<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Golishirazi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@goli</link>
        <description>در جستجوی خود. می‌نویسم تا خودم را کشف کنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 19:50:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/18946/avatar/LfPGY4.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Golishirazi</title>
            <link>https://virgool.io/@goli</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا هنوز نتوانسته ام پیگیر و منظم بنویسم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@goli/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D9%BE%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D9%86%D8%B8%D9%85-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-qdnftqkvudb3</link>
                <description>دوستان عزیز اگر لطف کرده و تا به الان نوشته های من را خوانده باشید، متوجه شده اید که مشکل اصلی من عدم تمرکز و ناتوانی در به انتها رساندن ایده هاییه که همیشه در مغزم حضور دارند ولی به واقعیت نمی پیوندند و سرخوردگی و ناامیدی و ناتوانی نتیجه این نوع زیست است.خب من استارت یک داستان نوجوانان را در فضای ویرگول زدم ولی حالا به دنبال نوشتن وضعیت خودم هستم چون فهمیده ام که بیشتر از هر چیز به شناخت موانعم نیاز دارم تا از این وضعیت خارج شوم و بتوانم قدرت تمرکز و هدفگذاری را در خودم افزایش دهم.ترتیب هدف گذاری موثر رو از روی این تصویر خوندم و دارم پیاده اش می کنمتجربه های موفقی هم البته در زندگی ام داشته ام و توانسته ام مقاله هایی را تهیه کنم و به سرانجام برسانم اما گاهی که پروژه ها که بزرگ تر می شود  احساس ناتوانی غلبه می کند اما از همه این ها که بگذریم به چیزهای بسیار جالبی در این مدت درباره خودم پی برده اماز یک طرف هدف گذاری درست را خوانده ام و فهمیده ام و از طرفی دیگر با یک کتاب بسیار جالب آشنا شده ام که به من کمک کرده بهتر خودم را بفهمم و درک بهتری از خودم داشته باشم.این مسیر را می خواهم با شما در میان بگذارم به دو امید: یکی این که در این مسیر همراهم باشید و اگر نکته خوبی دارید که به من کمک می کند، از نظرات شما بهره ببرم و دوم این که اگر کسی هست که مثل من با چنین مشکلاتی روبه رو است، بتوانیم با هم همراه شویم و شاید من هم کمکی به شما بکنم.خب اول از همه این که چطور هدف گذاری بکنیم که درست باشه: ۱. اول از همه بفهمیم که چی می خواهیم؟تمرکز روی چیزی که می خواهیم و نه روی چیزی که فکر می کنیم باید انجام بدیم.این نکته خیلی مهمیه چون بایدها جواب نمی دن، انتخاب هدف رو از روی علاقه انتخاب کنیم نه از روی اجبار۲. انتخاب اهداف بر اساس چیزایی که لذت می بریمبرای همراه شدن با این روش اول از همه پنج تا از چیزهایی که ازش لذت می برید رو بنویسید و بعدش انتخاب کنید که ببینید چه طوری از این لذت ها می تونید در مسیر اهدافتون استفاده کنید.۳ از کارهای کوچک شروع کنیداهداف کوچک رو تنظیم کنید و بعدش به سراغ اهداف بزرگ تر برید. دسترسی به اهداف بزرگ سخت تر و دسترسی به اهداف کوچک تر، راحت تره.۴. حالا یه هدف هوشمند تنظیم کنیدهدف هوشمند یا هدف اسمارت هدفیه که اولا: مشخصه، دوما قابل دسترسیه، سوما نقطه شروع و پایانش مشخصه.۵. هدف رو به قدمای کوچک خرد کنیدتنظیم اهداف کوچک در مسیر اهداف بزرگ تر به من و شما کمک می کنه که زود ناامید نشیم و با انگیزه باقی بمونیم: برای مثال به جای یک هدف کلی و مبهم تحت عنوان «پس انداز کردن» این طوری تنظیمش می کنیم: پس انداز هفته ای ۵۰ هزار تومن یا ماهی ۱۰۰ هزار تومن و بعد مثلا می شه سالیانه اش کرد.۶. باید ددلاین هدف هم مشخص کردددلاین ها به ما کمک می کنند که انگیزه مون رو از دست ندیم. برای هر رسیدن به هر هدف کوچک هم باید ددلاین در نظر گرفت.خب من چند تا هدف دارم:فعلا یکی ش رو اینجا می نویسم و اون نظم ایجاد کردن در روند نوشتن هستمن می خوام به مدت ۴ ماه، یعنی تا اخر سال، اینجا توی ویرگول بنویسم و نظم در مسیر نوشتن رو یاد بگیرم. راستش خوب که فکر می کنم همش دارم به خودم باید می گم و نمی دونم چطوری این هدف رو با چیزهای لذت بخش زندگیم و با اشتیاق ترکیب کنم.باید یک کم فکر کنم، به نتیجه که رسیدم حتما خبرتون می کنم :))) </description>
                <category>Golishirazi</category>
                <author>Golishirazi</author>
                <pubDate>Wed, 17 Nov 2021 23:55:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو هم نمی دونی چی می خوای؟</title>
                <link>https://virgool.io/@goli/%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C-tf73f72peaph</link>
                <description>آدما دو دسته ان، آدمایی که می دونن چی می خوان و آدمایی که همیشه با حسی از سرگشتگی رو به رو هستن.من هم جز اون دسته از ادمایی ام که هم می دونم چی می خوام و هم نمی دونم چی می خوام، حوزه های علایقم مشخصه اما کارام به نتیجه که می خوام نمی رسه.می دونید، ایده ها از هر طرفی منو دنبال می کنن، ذهنم خلاقه و پر از ایده های متفاوت و جالب اما پای اجرای اونا که می رسه، همشون فرار می کنن :((خب من دلم می خواد اینجا احساسات و وضعیتمو با شما درمیون بذارماگر شما هم تو این زمینه با من همدردین، برام بنویسید که شما با این مشکل چه کار می کنین؟وقتی به این فکر می کنید که فقط یه رویا پردازین و رویاهاتون به واقعیت تبدیل نمی شن، چه احساسی دارین؟ و بعدش با این احساس چیکار می کنین؟ آیا تونستین به راه حلی دست پیدا کنین؟مرسی</description>
                <category>Golishirazi</category>
                <author>Golishirazi</author>
                <pubDate>Sat, 06 Nov 2021 16:28:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسیدن به آرزوها یا احساس رضایت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@goli/%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA-in1frwwypz29</link>
                <description>راستش فکر می‌ کنم ما ادمای امروزی که با هزاران جمله انگیزیشی روبه رو هستیم که یالا پاشو و به ارزوهات دست پیدا کن زندگی برامون سخت تر از ادمایی بوده که قرن ها پیش زندگی می کردن و فکر می کردن چیزایی که براشون پیش میاد تقدیرشونه.مسوولیت جهان رو انداختن رو دوش این ادمیزاد بیچاره و هیچ کس به این فکر نمی کنه که اون ادم کجاست و تو چه وضعیتیه. کیفیت زیستش چی بوده؟ چقدر سختی کشیده؟ چقدر اسیب دیده؟ کجای موقعیت هستی شناسانه اش قرار داره فقط میان و ایلان ماسک و جابز و... رو نشونش می دن به عنوان انسان های موفق که باید شبیهشون بشیم.واقعیت اما چیز دیگه ایه. درصد بسیار کمی از ما ادما به موفقیت می رسیم اینو امارا می گن. ادمای زیادی نمی تونن اضافه وزنشو کم کن چون بیشتر مواقع مسایلی مثل اعتیاد به غذا از شکست و اسیب های عاطفی خیلی سختی میاد که ما تو بچگی و قبل از ۱۲ سالگی تجربه شون کردیم و دسترسی به ناخوداگاه و التیام و اگرم قرار باشه اتفاق بیفته معمولا بعد از سی، سی و پنج سالگی و پختگی به  دست میاد.البته ایه نیست این امارا. من فقط اینجا می خوام بگم اگر دوست دارم یک نویسنده باشم و هنوز موفق به انجامش نشدم اول از همه باید خودمو درک کنم و ببینم کجای زندگیم قرار دارم. بنابراین اولین و مهم ترین کاری که تو زندگیم دارم اینه که خودمو درک کنم، از خودم احساس رضایت داشته باشم و بعدش به موفقیت فکر کنم.</description>
                <category>Golishirazi</category>
                <author>Golishirazi</author>
                <pubDate>Thu, 04 Nov 2021 13:35:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابی که نمی‌نویسم| قسمت ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@goli/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B3-yegwwuefrwg3</link>
                <description>راستش خیلی دلم می خواهد این قدر غرغرو نباشم اما نمی‌شود. دلم می خواهد بلند شوم و کاری بکنم کارستان. دلم می خواهد بلند شوم و همه نیرویم را به کار بگیرم اما مثل این است که اخته شده باشم. میل هست اما امکان به کارگیری تمام و کمال این میل در من در جایی متوقف می شود. اگر روزی غول چراغ جادو را پیدا کنم فقط یک چیز از او می خواهم و آن این که چرا این طوری هستم و چطور می شود از دست این مانع درونی خلاصی پیدا کنم.الیس ادل و لوییس کارولیک بی قراری خاصی در وجودم موج می زند، که باعث می شود شروع کنم و همان بی قراری باعث می شود نصفه رها کنم. دلم می خواهد از داستان های ناگفته ام بنویسیم. دلم می خواهد از دایی عباس بنویسم و این که چقدر برای ما قصه می خواند و فیلم و کتاب می گرفت. این که دایی عباس دلش می خواست مثل من برای بچه ها بنویسد اما دایی عباس هم این ژن لعنتی را توی خودش داشت. ژنی که نمی گذارد چیزها به نتیجه ای که باید برسند.اگر سرنوشت من هم مثل دایی عباس شود چی؟اگر دنیای من هم بی سرانجام و با همین رنگ های خاکستری که دارد رو به اتمام بگذارد چی؟نه. نمی دانم. نه. نمی خواهم. من باید جای دایی عباس هم بنویسم. من باید دینم را حداقل به دایی عباس ادا کنم.دایی عباس زندگی خوبی نکرد. پر از اشتیاق های نصفه و نیمه بود، مثل من و هنوز هیچ کس نمی داند که دایی عباس چطوری مرد. رازی که سه سال است توی سینه ام نگه داشته ام.آن شب تابستان تولد من بود. آن شب لعنتی تابستان که همه آمده بودند خانه مادر تا برای من تولد بگیرند. برای من، بزرگ ترین نوه، محبوب دایی عباس و فقط دایی عباس نیامده بود. فقط او مانده بود تا توی خانه اش تک و تنها بمیرد.نمی دانم و می دانم چرا شب تولد من مرد. این همان رازی است که سه سال است در سینه ام مخفی کرده ام و به هیچ احدی نگفته ام. رازی که گاهی خفه ام می کند. به خصوص وقتی که به روز و شب تولدم نزدیک می شوم. سه سال است که روز تولدم به یکی از وحشتناک ترین روزهای زندگی ام تبدیل شده است. روزی که من به دنیا امدم، روزی که دایی عباس مرد.دایی عباس چند وقتی بود با زنش دعوا داشت. آن شب هم با هم قهر بودند و از بخت بد زنش و مریم دختر ۱۰ ساله اش قهر کرده بودند و  آمده بودند خانه مادر شوهر. و من بی خبر از همه جا کیک گرفته بودم و رفته بودم خانه مادر تا تولد بگیرم با همه اهل خانه و نمی دانستم که فردا همه ما باید برویم پزشکی قانونی و سردخانه و قبرستان.من اینجا می خواستم درباره داستان هایی که ننوشتم بنویسم و حالا دارم از مرگ می نویسم از دایی عباس عزیز از همانی که من را با دنیای هیجان انگیز کارتون ها کتاب ها و خیال پردازی ها اشنا کرد و بعد خودش همه چیز را مثل همه کارهایش نیمه کاره رها کرد،‌حتی مریم را، دختری را که بیشتر از هر کسی در دنیا می پرستید.مادر آن شب دلش شور می زد. ما شام خوردیم، رقصیدیم، کیک بردیم و تولد گرفتیم و بعد مادر هی گفت که دلش شور می زند. ساعت یک بود که با یک تاکسی رفتیم خانه دایی عباس. زنگ زدیم و هیچ جوابی نیامد. چراغ روشن بود. مادر پشت در گریه کرد. دلش گواهی داده بود که یک بلایی سر دایی عباس آمده است. من و مادر و زن دایی رفتیم بالا. در را که باز کردیم دایی عباس دراز به دراز کف هال پهن شده بود و دیگر نفس نمی کشید. مادر جیغ کشید، زن دایی هوار کشید. من خشک زده همه چیز را نگاه کردم و هنوز که هنوز باور نمی کنم  ادمی این چنین زنده سه سال است که دیگر نفس نمی کشد.صبح آن شب دیگر همه خانه دایی بودند، ضجه و شیون می‌ کردند و بعد آمبولانس آمد و جسد بی جان دایی را برد، همین یک دایی بود و ما. همین یک پسر بود و مادر. همین یک پدر بود و مریم و حالا همه آن روزها و ساعت ها هنوز جلوی چشمانم رژه می رود. سه سال است. سه سال که همه ایست قلبی را علت مرگ دایی می دانند و سه سال است که من می دانم دایی را چیز دیگری کشت.آن شب و آن روزها گذشتند. سخت گذشت، تکان دهنده و وحشتناک. گریه های مادر و زن دایی و مریم و مرثیه هایی که می خوانند همه همچنان در ذهن و قلبم حضور دارند و من وارث راز مرگ دایی عباس بی هیچ گریه ای و مرثیه ای می نشینم و به لحظه های از دست رفته فکر می کنم. به زندگی هایی که به سرانجام نمی رسند به رازها و داستان هایی که من وارث آن ها هستم و همه خاطرات و لحظه های نابی که یک ناموفق دیگر برای من و بقیه خواهرزاده هایی که دوستشان داشت، برای زن ها و تک دختری که دوستشان داشت، باقی گذاشت.می خواستم از آلیس در سرزمین عجایب بنویسم. می خواستم از داستان و دنیای شیرین خیال بنویسم اما حالا نقب زده ام به گنج ها و زخم های درون سینه ام، به واقعیت که حضورش سنگین و تلخ است. کدام را روایت کنم؟ از واقعیت به رویا و از رویا به واقعیت پناه می برم. آیا می توانم هیچ کدامشان را روایت کنم؟</description>
                <category>Golishirazi</category>
                <author>Golishirazi</author>
                <pubDate>Wed, 29 Sep 2021 00:55:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابی که نمی‌ نویسم| قسمت ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@goli/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B2-eqap3yov0ov5</link>
                <description>حال عجیبی دارد که نتوانی شب‌ ها بخوابی و صبح را هم بیدار باشی. طلوع آفتاب را ببینی و بعد باز هم نتوانی بخوابی و ساعت ۸ صبح که شد، یواش یواش چشم هایت گرم شود و ساعت چهار بعد از ظهر بیدار شوی و بعد احساس کنی که دنیا روی سرت خراب شده است.داشتی درباره نوشتن می نوشتی و امیدوار بودی که بتوانی به این ذهن پراکنده و این انبان پر از ایده سر و سامانی بدهی که یکباره همه حس های بد زندگی به تو بر می گردد. تنبلی، بی عرضگی و نادانی؛ همه چیزهایی که از کودکی در پس ذهن تو مانده است.خیلی حس نابود کننده ای به سراغ ادم می اید، یک پایان نامه مانده داری و هزار کار نکرده و ان وقت چسبیده ای به نوشتن رویاهایی که انگار رفتن سروقت ان ها هم باز زندگی را گندتر می کند.نمی دانم. نمی دانم با این همه بی نظمی باید چه کار کنم؟ اذان غروب را دارند می خوانند و اسمان رو به تاریکی است این پرنده خیال ذهنم، غم باد گرفته و ترجیح می دهد در قفس باشد تا این که پرواز کند و همین اندک نظم و ترتیبی که دارم را به باد فنا دهم.بااین حال باز هم دارم به همان داستان فکر می کنم به الیسی که بعدازظهر یک روز تابستانی و گرم در چمنزاری سرسبز، بی حوصله به خواهرش که کتابی در دست دارد، نگاه می‌کند. کتاب هیچ عکس و تصویری ندارد و الیس با خودش فکر می کند که خواندن کتابی که هیچ تصویر و مکالمه ای ندارد چقدر حوصله سر بر است. الیس با خودش می گوید بهتر نیست بلند شود یک حلقه گل از گل های سفید خودرو درست کند یا نه که چشمم به  خرگوش سفید با چشم های صورتی‌ می‌افتد. خرگوش به سرعت از کنارش رد می شود. برای الیس خسته و بی حوصله رد شدن این خرگوش هیچ جذابیتی ندارد اما وقتی می‌بیند که خرگوش دارد با خودش حرف می زند و می گوید که دیر خواهد رسید و بعد ساعت جیبی اش را از جلیقه اش بیرون می‌کشد، دیگر نمی تواند بی تفاوت باشد و با خودش می گوید که همه این چیزها یک کم عجیب است.«عجیب» به نظرم یکی از بهترین کلمه های دنیا است و شاید اگر الیس در سرزمین «عجایب» نمی رفت هیچ وقت به ان علاقه نشان نمی دانم. به نظرم لوییس کارول وقتی داشت این داستان را می نوشت حتما به خسته کنندگی زندگی کودکانی که دور و برش بودند فکر می کردند و احتمالا با خودش فکر می کرده حتما باید راهی برای بیرون امدن از این زندگی ملامت بار وجود دارد.لوییس کارول با نام واقعی چارلز داتویچ جانسن از طبقه مرفه جامعه بود و روابط بسیار خوبی با کودکان داشت. به نظرم چارلز از سبک زندگی رخوت بار طبقه مرفه که کودکان در انجا امکانی برای خلاقیت نداشتند، حس بدی داشت. احتمال می دهم او دوست داشته کودکان و به خصوص خانواده لیدل و دختر محبوبشان الیس را خوشحال ببیند و به همین خاطر بوده که شروع به داستان سرایی برای کودکان می کند.(شاید ندانید که الیس یک دختر واقعی بود، دختر رییس دانشگاهی که چارلز در آنجا تدریس می کرد و از چهارسالگی با او دوستی اش را شروع کرد و این دوستی تا پایان عمر ادامه یافت.)خواهران لیدل، سمت راست آلیس لیدل کسی که الهام بخش کارول برای نوشتن آلیس در سرزمین عجایب بودخواندن و بررسی زندگی چارلز برایم بی نهایت جذاب بود. مردی این چنین رقیق القلب که عاشق کودکان، بازیگوشی و خلاقیت است و زندگی در حصار چارچوب های دوره ویکتوریایی ازارش می دهد.گاهی که خودم را جای الیس می گذارم، حس لذت بخشی همه وجودم را فرا می گیرد:یک مرد موقر، استاد دانشگاه، ریاضی دان و البته کشیش مرا با قایق به دریاچه می برد و برایم قصه های عجیب و خارق العاده تعریف می کند، این رابطه به نظرم  بسیار دلنشین است برای مردی که همه عشقش کودکان، دنیای ذهنی خلاق و ازاد است و البته جای ویژه ای در قلبش برای الیس دارد.شاید اگر الیس پسر بود، هیچ وقت به این داستان علاقه ای نشان نمی دادم همان طوری که هیچ وقت عاشق ماجراجویی های تن تن نشدم. شاید در داستان الیس خودم را پیدا می کنم، بخشی از من که عاشق کودکان است و کودکی که عاشق شنیدن داستان است.</description>
                <category>Golishirazi</category>
                <author>Golishirazi</author>
                <pubDate>Mon, 27 Sep 2021 18:11:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابی که نمی نویسم| قسمت ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@goli/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1-hsxzxclnsgkf</link>
                <description>در پست پیش برایتان نوشتم که رنج ننوشتن ها چقدر روی اعصابم راه می روند. شاید شما هم با خودتان بگویید که خب بنویس دختر، بساط تنبلی را جمع کن، کونت را روی زمین بگذار و مثل بچه آدم بنویس. من حق را به شما می‌دهم، من باید مثل یک دختر خوب، مثل یک دختر وزین و موقر، پشت میز تحریرم وقت بگذرانم و با نگاهی به دوردست ها، پرنده خیالم را پرواز بدهم و به افق‌ های دور بفرستم تا طبع نوشتنم روان شود و آن قصه های نابی که در سرم هست به واقعیت بپیوندند اما خیال پرداز بودن این بدی را دارد که معمولا در خواب و در حالت های افقی گریبان ادم را می گیرد و همین که بلند می شوی و می نشینی همه چیز به پایان می رسد و ماتحتت میخ در می‌ آورد.مشکل اصلی این است که ادم هایی مثل من که یک ذهن فرار دارند توان تمرکز پایینی دارند و این تمرکز پایین مشکل اساسی ننوشتن های من است. از یک طرف یک سینه حرف، یک دنیا درد و نیاز وجود دارد و از طرف دیگر، ذهنی که مثل اسبی افسار گسیخته ادم را از یک سو به سوی دیگر می کشاند.تمرکز کردن برای من سخت ترین کار عالم بوده و هست. پرش فکر دائمی است حتی در انجام کارهای روزمره هم خودش را نشان می دهد. در کمد را باز می کنم تا لباسی بردارم چشمم به دفتری می افتد، دفتر را باز می کنم و می بینم یک ساعت صرف خواندن مطالب قدیمی ام کرده ام و زمان به کل از دستم خارج شده است. ذهنم پر از چیزهای مختلف است و نمی‌توانم فقط به یکی بپردازم و این دقیقا همان نقطه ضعفی است که نمی‌ گذارد یک نفر بنشیند و بنویسد.سراغ هر چیزی که می روم سر از جای دیگری درمی اورم. آن وقت ها که افسردگی بدجوری خرم را گرفته بود و دکتر می رفتم، به روانشناسم گفتم و از او تقاضای کمک کردم در عوض او به من گفت درمانی برای چنین چیزی وجود ندارد. نمی دانم دیگر انقدرها جستجو نکردم و باور کردم که من همینم و باید با همین ویژگی‌هایم به زندگی ادامه دهم به زندگی با اشباح کتاب هایی که دوست داشتم بنویسم.حالا شبح این اخری گریبانم را چسبیده است. مثل خوره شب و روز جلوی چشمم رژه می رود. الیس را می گویم. همین الیس معروفی که همه می شناسیدش و حتما از من می پرسید که الیس را که قبلا لوییس کارول نوشته و من در جواب به شما می گویم که من هم می خواستم سهمی از الیس داشته باشم. می خواستم این داستان را دوباره و به زبان خودم بنویسم و حتی فکر کرده بودم که آلیس را عالیه کنم و به سرزمین پرشیا فرا بخوانم.حتما متوجه هستید که من ذهن خلاقی دارم. بله من ذهن خلاق اما سرکشی دارم که تا حدود زیادی افسار گسیخته است.دوست داشتم آلیس را به دوران قاجار و به عصر ناصرالدین شاه قاجار ببرم، درست همان زمانی که این رمان هم در حال نوشته شدن بود. روح الیس مثل داستان «رویای باغ در نیمه شب» از جایی دیگر به سرزمین افسانه ای من حلول می‌کرد و در سرزمین پرشیا به باغ و قصری قدم می‌گذاشت که حاکمش، مردی بود عاشق زنان و عکاسی که وقتش را در ییلاق‌ها و شکارها و کمی هم رفع امور مملکت می‌ گذراند. عالیه هم باید خودش را مطابق دستورات شاه هماهنگ می کرد با چارقد و شلیته چین چینش  به دربار همایونی وارد می شد، قلیانی می کشید، گربه همایونی را به همراه خود میاورد یا حتی خرگوش ساعت دار و کلاه دوز دیوانه را پیدا می کرد و پس از بزرگ و کوچک شدن دوباره از همان راهی که رفته بود به سرزمین واقعیت برمی گشت.همیشه با خودم فکر می کردم که چطور لوییس کارول توانسته چنین توهمات و خزعبلاتی را از خودش دربیاورد و بعد به خورد ملت دهد، البته که تا حدودی حسادت من هم در این خلق قابل مشاهده است. کار تا جایی پیش رفت که به جستجوی سوابق و  زندگی خصوصی او رفتم تا سر دربیاورم که آیا داروی روانگردانی، مواد مخدری چیزی در زندگی اش بوده یا نه که این جستجو تا حدودی مطلب را برایم روشن تر کرد و البته پاسخش نه بود.نه لويیس کارول اهل هیچ گونه ماده مخدری نبود فقط نوعی توهم گاه به گاه به سراغش می‌آمد که باعث می‌شد خودش را کوچک تر یا بزرگ تر از آنچه هست ببینید و همین هم باعث شد تا از خوردنی هایی مثل drink me و eat me برای بزرگ و کوچک شدن آلیس بهره بگیرد.  تن تن در تهران کاری از بزرگمهر حسین پوربا همه این اوصاف من نمی دانم این داستان ساده و چند خطی را چطور می خواستم پر و بال دهم. و بعدش هم از خودم می‌ پرسم که چی؟ گیرم که الیس امد طهرون، وارد قصر ناصرالدین شاه قاجار شد و این همه چیزهای مزخرف در دربار شاه را دید، جذابیتش کجاست. قبلا بزرگمهر حسین پور تن تن را به ایران آورده و حالا تو الیس را هم به دربار شاهان ان دوره ببر، خب بعدش چه می‌شود؟ خواننده چه چیزی نصیبش می شود جز اینکه شاهد علاقه من برای از ان خود کردن الیس باشد. نمی دانم! واقعا نمی‌ دانم !یکباره همه چیز از جذابیت می افتد و همه کارها به نظر بیهوده می رسدشاید به همین خاطر است که هیچ وقت شهامت تمام کردن کارهایم را ندارم. شاید این یکی از هزاران دلیل این ناتمامی‌ها باشد.</description>
                <category>Golishirazi</category>
                <author>Golishirazi</author>
                <pubDate>Sun, 26 Sep 2021 17:56:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، یک نیمه کاره ناموفق</title>
                <link>https://virgool.io/@goli/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-btjyb2fpjcjy</link>
                <description>حالا که به گذشته نگاه می‌کنم انبوهی از کارهای نکرده پشت سرم قد علم می‌ کنند.سرزنش‌ها اوج می‌گیرد، صداهایی از والدین درونی ام در گوشم نجوا می کنند، یکی ارام می گوید ولش کن، نشد که نشد و دیگری زیر لب فحش هایی مثل بی عرضه و بی خاصیت حواله ام می کند و خشمم را با صدا و نگاهی که در خاطرم مانده است، روی سرم می‌ ریزد.بااین حال من از رو نمی روم. هیچ وقت از رو نرفته ام حتی موقع هایی که خودم هم خودم را سرزنش کرده ام.من نویسنده خوبی نیستم می دانم. من هیچ وقت در هیچ کاری ندرخشیدم می دانم اما از رو هم نرفته ام.ناامید هم نشده اممن بدبختانه میانه این راه در حال رفت و آمد هستم. میان نوشتن و ننوشتن. میان موفقیت و شکست و همچنان پای در راه دارم.ایده های زیادی در سرم می چرخد از این سو به آن سو. یک دفتر گذاشته ام تا همه ان ها را بنویسم. همه ایده هایی که در اتوبان ذهنم در رفت و امد هستند و هیچ کدام به مقصد نمی رسند. من یک نیمه کاره هستم. یک نیمه کاره ناموفق اما با این حال هیچ کاره نیستم و خدا می داند که نیمه کاره بودن چقدر سخت تر از هیچ کاره بودن است زیرا هنوز دلسرد و ناامید نشده ام و هنوز موفق هم نشده ام. میانه بودن دشواری زندگی را دو چندان می کند.داستان های زیادی را در سرم شروع کرده ام، گاهی حتی روی کاغذ برده ام اما هیچ کدام تمام و کمال نشدند. آن روزهایی که از پس یک دوره افسردگی نامه به روانشناسم نامه می‌ نوشتم، آرزوی داشتم یک کتاب شود. آن روزی که نامه‌های عاشقانه ام را به فریبرز می نوشتم، امیدوار بودم که کتابی شوند و آن روز که بهادر مرد و برایش شروع به نامه نوشتن کردم، ته ذهنم این بود که بتوانم روزی روزگاری این همه رنج، عشق و مرگ را به کتابی تبدیل کنم که نشد و اما آخرین ایده، ایده نوشتن کتابی درباره آلیس بود. آلیسی که من می شناختم و با آن بزرگ شده بودم که آن هم نشد که نوشته شود. آلیسی که برای من اوج نبوغ یک نویسنده بود.راستش را بخواهید اینجا آمده ام تا درباره داستان های نانوشته ام با شما حرف بزنم. بگویم که این آدم ناموفق چقدر ایده پرداز خوبی بود، چقدر رویا پرداز خوبی بود. چقدر دوست داشت روزی برای بچه ها کتاب بنویسد و آن ها را با دنیای رویایی و خیال پردازی های خودش آشنا کند اما هنوز نتوانسته است آن ایده ها را تحقق بدهد، هنوز نتوانسته از دنیای خیال به دنیای واقعی قدم بگذارد.</description>
                <category>Golishirazi</category>
                <author>Golishirazi</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 21:55:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستان قدیمی، معضل توسعه فردی</title>
                <link>https://virgool.io/@goli/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%B6%D9%84-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-l4yfdhk23nrr</link>
                <description>یکی از بزرگ‌ترین مشکلات ادم‌هایی که دوست دارند خودشان را رشد بدهند، دوستان قدیمی و خانواده هستند.گاه گذشته مثل باری بر دوش ادم‌ها سنگینی می‌کند. نگاه حقارت‌بار به کسی که گذشته‌ خیلی پرباری نداشته می‌تواند مانع مهمی به حساب بیاید، یک برچسب که انگار روی پیشانی طرف چسبیده است و آن ادم هرکاری هم بکند باز اطرافیان می‌خواهند همان برچسب سابق را باز روی پیشانی‌اش بخوانند.بعضی ادم‌ها قوی هستند و مسیر خودشان را با همه سختی ادامه می‌دهند اما بعضی دیگر کم می‌آورند و جایی متوقف می‌شوند.نکته‌ای که می‌توان در اینجا برای کمک به دسته دوم به آن اشاره کرد، قبول ظاهری و عدم مقابله با این دوستان و آشنایان است.داستان خیلی پیچیده نیست. طوری وانمود کنید که راست می‌گویند و شما هیچ وقت موفق نمی‌شوید اما ایمانتان به خودتان را از دست ندهید. روزی می‌رسد که می‌توانید چشم در چشم این افراد شوید و آن روز نوبت شماست که لبخندی روی لب داشته باشید. </description>
                <category>Golishirazi</category>
                <author>Golishirazi</author>
                <pubDate>Wed, 10 Oct 2018 12:02:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>