این افکار را که چون مگسی اطراف گل می‌چرخند فراری بدهد و جا را برای آمدن پروانه باز کند. زمختی پوست صورتش او را به وحشت انداخت. دست به کمر گذاشت که بایستد، تا تکانی به تنش بدهد و این خستگی‌ها را چون برف درخت بتکاند، اما نشد. گویی سنگ شده بود. ندایی آمد که من ترسهایت هستم که با تو سخن می‌گویم. تو لاک‌پشت شدی و ما لاک‌. آنقدر در ترسهایت فرو رفتی، آنقدر ما را سخت در آغوش کشیدی که دیگر چون دیوارهای دژی محکم اطرافت را گرفته‌ایم و هر بار که بترسی بیشتر تو را در خود می‌فشاریم.از خواب پرید، کابوس دیده بود. چشم باز کرد، دنیا تاریک بود. با خود گفت بیرون بروم تا شاید نوری ببینم. بیرون از خود گلی دید، خواست بویش کند، ترسید بوی گل را بچشد، با خودت گفت روزی که گل پژمرده می‌شود و بویش را از دست بدهد، اگر به آن عادت کرده باشم چه. یاد لاک در خواب چون ناقوس کلیسا او را مومن کرد. دست دراز کرد که گل را به سمت خود بکشد و بو بکشد.‌ خار گل در  دستش فرو رفت، زخمی سر باز کرد. از زخم نور بیرون تابید و بوی یاس را به آسمان پاشید. بهخود که نگاه کرد دید لاک چون پیله تکه تکه ترک می‌خورد و از هر ترک نور به بیرون می‌تابید و عاقبت از لاک پروانه‌ای بیرون آمد و به آسمان رفت.</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jun 2023 11:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضطراب</title>
                <link>https://virgool.io/@gisu/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-fjiwbrcsnbaa</link>
                <description>اضطراب به لحاظ نمود جسمانی علائم مختلفی داره وممکن‌ه شخص به شخص متفاوت باشه.به نظرم یه نتیجه مشترک تو همه‌ی اشخاص داره و اون این که ما رو ازخودمون، زمان حال و زندگی دور میکنه. اولین نتیجه اضطراب ایجاد یه سری علائم جسمانی‌ه که با تشخیص‌شون میتونیم متوجه بشیم که اضطراب داریم. دیدن ایننشونه‌ها میتونه به درک اضطراب و بعد درمانش کمک بکنه. گاهی اینقدر از این اتفاق غافلیم که با اینکه میدونیم حالمون خوب نیست اما نمیدونیم علتش چیه.اضطراب هم میتونه علت باشه و هم معلول و به خیلی عوامل از جمله؛ شرایط که توش هستیم، شخصیت ، کودکی و کلی چیزای دیگه بستگی داره.نکته مهم در مورد اضطراب اینه که اضطراب به شدت روی عملکرد ذهن تاثیر سوء میذاره و باعث افت کارکرد مغز تو لحظه میشه، باعث میشه هیجان بر وجود ما حاکمبشه و تصمیمات و واکنش‌ها تو اون لحظه از سر هیجان و نه منطق و برای فرار از اون موقعیت اضطراب‌زا باشه. برای بهترین عملکرد تو اون شرایط لازم‌ه که اولعلائم رو بشناسیم و بدونیم که اضطراب اومده سراغمون، بعد سعی کنیم که آروم بشیم و ریشه این اضطراب رو پیدا کنیم.تعدادی از علائم اضطراب: بی حسی دست و پا، افزایش ضربان قلب، تعریق، احساس بی‌قراری، افت فشار و ضربان قلب، احساس خفه‌گی، سرد شدن بدن،احساس خستگی.بسته به سطح اضطراب ممکن‌ه علائم متفاوت باشه و بهترین کمک صحبت کردن با تراپیست‌ه.</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 16:51:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میدون هفت‌تیر ۳/۳</title>
                <link>https://virgool.io/@gisu/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%DB%B3%DB%B3-lkfqdylczh1z</link>
                <description>نزدیک بهار که میشه، دم غروب آسمون رو که نگاه میکنی یاد دل مجنون میفتی انگار یه دشنه خورده وسطش، خون دل مجنون اما همیشه قرمز نیست، یه روز نارنجی،یه روز ارغوانی ، یه روز صورتی و یه روزم زرد و گاهی همه‌ی این رنگها. تو این لطافت بهار و تو این آسمون مجنونی هوا دونفره‌س. گفتم دونفره ساعت نزدیک نه و نیمشب شده و وقت ضیافت یار و بوسیدن لبش. فقط فکر کنم دو سه نخ بیشتر تو پاکت یار نمونده باشه.رسیدم میدون هفت تیر از وقتی این وسط رو چند تا نیمکت گذاشتن و چند تا درخت کاشتن جون میده بیای اینجا بشینی مردم رو نگاه کنی و فلسفه ببافی. من اگهفیلسوف بودم شب به شب میومدم اینجا مینشستم فلسفه میبافتم و آخر شب میشکافتم تا فردا شب که دوباره بیام و ببافم.روی نیمکت نشستم، یه مرد ژولیده رو میبینم که نزدیکه یه پسر جوون شد و ازش چیزی خواست، پسر که تو گوشش هندزفری بود انگار که اصلا تو این دنیا نبود مثلحلزونی بود که تو لونه خودشه و با یه تکون سرشو میاره بیرون و با بالا بردن سر به علامت نه به مرد به راه خودش ادامه میده.ظاهرا همسن و سال بودن ولی چهره‌ی مرد ژولیده جوری بود که گفتی روزگار دستش رو مشت کرده و تو صورتش کوبیده، دندونها ریخته، لپ فرو رفته و چشمها ازحدقه بیرون زده.مرد ژولیده داره به من نزدیک میشهمرد: سلام داداش، مردم قبلا با دلشون تصمیم میگرفتن اما انگار دلها مردهمن: سلام، چرا چی شدهمرد: بهش گفتم دوازده تومن بده خمارم انگار نه انگار، انگار ادم ندیدهمن: دیدم یه لحظه برگشت سمتت ولی انگار پشیمون شد دوباره رفتمرد: داری یه نخ سیگار، اقلا خودمو گرم کن کنم تا نوبت مسابقه برسهمن: بهش میگم لیلا، لیلای منه و به کسی نمیدم، عوضش این پنجاهی برای تو خواستی بروسیگار بگیر خودتو گرم کن خواستی برو برای مسابقهمرد: خدا برات بسازه ، دمت گرممرد رفت. مثل یوزی که خرگوش رو بعد از ساعتها دویدن شکار کرده و حالا کنج خلوتی میخواد تا بدردش.ساعت ده شد و از کریمخان افتادم تو خردمند و میرم بالا. چند نفر جمع شدن و یکی داره با پلیس تلفنی صحبت میکنه: انگار مرده، هر چی صداش میکنیم جوابنمیده.من که چشمم خورد بهش شناختمش همون یوز، سرنگ تو دست، چمباتمه نشسته، مثل چتربازی لَخت بین زمین و آسمون، خدا برام ساخت. ساختن!؟ساختن برای هر کس یه معنی میده، بستگی داره چطوری نگاه کنی.</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Fri, 17 Mar 2023 09:29:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میدون هفت‌تیر ۲/۳</title>
                <link>https://virgool.io/@gisu/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%DB%B2%DB%B3-hkyrfz46xnmz</link>
                <description>صبح که خودمو ساختم فکر ‌میکردم تا آخر شب دووم بیارم اما یه ساعتی میشه که خماری اومده سراغم. دهنم خشک شده، دست و پام شروع کرده به لرزیدن و حالاهم که عرق سرد رو پیشونی‌م نشسته. معمولا ساعت ۹-۹:۳۰ شب مردم دل رحم‌ترن، خستگی یه روز کار منطق رو ازشون دور کرده و دل رو حاکم وجودشون کرده. اگه بتونم ده تومن ده تومن جمع کنم میتونم با پنج شیش نفر خرج امشبمو در بیارم خودمو بسازم، ساختن!؟یکی به ساختن آپارتمان و برج شمال شهر میگه ساختن، یکی به سازش با همسر ناسازگارش میگه ساختن، یکی به ساختن قلعه خاکی و گلی با بچه‌ش میگه ساختن،منم اسم این سقوط روز به روز رو گذاشتم، ساختن.بسته به این که کجای دنیا ایستاده باشی معنای کلمات عوض میشن. معنا! ، واژه‌ای که یه روز برای یافتنش این ساختن ویرانگر رو آغاز کردم. خوب یادمه روزی کهبه‌دنبال معنا بخشیدن به کلمات و عمق دادن به جملات از این بلای سازنده کمک گرفتم. اوایل می‌گفتن وابستگی نداره و کمک میکنه هر چیز نادیدنی رو ببینی و تمامچاکراهای بدنت رو باز میکنه مثل دستگاه حفاری که خرمن خرمن خاک رو کنار میزنه و تونلی تو کوه باز میکنه حالا اما یک سال نشده سیاره خاکی شده بر سرم.یه نفر داره میاد بذار ببینم چیزی کاسب میشم.من: سلام داداش، خمارم.او: (هندزفری را از گوش خارج میکنه) متوجه نشدممن: خمارم، ۱۲ تومن کم دارم، بهم میدیاو: نه ندارماون به سمت ایستگاه رفت و باید بگردم دنبال یه نفر دیگه.و نفر بعدو نفر بعدو نفر بعدو روز بعدو روز بعدو شب بعدو بعدو …و</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Fri, 17 Mar 2023 09:28:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>