<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@golrokh576</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:11:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/179695/avatar/VGSkxQ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</title>
            <link>https://virgool.io/@golrokh576</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در راه بیروت، از صور</title>
                <link>https://virgool.io/@golrokh576/%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D9%88%D8%B1-gqu87edbgfeu</link>
                <description>از خاطرات سفر به لبنان پاییز سال ۲۰۱۶   مهرماه ۱۳۹۵از صور برمی‌گشتیم، لیویا گفته بود که با مینی‌بوسهای جنوب می‌رویم و برمی‌گردیم. مینی‌بوسهای جنوب، با پنجره های باز و راننده هایی که سیگار را تعارف میکردند به تک تک مسافرها، طرفهای ظهر، کنار دریا را می‌گرفتند و سرازیر می شدند تا صور. گرم بود و بازوهای من و ژولیا و لیویا به هم می چسبید.  تمام راه رفت ژولیا، آنتروپوسین Anthropocene را به زبان ساده برای من توضیح داده بود. انگشتش را از بین بنرهای بزرگ موسی‌صدر به سمت ساختمانهای نیمه ساخته، کارخانه ها، پلاستیک های پرنده، دراز کرده بود و تکرار کرده بود: «گلینا! ما باید به فرزاندامان بیاموزیم که این زمین مال ماست»  انگشت اشاره ش از روی صورت امام موسی صدر، خرابه ها، پرچم ایران، ساختمانهای نیمه ساخته و پرچم های سبز أمل گذشته بود و در هر چاله ای بالا و پایین شده بود. با تمام تلاشی که کرده بودم حساسیت های محیط زیستی ژولیا را بفهمم و متصور شوم که برای فرزند خیالی ام چطور از بحران پلاستیک های پرنده بگویم، مغزم مثل انگشت ژولیا یکی در میان رفته بود دنبال سرنوشت نامعلوم موسی صدر و پرچم ها که ایستاده بودند دو طرف جاده. زرد، سبز، سرخ. سرخ مثل لبنان.  جاده ای که به جنوب می رفت پر از پرچم های ایستاده بود.  در راه بازگشت خانواده ای که پشت من نشسته بودند انگار که برای همیشه از جنوب برمی گشتند. بار داشتند و چمدان کوچکی را داده بودند دست کوچکترین فرزند، کوچکترین فرزند که خوابش می‌رفت چرخهای چمدان سرمی خوردند توی کمر من.   - ژولیا ما از کی این همه تلخ می خندیم؟ - از وقتی که رنج غیر قابل تحمل شد. اینها را دم دریا گفته بودیم وقتی من به دیوارهای نزدیک‌ترین کمپ می خندیدم.  لیویا آن دورترها را نشان داده بود، کمپی که حالا برای خودش شهری شده بود. آوارگی وقتی ساکن می شود چه هولناک است. آوارگان تازه ولی هنوز در چادرها، در وضعیت های میانه در رفت و آمد بودند، هنوز کوچه های فلسطین بین چادرهایشان شکل نگرفته بود، هنوز آوارگی شهری نشده بود، مأمنی برای موقتن، برای همیشه ماندن.  آن طرف تر از ساحلی که ما زیر آفتاب دراز کشیده بودیم و به موزیک‌های مصری لیویا گوش می‌دادیم، فلسطین دهه ها بود که موقتن ساکن بود.  در برگشت، ترافیک فقط بیرون از مینی بوس نبود وضعیت ما که به هم چسبیده بودیم، صندلی‌هایی که بین دو ردیف مینی بوس باز می‌شد، چمدانهای بین ما وبچه هایی که روی شونه های هم به خواب می رفتند هم همه شبیه این طبیعیت ساخته ی دست بشر بود. من کیسه ی تخمه را گذاشته بودم روی دامنم. سیگار آقای راننده دست به دست میشد تا عقب مینی‌بوس. - بچه ها خوابن، سیگار نکش! به ژولیا گفتم بعد پوست تخمه ها را گذاشتم کف دستش که بریزد از پنجره بیرون. - آشغال بریزم از پنجره بیرون به خواب بچه‌ها مربوط نیست؟ - نه، پوست تخمه با طبیعت همساز است. خندیده بود ژولیا بعد هم اسمم را گذاشته بود فرزند زمانه ی آنتروپوسین: - «آنکه فرق طبیعی و مصنوعی را نمی فهمد»  - پس این ترافیكِ در خیالِ حرکت هم آنتروپوسین زمانه ی ماست؟ - بله گلینا، و همه این موجود غریبی که می خزد توی اتوبانهای نیمه‌ساخته و جاده‌ی نیمه‌جان جنوب. - پس این همه راحتی ما در این مینی بوس خسته که با آخرین نفسها مارا کشیده تاجنوب و حرکت چرخهایش زیر بدنمان و چرخهای چمدانی توی کمر من و این وضعیتی که خود ترافیک است از درون و برون..چرا شبیه خانه‌ست برای ما؟ .. این راحتی از کجا می‌آید؟ - خواستنی بودن و یگانگىِ رنجِ مشترک ما.  راست میگفت ژولیا، در آن غروب تابستان و در آن وضعیت مشترک با بدنهایی که خانه را با این چمدان های سنگین حفظ کرده بودند، یگانگی ای بود که با من ماند.  بیروت کمی جلوتر منتظر بود.. و لبنان، این موجودِ خیره‌کننده زیبا در طبیعی‌ترین فرم‌های ممکن، بر ساحل شرقی مدیترانه لمیده بود: پریشان، مجنون، لبریز..  عاشقانه مثل مینی‌بوسِ‌جنوب.گلرخمهر ۱۳۹۵</description>
                <category>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</category>
                <author>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Sep 2024 13:43:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف خلبان را باور کنید؛ جایی برای فرود نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@golrokh576/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%AE%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-fb1ljrdsy3rh</link>
                <description> در مورد کتاب «کجا فرود می‌آییم» برونو لاتور| ترجمه عبدالحسین نیک گهرانتشارات فرهنگ معاصر ۱۳۹۹ تخیل «زمینی» در نظریات لاتور«شبیه مسافران پروازی هستیم که از زمین برخواسته است تا در سیاره‌ای جهانی شده فرو د آید که خلبان به مسافران اعلام می‌کند باید برگردد چون نمی‌تواند در این فرودگاه به زمین بنشیند. در این اثنا مسافران با وحشت می‌شنوند: - خانم‌ها و آقایان این خلبان هواپیماست که بار دیگر سخن می‌گوید، پیست اضطراری بومی نیز مناسب فرود آمدن نیست! حال می‌توان تصور کرد که مسافرانِ دستخوش اضطراب، سعی می‌کنند از پنجرهٔ هواپیما جایی را پیدا کنند که با قبول خطر سقوط بتوان فرود آمد. ماجرا چه بوده‌ست؟» صفحه ۴۲مثال هواپیمایی که خلبانش به مسافرین اعلام می‌کند مکانی برای فرود در کار نیست، از مثال‌های معروف برونو لاتور در سخنرانی‌هایش است. مثالی نه چندان اغراق شده در مورد شرایط اقلیمی کرهٔ زمین که حالا کم‌و‌بیش همه ما مستقیم یا غیرمستقیم از شدت تغییرات آن متاثر شده‌ایم. اما در نهایت کدام موانع تغییرناپذیر و سُلب هستند که اجازه نمی‌دهند این باخبری نسبتاً گسترده از شرایط اقلیمی بدل به تغییری ملموس در روند سیاست‌گذاری‌هایی شود که منجر به فجایع زیست محیطی شده‌‌اند؟ برونو لاتور در جستجوی جواب این پرسش به ساحت‌های متنوعی پا می‌گذارد و جهت قطعی پیکان تاریخ را از کهنه به نو، از بومی به جهانی، از واپس‌گرا به پیش‌رو، از سنتی به مدرن، و حتی از گذشته به آینده، پرسش می‌کند.لاتور، که در محافل آکادمیک به تحقیقات میدانی‌اش در زمینه جامعه‌شناسی علوم شهرت دارد، در محافل هنری، بیشتر به خاطر نظراتش در مورد نظام اقلیمی جدید و دایرهٔ لغات تازه‌ای که این اقلیم‌شناسی سیاسی را ممکن می‌کند شناخته شده‌ است. سخنرانی‌های او در در سال‌های اخیر در نهاد‌های هنر معاصر با همکاری هنرمندان و ترسیم نمودارهای پیچیدهٔ مدنظر او، به اجرا/سخنرانی‌هایی نمایش‌گونه بدل شده‌اند. از این رو نظریات متاخر لاتور در باب اقلیم‌شناسی سیاسی را می‌توان کاملاً مستقل از نظرات پیچیدهٔ فلسفی قبلی‌اش فهمید. او در همان ابتدای این جستار به رنجی که امروز از فقدان «یک دنیای مشترک» بر همهٔ ما تحمیل می‌شود سخن می‌گوید. چرا افق پیش‌رو فارغ از اینکه در درون کدام مرزهای امن و مرفه جهان امروز زندگی می‌کنیم افقی مه گرفته و مغشوش است؟ لاتور معتقد است برای ایستادگی در برابر این نبود جهت‌یابی مشترک لازم است جایی فرود آمد. برای این فرود به یک چشم‌انداز جدید نیازمندیم و چه بسا که این افق مشترک از تکه‌تکه کردن افق‌های ناکارآمد قبلی حاصل شود. لازمهٔ این چشم‌انداز جدید زیر سوال بردن چشم‌اندازهای گذشته‌ست: مسیر‌های مسلم و قطعی پیشرفت، توسعه، جهانی، متجدد، روبه جلو.کتاب کجا فرود می‌آییم؟در اکتبر ۲۰۱۷ چند ماه بعد از خروج آمریکا از معاهدهٔ محیط زیستی پاریس منتشر شد. این کتاب جستاری در اقلیم‌شناسی سیاسی‌است که به گفتهٔ خود لاتور در سبکی شتاب‌زده سعی می‌کند به هم‌پیوستگی پدیده‌های گوناگون سیاسی و انکار سیستماتیک تغییرات اقلیمی را نشان بدهد. از جمله جنبش‌های سیاسی محافظه‌کار اخیر که در کشور آمریکا نتیجهٔ انتخابات سال ۲۰۱۷ را معلوم کرد و پیش از آن رأی موافق به برگزیت در انگلستان که بریتانیای یکه‌تاز در بازار آزاد و پیشرو در پروژهٔ جهانی شدن را به کشوری در جستجوی امپراطوری از دست‌رفته و گریزان از اتحادیهٔ اروپا بدل کرد. از منظر لاتور این رویداد‌های سیاسی با انکار سیستماتیک تغییرات اقلیمی رابطه‌ای مستقیم دارند. برای همین جای تعجب نیست که نتیجه انتخابات آمریکا چند ماه بعد در اول ژوئن ۲۰۱۷ در پاریس نمایان می‌شود. اگر چه اغلب پدیده‌‌های سیاسی-اجتماعی که لاتور در موردشان حرف می‌زند هر کدام به کرات توسط تحلیل‌گران اجتماعی بررسی شده‌ست اما زبان مشترکی برای بیان به هم پیوستگی این پدیده‌ها هنوز در میان ما وجود ندارد. همچنان که اخبار سیاسی منفک از اخبار تخصصی حوزهٔ محیط‌زیست معمولا از دو مرجع مختلف به گوش ما می‌رسند.لاتور متن این جستار را از ۱۹۹۰ و اعلام پیروزی بر کمونیسم شروع می‌کند. یعنی درست در لحظه‌ای که تئوری پایان تاریخ فوکویاما قرار است رویدادهای بعد از این را از تاریخ بیرون بگذارد، متن کتاب از ظهور و شکل‌گیری تاریخ زیرپوستی سه پدیدهٔ دیگر که در متن این جستار ارتباط نامحسوس‌شان قرار است روشن شود، صحبت می‌کند:اول، بی‌نظمی و آشوب در مدیریت جهانی که روزی توانایی تعریف جهتی یکسان برای جهانی شدن داشت و حالا به کلی از معنا خالی ‌شده ‌است. دوم، انفجار سرگیجه‌آور نابرابری در جهان که سیل مهاجرت از زمینی به زمینی دیگر را همراه داشته و بالاخره (سوم) تغییرات زیست‌محیطی و تلاش سیستماتیک برای انکار وجود این تغییرات مهیب اقلیمی که باعث شده در ژوئن سال ۲۰۱۷ یکی از اعضای جهان مدرن آشکارا پیمانی جهانی را ترک کند و بلندتر از هر زمانی اعلام کند اقلیمی که ما در آن زندگی می‌کنیم با شما فرق می‌کند و ما به یک زمین مشترک تعلق نداریم. «انگار بخش بزرگی از طبقهٔ رهبران سیاسی امروز جهان به این نتیجه رسیده‌اند که روی زمین برای آنان و برای باقی ساکنانش جای کافی وجود ندارد پس دیگر بی‌فایده‌ست که به گونه‌ای رفتار کرد که انگار تاریخ به سوی افق مشترکی در حرکت است که در آن -همه انسان‌ها- می‌توانند به صورتی برابر شکوفا شوند.»(ص۲) به این ترتیب انکار‌کنندگان تغییرات اقلیمی از قضا جنبش‌هایی با نخبگانی (تاریک‌اندیش) کاملاً آگاه از تغییرات اقلیمی‌اند که عکس‌العمل‌شان به تمام شدن زمین، محکم‌تر کردن مرزها و بالاتر کشیدن دیوارهاست. آنها روی تغییرات اقلیمی متمرکز هستند و حرکتشان جنبش‌هایی برآمده از تغییرات اقلیمی ‌است اما در منتهی‌الیه دیگر.با آگاهی از این موضوع است که لاتور پروژهٔ جهانی شدن را از ابتدا پرسش می‌کند. چرا باید به پروژهٔ جهانی‌شدن شک کرد؟ به این دلیل ساده که تنها یک کرهٔ زمین موجود است که سرمنشاء حیات جمعی ماست و برای برنامه‌های بلندپروازانهٔ جهانی‌شدن و وعده‌‌های تبلیغ‌شده در آن کافی نیست. رویای جهانی‌شدن به این ترتیبی که امروز تعریف شده‌ست به چند سیارهٔ موازی برای ادامهٔ مسیر توسعه نیازمند است.از طرفی دیگر، زمانی عبور از یک دیدگاه بومی به یک دیدگاه جهانی به معنای چندبرابر کردن دیدگاه‌ها بوده‌است: تعداد بیشتری انسان، فرهنگ، پدیده،... موزاییکی از تنوع و تکثر. اما امروز واژهٔ جهانی که در ابتدا بنا بوده رنگ‌ها و گونه‌های بیشتری به محلی بودن بیافزاید و دنیایی نامحدود را با پیچیدگی هر چه بیشتر به جهان محدودِ خانه متصل کند، مدت‌هاست که تبدیل به دستگاه یکسان‌سازی جهان شده ‌است که به وضوح (و به گواه نابرابری‌های چشمگیر جهان کنونی) منافع اندکی را نمایندگی می‌کند. «هر یک از ما آماده است از تکه زمین کوچک خود ریشه‌کن شود اما به یقین نه برای این که بینشی تنگ‌نظرانه تکه زمین دیگری صرفًا در در دوردست به او تحمیل کند.» (ص۱۸) لاتور در ادامه از هواداران جهانی شدنی سخن می‌گوید که با ابزار مسلم مدرنیزاسیون روی پیکان زمان از یک طرف پیشروها و ترقی‌خواهان را مشخص ‌می‌کنند و از طرف دیگر عقب‌مانده‌ها و متحجرین. «هرمقاومتی در برابر تجدد گرایی بی‌درنگ نامشروع شناخته می‌شود با آنهایی که می‌خواهند عقب بمانند مذاکره‌ای صورت نمی‌گیرد.» (ص۱۹) و البته می‌توان تصور کرد دعوت به چنین نوعی از تجدد گرایی است که در زمانهٔ ما میل به محلی ماندن، دلبستگی به خاک، حفظ تعلقات به سنت‌ها را، به شیوه‌ای عکس‌العملی در مقابل جهانی شدن تبیین و تعریف می‌کند.یکسان‌سازی و فشار برای تحمیل یک روش زندگی به همگان، بلافاصله ما را به عکس‌العملی آنی به سمت محلی شدن پرتاب می‌کند، فرار به سمت چیزی در گذشته که حالا مدت‌هاست دیگر وجود ندارد. در همین زمان است که رهبران سیاسی تاریک‌اندیش ضمن ازعان به وضعیت وحشت‌زدهٔ کنونی با پیشنهاداتی برای بازگشت به شکوه گذشته، امپراطوری‌های به پایان رسیده، مرزهای محدود و دیوارهای بلند از راه می‌رسند. غافل از اینکه وزش بادهای رژیم اقلیمی جدید مرزها را در می‌نوردد. «دیوارهای بلند ممکن است جلوی حرکت مهاجران دوپا را بگیرند اما نمی‌توانند راه را بر سایر «مهاجرت‌ها» ببندند.»لاتور اما برای این سرگردانی بین جهانی شدنی که دیگر کسی آن را تقبل نمی‌کند و بومی‌بودن در معنای بازگشت به نقطه‌ای فرضی که حالا مدت‌هاست دیگر وجود ندارد یک راه‌حل سوم یا جذب‌کنندهٔ سوم به اسم «زمینی»بودنرا پیشنهاد می‌کند. زمینی‌بودن قرار است ضمن وابسته بودن به یک زمین، جهانی باشد، تا امنیت خاطر سیاسی آدمها را در نه حمایت‌های دروغین هویت‌ها و مرزهای بسته و بلکه در پایان دادن به این تناقض ظاهری جستجو کند. پس دیگر مهم نیست که شما موافق یا مخالف جهانی بودن یا بومی‌بودن هستید، بلکه مهم فهمیدن این است که «آیا شما موفق می‌شوید تعداد بیشتری تناوب برای وابستگی به دنیا ثبت و پاسداری کنید»از نظر لاتور امروز تجددگرایی غیرممکن شده است چون دیگر چیزی از زمین نمانده است که گنجایش آرمان پیشرفت و توسعه را داشته باشد. در نتیجه همه وابستگی‌ها به کره زمین به دنیا به خاک‌های زراعی به بازارجهانی به سنت‌ها، همه در حال دگردیسی هستند. دقیقاً به همین دلیل است که مقیاس از نو اهمیت می‌یابد. «سیارهٔ زمین ما برای جهانِ جهانی شده کوچک و محدود است، در حالی که همین سیاره زمین برای باقی ماندن در محدودهٔ باریک و محدود چند سرزمین بومی بسیار بزرگ، فعال و پیچیده‌ست. ما همه از ظرفیتمان دوبار لبریز شدیم با خیلی بزرگ و با خیلی کوچک.» (ص۲۲)برای تصور امر «زمینی» به عنوان یک جهت تازهٔ سیاسی، لاتور از یک سو ریشهٔ خیالات ما از جهان که همیشه یک کرهٔ زمین آبی‌رنگ و معلق در کهکشان است را جستجو می‌کند، و از سوی دیگر از کلمه «طبیعت» افسون‌زدایی می‌کند. طبیعت دیگر آن پس‌زمینهٔ خاموش و بی‌تحرک تحولات اجتماعی نیست، بلکه نظام زمین و واکنش‌هایش، یک تعیین‌کنندهٔ حتمی و مسلم در مناسبات سیاسی امروزند. زمینی دیگر یک دوردست و یا پشت صحنهٔ کنش انسانی نیست، یک کنشگر فعال در جلوی صحنه‌است. «از ژئوپولیتیک همیشه به گونه‌ای صحبت می‌شود که گویی پیشوند «ژئو» تنها چهارچوب (ساکن و ساکت)کنش سیاسی را تعیین می‌کند. حال آنکه آنچه در شرف تغییر است این است که از این پس ژئو کنشگری است که به طور کامل در زندگی عمومی مشارکت می‌کند.» (ص ۵۵)به این ترتیب ما دیگر با دو جغرافیای انسانی و جغرافیای طبیعی از هم مجزا طرف نیستیم، این دولایه بر اثر کنش و واکنش تاثیر‌گذاری که روی هم وارد کرده‌اند به یک جغرافیای واحد تبدیل شده‌اند. «اصطلاح من به زمین تعلق دارم معنایش را تغییر داده است و اکنون به مالکیت سرزمین بر ساکنش دلالت دارد.» (ص ۵۷) لاتور بعد از روشن کردن این پهنهٔ جغرافیایی مشترک که حاصل کنش‌ها و واکنش‌های ممتد جغرافیای انسانی و طبیعی درون هم است از اصطلاح زمینی/تاریخی حرف می‌زند. فضایی که دیگر روی یک طول و عرض ثابت جغرافیایی سوار نیست و سرگذشت پرتلاطم تاریخی ما را هم حمل می‌کند. سرگذشتی از کنش‌ها و واکنش‌های ما در میان صدها کنشگر دیگر.و اما در این میان برای اینکه به دام تحجر و کهنه‌پرستی معمول که حاصل فرار از جهانی شدن است نیافتیم، تمایزی مهم بین امر بومی و امر زمینی را باید آشکار کرد : امر زمینی امکان فکر کردن به زمین‌هایی برای سکونت انواع مهاجران است. درحالی که امر بومی ساخته شده است که با بسته بودنش به روی مهاجران متفاوت باشد. امر زمینی اما قرار است تا بازبودنش متفاوت باشد. امر زمینی با وجود وابستگی‌اش به زمین و به خاک، جهانی هم هست. در این معنا که فراتر از چارچوب همه مرزها و ورای همه هویت‌هاست. بنابراین برای شکل‌یابی در این افق تازه، پیمان‌هایی تازه‌ای هم باید بسته شوند.در باب پیمان‌های تازه لاتور مارا به بازسازی احساسات سیاسی‌مان دعوت می‌کند: «ما در کار بازسازی احساسات سیاسی‌مان تاخیر کرده‌ایم و زمان را برای پیدا کردن همه چیز روی بردار قدیمی چپ و راست از دست داده‌ایم، این اصرار دائم برای پیدا کردن نسبت همه چیز در محور چپ و راست، بسیج برای مذاکرات لازم را به تاخیر انداخته‌ست.» (ص۷۴) پس مهم این است که با تخیل مجموعه پیمان‌هایی جدید بتوان از بن‌بست چپ/راست خارج شد. – چگونه؟ با اصولی زمینی، پیش از اینکه صحنه به کلی ویران شود.کتاب در ادامه سعی می‌کند به این پرسش پاسخ دهد که چرا جنبش‌های اقلیم‌شناختی و جنبش‌های سوسیالیستی در دهه‌های اخیر که از وجود هم باخبر بودند نتوانسته‌اند با هم همسو شوند و یکدیگر را تقویت کنند. لاتور در پاسخ این سوال از تصور نادرست انتخاب میان پرداختن به مسایل اجتماعی یا مسایل اقلیم‌شناختی صحبت می‌کند. دوگانه‌ای که می‌تواند هردوی این جنبش‌ها را مستهلک کند. در حالی که انتخاب اصلی، انتخاب سرنوشت‌ساز دربارهٔ دو مسیر سیاست است: یک مسیری که مسئله اجتماعی را به طرز محدود‌کننده‌ای با ملاک‌های سیاسی موجود (مثلا چپ و راست) تعریف می‌کند و دیگری مسیری که چالش‌های بقا را بدون لحاظ کردن تفاوت‌های پیشین به میان می‌کشد و آن‌ها را در امتداد هم می‌بیند. «مسئله انتخاب بین دستمزد یک کارگر و بقای پرندگان کوچک نیست، مسئله فهم وابستگی این دو به یکدیگر است.» (ص ۷۷)از اینجا به بعد، لاتور به شرح نظام ایجاد در مقابل نظام تولید می‌پردازد که برای فهم دقیقش نیاز به خواندن متن کتاب‌ است. در تعریف لاتور نظام ایجاد به تولید ثروت بر مبنای موجودات انسانی اعتنایی ندارد، بلکه به زایایی موجودات زمینی -همه موجودات زمینی- و نه فقط موجودات انسانی تاکید می‌کند. نظام ایجاد بر ایدهٔ برقرار کردن وابستگی‌ها بنا شده‌است. عملیاتی دو چندان دشوار چون همهٔ جانداران با حدود مرزها محدود نیستن. «وابسته بودن در ابتدا محدود می‌کند سپس پیچیده می‌کند و نهایتاً طرح آزادی را این بار به مراتب عمیق‌تر از سر می‌گیرد.»در فصل یکی مانده به آخر کتاب، لاتور سراغ مثال‌های واقعی‌تر می‌رود و در مورد بیشمار ابتکارهای بازگشت به زمین صحبت می‌کند. در مورد شیوهٔ فهرست‌نویسی برای روشن کردن وابستگی‌های‌مان به جهان پیرامون می‌نویسد: «چه باید کرد؟ نخست باید توصیف کرد. بدون فهرست‌برداری، پهنه‌بندی، اندازه‌گیری سانتی‌متر به سانتی‌متر جاندار به جاندار سرانه به سرانه که زمینی از آنها برای ما تشکیل شده‌است چگونه می‌توان به اقدام سیاسی مبادرت کرد؟ ممکن است عقاید هوشمندانه ابراز کنیم یا از ارزش‌های قابل احترام دفاع کنیم اما اقدامات سیاسی‌مان هرز خواهد چرخید.. هر سیاستی که باز‌توصیف بسترهای نامرئی شدهٔ زندگی را پیشنهاد نکند شرافتمندانه نخواهد بود.» (ص ۱۳۰)در فصل آخر کتاب، لاتور به شرط ادب خود را معرفی می‌کند و اعلام می‌کند که کجا می‌خواهد فرود بیاید. او امتیازات خود را می‌شمارد و بار دیگر بیان می‌کند که منظورش از فرودآمدن، دقیقا فرودآمدن در جایی است و این آشکارا نقطهٔ فرود را روشن کردن برای او پیش درآمد یک گفتگوی دیپلماتیک با حساسیت بسیار بالا با آنهایی‌است که مایلیم در کنارشان زندگی کنیم. او در انتها در وطن اروپایی، قارهٔ کهنسالی که آن را به واسطه‌ی استعمار، مسئول بخشی بزرگی از شرایط کنونی می‌داند، فرود می‌آید. به این ترتیب لاتور ما را با پرسش‌های کتاب، در جغرافیا و تاریخ پرفراز و نشیب منطقه‌ای که در آن ساکن هستیم تنها می‌گذارد. تاریخ‌های موازی استبداد و همزمان مبارزه علیه آن، روشنی و تاریکی‌های تاریخ ملی‌گرایی، قوم‌‌‌گرایی، وطن‌پرستی و پهنهٔ جغرافیایی وطن که این روزها بیش از هر زمانی دست‌خوش تغییرات نظام اقلیمی جدید است.عبدالحسین نیک‌گهر مترجم کتاب در پایان پیشگفتار، این کتاب را به قدرشناسی همدلانه به محیط‌بانان میهن‌مان پیش‌کش کرده‌ست، تا شاید از دریچهٔ همین جملهٔ کوتاه راهی پیش روی ما برای وصل کردن متن شتاب‌زدهٔ لاتور با رویدادهای به هم‌پیوستهٔ زمینی که در آن ساکنیم، باز کند.برای آن بخش از هموطنان ما که وابستگی‌هایشان به زمین، به رودها، صحراها، کوه‌ها، خزندگان، جهندگان و جهان پیرامونشان را یک به یک شناخته‌اند و روی تالاب‌های خشک، بدن بی‌‌جان گاومیش‌هایی که با آنها زندگی کرده‌اند را به خاک سپرده‌اند، برای آنها که روی ترک‌های رودخانهٔ شهرشان قدم برداشته‌اند و با اعلام تعلق به همه آنچه حیاتشان را شکل داده عرصهٔ عمومی را با تمام خطراتش تسخیر کرده‌اند، نقشه راه روشن است. آنها روی زمینِ مصرف شده ایستاده‌اند و فاجعه را زندگی می‌کنند.    پس حالا نوبت مرکز‌نشینان است که پیام خلبان را باور کنند و از نشانه‌های باقی‌مانده روی زمین، محل فرودآمدن را شناسایی کنند و به گفته‌ی لاتور نخست محل فرود آمدنشان را توصیف کنند تا وابستگی‌های خود به شهرهای نفتی، استخراخ بی‌نهایت از زمین، واردات، استثمار نیروی ارزان کار، را فهرست کنند و از خلال فهرستِ این وابستگی‌های در هم تنیده و ریشه‌دار در تبعیض، رابطه‌ی گم شده‌ی خودشان را با زمین، از نو پیدا کنند.دی‌ماه ۱۴۰۰</description>
                <category>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</category>
                <author>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2024 11:49:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای عمو بهمن، برای کوه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@golrokh576/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%88-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D9%87%D8%A7-jkpbbm3a7fjp</link>
                <description>من با شما قله‌ها رو فتح نکرده بودم، اما همان یک شبِ بی‌نظیر که شما پر شور و از ته‌ِدل میزبان ما بودید برای غمِ فقدانتان را فهمیدن کافیست.تسلیت به همسر، دختران زیبایش سپیده، پگاه، پرتو و همه‌ی دوست داران عمو بهمن شهوندی.تسلیت به کوه‌های ایران.گلرخزمستان ۱۳۹۹</description>
                <category>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</category>
                <author>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</author>
                <pubDate>Wed, 06 Oct 2021 17:47:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تویک و مامان تویک</title>
                <link>https://virgool.io/@golrokh576/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DA%A9-yqzy5whuyfce</link>
                <description>تویک جانممامانت رو همیشه همینطوری به خاطر می‌سپاریم، کنار تو و با قهوه‌ای که تو یواشکی براش بردی تو بیمارستان.با عمیق‌ترین همدردی‌ها برای این فقدان جبرانِ ناپذیر.گلرختابستان ۱۳۹۹</description>
                <category>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</category>
                <author>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</author>
                <pubDate>Wed, 06 Oct 2021 17:44:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای مسیح و سرگذشت شگفت‌انگیزش</title>
                <link>https://virgool.io/@golrokh576/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D8%B4-fuy5rdyhoxw3</link>
                <description>مسیح نفیسی متولد آذرماه هزار و سیصد و نوزده در اردکان، پدر من، شانزدهم شهریور هزار و چهارصد از پیش ما رفت. قدم گذاشتن دردنیای بدون مسیح تنها با مرور زندگی، شور و شعف بی‌پایان او برای زیستن ممکن است. اما برای ما بازماندگان زندگی مسیح، نوشتن از او در غیاب او راحت نیست، چون انگار او، جایی همین اطراف به ما خیره شده و از ما می‌خواهد که از او به تواضع و فروتنی یاد کنیم. همچنان که در همه‌ی زندگی علیه هر نوع برتری جویی ایستاد و از آرمانهای زیبای انقلابش، برابری و آزادی در قلب خروشانش محافظت کرد.مسیح، که همه با همین نام صدایش می‌کردند، چهل و شش سال عاشقانه با مادرم زندگی کرد، رقصی پرشور و بی‌توقف که تا آخرین لحظه‌ی زندگی‌اش ادامه داشت. در هشتاد و یک سال عمر با صفایش، با مردمان زیادی نشست و برخواست و دوستی و کار و زندگی کرد که همه‌ی آنها امروز عزادار غیابش هستند و در فقدانش از او می‌نویسند، روایت می‌کنند و رفتنش را سوگوارند.مسیح، آرمانگرا، عاشق، شوریده، با میلی ابدی به دیدن و فهمیدن و احساس کردن دیگران و کشف معناهای پیدا و پنهان جهان پیرامونش زندگی کرد و از خودش خاطراتی شگفت‌انگیز برای ما و رفیقان دور و نزدیکش به جا گذاشت.مثل دریایی که به کوهها ختم می‌شود و برفرازش ابرها در طوفان و خروش دائمی‌اند،مسیح زاده شد، زندگی کرد به مردمان زیادی عشق ورزید و از این دنیا رفت.گلرخ شهریور ۱۴۰۰</description>
                <category>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</category>
                <author>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</author>
                <pubDate>Wed, 06 Oct 2021 17:41:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نباید به «والدو» خندید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@golrokh576/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF%D9%88-%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF-fxlqlataqank</link>
                <description>این متن در بهمن ۱۳۹۷ نوشته شده‌ است و با توجه به تاریخی که در سال ۹۸ از سرگذراندیم انگار متنی پیشاواقعه‌ است: قبل از وقوع.  متن به جز اشتراک گذاری با چند دوست، جای دیگری پیش از این منتشر نشده است. شاید به این دلیل ساده که روان نویسنده برای مقابله با آزار مجازی بسیار شکننده بود و خفقان فضای عمومی هم امکان همفکری و نقدسالم را از ما می‌گرفت. علت انتشارش در این لحظه اما برای من، خواندن روایت آزار زنانی در شهریور ماه ۱۳۹۹ بود که آزار‌های به مراتب هولناک‌تری را بازگو کردند. در تک‌تک این متن‌های شکسته و کوتاه، به گونه‌ای که تلاش می‌شد در جملات توییتری و یا استوری‌های اینستاگرام جا بشوند، انتخاب هر کلمه‌ می‌توانست ترس را یک قدم عقب‌تر بزند. مشاهده‌ی عقب زده شدن ترس با این کلمات برای من تجربه‌ی تازه‌ای بود. حرف زدن این زن‌ها در فضای عمومی مجازی در مورد آزاری - که افکار عمومی لزوما به آزار نمی‌شناسد -  و به راحتی می‌تواند از کنارش عبور کند و یا با عبارت «سخت‌نگیر» ساده‌‌اش کند، نیروی تازه‌ای در من هم ساخت که در مورد گونه‌ای از آزار مجازی حرف بزنم که در یک سال و نیم گذشته توسط جامعه‌ی هنری تهران اگر تمجید نشده حداقل به نُرم بدل شده‌ است. میان این آزارها و آزاری که زنان دیگر در این خیزش اجتماعی از آن صحبت کردند البته هیچ ارتباط بلافاصله‌ای نیست و به هیچ عنوان حتی قابل مقایسه نیستند، اما مکانیزم عقب زدن ترس و حرف زدن از آزار در این خیزش چنان قدرتمند بود که فرم‌های تازه‌ای از حرف زدن در عموم را پیش روی ما گذاشت. بنابراین من هم تصمیم به انتشار این متن قدیمی گرفتم به این امید که توافقات تازه‌ای در مورد زورگویی، قلدری و مصادیق واقعی و مجازی آن در میان ما شکل بگیرد و امکان نقد یکدیگر را با ادبیاتی بیرون از اذیت و آزار دوباره و با هم، بیابیم. خطاب این متن در آن زمان دوستانی بود که بی‌توجه به شدت آزارها این صفحه‌ی مجازی را دنبال می‌کردند:دوست عزیز،این نامه  را برای شما می نویسم تا توضیح بدهم  بسیاری از تصاویری که شما در شبکه‌های اجتماعی، تایید می‌کنید مشغول آزار روانی اسامی و صورت‌های درون تصویرند. توجه کنید آزار روانی و نه نقد، و نه پرسش و نه میلی به تغییر. آزار روانی در درجه‌ی اول به این دلیل که گوینده ناشناس است. ناشناس بودن اگرچه در ابتدا در اینترنت ابزار بیان اعتراض هزاران شهروندی بوده‌است که فارغ از ترس سیستم‌های پلیسی می‌توانستند نظرشان را بیان کنند  و در قالب مبارزان ناشناسی نقش تمامِ مردم را برای نهادهای قدرت بازی کنند، اما این روش سابقه‌ای طولانی‌تر در میلیشیاهای مختلف و پلیس‌های لباس شخصی داشته که یک نفر را با اسم و فامیل مخاطب قرار می‌دانند و او را در فضای عمومی و به نام افکار عمومی تحقیر می‌کردند. در واقع حتی همان روش شهروند ناشناس در مقابل قدرت، ریشه در تقلید همین  روش پلیسی از سوی حاکمان، توسط شهروندان دارد. یک جور روش مقابله‌ی عین به عین. چون ناشناس بودن در مقابل اسم و رسم و تصویر واقعی آدمها قدرت می‌سازد. مشی گروه «ناشناس» Anonymous که از سال ۲۰۰۴ در آمریکا شکل گرفته است نمونه‌ای از این سبک فعالیت است که متاثر از فیلم V for Vendetta از ماسک شخصیت اصلی آن داستان برای ناشناس بودن استفاده می‌کند. قدرت گروه «ناشناس» اما به گروهی  بودنِ آن است؛ جمعیتی از تکنولوژی‌بازان و هکر‌هایی که با تعلق خاطر به جنبش‌های اجتماعی و سیاسی در فضای منبع ِباز(Open Source) در بستر یک عملیات مشترک باهم کد‌ می‌نویسند و حملات سایبری را به یک نیروی سرکوبگر سازمان می‌دهند.و اما در مورد این اکانت ناشناس و آواتاری که برای خودش انتخاب کرده‌ است. آواتار این صفحه : والدو، از اپیزود «یک لحظه‌ی والدویی» در سریال &quot;آینه‌ سیاه&quot; است. در اپیزود والدو در آینه سیاه (Black Mirror) والدو نماد خلاء سیاست مردمی، نقد درست قدرتِ فاسد و فقدان شیوه‌های متنوع مشارکت سیاسی‌است. در جهان والدو سیاست‌مداران به جای مخاطب قرار دادن مردم درگیر لابی‌های پیچیده برای تصاحب بیشتر قدرت و رسانه هستند. همه چیز در جهان والدو به رسانه ختم می‌شود و مردمی که در نهایت باید تصمیم گیرندگان دنیایی دموکراتیک با «آزادی بیان» باشند، مصرف‌ کنندگان برنامه‌های تلویزیونی هستند و والدو، این موجود کارتونی دو‌بعدی را نماد خط شکنی، نقد رادیکال قدرت و نوید رهایی از سیاست‌های دست راستی مافیا می‌بینند.  اما والدو جز تحقیر و تمسخر قدرتمندان، برای این مخاطبین خیره به تلویزیون چیز تازه‌ای ندارد، از همین رو پسر جوان و بی‌خبر پشت این کاراکتر، در ابتدا پیشنهادهای برنامه سازان و طرفدارانش را نمی‌پذیرد و وحشت می‌کند. اما در نهایت این وحشت از کوچک بودن در این جایگاه بزرگ خود به ابزار ترساندن دیگران و بیشتر قدرت گرفتن خودش بدل می‌شود. والدو در نهایت پیشنهاد‌ها را می‌پذیرد، وارد برنامه‌های مهم‌تر تلویزیون می‌شود و در نهایت به عنوان کاندیدای یک حزب سیاسی وارد انتخابات می‌شود.بعد از به قدرت رسیدن ترامپ، کسانی از اپیزود والدو به عنوان یک پیشگویی سیاسی نام بردند؛ دلقکی که به هیچکدام از مناسبات سیاسی پیش از خودش باور ندارد و سیاست را از رودرواسی‌های متداولش آزاد می‌کند و بدون هیچ واهمه‌ای برای از دست دادن اعتبار سیاسی‌اش به تمسخر مخالفین خود می‌پردازد. ترامپ البته موجود کارتونی دو بعدی نبود، سال‌ها در ساز و کار مافیایی ثروت و قدرت در آمریکا زیست کرده بود اما پیروزی انتخاباتی‌اش بدون شک از شیوه‌های والدو می‌گذشت : تمسخر مخالفین، توهین‌های زننده‌ی جنسیتی و وقاحت. ترکیب اینها برای همیشه ادبیات سیاسی آمریکا و شاید دنیا را تغییر داد و حالا جز با یک اراده‌ی مستقیم مردمی که بیشتر باید به یک خیزش بزرگ اجتماعی و اخلاقی شبیه باشد تا انتخابات، کنار رفتن تصویر این والدوی واقعی ناممکن به نظر می‌رسد. هدف از نوشتن این خطوط تحلیل کاراکتر دلقک-پوپولیستی به نام ترامپ نیست. هدف پرداختن به نقش خود ما به عنوان تماشاچیان فعال این صحنه است. شبکه‌های اجتماعی که قرار بود افق تازه‌ای برای شهروندان زیر سانسور و بی بهره از آزادی بیان بسازد در عوض ده سال بعد از شروع جنبش‌های مردمی عظیم خاورمیانه از این مردمان مبارز، مصرف کنندگانی بی‌خبر از الگوریتم‌های تصمیم گیرنده ساخته‌ است که در شبانه‌روز آینه‌های سیاه را با انگشتانشان بالا و پایین می‌کنند و به وقاحت بیشتر و تمسخر بی‌حد و مرزتر امتیاز می‌دهند.چه کسی با وقاحت بیشتری کلمات را استفاده می‌کند؟ پرچم نفرت را چه کسی برمی‌دارد؟  از طرفی لایک کردن چندان انرژی‌ای هم از ما نمی‌گیرد و به راحتی می‌توان لایک را با انواع و اقسام توجیهات، کنش و رفتاری اساسا - کم اهمیت - دانست. گستره‌ی این توجیهات برای همه ما بسیار آشنا هستند: لغزش غیرارادی انگشت، بی‌حواسی در نیمه‌ شبی که موبایلمان را نگاه می‌کردیم، بی‌تفاوتی هنگام عبور از روی مطالب به اشتراک گذاشته در تایم‌لاین‌های شبکه‌های اجتماعی، غیاب ذهنی حاصل از مواجهه با انباشت تصویر‌ها و کلمه‌ها و... بعد از دریافت مسیج‌های ناشناس تهدید و تحقیر و تمسخر و مخاطب قرار گرفتن توسط والدوی ناشناس، از دوستان نزدیکم در مورد لایک‌هایشان زیر پست‌هایی که عمیقا من را آزاد داده بودند سوال کردم. سعی کردم سوال‌ها مستقیم و صادقانه باشند و بخشی از وضعیت خود من را هم بدون خودقربانی‌گری توضیح بدهد. در پاسخ ، دوستان جوان تر همه متفق‌القول  از بی‌اهمیتی لایک‌ها صحبت کردند. اینکه نیمه‌شبی در مهمانی صفحه اینستاگرام را بالا و پایین کرده‌اند و دستشان روی قلب زیر تصویر لغزیده است و اینکه چرا من با این -بی‌اهمیتی- به کل ماجرا نگاه نمی‌کنم؟ چرا من دچار عصبیت و هیستیری اضافه هستم؟ چرا من آنها را به خاطر یک لایک بی‌ارزش «بازخواست» می‌کنم ؟ چرا همه چیز را از دریچه بی‌خیالی شبکه های اجتماعی نگاه نمی‌کنم؟ در یک کلام:«چرا من همه چیز را جدی می‌گیرم؟»اما جدی گرفتن تصمیم من نبود. کسی تصاویر و رزومه‌ی من را در اینترنت جستجو کرده بود، به دست عاملی ناشناس از پست‌های خصوصی صفحه اینستاگرامم اسکرین‌شات‌هایی تهیه کرده بود و همه‌ی اینها در فضایی عمومی بدون حضور من مسخره شده بود. از همه مهمتر کارکردن من و همکارم در قنادی در سال‌های تحصیلم در آمستردام «مسخره» شده بود. احساس می‌کردم کسانی در فضای عمومی مشغول تمسخر بخش‌های مهمی از زندگی من هستند. نمی‌توانستم این تصویر را جدی نگیرم. در پستی که بعدا این صفحه برای چند ساعتی منتشر کرد و اینستاگرام به دلیل شامل شدن این تصویر در دسته‌بندی خشونت علیه زنان پست را حذف کرد تصویر زنی کتک خورده بود که زیرش نام من بود که از زحمات سالهای دانشجویی‌ام حرف ‌می‌زدم. گمان می‌کنم تاثیر دیدن این تصویر حالاحالاها از بین نخواهد رفت. این به معنی ویران شدن من نیست، این به معنی جدی گرفتن - تمسخر و تحقیر- دیگران ‌است. خشونت لزوما همیشه در فریاد کشیدن و خشم نیست. تاثیرگذارترین خشونت‌ها با تمسخر، ارتباطی مستقیم دارند. جولیا، همکار و دوست سال‌های دانشجویی،  یک بار در توصیف تظاهرات نئونازی‌ها در ایتالیا و آلمان از صدای بلند خنده برای من گفته بود. اینکه تسلط فاشیست‌ها به فضای عمومی چطور با خنده آغاز شده‌‌است و این خنده با آن بی‌خیالی شبانه‌ی بالا و پایین کردن پست های اینستاگرام و لایک‌های بی‌اهمیت، چقدر هماهنگ و همراه است. در تظاهرات اخیر مردان سفیدپوست علیه سیاه‌‌پوستانی که به «پیت سیاه‌پوست» در مراسم سال نو در هلند معترض بودند، خنده اهمیتی ویژه داشت. معترضین اغلب سیاه پوستانی بودند که در سکوت پلاکاردهایی را حمل می‌کردند که روی آن نوشته شده بود : «جشن سال نو باید به -همه- تعلق داشته باشد» و در مقابل سفیدپوستانی با صدای بلند خنده مشغول تمسخر تظاهرکننده‌گان جدی بودند. در اولین نگاه فاشیست‌ها  خونسرد و بی‌خیال و مشغول خنده بودند، و سیاهپوستان معترض، عصبی، هیستریک و بی‌ظرفیت به نظر می‌رسیدند. این خاصیت تمسخر است.یوناس استال، هنرمند معاصر ساکن هلند در اثری با عنوان «علیه کنایه» مانیفستی مفصل در باب مسخره‌کننده‌گان نوشته است : https://www.stroom.nl/media/Against_Irony2.pdf&amp;lt;br/&amp;gt; در همان ایام که پیغام‌های ناشناس به سمتم سرازیر شده بود که ترکیبی از نفرت و تمسخر و تهدید بودند، این بیانیه را به فارسی ترجمه کردم. اما از آنجایی که بخش بزرگی از گردانندگان رسانه‌های هنری فارسی، خود لایک‌زنندگان این صفحات هستند و از داغ شدن تنور غیبت برای رقابت‌های درون گروهی بهره می‌برند، آن نوشته هم مثل همین نوشته در یک فایل گوگل داکیومنت باقی‌ ماند.تبدیل شدن ما به امتیاز دهندگان به دیگران، چیزها، مکان‌ها و موقعیت‌ها سرآغاز حکومت الگوریتم‌هاست. الگوریتم‌هایی که قرار‌است تعیین کنند کدام رستوران بهترین انتخاب این منطقه‌ است؟ کدام راننده‌ی تاکسی از بقیه بهتر است؟ کدام شیٔ خواستنی‌تر است؟ کدام آدم جالب‌تر است؟ در نهایت کدام ایده‌ی سیاسی برنده‌ی انتخابات آینده است؟ پس لایک‌های ما از سر بی‌خیالی آنقدر هم ارزان برگزار نخواهند شد. لایک‌های ما در اقتصاد اعتبار‌محور و شبکه‌محوری که در آن زندگی می‌کنیم در دنیای واقعی، مستقیم یا غیرمستقیم، به ارزی قابل خرید و فروش بدل شده است.  در کنار همه‌ی این‌ها خالی از لطف نیست اگر توجه کنیم صفحه‌ی اینستاگرامی که این آزارها را فراهم کرده بود، در واقع کپی از صفحات موجود انگلیسی زبانی‌ است که مثل هر کپیِ وارداتی بلافاصله و بدون ساختن زمینه‌های لازم ارتباط، مانند وصله‌ای ناجور در فضایی دیگر ظهور می‌کند. نسخه‌های انگلیسی‌زبان این صفحه‌ها اگرچه همچنان در مقایسه با نقد‌های ساختاری، ضعیف و زودگذر هستند اما چهارچوب‌های توافق شده‌ی اخلاقی مشخص‌تری را دنبال می‌کنند. مثلا به جای حمله کردن به یک شخصیت حقیقی، با اکانتی خصوصی و دزدیدن تصاویر خصوصی، به شخصیت‌های حقوقی مثلا کیوریتوری با سیصد هزار دنبال‌کننده در اینستاگرام و نهاد‌های بزرگ و ساز‌و کارهای بازار اعتراض می‌کنند. نویسندگان این صفحات، مخفی و ناشناس نیستند و از اعتبار خودشان برای این کار‌زار خرج می‌کنند.  در زمینه‌های این میم‌های هنری انگلیسی زبان می‌توان این را هم به خوبی فهمید که نهادهای بزرگ هنری با بودجه‌های کلان و ساختارهای تغییرناپذیر گاهی آنچنان تثبیت شده به نظر می‌رسند که سازندگان این صفحات برای مقابله با این هیبت شکل‌گرفته  راهی جز  این میانبر‌ها نمی‌بینند. (برای مثال نگاه گنید به: https://www.instagram.com/freeze_magazine/). با این همه، در طولانی مدت، تاثیر کنایه و تمسخر در مقایسه با نقدی بنیادین با استدلال‌هایی دقیق و روشنگر، تاثیری گذرا و ‌ناماندگار است که مثل هرچیز دیگری در شبکه‌های اجتماعی مجازی مصرف می‌شود.‌ صفحه‌ی مشابه ایرانی این صفحات اما (ایران آرت میم) از ناشناسی خود نهایت سواستفاده را می‌کند، به اشخاص، هنرمندان (نه نهادها و ساز و کارها) در شروع راه و فعالیتشان سخیف‌ترین حمله‌ها را می‌کند و حتی مورد تشویق هنرمندان پیشکسوت و با سابقه هم قرار می‌گیرد. یعنی ما شاهدیم که هنرمندی تثبیت شده در دهه‌ی پنجم و ششم زندگی‌اش مشغول مسخره‌ کردن هنرمند جوان بیست و چند ساله‌ایست که در فضای عمومی کاری را به معرض نمایش گذاشته. این هنرمند جوان اولین مواجهه‌‌هایش با نقد در فضای عمومی، تمسخر با یک اکانت ناشناس است و البته مشاهده‌ی تشویق پیشکسوتان. و در نهایت دوست عزیز، نگارنده‌ی این سطور باور دارد تنها راه رشد کردن ما و ساختن فضای تازه‌ای برای خلق ایده‌ها، نقادی در بستری عمومی و جمعی‌است. در میان گذاشتن این حرف‌ها با شما حاصل نگرانی بزرگتری‌ست که همان ویران شدن فضای نقد و نقادی در هنر است؛ فروکاستن نقد به تمسخر و استفاده کردن از تمام روش‌های کهنه‌ی مردسالار تحقیر این بار در رسانه‌ای تازه و نساختن هیچ توافق جمعی تازه‌ای که از زورگویی و قلدری نگذرد.  آنچه روزی سبب واهمه ما بود جلوی چشمانمان محقق شد. واهمه امروزمان اما چیزی هراسناک‌تر از دلشوره‌های پیشین است: تبدیل شدن ما به امتیاز دهندگان و نه مشارکت کننده‌گان در اتفاق‌ها، دیر یا زود، از ما حامیانِ خاموش و خونسرد و بی‌خبرِ فاشیسم خواهد ساخت.گلرخ نفیسیبهمن ماه ۱۳۹۷تهران</description>
                <category>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</category>
                <author>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Oct 2020 15:02:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه مادر، کودک و نوجوان سلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@golrokh576/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%84%D8%AE-lqfksooa80cz</link>
                <description>?گردانندگان کتابخانه‌ی مادر، کودک و نوجوان سلخ در جزیره‌ی قشم رویاهای بزرگی برای بچه‌های روستا دارند. حالا هم مشغول تکمیل این کتابخانه برای پانصد دانش‌آموزساکن این روستا هستند. من این تصویر را از روی یکی از عکسهایی که مرتضی نیک‌نهاد از یک غروب تابستان این کتابخانه و بچه‌هایش در سلخ گرفته بود کشیدم. کتابخانه به کتاب، قفسه، بازی‌های کمک‌ آموزشی ‌برای بچه‌ها احتیاج دارد. آدرس کتابخانه به قرار زیر است:‏هرمزگان،قشم،بخش حرا،سلخ،کتابخانه روستای سلخ‏کد پستی:۷۹۵۴۱۳۴۲۲۰اگر در کتابخانه‌اتان کتاب کودک و نوجوان بلااستفاده‌ای دارید یا کتابی سراغ دارید که کودکی و نوجوانی شمارا دگرگون کرده‌ست، و دوست دارید به دست کودکان امروز برسانیدش، حتما دست به کار کمک به سازندگان این کتابخانه در روستای سلخ شوید.</description>
                <category>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</category>
                <author>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Sep 2020 14:03:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفتر شعر بابانفیسی</title>
                <link>https://virgool.io/@golrokh576/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%81%DB%8C%D8%B3%DB%8C-j6ow4jak2n2a</link>
                <description>برای عمه‌ ماه‌منیر عزیزتر از جانم،بهار امسال در شهر‌آرا با دوستی قدم می‌زدم. از درِ شمال غربی پارک شهرآرا که بیرون آمدیم درست روبروی خانه‌ی بابانفیسی بودیم. با انگشت به ایوان اشاره کردم تا به دوستم خانه‌ی پدربزرگ را نشان بدهم. بلافاصله مرد رهگذری که از کنارمان می‌گذشت گفت: «این خانه‌ی مرحوم آقای نفیسی‌ست. شما نوه‌شان هستید؟» گفتم بله. یک خدابیامرز گفت و چند جمله دیگر و رفت.. انگار نه انگار که سی سال گذشته‌ست. احساس می‌کردم همان دختربچه‌ی ده ساله هستم که با  گلهای حسن‌یوسفی که بابانفیسی در ظرف خالی ماست کاشته بود، بعد از مراسم چهلم برای آخرین بار از در آن خانه بیرون آمدم. همه چیز با وضوح باورنکردنی‌ای به خاطرم آمد. یادم آمد که در همان کودکی همیشه خودم را در بزرگسالی کنار بابا نفیسی تصور میکردم. میخواستم آدم بزرگ و درست‌حسابی‌ای بشوم و برگردم پیشش. طوری با کمالات بشوم که به من افتخار کند. بابا نفیسی که چهارزانو می‌نشست وسط خانه، انگار درست همانجایی که نشسته، مرکز دنیاست. همه چیز را دورتادورش می‌چید کتابها روزنامه‌‌ها، کنترل تلویزیون، عینک‌‌ها. من دلم میخواست دنیا را با عینک او ببینم به نظرم می‌آمد همه چیز از پشت آن عینک‌ها، روشن و واضح هست. بابانفیسی برای همه چیز تعبیر و تفسیری ساده داشت دنیا را با شعر و حکمت و ادب می‌سنجید بعد از اخبار ساعت ۹ شب دوتا لعنت و دوتا صلوات برای دوستان و دشمنان مردم می‌فرستاد و بعد هم تلویزیون را خاموش می‌کرد. همه چیز در خانه‌اش ساده بود. نور مهتابی، ساعت دیواری و فرش شبکه‌ای چهارفصل بزرگ کف اتاق. چند باری از دست ما بچه‌های مسیح عصبانی شده بود. یک بارش سر همین بود که مسیح را به اسم کوچک صدا می‌کردیم. اما به ما نمی‌گفت. به مسیح می‌گفت که این چه رسمی‌است که بچه‌ها احترام پدرشان را نگه نمی‌دارند؟ اما خودش در یک شعری که برای مسیح نوشته بود اورا پدرسوخته خطاب کرده بود. ما بچه‌ها شعر را با هم می‌خواندیم و می‌خندیدیم. شعر اینطوری شروع می‌شد: «قره‌العین مسیح ای به فدایت جانم           تویی در باغ امید همچو گل خندانمدلم از دست تو خونست ندانم چه کنم           چون نه پندم شنوی نه شکنی پیمانمپسری که ندهد گوش به اندرز پدر          تو پدرسوخته هستی خود من می‌دانم» ما هم از همین شعر بابانفیسی یاد گرفتیم که به اندرز پدر گوش ندهیم. این رسم را او به شعر برای ما به یادگار گذاشته است. این شعر بابانفیسی برای مسیح پر از شور و اشتیاق خودش به پندناپذیری مسیح است. از ته دل شیطنت‌های مسیح را ستایش کرده بعد هم به رسم قدیمی‌ها محبت پسرش را با این زبان طناز طلب کرده‌ست. شعرهای بابانفیسی همه پر از طنازی و ذوق بی‌حد به زندگی هستند. از ستایش دلبر در کنار زاینده‌رود تا مزه‌ی مربای هدیه‌ی شهلا ..از فغان و دلتنگی دوری عمه روح‌انگیز تا تشکر از محبوب خانم برای محبت و مهمان نوازی، همه‌ این‌ها را با وزن و قافیه و با همان طنازی و ذوق و خط خوش در سررسید‌های خط‌کشی شده نوشته‌ست. عید سال ۱۳۹۹ که به شهرآرا سر زدیم متوجه شدم که سالها بود که به شهرآرا نرفته بودم، حالا که بیماری عالم‌گیر عید را از همه گرفته بود، سرزدن به شهرآرا  شبیه یک رسم خیلی قدیمی و خانوادگی در ایام عید بود. بدون اینکه حتی یک نفر از فامیل در آن محله باقی مانده باشند. شهرآرا برخلاف خیلی از محله‌های دیگر تهران چندان تغییر نکرده‌ست میان اتوبانهایی که از بالا و پایین احاطه‌‌اش کرده‌ند مثل یک جزیره‌ی دورِ پارک مرکزی‌اش، باقی مانده‌ست. شاید برای همین ‌هم می‌توانستم همه چیز را به دقت به یاد بیاورم. انگار از پس سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود این دریای طوفان خیز به ساحل امن شهرآرا رسیده بودم و میتوانستم وارد مهمان‌خانه‌ی بابانفیسی بشوم که سالی یک بار عید‌ها درِ آن به روی ما باز می‌شد و ما نوه‌ها به صف می‌شدیم جلوی میز عسلی کوچکی که بابا نفیسی صدتومنی‌های نو را با یک ده‌تومنی در کنارش امضاء کند و بذارد کف دستمان.همه‌ی اینها را گفتم که بگویم حالا که ۳۹ ساله شده‌ام و از محله‌ها و شهرها و زمین‌ها گذشتم، دریاها و کوهها و جنگل‌ها و جزیره‌ها را دیده‌‌ام، تا آن‌طرف اقیانوس رفتم و برگشتم، رنگهای مختلف غروب آفتاب را بر فراز شهرهایی که به آن سفر کرده‌ام از شرق تا غرب به خاطر سپرده‌ام، حالا که به پشت سرم نگاه میکنم، هنوز جایی که بابا نفیسی وسط خانه می‌نشست، مرکز دنیاست. نه چون بابابزرگ ما بود، چون به زبان حکمت و ادب و شعر، با عینکی منصف دنیا را با تمام خیر و شرش، ساده و واقعی تفسیر می‌کرد و برای من که آخرین بار در ده سالگی دیدمش سررسیدی از شعرهایش، - دفترچه‌ای از ذوق به زندگی - به جای گذاشته‌ست. روحش شادگلرخ شهریور ۱۳۹۹طراحی شده از روی عکس خانوادگی بابانفیسی و فرزندانش در باغی در بم</description>
                <category>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</category>
                <author>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Sep 2020 23:32:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمه مهرانگیز، آشنای اهالی شهرآرا</title>
                <link>https://virgool.io/@golrokh576/%D8%B9%D9%85%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%A2%D8%B1%D8%A7-voysv4vs0ctb</link>
                <description>عمه مهرانگیز خیلی مهربون بود. غایت مهربونی و سخاوت توی ذهن من همیشه عمه‌مهری بود. بلد بود پای درد‌دل همه بشینه و براشون غصه بخوره.  شاید برای همین هم آخر داستان یه ویروس عالم گیر عمه مهری رو  از این دنیا بُرد. چون برای همه یه جایی توی دلش داشت. عمه مهری انگار به همه وصل بود. حواسش به همه بود. به حال و روز زندگی همه‌ی خواهربرادرا و بچه‌های خواهر برادرا.. حتی مزاج کل فامیل رو می‌شناخت. می‌دونست کی گوجه سبز دوست داره کی انار، کی ترشی دوست داره کی شیرینی.اهالی شهر‌آرا خیلی خوب می‌شناختنش چون از اولین ساکنین آپارتمانهای آجری منتهی به پاتریس لومومبا بود خودش و آقای علوی همسر خوش‌تیپ‌ش  بعد از بازنشستگی هر روز عصر می‌رفتن پارک شهرآرا و با اهالی محل تا تاریکی شب می‌نشستن به حرف و درد‌دل کنار فواره‌ها. این سالهای آخر هم که خانه‌ی سالمندان بود همون کسبه‌ی محل، شیرینی فروش و میوه‌فروش بهش سر می‌زدن. انگار خانواده‌ش بودن.وقتی ما بچه بودیم عمه مهری چند برابر عمه‌ها و عموهای دیگه به ما عیدی می‌داد.  عمه‌مهری بچه‌ای نداشت برای همین هر چیزی که بلد بود رو به ماها یاد می‌داد مثل اینکه سینی چایی رو موقع تعارف کردن تا کجا پایین بیاریم، میوه‌ها رو توی بشقاب مهمون چطوری بچینیم. وقتی میریم مهمونی کجای اتاق بشینیم و چطوری حال‌و احوال کنیم. البته هیچ‌کدوم از ما به با‌ادبی خود عمه‌مهری نشدیم. ادبی که توی طرز نشستنش و حرف زدن و روی هم گذاشتن دستهاش و شلوارهای اتو‌کرده و روسری‌های حریرش هم نمایان بود. مهرانگیز خانم نفیسی یه مبادی آداب واقعی بود، یه مدل کامل از زندگی کردن، ساده و بی‌ادعا و وفادار به قوانین انسانی خودش همراه با تواضعی که توی یه لبخند و اخم دائمی روی صورتش نشسته بود.این طراحی رو از روی عکس آخرش توی حیاط خانه‌ی سالمندان کشیدم که عمه روح‌انگیز گرفته بود. مثل توی پارک شهرآرا که گربه‌ها و گنجشک‌ها نزدیکش می‌نشستن و احتمالا عمه مهری پای درددل و غم و غصه‌های اونا هم ساعت‌ها نشسته.تو خیلی قشنگ بودی عمه. بعد از تو هر آدم مهربونی رو که ببینم انگار یه ذره از تورو دیدم.گلرخ مرداد داغ تهران </description>
                <category>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</category>
                <author>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Aug 2020 17:13:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمه‌زینب بر فراز هرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@golrokh576/%D8%B9%D9%85%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%B2-xhyzvvt8qkrz</link>
                <description>کوچکترین نوه‌ی عمه‌زینب  که مارا در کوچه تاریک دیده بود در را برای ما باز کرده بود و با اصرار مارو برده بود توی مهمانخانه‌ی گوشه‌ی حیاط. ما از اینکه زودتر از عمه‌زینب رسیده بودیم معذب بودیم. مهمانخانه اتاقی ساده با دیوارهای سیمانی خاکستری بود که چند کلمه‌ای هم با اسپری روی آن‌ها نوشته شده بود. زیلویی درست وسط اتاق بود که به گوشه‌های اتاق نمی‌رسید. اتاق با دیوارهای ضخیمش از بیرون خنک‌تر بود. نقشه‌ی پارچه‌ای که همراه داشتیم را پهن کردم کف اتاق. چند پسربچه‌ی دیگر هم اضافه شدند. یکی از بچه ها جلو آمد و گفت عمه زینب مامان بزرگ همه ماست. بعد از پدرشان تعریف کرد که سه‌پا دارد و توریست‌ها را در شهر می‌چرخاند. از یکی که روی نقشه می‌پرید سوال کردم این نقشه کجاست؟ گفت: هرمز خاله.عمه زینب که وارد حیاط شد از دور سلام علیک کرد بعد اشاره کرد که بشینیم و خودش در حیاط مشغول آماده کردن زغال قلیونش شد. یکی از پسربچه‌ها را صدا کرد سکه‌ای کف دستش گذاشت که برود قند بخرد. و زیر سماور را هم روشن کرد. من سوالهایم را با خودم تمرین می‌کردم.عمه زینب با قلیون چاق شده وارد اتاق شد و صاف نشست بالای سر نقشه، وزنش را با همان دستی که قلیون به دست داشت انداخت روی یک زانو و همانطور که حال و احوال مارا می‌پرسید شروع کرد با انگشتان استخوانی‌ دست دیگرش نقشه را بالا و پایین رفتن. از بریدگی‌ای به بریدگی دیگر می‌رفت و برمی‌گشت سر اسکله‌ی اصلی جزیره. بعد پرسید نقشه را خودتان کشیدید؟ گفتیم بله. گفت پس چرا نقشه‌ی قدیمی و قشنگ‌تر رو نکشیدید؟ گفتم می‌خواستیم خاطرات شمارو روی همین نقشه‌ی الان ثبت کنیم.وقتی عمه زینب از دریا می‌گفت، با حالت دستها و چشمهاش چیزی به دریا اضافه‌ می‌کرد. مثلا دستاشو باز می‌کرد و با چشمهای درشت و روشن که توی صورت آفتاب سوخته‌ش برق‌ می‌زدند به جای دوری اشاره می‌کرد و به نوبت دست‌هایش را می‌آورد جلوی صورتش و از شنا و آب‌تنی دور جزیره می‌گفت «از شرق اسکله آوازخون راه می‌افتادیم تا خود اسکله...برای نشپیلی(ماهیگیری) از کلسغون با قایقا می‌رفتیم تا..» بعد با انگشت به جایی وسط دریا اشاره می‌کرد. من پشت سر اشاره‌هایش، لکه‌های رنگی پارچه‌ی تور را به نقشه سوزن می‌کردم. گاهی هم می‌پرسیدم «یعنی اینجا؟» عمه زینب هم چشمهایش را ریز می‌کرد یک پک غلیظ به قلیانش می‌زد و بعد از چندثانیه مکث می‌گفت «دیگه نمیدونم خودت پیدا کن!»همینطور که من سوزن می‌زدم، عمه زینب سوالهای از هم جدا افتاده‌ی ما را با طنازی به هم و به مردم جزیره وصل می‌کرد، وقتی پرسیدیم: «عمه زینب جایی هست که بترسی و پاتو نذاری؟» تازه صحبت‌های عمه زینب گل انداخت. داستان‌ جن‌ها توی کوچه‌های  تاریک هرمز را با آب و تاب تعریف می‌کرد یک جوری که هم ما را بخنداند و هم ته دلمان بترسیم! داستانها هم گاهی کاملا تخیلی می‌شدند یعنی زمان و مکان در آنها گم می‌شد و مثل هزار و یک شب از یه داستان میرفت به داستان دیگر. مثلا از خاطره‌ی دست اول عمه زینب ختم می‌شد به یه داستان قدیمی از بپ‌دریا (بابای دریا) بعد اگر میدید به اندازه‌ی کافی بپ دریا را باور نکردیم دوتا خاطره از بپ دریا هم می‌گفت یک جوری که اگر شب بود و کنار دریا بودیم صدای عمه‌زینب را توی گوشمان بشنویم. بعد دوباره برمی‌گشت به همین دیروز و اتفاقی که تو راه سوپرمرکزی افتاده بود. وقتی که خوب مطمئن شد همه داستانها را باور کردیم گفت: «اگه رونق به جزیره بیاد و پسر من کار داشته باشه و اینجا دیگه این‌ همه بیکار نداشته باشیم، جن‌ها هم همه غیب‌ می‌شن» جایی برای علامت زدن روی نقشه نبود. این جمله‌ی عمه زینب انگار برای همه‌ی نقشه‌ها، زمین‌ها، آبادی‌ها، شهرها کار می‌کرد.بیرون از خانه‌ی عمه زینب، جزیره، مشغول تدارک نیمه‌ی شعبان بود. ردیف چراغ‌ها از نخلی به نخل دیگر آویزان می‌شد و ریسه‌ها در باد خنکی که از دریا می‌وزید می‌رقصیدند. موج‌ها روی دیواره‌ها کوبیده می‌شدند و جزیره مرکز جهان یگانه‌ی خودش بود.گلرخ نفیسی اردیبهشت ۱۳۹۸این ملاقات بخشی از پروژه‌ی هنری «مرز و مرکز» بود که شرح کامل‌ترش را در اینجا می‌توانید بخوانیدعمه زينب بر فراز هرمز</description>
                <category>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</category>
                <author>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2020 16:40:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به کشتی شتیلا خوش آمدید</title>
                <link>https://virgool.io/@golrokh576/%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%84%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%AF-smz7ifoq0qlk</link>
                <description>بدنش را میان شمع روی میز و کولر پشت سرش حائل کرد تا باد کولر شمع را خاموش نکند. شمع نیمه جان اما از تحرکات دکتر خطیب و باد پشت سر هر بار تا مرز خاموشی میرفت و برمی‌گشت، فقط زمانی که برق کامل قطع می‌شد، شمع مستقیم و محکم شروع به تابیدن می کرد و به این ترتیب آتش سیگار دکتر خطیب وشعله‌ی شمع تنها دو نقطه‌ی روشن اتاق باقی می‌ماندند. برق اتاق هر چند دقیقه برای مدت چند ثانیه قطع می‌شد. اتصال برق با باد خنک، روشنایی و تشویش شمع همراه بود و قطع برق با هوای داغ، تاریکی و نور مسلط شمع. این تصویر با این تناوب بین دو وضعیت تاریکی و روشنایی، دقیق ترین تصویر من از آن شهر معلق است. در شتیلا خیلی سریع یاد میگیری که به تاریک شدن ناگهانی اتاق و برگشتن دوباره‌ی روشنایی بعد از چند ثانیه عکس‌العملی نشان ندهی و این قطع و وصل شدن پیوسته را نادیده بگیری. خیلی سریع متوجه می‌شوی مدتهاست که برای بدیهیات وقتی باقی نمانده‌ست.اتاقی که دکتر خطیب در آن «موزه‌ی یادها» را ساخته در انتهای کوچه‌ای تنگ و تاریک از کوچه‌های کمپ پناهندگان فلسطینی در حاشیه‌ی بیروت، شتیلاست. با ساختمان‌های دو یا سه طبقه در دو طرف که با بلوک‌های سیمانی ساخته شده‌اند. از تفاوت مواد استفاده شده در طبقات متوجه می‌شوی هر طبقه در دوره‌ای از زمان ساخته شده و این ساختمان‌های سه طبقه آرام آرام در طول هفتاد سال عمر اردوگاه بالا رفته‌اند و کوچه رفته رفته تاریک تر شده است. صدها و شاید هزاران سیم برق در هر کوچه در هوا و میان پنجره‌ها و طبقات خانه‌ها  معلقند. این خطوط درهمِ سیمهایِ برق، آشناترین فرم از مکان‌های موقتی است که به مرور زمان به زندگی دائمی چند نسل آواره بدل شده‌اند. بچه هایی که در کوچه‌ها می دوند نسل چهارم از شاهدان روز نکبت‌اند. بعد از جنگ سوریه جمعیت شتیلا از ده هزار نفر به ۲۲ هزار نفر رسیده‌ست. طبقات جدید روی ساختمان‌های قدیمی‌تر، راه‌پله‌هایی با مصالحی مختلف، پر شدن تمام مکان های ساخت و ساز ممکن در میان دو فضای خالی، همه، این افزایش ناگهانی جمعیت را به خوبی نشان می‌دهدند. از میان کوچه، آسمان کمپ کاملا ناپیداست.وارد اتاق که شدیم دکتر خطیب مشغول بازی شطرنج بود با اینکه ظهر بود اما اتاق با نور سفید لامپی بزرگ در وسط اتاق روشن شده بود نور آفتاب به اینجا نمی‌رسید. در کنار صفحه‌ی شطرنج هم شمعی روشن بود. علاوه بر رقیب که روی صندلی مقابل نشسته بود، مردانی دورتادور میز ایستاده بودند و در میان اتاق پسربچه‌هایی پیوسته در رفت و آمد و بازی بودند. در شتیلا در تمام فضاهای ممکن، آدمها در رفت و آمدند: کوچه‌ها، ساختمان‌ها، اتاقها.  تفکیک فضاهای خصوصی و عمومی چندان ممکن نیست و هر زمان ممکن‌ست در پاگردی به اشتباه وارد خانه‌ای بشوی که دری باز دارد و بچه هایی بین کوچه و اتاق در رفت وآمدند. مرز فضاها در هم آمیخته‌ست و میان خانه، کوچه، مغازه، درمانگاه و موزه‌ی یادهای دکتر خطیب مرزهای دقیقی برای جدا کردن کشیده نشده‌ست. ما در ظهر داغی از تابستان با بچه‌ها، میان این فضاها حرکت می‌کردیم.جلوتر که رفتیم، دکتر خطیب بازی را به یکی از تماشاچیان سرپای دور میز سپرد، شمع را برداشت و از ما خواست صندلی‌های پلاستیکی را بلند کنیم و به طرف دیگر اتاق ببریم. شمع را طوری مقابل خودش روی میز قرار داد که باد کولر خاموشش نکند سیگار را به انتهایی ترین نقطه‌ی بین دو انگشتش فشار داد و با دستهای باز به هر دو سو و خنده‌ای که انگار توی صورت آفتاب سوخته‌اش منفجر شده بود گفت: «به کشتی شتیلا خوش آمدید»بلافاصله بعد از این جمله اتاق تاریک شد، شمع از حالت نیمه سوز و بی‌جان خارج شد و مقتدر روی میز به صورت دکتر خطیب تابید. بعد به دیوار پشت سرش اشاره کرد:«اینها همه اشیائی هستند که در این هفتاد سال از فلسطین آورده شده اند بعضی‌ها همان بار اول یعنی موقع اولین مهاجرت از روز نکبت.... اتوها.. چرخ‌خیاطی‌ها بعضی از جام‌ها » به تاریکی که زل زدیم، لامپ سفید اتاق دوباره روشن شد شمع روی میز به حالت مستاصل و لرزان در آمد، روی دیوار پر بود از اشیاء ریز و درشت. قیچی‌ها، سنجاق‌های سر، آینه‌ی دستی، شانه..محمد خطیب شش ماهه بود که خانواده‌اش در روز نکبت، یعنی روز تاسیس رسمی حکومت اسرائیل،  ۱۵ می  ۱۹۴۸ به اجبار فلسطین را ترک کردند و در کمپ شتیلا ساکن شدند. محمد خطیب خاطره‌ای از فلسطین ندارد. اما دراتاق کوچکی در انتهای کوچه‌ای تنگ اشیاء باقی‌مانده از فلسطین را از همان نسل اول تا امروز جمع کرده‌ست. برای هر شیئ داستان مفصلی دارد که وقتی به آن اشاره کنی داستانش را شروع میکند. داستان قیچی فلزی که با صاحبش از هایفا به سوریه رفته بود و تا همین اواخر در یرموک برای صاحبش کار کرده بود تا سال ۲۰۱۲ که برای بار دوم از کمپی به کمپ دیگر مهاجرت کرده بود و محمد خطیب با چه دردسری صاحبش را قانع کرده بود که قیچی را به دیوار موزه بسپارد و قول داده بود از آن به خوبی مراقبت کند.دکتر خطیب یکی از بچه‌ها را صدا کرد یک دستش را گذاشت روی سر پسربچه با دست دیگر سکه‌ای کف دستش گذاشت. بچه با سرعت به بیرون دوید. چند دقیقه بعد وسط توضیح اشیاء با بطری نوشابه‌ای برگشت. دکتر خطیب به ما توضیح داد در کمپ شتیلا کسی کوکاکولا نمی‌نوشد. پسربچه نوشابه نارنجی را در لیوانهای کاغذی ریخت و برای ما آورد. این سومین لیوان نوشابه‌ای بود که می نوشیدیم. در آن ظهر داغ در شتیلا با نوشابه‌ی گازدار از ما پذیرایی می شد. بعد دوباره داستان‌ها از سر گرفته شد. روایت‌های تو درتو با حرکات دست دکتر خطیب و شمعی که پیوسته تا مرز خاموشی میرفت و دوباره با قطع برق مستقر و راست قامت می‌شد، پرانتز‌هایی که در کنار داستان اشیاء باز می‌شد و خودشان انگار تاریخ کامل آدمیزاد بودند، مثلا در پرانتزی نه چندان مهمتر از داستان یک آینه‌‌ی مسی، به شب کشتار شتیلا که دکتر خطیب پزشک تنها بیمارستان کمپ بوده اشاره شد. ما مبهوت قصه‌ها و مجذوب حرکات دست و شیوه‌ی روایت کردن دکتر خطیب گاهی در اوج تلخی داستان با طنز بی‌نظیرش می خندیدیم و گاهی وحشت‌زده سکوت می‌کردیم. دکتر خطیب به داشتن مهمان عادت داشت. تمام کمپ به آمدن بازدید‌کننده‌گان عادت داشتند. انگار این حالا جزئی از زندگی روزمره‌ی کمپ شده بود، بازرسان سازمان ملل، مردم‌شناسان، سازمان های مردم نهاد، روزنامه‌نگاران همه هر روز از شتیلا دیدن می‌کردند. در وضعیت روزمره و به غایت سخت و پیچیده‌ی کمپ اما تغییری از این بازدیدها رخ نمی‌داد. شتیلا مثل یک شهر معلق بر فراز سیم‌های برق، هر روز میزبان این میهمانان ناخوانده بود تا بیایند این وضعیت معلق را مطالعه کنند، مشاهده کنند عکسها و تصاویر را ثبت کنند و بروند پی کسب و کار خودشان.  دکتر خطیب شیوه‌های متنوعی از شناختن آدمها داشت، جک‌هایی از قبل آماده برای پرسشهای تکراری و امکاناتی محدود برای پذیرایی نامحدود از این بازدید‌کننده‌گان بی‌خاصیت! اجراهای جورواجور دکتر خطیب که تمام شد از ما سوال کرد اینجا چه می‌کنیم؟ جواب دادیم: شتیلا تنها فلسطینی بود که می‌توانستیم به آن وارد شویم. دوباره با خنده تکرار کرد « پس به قایق معلق شتیلا خوش آمدید» بعد هم در تاریکی مکرر اتاق و نور شمع و هوای داغ اتاق و صدای خفیف ناپدید شدن حباب‌های روی سطح نوشابه‌های گازدار، زیر لب گفت: «من همه چیز را دیده‌ام»از آن اتاق، موزه‌ی یادها و جملات دکتر خطیب، یک عکس خندان با دکتر خطیب در فاصله‌ی دو قطعی برق و ترکیب عجیبی در من به جا‌مانده‌ست. ترکیبی که از هم قابل تفکیک نیست: بعداز‌ظهری داغ با نوشابه‌ی کانادا درای پرگاز، نور شمع، قهقه‌های مردی خونگرم و  به غایت خوش‌صحبت در بین اشیای سنگین و آهنی، کلید‌ها، قفل‌ها، جعبه‌ها، قابها، عروسکها. اتاقی پرتراکم از یادها با ریشه‌هایی قطور و بلند، در کمپی که قرار بود قرارگاه موقت آواره‌گان باشد و حالا شهری بود. قبل از غروب از شتیلا خارج شدیم، در اتوبانی که شتیلا و ضاحیه را به بیروت وصل می‌کرد خورشید در حال فرو رفتن بود، لبنان مثل همیشه از پرچمی به پرچمی دیگر رنگ عوض می‌کرد. پشت سر شتیلا، معلق بر فراز دریا،  شبیه کشتی پرنده‌ای در نوسان بود.گلرخ نفیسیتابستان ۱۳۹۸بیروتموزه‌‌ی یادها، شتیلا تابستان ۲۰۱۹</description>
                <category>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</category>
                <author>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2020 02:45:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارمنی‌ها، راویان تاریخ مشترک</title>
                <link>https://virgool.io/@golrokh576/%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%DB%8C%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D9%85%D8%A7-uwq5dw7noadc</link>
                <description>به تویک زادوریان که با معرفت‌ترین استاولین بار که وارد محله‌ی برج‌حمود در بیروت شدم، زمان و مکان در ذهنم  چرخید و به جای دیگری برگشت که هم برایم ناشناخته بود و هم بسیار آشنا. انگار مغازه‌ها، تصویرها، بوها و حتی صورت‌ها را می‌شناختم اما در زمان و مکانی کاملا متفاوت. از کودکی در خیابان جلفای اصفهان و خیره شدن به شیرینی‌های مغازه‌ی آختامار، دوست صمیمی مادربزرگم خانم بلبل، مغازه‌های خیابان سنایی و میرزای شیرازی، تا همسایه‌های خانه‌ی تازه در تهران، همه آنجا بودند منتها با ضرب‌آهنگ عربی! صدای بلند بلند حرف‌زدن در خیابان -که عادت مردم بیروت است – مخلوطی از صدای عربی و ارمنی، بوی قهوه، لهجه‌ی ارمنی سوار شده روی عربی و تصاویر و نوشته‌هایی که دست خط عربی و ارمنی را در کنار هم گذاشته بودند، همه‌ ترکیبی استثنایی را برایم می‌ساخت.در ابتدا گمان می‌کردم محله‌ی ارمنی/عربی،  قرار است صرفا شناخت من از ارمنی‌هایی که در ایران میشناختم را بیشتر کند، ‌اما  برج‌حمود، چیزهایی در مورد خودم و نسبتم با شهرهایی که در آن زندگی کرده بودم را هم برایم روشن می‌کرد. برای همین در ذهنم شبیه چرخ زدن و گشت و گذار در سرگذشت خودم هم بود، دیدن داستان خودم از دریچه‌ی چشم کسی که به «دیگری» میشناختمش.دیدن ارمنی‌هایی که ایرانی نبودند، باعث می‌شد چیزی متفاوت از ارمنی بودن هم بفهمم که در ایران قادر به فهمش نبودم، خصوصا که در بیروت محله‌های مسیحی نشین دیگری وجود دارند که باعث می‌شد ارمنی بودن از مسیحی بودن هم در ذهنم تفکیک بشود و آن بافت قوی و پیوند‌دهنده‌ی این مردم را فارغ از دسته‌بندی‌های پیشین، باز و از نو ببینم. بعدتر هر بار به بیروت برگشتم برای رفتن به برج‌حمود دنبال بهانه‌ای می‌گشتم. اما برج‌حمود یک محله‌ی کاملا مسکونی ست. با مغازه‌ها، کافه‌ها و رستوران‌هایی که همه انگار در خدمت سکونت اهالی محل هستند. هیچ کدام از دوستان من آنجا زندگی نمی‌کردند برای زمان گذراندن در محله، جاهایی را روی نقشه علامت می‌زدم  پارچه‌فروشی‌ها، یک رستوران کوچک و چند کافه، تا با راه رفتن در محله به یکی‌یکی‌شان سر بزنم، همیشه از روی نقشه شروع می‌کردم و بعد از چند دقیقه بابت صدای چرخ خیاطی‌ای، قهقه‌ی زنی در ایوان، خواندن جملات روی پرچمی که دورتر از پنجره‌ای آویزان شده بود، یا مجسمه‌ی رنگین حضرت مریم که سالها پیش روی پست برق قرار داده شده‌بود، میزدم به فرعی‌ها و تا کاملا گم نمی‌شدم به نقشه برنمی‌گشتم.خانه‌های دو یا سه طبقه که در کوچه‌های تنگ و چهارراه‌های نزدیک به هم واقع شده‌اند و آسمانی که همیشه از لابه‌لای انباشت‌ سیم‌های برق آویزان از پنجره‌ها و درها می‌بینی، صدای آدمها از آشپزخانه‌ها، ایوان‌ها و رادیوهای روشن و اهالی محل که در آستانه‌ی درها روی چهارپایه و پله‌های دم در نشسته‌اند تا مرز کوچه و خانه قابل تشخیص نباشد، دکان‌های خیاطی، نجاری، آهنگری، مجسمه‌های مقدس در قابها و جعبه‌هایی با عکس‌هایی از اهالی محل که با لامپ‌های نئون دورتادورشان روشن می‌شوند و بوی غذا و قهوه، برج حمود به معنای واقعی کلمه -محله- است.عرب‌ زبان‌ها وقتی می‌خواهند از مردمی بودن چیزی یا جایی تعریف کنند به آن صفت شعبی‌(مردمی) می‌دهند، برج حمود یکی از پر‌تراکم ترین محله‌های کشور لبنان و یک محله شعبی کامل است. در بعضی‌ از کوچه‌های تنگ از پنجره‌های طبقه‌ی دوم و سوم سبدی با طنابی آویزان است که شاگرد نزدیک‌ترین بقالی هر‌از چند به سبدها سرمی زند و لیست خوراکی‌های مورد نیاز و پول را که توی آن جاسازی شده پیدا می‌کند تا از بقالی تهیه کند و توی سبد قرار بدهد. غلظت جریان زندگی در برج حمود انقدر زیاد است که به هرطرف که نگاهت می‌افتد داستانی در حال رخ دادن است. برج حمود در حومه شرقی و شمالی بیروت جاییست که بیشتر بازماندگان نسل کشی ارمنی ها به دست امپراطوری عثمانی بعد از مهاجرت از ترکیه به لبنان بین سالهای ۱۹۱۵تا ۱۹۱۷ و پس از مدت زمان کوتاهی سکونت  در محله‌ای به نام کارانتینا(قرنطینه)، وقتی که اجازه‌ی ساخت و ساز در این منطقه را پیدا کردند، بالاخره در آن ساکن شدند. این محله را گاهی &quot;ارمنستان کوچک&quot; هم می‌نامند. با اینکه در برج حمود اکثریت جمعیت ارمنی هستند ، اما تعداد قابل توجهی از سایر مسیحیان لبنانی ، جمعیت قابل توجه مسلمان شیعه، جمعیت کُرد و برخی پناهندگان فلسطینی و پناهندگان مسیحی تازه وارد از عراق را هم در خود جای داده است. یکی از روایت‌های معروف  در مورد این محله، جا دادن پناهنده‌گان گوناگونی‌ست که در زمان‌های مختلفی به بیروت رسیده‌اند. بیشتر خیابان های برج حمود به نام شهرهای مختلف ارمنستان مانند ایروان ، کوه هایی مانند آراگات ها و رودخانه هایی مانند اراک نامگذاری شده اند. بعضی دیگر از خیابانها هم به نام شهرها و مناطقی در ترکیه نامگذاری شده اند که جمعیت زیادی از ارامنه در آن ساکن بودند مثل قلیسیا ، ماراش ، سیس ، آدانا.کم‌کم در برج‌حمود، نسبت خودم با تمام خانه‌هایی که در آنها زندگی کرده بودم برای روشن‌ می‌شد. چه در اصفهان در نزدیکی کلیساهایی که در کودکی با آن تصاویر عظیم بهشت و دوزخ و تزئینات طلایی و جزئیات اصفهانی برایم شگفت‌انگیز بودند، چه در تهران، محله‌ی جدیدم و خانه‌ای که آقای محرابیان بنگاهی مسکن ارمنی محله برایم پیدا کرده بود. انگار ارمنی‌ها در تمام شهرهایی که غریب به آن وارد شده بودند «خانه» را چنان تمام و کمال با جزئیاتش برپا کرده بودند که از آن ماندگار‌ترین کسب‌و کارها و پایدارترین محله‌ها، و با ثبات‌ترین رابطه‌ها ساخته شده بود. برج حمود حتی در دوران جنگ داخلی لبنان و زیر فشار گروههای دیگر مسیحی، بی‌طرفی خود را حفظ کرده بود و از ویرانی‌های نقاط دیگر بیروت در آن خبری نبود. محله حتی از موج ساخت‌وسازهای بی‌رویه و برج‌سازی‌های متداول بعد از جنگ در بیروت هم جان سالم به‌در برده بود و دکان‌ها و رستوران‌ها به همان شیوه‌ای که قهوه فروشی وارطان سرکوچه‌ی من در تهران یا کافه لینت یک خیابان آن طرف‌تر هنوز سرپا بودند، از پس بالا‌و پایین‌ شدنهای سیاسی و تاریخی فراوان دوام پیدا کرده بودند. انگار این مستدام بودن و ادامه دادن بخشی از زیبایی‌شناسی محله‌های ارمنی‌ای بود که در اصفهان، تهران و بیروت دیده بودم.بعدها داستان‌های فراوانی از ارمنی‌های لبنان و دیگر کشورهای عربی شنیدم، قصه‌هایی یگانه از مهاجرت، سکونت، برپا کردن خانه، وفاداری به معشوق و البته دستورهای پخت نان، شیرینی و غذاهایی که محله به محله، شهر به شهر و اردوگاه به اردوگاه جابه‌جا شده بودند اما فراموش نشده بودند. بخشی از این سرگذشت‌ها انگار در تمام قصه‌ها تکرار می‌شد و بخشی دیگر بسته به شهر و محله و سرگذشت هر آدم فرقی میکرد. مثل زبان ارمنی که تمام داستانها در آن اتفاق می‌افتاد ولی بعد زبان دوم، فارسی، عربی، ترکی خاطره‌ها را به شهرها مختص میکرد. از پس این داستانها بود که دوباره فهمیدم که شهر بزرگی مثل تهران با رویای پیشرفت، چطور زیر فشار یک لایه‌ی ‌قطور یکسان‌سازی، از  فشار برای حجاب اجباری تا برنامه‌های شهری نوسازی، مارا از کشف تفاوت‌ها و شباهتهایمان باز‌ می‌دارد. بعدتر به واسطه‌ی دوران قرنطینه و کمک به هم‌سایه‌های مسن ارمنی در خرید‌های روزمره‌شان، وارد خانه‌ی همسایه‌ها شدم و دیدم چطور این زندگی‌های سراسر ذوق و  سلیقه در خانه‌ها محبوسند و سالی یکبار به واسطه‌ی عروسک بابانوئل که از ایوانی آویزان می‌شود میتوانی حدس بزنی صاحب‌خانه با چه دقتی مشغول چیدن میز شامِ سال‌نو و هماهنگ کردن پرده‌ها با دستمال‌های سفره ست. در ایران در بحبحه‌ی اتفاقات سیاسی‌ای که حالا بیست سالی از آن می‌گذرد یاد گرفته بودیم که باید «حقوق اقلیت» را فارغ از تمام اعتقادات و باورها و تفاوت‌هایش مطالبه کنیم. مبارزه‌ی که تا امروز هم ادامه دارد. این مبارزه‌ی حقوقی  اگر چه به لحاظ سیاسی حرف درستی ‌است، اما قرار نیست غایت همزیستی ما با هم باشد، رعایت حقوق برابر، حداقل وضعیت با هم بودن و تقلیل یافته‌ترین شکل از همزیستی ما با یکدیگر است. اما غایت دیگری از همزیستی میتواند بین ما شکل بگیرد که ما با اتکا به تفاوت‌هایمان یک کل متکثر و رنگارنگ را تشکیل دهیم. نسبت ما با ارمنی‌های همشهری، دقیقا همان تجربه‌ایست که از ما شهروندانی بین‌المللی می‌سازد که تفاوت‌‌ها را زندگی کردند، شهروندانی که خودشان را در آینه‌ی آن دیگری، متفاوت دیده‌اند. بدون وجود این دیگری، تصویر ما از خودمان تصویری مخدوش، خلاصه شده و خاکستری‌ست. غایتی که ما از همزیستی می‌توانیم تصور کنیم، غایتی در آمیخته از شباهتها و تفاوتهاست که مارا به موجوداتی همواره سیاسی و در تکاپو برای فهمیدن و تبدیل شدن به یکدیگر بدل می‌کند. تاریخ ارامنه در غرب آسیا و خاورمیانه فقط سرگذشت یک قوم نیست، تاریخ تمام ساکنان این منطقه‌ست و اتفاقا شاید جامع‌ترین این تاریخ‌هاست چون از زبان گروهی از مردم بیان می‌شود که درون مرزهای تازه تاسیس دولت/ملت‌‌های این منطقه زندگی کرده‌اند و به واسطه‌ی ارمنی بودن و زبان مشترک با ارمنی‌های بغداد، بیروت، دمشق، استانبول، قاهره، تبریز، اصفهان و شیراز و تهران مربوط شدند و خط ربطی نامرئی ولی همواره متصل بین این شهرها کشیده‌اند،‌ هر بار در شهری ساکن شدند رسمی کهنه را به امکانات آن شهر گره زده‌اند و زبان آن شهر را به عنوان زبان دوم خود یاد گرفتند و آنچنان ساکن شدند که محله‌ای ساختند، ماندگارتر از محله‌های دیگر. شهرهایی که  ارمنی‌ها در آن ساکن شدند، گاهی اتصال خودشان را چنان در این جغرافیای تکه‌تکه‌ای شده‌ گم کرده‌اند که جز در لشگرکشی‌ برای جنگ‌های نیابتی به هم مربوط نیستند. شاید برای همین، قدم زدن در برج‌حمود زمان و مکان را در ذهن من دگرگون می‌کرد من با بخشی از خودم مواجه شده بودم که تنها در مجاورت با هموطن ارمنی شکل گرفته بود و حالا می‌توانستم از این مجاورت دوباره اما در شهری دیگر و با زبان دومی دیگر، خودم را در بیروت پیدا کنم.پنجم اردیبهشت ۱۳۹۹ صدو‌پنج سال از آغاز نسل‌کشی ارمنیان در امپراطوری عثمانی می‌گذرد. اولین بار در مورد این واقعه‌ی تاریخی با برگه‌ی فتوکوپی کوچکی که در خیابان جلفا به دست من و مادرم دادند، آشنا شدم. من تازه خواند و نوشتن یاد گرفته بودم و همه چیز را می‌خواندم. معنی خیلی از کلمات را نمی‌فهمیدم. مادرم که از بچه‌گی دوست ارمنی داشت سعی کرد به زبان ساده داستان را برایم توضیح بدهد ولی بیشتر از اینکه تاریخ دقیق وقایع را برایم توضیح بدهد در مورد -ظلم- حرف زد و اینکه چرا بعد از این همه سال هنوز این سالگرد تکرار می‌شود و چطور به رسمیت شناختن اتفاقی در گذشته می‌تواند زندگی‌ آدمها را همین حالا تغییر بدهد. بعدتر که تاریخ آن اتفاقات را خواندم فهمیدم مثل مابقی قصاوت‌های تاریخی، قتل‌عام ارامنه در آن سالها هم حاصل پارانویای قدرت در سالهای پایان امپراطوری است. دولت عثمانی از پس شکست در جنگ‌های متمادی چنان دچار توهم دشمن و خائن درون مرزهایش بود که در سالهای آخر تلاش میکرد با پاکسازی قومی مرزهای پوسیده‌ی امپراطوری‌اش را بازسازی کند و به این ترتیب در طول سه سال نزدیک به یک میلیون و چند صدهزار ارمنی قتل‌عام شدند و هزاران شهروند و متفکر و نویسنده و هنرمند و صنعتگر ارمنی،آواره و بی‌خانمان به شهرهای دور و نزدیک پناه‌ آوردند. عقده‌ی شکوهی از دست رفته و دست و پازدن برای بازسازی امپراطوری‌های به پایان رسیده، داستان همه‌ی قتل‌عام‌های تاریخ‌ست و تنها با رسمیت شناختن همین تاریخ می‌توان تکرار آن را ناممکن کرد. برای همین هم این سالگرد فقط مربوط به ارامنه نیست، تاریخ همه‌ی ما روی همین نقشه‌ی مشترک است.گلرخ نفیسی۵ اردیبهشت ۱۳۹۹</description>
                <category>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</category>
                <author>Golrokh Nafisi گلرخ نفیسی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2020 19:36:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>