<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد حسین داودی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@glarisha</link>
        <description>شاعر ، نویسنده ، پژوهشگر دینی
 .
در این صفحه قصد دارم برخی مقالات  و یادداشت های فلسفی و دینی را منعکس کنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 16:06:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3607256/avatar/GIn3l7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد حسین داودی</title>
            <link>https://virgool.io/@glarisha</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عابری غرق نور</title>
                <link>https://virgool.io/glarisha/%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D9%86%D9%88%D8%B1-poukfqnomgfe</link>
                <description>کهکشان شما راه تنهایی و خلوت ماستکاه ریز شما &quot;شطّ شیرین پر شوکت&quot; ماست.کهکشان ها به چشم شما کاه ریزان سیمیندر دلِ ما ولی شاهراهی به اعجاز دیرین.یا نه معراج تا جاریِ &quot;لحظه های پر عصمت&quot;یا نه اعجاز با عابرِ &quot;کوچه های نجابت&quot;.کوچه های خمِ پیچ در پیچ تا شهر رویاکوچه های  پر از عشق و بی هیچ تا آرزوها.عابری غرق در دفتر رازهای نهانیعابری غرق در کوچه ی دفتری آسمانی.قسمت هر غزل یک دو خط مانده در چشمِ عابرقدمت هر غزل نسل ها مانده در شهرِ شاعر.فال هر برگِ ما در زمان نقطه ای آسمانیستخطّ مهری که دیدی همان کوچه ی کهکشانیست.مثل یک کژدم مات و مرموز در قابی از نورآسمانِ خدا  کوچه ای روشن و نقطه ای دور.کهکشان شما قصه ای دور دور است در راهرمز امّید ما عابری غرق نور است در راه..شعر از : محمدحسین داودیتقدیم به روح شهید سید علی خامنه ایبا الهام و تضمین از شعر : مهدی اخوان ثالث</description>
                <category>محمد حسین داودی</category>
                <author>محمد حسین داودی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 03:47:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای اژدهای پارسی بیدار شو</title>
                <link>https://virgool.io/glarisha/%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DA%98%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%88-vwclvd25jlh0</link>
                <description>اِذْهَبْ إِلَىٰ فِرْعَوْنِ طغیانگر شدهای اژدهای پارسی بیدار شو.فرعون دارد کودکان را می کشداِذْهَبْ بِآيَاتِي عصا را مار شو.نیرنگ و جادوی پلیدی پاک کنلَا يُفْلِحُ السَّاحِر بگو بسیار شو.قُلْ لَا تَخَفْ إِنَّی أَنَا الأَعْلَىٰ بخوانای اژدها آماده ی پیکار شو.انّا جَعَلْنَاكُمْ شَهيدا نعره کناسطوره شو در کوی و هر بازارشو.خنجر به قلب دشمن خودخواه کنآتش به شهر دشمن خونخوار شو.فِرْعَوْن با هَامَان و با قَارُون هاغرق اند و مغلوب تو اند آوار شو.وقت رجز خوانیست آتش در گلومَا النَّصْرُ إِلَّا مِنکَ یا قَهّار شو.شعر از : محمدحسین داودی</description>
                <category>محمد حسین داودی</category>
                <author>محمد حسین داودی</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 09:10:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقت دعوا خلا</title>
                <link>https://virgool.io/glarisha/%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7-%D8%AE%D9%84%D8%A7-v40bijfc10cj</link>
                <description>جنگ موجودیت برای منوعقده های قدیم مال شماستفکر امروز من فقط ایرانانتخابات ضد حال شماستمن برای ظفر تلاش و شعارتفرقه افکنی مدال شماستمن بر آنم که جنگ را ببریمحزب ما می شود؟ سوال شماستما فقط هر که سمت ایران استهموطن نقطه ی زوال شماستتا که تعجیل در فرج گرددهر چه نابودتر کمال شماستما به فکر هزیمت دشمنخودزنی فکر و قیل و قال شماستما حمایت فقط ز مسئولینوقت دعوا خلا مثال شماستشعر از : محمدحسین داودی</description>
                <category>محمد حسین داودی</category>
                <author>محمد حسین داودی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 18:00:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ببخشید یه سوالی موندش</title>
                <link>https://virgool.io/glarisha/%D8%A8%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%D8%B4-cgvkkbzvk2cs</link>
                <description>ببخشید یه سوالی موندشخب الآن همه چی درسته ؟به وجدانت چی میخای بگی؟یعنی وجدانم هست؟الآن از هر کجای شهر بپرسیقصه ی ما رو می دونننگو نمی دونی دروغ نگوباورم نمی شههر روز صبح وقتیپنجره رو باز می کنمیه آفتاب سردگونه هام یخ می زنهمن نمی بخشممن نمی بخشممن نمی بخشمنه من نمی بخشم.ببخشید یه سوالی مونده فقطالآن اینطور درسته ؟جواب خدا رو چی می خوای بدی؟یعنی خدا هم هست؟الآن از هر کجای شهر بپرسیما دو تا رو میشناسننگو اینجوری نی دروغ نگوباورم نمی شههر روز صبح وقتیپنجره رو باز می کنمیه باد سرد و غمگینبین موهام تکون می خورنمن نمی بخشممن نمی بخشممن نمی بخشمنه من نمی بخشم.ببخشید یه سوالی مونده واسمدیگه همه چی درسته ؟جواب مردمو چی می خوای بدی؟یعنی اصلا ً مردمم هستن؟الآن از هر کجای شهر بپرسیقصه ی ما رو می دونننگو اینطوری نی دروغ نگوباورم نمی شههرروز صبح وقتیپنجره رو باز می کنمتنها توو اتاقمشعرای سرد میپیچنمن نمی بخشممن نمی بخشممن نمی بخشمنه من نمی بخشم.ترانه سرا : محمدحسین داودی</description>
                <category>محمد حسین داودی</category>
                <author>محمد حسین داودی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 12:24:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برف بودم دوباره آب شدم</title>
                <link>https://virgool.io/glarisha/%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%D9%85-zd9yutt9domx</link>
                <description>دی رسید و سرود سرو رسیدیاد بود و درود سرو رسید.قصه ای نو برای نسلی نوغزلی نو برای فصلی نو.روزگاری که من به حالت زاریخ و غمناک ایستاده کنار.مانده در پیچ وتاب دی‌ ماه وبرف و سرما و سوز در راه و.شده سرما برام مثل مزارخفته‌ام گوشه ای به حالت زار.باغبانی شکسته تیشه به ‌دستشاعری مرده ، شهر مرده پرست.یخ خروارها سکوت به لبمثل آن دفتر خرابه ی شب.خیره ام با سوال می نگرمبه افق در خیال می نگرم.ناگهان قصّه ای عجیب رسیدغزل و قطعه ای غریب رسید.قصه ای نو برای نسلی نوغزلی نو برای فصلی نو.ترکی امّا به فارسی به دریاین غزل را به لهجه ی پدری.&quot;آب شو آب ، (آبِ) جاری شوپیچ و تابی بخور بهاری شو&quot;.برف بودم دوباره آب شدمشبنمی پیش آفتاب شدم.شعله ای بر نخ سرود شدمآتش عشق در وجود شدم.تقدیمی بمناسبت سالروز میلاد استاد عظیم سرو دلیربا الهام و تضمین از شعر ایشان با عنوان &quot;آب شو آب</description>
                <category>محمد حسین داودی</category>
                <author>محمد حسین داودی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 16:42:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Gaza in fire</title>
                <link>https://virgool.io/glarisha/gaza-in-fire-wbmf6ldvtdr4</link>
                <description>Gaza in fire . By: Glarisha DavodiI’m Gaza in fire—————-you are Mecca in griefI’m the end of the world——you are the end of the stories.I’m Gaza، bloody heart——you are Mecca, clipped wingsThe steel headed devil–rest a moment.Then, the tongues sealed—Then, the eyes cloudyThen, the ears are deaf—-Then, the Man is fallen.Silent as my secrets——This harmless city of mePasses by the history—-Rostam maybe will appar.My lonely city—- faintly drinks the bowl of madnessA limitless sea in his ocean eyes is a droplet.My city tears off his collar——– arrogance has opened s bridge to my heartI’ve become adventurer—– I’ve got remedy from hatredMy hand just like an angry mad——– draws the sward of the penMy poem has become a bully——it s on fire from head to toe...By: Muhammad Hussein Davodi (poet laureate)To the martyrs of GazaTranslated by: Azim SARV Dalir</description>
                <category>محمد حسین داودی</category>
                <author>محمد حسین داودی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 13:48:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه ها  امشاسپندان ها</title>
                <link>https://virgool.io/glarisha/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-x8qrjcdvqyjg</link>
                <description>.پروانه هاامشاسپندان ها فراوان هاای شاعران را سبزه زاران هاای خاک ایران را هزاران هاپروانه هامثل پری ها وقت باران هاآذر کمان ها مهر و آبان هاجوش و خروش ابرها را در زمستان هااین ماه را مهمان ما باشیدامسال هم همچون زمان باستانیاران ما باشیدامسال کهخاک اهورا خاک مردان شهیدی کهامسال کهبعد از نبردی سخت با خصم پلیدی کهاین ماه راماه امید و عشق و باران رااین ماه راماه قدوم رادمهری از تبار شعر ایران رااین ماه را مهمان ما باشیدفراوان شو فراوان تا از انبوهتبه خاک ذلت و خواری کشانی خصم انسان راتمام دشمنان خاک ایران رافراوان شو فراوان شو..شعر از : محمدحسین داودی</description>
                <category>محمد حسین داودی</category>
                <author>محمد حسین داودی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 15:15:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>A new star appears</title>
                <link>https://virgool.io/glarisha/a-new-star-appears-lg61ursrvnyn</link>
                <description>They brought Glarisha to Hodgen with all the trouble.The people of Hodgen are surprised that he is still alive.His burned, motionless body lies on a bed in one of Hodgen&#039;s houses.The news of Kansu&#039;s death spreads throughout the city.The townspeople gather around the house where Glarisha is being treated and talk.-  Kansu has worked hard for this poor city. We will never forget his efforts.The old men who knew Kansu spoke of his goodness. Kansu&#039;s death has reminded people of the old wounds and the painful history of Hodgen.-  This city is bad. Our city has been unlucky since ancient times-  We have been poor for thousands of years. This city has been cursed.-  Hodgen is a city of refugees and the homeless.-  The city&#039;s astrologer says that a hero from here will destroy the devil and his followers***A ceremony is being held in the city of Hogen for Kansu. Glarisha is present at the ceremony and stands in a corner. His burns are still not healed. But he hides them. In the crowd, The hairy face of a poor man freezes him in his place. he chases after him with all her might. But the poor man hides himself in the crowd, and walks away.-  Malko. Malko. Be patient. MalkoGlarisha&#039;s sister was killed by the devil&#039;s agents in the metamaterial many years ago.Malko, Kanso&#039;s son-in-law, had been missing since his wife was killed, and now a clue has been found about the missing man in a strange city.Glarisha follows Malko down several alleys, but he sees no trace of him among the deserted, narrow, and similar alleys.Confused and bewildered, he leans against a ruined wall. The air is slowly darkening.Several passersby look at her in surprise. Glarisha closes his eyes for a moment. In the middle of his sleep, a child&#039;s voice catches his attention.The poor child asks for his help. Glarisha was about to approach the child when suddenly a mysterious tornado, in the form of an angry man, attacked him.- Come back, O evil demon, go away, O ill omen.Glarisha jumps out of her sleep in fear, runs away from there in a panic, falls to the ground in the narrow and dark alleys.An old man approaches her.-Stay calm, young man, no one will harm you. What is your name? Stranger?Glarisha gets up and is about to leave, but he turns back for a moment and looks at the old man.Then he walks away. The old man&#039;s eyes are wide open and he watches the young man walk away.Then he turns his head to the sky. A new star appears in the corner of the sky.</description>
                <category>محمد حسین داودی</category>
                <author>محمد حسین داودی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 13:07:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خر خری در گوش انسان</title>
                <link>https://virgool.io/glarisha/%D8%AE%D8%B1-%D8%AE%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-stnqxueti7ag</link>
                <description>.از تو تنها رنج دوران داشته ام..خاطرات تلخ زندان داشته ام..از تو تنها قصه های دردناکم..یادگار سنگ و سیمان داشته ام..از تو تنها نامه های زهر دارت..با وجود زخم پنهان داشته ام..از تو تنها گریه های نانوشته..مشق تکلیفی فراوان داشته ام..از تو یک دلواپسی یک زخم کهنه..از تو یک روح هراسان داشته ام..از تو دنیای سیاه و مه گرفته..از تو شهری پر ز حیوان داشته ام..از تو سازی سوزناک از نای چوپان..مویه ای تا خط پایان داشته ام..از تو تنها از تو تنها دفترم را..خر خری در گوش انسان داشته ام.....شعر از :دفتر خرابه شب</description>
                <category>محمد حسین داودی</category>
                <author>محمد حسین داودی</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 11:43:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با پول هايت</title>
                <link>https://virgool.io/glarisha/%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D9%87%D8%A7%D9%8A%D8%AA-bche4cax7k7g</link>
                <description>با پول هايت مي تواني------------درگير بازي هات باشيهم مي تواني غم بسازي -----------هم مي تواني شاد باشي.با پولهايت مي تواني -----------در بند مشتي رنگ باشيعاشق شوي معشوق گردي ------------شاعر شوي فرهاد باشي.هر دشمني را مي تواني --------------با پولهايت دوست سازيهر بنده اي را مي تواني ---------------با خنده اي آزاد باشي.تو مي تواني قلب ها را ---------------تو مي تواني واژه ها راقاضي و شاکي را خدا را -------------آقا شوي استاد باشي.روح مرا امّا امّا -----------------------با پولهاي بي شمارتهر گز نخواهي يافت هرگز-------------بندم کشي صياد باشي..</description>
                <category>محمد حسین داودی</category>
                <author>محمد حسین داودی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 12:51:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلاریشا میهمان صخره‌ها و تیغ ها</title>
                <link>https://virgool.io/glarisha/%DA%AF%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AA%DB%8C%D8%BA-%D9%87%D8%A7-psnekdidqggv</link>
                <description>The morning breeze blows into the trunk of an old tree.Glarisha has disturbing dreams. The shadows of the trees begin to move.A gust of wind shakes the branches with ferocious speed, and several angry people emerge from the branches of the trees and surround Glarisha.- You are evil. You are evil for the future of the world, go back to where you were. Cursed youth.Glarisha opened his eyes in panic. he quickly jumped out of the gap in the tree and looked around. he called out for her father with repeated screams, but there was no sign of Kansu.Glrisha hesitantly and slowly moves towards the hill.To reach the big hill, he had to climb up the valley he was stuck in and cross a deeper valley. So he began to climb, through the dense trees of the valley. The strange valley became steeper and its bushes and trees became fewer and fewer.He has reached the top of the valley, but his path is not smooth. A little further ahead, there is a deeper and steeper valley. His destination is on the other side of the valley.He begins to descend the valley in a hurry. The branches and leaves of the trees slap him in the face one after another. The rocks and rubble seem to be trying to knock a young man down.The sound of the young man’s rapid breathing, along with the sweat pouring from his head, face, and chest, made him look like a warrior. Once again, the owl’s voice knocked Glarisha to the ground, a strange pain engulfing her entire being.Mysterious, colorful rays of light from the trees illuminate the shiny skin of Glarisha, the play of light and the shifting of yellow and red colors create a strange terror. She has reached the bottom of a steep valley.She must cross the width of the valley, she must climb again. Red and yellow stripes appear from every corner of the terrible valley. Then Glarisha reaches the foot of the great hill.She has no more strength left. She starts climbing the rocks with the help of her hands. Glarisha’s skin is smoking. The sun is higher.The hardworking young man pauses for a moment to catch his breath and looks at his body parts in wonder.His skin is dry and molten. As if he is burning invisibly, his shiny skin still reflects some of the light.Glarisha begins to climb without paying attention. Her eyes shine like two crystals of light amidst the fiery lava, only a few more rocks, her legs and arms can no longer lift her up. White smoke rises from her head and mouth.He stood for a moment on the top of the rock, on the top rock, he saw smoke. No matter how hard it was, he pulled himself up, just another rock. The smoke that was visible was from Kansu’s body, reaching above Kansu’s head, his father’s red face, swollen lips, and bulging eyes, picturing to him the most bitter and shocking scenes of his life.Glarisha has no intention of moving anymore.His lips are also swollen. With his mouth open and his eyes swollenhe rests her head on her father’s chest.Suddenly, Kansu’s lips move as if he has been miraculously revived.- Rise and throw yourself down the cliff. You will survive. Take my ring with you and make your way to the city of Fyssa.Glarisha is motionless. A red artistic statue .Canso puts his ring in Glarisha’s hand- Get up and get out of here.The young statue has been transformed, starts to move, and moves away from his father.A little later, it seems as if a piece of meat has been thrown down from the top of the rocks.The guest of the rocks and the bladesThe guest of the rocks and the blades.</description>
                <category>محمد حسین داودی</category>
                <author>محمد حسین داودی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 22:59:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر سال آبان ماه</title>
                <link>https://virgool.io/glarisha/%D9%87%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-jyxdjohx8avs</link>
                <description>هر سال آبان ماه که از راه می آیدبه یاد عشق می افتمبه یاد صخره های مهربه یاد شعر می افتمبه یاد سنگ یاقوت وبه یاد دفتر سرخمکه هر شب شامگاهان رامرا با واژه های رمز و راز آلودمرا با سازهای سرد پاییزیشبی از بین دریایی سرور انگیزشبی از بین صحرا هاشبی از آسمانی پر ستارهکه همچون کژدمی مرموزپنهان گشته تا شایدکنار باغ های سرخکنار یونجه های زردکنار برگ های خشککه در اندیشه ی کبریتِ یک کودککه در اندیشه ی یک بادکه با دودی سپید از آتشی انبوهکه با بویی غریب از دشت های دورسرود مهربانی راسرود مهرورزی راپر از احساس و آرامشپر از باران پر از امید..شعر از : محمدحسین داودی</description>
                <category>محمد حسین داودی</category>
                <author>محمد حسین داودی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 09:41:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;این چه شوریست که در دور قمر میبینم؟&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/glarisha/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%82%D9%85%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85-xe4gdf5hq2y5</link>
                <description>.&quot;این چه شوریست که در دور قمر میبینم؟&quot;طرف غرب زمین فتنه و شر می بینم تو از آن سرخی در خون . اثر می بینیمن از آن کودک در خون . اثر می بینمتو &lt;شده دوره ی ایام به سر&gt; می بینیمن &lt;شده دوره ی ابلیس به سر&gt; می بینمتو بدی را طرف خلق و بشر میبینیمن بدی را طرف غرب بشر می بینمتو تمام کره را زیر و زبر میبینیمن فقط نیمِ کره ، زیر و زبر می بینمپند تو گریه ولی پند من آغاز نبرد&quot;که من این پند به از گنج و گهر می بینم&quot;.</description>
                <category>محمد حسین داودی</category>
                <author>محمد حسین داودی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Sep 2025 11:22:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیطان پلید پست با ساز ترامپت</title>
                <link>https://virgool.io/glarisha/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%AA-zsiozgvmakzq</link>
                <description>شیطان پلید پست با ساز ترامپت شعر مرگ آدمی را آشکارا مست  نقشه ها در سینه دارد ابلیسآرزوها در سینه دارد ابلیس و شیطان شدگان از بنی آدم برای او هورا می‌کشند  آنکس که گوهر آدمیش می میرد  در قلب سیاهش چنین زمزمه می کند: من نباشم میخواهم جهان نباشدمحمدحسین داودی۲۸ خرداد ۱۴۰۴</description>
                <category>محمد حسین داودی</category>
                <author>محمد حسین داودی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jun 2025 15:55:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار شهر ما با شادی اومد</title>
                <link>https://virgool.io/@glarisha/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF-bgprqs9ek5yu</link>
                <description>بهار شهر ما با شادی اومدکه ناز اومد که با آبادی اومدمن از بارون سراغت رو گرفتمصدا زد مژده ی آزادی اومدبهار بلبلان ساز است و آوازکه می بارد به بستان نغمه ی سازبهار ما ولی سوز است و دلسوزکه می سوزد درونم شوق پروازدوبیتی خواندی و من هم مفاعیلبیا این باغ ما این داس و این بیلبرای هرکسی یک گل بکاریمکه آهنگر بداند بیل یا میلتصور کن هزارون ساله انسانبه نوروز خدا خوشحال و خندانالهی خوش بخندی خوش بحالتکه خوشبختی برات آغازو و پایانتو دوری از من و من دور دورمتو هستی پیش من ، من کور کورمشبی یادم میوفتی و سراغمکه میگیری دیگه من خاک گورمعزیزم سال نو الله یارتسلامت باشه در دار و دیارتامید ما به این خاک و زمینههمه اجدادت و ایل و تبارتتو قندونه لبت ، حرفات پر از قندلبت غنچه پر از شعر و شکرخندترُش رویی نکن ای نور دیدهبه لبهای شما زیباست ، لبخند</description>
                <category>محمد حسین داودی</category>
                <author>محمد حسین داودی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Mar 2025 12:21:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من غزّه ای در آتشم</title>
                <link>https://virgool.io/glarisha/%D9%85%D9%86-%D8%BA%D8%B2%D9%91%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AA%D8%B4%D9%85-ahehhyaqk1a5</link>
                <description>من غزّه ای در آتشم ، تو مکّه ای در ماتمیمن آخر دنیا شدم ، تو قصه ها را خاتمیمن غزّه ای خونین جگر ، تو مکّه ای بُبریده پراهریمن پولاد سر ، خندان بیاساید دمیآنگه زبان ها مُهر ها ، وانگه به چشمان ابرهاوقت نفیر گوش ها ، وقت سقوط آدمیآرام چون اسرار من ، این شهر بی آزار منتاریخ را رد می شود ، شاید هویدا رستمیشهرم غریب و بی رمق جام جنون سرمیکشددر چشم اقیانوس او ، انبوه دریا شبنمی (1)شهرم گریبان می درد نخوت به قلبم پل زدهبا صبر ، بی پروا شدم از کینه دارم مرهمیدستم چو مجنونِ خشن تیغ قلم را می کشدشعرم قلندر گشته و آتش به سر تا پا همیشعر از : محمدحسین داودیپ . ن(1) : (گریهٔ حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق/کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی)</description>
                <category>محمد حسین داودی</category>
                <author>محمد حسین داودی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2024 12:17:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین مساله این است</title>
                <link>https://virgool.io/glarisha/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dmnwszlprisk</link>
                <description>سرآغاز فلسفه و اولین مساله &quot;مطابقت شناخت با واقعیت خارجی&quot;  می باشد . فلسفه از گزاره ای شروع می شود که به هیچ وجه قابل اختلاف نباشد  . بسیاری از مباحث در عین حالی که بسیار روشن و بدیهی هستند ، مفاد  بیشتر منازعات فلسفی هستند . مثلاً همه می دانیم که مفهوم وجود با واقعیت  وجود تفاوت دارد ، اما وقتی از کلمه وجود استفاده می شود ، منظور کدام یک  می باشد . گاهی همین خلط کلام ساده باعث سختی فهم فلسفه برای ما می شود . ما  سه پرسش اولیه و سه پاسخ بدیهی که منتج به مطابقت شناخت انسان با واقعیت  خارجی می شود را مطرح می کنیم . در ادامه برهان ملاصدرا در این مبحث را  تقریر می کنیم . در ادامه ان قلت های بحث را پاسخ می دهیم . این سه پرسش و  پاسخ و تقریر مربوطه و چند پرسش و پاسخ در این زمینه را تقدیم می کنم برای  دوستانی که علاقه مند به مطالعه فلسفه هستند ، امیدوارم برای ایشان مفید  باشد . 1)     آیا این احتمال می رود  که هرآنچه از نظر ما اتفاق می افتد یک خواب یا چیزی شبیه به آن باشد؟جواب به این سوال از دو حالت خارج نیست :الف - بله ممکن است ب – خیر ممکن نیست. در  صورت پاسخ الف دیگر جای هیچ بحث باقی نمی ماند . نتیجه ی این پاسخ در  هرحالتی به پوچی در همه چیز از جمله همه ی گزاره های انسانی ، علم و اخلاق  می انجامد . برای همین است که هیچ عالمی این پاسخ را قبول ندارد زیرا در  وهله ی اول خودش را و علمش را و سخن خودش را پوچ کرده است . بنابرین  همانطور استاد اسد پور تشریح فرمودند انتخاب گزینه ب وجدانی و بدیهی است و  نه احتیاج به استدلال دارد و نه قابل استدلال و اثبات است . این یک محذوریت  عقلی است که باید گزینه ب را انتخاب کرد .پس از اینکه قبول کردیم   جهان ما رویا و خواب و یا هر آنچه ذهنی و توهمی باشد نیست و پس از اقرار به  اینکه قطعاً واقعیتی در خارج از ذهن است  سوال دوم مطرح می شود :2)    آنچه ما از واقعیت خارجی می شناسیم و به آن علم پیدا می کنیم آیا با واقعیت خارج از ذهن ما انطباق دارد یا نه؟جواب به این سوال از دو حالت خارج نیست :الف – خیر انطباق ندارد . ب – بله انطباق دارد . در  صورت پاسخ الف (تحت هر مضمون و تبصره ای) باز هم به نتیجه ی الف از سوال 1  می رسیم یعنی تعطیلی علم ، انسانیت و همه چیز . زیرا اگر قرار است آنچه یک  عالم ، یک فیلسوف یا یک انسان از مشاهده و شناخت از واقعیت خارجی بدست  آورده اعتبار نداشته باشد یا اعتبار آن مخدوش و قابل انکار باشد بنابرین  هیچکدام از علوم و اظهار نظر ها اعتبار ندارد و نمی شود استثناء قائل شد .  یعنی وقتی اعتبار مطلق علم و مطلق شناخت مخدوش شود ، دیگر هیچکدام از علوم  اعتبار ندارد حتی اظهار نظر فیلسوفی که این نظر را داده مخدوش و غیر معتبر  است . یک کلمه یعنی سقوط علم .بنابرین باز هم انتخاب گزینه ب وجدانی و  بدیهی است و نه احتیاج به استدلال دارد و نه قابل استدلال و اثبات است .  این یک محذوریت عقلی است که باید گزینه ب را انتخاب کرد .پس از پذیرفتن  و اقرار به اینکه : &quot;میان آنچه در ذهن ما بعنوان علم حاصل شده با آنچه  واقعیت در خارج از ذهن ماست نوعی انطباق برقرار است&quot; ، سوال سوم مطرح می  شود :3)    نحوه ی انطباق علم ما با واقعیت خارجی چگونه است ؟جواب به این سوال از دو حالت خارج نیست :الف – رابطه ماهوی نیست .ب – رابطه ماهوی است .جواب  باز هم با ضرورت عقلی گزینه ب  می باشد . چرا که اگر گزینه الف باشد یعنی  هرگونه رابطه ای غیر از مطابقت ماهیت ، به مکتب لا ادری و سوفسطایی می  انجامد .توضیح این که جهان واقعی متشکل از وجودات مادی و غیر مادی است و  این وجودات در عین یکپارچه بودن با عنوان وجود ، اَشکال و صور گوناگونی  دارند . وقتی انسان با این اَشکال و صور مواجه می شود ، یک ماهیت از هر چیز  انتزاع می کند . ماهیتی که این شکل را بصورت مستقل برای ما مشخص می کند .  یعنی برای هر شیء مشخصی یک درک مشخص برای ما شکل میگیرد و اگر غیر این بود  که تمایز بین اشیاء برای ما معنا نداشت . بنابرین ماهیت هر شیء بصورت مشخص  در ذهن ما ثبت می شود . بدیهی است که برای ثبت این ماهیت در ذهن احتیاج به  یک وجود مادی یا غیر مادی داریم . بنابرین باز هم بدیهی و وجدانی است که  ماهیت ثبت شده در ذهن با ماهیتی که از اشکال مختلف انتزاع کردیم مطابقت  داشته باشد . این همان ارتباط ماهوی است که فیلسوفان برای مطابقت شناخت  انسان با واقعیت خارج از ذهن بیان کرده اند .ملاصدرا در رساله ای با  عنوان اﻟﺘﺼﻮر و اﻟﺘﺼﺪﯾﻖ با چند مقدمه و استدلال این موضوع را مطرح کرده و  تقریر بنده بر برهان ایشان به این صورت می باشد :1 – هر گاه برای انسان  ، نسبت به چیزی علم حاصل شد ، از دو حالت خارج نیست  ، یا تفاوتی در انسان  پدید آمده یا هیچ تفاوتی در انسان پدید نیامده ، لکن حالت دوم محال است  (زیرا بدیهی است که منِ قبل از علم با منِ بعد از علم تفاوت دارد) .  بنابرین به ضرورت عقل تفاوتی در انسان بوجود آمده حال این تفاوت از دو حالت  خارج نیست یا از انسان چیزی کم شده یا به او چیزی اضافه شده لکن بالوجدان  چیزی کم نشده (اگر بگویی نه چیزی کم شده و نه چیزی اضافه شده بلکه تغییر  شکل داده قابل قبول نیست زیرا علم در نفس ما اثری داشته و منشاء هر اثری ،  وجود است)  پس قطعاً چیزی به انسان اضافه شده است .2 . علم به یک شیء خاص اثری خاص روی نفس انسان دارد ، بنابرین علم به یک شیء عبارت است از حصول اثر و صورت آن شیء در نفس 3  . از طرفی حصول اثر هر چیزی در نفس با حصول اثر  چیز دیگر در نفس متفاوت  است . .یعنی معادل هر چیز که علم به آن حاصل شده ، صورتی مختص به همان در  نفس حاصل شده است (یعنی هر صورتی با همه موجودات خارجی غیر از شیء مختص  خودش مغایرت دارد )4 .  (از آنجا که هر صورت ، مختص یک شیء از موجودات خارجی است) پس صورت هر شیء ضرورتاً باید عین حقیقت و ماهیت آن شیء باشد . توضیح  اینکه : اگر صورت هر شیء عین حقیقت و ماهیت آن شیء نباشد ، یعنی صورت  هرشیء غیر از عین حقیقت آن است و این غیریت یعنی هرصورت دیگری می تواند  باشد ، بنابرین دو صورت از دو شیء ممکن است تصادفاً مثل هم باشند و این  خلاف عقل است زیرا  بالوجدان صورت هر شیء با صورت شیء دیگر در عقل ما تفاوت  دارد زیرا عقل انسان تمایز ها را درک میکند اینجا نظریه شبح ،  کنار زده می شود . معتقدین به نظریه شبح باید اعتراف کنند که شبح یک شیء در  ذهن ما ممکن است شبح یک شیء دیگر هم باشد و این یعنی عقل انسان تمایز  اشیاء با یکدیگر را ممکن است تشخیص ندهد و این به انکار علم می انجامد .اولین ثمره و نتیجه بحث اعتبار و پیدایش علم و عقلانیت استتا  اینجا سه سوال و سه پاسخ بر اساس چارچوب وجدانی و عقلی و بدیهیات بیان شد و  برای کسی که این بدیهیات را نپذیرد  ، راهی جز  &quot;لاادری&quot; و &quot;پوچی در همه  چیز&quot; باقی نمی ماند . بعنوان مثال معادلات ریاضی در هیچ زمان و هیچ  مکانی تغییر  نمی کند . حالا اگر کسی اعتبار علوم عقلی را مخدوش کند همه  کارکرد های عقل از جمله ریاضیات را انکار کرده زیرا تبعیضی در کار نیست و  تحصیل علم برای او در هرشکلی بی فایده استسوال : آیا اشکال دور پیش نمی آید؟ شناخت را معلق به منطق کردید و منطق را معلق به شناخت .جواب :&quot;علم منطق&quot; یا &quot;علم فلسفه&quot; این اصطلاحی و عنوانی است که خود ما برای این مجموعه گذاشتیم . بحث روی عناوین نیست . همه  ی علوم همچون &quot;علم منطق&quot; و یا   &quot;علم فلسفه&quot; متوقف اند بر مطابق بودن  شناخت انسان با واقعیت خارجی . این مطابقت را عقل و منطق انسان بالضروره می  پذیرد چراکه بدیهی ، وجدانی ، عقلی و منطقی است .  این یک گزاره ی عقلی  است و انسان بخاطر داشتن عقل این گزاره را می پذیرد و علم انسان آغاز می  شود . بنابرین این گزاره معلق به علم منطق نیست بلکه عین منطق است و عین  عقلانیت است . اثبات عالم غیرماده ثمره ی دیگر این بحث استدرک  مشترک انسان ها بواسطه یک واقعیت فرا مادی است . درک مشترکی که بین انسان  ها شکل می گیرد و مورد اقرار عقل در هر انسانی می باشد . توضیح اینکه :  پس از اینکه از هر شیء یک ماهیت در ذهن انسان انتزاع و ثبت می شود ، دسته  بندی بین ماهیات توسط قوای عقلی صورت می گیرد و تفکر پدید می آید . اما این  دسته بندی و این فرآیند تفکر در انسان ها که منجر به تکلّم و کتابت علوم  می شود بدیهی است که باید بین انسان ها مشترک می باشد . زیرا استدلال و  عقلانیت در همه انسانها یک نتیجه را می دهد . مثلاً آنچه از جمع و تفریق  ریاضی در یک جزیره دور افتاده معنا یافته با آنچه در ایران یا روم است  تفاوتی ندارد . اما این عاملی که بین ذهن انسان ها این هماهنگی را بوجود آورده چیست ؟این  عامل هرچه هست در جهان مادی تعریفی ندارد . این یک عامل غیر مادی است که  ماهیات منتزع در ذهن یک انسان را با دیگر همنوعانش مطابقت میدهد و کمک می  کند تا به یک  درک مشترک از جهان خارج برسند .سوال : ابزار شناخت انسان در حال تکمیل و دقیق تر شدن است . واقعیت یک چیز تغییر نکرده است اما شناخت شما قطعاً تغییر کرده است ؟جواب :ذهن  انسان چگونه با واقعیت های خارجی مواجهه می شود ؟ به هر ابزاری که باشد  ضرورتاً برای آن واقعیت خارجی ماهیتی مستقل و مشخص انتزاع می کند که این  ماهیت انتزاعی در ذهن ثبت می شود . سپس کاشف به عمل می آید که انتزاع ذهنی  ما باید تغییر کند ، در نتیجه ماهیتی که در ذهن ما ثبت شده تعدیل می گردد .  ولی باز هم شناخت ما همان است که از واقعیت خارجی انتزاع کرده ایم .بله  . شناخت ما تغییر کرده اما مطابق با آنچه از جهان خارج انتزاع می شود  تغییر کرده است . ماهیتی از یک مرتبه ای از وجود در ذهن ما منتزع می گردد و  به نحوی ثبت می شود . پس از مدتی کاشف به عمل می آید علم ما واقعی نبوده .  در هر دو حالت قبل و بعد از کشف واقع ، ماهیت ثبت شده در ذهن ما مطابق با  همان انتزاعی است که از جهان خارج داشته ایم .نتیجه: ما با سه پرسش فلسفه را آغاز کردیم و از پاسخ به آنها به مطابقت شناخت انسان با واقعیت خارجی به کمک رابطه ماهوی رسیدیم پاسخ  به سه پرسش فلسفی ما بدیهی و به ضرورت عقل است . اگر کسی منکر مطابقت  شناخت با واقعیت خارجی شود ، منکر همه ی استدلال ها هم خواهد بود . بنابرین  اگر کسی مطابقت شناخت انسان با واقعیت خارجی را به هر نحوی انکار کند به  صحیح نبودن تمام علوم و ثبوت معتقد شده و بنابرین علم و دانش خود را هم  انکار کرده است . چه این انکار مستقیماً و صراحتاً باشد چه این انکار به  اشکال دیگر مثل نظریه &quot;شبح&quot; و یا &quot;نظریه اضافه&quot;</description>
                <category>محمد حسین داودی</category>
                <author>محمد حسین داودی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2024 13:32:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>