<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zahra Salehi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@goleyas1368</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:22:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/92184/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zahra Salehi</title>
            <link>https://virgool.io/@goleyas1368</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برادر جان، پاشنه کش فراوان دارد.</title>
                <link>https://virgool.io/@goleyas1368/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-afmxg5bekzfp</link>
                <description>در دوران کارشناسی ارشد من فلور نرمال دانشگاه بودم. منظورم این است که زمان زیادی را در آزمایشگاه می گذراندم طوری که، عضوی از پیکره آزمایشگاه به شمار می آمدم. حال چرا مهم است که فلور بودن من را بدانید؟ زیرا به دلیل این فلور بودن من بارها و بارها شاهد انجام فعلی توسط یکی از اساتید وقتم بودم.ماجرا از این قرار است که استاد عزیز همچون سایر کارمندان و اساتید هر روز با لباس و کفش های رسمی وارد دفتر کار و نیز آزمایشگاه می شد. اما با همان کفش های اداری تا پایان وقت اداری در دانشگاه حضور نداشت. ترجیح می داد در زمان حضورش در اتاق کار و آزمایشگاه، دمپایی به پا کند. البته چه عیبی دارد. استاد هم مثل همه ما آدم است و پای انسان به صورت فیزیولوژیک در صورت باقی ماندن در کفش اذیت می شود و بو می گیرد. پاهای مبارک اساتید هم از بقیه انسان ها متمایز نیست. اصلا از من به شما نصیحت اگر در چنان شرایطی قرار گرفتید، چنین کنید.بگذریم.استاد بزرگوارمان در پایان روز کاری هنگام بازگشت به منزل، خب می بایست با همان کفش های رسمی از دانشگاه خارج می شدند. لاجرم با استفاده از یک A4یا تکه روزنامه تا شده پاهای مبارک را دوباره داخل کفش های تر و تمیز اداری خود می کرد. خب عیبی هم ندارد. کفش های ایشان بسیار گرانقیمت بود و بدون پاشنه کش ممکن بود، خراب شود. اصلا از من می شنوید، شما هم اگر در چنان وضعیتی قرار گرفتید، چنین کنید.بگذریم.روزها و ماه ها گذشت و من هر روز این میزان از سختی کشیدن استاد را در به پا کردن کفش ها در پایان روز کاری به چشم خود مشاهده می کردم و خود بهتر می دانید تماشای رنج یک انسان به خصوص اگر آن فرد استاد شما هم باشد بسیار برای دانشجو دردناک است.یک روز برادر جان ما را برای صرف شام به خانه خود، وعده گرفت و من یک راست از دانشگاه به منزل ایشان رفتم. وقتی در منزل ایشان بودم، یادم افتاد که برادر جان برعکس استاد پاشنه کشِ فراوان دارد و همه روزه، آن ها را به افراد بدون پاشنه کش سخاوتمندانه، اهدا می کند. به هر حال خداوند به هر کس نعمتی می بخشد که شکرش واجب است. از او خواستم که یکی از آن پاشنه کش های تر و تازه دست نخوره خود را برای استاد جدا کند. او در صندوقچه پاشنه کش ها را گشود و گفت خودت یکی را انتخاب کن. دلتان نخواهد! یک آک بندِ تر و تمیزش را انتخاب کردم و در کیفم گذاشتم.فردای آن روز مثل همیشه به آزمایشگاه رفتم. استاد مذکور مثل همیشه با دمپایی هایش پشت میز آزمایشگاه نشسته بود. به محض روئت استاد با شوق و اشتیاقی مثال زدنی و در حرکتی غافلگیرانه، پاشنه کشِ اهدایی را بر روی میز کارشان قرار دادم.ایشان با تعجب پرسیدند: این چیه دختر؟!جواب دادم. یک عدد پاشنه کش! از برادر پاشنه کش دار خود برای شما گرفتم.بنده خدا مات و مبهوت مانده بود. با خنده پرسید: شما، برای من، یک پاشنه کش، آن هم از برادرتان گرفتید؟!گفتم: بله، دقیقا همین طور هست.استاد با خجالت و استیصال، تشکری کرد و پاشنه کش را برداشت و کفش های خود را به پا کرد و به سر کلاس رفت.هنوز هم بعد از گذشت چند سال از این واقعه همچنان یاد این خاطره که می افتم، خنده ام می گیرد. آخه دانشجو را با پاشنه کشِ نداشته استاد چکار؟! ای امان از دست دانشجوهای ریزبین کنجکاوی مثل خودم که البته کم هم نیستند.به نظرم اساتید محترم یک نصیحت را از من دانشجوی ریزبین کنجکاو، پذیرا باشید. از آنجا که تمام اعمال و رفتار شما در دانشگاه زیر ذره بین نگاه دانشجویان تجزیه و تحلیل می شود، شما دو راه بیشتر ندارید؛ یا همواره کفش بپوشید، یا پاشنه کش بخرید!در غیر این صورت بدانید و آگاه باشید که برادر جان همچنان پاشنه کش فراوان دارد!</description>
                <category>Zahra Salehi</category>
                <author>Zahra Salehi</author>
                <pubDate>Sun, 09 May 2021 03:00:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای باد می آید!</title>
                <link>https://virgool.io/@goleyas1368/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-xkeugyddv8ty</link>
                <description>ساعت 7 و نیم صبح از خواب بلند شدم. در پذیرایی سفره صبحانه را پهن کردم و صبحانه ای خوردم. از بچگی رکن اول زندگیم خوردن صبحانه در اول روز بوده است. نه! اشتباه نشود. معمولا سحرخیز نیستم. امروز کلاس آنلاین با استاد بزرگواری دارم که زودتر از پدر و مادرم از خواب بلند شدم. بر خلاف همیشه به خاطر آنتن دهی بهتر موبایل و کیفیت بهتر اینترنت، در پذیرایی ماندم و راس ساعت 8 و نیم با شوق و اشتیاق همیشگی، آنلاین شدم. تا اینجای کار همه چیز رو به راه است. استاد درس می دهد. من نوت برمی دارم. دوستان سوال می پرسند. استاد پاسخ می دهد. پدر و مادر هم کم کم از خواب بلند می شوند و آن ها نیز همچون من صبحانه را رکن اول زندگی می دانند و مشغول خوردن صبحانه می شوند. الان ساعت 10 صبح است. پدر و مادر هم صبحانه خود را میل کرده اند و به صورت مشارکتی مشغول جمع کردن سفره هستند. در همین زمان، پدر یاد زودپز خراب شده دیروز می افتد و عزم خود را جزم می کند که آن را عیب یابی و تعمیر نماید. زودپز نامبرده را با مقداری آب روی گاز می گذارد و بعد از اندکی صدای فسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس آن بلند می شود.اینبار، استاد دیگر درس نمی دهد. من نوت برنمی دارم. دوستان سوالی نمی پرسند. اما، استاد از من می پرسد: خانم! بفرمایید آیا موفق به نصب نرم افزار فلان و کار با آن شده اید؟ای وای! استاد هیچوقت از من چیزی نمی پرسید. اصلا من عضو میهمان این کلاس بودم. این اولین باری بود که مجبور بودم صدای میکروفن گوشی را وصل کنم. شما جای من بودید چه می کردید؟! آخر، استاد عزیز است و جواب دادن به او از اوجب واجبات! بعد از کمی بالا و پایین کردن اوضاع، صدا را باز کردم و با استیصال سلامی بر استاد و همکلاسیان مجازی کردم و جواب دادم: خیر استاد! هنوز نتوانستم نرم افزار را نصب کنم. انشاا... هر چه زودتر این کار را انجام خواهم داد. استاد بزرگوارمان که کنجکاو شده بودند، دومین سوال را پرسیدند: خانم شما کجا هستید که انقدر صدای باد می آید؟! خب اگر شما دوست عزیز خودتان را جای من بگذارید می بینید که استاد عزیز است و جواب دادن به او از اوجب واجبات. مکثی کردم و بعد از چند ثانیه با آمیخته ای از خجالت و خنده جواب دادم ”این صدای زودپز هست استاد!“. واکنش استاد و همکلاسیان مجازیمان بعد از انعقاد این جمله هم دیگر گفتن ندارد و کاملا قابل تصور است! عیبی هم ندارد. شاد کردن قلب مومنین و مومنات از اوجب واجبات است.آنچه روایت شد، نمونه ای از خدمات قابل توجه ابزارهایی مانند موبایل، تبلت و لپ تاب برای برقراری ارتباط، برگزاری جلسات و کلاس های آموزشی در زمان پاندمی ویروس کرونا بود.این روزها فضاهای مجازی پر شده از ویدئوها و پیام های صوتی مضحکی که همه یک موضوع مشترک دارند و آن هم حضور صداها و تصاویر ناخواسته. البته و صد البته که شاد کردن قلب دیگران از اوجب واجبات است اما، گاه این صداها و تصاویر ناخواسته، برای برخی مخاطبان بعد از ایجاد شادی، قابلیت ایجاد دردسرهای عظیمی نیز خواهد داشت. به نظرم با توجه به اجبار خانه نشینی و دورکاری این روزها، اگر وسایل ارتباطی این چنینی طوری طراحی می شد که امکان شناسایی، انتخاب و انتقال صدا و تصویر فردی خاص و فیلتر موارد ناخواسته را داشت، بسیار خدمت قابل توجهی به ارتباط موثر، آموزش و کسب و کارها می توانست بکند.حداقل این طور دیگر وسط کلاس آنلاین صدای باد نمی آید!#روایتگرباش</description>
                <category>Zahra Salehi</category>
                <author>Zahra Salehi</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 02:17:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در اين دوره گراني آدم دوقلو باردار مي شود؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@goleyas1368/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D9%88%D9%82%D9%84%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%8A-%D8%B4%D9%88%D8%AF-th3lb5yfmgca</link>
                <description>ساعت حوالي 4 صبح است. با صداي فرياد كودكي از خواب مي پرم. صداي فريادي آشنا. صداي آن پسر زلزله همسايه كه مدت­هاست امان مرا بريده ­است. اي واي باز اين سردرد لعنتي به­ سراغم­ آمد. واي خداي من! حالا نوبت به پدر و مادر او رسيده­ است. حتما بچه بي­ خواب شده يا دل­دردي گرفته و مرد از اين كه از خواب ناز پريده، سر خانم غر مي­ زند. شوهر خدابيامرز من هم اين چنين بود. اصلا در نگهداري از بچه­ ها كمكم نمي­ كرد. شب ­ها به اتاق خواب مي­ رفت و بدون توجه به من و بچه­ ها، بي خيال و راحت مي­ خوابيد. خب، مثل اين كه همسايه روبه ­روي ما امشب اكستري به راه انداخته است. حالا نوبت قل ديگر، آن دختر كوچولوي نق­نقوست. واي ديوانه شدم از اين همه سر و صدا. انگار اين دوستان اصلا آداب آپارتمان نشيني نمي­ دانند. بايد يك قرص مسكن بخورم تا شايد اين درد سرسام­ آور دست از سرم بردارد. اينان چقدر بي­ ملاحظه هستند. يك خانه پنجاه متري مستاجري جاي زن و شوهري با دختر و پسري دوقلوست. كي مي­خواهيد بفهميد! ماهايي كه چهار پنج تا بچه داشتيم در خانه­ هاي بزرگ يك ­طبقه حياط­دار زندگي مي­ كرديم و سر­و­صدايمان هم براي خودمان بود. اصلا در اين دوره گراني آدم دوقلو باردار مي­ شود؟! من ديگر عادت كرده­ ام. يك سالي هست كه اين همسايه پردردسر آمده و هر شب اوضاع همين است. انگار قرص اثر كرده و سرم كمي آرام گرفته است. اگر در پذيرايي بخوابم صداي كمتري مي­ آيد. ديوار اتاق خواب را گويي از جنس پوست پياز ساخته­ اند. به راحتي در جريان مكالمات روزمره همسايه هم هستم. با يك پتو به پذيرايي مي آيم تا روي كاناپه چشمي برهم­ بگذارم. اي واي نه، اين­بار در خانه را مي­ زنند. ديگر شورش را هم درآورده ­اند. اصلا مراعات زن سالخورده ­اي مثل من را نمي­ كنند. خدا از شما نگذرد. آنقدر پشت در بمانيد تا علف زير پايتان سبز شود. آخر لامروت­ ها اين موقع صبح با من چكار داريد! شما خواب از سرتان پريده من چه گناهي دارم. اصلا از كجا معلوم، شايد با اين بازي كه امشب به راه انداخته ­ايد قصد فريب مرا داريد. درست است، به زور وارد خانه من فرتوت مي­ شوند و با تهديد يا حتي كشتن من آن سرويس طلا يادگار شوهر و پول نقدي كه براي مخارج كفن و دفنم كنار گذاشته ­ام را مي­ دزدند. مگر چند هفته پيش چنين اتفاقي براي پيرزن بيچاره ­اي كه دو كوچه پايين ­تر زندگي مي­كرد نيفتاد. فردا تكليفتان را روشن مي كنم. فقط بگذاريد چند ساعت بخوابم تا از شر اين سردرد كذايي راحت شوم. به مباركي، اين­بار صداي روشن شدن ماشين از پاركينگ به گوش مي­رسد. انگار خانواده پرماجرا تشريف مي برند بيرون براي شب­گردي تا شايد خوابشان بگيرد. مثل اينكه بالاخره مي­توانم بخوابم. پلك­هايم حسابي سنگين شده است.ساعت 10 صبح در سكوتي كامل بيدار مي­شوم. خدا را شكر، آپارتمان در امن و امان است. بعد از آن شب لعنتي يك فنجان چاي مي چسبد. دوستان عزيز حالا نوبت تلافي كردن من فرا­رسيده­ است. بايد به صاحب خانه روبه­ رو زنگ بزنم و از اين مستاجران ظالم شكايت كنم. امسال ديگر نبايد در اين خانه بمانند. در حال درست كردن چاي در آشپزخانه هستم كه صداي قدم هاي همسايه ها را مي­ شنوم. سراسيمه مانتو خاكستري و روسري مشكي آويزان روي رخت ­آويز جلوي در را بر­ت ن­كرده و در را مي­گشايم. هنوز داخل خانه نشده­­ اند. متوجه من شده و سلام مي­ كنند. ابرويي بالا انداخته و با كراهت جواب سلامشان را مي­ دهم. خانم بلوز و دامني بر­تن­داشته و موهاي ژوليده­اش از زير روسري بيرون زده است. رنگ صورتش به زردي مي­ نمايد. آقا هم با آن پيراهن بيرون زده از شلوار و كمربند به زير شكم آمده دست كمي از همسر خود ندارد. گلويم را صاف كرده و با جديت مي ­پرسيدم آيا امكان دارد براي من توضيح دهيد ديشب در واحد شما چه خبر ...؟ هنوز جمله من تمام نشده است كه خانم پاسخ مي­دهد: ما واقعا از شما معذرت مي خواهيم. ديشب مجبور شديم در خانه شما را بزنيم. متاسفانه پسر كوچكم در خواب از روي تخت بر روي سراميك­ هاي كف زمين افتاد و بعد از حال رفت. ما مجبور بوديم بي­ فوت وقت او را به بيمارستان برسانيم. دخترم حسابي بي­قراري مي­كرد. مزاحم شما شديم كه اگر امكان داشته باشد براي چند ساعت از او نگهداري كنيد تا ما برگرديم. شما كه جواب نداديد، به ناچار دختر را به همسايه طبقه بالا سپرديم و به همراه پسر راهي بيمارستان شديم.من با گونه­ هايي كه از خجالت كاملا سرخ شده است، مي پرسم: حال بفرماييد حال پسر شيرينمان چطور است؟!</description>
                <category>Zahra Salehi</category>
                <author>Zahra Salehi</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jan 2020 00:57:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما در مورد صنعت كنسروسازي چيزي نمي دانيد!</title>
                <link>https://virgool.io/@goleyas1368/biotechevents-n7v0cvsxtyhm</link>
                <description>همايش روز ملي زيست فناوريامسال با حمايت مركز تحقيقات و توسعه زيست فناوري دانشگاه تربيت مدرس، سه كارگاه در حوزه هاي مالي-سرمايه گذاري، فروش-بازاريابي و حقوقي در كنار همايش روز ملي زيست فناوري (بيوتكنولوژي) برگزار خواهد شد.وقتي عناوين كارگاه ها اعلام شد، براي برخي سوالاتي پيش آمد كه مثلا چرا كارگاه در حوزه مالي برگزار مي كنيد، آن هم همزمان با رويداد روز ملي زيست فناوري؟ ارتباط اين دو كجاست؟!براي روشن شدن ارتباط اين كارگاه ها با روز زيست فناوري، داستاني را از كتاب مدرس مرجع (اثر ژان بقوسيان) براي شما نقل مي كنم كه خواندن آن خالي از لطف نيست.روزي يك دانشجوي رياضي، با مبحث بهينه سازي سطح و حجم آشنا شد. ياد گرفت ابعاد يك جعبه را طوري حساب كند تا كمترين مقواي ممكن در ساخت آن جعبه به كار برود. او بلافاصله يك قوطي كنسرو خريد تا ببيند آيا اصول ساده بهينه سازي در آن رعايت شده است يا خير. ديد ابعاد كنسرو بهينه نيست! به همين دليل او به سرپرست بخش توليد آن كارخانه نامه اي نوشت و توضيح داد كه شما با اصول ساده رياضيات آشنا نيستيد. شما با تغييري ساده در ابعاد كنسرو مي توانيد با مصرف كمترين ورق بيشترين حجم را براي كنسرو داشته باشيد و در هزينه توليد صرفه جويي كنيد.چند روز بعد، سرپرست توليد كارخانه كنسروسازي در نامه اي در پاسخ به اين دانشجو نوشت:سلامخيلي ممنون از پيشنهاد شمامي خواهم توجه شما را به چند نكته جلب كنم كه شايد ندانيد:1. آيا شما ابعاد ورق هاي موجود در بازار را مي دانيد؟ اگر ابعاد قوطي را تغيير بدهيم بخشي از هر ورق غيرقابل استفاده مي شود و بايد دور ريخته شود.2. اگر ابعاد قوطي كنسرو را تغيير دهيم، بايد ابعاد جعبه هاي كارتني كه 24 قوطي در آن جا مي شود را تغيير بدهيم و مصرف مقوا بيشتر مي شود.3. با تغيير ابعاد قوطي طبق گفته شما، در ماشين هاي حمل، جعبه هاي كمتري جا مي شود و هزينه حمل و نقل بيشتر مي شود.4. ابعادي كه شما گفته ايد با ابعاد قفسه هاي فروشگاهاي بزرگ همخواني ندارد و فروشگاه ها محصول ما را در قفسه خودشان قرار نخواهند داد.بعد از ذكر چند نكته ديگر، در پايان نامه نوشت: &quot; شايد شما به رياضيات مسلط باشيد! اما درباره صنعت كنسروسازي چيزي نمي دانيد! &quot;اگر خوب توجه كرده باشيد مطلبي كه در بالا نقل شد، حكايت ما دانشگاهي ها است.البته و صد البته كه ما بر حوزه هاي علمي و تخصصي رشته خود كاملا مسلط هستيم. اما، وقتي صحبت از كسب و كار به ميان مي آيد، تنها بهره مندي از دانش تخصصي كفايت نخواهد كرد. براي تضمين موفقيت در كسب و كار، ما بايد از متخصصان حوزه هاي تاثيرگذار ديگر مشاوره بگيريم. بدون شك، امور مالي، حقوقي و تبليغاتي همان حلقه هاي كليدي در تمامي كسب و كارها به حساب مي آيند. به همين دليل، امسال از متخصصان باتجربه و كاردان اين حوزه ها براي تدريس در كارگاه هاي مربوطه دعوت به عمل آمده است. اميد است كه تمامي علاقه مندان به راه اندازي كسب­و­كار، از اين فرصت فراهم شده در دانشگاه تربيت مدرس بهره مند گردند.</description>
                <category>Zahra Salehi</category>
                <author>Zahra Salehi</author>
                <pubDate>Wed, 04 Dec 2019 00:56:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>