<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا گلرنگیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@golrangian</link>
        <description>یه معلم ابتدایی که دستی هم بر قلم داره</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:10:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/645338/avatar/a8tHtE.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا گلرنگیان</title>
            <link>https://virgool.io/@golrangian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا توت‌فرنگی‌های وحشی فیلم خوبی نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@golrangian/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rv54cejsi8hm</link>
                <description>پوستر فیلمدر دنیای داستان نویسی یک اصل مهم وجود دارد: نگو، نشان بده! یعنی اگر می خواهی عصبانیت شخصی را نشان بدهی، او را درحال پرتاب یک فنجان توصیف کن. به عبارتی دیگر رفتارها و کنش هایی که شخصیت از خود بروز میدهد، حالات روانی او را شرح میدهد، بدون آنکه نیاز به توضیح اضافه ای باشد.در فیلم توت فرنگی های وحشی، ما با پزشک کهنسالی رو به رو هستیم که در ظاهر مهربان است و به اطرافیانش  توجّه می کند امّا خدمتکار و عروسش او را خودخواه و بی رحم می دانند. آنها به رفتارهای گذشته ی مرد اشاره می کنند و آن را دلیلی برای این صفات بد می شمارند، امّا ما در داخل فیلم هیچ برگشتی به گذشته نداریم تا این صحنه ها را ببینیم. ما نمی دانیم که مشکل این پیرمرد دقیقاً چیست، چون برای ما پرداخته نشده است.یکی از توجیهاتی که به ذهن میرسد، این است که شخصیت پیرمرد را به چند بخش تقسیم کنیم: یک بخش که داخل فیلم نشان داده می شود و یک بخش که واقعاً‌ خود پیرمرد هست. بخشی که داخل فیلم می بینیم، صفات خوبی دارد امّا خود پیرمرد اینطور نیست. در حالیکه این توجیه هم قانع کننده به نظر نمیرسد.شما بگویید:‌ توت فرنگی های وحشی ساخته ی برگمان را تماشا کرده اید؟ چه برداشتی به ذهن شما رسیده است؟</description>
                <category>علیرضا گلرنگیان</category>
                <author>علیرضا گلرنگیان</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2024 00:35:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرّفی فیلم «تا ۱۰ بشمار!»</title>
                <link>https://virgool.io/@golrangian/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%91%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%DB%B1%DB%B0-%D8%A8%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1-y5qwkfd37pzv</link>
                <description>منوچهر زنده‌دل و غزال نظریکی از سبک‌هایی تو که سینما و تلویزیون دوست دارم، سبک فیلم‌های متأهلیه. سریال «سرباز» رو که یه بار از شبکه سه پخش شد دوست داشتم، چون درباره مصائب دو نفر به اسم یلدا و یحیی بود که قرار بود با همدیگه ازدواج کنن و یحیی باید میرفت سربازی. فیلم کوتاه «به صرف شربت و شیرینی» رو دوست داشتم چون درباره مشکلات یه زوج دیگه در حین ازدواج بود و اختلاف‌نظری که توی برگزاری مراسم داشتن. یه فیلم هم دیشب دیدم به اسم «تا ۱۰ بشمار» که باز هم موضوعش یه زن و شوهر و مشکلات زناشویی‌شون هست، امّا نه یه زن و شوهر معمولی!داستان فیلم از اینجا شروع میشه که یه روز صبح آرمان و کتایون با همدیگه قرار میذارن پیاده‌روی کنن و هرکی زودتر خسته شد، خواسته‌ی طرف مقابل رو بپذیره. این خواسته در طول مسیر چند بار عوض میشه و انجام‌دادنش سخت‌تر و پرهزینه‌تر میشه. جالب اینجاست که حین قدم‌زدن، خیلی از زخم‌های کهنه‌شون سر باز میکنه و حرفایی که تا حالا به همدیگه نزدن، تو روی همدیگه میگن. از جمله اینکه کتایون دوست داشت آرمان هم‌سن و سال خودش باشه، نه اینکه پونزده سال اختلاف داشته باشن!همین یه ویژگی منو جذب خودش کرد و باعث شد به تماشای فیلم بنشینم. تمام طول فیلم آرمان و کتایون روبه‌دوربین در حال پیاده‌روی هستن و نباید توقف کنن. بد نیست بدونید که فیلم قرار بوده تک‌پلانه باشه، یعنی دوربین هیچ‌وقت کات نخوره. در عمل به خاطر طولانی‌بودن مسیر این اتفاق نیفتاده ولی سبک و سیاقش خیلی مینیماله. دو سه تا بازیگر داره و یه خط داستانی ساده، با یه پایان قشنگ.خلاصه از اون فیلمهاست که لابه‌لای حرفهای معمولی، گریزی به فلسفه و روانشناسی و اینا میزنه. اگه مخاطبش نیستید، ممکنه حوصله تون سر بره‌. اگه هستید، به دیدنش می‌ارزه.آها «تا ۱۰ بشمار» یعنی چی؟ یه قانون هم گذاشته بودن که حین پیاده‌روی، هرکی افتاد زمین میتونه تا ۱۰ بشماره. اگه بلند شد که هیچی. اگه بلند نشد، باخته. کلاً تا ۱۰ شمردن چیز خوبیه، نه؟</description>
                <category>علیرضا گلرنگیان</category>
                <author>علیرضا گلرنگیان</author>
                <pubDate>Tue, 26 Sep 2023 22:58:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک راه ساده برای کاهش وابستگی به اینستاگرام</title>
                <link>https://virgool.io/@golrangian/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%87%D8%B4-%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-xvclowxtxigt</link>
                <description>حساب یکی از کاربران اینستاگرامسلام. میخوام یه راه ساده بهتون پیشنهاد بدم تا اگه به اینستاگرام اعتیاد دارید، بتونید باهاش مقابله کنید. خیلی‌ها در مواجهه با اینستاگرام دو تا کار انجام میدن: یا اجازه میدن که اینستاگرام همه‌ی فکر و ذکرشون بشه و یا اینکه با برنامه‌ریزی به سراغش میرن. بعضیا هم هستن که کلاً این برنامه رو حذف می کنن.من مدّتی بود که اینستاگرام فکر و ذکرم شده بود و روش برنامه ریزی رو هم بلد نبودم. از طرفی گزینه‌ی حذف رو هم بارها امتحان کرده بودم و می‌دونستم که جوابگو نیست. چون دوست داشتم از اخبار و مطالبی که فقط توی اینستاگرام پیدا میشه، باخبر بشم و از چیزی جا نمونم. از طرف دیگه ساعات استفاده‌ام از این برنامه سر به فلک کشیده بود و اذیّتم می‌کرد. این طوری شد که تصمیم گرفتم یه راه قدیمی رو امتحان کنم: نسخه جایگزین وب!نسخه وب اینستاگرام یا همون سایت، برای کسانی تهیه شده که توانایی نصب اپلیکیشن رو روی دستگاهشون ندارن. شاید احمقانه به نظر میاد ولی ما می‌تونیم استفاده‌ی دیگری هم ازش بکنیم. اگه من مثل دنبال راهی برای مدیریت استفاده از اینستاگرام هستید و در عین حال دلتون نمیخواد خوندن مطالب مهم رو از دست بدید، از این روش استفاده کنید. بهتون تضمین میدم که ساعت استفاده‌تون از این برنامه به طرز چشمگیری کاهش پیدا کنه، چون برخلاف همیشه اپلیکیشن اینستاگرام جلوی چشمتون نیست و شما رو وسوسه نمیکنه و هر وقت دلتون خواست، باید به خودتون زحمت بدید و وارد مرورگر بشید. برای این کار کافیه که اپلیکیشن رو از روی گوشی حذف کنید و وارد مروگر بشید. نشانی www.instagram.com رو بنویسید، نام کاربری و گذرواژه رو بزنید و از اینستاگرام مینیمال خود لذت ببرید!‌ هرچند که عزم جدّی داشتن، مهم‌تر از نسخه‌ی وب اینستاگرامه.شما چقدر در روز به شبکه‌های اجتماعی به ویژه اینستاگرام سر می‌زنید؟ آیا برنامه‌ای برای مدیریت استفاده‌تون دارید یا اجازه میدید تمام فکر و ذکرتون رو به خودش اختصاص بده؟</description>
                <category>علیرضا گلرنگیان</category>
                <author>علیرضا گلرنگیان</author>
                <pubDate>Sun, 24 Sep 2023 16:55:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهار داستان از چخوف</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D8%AE%D9%88%D9%81-rtlkwhuqzezg</link>
                <description>زندگی‌نامه:آنتوان چخوف، نویسنده‌ی نام‌دارِ اهلِ روسیه است. او در ۲۹ژانویه۱۸۶۰ در شهر تاگانروگ به دنیا آمد. در دانشکده‌ی پزشکی درس خواند و پس از گرفتن مدرک طبابت، به نوشتن نمایشنامه و داستان کوتاه روی آورد. وی در زمان حیاتش بیش از ۷۰۰ داستان کوتاه نوشت و منتقدان، او را بهترین نویسنده‌ی داستان‌های کوتاه در تاریخ می‌دانند. چخوف در چهارمین دهه‌ی زندگی‌اش بیماری سل گرفت و در روز ۱۵ژوئیه۱۹۰۴ درگذشت. در مراسم تشییع جنازه‌ی او بسیاری از مردم عادی هم حضور داشتند. اینک، پس از این مقدّمه‌ی غیرضروی، برویم سراغ اصل ‌کار! داستان‌ها:۱.شرط‌بندی:ما آدم‌ها برای سامان‌دادن به جامعه، قانون‌هایی گذاشته‌ایم. اگر کسی از این قانون‌ها سرپیچی کند، مُجرم خواهد بود و باید در همین دنیا مجازات شود. اعدام، نوعی مجازات است که همواره موافقان و مخالفانی داشته است. برخی معتقدند که مجازاتِ اعدام باید باشد تا جامعه از شرّ انسان‌های پلید و بدسرشت، برای همیشه رهایی یابد. در مقابل، برخی باور دارند که باید به اعدامی‌ها فرصت دوباره بخشید تا خود را اصلاح کنند و به انسان‌هایی شایسته و مفید تبدیل شوند. آنتوان چخوف در داستان کوتاه شرط‌بندی، درباره‌ی «درستی‌ یا نادرستیِ حکمِ اعدام» قلم زده است.https://taaghche.com/book/17155۲.متهم:مُجریان عدالت، گاهی به‌جای آنکه شاه‌دزدها و خراب‌کارهای مکّاره را بگیرند، گناهکاران خُرده‌پا را شکار می‌کنند. کم نبوده‌اند قاضی‌هایی که با کلّه‌گنده‌ها در خفا ساخته‌اند و چشم بر خطا‌های فاحش آنان بسته‌اند تا از این راه، ثروتی اندوزند. آنگاه، این فسادستیزانِ دروغین که خود در تنور فساد می‌دمند، برای آنکه وجدان خویش را راضی نگه دارند، چند متهم بدبخت و پاپتی را گیر می‌اندازند و برایشان حکم صادر می‌کنند. در داستان «متهم»، به‌راستی مُجرم کیست؟ (داستان متهم در مجموعه‌‌داستان «مرگ در جنگل» قرار دارد.)https://taaghche.com/book/61147۳.بلیت بخت‌آزمایی:رفتار ما آدم‌ها به موقعیّتمان بستگی دارد. اگر موقعیّت تازه‌ای پیش بیاید که به‌سود ما باشد، چه‌بسا برای بهره‌بردن از آن، دست به هرکاری بزنیم. آن‌وقت است که به‌قول معروف، آن روی دیگرمان را نشان می‌دهیم‌‌. بلیت بخت آزمایی، یکی از آن موقعیّت‌های دگرگون‌کننده است که شاید در زندگی ما هم رُخ دهد.https://taaghche.com/book/16910۴.اندوه:غم، همزاد آدمی است. هرکس، از نیازمند گرفته تا بی‌نیاز، روزگارش‌ را با نوعی غم می‌گذراند. پاره‌ای از غم‌ها آدمی را رشد می‌دهند و بر استواری و صلابت او می‌افزایند. غم‌ اگر در دل بماند و به بیرون‌ راه نیابد، غم‌زده‌ها را پژمرده و ناخوش‌احوال می‌کند. از این رو، خدا به ما «گوش» عطا کرده است تا با آن، پای درددل غم‌دیده‌ها بنشینیم و باری از اندوهشان کم کنیم‌. افسوس که گاهی این نعمت را بِلااستفاده می‌گذاریم و به نزدیکانمان که تشنه‌ی توجّه ما هستند، اعتنا نمی‌کنیم. در این صورت، آنان چه خاکی بر سر بگیرند و چگونه نفَسی آسوده از غصّه بکشند؟ در این داستان، قصّه‌ی پیرمردی اندوهگین را خواهیم خواند که به دنبال همدل و همدمی می‌گردد. (داستان اندوه در مجموعه‌‌ی «بهترین داستان‌های کوتاه چخوف» قرار دارد.)https://taaghche.com/book/5409طاقچه چیست؟طاقچه، یک اپلیکیشن کتابخوانی است. بعضی از کتاب‌های طاقچه رایگان هستند و برای خواندن آنها لازم نیست که بهایی پرداخت. هم‌چنین در این برنامه، امکانی هست به نام طاقچه‌ی بی‌نهایت. طاقچه‌ی بی‌نهایت به‌زبان خودمانی همان کتابخانه‌های عمومی در سطح شهر است که با عضویت در آن، می‌توان به کتاب‌های بی‌شماری دست یافت. برای استفاده از این قابلیّت، باید اشتراک روزانه، هفتگی یا ماهانه‌ی آن را خرید.</description>
                <category>علیرضا گلرنگیان</category>
                <author>علیرضا گلرنگیان</author>
                <pubDate>Fri, 20 Aug 2021 12:52:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشورا و داستان</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-houmutosny25</link>
                <description>محرّم آمد، زودتر از آنچه فکرش را می‌کردیم. می‌گویند که برای محرّم باید از هفته‌ها قبل آماده شد. همانطور که برای رمضان از دو ماه قبل آماده می‌شوند: روزه می‌گیرند و نماز می‌خوانند و با دعا و قرآن مأنوس می‌شوند تا به جانشان صفا بدهند. محرّم هم همین حکم را دارد.چگونه باید برای محرّم آماده شد؟ راه‌های مختلفی دارد؛ ازجمله کتاب‌خواندن. کتاب‌ها به ما کمک می‌‌کنند تا امام‌حسین(ع) و قیام جاودانه‌شان را درست‌تر و دقیق‌تر بشناسیم.من از چند روز پیش، مطالعه‌ی کتابی را برای دوّمین بار آغاز کرده‌ام. این کتاب «نامیرا» نام دارد و داستان است. شاید بپرسید که چرا داستان؟ چرا باید وقتمان را با خواندن داستان هدر بدهیم، درحالیکه کتاب‌های عمیق‌تری درباره‌ی کربلا وجود دارد؟چرا داستان؟به‌نظر من، داستان از همه‌چیز مهم‌تر است. داستان یا همان رُمان، به «ماشینِ سفر در زمان» شباهت دارد. کتاب‌های دیگر، ما را با کربلا آشنا می‌کنند و بس. امّا داستان به این آشناییِ خشک بسنده نمی‌کند و ما را به دل حادثه می‌اندازد! حادثه‌ی کربلا. شگفت‌انگیز است، نه؟ما همیشه در روضه‌ها و عزاداری‌ها بر یزیدیان لعنت فرستاده‌ایم و کوفیان را سخت سرزنش کرده‌ایم. خودمان‌ را پیرو امام‌حسین(ع) دانسته‌ایم و «یا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم» را وردِ زبان ساخته‌ایم. همیشه نقشِ آدم‌خوب‌‌ها را بازی کرده‌ایم و بر کلّه‌ی آدم‌بد‌ها کوبیده‌ایم. همواره در صف‌آرایی حق و باطل، به‌خیال خودمان، طرف حق را گرفته‌ایم. کاری ندارد! حق و باطل مشخّص است! هرکس که زشت و بدبو و سیاه‌رو و قرمزپوش باشد، از طرفداران یزید است و هرکس که خوش‌سیما و نورانی و دوست‌داشتنی و سبزجامه باشد، از یاران امام حسین(ع). به همین سادگی!امّا داستان، این صف‌بندی را به هم می‌ریزد و خوب‌ و بد را باهم قاطی می‌کند! ترسناک است، نه؟ آن‌وقت، نمی‌توان آدم‌ها را از ظاهرشان قضاوت کرد‌. باید فکر و اندیشه‌مان را به کار بیندازیم و با شک‌ها و سؤال‌ها پنجه‌درپنجه شویم. البته، لزوماً هم پیروز نخواهیم شد. شاید در دنیای جادویی داستان، برخلاف آنچه قبلاً می‌پنداشتیم، خود را در سپاه شمر بیابیم! طوری‌که با کوفیان و شامیان هم‌دل و هم‌راه شده‌ایم، مسلم را تنها گذاشته‌ایم و از همه بدتر، بر فرزند رسول‌الله(ع) تیغ کشیده‌ایم!«نامیرا» را بخوانید و شیعه‌بودن خود را بسنجید.</description>
                <category>علیرضا گلرنگیان</category>
                <author>علیرضا گلرنگیان</author>
                <pubDate>Sat, 07 Aug 2021 22:06:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گِل و نگار | قند فارسی</title>
                <link>https://virgool.io/@golrangian/%DA%AF%D9%90%D9%84-%D9%88-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D9%86%D8%AF-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-wdgdxrtoto8c</link>
                <description>خیّام نیشابوری در خاطراتش نوشته:- دی کوزه‌گری بدیدم اندر بازار...دی یعنی دیروز. می‌گوید که دیروز رفتم روغن ماشینم را عوض کنم، سرراه چشمم خورد به پیرمرد کوزه‌گر.- بر پاره‌گلی لگد همی‌زد بسیار...مُشتی گِل جمع کرده بود و روی آن جست‌و‌خیز می‌کرد. گفتم عجب پیریِ خُلی!- وان گل به‌زبانِ حال با وی می‌گفت...پاره‌گِل از رو نرفت. همانطور که له و له‌تر می‌شد، با لبخند به پیرمرد گفت:- من همچو تو بوده‌ام مرا نیکو دار.یعنی من هم زمانی آدم کلّه‌خری بوده‌ام، مثل تو! به چه می‌نازی؟ تو هم فردا یا پس‌فردا می‌میری و از خاک قبرت کوزه‌ها درست می‌کنند.هرجا که قدم نَهی تو بر روی زمینآن مردمکِ چشمِ نگاری بوده است...منبع عکس: اینجا</description>
                <category>علیرضا گلرنگیان</category>
                <author>علیرضا گلرنگیان</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jun 2021 17:07:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره معنای عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@golrangian/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-oedon7ndddpg</link>
                <description>تعریفتان از عشق چیست؟ تا می‌گوییم عشق، به یاد همان کلیشه‌ها می‌افتیم: بوسه و آغوش و رقص و زلف! بعضی‌هامان برای ازدواج، چه خیال‌بافی‌ها که نمی‌کنیم!راستش این‌ها خوبند امّا دروغند. دروغ که نه، امّا راست هم نیستند. بخشی از قضیه‌اند. یعنی بخشی از قضیه‌ی عشق مربوط می‌شود به روابط عاشقانه و محبّت‌آمیز. اما همه‌اش این نیست، وگرنه هیچ زن و شوهری در دنیا از هم جدا نمی‌شدند؛ هیچ طلاقی رخ نمی‌داد و تاروپودِ هیچ خانواده‌ای از هم نمی‌گسست. مگر آنها همگی بی‌مهروعاطفه بوده‌اند؟من عاشق نشده‌ام. طبعاً ازدواج هم نکرده‌ام. امّا به‌کمک دیده‌ها و شنیده‌هایم می‌توانم حدس‌هایی درباره‌ی عشق بزنم‌. بگذارید عشق را پیوند بزنیم به دوستی، به ازخودگذشتگی، به‌ تحمّل. عشق را از آن جنبه‌ی حیوانی محض، به این سو بیاوریم. نه اینکه کاملاً جدا کنیم، نه. صرفاً توازنی ایجاد کنیم بین جنبه‌ی مادّی با معنوی عشق.عشق وقتی معنا می‌یابد که ما را به کمال برساند. اگر روزی به عیوب معشوق آگاه شویم امّا همچنان با او بسازیم، آن‌وقت می‌توانیم نام خود را عاشق بگذاریم. اگر توانستیم همراه با معشوق سختی‌های زندگی را شکست دهیم؛ اگر بداخلاقی‌ها و لجبازی‌های معشوق را تحمّل کردیم تا بنیان خانواده سالم بماند یا فرزندانمان آسیب روحی نبینند؛ اگر بوی گند معشوق و سرو‌وضعِ حال‌به‌هم‌زنش ما را دل‌آزرده کرد امّا همچنان او را دوست داشتیم؛ آن وقت عاشقیم.عشق و سربازپارسال در ماه رمضان از شبکه سه، سریال «سرباز» پخش شد. سرباز، دادِ خیلی‌ها را درآورد و منتقدان، اشکالات فنّیِ فراوانی از آن گرفتند. امّا من از تماشایش لذّت بردم. چرا؟ برای نگاه واقع‌بینانه‌اش به عشق. یحیی و یلدا، شخصیت‌های اصلی سریال، دل به‌هم باخته بودند؛ امّا خیال می‌کنید همه‌چیز همینجا تمام شد؟ نه! همینکه تصمیمشان برای زندگی مشترک جدّی شد، تلخیِ حقیقت را چشیدند. با کوهی از مشکلات روبرو شدند، هزار فرازوفرود را پشت سر گذاشتند و بارها تا مرز طلاق رفتند. خلاصه، حقیقت عشق، مگر غیر از صبوری و تحمّل است؟منبع عکس: اینجا.</description>
                <category>علیرضا گلرنگیان</category>
                <author>علیرضا گلرنگیان</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jun 2021 12:37:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمر برف است و از این حرف‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@golrangian/%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7-femuilgbmtmf</link>
                <description>سعدیه در شیرازسعدی در گلستان می‌گوید:هر دم از عمر می‌رود نفَسیچون نگه می‌کنم، نماند بسیتا به خود آمدم، بیست‌ساله شدم. کی از فردای خود خبر دارد؟ من که می‌گویم تا در این دنیا هستیم، باید از آن استفاده‌ی درست بکنیم. از همین حالا. گیرم تا صد سال دیگر زنده‌ بمانیم؛ در این صد سال نباید سنگ‌تمام بگذاریم؟ طوری نباشد که بعدها پشت سر آدم بگویند به‌ ماندن نمی‌ارزید و همان بهتر که مرد!فعلاً تنها آرزوی من این است که آثار کهن فارسی را بخوانم. تک‌به‌تک. خدا کند که اوّل با شاهنامه و مثنوی معنوی هم‌نشین و همراه بشوم، بعد بمیرم. خواسته‌ی زیادی است؟ یکی‌دو ماه پیش هم، توفیق دست داد و گلستان سعدی را تا آخر خواندم. افسوس می‌خورم که چرا زودتر به سراغش نرفته‌ام. حقّا که سعدی استاد سخن است. حالا، کتاب دیگرِ شیخِ اجل را آغاز کرده‌ام: «بوستان». اگر بخوانید، با تعجّب از خود خواهید پرسید که آیا این شاعر توانا، همان نویسنده‌ی گلستان است؟ مگر می‌شود از هرانگشت آدم هنر ببارد؟ بله، می‌شود. اگر سعدی باشی، هم گلستان را می‌نویسی؛ هم بوستان را، هم آن غزلیّات دلکش را. سه شاهکار جاودانه.بوستان سعدی، ساده و زیبا و خوش‌آهنگ است و مثل گلستان، آموزشگاه زبان فارسی‌ست‌. ترکیبات و کلماتِ نابی دارد. سعدی، بوستان را شیوا و روان و همه‌فهم نوشته است؛ بنابراین، از خط‌به‌خط آن می‌توان درس نویسندگی آموخت.پس، چه سعادتی از این بهتر که بوستان‌خوانده از دنیا برویم، اگر قرار بر مردن باشد؟</description>
                <category>علیرضا گلرنگیان</category>
                <author>علیرضا گلرنگیان</author>
                <pubDate>Sun, 30 May 2021 21:10:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفاً ممنون نباشید!</title>
                <link>https://virgool.io/@golrangian/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7%D9%8B-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-gwda0h0ymaje</link>
                <description>بعضی از کلمه‌ها آنقدر دهان‌به‌دهان چرخیده‌اند که تکراری و حال‌به‌هم‌زن شده‌اند. اصطلاحاً به این‌ها می‌گویند: «کلیشه». کلیشه‌ها در گفتار ما جا خوش می‌کنند، کلمات دیگر را به حاشیه می‌رانند و یک زبانِ خنثی و خاکستری را پدید می‌آورند. پیام‌های مناسبتی، رسمی و احترام‌آمیزی که ما بینِ همدیگر ردّوبدل می‌کنیم، بسیار کلیشه‌خیز هستند. اصلاً همین «ممنونم»! چطور است که دیگر «ممنون» نباشیم؟ و در عوض، تعدادی از این معادل‌های رنگارنگ را برداریم و مانند نقل‌ونبات، در گفتار و نوشتارمان بپاشیم:«لطف شما مستدام،ارادتمندم،با آرزوی بهترین‌ها،مانا باشی،زنده باد،سپاسگزارم،محبّت داری،دمت گرم،حق همراهت،چاکرم،دورت بگردم(دخترانه!)،فدای تو،قربونت برم،متشکّرم،سایه‌ات از سر ما کم نشود،مِهرت بادوام،دستت طلا،و...»البته با کمی خلّاقیت، همان «ممنون» را هم می‌توانیمدر جمله‌‌ی دلنشین‌تری بیاوریم. مثلاً:«ممنون از نگاهت» یا «ممنون از توجّهت».شما هم تا الان با کلیشه‌ها برخورد کرده‌اید؟اگر قرار باشد کمتر «ممنون» بگویید، چه عبارت جایگزینی را پیشنهاد می‌دهید؟</description>
                <category>علیرضا گلرنگیان</category>
                <author>علیرضا گلرنگیان</author>
                <pubDate>Fri, 21 May 2021 11:23:44 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>