<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های golgoli</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@golgoli</link>
        <description>اینجا تازه واردم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:55:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/185284/avatar/I5HnuG.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>golgoli</title>
            <link>https://virgool.io/@golgoli</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلیلی برای نوشتن از او که مرا نجات داد!?</title>
                <link>https://virgool.io/@golgoli/%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-zkg12cz3ibpk</link>
                <description>روی سنگفرش های مسیر پیاده روی قدم می گذارم. هوا دیگر مانند یکی دوهفته پیش، سرد و پر از باد سوزناک نیست.حتی آبیِ آسمان هم پر رمق تر شده است. اسفند به واقع رخت بربسته است.اسفند دوست داشتنی ام رفته است. درخت هایی که تا چند روز پیش مطمئن بودم هفته ها طول می کشد تا سبز شوند و جان بگیرند، امروز در این مسیر پیاده روی، سینه های خود را با افتخار جلو گرفته اند و جوانه های تن خود را نمایان کرده اند. انگار که همیشه چنین جوان و پرشکوفه بوده اند. انگار نه انگار که چند روز پیش تنه هایشان، خاکستری، خشک و بی جان بود.انگار نه انگار که چند روز پیش تنه هایشان، خاکستری، خشک و بی جان بودقدم هایم را ادامه می دهم. این مسیر پرماجرا را بسیار دوست دارم.در یک سال گذشته، زندگی از این رو به آن رو شده است.از بسیاری از دوستانم دور افتاده ام یا کرونا مانع دیدار های مکرر شده است. اما این مسیر و درخت ها و گل های آن نجات دهنده ی من بوده اند.درخت ها، برگ ها ،رنگ ها و نور ها، مرا زنده نگه داشته اند. و من مانند یک جوانه، در آغوش آن ها رشد کرده ام.به همین دلیل این مسیر و ماجراهایش را دوست دارم. این مسیر و ماجراهایشقدم هایم را کمی آرام تر می کنم. صدای موسیقی در گوشم است اما هندزفری ها را درآورده،در کیفم می گذارم. صدای پرنده ها زیباتر از موسیقی است. می خواهم به آن ها گوش دهم. این صدا هم در ماه های گذشته شنیده نمی شد اما انگار بهار، گنجشگ ها را هم به وجد آورده است. آن ها نیز این روز ها، حسابی شلوغ می کنند و غوغا راه می اندازند.در یک سال گذشته، تقریبا هر روز، این مسیر را قدم زده ام. بنابراین بهار پرشکوفه، تابستان پرثمر، پاییزی که مردد بود،و زمستان زیبای این درخت ها را دیده ام و می شناسم. روزهای بارانی این مسیر نیز برایم آشنا و صمیمی است. روزهایی پر از صدای برخورد قطره های باران روی چتر. روز های آسمان پر ابر و خاکستری و افرادی که دوان دوان به دنبال سرپناهی بودند تا خیس نشوند.و روز هایی که تصویر آدم های ماسک زده، در برکه های کوچک ساخته شده با آب باران می افتاد. این ملکه ی باوقار و پیر،که از دور نظاره گر ماست، ارزش جنگیدن دارد.سالی که گذشت، از سخت ترین سال های زندگی من بود.سالی بود که اگر بخواهم نامی برای آن انتخاب کنم، &quot;سوگواری و اندوه&quot; برازنده ترین نام آن است. سالی بود که بیشتر از همه ی سال های زندگی ام با &quot;سوگ&quot; و &quot;فقدان&quot; و &quot;از دست دادن&quot; همنشین بودم.آدم های مهم را از دست دادم و یادگرفتم چه طور همنشین غم از دست دادن شوم.یاد گرفتم چه طور در کنار خودِ غمناکم بنشینم و وجود این هیجان را در او بپذیرم. و مهم تر، او را نوازش کنم و به او نشان دهم که زندگی چه طور هنوز ادامه دارد و به همه ی اتفاقات و رویداد های گوارا و ناگوار، دهن کجی می کند و به راه خود ادامه می دهد.یاد گرفتم که چه قدر زندگی، بی نیاز از آن است که به آن برچسب خوب یا بد، عالی یا ضعیف، و موفق یا نا موفق بزنم. و چه طور قوی و بی نیاز به راه خود ادامه می دهد. پیچیدگی ها و ناشناختنی بودن هایش را لمس کردم و بیشتر همنشینش شدم.و در تمام این شناختن ها، هم نشینی ها،و یاد گرفتن ها، طبیعت،یار جدانشدنی و پرحضور من بود.تمام این شناختن ها، اکثرا زمان هایی پیش می آمد که خسته از پیاده روی های طولانی، روی صندلی این مسیر پرماجرا می نشستم و به درخت ها، برگ ها، و عظمت آنچه پیش رویم بود خیره می شدم.به سکوت باد، یا صدای باران، یا نجوای عبور آب از میان درخت ها گوش می دادم و به یاد می آوردم زندگی از تمام سوگ ها، قوی تر و بزرگ تر است.بله،طبیعت، نجات دهنده است. او از معدود کسانی است که می تواند به من احساس رهایی دیرینه و صمیمی ای ببخشد که بوی بچگی و شیطنت می دهد. او کسی است که در این یک سال، نقش مهمی در بخشیدن خرد و تجربه به من داشته است.طبیعت بزرگتر، سخاوتمند تر و پرقدرت تر از همه ی ماست. و به همین دلیل می توان به او تکیه کرد.می توان در آغوش او، آرامش از دست رفته را بازیافت. می توان نفس راحتی کشید و آرام گرفت و به برگ های ظریف و نازک تازه شکفته بر تنه ی درخت، ساعت ها خیره شد.هیبت بزرگ طبیعت، گاهی برایم، ترسی همراه با تحسین به دنبال دارد. اما می دانم که همیشه آغوشی از او برای من هست که در آن آرام بگیرم. و به همین دلایل، این ملکه ی باوقار و پیر،که از دور نظاره گر ماست، ارزش جنگیدن دارد.من فکر می کنم ما باید دلایل خود  را برای دوست داشتن و دلبستگی به طبیعت بشماریم. تا فراموش نکنیم این ملکه ی زیبا چه قدر به ما کمک کرده است. ما نیاز داریم به یاد بیاوریم در ناامیدی ها و سرخوردگی های عمیق و بی درمانمان، یکی از زیرکانه ترین مرهم ها را این ملکه ی با وقار بر زخم هایمان گذاشته است.گفتم دوست داشتن و دلبستگی! و در هر دوست داشتنی، لازم است از یار خود مراقبت کنیم. لازم است هوای او را داشته باشیم، نیازهایش را بشناسیم. بدانیم چه اوقاتی، نیاز به حمایت و حضور ما دارد. این ملکه ی زیبا با اینکه بزرگتر و پرقدرت تر از همه ی ماست، گاهی نیاز دارد که به زخم هایی که بی رحمانه ،خودمان بر تنش زدیم، رسیدگی کنیم. این ملکه،باز هم می گویم که ارزش جنگیدنمان را دارد. و این نوشته، ستایشی هر چند ناشیانه، از این ملکه ی زیبا و مهربان است.</description>
                <category>golgoli</category>
                <author>golgoli</author>
                <pubDate>Wed, 31 Mar 2021 17:10:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن سیاه پوش، خرگوش و پروست</title>
                <link>https://virgool.io/@golgoli/%D8%B2%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%88%D8%B4-%D8%AE%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA-gidwfenxlbz4</link>
                <description>کمی احساس سرما می کردم. غروب بود. پرتوهای آفتاب، بی رمق روی مسیر پیاده روی افتاده بودند و تا چند ثانیه ی دیگر رنگ می باختند.دنبال یک صندلی برای نشستن بودم.می توانستم کمی آرام بگیرم و شروع به کتاب خواندن کنم. در خانه هم میشد کتاب خواند اما چیزی در شلوغی و هیاهوی این مسیر پیاده و آدم هایش بود که به آن نیاز داشتم. آدم های ناشناس و متفاوتی که هیچ چیزی از آن ها نمی دانستم. و حتی هم صحبتشان نبودم. اما صدای همهمه ی گفت و گو ها، صدای گیتار زدن جوانکی که از دور می آمد، و گهگاهی صدای تلق تلقِ زمین خوردن چرخ های اسکیت یک نوجوان، چیزهایی بودند که به من می گفتند تنها نیستم.هیاهوی آدم ها مرا به دنیا وصل می کرد و گرچه دنیای درون خودم را دوست داشتم، لازم بود برای حفظ قوه ی عقلم، گه گاهی به بیرون هم سر بزنم.به جست و جو ادامه دادم. همه ی صندلی ها پر بودند. اکثرشان را جوانک ها پر کرده بودند و یکی دو تا هم میزبان عاشق و معشوق های پر شوق بود.به سختی یک صندلی پیدا کردم. در واقع، به سختی یک &quot;نصفه&quot; صندلی پیدا کردم. پیرزنی گوشه ی صندلی نشسته بود.با دیدنش تصور کردم تنها بوده و بعدازظهری را برای هواخوری به آنجا آمده تا از هوای خفه ی خانه ی کوچک خود مدتی را دور باشد.(اشتباه می کردم، چند دقیقه بعد سِیلی از فرزند ها و نوه ها آمدند و او با آن ها راهی مقصد دوم خوشگذرانی شان شد) سلام دادم و اجازه گرفتم و کنارش نشستم. پرتو های آفتاب هنوز حضور داشتند. این بار روی گل های بنفشه ی گوشه ی باغچه های کوچک مسیر افتاده بودند.دست در کیف چرمی نسبتا کهنه ام بردم. کتابم را در آوردم : &quot;پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند؟&quot; واقعا چه طور؟تا به اینجا که ظرافت طبع نویسنده، حرف های زیادی برای گفتن داشت.سرم در کتاب بود. گه گاهی آن را بالا می آوردم و به آدم ها نگاه می کردم. چند پسرک که هنوز پشت لبشان سبز نشده بود، داشتند پیوستن به جمع آدم بزرگ ها را با سیگار های روی لبشان جشن می گرفتند. نگاه بعضی رهگذر ها با نگاهم تلاقی می کرد و سعی می کردم سرم را به کتاب برگردانم. گاهی نیز رهگذر خوش قیافه ای می دیدم و اگر متوجه نمی شد، مدتی به طرز راه رفتن و چشم هایش خیره می شدم.&quot;بد نیست یادآور شویم که حس کردن چیز ها{که معمولا بدان معنی است که آن ها را با رنج حس کنیم}در سطوحی معادل دانش اندوزی است.&quot; این خط از کتاب توجهم را جلب کرده بود که نوه ها و فرزندان پیرزن به پیشش آمدند و مجبور شدم سرم را بالا بگیرم.پیرزن از صندلی بلند شد که با آن ها به سمت مقصد دوم برود. مدتی تعلل کرد. مثل خودم زن درونگرایی بود و در تمام مدت حتی یک کلمه با هم حرف نزده بودیم.تعلل برای این بود که تصمیم بگیرد از من، رهگذری که نمی شناخت، خداحافظی کند یا نه. سرآخر تصمیم گرفت دل به دریا بزند.نگاهی نصفه ، با تلاشی عامدانه برای چشم در چشم نشدن،به من کرد و گفت :&quot;خداحافظ خانم&quot; و رفت.راستش این کارش را دوست داشتم. بهم به اندازه ی جرعه ی کوچک احساس تعلق داد.&quot;در فراغ معشوق بودن، معرفی کاملی است از ساز و کار وابستگی عاطفی&quot; در حال خواندن این جمله بودم که دختر بچه ای پنج شش ساله، از دور به جای خالی صندلی ام اشاره کرد و با سرعت دوید تا صندلی را بگیرد.دختر کنارم نشست  و چند ثانیه بعد مادرش نیز به کنارش آمد. مادر، زن جوان و آرامی بود. دختر و مادر با هم گفت و گو می کردند.و من نیز چون به قسمت های جذاب کتاب رسیده بودم، مصمم بودم سرم را بالا نیاورم و تنها، خطوط کتاب را دنبال کنم: &quot;وقتی دچار رنج و تالم هستیم، کنجکاوی مان کامل تر می شود. رنج می بریم، پس فکر می کنیم و چنین می کنیم زیرا فکر کردن کمک مان می کند که رنج کشیدن را در زمینه ی مسائد قرار دهیم.کمک مان می کند آن را ریشه یابی کنیم، ابعادش را بسنجیم و با حضورش کنار بیاییم.&quot;اما اینکه نگاهم روی صفحه های کتاب قفل بود؛ مانع نشده بود صدای گفت و گو ها را نشنوم. دختر داشت از زنی می گفت که پدرش به تازگی با او آشنا شده است.دختر با عصبیت و کنجکاوی برای مادر تعریف می کرد. از تعریف ها برمی آمد که مادر و پدر دخترک، چندین سالی بود از هم جدا شده بودند. مادر چندین سوال از قبیل اینکه قرار است عروسی بگیرند یا نه از کودک پرسید و کودک با آب و تاب گفت :&quot;بابا در این مورد با من حرف نزده است، چیز های دیگر را گفته اما این یکی را نه&quot;. دختر فکر می کرد اگر زن جدید با پدرش ازدواج کند، پدر برای آن زن خانه ای دیگر می گیرد، و مادر داشت برایش توضیح می داد که زن جدید، خانه اش، با خانه ی پدر و دختر مشترک خواهد بود. دختر پشت اعتماد به نفسی که در آب و تاب تعریف کردن ماجرا از خود نشان می داد، نگران تغییرات پیش رو بود. مادر، به او اطمینان داد و ازش خواست به این چیز ها کمتر فکر کند.مادر و دختر شروع به سلفی گرفتن کردند. در دست های دخترک، یک چیز عروسک مانند بود که با آن ژست های مختلف می گرفت. سرم محکم توی کتاب بود. و مادر نیز به بهانه ی اینکه &quot;خانم کناری دارد درس می خواند&quot; از کودکش مدام می خواست آرام تر حرف بزند.(خانم کناری! من حتی دخترکی بیش نیستم! درس! درس را هم دوست دارم اما الان دارم کار دیگری می کنم!)زن کمی آشفته بود و گاهی هیجان کودک برایش زیادی سنگین بود.سرم را از کتاب بالا آوردم. در دستان کودک یک خرگوش دیدم! خدای من! تمام این مدت! من این جا کنار یک خرگوش بزرگ نشسته بودم و آن را ندیده بودم! با تمام وجود دلم می خواست از مادر و کودک اجازه بگیرم و خرگوش را در آغوش بگیرم. یا حداقل دست نوازشی بر تن آن بکشم. اما(نمی دانم چرا، شاید به خاطر محافظه کاری ای که احساس می کردم در وجود مادر هست)سکوت را ترجیح دادم.روی صندلی نشستن، مشاهده گر بودن و روایت کردنمادر و کودک بلند شدند و قصد رفتن کردند. زمانی که داشتند از صندلی دور می شدند، فرصت کردم هم خرگوش و هم مادر و دختر را بهتر ببینم. مادر، زنی لاغر، خوش اندام و نسبتا جوان اما با چهره ای محزون بود. چهره ای آنچنان محزون و موقر که از پشت ماسک هم می شد نگرانی و غم را از چشم هایش خواند. زن، تماما سیاه پوشیده بود.تمام این کیفیت ها کنار هم،به او ظاهری مسحورکننده و قوی داده بود.به آن دو ( یا بهتر بگویم به آن سه)در حالی که دور می شدند خیره شدم.پرتوهای خورشید دیگر حضور نداشتند.سرما بیشتر شده بود و من هم چون مدتی طولانی بی حرکت روی نیمکت نشسته بودم بدنم سخت شده بود و یخ کرده بود. بلند شدم. نگاهی به مسیر عبور آب،پیاده راه، رهگذر ها و نور چراغ کافه ای که دورتر بود انداختم. صدای گیتار زدن جوانک هنوز از دور می آمد.هندزفری در گوش، به سمت خانه راهی شدم.موزیک توی گوشم، دوست داشتنی بود. زن و مردی با هم می خواندند.خواننده ها زنده و جوان و معاصر بودند اما انگار که از دهه ی نود میلادی آمده باشند، کیفیتی عجیب و غیر قابل توصیف داشتند. مسیری که از آن می گذشتم واقعا شلوغ بود. مردم به همه گیری و خطر دهن کجی کرده بودند و ریسک بیماری و مرگ را پذیرفته بودند تا در آن شلوغی، خرید های دم عیدشان روی زمین نماند.پیاده آن مسیر طولانی را طی کردم.عامدانه مسیر را طوری انتخاب کردم که بتوانم از کنار دانشکده ای که در آن درس خوانده بودم(و الان در حال فارغ التحصیل شدن از آنم) عبور کنم.خیابان ها خلوت بودند. به در ورودی دانشکده رسیدم.با دلتنگی به تک تک عناصر سازنده ی دانشکده ی مهندسی نگاه می کردم و قدم می زدم. به نگهبان دم در، به نمازخانه ی کوچک آن، به ماشین مدل بالایی که در محوطه ی آن پارک بود. به درختچه هایی که سبز شده بودند و آمدن بهار را داد می زدند خیره شدم.من آنجا زندگی کرده بودم.نفس کشیده بودم.دل شکسته شده بودم. عاشق شده بودم. یاد گرفته بودم.احساس تعلق کرده بودم.من آنجا زندگی کرده بودم. دلم برای همه چیزش تنگ شده بود. برای شلوغی اتاق دانشجوها، که همیشه از آن فراری بودم. برای نشستن روی چمن های نم دار در شب های تاریک و از همه جا با دوستم( یا گاهی هم با یار سابقم) حرف دل گفتن. برای عصر های بارانی و دویدن ها برای اینکه به موقع به امتحان برسم. آه که من آنجا  زندگی کرده بودم.جوری به دیوار های ساختمان دانشکده نگاه میکردم که انگار اگر با خلوص نیت و به مدت طولانی این کار را ادامه دهم، اگر خیلی جدی دلتنگی ام را در اشک هایی که در چشمم جمع شده بود نشان دهم،می توانم کاری کنم دانشگاه باز رو به راه شود. کلاس ها حضوری شوند و باز من هر روز صبح، موزیک به گوش، دوان دوان به سمت اتوبوس حرکت کنم و به کلاس های هفت صبح لعنت بفرستم( و همزمان ازشان متشکر باشم که باعث می شوند سحرخیز بمانم)قدم هایم را تند تر کردم.اشک های چشمم را پاک کردم. حواسم را به صدای موزیک پرت کردم.از ساختمان کتابخانه رد شدم.دلتنگی گلویم را دوباره فشرد.آه که چه قدر عاشق آن مکان ها بودم. اگر این عشق را به موجودی زنده و زمینی و از جنس آدمیزاد می داشتم او با سعادت ترین مرد دنیا می شد.قدم هایم را باز هم تند تر کردم. سرما کمتر اذیت می کرد چون تنم از این همه راه رفتن گرم شده بود.خودم را به ایستگاه اتوبوس رساندم. اتوبوس ها خلوت و اکثرا خالی بودند که جای شکرش باقی بود.سوار خطی شدم که مرا به خانه می رساند.من و یک مرد جوان که با فاصله روبرویم نشسته بود تنها مسافر  آن خط بودیم.روی صندلی اتوبوس نشستم و چند نفس عمیق کشیدم. به گوشی ام سر زدم. چندین پیام از دوست هایم را جواب دادم و چندین پیام را هم نادیده گرفتم.(و آرزو کردم کاش لازم نبود هیچ وقت به آن ها جواب بدهم.)اتوبوس با دو مسافرش شروع به حرکت کرد.به بیرون پنجره نگاه می کردم و رقصندگی نور خیابان ها توجهم را جلب کرده بود. به پروست فکر کردم. به زن سیاه پوش. به خرگوشی که دلم می خواست بغلش کنم. به پیرزن،به خودم. به پرتوهای خورشید هنگام غروب. به دانشکده. به کتابخانه. به استاد ها. به چمن های نمدار. به گریه هایی که پشت ساختمان دانشکده کرده بودم. به دلشکستگی.به خشم.به عشق.به تعلق داشتن.به ماهیت عجیب و ناشناختنی این زندگی.فکر می کردم.به امروز عصر و به کتاب خواندن و رها شدن. </description>
                <category>golgoli</category>
                <author>golgoli</author>
                <pubDate>Fri, 12 Mar 2021 01:23:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش از آن که بمیرم...</title>
                <link>https://virgool.io/@golgoli/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-ixjrlokcwcxf</link>
                <description>سوال دشواری است.پیش از مردن چه می خواهی بکنی؟ کدام کارِنکرده است که بار اول ،با شنیدن این سوال به ذهنت خطور می کند؟یا کدام کارِ کرده است که لذت و تازگی آن ،چنان در ذهنت نقش بسته که این سوال تو را به سمت تجربه ی دوباره ی آن لذت می برد؟پیش از آن که بمیرم یک پروژه ی هنری جهانی است که آن طور که خودش نوشته، یک یادآوری برای آن است که &quot;بدانیم که میرا هستیم&quot; و چه چیزهایی در زندگی هستند که واقعا اهمیت دارند.خواندن خواسته های افراد پیش از مرگ احساسات عجیبی در من ایجاد کرد. مردم دنیا آرزو های متفاوتی داشتند اما ممکن بود مردی میانسال در نیویورک، خواسته ای مشابه دختر نوجوانی در اوهایو داشته باشد.آه از آرزو های مشترک!بعضی از خواسته ها طنز آمیز و ساده بودند: دلم می خواهد قبل از مرگ اون وزن لعنتی رو کم کنم!، یا دلم می خواد یه ظرف سالاد با یه موجود فضایی بخورم!بعضی دیگر بلند پروازی ها و آرزو ها و اهداف روزمره ی مردم بودند. همان هایی که در لیست کارهایمان می نویسیم، هر روز برایش وقت می گذاریم و دلمان می خواهد در آن پیشرفت کنیم: دلم میخواد رستوران خودمو قبل مرگ داشته باشم. دلم میخواد یه بار تو ریاضی 20 بگیرم. دلم می خواد 10 تا زبون یاد بگیرم!آن هایی که از ارتباط با خود و ارتباط با اطرافیان می گفتند برای من تکان دهنده تر بود. حسرت ها و بغض ها در آن بیشتر دیده میشد. مادرانی که دلشان می خواست با فرزندان خود ارتباط بهتری داشته باشند. عاشق های دور افتاده از معشوق که آرزو میکردند قبل از مرگ یک بار دیگر، فقط یک بار دیگر معشوق را در آغوش بکشند. افرادی که از تصمیم های خود ناراضی بودند و یک ای کاش بزرگ داشتند. پدری که آرزو داشت فرزندش در ترک کردن اعتیاد موفق شود. حتی آرزویی به این سادگی : گفتن دوستت دارم به مادر. یا حسرت مردی که می خواست همسر رفته اش را بازگرداند.آرزو هایی هم از نوع فلسفی و عمیق یا انسان دوستانه بودند. آرزو هایی که همه داریم اما معمولا بعید است قبل از مرگمان اتفاق بیفتد: از بین رفتن نژادپرستی، رسیدن دنیا به آرامش، شناخت کامل خود و این سوال به غایت سخت و در عین حال آسان و در دسترس : پیدا کردن معنای زندگیاز خواندن جواب های آدم ها - آدم هایی که نمی شناسم و داستان زندگیشان را نمی دانم و این کیفیت، آن ها را مرموز و عجیب می کند - سیر نشدم. از دسته بندی و نوشتن در مورد آرزو ها نیز.before i dieاما نوبت به خودم رسیده است که  در مورد این سوال فکر کنم و بنویسم:پیش از مرگ چه می خواهم بکنم؟فکر می کنم آدم ها معمولا با شنیدن این سوال، حسرت های گذشته و کار های نکرده را عنوان می کنند. یا آرزو ها و اتفاق های نیفتاده ی آینده را- آنچه که تصور می کنند ممکن است به آن ها احساس خوشبختی و ارزشمندی دهد. شاید هم جواب آدم ها به این سوال؛ تلاش برای بازسازی واقعه یا خاطره ای باشد که زمانی اتفاق افتاده و لذت بخش و عمیق بوده است.بخشی از جواب های من هم در همین دسته ها قرار می گیرد:پیش از آنکه بمیرم دلم می خواهد زمانی - روزی یا روزهایی -را به این کار ها اختصاص دهم و بعد در بستر مرگ خود آرام بگیرم:دلم می خواهد یک لیست از آدم های مهم زندگی ام درست کنم و به آن ها بگویم که چه قدر برایم ارزشمند بوده اند و حضورشان آرامم کرده است. دلم می خواهد جلوی اسم هر کدامشان در لیست بنویسم چه کاری آن ها را خوشحال می کند و شروع به خوشحال کردن آنان کنم. دلم می خواهد پدرم را در آغوش بگیرم. دلم می خواهد با خواهرم به یک پیاده روی طولانی بروم ( بدون اینکه وسط راه شوخی شوخی بحثمان بالا بگیرد) دلم می خواهد یک بار دیگر به دانشکده بروم. با دوستم روی چمن ها ناهار بخورم و بعد تا شب کنار هم درس بخوانیم. به کتابخانه برویم و روی صندلی های آن با هم چای بنوشیم و رمان بخوانیم. ( مثل آن دفعه که مسخ را خواندیم) دلم می خواهد یک بار دیگر سر کلاس بعضی استاد ها بنشینم. دلم می خواهد دوباره خسته از کار  دانشجویی به خانه برگردم و به رخت خواب بروم در حالی که می دانم فردا صبح زود باید دوباره شروع کنم. دلم می خواهد یک بار دیگر یارم را ببوسم. دلم می خواهد او را در آغوش بگیرم. دلم می خواهد پایم را در نهر آب بگذارم و عبور جریان آن روی پوستم را با تمام وجود حس کنم. دلم می خواهد یک لیوان قهوه را به دست بگیرم و مزه و طعم و بوی آن را با تمام حواسم لمس کنم. دلم می خواهد آدم های ناراحت را پیدا کنم و روی شانه شان بزنم.بگویم ناراحتی ات را می فهمم. و اگر کسی آغوشی میخواست دریغ نکنم. دلم می خواهد....این لیست تمامی ندارد.بعضی از آن ها در دسترس هستند و گاهی انجامشان می دهم. از حس خوب پر می شوم و دلم می خواهد در آینده ی نزدیک باز آن ها را انجام دهم. بعضی دیگر اما فرسنگ ها از این روز ها فاصله دارند. فکر می کنم این روز ها با وجود ابهام و عدم قطعیت کرونا، این سوال پررنگ تر هم باشد. پیش از مرگ چه می خواهی بکنی؟ هر چه باشد این اوضاع، باعث شده مرگ مثل یک رفیق قدیمی هر روز با ما در ارتباط باشد.  با ما و با نزدیکان و عزیزانمان.البته منظورم از پررنگ تر شدن این سوال، این نیست که یک لیست بلند بالا از افکار کمالگرایانه بسازیم و خود را شلاق بزنیم که به آن ها برسیم. مدت هاست می دانم این نوع هدفگذاری و خود سرزنشی برای رسیدن به آن ها، حتی اگر هدف ها را در دسترس کند، روان را آلوده می کند و مدت هاست در تلاشم با خود مهربان تر و واقع بین تر باشم.منظورم از پررنگ شدن این است که این سوال، یک جور هایی ما را آگاه تر به خود می کند. به ما نشان می دهد که زیاد وقت نداریم و در نتیجه بهتر است زندگی را زنده باد گویان و به تمامی زیست کنیم. به ما نشان می دهد از چه رنج می بریم. چه حسرت هایی داریم. چه چیزی برایمان ارزشمند است؟ چه آدم هایی برایمان مهم اند؟ و هزار سوال مهم دیگر.من با این سوال،بار اول چندین سال پیش در متمم آشنا شدم. آنجا  یک چنین جوابی دادم: می خواهم پیش از مرگ در تشخیص اینکه چه چیزی مهم است خوب عمل کرده باشم. هنوز هم همینطور فکر می کنم. میخواهم قبل از مرگ به تمامی زیسته باشم، به عقب برگردم و بگویم برای آنچه مهم بود تمام تلاشم را عاشقانه و امیدوارانه کردم. و فارغ از نتیجه، از این تلاش خوشحالم. و در نتیجه ی این ها بتوانم شجاع و با رویی گشاده به استقبال مرگ بروم.این روز ها این جمله را با فاصله های زمانی کمتری کامل می کنم و در جواب هایم تامل می کنم:پیش از آنکه بمیرم...</description>
                <category>golgoli</category>
                <author>golgoli</author>
                <pubDate>Fri, 27 Nov 2020 19:02:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو کدام پنجره ای؟</title>
                <link>https://virgool.io/@golgoli/%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-j91kkhn9ayrw</link>
                <description>در این پنجره، وکیلی عبوس و بدخلقم که شروع روز کاری خود را در حالی که جرعه جرعه قهوه ی تلخ صبحگاهی ام را می نوشم، از پنجره نگاه می کنم.دادگاه یک ساعت دیگر شروع می شود و گرچه مدارک کافی برای تبرعه ی موکلم را دارم، اندکی اضطراب وجودم را پر کرده است. از ملال روز ها و هیجان زیاد هر پرونده خسته شده ام اما چون پول خوبی در می آورم و این موضوع برای دختر های اطرافم جذاب است به این ملال هر روزه ادامه می دهم.در این یکی پنجره،زن خانه داری هستم که امروز صبح را با یوگا کنار این سگ بزرگ جثه و همراه همیشگی ام شروع کرده ام. بعد از آن، برگ های گیاه های خانگی را با ظرافت بسیار،غبارگیری کرده ام در حالی که به روز های گذشته و به بازگشت بچه ها و همسرم از سر کار فکر می کنم.صدای موسیقی جاز فضا را پر کرده است.پسر بزرگتر تا به خانه برسد، سروقت سازش می رود و من عصیان نوجوانی اش را در حالی که روی سیم های گیتار برقی، کشیده می شود می شنوم و مشاهده می کنم.در پنجره ای دیگر، داروساز بازنشسته ای هستم که آخر هفته، خود را برای دیدار نوه هایش در باغ خانوادگی آماده می کند. صدای لطیف و آرام پرنده ها در کنار نسیمی که می وزد،مرا سرحال می آورد و در ذهنم، داستان هایی که قرار است برای دو نوه ام، از شیطنت های پدر و مادرشان تعریف کنم را شاخ و برگ می دهم.در این تصویر، من از شهر که مدتی پر آشوب و ناآرام بود، با همسرم فرار کرده ام و به خانه ای کنار جنگل پناه آورده ایم.دیشب و دیروز صدای تگرگ  و باران های شدید کمی وحشت آور بود اما امروز صبح، تنها مه رقیقی از آن همه پریشانی باقی مانده است.دیدن آهو ها هر روز هنگام طلوع، در حالی که جسورانه نزدیک خانه پرسه می زنند احساس فوق العاده ای است. من و او، به ظاهر منتظریم اوضاع شهر آرام شود و این بیماری عجیب دست از سر شهر و آسمان خراش های بلندش بردارد تا دوباره به زندگی قبلی مان بازگردیم. من به معلمی بچه های 9 ساله و او به معماری ساختمان های هنری. اما حدس می زنم انتظار برای بازگشت به اوضاع قبلی بیهوده باشد. هر دو می دانیم می خواهیم سال های آینده را همینجا کنار هم بگذرانیم.در این پنجره، من در حالی که به مقاله ای که باید فردا ارائه دهم فکرمی کنم، روی کاناپه کنار گربه ی پشمالویم نشسته ام.دستم برای نوازش به سمت او می رود و نرمی آن را حس می کنم. گربه با انعکاس نوری که رویش افتاده،بازی می کند و سعی می کند نور را در پنجه ی خود بگیرد اما آنقدری تنبل هست که برای این کار هیچ تکانی به خود ندهد. امروز عصر قراری با یار خود در یکی از کافه های آرام شهر دارم. بعد از عصرانه او به خانه ام می آید تا برای ارائه ی فردا با هم تمرین کنیم. و اگر بتوانیم زود تمرین را تمام کنیم، کنار گربه ی پشمالو، شب را با دیدن قسمت بعدی سریال مورد علاقه ی مشترکمان کنار هم بگذرانیم.برای چند ثانیه ای در هر پنجره، خود را جای صاحب ناشناس خانه و منظره ای گذاشتم که برای بار اول می دیدم. و برای چند ثانیه جای شخصیت هایی که نمیشناسم زندگی کردم و گاهی آنقدر آن ها نزدیک به من بودند که غم ها، ترس ها، تردید ها و هیجان ها و شوق های آنان را در قلب خودم هم احساس کردم.سر زدن به سایت window-swap که با هر کلیک، یک پنجره از یک گوشه ی دنیا را پیش چشمانت می آورد، هم تمرین خوبی برای خلاقیت در نوشتن بود و هم فرصت مناسبی تا برای چند لحظه از اینجا و اکنون جدا شوم و به اینجا و اکنون دیگری بروم و در مورد آدم هایی که نمی شناسم، رویابافی کنم!پ.ن: پیشنهاد می کنم تو هم به این سایت سر بزنی و به این سوال ها جواب دهی:کدام پنجره نزدیک ترین تجسم به آنچه در آینده برای خود می خواهی بود؟ در کدام پنجره شادی و نزدیکی را احساس کردی؟ تنهایی های صاحب کدام پنجره را در دریچه ی کوچکی که برایت باز کرده بود، لمس کردی؟ تو کدام پنجره ای؟ </description>
                <category>golgoli</category>
                <author>golgoli</author>
                <pubDate>Fri, 18 Sep 2020 23:08:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از روز های کارآموزی</title>
                <link>https://virgool.io/@golgoli/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C-k3q9niqtasmq</link>
                <description>مراجع اول زنی میانسال و موقر است. مشکل تمرکز و توجه دارد.در حالی که تکنیسین، دستگاه تحریک الکتریکی را روی سرش میگذارد نگاهش می کنم. کتاب &quot; روی ماه خداوند را ببوس&quot; را در می آورد و بی توجه به دستگاه روی سرش، شروع به مطالعه می کند. به این فکر می کنم که باید قدر آرامش و رهایی بخشی کتاب خواندن را بیشتر بدانم.مراجع بعدی یک زن روستایی است.مشکل حافظه دارد. آخر های درمان خسته می شود و شروع به حرف زدن با درمانگر می کند. به درمانگر می گوید:&quot;موهایت سفید سفید شده ها، باید حنا بذاری&quot; و بعد با جزییات توضیح می دهد که موهای خودش ( که شرابیِ خوشرنگی است) را چه طور با وسمه و حنا به این رنگ درآورده است.درمانگر حین کار با دستگاه رو به من می کند و می گوید شما مهندس های آینده اگر خواستید این وسیله ها را بسازید، دکمه هایش را نرم تر بگذراید! پیرتر ها به سختی با دستگاه کار می کنند.مراجع بعدی یک پیرمرد است که حتی در تکلم هم مشکل دارد. با دختر جوانش به جلسات می آید. روز های قبل هم دیده بودمش اما امروز خیلی بی تابی می کند. از این که چیزی را روی سرش می گذاریم شاکی است.بی تابی ادامه پیدا می کند. دستگاه را با زور از سرش جدا می کند و به سمت پنجره می رود تا بیرون (درخت ها و ماشین ها)را ببیند. به دخترش ناله کنان می گوید&quot; وسایلتو جمع کن بریم&quot;. و هر چند دقیقه حرفش را دوباره تکرار می کند. امروز آنقدر بی تاب است که شروع به اشک ریختن می کند. بی صدا اشک می ریزدو وقتی دخترش علت را از او می پرسد، بیشتر از یک ناله ی کوتاه جوابی ندارد.مراجع های امروز مرا یاد مادربزرگم می اندازند. مادربزرگی که در نوجوانی از دست دادم.روزهایی را یادم می آید که تا از مدرسه می رسیدم،به طبقه ی بالا-خانه  اش- می رفتم و تا شب با او وقت می گذراندم. با عجله درس و مشق را تمام می کردم تا بتوانم در سکوت  و کنار او رمان بخوانم. با عجله درس و مشق را تمام می کردم تا بتوانم در سکوت  و کنار او رمان بخوانم.روزهای گذشته ی آن دوران با سرعت نور از جلوی چشمم رد می شوند.ساز زدن من در خانه برایش...ناشیانه بودن برخوردش با تکنولوژی، نظم و خودمراقبتی اش( کاسه ی کوچک ماستی که همیشه کنار غذایی که خودش درست کرده بود داشت، هر چه نباشد زن سانتیمانتالی برای زمان خودش بود که مفهوم ویتامین و میکروب را می شناخت!)روز های آخر زنده بودنش از بقیه ی روز ها دردناک تر و شفاف تر جلوی چشمم هست. آن روز ها دیگر بعد مدرسه به خانه اش نمی رفتم چون خانه پر از پرستار و دکتر یا افراد خانواده بود.قدرت تکلمش را هم از دست داده بود و اتفاقات را نصفه و نیمه در حافظه داشت. اما ما را( نوه ها و بچه هایش را) هنوز به یاد می آورد.یک روز عصر را واضح تر از بقیه ی روز ها به یاد دارم.کنار او نشسته بودم و سرش را نوازش می کردم.پرستار،از مادربزرگم اسم مرا پرسید.وقتی جوابی داد که از ته حلق می آمد و به کلام شبیه نبود، پرستار دوباره پرسید که نوه ات را دوست داری؟ باز هم جواب &quot;مامانی&quot; به کلام شبیه نبود، اما اشک در چشمانش حلقه زده بود و چشمانش و زبان بدنش شیوا سخن می گفتند. من هم آرام گفتم منم دوست دارم مامانی عزیزم!چند روز بعد از این دیدار، یک شب که با امید به بهبودی او سر به بالین گذاشته بودم،با صدای شیون از طبقه ی بالا بیدار شدم. مامانی رفته بود. فردوس خانم رفته بود و بهشت خودش را با خود برده بود.دست هایی شبیه دست های مامان بزرگ سانتی مانتال من!می دانم تجربه ی پشت سر گذاشتن سوگ، انسان را تغییر می دهد و چیزهای زیادی برای آموختن و بزرگ شدن دارد. بنابراین سوگ را صرفا یک تجربه ی منفی نمیدانم. دردناک است، اما منفی نه. شاید یک تعریف شخصی ناکامل برای سوگ این باشد:&quot;درد معنادار&quot;. و شاید این روز ها که سوگ از جنس دیگری را تجربه می کنم، بیشتر سوگ بزرگ قبلی یعنی رفتن مامانی را به یاد می آورم.این روز ها مراجع های مرکزی که در آن کارآموزی می کنم مرا یاد او می اندازند.مخصوصا آن ها که قدرت تکلم خود را از دست داده اند.و مخصوصا به خاطره ی آخر فکر می کنم.به این که ما انسان ها چه قدر حرف های مهم را &quot;برای نزدن&quot; نگه می داریم و گاهی آنقدر دیر آن ها  را به زبان می آوریم که اندوه و دریغ ماجرا را بیش می کند.از آن زمان به بعد در ابراز دوست داشتن بخشنده شدم. اگر کسی برایم مهم بود، با کلام به او می گفتم. بار ها و بار ها.فکر می کنم کلمه ها، چشم ها، دست ها، و گاهی هم موسیقی ترکیب کاملی برای بیان افکار و احساسات و هم زبان شدن با دیگری هستند. فقط باید به یاد داشت که فرصت، خیلی بیش از آن چه که فکر می کنیم کوتاه است.آنقدر کوتاه که پیرمرد مراجعی که تا چند ماه پیش حرف می زد، امروز فقط با اشک و ناله و صدایی از ته حلق نیاز و خواسته اش را ابراز می کند.البته که معلم سخت گیر و بی تعارفِ زندگی،به من یاد داد که گرچه گفتن و ابراز کردن، لازم است اما همیشه  نتیجه نمی دهد و همیشه دیگریِ عزیز تر از جان، تو را درک نمی کند و نمی شنود.و این شنیده نشدن و درک نشدنِ گاهگاه ( و حتی دوست داشته نشدن متقابل) طبیعت زندگی و بخشی از موجودی به اسم انسان بودن است. و اگر این گاهگاه بودن به روند معمول تبدیل شود، طبیعت پیوند ها و اتصال هاست که از بین بروند و من خودخواسته خاموش می شوم.اما شاید یک زمان( که برای من به واقع روز های گذشته ی دو سال قبل تا الان نیست) فرد یا افرادی باشند مشتاق شنیدن &quot;دوستت دارم&quot; هایی که معلوم نیست کِی خاموش می شوند. ولی من میدانم تا زمان خاموش شدن، دست از این ابراز با صراحت بر نمیدارم.</description>
                <category>golgoli</category>
                <author>golgoli</author>
                <pubDate>Tue, 11 Aug 2020 10:52:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@golgoli/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-hrhuubnc43yb</link>
                <description>ماجرا از جایی شروع شد که دلم خواست برای بار دوم شخصیت کلمنتاین و جول ، و پیچیدگی و تنیدگی های داستان &quot;درخشش ابدی یک ذهن پاک&quot; را مرور کنم. و چندین روز بعد از دوباره دیدن فیلم، به طور اتفاقی یک مقاله از ریکور خواندم با عنوان &quot;خاطره و فراموشی&quot;. و به نظرم رشته ای نامرئی این دو رو به هم وصل کرد.ریکور در مقاله اش به ما یادآوری می کند که عمل به خاطر آوردن خاطرات به مثابه ی یک عمل است،عمل سوگواری:&quot;در همین مقاله است که فروید ترم «به‌خاطرآوردن به‌مثابۀ عمل» را معرفی می‌کند. بنابراین برای فروید به‌خاطرآوردن یک نوع کار و عمل است.عملِ به‌خاطرآوردن و عملِ سوگواری. چون عمل به‌خاطرآوردن یک نوع سوگواری است، همچنین سوگواری تمرینِ دردناکی است که در خاطره اتفاق می‌افتد. و اما سوگواری‌کردن: سوگواری همان التیام‌بخشیدن و صلح‌کردن است. اما صلح کردن با چه؟ با واقعیتِ &quot;ازدست‌دادنِ&quot; ابژه‌هایی که به آن‌ها عشق می‌ورزیدیم (و یا هنوز عشق می‌ورزیم). این ابژه می‌تواند انسان دیگر باشد که ما از دست داده‌ایم.&quot;در مسیر فیلم &quot;درخشش ابدی&quot; شاهد این هستیم که جول بعد از تصمیم به پاک کردن کلمنتاین از ذهن خود،متوجه می شود که این کار هویت او را ویران می کند و تلاشی بی وقفه برای حفظ خاطرات گذشته ی خود با کلمنتاین را شروع می کند. او حتی سعی می کند کلمنتاین را به عمیق ترین و پیچیده ترین ترس ها و شرم های خود راه دهد تا از این طریق، دسترسی به او و پاک کردنش را غیر ممکن کند. او حتی سعی می کند کلمنتاین را به عمیق ترین و پیچیده ترین ترس ها و شرم های خود راه دهد تا از این طریق، دسترسی به او و پاک کردنش را غیر ممکن کند.با تعبیر ریکور در واقع جول با این کار سعی می کند سوگ فقدان خود را تجربه کند. سوگی که با تصمیم برای پاک کردن کلمنتاین سعی در انکار آن داشت و نتیجه ی ناتوانی در سوگ، همان افسردگی است.ریکور می گوید:&quot;اساسی‌ترین دلیل برای نگاه‌کردن به خاطره به‌مثابۀ یک وظیفۀ اخلاقی همانا زنده نگاه‌داشتنِ یادِ درد و رنج است؛ چرا که تمایل تاریخ کلاً به سوی تجلیل از برندگان است. آن چیزی که فلسفۀ تاریخ (به‌خصوص به مفهوم هگلی آن) همیشه بدان علاقه‌مند بوده، همانا انباشتِ هرچه بیشتر امتیاز، پیشرفت و پیروزی است. در این نوع نگاه آن‌چه که در پروسۀ به اصطلاح پیشرفت جا گذاشته می‌شود، ازدست‌رفته محسوب می‌شود. در نتیجه، ما به یک روایتِ تاریخی دیگری هم احتیاج داریم که به موازات این نگاه حرکت کند. این روایت، اجازه بدهید بگویم که روایتِ قربانیان، تلف‌شدگان و به‌جامانده‌شدگان است که با تاریخِ پیروزی و موفقیت مقابله می‌کند.&quot;اما خاطره و فراموشی هر دو ـ‌در نوع خود‌ـ به مقوله‌ای که آرنت «جنبش و حرکت» می‌نامد کمک می‌کنند. برای ادامۀ جنبش و حرکتِ انسانی لازم است بتوانیم ردِپاهای گذشته را نگاه داریم، با گذشته کنار بیاییم و خود را از خشم و نفرت رها کنیم&quot;گرچه این یک دیدگاه کلی است، می توانیم آن را این یک رابطه نیز تعمیم بدهیم:گرچه رابطه ی جول و کلمنتاین، در گذشته به نتیجه نرسیده بود اما این به این معنا نیست که هر آنچه در آن رابطه گذشته باید فراموش شود.به خاطر آوردن آنچه بین جول و کلمنتاین گذشته به آن ها یاد می دهد گذشته و شکست اتفاق افتاده را بپذیرند.در یکی از سکانس های پایانی فیلم، کلمنتاین  و جول در راهروی ساختمان روبروی هم قرار می گیرند و با هم گفت و گو می کنند.جول از کلمنتاین می خواهد که صبر کند. به او می گوید که &quot; چیزی در وجود او نمی بیند که از آن بدش بیاید&quot;و کلمنتاین جواب می دهد&quot; اما در آینده خواهی دید و ما ازهم خسته خواهیم شد چون هر بار این اتفاق می افتد.&quot;و در یک لحظه ی عجیب و تاثیرگذار جول می پذیرد.و کلمنتاین هم. و هر دو به هم خیره لبخند می زنند.بسته به نگاه شما فیلم پایان تلخ ، یا شیرینی دارد:من به شخصه دوست دارم بپذیرم که جول و کلمنتاین علی رغم وجود گذشته ی پر اشتباه خود، به رابطه فرصت دوباره ای می دهند و یک بار دیگر رابطه را شروع می کنند.(و شاید محتوم به شکست بودن این چرخه های پی در پی را جایی نابود می کنند)اما شاید بعد از لبخند سکانس آخر، این دو به هم برنگردند.در این صورت دوست دارم که این دو &quot; در ستایش خاطره&quot;، همدیگر را در ذهن داشته باشند و بپذیرند که گرچه نتوانستند کنار هم یک زوج خوشحال و آرام باشند؛ اما می توانند این خاطره ی با هم بودن را( هر چند که در لحظاتی تلخ بوده است) برای خود روایت کنند و با یادآوری آن( و نه فراموشی) به گذشته ی خود هویت ببخشند.</description>
                <category>golgoli</category>
                <author>golgoli</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jul 2020 16:44:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته ای خطاب به &quot;خود&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@golgoli/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-rubfsahljwdn</link>
                <description>برای تو می نویسم که این روز ها دوباره آشفته ای.برای تو که باز ترس و بی ثباتی آینده را لمس می کنی.برای تو که فکر می کنی مانند گذشته قوی و محکم نیستی و در هجمه ی حوادث، در حال مغلوب شدنی.برای تو که در ارتباط خود احساس رها شدن  می کنی و تمنای حضور عاطفی داری.برای تو که خودت می دانی زودرنج شده ای  و کوچکترین ضربه ای هر چند به قدر لپ پر کردن کوزه ی دلت باشد، دلت را تکه تکه و خرد می کند.برای تو که خودت را بابت این زودرنجی سرزنش می کنی و از خودت و از ضربه های شکننده عصبانی هستی.برای تو که دلت برای شیرینی و آرامش لحظه های خوب تنگ شده است.برای تو که دلت پرواز و رهایی و آرامش اوج گرفتن را طلب می کند.برای تو که گاهی -وقتی توان قلبت برای حمل این بار کفاف نمی دهد- تصور می کنی امیدی نیست.برای تو:می خواهم بدانی که رنجی که می کشی بخشی از انسان بودن استمی خواهم بدانی که من(خودت) وفادار ترین و دلسوز ترین دوست تو هستم و هیچ گاه تو را رها نمی کنم.یک نفس عمیق بکش. چشمانت را ببند. به صدای نفس هایت گوش بده. نفس هایت را بشمار. مرا شناختی؟من در تنها ترین و تاریک ترین شب ها کنارت بوده ام و رهایت نکره ام. مرا دوست بدار. مرا بپذیر. زودرنجی ناشی از زخم های گذشته را در من قبول کن و بیا با هم بر روی آن ها مرهم مهر ومهربانی بگذاریم. می دانم طول می کشد تا درد زخم ها برود و دیگر زود رنج نباشی اما این را از من بپذیر: یک. می دانم که می شود. دو. به شدنش می ارزد!می خواهم بدانی که نه تنها تو بلکه هیچ کس دیگری آینده را نمی داند و ابهام و ترس از آینده را باید در آغوش بکشی و در مه جلو بروی.می خواهم بدانی هر تصمیمی که بگیری و هر جهتی که در این مه برای عبور انتخاب کنی، با توجه به شرایط و اطلاعات همان زمان تصمیم گیری ات پرمزایا ترین انتخاب برای تو بوده است و نباید خودِ گذشته ات را برای آن تصمیم قضاوت و بازخواست کنی. برگه های مزایا و معایب و ساعت ها فکر کردن چیز دیگری می گویند. آن ها می گویند تو تمام تلاش خود را کرده ای که با خطاهای شناختی کمتری وضعیت موجود را ببینی و راه ادامه ی جاده ی مه آلود را انتخاب کنی.می خواهم بدانی در تاریک ترین شب ها و سخت ترین  و تلخ ترین روز های گذشته جان سالم به در برده ای و گرچه الان شاید حرفم را باور نکنی اما من به چشم خودم دیده ام که قرار است نه تنها جان سالم به در ببری بلکه قرار است شیرینی حال خوب را دوباره تجربه کنی.میخواهم نترسی!نترس از دلتنگینترس از ناراحتی و غم و شکسته شدن و ترک برداشتن. ترس از این ها بد تر از خودشان تو را فلج می کند.میخوام بدانی که من کنار توام.میخواهم بدانی که شانه های ظریف تو گرچه زیر این بار خم است، اما توانایی حمل آن را دارد. فقط لازم است گاهی بایستی و نفس تازه کنی. حتی اشک بریزی و فریاد بزنی.آرام بگیربه صدای پرنده ها گوش کن. به قدم های محکمت نگاه کن. به لبخندی که در گذشته ی دور بر لبانت بود نگاه کن.آرام بگیر!دوستت دارم.خودت</description>
                <category>golgoli</category>
                <author>golgoli</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2020 13:32:44 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>