<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@golbool</link>
        <description>من رحم ندارم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 02:47:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/61003/avatar/iRa5EZ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</title>
            <link>https://virgool.io/@golbool</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بهم میخوره حالم از فاز فرودگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@golbool/%D8%A8%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-xcdigcge92c9</link>
                <description>گفتم ولی نباید اونروز اونجوری بیرونم می‌کردی.داشت جواب میداد ولی من دیرم شده بود. پریدم وسط حرفش: نه فقط میخواستم بگم که...-میخواستی بگی چی؟ولی من واقعن دیرم شده بود و نرگس پایین منتظرم بود.-هیچی خدافظ.ولی گفت دست بدیم. بعدش گفت روبوسی... بعدش گفت چقد بوی سیگار میدی:)))) خیلی سیگار کشیدی؟-من که یک ساعته اینجام-از صبح جایی بودی که خیلی سیگار میکشیدید؟-آره از دیشب تا صبح خیلی سیگار کشیدم. با کسی‌ بودم که از من بیشتر سیگار میکشه. و کسایی که از من بیشتر سیگار میکشنو دوس دارم.این حس پدرانه‌ش که نمیدونم آف و آنش میکنه یا همیشه آنه، یا الان که کلن فک میکنه همچین بچه‌ای نداشته از اول، و مامان بابام که دوس داشتن کاش میشد از اول همچین بچه‌ای نداشتن، و نرگس که شاید یه روز فک کنه همچین دوستی نداشته، یا یه روز که خودمم نخواستم خودمو داشته باشم، تو سرما، زیر پل، حل‌شده تو فاضلاب جوب، یا علی که میاد یه فاتحه میخونه فوت میکنه از نوک قله‌ی قاف واقعی تا ته کف دریا...من میرم ببینم بلاتار چی گفته...</description>
                <category>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</category>
                <author>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</author>
                <pubDate>Mon, 25 Nov 2019 00:47:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه میل به هیچ‌کس جز تو و میل به همه‌چیز و همه‌کس</title>
                <link>https://virgool.io/@golbool/%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-%D8%AC%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%88-%D9%87%D9%85%D9%87%DA%A9%D8%B3-yy99peykspk7</link>
                <description>حدودن یک هفته شده که اینترنت قطعه و من نمیتونم پست آخرمو از تلگرامم بردارم. واقعن خجالت‌آوره. اگه نت وصل بود هم نمی‌خواستم بیشتر از این باهات در تماس باشم. و اون‌دفه‌ای هم که دیدمت نمیخواستم ببینمت چون شرایط اصلن خوب نبود و من هنوز نرفته بودم شانگهای و با دخترای سفید و زرد و سیاه توی باد نرقصیده بودم. تنها کاری که کرده‌بودمو میتونستم نشونت بدم این بود؛ خیلی وقته حموم نرفتمتو این مدت با ترنس مالک و جانی کش و محسن مرادی آشنا شدم.اول فهمیدم آدم چطور میتونه تو یه اتاق بمونه مدتها و فقط بره سر کوچه یه پاکت سیگار بگیره. بعد فهمیدم جانی کشم خیلی چیزا بلد نبوده مثل همه‌ی پسرا و بعد دیدم آدم میتونه اینقدر پول داشته باشه که همه‌ دنیارو ببینه و هنوز یه افسرده‌ی ترسو باشه.وای چیزای کمتر مهمتری که بیشتر به کار میادم فعمیدم. مثلن اینکه هرچی ساختمو میتونم بریزم دور و از وسط شروع کنم. اینکه اگه چیزی تغییر کنه دیگه حال نمیده جمله‌ی اشتباهی بود. ما یه سری سنگیم.</description>
                <category>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</category>
                <author>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</author>
                <pubDate>Fri, 22 Nov 2019 00:06:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگو آرزوتم آرزومی</title>
                <link>https://virgool.io/@golbool/%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D8%AA%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%85%DB%8C-dcvesgu7fgrk</link>
                <description>به شعر و احساساتبه قلقلکو وقت‌هایی که همه‌چیز خیلی بامزه اتفاق میفتد.به اینهاکه اگر زنده فرضشان کنم،و وظیفه‌ی رهگذری را به گربه‌ها واگذار،و جای سگ‌ها و آدم‌ها عوض،و جای مناسبی در شرتم برای ساکنین، درست،پیدا،و دست‌تکان‌دادن برای پنگوئن‌ها باشد،قطب شمال،دور،دور،و سرد،تهران جای دیدنی‌ای ندارد،بهترین جای ماندن،در راه است.در چندتا راهِ حدودن یک‌ساعتهو در خلالش چندتا حوصله‌ی بیشترسررفته.و دوباره مترو.و اگر انتظار را عادی فرض کنیم.غریبه‌های خندان را می‌شود سلام کرد.قطب جنوب دورتر و دورافتاده‌تر‌ست. این اطراف مطب روانشناسی کجاست؟روانشناس‌های مصرف‌کننده ‌ و دستشویی‌هایی که از هردوطرف قفل می‌شوندشلوارهایی که از هیچ‌طرف پایین کشیده نمی‌شوندو داروهایی به نام &quot;آنتی‌شیاف&quot; که مستقیم روی مغز اثر می‌گذارند.و وقتی مغزت را درسته در کاسه‌ی توالتشان گذاشتی،ازین به بعد باید دنبال کاسه‌های جدید بگردم. کود بدون خاک برای روییدن کافی نیستو از ریدن در گلدان‌ها چیزی به تو نمی‌ماسدبر که گردم هم دنبال بازی‌های بیشتری نمی‌گردم.من حرف دارم برای گفتن.و این بازی‌هات، هردفعه ساکت‌ترم می‌کندو گوشهات هرروز بی‌ادب‌تر شده(اند)کاسه‌ی بدعادت و کاسه‌ی هربار از ته‌سیگار خالی شده‌ی کنار هم نشسته از دید ما دلیلی برای چپه کردن هم ندارند.اند خانه‌هایی که زیر‌سیگاریی با دیوار کوتاه‌تر دارندتمیزتر می‌مانند</description>
                <category>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</category>
                <author>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2019 14:31:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>buenisimo</title>
                <link>https://virgool.io/@golbool/buenisimo-nbbi0bjj9urq</link>
                <description>قراره واسه یه پادکست لیبل بزنم. پادکسته بد نیس. بعضی از بچه‌های رادیو جوانن. و تو حوزه ی کودک و خانواده و بچه و بارداری و ایناس. نمیدونم چه طرحی بزنم براش. چون قراره لیبل دائمیش باشه و فقط عدد اپیزودش عوض شه. این خانومه مثلن بسیار زیباس.حوزه ش البته حوزه ی من نیس. اگه حوض پارک لاله رو میدادن براش لیبل بزنم دستم تا تبریز باز بود. من امروز یه قوطی از آب گرفتم که بوی هلو میده و من میتونم ته{سیگار}مو بذارم توش بمونه و دوباره و دوباره بکشمش</description>
                <category>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</category>
                <author>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</author>
                <pubDate>Sun, 25 Aug 2019 11:16:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همون نگاهه که شاید یادت نمونه</title>
                <link>https://virgool.io/@golbool/%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-w0v1muk0vayz</link>
                <description>نشسته‌بودم کنار جوب آب داشتم لاکمو پاک می‌کردم و جلوم اندازه‌ی یه نفر جا واسه رد شدن بود. یه آقایی با عصا اومد از جلوم رد شه و گفت: خوب جایی نشستی! فک کردم منظورش اینه که بدجایی نشستی و من نمیتونم رد شم ولی منظورش این بود که اینجا چون لب جوی نشستی میتونی  گذر عمرو ببینی. و به جریان اشاره کرد گفت عمر همینجوری میره و برنمیگرده.من گفتم زودتر بره بهتره. چون ساعت شیش و نیم از خواب بیدارم کرده بودن و منتظر بودم ساعت 9 شه که دفتر بازشه.  بعد دستشو گرفتم بردم اونجا که فشار آب خیلی بیشتره گفتم میخوام اینجوری بگذره.میتونستم زودتر از همه برسم به دفتر. ولی یه دختره از جلوم رد شد که منو یاد یکی دیگه انداخت. پس نرفتم و همونجا وایسادم و نگاهش کنم مثه فیلم. چندبار جاشو عوض کرد و آخرسر رو یکی از سکو هشت‌ضلعیای تئاترشهر نشست و سیگار کشید. من سیگار نداشتم و پولی هم برای خریدنش ایضا. ولی نرفتم بگیرم ازش. چون جدیدن یه جور دیگه فکر میکنم و یجور دیگه نگاه. و سیگار نکشیدن هم همیشه سخت نیست. (مناسب برای خانواده‌ها)سیگارش که تموم شد بلافاصله رفت. منم دنبالش رفتم تو زیرگذر. داشتم حدس میزنم کدوم خروجی میره بجز خوروجی بی‌آرتی میدون آزادی، که رفت خروجی میدون آزادی. من دیگه ندیدمش که سوار اتوبوس شه. برگشتم تو زیرگذر و رفتم دفتر.الان هنوز تو دفترم. و همکارم یه سی‌پی‌یوی قدیمی بهم داده که ببرم سوراخش کنم و تبدیل به جاسوییچی شه.میدونستید تو سی‌پی‌یو از طلا استفاده میکنن؟ من الان فهمیدم.</description>
                <category>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</category>
                <author>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2019 15:21:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریاضی وجود ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@golbool/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-atouv9z4y3jv</link>
                <description>ممد شاید اولش هم اینطور نبود. اولش شاید درگیر میشد. جوگیر میشد. یادت نیست مگه یادت نیست شاهین‌نجفی‌رو بغل کرده بود نگفتمت نگفتمت می‌خوند صب‌تا شب رو کتاب. رو کتابایی که دوسشون نداشت. کتابایی که این اجازه‌رو بهت میدن بهشون توجه نکنی. حالت ازشون به‌هم میخوره ولی بهترین دوستتن. قراره ببریشون زیرزمین پیش آقا حسین نصف قیمت ازت برداره. (بگیره)ممدو می‌گفتم. چه‌کاریه؟ وقتی میخوام خودمو بگم ممدو بگم؟ ولی باز ممدو میگم.یه روزی، یه ممدی، فکر کرد چی درست‌تره. به چنتا حرف قانع‌کننده نیاز داشت. چندتا حرف عجیب‌غریب قانعش می‌کرد، کاملن مخالف هرونچه تا حالا بوده خودش. نمی‌دونس قراره چه بلایی سر خودش بیاره. الان وضعش بد نیست. زنم گرفته. ولی این داستان ادامه ندارد.</description>
                <category>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</category>
                <author>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2019 14:44:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ یزدگرد در منوچهری</title>
                <link>https://virgool.io/@golbool/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86%D9%88%DA%86%D9%87%D8%B1%DB%8C-t8fxba5fo8xo</link>
                <description>مشکل اینجاست که آدم‌هایی که می‌بینم را نمی‌خواهم بشناسم. و آدم‌هایی که شناختم را نمی‌خواهم ببینم. مشکل اینجاست که آدم‌هارا دوبار نمی‌خواهم ببینم. یک‌بار قضاوتشان کنم، و یک‌بار قضاوت‌ شوم چون نه تنها جز آن نخواهم بود که حتا همان‌هم نیستم. و نخواهم بود.می‌ترسم. از دشمن‌ها یک‌بار برای همیشه، و از بقیه همیشه برای یک‌لحظه. چرا نباید قصه‌را از ته خواند؟ مزه‌اش می‌رود. نباید اکانت اینستاشانو فالو کنی.  شماره‌شونو که سیو کردی نباید جواب بدی. نباید جورابت که قاطی شد وسط جورابا یکی دیگه برداری.لمس کردن، طیف نیست. اگر کردی باید همانطورکه باید باشد و اگر نباشد لمس نشده چیزی حتا به همان‌مقدار که شده.  دستت که به ماشه برسد، احمقانه‌ترین کار این‌است که فشارش ندهی. قصه‌را از ته باید بخوانی که مزه‌اش برود.روی‌میز سه‌تا لیوان مونده بود. یکیش توش پره چای نپتون بود.</description>
                <category>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</category>
                <author>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2019 11:47:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوهام بده مگه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@golbool/%D8%A7%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%87-%D9%85%DA%AF%D9%87-v2zmfhuisn1y</link>
                <description>ما شلوغ کردن را دوست داریم. شلوغی را مخصوصن که نباشد و خودمان درستش کنیم. که اولش هم جدی شاید نباشد شاید برای اینکه بگوییم ما فان نیستیم و فیلم عروسی نیستیم و بورنیم در اولتیماتومش، و نه حتا خود مت دیمونبعده فیلمبرداری هم ولی باز جدی نمی‌شود  همانطور که برای مت دیمون. جدی نمی‌شود و نه همانطور که همه آنچه در سری قبل گذشت راببینند. نگاه میکنند.  کت شلوار سرمه‌ای هم نمی‌پوشیم با پیراهن آبی خیلی کمرنگ که بفهمند جدی نیستیم.# هدفت ازینکه تهران را گز می‌کنی و -مشهد که می‌روی دوست داری گزش کنی چیست؟ یک دقیقه وقت داری توصیح دهی.خارجی‌ها سفینه هوا می‌کنند می‌رسند مریخ، ما کجاییم؟ گفت مریخ، می‌توانم  مزه بپرانم-ماهم مریخیم. کلی آدمیم صبح‌ها، بعدازظهرها، شب‌ها مریخیم.-...اوهام؟ مگه بده؟ چی جاش هست مگه؟ ارم‌سبز پیاده شو برو سر جدت حوصله‌ی منطقی حرف زدنتو ندارم.#دوست‌داشتم سکس کنم. چون قبلن نکرده‌بودم انگار. در هیچ‌کدام‌از زندگی‌های قبلیم.  الان که دیگر فکر می‌کنم قبلن کرده‌ام را چی؟دوس‌داری باهات بخوابم؟اینو نباید می‌گفتی. خوابیدن کافی نیست. هیچ‌چیز دیگری هم کافی نیست برای آرام گرفتن. آرام گرفتن آغاز ناآرامی‌هاست وقتی ویروس‌ها به انتی‌بیوتیک‌ها عادت کرده‌اند. و همینکه تلاش می‌کنی غریبه نباشی و سکوت زمینه‌را ترک می‌کند همه‌چیز تمام میشود. و به ذهنت نمی‌رسد کاش زبان هرگز ساخته نمی‌شد و قوقولی‌قوقو معنی‌ای جز صدا نداشت. این‌ها نتیجه‌گیری‌ مسخره‌ای بود که نگذارد بگویم دوست‌داشتم کاش مالنا بودم که پسربچه‌ای از سوراخی ریز نگاهم کند و چشم برندارد از من. اینها دوست‌نداشتن‌های من‌است وقتی وسط میدان تجریش ادم‌های مضحک قصه با موتور‌ و ریش و پیرهن مشکی‌ جلویم را می‌گیرند، چشمی پیدا نمی‌کنم که قهرمانش باشم. و خودرا می‌سپارم به اتوبوس تا هرجایی آن سی‌نفر بقیه رفتند من هم بروم. همچین موجودیت مسخره‌ای هستم من. خون دماغ می‌شوم. میگذارم بریزد روی موزاییک چهارراه‌ولیعصر تمام شود. ولی جدی نیست.</description>
                <category>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</category>
                <author>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2019 17:08:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مامانو بیشتر دوس داری یا مامارو؟</title>
                <link>https://virgool.io/@golbool/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88-v4azf2tihdgh</link>
                <description>این چند شبه علاوه براینکه هیچی نفروختم، جعبه‌ی کارای آرت‌شاپ تو کیفم له شده. آرت‌شاپ مال ریحانه‌ست. قرار بود من کارامو بذارم پیشش که بفروشه، و دو روز بعد از اولین بار که رفتم پیشش سه تا دتبند فروخت و 24تومن برام کارت به کارت کرد و گفت بیا اینجا یه دستبند هست که باید مهره بهش اضافه کنی. چون کسی که خریده دستش بزرگه. زودتر بیا من امروز میخوام زودتر برم. من البته زودتر نرفتم و اونم نمیخواست خیلی زودتر بره. و مهره اضافه کردن هم خیلی کار سختی بود و چندبار کل مهره ها پخش زمین شد و من هی میگفتم دیگه قبول نکن چیزیو بخوایم تغییر بدیم. و ریحانه گفت آره ولی این آقاهه از کارکناد کافه ست. در این حین، در کل این حین گوشی من زنگ می‌خورد. رضا موتور داشت و میگفت پارک لاله‌م کجایی؟ من ایرانشهرم. آرا میگفت کجایی؟ بریم تجریش بساط کنیم؟ سمیرا گفت من چارراهم. میای؟ و من فک کردم اگه ریحانه از دوس پسرش بپرسه که دوس پسرش از سامان بپرسه که اون دختره که اولین بار که مسودو دیدی پاهاشونو کرده بودن تو آب اسمش چی بود، قطعن یادش نمیاد. ولی جواب سمیراست. علی هم اون روز بود. علی هم اگه بخواد اون روزو تعریف کنه نمی‌دونم از &quot;هم&quot; استفاده میکنه یا نه. ینی میگه &quot;مسود &quot;هم&quot; بود&quot; یا یه‌جور دیگه میگه. من ازون موقع که علی رو تو تهران می‌بینم، یعنی دفعاتی که من باهاش بودم، زیاد خوشحالی تو چهره‌ش ندیدم... نه واستا! دفه های اولی که مریمو دیده بود یه مقدار هایپ و خوشحال بود و دوس داش با مریم دوس شه و ازدواج کنه و اینا. من میدونستم همچین چیزی نمیشه. با اینکه مریمم از علی خوشش اومده بود، ولی به‌عنوان دوست. از کلمه‌ی &quot;دوست معمولی&quot;هم بدم میاد. دوست آدم خیلی باید فقط همکار یا فقط همکلاسی باشه و هیچ حرفی جز کار  و درس باهم نداشته باشید که بهش بگه دوست معمولی. دوس‌پسر ریحانه اسمش محمده. ینی بابا مامانش اسمشو گذاشتن محمد. شاید تو خونه بتونی بگی محمد و کسی نگه کدوم محمد؟ ولی این بیرون پر از محمده. محمد گیتار میزنه و ریحانه گفت محمد گفته تو پارک باهات دوس شده، من یکم فک کردم،ابینستاشو نگاه کردم و گفتم آها!! آره اتفاقن ساز زدنشو دوس داشتم.  و دفه‌ی دوم هم باز اسم محمد اومد. اونجا که ریحانه دستمو دید و گفت لاک میزنی؟ بهت تیکه نمیندازن؟ تیکه والا ننداختن ولی یه پسره کلی راجب هیپیا باهام صحبت کرد تو اوتوبوس. گفت مگه مال هیپیاس؟ مال گِیا نیس مگه؟ گفتم نه من گی نیستم خیلی. اگه یادتون نرفته خط روایت و منتظرید بفهمید که اسم محمد کجا اومد اونروز، ریحانه میگفت هرجا میریم به موهای بلند محمد گیر میدن. ولی به من گیر نمیدن که دخترم و دونقطه پرانتز گذاشت آخر جملش. گفت اگه میخوای بری تجریش بساط نداری از اینجا میتونی کاربرداری ببری. کارا تو جعبه بودن. ست گردنبد و گوشواره. یه دستبند فیروزه‌ای بین چیزایی که برداشتم بود که هدیه تولد دادمش به خواهرم و پول اونم باید بدم. و علاوه براینکه هیچی نفروختم جعبه‌ی اون کارا تو کیفم له شده.</description>
                <category>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</category>
                <author>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2019 11:27:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ضدمادر</title>
                <link>https://virgool.io/@golbool/%D8%B6%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-rchmg2vdhtcw</link>
                <description>چیزی که بیشتر سردرگمم می‌کند، تبعیض بین بطالت‌هاست. تبعیض که نه! ترجیح. ترجیح اگر بود هم مشکلی نبود. تحمیل ترجیح بطالت. اول فرض می‌گیریم ما ترجیحی نداریم که چه بطالتی را انتخاب کنیم. اینکه شما بطالتتان را به ما تحمیل می‌خواهید بکنید اولین معنیش این‌ست که زندگی خود را باطل نمی‌دانید. من که ادعایی ندارم، و منی که ادعایی ندارم با یک نگاه به سرتاپای شما. نه! به حرف زدن شما، به اندازه‌ی اختلاف سنمان بطالت بیشتری در شما می‌بینم. اینکه شما کی هستید فرق نمی‌کند.-اینکه نگران چی هستیم چی؟-نگران چیِ فرزندتان هستید؟این حرف فقط بنظر خودتان منطقی می‌آید. خودتان منظورم فقط شما نیستید. همه‌ی آدم‌های تنبل و بی‌مسئولیت که از تنبلی و در عین حال ترس از لقب بی‌مسئولیتی ساده‌ترین نگرانی‌هارا انتخاب می‌کنند.نگرانی شما یک سری اسم ساده دارد که به هیچ‌جای فرزندتان نیست. مواد، زن، بیکاری...شما مثل هر حیوان دیگری بعد از بزرگ شدن توله‌یتان دیگر حوصله‌اش را ندارید. حوصله ندارید ببینید چی می‌خواهد. تا بچه است خب گریه‌ای یعنی شیر می‌خواهد و شیر بهش می‌دهید. بعد شاید اسباب بازی بخواهد. ولی خیلی زود اینکه چی می‌خواهد و چه چیز خوشحالش می‌کند فاقد اهمیت می‌شود. در دموکرات‌ترین حالت هم سالها آنچه گفته‌اند برایشان بخواهید را می‌خواهید. چون شما دیگر مادر نیستید. مادر تا وقتی هستید که شیر دارید در سینهباقی اوقات را نه اینکه یک انسان عادی باشید. غالبن #ضدمادر هستید.</description>
                <category>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</category>
                <author>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2019 14:21:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح تا شب یه مشت آدم میان در خونم</title>
                <link>https://virgool.io/@golbool/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%D8%A8-%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%B4%D8%AA-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%85-q0di45glppo8</link>
                <description>میدونید چیه؟ صبر کنید.به خودتان کمی وقت بدهید.آدم‌هایی مثل من هستند که از جایی به بعد فکر می‌کنند اوقات خوش آن بود که با دوست سپر شد. فقط!آدم‌هایی هم هستند از جایی به قبل هم همین فکر را می‌کردند.فرق ما اینست که تا جایی چیزهایی داشتیم برای گفتن، از آنجا به بعد هم چیزهایی داریم برای گفتن ولی همه‌اش تجربات شخصی‌است. فرق آن‌ها اینست که چیزهای دارند برای نگفتن.شاید اصلن گفتن را یاد نگیرند.از یک جایی به بعد اینکه توی هاردم چیها دارم. یا چیها می‌توانم داشته باشم فراموش شد.گوشی، توش پر از دوست و توپ پلاستیکی است. و لبتاب پر از بچه‌ها گل‌آقا و دوچرخه و گربه‌ی چکمه پوش و دایرة‌المعارف جنسی.می‌گفتم. دلم تنگ شد برای فرندز. هردوشان.و از طرفی روزهای قبل از وداع شاه با میهن که تمام می‌شود، کم‌کم سرنخ نحسی‌های پشت‌سر‌هم را پیدا می‌کنم. گره‌یشان می‌زنم کلافش می‌کنم می‌گذارم کنار، چیزهای دیگری را ببینم مثلن فصل پنج به بعدت را قطعن همه‌چیز تمام نشده است و من نمرده‌ام که دستم اینقدر سرد است همیشه.تا پاییز سال بعد که یکی، مثل گربه‌ی توی کوچه  شوتش بدهد و نخها از هم باز شود و شاه باز برود طفلکی!من برم چندلرو پیدا کنم</description>
                <category>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</category>
                <author>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2019 15:24:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم باید اول دکتر باشد بعد انسان.</title>
                <link>https://virgool.io/@golbool/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%86%D8%B8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-uf4u2trq1pte</link>
                <description>شاید براتون جالب باشه چهل پنجاه درصد دکترا دکترا دارن. این به این معنی نیست که پنجاه شصت درصد دکترا دکترا ندارن. شاید اون پنجاه درصد دیگه هم داشت باشن. ولی چون گفتم شاید براتون جالب باشه، اینکه پنجاه شصت درصد دکترا دکترا نداشته باشن براتون جالب بوده.ولی من اینو نگفتم. من فقط میخواستم یه {چیز}ی بگم. همین. مگه شما فک نمیکنید گاهی که کناریتون شاید فک بکنه شما فک می‌کنید که چرا ما الان نیم‌ساعته حرف نمیزنیم؟ {} به معنای کلمه‌ی جایگزین‌شده‌است</description>
                <category>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</category>
                <author>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2019 13:46:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اي درد توام درمان در بستر ناکامي</title>
                <link>https://virgool.io/@golbool/%D8%A7%D9%8A-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%8A-uxmewlyen7ho</link>
                <description>&quot;بستر ناکام&quot; علاوه بر معنای اولش(حالا اول دوم نداره)، که مربوط به بستری برای کامیدن، و سپس خوابیدن است، می‌تواند به کامیدن به منزله‌ی خوابیدن اشاره کند. یعنی شما به بستر می‌رسید که بخوابید. بسترو هم نهایتن تا هفت‌ونیم-هشت در اختیار دارید. همه‌چیز آماده‌ست که بخوابید چون کلی هم خواب دارید. خواب یکی از نیازهای موجودات زنده است که معلوم نیست چرا، ولی هست. خب شاید برای اینکه همه‌چیز به تعادل برسه. اگر به موجودات غیرزنده نگاه کنیم شاید بنظر برسه که همه‌ی همه به خواب نیاز نداشته باشند. مثلن خورشید همواره داره می‌سوزه و شبا که ما می‌خوابیم هم بیداره. ولی نباید نوک دماغمونو ببینیم. یا لااقل نوک‌ دماغ خورشیدو اندازه‌ی نوک دماغ خودمون نبینیم. خورشید هم روزی سرد میشه و شاید روزی سرد بودهو و البته خورشید، موجودات زنده و غیرزنده درواقع چیزی نیستن جز ذراتی که تشکیلشون داده. ما هم همینطور، مجموعه ای هستیم از چیزها که شاید اونا نیاز به خواب دارن و مارو مجبور می‌کنن خسته شیم.anyway در بستر میخواهید بخوابید ولی ‌انگار چیزی این وسط درست نیست. به پهلوی راست می‌خوابید،نمی‌خوابید. به پهلوی چپ، روی شکم، آرنج دست راستتان را از لنگ راستتان رد میکنید لنگ چپتان را دور بالش میپیچید، کابل شارژ را از گوشی در می‌آورید سفت به گوشتان گره می‌زنید از احیانن همخوابهیتان فاصله میگیرید، پشتتان را بهش میکنید‌ عرق بهارنارنج را با سکنجبین قاطی می‌کنید، خواهر کوچکترتان را صدا می‌زنید که رویتان بایستد، مادرتان را صدا می‌زنید، کمرتان را سیصدوشصت و نه درجه میچرخانید و تلق تلق، جرق جرق صدا می‌دهید ولی...حالا ویدیویی که من باید لینکشو بذارم این پایین راجب کولیک(همین قضیه‌ی قلنج) هست، ولی کولیک نوزاد. اول این ویدیو میگه اگر کودک شما روزانه سه ساعتسه روز درهفتهو در حداقل سه هفته‌ی متوالی بدون وقفه گریه کنهممکنه کولیک داشته باشهدرسته که هر کودک با کودک دیگه فرق میکنهولی شاید موارد زیر کمکتون کنه1-قنداق کردننوزاد در قنداق احساس آرامش شاید بکنه. یاد رحم مادر میفته2-صداهای پس‌زمینه ایجاد کنید! صدای جاروبرقیسشوار3- موقعیت کودک رو تغییر بدیدرو دستروی شونهدور از خونه...و خب ماهایی که میتونیم قلنجمونو بشکنیم نمیتونیم ازش دل بکنیم و با اینکه کم کم دارم اثراتشو میبینم تو مفصلام درد توام درمان، وی یاد توام مونس، وی خاطره‌ات پونز</description>
                <category>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</category>
                <author>گلادیاتور اتاق بی‌پنجره</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2019 19:00:16 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>