<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Roya</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@golden200079</link>
        <description>یه آدم معمولی بین میلیون ها آدم معمولی دیگه...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:19:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3342371/avatar/koWort.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Roya</title>
            <link>https://virgool.io/@golden200079</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آیا قانون جذب واقعیت دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@golden200079/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%AC%D8%B0%D8%A8-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-scqhj27hdv3d</link>
                <description>این روزها خیلی جاها و خیلی از کتابا رو می‌بینم که راجب قانون جذب هستند. کتاب راز، معجزه شکرگزاری...یا سخنران‌هایی مثل کوین ترودو که راجب این چیزا حرف زدههر کس یه چیزی میگه...خواستم اینجا ام این موضوعو مطرح کنم و نظر شما بلاگرای ویرگول رو هم بدونم.طبق تجربه و دانسته هایی که دارین نظر شما در این باره چیه؟</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 19:46:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیز خاصی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@golden200079/%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D8%B5%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ziyxhluraucu</link>
                <description>سلام همگی حالتون چطورهخیلی وقت بود که به ویرگول سر نزده بودم و دلم خواست بیام راجب چیزی بنویسم اما چی؟حرفای دلی و گلایه از زندگی و غرغر زیاد دارم... ولی دوست ندارم هیچ‌کدوم رو به هیچ کسی بگم...می‌دونم خیلی از احساساتی که شبانه روز من رو درگیر کردن وقتی به کسی بگم درک نمی‌کنه یا به سادگی از کنارش رد میشه... اگرم چیزی درک کنه نمی‌تونه کاری برام انجام بده و این اصلا حس خوبی نداره...احتمالا این حس درک نشدن که من دارم خیلیا دارن... حسی که باعث میشه حتی تو جمع هم احساس تنهایی کنی...</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 01:40:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدر لحظه هاتو بدون</title>
                <link>https://virgool.io/@golden200079/%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-w0wezkuyfl18</link>
                <description>یه روز صبح، خواب جالبی دیدم؛ وقتی بیدار شدم یک جمله فلسفی و در عین حال خنده‌دار به ذهنم اومد که میتونستم راجبش بنویسم و به نظرم خیلی جالب میشد و خیلی بابتش مشتاق بودم ... اما اون لحظه خوابم میومد و گرفتم خوابیدم و بعد که بیدار شدم اون جمله رو فراموش کرده بودم...این زندگی خیلی از آدما رو نشون میده... گاهی یه جرقه به مخشون میزنه و میخوان یکاری کنن کارستون ولی چون اون زمان حس و حال انجامشو ندارن بیخیال میشن... یا میذارن گوشه ذهنشون باشه تا بعدا برن انجامش بدن ولی زهی خیال باطل.... ماه‌ها و سال‌ها میگذره و تازه به خودشون میان و میگن: مگه من نمیخواستم اون سال فلان کارو بکنم؟؟ پس چرا نکردم؟ اگه اون زمان اون کارو میکردم الان اینجا بودم؟ حس و حالم این بود؟اون موقعس که پشیمون میشن که چرا اون راهی که میخواستن برن، دنبال نکردن؟چرا اون جرقه ای که تو ذهنشون خورده نادیده گرفتن؟خیلی وقتا حس میکنیم وقت زیاده.. وقت هست... ولی نه... حقیقتا وقت کمه... الکی نیست که تو کل زبان‌های دنیا میگن وقت طلاست... میتونی کلی وقت بذاری تا پول و طلا بدست بیاری ولی هر چقدرم که پول و طلا خرج کنی نمیتونی وقت بخری...قدر لحظه هاتو بدون و تک تک لحظه هاتو حس کن... زندگی کن... تجربه کن... و حواست باشه به اون جرقه هایی که تو ذهنت میخوره چون شاید بتونی با جدی گرفتن اون جرقه ها یه اثر هنری خلق کنی شاید بتونی یه زندگی جدید خلق کنی... یه دنیای بهتر...شایدم...</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 08:59:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزا واقعا از خودم متنفرم</title>
                <link>https://virgool.io/@golden200079/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%85-idfnettchjbe</link>
                <description>این روزا واقعا هم از خودم متنفرم و هم عاشق خودمم. اینکه من انقدر بی عرضه بودم که نتونستم خیلی جاها توی خیلی از کارها موفق بشم. اینکه نسبت به جوون‌های هم سن و سال خودم یا اون‌هایی که حتی ازم کوچکترن چقدر تجربه ی کمتری دارم  و ازشون توی خیلی از زمینه‌ها پایین ترم اذیتم می‌کنه. اما وقتی به خودم نگاه می‌کنم، بدون توجه به دیگران از خودم تشکر میکنم و به‌به و چه‌چه میگم که چه راه طولانی ای رو تا اینجا اومدم و از چه چاله چوله هایی جون سالم به در بردم. ولی وقتی از دور بهش نگاه میکنم خیلی کار شاقی نکردم و احساس حماقت میکنم. با خودم میگم هر آدم معمولی دیگه‌ای می‌تونست اون کارها رو بکنه. هر کسی بود مثل من تا اینجا و حتی بیشتر پیش میرفت. از خودم ناراحت میشم که خیلی از کارهایی که می‌تونستم انجام بدم انجام ندادم و الان توی خیلی از زمینه ها درجه‌ی خاصی ندارم.با خودم میگم بیخیال گذشته بیا از حال لذت ببریم اما دقیقا وقتی میخوام از حال لذت ببرم ترس و دلهره‌ای از آینده میاد سراغم. افکاری که میگه شاید الان اوضاع قابل تحمل و حتی راضی کننده باشه اما اگه بخوای همینجوری پیش بری آینده داغونی انتظارت رو می‌کشه. دلم میخواد کار‌هایی رو انجام بدم که خودم رو از آینده مطمئن کنم. تضمینی برای آینده بسازم تا جای هیچ ترس و دلهره‌ای نمونه اما در آخر همش بی‌معنی به نظر می‌رسه.تو دنیایی که آدما دائم دارن باهم میجنگن به نظرم هیچ چیزی قابل اطمینان نیست. به هر حال وقتی از دور‌تر بهش نگاه میکنم در آخر همه ی ما آدما قراره روزی از بین بریم و اونموقع حس بیهوده بودن هر چیز بهم دست میده. وقتی به این فکر میکنم که این دنیا و آدماش کم کم دارن به یغما میرن؛ دیر یا زود همه آدما و همه چیز از بین میره, حس میکنم غم و غصه ها و تمام هوس‌هایی که برای به دست آوردن چیزای مختلف مادی تو دنیا داشتم، اعتبار خودش رو از دست میده. اما اینجوری که بخوام پیش برم حس افسردگی و پوچی تمام وجود من رو تسخیر میکنه؛ پس خودم رو سرگرم میکنم با سرگرمیایی که بهشون علاقه دارم مثل فیلما و آهنگایی که باعث میشه احساسات مختلفی در من به وجود بیاد و تجربه‌‌ این احساسات برای من لذتبخشه...ذهنم دائم در حال پرشه... انگار قبلا می‌دونستم چی میخوام از خودم از زندگی، اما اشتباه می‌کردم و تازه فهمیدم من واقعا  گم شدم.حتی گاهی حس میکنم قدرت تشخیص درست از غلط رو ندارم چون همیشه ته ذهنم این امکان هست که چیزی از زاویه دید من درست یا غلط باشه. یا بخاطر ناآگاه بودنمه که این فکرو می‌کنم. در انتها به این می‌رسم که کی تعیین میکنه چنین چیزی درسته یا غلط؟هر چی بیشتر به یه چیزایی فکر میکنم بیشتر به هیچ نتیجه ای نمیرسم و بیشتر گم میشم... به همین دلیل بعد از مدتی خسته میشم و ترجیح میدم دوباره غرق شم تو همون روزمرگی همیشه... ولی زندگی همینه... باید ازش لذت ببرم.. از همین روزمرگی ها...بازم بدون رسیدن به هیچ نتیجه ای فکر کردنو متوقف میکنم...</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jan 2025 21:09:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما ام یک جغد هستید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@golden200079/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D8%BA%D8%AF-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-txqueasly6z3</link>
                <description>این روزها سخت‌ترین کار دنیا برای من شب خوابیدن است. از همان دوران نوجوانی بود که برای درس خواندن بیشتر شب‌ها بیدار می‌ماندم. بعد از مدتی هم با اضافه شدن اینترنت و گوشی هوشمند به زندگی‌ام شب‌ها را به دیدن فیلم یا گذر در فضای مجازی می‌گذراندم.همه چیز خوب و باب میلم بود. گاهی گله‌های والدینم از اینکه چرا شب‌ها بیدارم و روزها می‌خوابم آزار دهنده بود؛ اما چه میشد کرد. خانواده اند دیگر، همیشه ساز مخالف می‌زنند. مدتی بعد خواهرم برای صدا زدن من از لقب «جغد» استفاده می‌کرد. پدرم هر روز آیه ای از قرآن که می‌گوید:«ما شب را برای آرامش آفریدیم و روز را برای کوشش.» را به من یادآوری می‌کرد. روزها و سال‎‌ها گذشت و من از مدرسه فارق‌التحصیل شدم. اما پایان مدرسه دامن زد به افزایش هرچه بیشتر شب‌بیداری‌های من...به مرور زمان خانواده ام این قضیه را پذیرفتند و به شوخی از کنار آن رد شدند. اما...اما امان از روزی که من در مقالات علمی خواندم «هیچ خوابی بهتر از خواب شب نیست.» خواندم «بدن از ساعت 10 تا 2 شب به سم‌زدایی می‌پردازد.» خواندم «تنها خواب شب باعث می‌شود خستگی و کسلی انسان برطرف شود.» من، کسی که از خوردن پفک و نوشابه دوری می‌کرد چون ضرر داشت؛ کسی که لب به سیگار و قلیان نزده، چون مضر است. کسی که آرزوی داشتن سلامتی و جوانی کامل را دارد. چنین مطالبی را خواندم.سخت بود؛ حقیقتا سخت بود قبول کردن اینکه واقعا شب‌بیداری برای انسان خوب نیست...من عاشق شب بیداری‌هایم بودم و هنوز هم هستم. شب‌هایی که سکوت آرامش‌بخش آن همه جا را فرا می‌گیرد. زمانی که همه جا ساکت است اما صدای ذهنت آنقدر بلند است که گاهی طاقت‌فرسا می‌شود...و اما روز‌ها گذشت و من بالاخره تصمیم گرفتم شب‌ها را بخوابم و روز‌ها را بیدار بمانم. اما مگر میشد؟ روزها مانند جنازه‌ای بیهوش می‌شدم و شب ها به هر دری می‌زدم خوابم نمی‌برد. تا اینکه تصمیم گرفتم یک روز کامل را نخوابم. یعنی صبح که وثت خوابیدنم می‌رسید دست به هر کاری می‌زدم و حتی به بیرون از خانه می‌رفتم تا نخوابم. در آخر نتیجه چه بود؟نتیجه موفقیت‌آمیز بود. بگذریم از حالت دیوانگی و غیرعادی‌ای که در طول آن روز به دلیل بی‌خوابی به من دست داده بود؛ ولی این نقشه در آخر با موفقیت همراه بود و من با موفقیت شب را خوابیدم. اما این پایان ماجرا نبود.اول راجب تجربه ی بیداری صبح زود پس از مدت‌های مدید، صحبت کنیم. وقتی بیدار می‌شوی و آفتاب هنوز طلوع نکرده، طلوع آفتاب را می‌بینی و خنکی صبح به پوستت می‌خورد. صبحانه لذیذ و کاملی می‌خوری و حتی شاید کمی ورزش صبحگاهی انجام می‌دهی. اما بعد از سه چهار ساعت شدیدا خمار خواب می‌شوی. دیگر اراده ی دیروز برای اصلاح وضعیت خوابت را نداری و می‌خوابی... و به همین راحتی تمام زحماتی که روز قبل کشیدی به باد هوا می‌دهی.این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2024 05:41:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو بهترین هستی...</title>
                <link>https://virgool.io/@golden200079/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-npqlppk3pk5k</link>
                <description>گاهی آدم نیاز داره یه نفر این حرفا رو بهش بگه... بذار اون شخص من باشم.تو زیبا هستی.تو قوی هستی.می‌دونم راحت نبود تا اینجا بیای ولی اومدی...تو آدم خوبی هستی...کسی که با به دنیا اومدنش دنیا رو قشنگ تر کرده... کسی که زمینو جای بهتری برای زندگی کرده....کسی که می‌خواد خودشو بهتر کنه... می‌خواد دنیا رو زیبا تر کنه...اگر الان اوضاع اونجوری که باید نیست، امیدتو حفظ کن...یادت باشه هیچوقت تنها نیستی و همیشه خدا رو داری...تنها کسی که همیشه طرف توئه و بهت کمک می‌کنه...تنها کسی که بدون چشم‌داشت کمکت می‌کنه...قوی‌تر از اون کسی نیست...بالاتر از اون کسی نیست...پس نذار آدما و اتفاقای دور و بر حالتو بگیره...نذار دنیا تورو عوض کنه...زیبایی و خوبی‌های درونتو حفظ کن...نگران نباش...گاهی کاری از دستت برنمیاد...پس هم چی رو به زمان بسپر...اگه تونستی تا اینجا پیش بیای, پس از این به بعدم می‌تونی ادامه بدی...پس ادامه بده...زندگی کن...</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2024 19:26:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@golden200079/%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-bv7owvlnywp7</link>
                <description>نوشتهبه صفحه لپ‌تاپ زل زده بودم و به این فکر می‌کردم که من حتی یه پاراگراف جالبم نمی‌تونم بنویسم، پس چطور یه زمانی رویای نوشتن یه کتاب خفن داشتم؟ گاهی وقتا آدم تو رویاپردازیاش خیلی شتاب‌زده عمل می‌کنه نه؟ اما وقتی رویاش تو واقعیت عملی نمیشه کمردرد می‌گیره. البته این بخاطر ورزش نکردنه و ربطی به رویا نداره. خب شایدم بخاطر اینه که همش سرش تو گوشیه؟ آخه دختری که حتی دوست‌پسرم نداره و سینگله چرا باید دایم گوشی بگیره دستش؟ ولی خب تو گوشی هزارتا بازی و فیلم هست حتما که نباید با یکی لاو بترکونی...اما یه وقتایی این بازی کردن و فیلم دیدنت با گوشی علاوه بر کمردرد باعث کسالت میشه. اونقدر که یه بی‌میلی خاصی پیدا می‌کنی نسبت به همه چیز. با خودت فکر می‌کنی آیا من درگیر افسردگی شدم؟ چرا دیگه هیچ‌چیز برام جذابیت نداره؟ در عین‌حال که با این احساسات درگیری باید پنهان‌کاری کنی. نباید دستت برای بقیه رو بشه. چون وقتی آدما بفهمن حالت خوب نیست و افسرده ای به دو دسته تقسیم میشن، اونایی که دوستت دارن و حالشون گرفته میشه و اونایی که دشمنتن و ناراحتی و افسردگیت باعث میشه از خوشحالی تو پوستشون نگنجن. البته هر آدم خنگی می‌دونه که یه آدم افسرده آب از سرش گذشته و نظر و احساسات دیگران براش بی‌ارزشه. البته این ربطی به خنگ یا باهوش بودن نداره و اینا به شخصیت آدما و درجه افسرده بودنشون مربوطه.بگذریم، بعضی وقتا فکر می‌کنم خیلی اسکلم. بعضی موقع ها ام حس می‌کنم هم ی آدما دیوونه هستن. هر کج‌وکله ای که هر چرت‌وپرتی میگه باور می‌کنن. یه سری آدم مشنگ که حتی از اونا پیروی می‌کنن. ولی واقعا کی تعیین می‌کنه چی درسته و چی غلط؟ صدای تلویزیونم که همیشه تا اتاق میاد و اون تبلیغات مسخره ی پر سر و صدا همش رو مغز منه. البته بازم بهتر از اخبار شبکه 6ه. به هر حال این سلیقه ایه و هر کس یه سلیقه ای داره و تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه که سلیقه ی من اصلا با سلیقه خانواده ومخصوصا پدرم یکی نیست.الان چند دقیقه ای هست که پشت میز نشستم و به نوشتن یه مشت چرت و پرت مشغولم ولی حال ندارم از جام بلند شم و برم سمت یخچال و یه لیوان آب بخورم. خدارو چه دیدی شاید قبل از تموم شدن این متن از تشنگی مردم. دلم می‌خواست بگم از گرسنگی و تشنگی ولی گرسنه نیستم و این واقعا عجیبه. چون 99 درصدمواقع گرسنه ام.گاهی وقتا خودمو با دیگران مقایسه می‌کنم. با هم سن و سالام. خیلیا خودشون میان سمتم و سعی می‌کنن باهام دوست شن منم روی خوش نشون میدم ولی بعد یه مدت غیبشون میزنه و حس می‌کنم قالم گذاشتن. چقدر بعضی آدما می‌تونن پدرسگ و بی‌وفا باشن که خودشون بیان و وابستت کنن بعد خودشون گورشونو گم کنن و تورو تنها بذارن. حالا باید با یه سری احساسات مزخرف کنار بیای که مسببش یه آدم مودی و عجیبو عوضی بوده. البته این قانون طبیعته. بعد از هر سلام شیرین یه خداحافظی تلخه... ولی امیدوارم مهد فرش بزنه به کمر این طبیعت... همه ما رو ول کردن این مهد فرش ول نمی‌کنه. دلم می‌خواد یه خودکار و دفتر گوگولی داشته باشم و راجب چیزای قشنگ بنویسم. روحیاتم مثل پریا اخواص تو ویدیوهاش باشه. ولی انقدر این خانواده من درگیر اخبار مربوط به اسراییل و سریالای چرت صدا و سیما هستن که نمیذارن آدم حس خوبی درش بمونه.این روزا دوباره احساس تنهایی میکنم. احساسات ضد و نقیضی دارم. خودمم نمی‌دونم چمه و چی می‌خوام؟ خیلی وقتا به مرگ فکر می‌کنم؛ درگیر نشخوار فکری می‌شم و افکار منفی همه ی وجودمو تاریک میکنه. بعد با خودم می‌گم خر نباش و به این چیزا فکر نکن چون فایده ای نداره. بعد موس کامپیوترو میگیرم دستمو میام سراغ ویرگول تا اینا رو بنویسم. چون حال نوشتن با خودکار و دفترو نداشتم. </description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2024 22:59:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>504 words</title>
                <link>https://virgool.io/@golden200079/504-words-yyvbz5fijxjg</link>
                <description>(keen-abandon-oath-tact)Well, a few days ago I decided to learn 504 necessary words in English and make some sentences or paragraphs using those words. Finally, I, &#x27;m here and I want to take an oath of loyalty to my plan. I swear I will not abandon this plan and I will learn 2 words of 504 in a day and I try to write some words here once upon a time. I am sure due to this plan that I&#x27;m going to do, my vocabulary and my skill of writing in English will be better.By the way, one of my big problems in the journey of learning English is that my motivation doesn&#x27;t exist every time; I mean, sometimes I am very keen on learning English but most of the time I&#x27;m not keen enough to learn English and I prefer to watch a movie or play on my phone instead. But I have to be tactful and when I use my tact, I persuade myself to learn English every day.</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2024 22:10:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@golden200079/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-newmrhqc0qfk</link>
                <description>این روزها استرس و اضطراب زیادی دارم. دلشوره ای که نمی‌دونم دلیل اصلیش چیه؛ فقط میدونم حالم خوب نیست. همش ذهنم درگیره. شاید بخاطر اینه‌که دو هفته بعد قراره کار جدید انجام بدم. به هر حال وقتی می‌نویسم حالم بهتر میشه چون ذهنم نظم بیشتری به خودش می‌گیره. واقعاذ جادوی نوشتن واقعیت داره و من وقتی می‌نویسم همه چی بهتر میشه.توی یه کتاب خوندم برنامه ریزی خیلی مهمه. یه برنامه ی معمولی که زیاد خوب نیست هم بهتر از هیچ برنامه ای نداشتنه.به هر حال شاید بخاطر کارای عقب افتادمه که استرس دارم. سرم همیشه شلوغه چون کارای زیادی دارم ولی انجامشون نمیدم. ولی همیشه دارم به کارام فکر می‌کنم. همش با خودم میگم بذار ساعت بعد یا فردا انجامش میدم ولی الن دو هفته گذشته و من هنوز اون کار ها رو انجام ندادم.مشکل من اینه که عمل‌گرا نیستم. به جای اینکه کار‌ها رو انجام بدم دائم دارم بهشون فکر می‌کنم. به اینکه فلان کار و فلان کارو باید انجام بدم و چطور انجامشون بدم. ولی باید به این جمله عمل کنم... just do it.همین جمله تکراری و کلیشه ای که روی همه ی پوشاک چاپ میشه ولی اگر بهش عمل بشه خیلی خوب میشه. من باید اول بنویسم تا ذهنم مرتب بشه. بعد برنامه ریزی کنم و اهداف و کارهایی که باید انجامشون بدمو روی کاغذ بیارم و بعد شروع کنم به انجامش.باید اهمال‌کاری رو کنار بذارم. مهم این نیست که چقدر عالی یا بد انجامش بدم مهم اینه که انجامش بدم.می‌خوام یه قولی به خودم بدم، اینکه همیشه حواسم به این چن نکته باشه و اینو مدنظر داشته باشم:1-امروز همون فرداییه که منتظرش بودی. صبر نکن تا زمان ایده‌آلی که همه چی اوکی باشه و حالت خوب باشه برسه چون اون زمان هرگز فرا نمی‌رسه. همین امروز هر کاری که می‌خوای انجام بدی روانجام بده. زمان رو غنیمت بشمار.2- بنویس. هرکاری که میخوای در یک ساعت یک روز و یک هفته آینده انجام بدی بنویس. و بعد انجامش بده.3- تجربه کردن مدنظرت باشه. هرکاری و هر چیزیو تجربه کن. از شکست خوردن نترس. شکست خوردنو تجربه کن. 4- هرکاریو میخوای انجام بدی ماسمال کن و انجام بده نمی‌خواد همه چیو عالی انجام بدی فقط انجامش بده.</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Wed, 02 Oct 2024 19:59:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور سر صحبتو با دیگران باز کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@golden200079/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86%D9%85-uwktkzexxiny</link>
                <description> الگوی توصیفی سوالی: چقدر پوستتون خوبه از چه کرمی استفاده میکنید؟ چقدر فعال و پرانرژی هستید چط.ر میتونید انقدر موفق باشید؟داستان و خاطره: چهرت خیلی برام آشناست. خیلی شبیه دخترمی.بیان احساسات. چقدر از صدای شما حس خوبی میگیرم شما اسمتون چیه؟ چقدر چهره دلنشینی داری تو همین باشگاه میای؟ دادن حس خوب+ باز کردن سر حرف (این چاپلوسی نیست.)ایجاد تمایز: من معمولا این حرفو به هر کسی نمی‌زنم ولی به شما می‌گم. من معمولا از هر کسی خوشم نمیاد ولی واقعا از شما خوشم اومده.بیان موافقت: من  خیلی با شما موافقم. نظرتون محترمه ولی من نظر دیگه ای دارم...مشورت خواهی نظر خواهی: چه موهای پرپشتی دارین برای این چیکار میکنید میسه به منم بگید؟ شما طراح دکوراسیون هستید؟ یه مشورت میخوام. میشه بهم نظر بدین که اتاقمو چطور دیزاین کنم؟اعلام کمک یا کمک خواستنپیدا کردن شباهت: عه چه جالب شما ام کلاس یوگا میرید؟ منم کلاس یوگا میرم.( عالی)ارائه پیشنهاد: من یه پیشنهاد دارم که زودتر لاغر بشی( در موقعیت مناسب پیشنهاد مناسب و مثبت)سوال پرسیدن: تو دوست داری روزای تعطیل چیکار کنی؟ تفریحات مورد علاقه؟ سفر مورد علاقه؟ رنگ مورد علاقه؟</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Sun, 22 Sep 2024 04:38:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور خجالت و کمرویی را کنار بگذاریم</title>
                <link>https://virgool.io/@golden200079/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%88-%DA%A9%D9%85%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-bqqttc3huskx</link>
                <description> برو تو دل ترس. می‌دونم گفتنش راحته ولی عمل کردن به اون سخته. از ارتباط برقرار کردن دوری نکن. اگر از مهمونی رفتن  خجالت می‌کشی برو مهمونی. اگه از کاری خجالت می‌کشی از فضایی خجالت می‌کشی باید پا بذاری روی ترسات و بری سراغش. حتی اگه درد داره. اگه دیگران بهم بخندن؟ به جهنم. اگه طپق بزنم چی؟ فدای سرم. از قانون پنج ثانیه استفاده کن و اگه حرفی یا سوالی داری یا می‌خوای احوالپرسی کنی سر پنج ثانیه انجام بده. به جای اینکه بگی من همیشه خراب می‌کنم به این فکر کن که این باور واقعیه؟.... تمرین سخت اما موثر: کارهایی رو از بقیه بخواه که می‌دونی بهت نه می‌گن. مثلا یه عالمه پول خورد ببر مغازه و بگو بشمار بهم تراول بده......چون خیلی از ما از نه شنیدن می‌ترسیم و ازش خجالت می‌کشیم.....فقط قدرت نه گفتن مهم نیست بلکه قدرت نه شنیدن هم مهمه.یک لیست از ویژگی‌های مثبت خودت بنویس: ما معمولا فقط ویژگی‌های منفی خودمونو می‌بینیم. من زشتم، من چاقم، من جوش دارم، من فلانم.... به جای اینا روی نقاط مثبتت تمرکز کن. حتی اگر چاقی یا اصلا چشمات کجه ولی به جاش صدای خوبی داری یا خیلی مهربانی... تو ویژگی‌های مثبت زیادی داری که باید اون‌ها رو در ذهنت پررنگ کنی.روی زبان بدنت کار کن: مثل آدمای قدرتمند بشین، راه برو و رفتار کن. توجه رو به بیرون از خودت متمرکز کن نه به روی خودت. اگر همش حواست به نکات منفی و مثبت خودت باشه نمیتونی با آدما خوب ارتباط برقرار کنی. در این جهان هستی تو یک نقطه هستی. پس سخت نگیر و انقدر توجهتو روی خودت نذار.خودتو درحالیکه خجالتی نیستی و با عزت نفس و اعتماد به نفس هستی تصور کن. وقتی اون ورژن خودتو تصور می‌کنی ناخودآگاه عی می‌کنی شبیه اون نسخه از خودت باشی.الگوی مناسبی برای خوت انتخاب کن. حداقل در اوایل کار شخصی که اعتماد به نفس بالایی داره رو الگوی خودت قرار بده. اگر در اطراف خودت همچین کسی پیدا نکردی پس توی فضای مجازی دنبال همچین شخصی بگرد.مواظب خودگویی هات باش. ما آدما همش مراقبیم که کسی بخاطر حرفای ما ناراحت نشه اما وقتی داری با خودت و وراجب خودت حرف می‌زنی بسیار بد با خودت حرف می‌زنی. باید به خودت احترام بذاری.افکرا و احساسات خودتون رو یادداشت کنید. ما باید روی افکارو احساسات خودمون اسم بذاریم. فکر کن و یادداشت کن تا قسمت منطق مغزت فعال بشه. با نوشتن افکارت میتونی کنترل افکارت رو بگیری دستت. همه ی افکاری که بهش فکر میکنی با جزییات فراوان بنویس تا ریشه احساساتتو پیدا کنی و بتونی درستش کنی.پله پله بیا بالا. اول سطح خجالتتو بررسی کن. اون موقعیتایی که توش خجالت میکشی بنویس و اونها رو از  تا ده درجه بندی کن. حداقل ده تا از موقعیت‌هارو بنویس و از ساده ترینش شروع کن. مثلا از سلام دادن یا آدرس گرفتن شروع کن و پله پله برو جلو.اگر دو سه ماه این تمارین رو انجام دادی اما نتیجه نگرفتی باید ریشه خجالتت رو پیدا کنی و اونو رفع کنی.</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Sun, 22 Sep 2024 04:21:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرت و پرت</title>
                <link>https://virgool.io/@golden200079/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-nyi1hnvihdkc</link>
                <description>با سلامآمده ام تا ذره ای از نوشته‌های چرت و پرت خود را با شما به اشتراک بگذارم. شاید فکر کنید این چرت و پرت ها، چرت و پرت‌هایی معمولی هستند اما سخت در اشتباهید. زیرا این‌ چرت و پرت ها برخاسته از درون من است.من تا امروز ده‌ها صفحه تمرین خط کرده ام اما دستخطم همچنان ریدمانی بیش نیست. آیا ایمان نمی‌آورید؟من امروز واقعا حوصله انجام هیچ کاری را ندارم؛ همانطور که دیروز،پریروز و سه روز پیش حوصله انجام هیچ کاری را نداشتم. من واقعا نمی‌دانم چرا زندگی می‌کنم و ...بگذریم...من با افتخار ریدم تو این زندگی. من هرساله با افتخار قله های ریدمان را در زندگی ام طی میکنم و هیچگاه از ریدمان در عرصه‌های مختلف زندگی ام دست نکشیده و نمی‌کشم و نخواهم کشید.گاهی با خود فکر می‌کنم روزی معجزه ای رخ می‌دهد و زندگی من از این رو به آن رو می‌شود اما زهی خیال باطل!زندگی ریدمان من همیشه ریدمان باقی خواهد ماند زیرا خاصیت زندگی همین است.  اما می‌دانید جذابیت زندگی من کجاست؟ گاهی انقدر ریدمان‌های عجیبی به ثمر می‌رسانم که خود انگشت به دهان مانده و هار هار می‌خندم. آری. جذابیت زندگی در خندیدن به همین بدبیاری هاست.بیایید به زندگی عجیب اما واقعی خود بخندیم.</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 14:25:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منم می‌تونم نویسنده بشم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@golden200079/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-zgrxzbyoqqow</link>
                <description>خب راستش من چند وقتیه که به نویسندگی علاقه‌مند شدم. حتی گاهی تو تنهایی خودم وقتی خیلی احساساتم غلیان پیدا می‌کنه و سعی می‌کنم بنویسمشون به نظرم چیزای جالبی از آب در میاد. ولی فکر می‌کنم فقط برای خودم جالبه شاید چون با احساساتم اون متنو نوشتم و دوباره خوندن اون متن برای من  یادآور همون احساسات میشه ..اصلا چطوره الانم راجب احساساتم بنویسم؟ در حال حاضر احساس ناتوانی می‌کنم، ناتوانی برای نوشتن یه متن خوب که به خوندنش بیارزه! شاید نویسندگی هم برای من مثل خیلی از کارای دیگه ایه که یه لحظه جوگیر میشی انجامش بدی ولی وقتی دست به کار میشی می‌بینی نه بابا من این کاره نیستم!چی شد که من به ویرگول اومدم؟ خب چند وقت پیش که داشتم توی اینستا می‌گشتم یه پستی رو دیدم که محتواش این بود: اگه می‌خوای یه ورزشگار حرفه ای بشی از روزی نیم ساعت پیاده روی شروع کن.اگه می‌خوای زبان خارجی یاد بگیری از روزی ده دقیقه مطالعه کردن شروع کن. و اگه می‌خوای یه نویسنده بزرگ بشی از نوشتن وبلاگ شروع کن!خلاصه حرف اون بلاگر این بود که برای بزرگ شدن توی هر کاری باید از قدمای کوچیک شروع کنی! کتاب اثر مرکبو خوندین؟ اگه بخوام تمام اون کتاب رو توی یک خط بیان کنم باید بگم که هر روز یک قدم کوچیک به سمت خواستت بردار... لازم نیست از همون اول کار خیلی بزرگی بکنی فقط کافیه هر روز یه قدم براش برداری و این استمراره که تورو بزرگ می‌کنه!همون بیت معروف که میگه«رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رودرهرو آن است که آهسته و پیوسته رود»یا اون جمله معروفی که میگه:«سنگ بزرگ نشانه نزدن است.»یعنی اگه بخوای از همون اول کار خیلی خفن و عالی شروع کنی و اصطلاحا قدم بزرگی به سمت کارت برداری به احتمال 99.99% نمی‌تونی انجامش بدی و والسلام نامه تمام!آره خلاصه کجا بودیم؟راجب نویسندگی حرف می‌زدیم آره؟امیرعلی نبویان یه جا می‌گفت برای نویسنده خوبی شدن باید زیاد بخونی. می‌گفت برای اینکه بتونی دو خط خوب بنویسی باید 200 تا کتاب خونده باشی!من دو خط کتاب خوندم و حالا اومدم دویست صفحه بنویسمخب یه جا دیگه ام خونده بوم که می‌گفت اگر می‌خوای نویسنده خوبی بشی باید شروع کنی به نوشتن. هر روز و هروز بنویسی و بنویسی و بنویسی...حتی اگه مزخرف می‌نویسی ام دست از کار بر ندار و بنویس و بنویس...منم الان دارم همونکارو می‌کنم...ولی از کجا معلوم منی که چند سال پیش به خون زنگ انشا تشنه بودم بتونم نویسنده خوبی بشم؟اصلا نویسنده خوب کیه؟کسی که مردم متناشو دوست داشته باشن و طرفدار زیادی داشته باشه؟یا کسی که از یه سری اصول و قواید پیروی کنه؟من خودم نویسنده‌هایی رو دوست دارم که چیزی رو یادم می‌دن در مسیر رشد فردی یا هر مبحث دیگه ای که نیاز داشته باشم. و یا نویسنده‌هایی که می‌تونم با متناشون ارتباط ذهنی یا احساسی برقرار کنم. از همه جذاب‌تر می‌دونی کدوم نویسنده‌ها هستن؟ اونایی که می‌تونن منو بخندونن! اصولا من عاشق هر چیزی ام که بتونه منو بخندونه! چون در اکثر مواقع اتفاقا و جوکایی که بقیه میشنون و باهاش می‌خندن برام مسخره به نظر می‌رسه.در این حین کتابا و فیلما و آدما و هر چیزی که باعث میشه بخندمو دوست دارم. خب من همیشه دوست داشتم کمی شادتر باشم ... فکر کنم همه ی آدما دوست دارن شاد باشن و بخندن مگه نه؟آره خلاصه...اگه این متنو خوندی یه کامنت بذار یه نظر ترجیحا مثبتی بذار تا صد در دنیا و دویست در آخرت نصیبت شه(:</description>
                <category>Roya</category>
                <author>Roya</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2024 07:27:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>