<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گل شید خاموشی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@golshidkh</link>
        <description>دختر ۲۵ ساله ای که سعی داره تو جدال نابرابر زندگی موفق باشه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 13:19:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>گل شید خاموشی</title>
            <link>https://virgool.io/@golshidkh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همدان اومدیم کجا بریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@golshidkh/%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-qikyctuckfin</link>
                <description>همدان شاید برای خیلی ها مقصد اول سفر نباشه ولی توصیه من اینه که حتما یکبار بیاین. من همدانی نیستم ولی اینجا دانشجو بودم و زندگی کردم و شهر دومم حساب میشهاولین جایی که پیشنهاد میکنم برید توی هر فصلی آبشار گنج نامه و بازدید از کتیبه های تاریخیشه. بساط بلال و ترشک و بستنی هم که همیشه به راهه .همدان زمستون های سردی داره و ترجیحا تا اول پاییز به این شهر سفر کنید. از جاهای دیگه همدان بام عباس آباده که یک دریاچه هم وسطش داره (خود همدانیا بهش میگن بالا استخر ) اونجا میتونین قایق سواری کنین و از بالا منظره شهر رو ببینید. بلوار معروف همدان برای پیاده روی و دور دور به اسم بلوار ارمه که خود همدانیا بهش میگن بلوار. بازدید از آرامگاه های تاریخی هم که اگه طرفدارشین فراموش نشه. همدان شهر دایره ای شکله و یک میدون اصلی وسط شهر هست که ۶ تا خیابون ازش انشعاب میگیره. بازارش دیدن داره و بنظرم خرید از بازار رو تو برنامه هاتون بذارین. سوغات این شهر شیرینی های خوشمزه ای به اسم کماجه اول از همه و بعد حلوا زرده انگشت پیچ و .. کلی محصولات دیگه که بگیرین و لذتشو ببرین. اطراف همدان هم جاهای دیدنی زیادی داره که اگه وقت داشتین حتما سر بزنین ولی در کل برای اقامت در همدان ۳ شب و ۴ روز تقریبا کافیه و میتونین به راحتی شهر رو بگردین.</description>
                <category>گل شید خاموشی</category>
                <author>گل شید خاموشی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2024 11:08:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب آخرین امتحان ترم دو ارشد</title>
                <link>https://virgool.io/@golshidkh/%D8%B4%D8%A8-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D9%88-%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF-cyklnnlgqtcc</link>
                <description>هنوز شروع نکردم. ذهنم در حال مرور اتفاقاته. بدنم در جنگ با تپش قلب و استرس و اضطراب که آخرین دلیلش میتونه امتحان فردا باشه. امتحان فردا اون ته تهای ذهنمم جایی نگرفته و بنده خدا هیچ نقشی تو حال بدیهای چند روز اخیر من نداشته. کاش علاوه بر حذف پزشکی حذفی داشتیم بخاطر تحت فشار بودن و له شدن زیر این شرایط ولی خب تا جسمت واکنش نده کسی حرفت رو قبول نداره. انگار حتما باید بدترین اتفاقا بیفته تا بقیه ببینن نه واقعا این یچیزیش هست و احتیاج به کمک داره. تو ذهنم میگذره زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید... و ما آدمها درک نمیکنیم به فریاد هم نمیرسیم بی تفاوت رد میشیم حتی اگه ظاهرمون این باشه که اهمیت میدیم. حتی تو اون اهمیت دادنه هم کور سوی امیدی هست که از این ماجرا چیزی به نفع ما بشه از حال بد طرف چیزی به من برسه. حالا اون چی میتونه باشه ؟ اینکه بعدا بیام بگم آره اونموقع من بودم کنارت و به خیال خودمون منت هم گذاشته باشم و خیلی تازه به خودم افتخار کنم که ببین من چقد فکر دیگرانم. به کجا چنین شتابان واقعا؟ تهش جز چندتا خاطره و لباس چی میمونه؟ حتی اسم ما یادشون میره کارای ما رو بقیه میکنن جای خالی ما جوری پر میشه انگار هیچوقت خالی نشده. تهش همینه...</description>
                <category>گل شید خاموشی</category>
                <author>گل شید خاموشی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jul 2024 00:45:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگ اینبار هم در زد</title>
                <link>https://virgool.io/@golshidkh/%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D8%AF-fqdx26cips9e</link>
                <description>۴۰ روز از مرگ پسرخاله ۴۰ ساله ام میگذره. هنوز باور ندارم هنوز یادش میفتم فکر میکنم الان سفره یا سرکاره یا پیش دوستاشه. ولی نه. ۴۰ روز پیش پسرخاله نازنین رو زیر خاک گذاشتن. حال و روزم رو متوجه نمیشم هی میخوام به این فکر نکنم و نگم چرا چرا من؟ چرا ما؟ چرا خونواده ما ولی جوابی پیدا نمیکنم و فقط حال خودم رو بدتر میکنم. غم رو توی تک تک سلول هام حس میکنم. دیدن مرگ جوون طاقت فرساست. اونم جوونی که پر از امید به زندگی ، پر زیبایی و پر از شادابی بود. همیشه در حال خندیدن و منتقل کردن حال خوبش به اطرافیان. هرروز بیشتر به این نتیجه میرسم که این دنیا خیلی خیلی بی رحمه. ناعادلانه ست. ۲۵ سال زندگی و دیدن مرگ های پشت هم داره ذره ذره وجودمو تخریب میکنه. انگار هرچقدر میجنگم و سعی میکنم سرمو بگیرم بالا بگم دنیا تو هنوز منو نزدی زمین بیشتر منو به مبارزه میبره. ۲۵ سالمه و روزهای غم و ناراحتی بیشتر از روزهای خوشی بوده. احساس تنهایی میکنم زود رنج شدم و بیشتر از قبل overthink ذهنمو درگیر کرده. دنیا واقعا همینقدر بی ارزشه؟ به همین راحتی یکی که بوده دیگه نیست ناگهانی هم نیست. گریه پناهمه. شب، روز، تنها و با آهنگ های قربانی.. با صدای شجریان .. داره بارون میباره و ببار ای بارون شجریان رو پلی میکنم با دلم گریه کن خون ببار... هوای عجیبیه برای اول تابستون شاید آسمون هم پر غم و گریه ست.</description>
                <category>گل شید خاموشی</category>
                <author>گل شید خاموشی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jun 2024 07:55:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ظاهر فیلم در واقع زندگی ما</title>
                <link>https://virgool.io/@golshidkh/%D8%AF%D8%B1-%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7-w0vpx5rw0f7e</link>
                <description>درباره الی وقتی اکران شد ۹ ساله بودم.با پدرم به سینما رفتیم معمولا هر فیلم جدیدی که به سینما میومد پدر بلیت ها رو میخرید تا جزو اولین نفراتی باشیم که اونو میبینیم. هر چند سال یکبار از همون ۹ سالگی این فیلم رو دوباره دیدم و امروز در ۲۵ سالگی درحالیکه سرما خوردم و کلافه از سردرد و تب دوباره دیدمش. اینبار برام با همه ی بارهایی که دیدم فرق می‌کرد. تا الان دقت نکرده بودم که چه کسی توی تونل داد نمیزنه. دقت نکرده بودم الی پشت لبخندی زوری در حالیکه درون ناآرام و بیقراری داره خودشو مخفی میکنه. فیلم از صندوق صدقه شروع میشه مگه قرار نیست از بلا حفظ کنه پس چرا بلاگیر میشه؟الی سعیش بر اینه اسارتی که داره رو انکارش کنه ولی کاملا مشخصه نمیتونه. ارتباط بین این زوج ها که هرکدوم شخصیت منحصر به فرد خودشون رو دارن و نشون دهنده رابطه های واقعی که همین روزا هم شاهدشون هستیم. نمود زندگی ما رو داره کاملا حتی الان بعد از ۱۶ سال. ماها به راحتی همدیگرو قضاوت میکنیم چه خوب چه بد و بعدا هم از اون قضاوتمون پشیمون میشیم. دروغ میگیم حتی اگه حق کس دیگه این وسط پایمال بشه. خودخواهیم با اینکه خیلی وقتا کار سختیه چون پا میذاری روی هرچیزی که اسمشو گذاشتی برای خودت ارزش. ما داریم چیکار میکنیم؟ واقعا این دنیا و این زندگی ارزش اینهمه بد بودن رو داره؟ هرچقدر که تو مسیر زندگی میرم جلو میبینم ۹۰ درصد آدمها فقط به فکر خودشونن حتی اگه بهت محبت و توجه کنن هم ممکنه نفعی هرچقدر ناچیز براشون داشته باشه که اینکارو میکنن. ماها انگار همه همون شهره درباره الی ایم که وسط بحران فکر خودمون و سرزنش کردن بقیه ایم. شاید هم هیچکس قرار نیست مقصر باشه ولی عین دومینو رفتار و گفتار روی هم اثر داره تا وقتی که باعث بشه همه چی بهم بریزه. درباره الی.. جزو آخرین فیلم‌های ایرانیه که یه ترکیب بسیار خوب بازیگرا، کارگردانی و خیلی چیزای دیگه کنارهمه. اگه ندیدین که حتما ببینین و اگه هم دیدین دوباره ببینین اینبار به تک تک جزئیات دقت کنین حتی هرنگاه چون پشتش کلی حرفه.</description>
                <category>گل شید خاموشی</category>
                <author>گل شید خاموشی</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2024 12:56:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگي جديد</title>
                <link>https://virgool.io/@golshidkh/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A-%D8%AC%D8%AF%D9%8A%D8%AF-u09bqg3akh1o</link>
                <description> مادر که رفت ، فامیل ها اومدن. تا چند روز دورمون شلوغ بود. مراسم خونه مردم تلفن تلفن مردم  بعد از مسجد ، همه رفتن. ما ۳نفر موندیم و خونه ای که جای جای اون ، اثر بودن مامان رو یادآوری می‌کرد. لباسهای شسته شده ش روی بند، مسواک و لیفش تو حموم ،مانتوهای آویزون شده ش به چوب لباسی و ..خب الان چی؟ باید چیکار کنم؟ من هیچ غذایی بلد نبودم درست کنم. نمیدونستم چجوری باید مرغ رو تمیز کنم . نمیدونستم حالا بدون مامان باید چجوری زندگی کنم. دوماه تابستون با سختترین حالت گذشت. این وسط خبرهای دیگه هم بود. اولین مشروط شدنم توی دانشگاه و اینکه باید برای یه جراحی خودم رو آماده میکردم. روزهای گرم و بلند تابستون حالا انگار اصلا نمی‌گذشت. یک روز گفتم پاشو و لوبیا پلو درست کن. فریزر رو که باز کردم لوبیاهای بسته بندی شده بود. مامان فریز کرده بود و حالا خودش نبود باهاش غذای خوشمزه درست کنه. لوبیا پلو درست شد ولی هیچ شباهتی به غذای مامان نداشت. بی رنگ و رو. غصه میخوردم. پشت سر هم. هربار که غذام خوب نمیشد هربار که لباس تن مامان رو بو میکردم هربار که میدیدم اول جوونیم داره به بدترین شکل ممکن میگذره. جلوی خودم رو میگرفتم بغضم نترکه. گریه نمیکردم جلوی بابا و برادر. میخواستم جلوشون قوی باشم .۲۰ روز بعد فوت مامان بیمارستان بستری شدم. زن عموهام پیشم بودن و خداروشکر میکردم که تنها نیستم. ولی مامان رو میخواستم. مامان باید پیشم می‌بود. باید ازم مراقبت می‌کرد. اون روز ها هم گذشت و دیگه باید خودم رو برای رفتن به دانشگاه آماده میکردم. بدون هیچ انگیزه ای. مشروطیم باعث می‌شد ۱۴ واحد بردارم. من که همون موقع هم خیلی عقب بودم. دو سال اول دانشجوییم تو همدان ، مامان میرفت و میومد پیش من. کمکم می‌کرد.حالمو خوب می‌کرد و میرفت. و این ترم هیچوقت قرار نبود دوباره بیاد. تنها بره بازار خرید کنه بگرده و بگه چقدر اینجا از تهران بهتره. اون ترم روزها توی دانشگاه می‌گذشت عصرها پیاده از دانشگاه تا اتوبوس های میدان میرفتم و تو سرمای همدان راه میرفتم و اشک می‌ریختم که حالا تنها ترینم. بعضی روزها میرفتم بازار میوه میخریدم. میومدم خونه غذا میپختم. یه زمانی از آشپزی متنفر بودم.  مامان هی میگفت بیا دست من رو ببین بیا ببین دارم چیکار میکنم و من زیر بار نمیرفتم. حالا ولی مجبور بودم. گفتم خب حالا که مجبورم بیام و تو اینترنت بگردم و سعی کنم غذا پختنم رو بهتر کنم و همینطور هم شد. روز به روز بهتر میشد. ولی با کلی حسرت و افسوس چون اصلا طعم غذای مامان رو نمی‌داد. انگار چنگ زدن به گذشته و یادآوری خاطرات فقط باعث می‌شد کمتر یادم بیاد. میترسیدم از اینکه مامان تو ذهنم کمرنگ بشه.  باید اونجا نگهش میداشتم ولی به لطف کم حافظه بودنم کمرنگ و کمرنگ تر میشد. مامان چرا نموندی آخه؟ چرا من مجبور شدم انقدر زود بزرگ بشم. من هنوز دختر کوچولوی توام. نیازمند تو . که مراقبم باشی که رفیقم باشی. برات هرروز حرف بزنم از دانشگاه درس ها استادها دوستهام اتفاقات عکس های اون روز رو بهت نشون بدم و بعضی وقتها بگی عههه؟ .جای خالی تو تا ابد پررنگ ترینه</description>
                <category>گل شید خاموشی</category>
                <author>گل شید خاموشی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 22:17:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حق نبود ناحق بود</title>
                <link>https://virgool.io/@golshidkh/%D8%AD%D9%82-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D8%AD%D9%82-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ed9yqjzw0lja</link>
                <description>   دو سه شب اول بستری مادر ، سطح هوشیاری اینطوری بود که بعضی وقتها چند کلمه حرف میزد بیشتر با برادرم. یکبار هم پسرداییم رفته بود و مامان گفته بود کیه و شناخته بود. شب سوم یا چهارم بود که مامان رو بردن مراقبت های ویژه. مامان هوشیار نبود دیگه. میدیدمش باورم نمیشد که این مامان من باشه.  روزی چقدر سرحال، زیبا ،پر از امید و شوق زندگی و حالا لاغر بی جون روی تخت بیمارستان. من امیدوار بودم باهاش حرف می‌زدم میگفتم باید بیای خونه باید برگردی خونه. اکثر تایم با حراست های پایین دعوا داشتم نمیذاشتن برم بالا . امان از اون چند روز و حسرت های مونده. اینکه فامیل میگفتن بهتر شده و میرفتم اونجا میدیدم نه. اینکه نمیذاشتن من زیاد بمونم پیش مامان. بیشتر پدر و برادر اونجا بودن. هیچوقت تو اون چند روز حتی یکبار به مرگ فکر نکردم. در بدترین حالت میگفتم مامان همینطوری میمونه و می‌بریمش خونه. خودم ازش مراقبت میکنم. تا هرچقدر لازم باشه. روز ششم با برادرم رفتیم خونه. خونه سرد و بی روح بدون مادر. همه جا کثیف بود.دوتایی جمع کردیم خونه رو تمیز کردیم . من به خیال اینکه مامان میاد و بدش میاد خونه ش تمیز نباشه. اون شب رو خونه خودمون گذروندیم. فرداش طرفای ظهر از بیمارستان زنگ زدن. گفتن حال مریضتون خوب نیست. برادر گفت که این اصلا حرف خوبی نیست. احتمالا مامان رفته. و من باز باورم نمیشد. تا خودم نمیدیدم باور نمیکردم. رسیدیم بیمارستان. خیلی از فامیل و دوستهامون اومده بودن.۷ روز فقط. ۷ روز از حال بد مامان گذشت و   مامان مرده بود.   مامان عزیز قشنگم دیگه نفس نمیکشید. رفتم که ببینمش انگار قلبمو سوراخ میکردن. دستگاه ها ازش جدا شده بود. دستش رو گرفتم و بغض چند روزه ترکید. ترکید و بند نمیومد و نمیدونستم حالا تو ۲۰ سالگی بدون این عزیز از دست رفته م باید چیکار کنم. مادر رفت و ما تنها تر از قبل موندیم که زندگی کنیم. زندگی جدیدی رو باید بدون مادر شروع می‌کردیم که حتی شروعش برای ما سخت بود. هیچوقت من انگیزه اون رو برای زندگی نداشتم. هیچوقت اونقد امیدوار نبودم. و حالا بدون انگیزه و امید مامان انگار تنها وسط بیابون ناامیدی وایساده بودم و هیچی نبود جز تاریکی</description>
                <category>گل شید خاموشی</category>
                <author>گل شید خاموشی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 21:31:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه نباید میشد شد</title>
                <link>https://virgool.io/@golshidkh/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-%DB%B3-e8ultkvna1so</link>
                <description>سومین قسمت چند وقت بعد که جواب آزمایش ها اومد فهمیدم من دچار بیماری کولیت شدم و بایدهمش دیگه دارو میخوردم و زیر نظر پزشک میبودم یه مدت میخوردم تا اینکه اونقد درگیر مامان و درس و رفت و آمد بودم بیخیالش شدم. امتحانای اون ترم که تموم شد با خیال راحت برگشتم خونه. دیگه میتونستم همش پیش مامان باشم. مامان یه سری مشکلات داشت مثل ورم پاها.  نباید خیلی سرپا می ایستاد و یا پاهاش آویزون میموند. یه روز تو تیرماه ۹۸ داشتیم صبحونه می‌خوردیم و به من گفت چایی میخوری؟ گفتم آره تا اینو گفتم یهو دیدم دستش لرزید و از حال رفت جیغ زدم و بابامو صدا کردم . شوک شده بودیم و نمیدونستیم باید چیکار کنیم. بابا هم میلرزید و گفت به همسایه بالایی بگو بیان . ولی من تو راه طبقه بالا گوشیمو برداشتم و زنگ زدم اورژانس با صدای لرزون و استرس زیاد براشون اوضاع رو گفتم و گفتن میفرستن آمبولانس. یه موتور اومد و تکنسین اومد تو خونمون . قند خون مامان رو گرفت و فشارش رو و گفت مامان فشارش افتاده بهش خیار بدین نمک بزنین و یکم استراحت کنه خوب میشه و همینطور هم شد مامان هوشیار شد و انگار هیچی از اون چه که گذشته بود به یاد نداشت. اون روز گذشت . یبار دیگه که من خونه نبودم فهمیدم مامان افتاده و بابا گرفته بودش. آخر تیر ماه ۹۸ یه روز داداش و مامان رفتن دکتر برای ویزیت همیشگی. بعدش که اومدن داداش نیومد و فهمیدم خیلی عصبی و ناراحته. مامان ولی خوب بود و میگفت دیگه درمانم تموم میشه و میریم همدان. اون شب بلیت سینما داشتیم تو ایرانمال. به بابایی گفتم گفت نمیام و داداش هم اول گفت نمیام و بعدش اومد . رفتیم ایرانمال ولی دیر رسیدیم ۲۰ دقیقه از فیلم گذشته بود و ما هنوز تو پارکینگ بودیم . پیاده که شدیم از ماشین دست مامان رو گرفتم انگار خیلی نمیتونست سرپا وایسه. به برادر گفتم که بریم و نمونیم . گفتیم بریم غذا بخوریم . اومدیم تو محلمون و رفتیم پیتزا بخوریم . بعدش اومدیم خونه و مامان رفت بخوابه و من رفتم پبش داداش.  گفتش که دکتر گفته حال مامان خوب نیست باید دیگه کنارش باشیم و جاهایی که دوس داره ببریمش.  اون شب ما نخوابیدیم و با بغض بیدار موندیم و فکر کردیم برای مامان چیکار کنیم.  مامان هم اون شب حالش خوب نبود . هی بیدار میشد و حالت تهوع داشت صبح زود ۴تایی با مامان رفتیم درمانگاه نزدیک خونه . دکتر دید و تقویتی نوشت و گفت سرم بزنیم براش. دستهای مامان دیگه جای رگ گرفتن نداشت . دست‌های لاغر و نحیف مامانم. پرستار نمیتونست رگ بگیره و بعد اینکه کلی مامان زخم شد تونست سرم رو وصل کنه.  سرم که تموم شد برگشتیم خونه. بابا به مامان گفت که ببرمت بالا اگه سختته از پله ها بری مامان گف نه خودم میتونم. رفتیم بالا و بساط صبحونه رو آماده کردیم مامان رو مبل نشست و گفتم بهش چی میخوری گفت نون پنیر همین که وارد اشپزخونه شدم حال مامان بد شد. مثل اون بار ولی بدتر بدنش میلرزید و متوقف نمیشد دوباره به اورژانس زنگ زدم . این‌بار مسلط تر بودم. اول یه موتوری فرستادن و بعد که دیدن حال مامان بده آمبولانس. لرزش بدن مامان متوقف نمیشد و هوشیار هم نمیشد. مامان رو بردن بابا باهاشون رفت و من و برادر هم پشت سرشون. بردنش بیمارستان امام خمینی و چند ساعتی اونجا بود. من هیچ کنترلی رو احساساتم نداشتم گریه میکردم و نمیدونستم باید چیکار کنم. به عموها و زن عموهام زنگ زدیم و اومدن پیشمون . اونجا فهمیدم بیمارستان امام خمینی مامان رو جواب کرده و گفته ببریدش خونه. ولی داداش زیر بار نمیرفت. گفتیم ببریمش بیمارستان خودش. بیمارستان مهر. اونجا بستری شد اول تو اورژانس بعد تو بخش . دیگه مامان هوشیار نبود. نمیذاشتن من زیاد بمونم اونجا. میرفتم خونه عمو شبها میموندم...</description>
                <category>گل شید خاموشی</category>
                <author>گل شید خاموشی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Feb 2023 00:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه بر سر من اومد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@golshidkh/%D9%85%D8%B1%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-hkbd0jmph17g</link>
                <description>ادامه نوشته قبلی  برگشتم همدان درحالیکه اصلا آمادگی امتحان ها رو نداشتم‌. امتحان بتن شنبه صبح رو مطمئن بودم که پاس نمیشم. اوضاع جالبی نبود. امتحانات با هر سختی که بود، رد شد و بالأخره نامه انتقالیم رو هم گرفتم. از دوستام خداحافظی کردم و بعد از جمع کردن وسایلم به سمت تهران راه افتادم. نامه به دست رفتم دانشگاه خواجه نصیر. ساختمون مرکزیش تو خیابون میرداماد بود فکر کنم. رفتم و نامه رو بهشون دادم. یه نگاه انداخت و گفت ما پذیرش نداریم از دانشگاه های شهرستان. گفتم آخه من مامانم سرطان داره باید پیشش باشم. گفت مورد داشتیم دختره خودش سرطان داشته موافقت نشده. بحث فایده نداشت. اومدم بیرون و در تلاش بودم که چیزیو که شنیده بودم باور کنم دلم میخواست تو خیابون جیغ بزنم و بگم من فقط میخوام پیش مامان باشم. پارک نزدیک اونجا رفتم و طاقت نیاوردم.بغضم ترکید. چجوری به مامان میگفتم؟ منتظر خبر اومدن من به تهران بود. تنها چاره ای که داشتم این بود زنگ بزنم به برادرم و ماجرا رو بگم. اونم اومد ولی فایده ای نداشت.  به مامان نگفتم. فرداش رفتم دانشگاه الزهرا علم و صنعت و هیچکدوم من و نامه م رو نپذیرفتن.  مثل راه رفتن تو تاریکی بود. به دوستام گفتم . غم و ناراحتی همه وجودم رو گرفته بود و از طرفی نمیتونستم مرخصی بگیرم.  تو همه درسها عقب بودم. معدل اون ترم اومد ۱۲ و ۶۰. همین که مشروط نشدم جای خوشحالی بود. برگشتم همدان. انتخاب واحد گذشته بود و اکثر واحد ها پر بود. بچه ها برام انجام داده بودن و ۱۴ واحد برداشتن. که من بتونم برم و بیام. از شانس بدم عمومیم تاریخ بود که با بدترین استاد برداشته شده بود. چاره ای نبود. باید میگذروندم. مامان دوست نداشت من درس رو ول کنم.  اون ترم دیگه مامانم نیومد پیشم. و کار من شده بود صبح زود جمعه قبل از طلوع آفتاب از تهران راه افتادن و ظهر ۳شنبه ناهار خورده نخورده راه افتادن از همدان به تهران. هر هفته من اینطوری می‌گذشت و مامان هم شیمی درمانی میشد و عوارضش اذیتش می‌کرد. ولی همچنان سرپا بود روحیه بی نظیر داشت و زندگی می‌کردیم کنار هم. خودش آشپزی می‌کرد خودش خونه رو تمیز می‌کرد و سعی می‌کرد مثل قبل باشه. اکثر تایم رو برادرم پیشش بود. موقع شیمی درمانی تو بیمارستان، گرفتن دارو و کمک بهش تو کارا. منم جسته گریخته خودمو می‌رسوندم بهشون.عید اون سال جایی نرفتیم بعد عید برگشتم همدان.اواخر اسفند یه آزمایش چکاپ داده بودم جوابش رو تو فروردین گرفتم. یکم آنزیم های کبدی بالا بود . جدیش نگرفتم گفتم حتما بخاطر فست فوده. هفته آخر فروردین ۹۸ بخاطر درد مزمن شکم که شدید نبود ولی دائمی بود و قطع نمیشد دوباره دکتر رفتم آزمایش دادم . جوابش که اومد باورم نمیشد. عفونت شدید تو بدنم و بالا بودن خیلی زیاد آنزیم های کبدی . نمیدونستم چرا و چیشده. جز اون درد شکم علائم دیگه نداشتم.  دکتر اورژانس که دید دستور بستری داد. اونموقع پدر پیش من همدان بود و مامان و داداش تهران. ۵شنبه شب بستری شدم درحالیکه حتی بهم لباس ندادن با همون مانتو و شال خودم روی تخت بیمارستان خوابیدم و تازه فهمیدم اوضاع قرار نیست بهتر بشه. من از چند روز قبلش نمیتونستم غذا بخورم و تا منو بستری کردن دستور npo دادن. نه قطره ای آب و نه غذا. هیچی نباید میخوردم . فقط سرم. دوستام اومدن فرداش پیشم و یکم حالمو بهتر کردن. با کلی خوراکی که من فقط میشد با حسرت بهشون نگاه کنم. فرداش دکتر اومد و نگفت بهم چیه مشکل . گفت احتمال میدیم سنگ کیسه صفرا باشه باید سونو ازمایش ام ار ای بدی تا مشخص بشه. دو روز گذشته بود بدون حتی یک قطره آب. پس فرداش گفتن باید بریم یه بیمارستان دیگه که اونجا mri بدی. قرار بود منو با آمبولانس ببرم. اینم بگم که همزمان که من همدان بستری بودم و پدر نگران من ، مامان تهران شیمی درمانی میشد و برادر کنارش. روزی که قرار شد بریم سوار آمبولانس زوار در رفته بیمارستان شدم و رفتیم به سمت اون یکی بیمارستان با همون دمپایی و لباسهای کهنه. حس زندانی بودن داشتم. رسیدیم و بعد کلی اونجا نشستن فکر میکنم ۲ ساعت این حدودا گفتن نمیتونی انجام بدی چون سونو ندادی. من که از چند روز قبل آب و غذا نخورده عصبی بودم زدم زیر گریه. یعنی بخاطر یه اشتباه ما تا اینجا اومدیم و حالا معلوم نیست دوباره کی بهم وقت بدن. بابام عصبانی شد و شروع کرد داد زدن سر اون کسی که ما رو آورده بود. ولی چه فایده.  باید برمیگشتیم و فرداش سونو میدادم. وقتم افتاد برای دو روز بعدش.من ۵شنبه بستری شدم یکشنبه قرار بود ام ار ای بدم که نشد و افتاد ۳شنبه. این یعنی دو روز بیشتر اونجا بودن . ام ار ای رو که دادم ظهر ۳شنبه بعد از چند روز بهم ناهار دادن .ناهار مزخرف اونجا ولی خوشحال بودم که بالاخره دارم غذا میخورم. برنج سفت و تیکه های مرغ ساده. آب خوردم و اون روز گذشت. فرداش صبحونه خوردم تخت بغلی بهم چایی داد. برای منی که روزهام بدون چایی نمی‌گذشت انگار دنیا رو بهم دادن . ظهر قبل ناهار پرستار اومد با یه خبر بدترباید کلونوسکوپی میشدم و دیگه نمیتونستم غذا بخورم .فقط مایعات و پودر های ملین حل شده تو آب. کلافه بودم ناراحت عصبی که چرا؟ من برای چی اینجام چند روز دیگه بمونم. مامان من تهران به من احتیاج داره و من اینجام . الکی؟ حتی یک دارو بهم تزریق نمیشد. فقط سرم قندی نمکی که نیفتم از ضعف و بی‌حالی. درمانی نبود چون بعد از این همه روز گذشتن و گرفتن انواع آزمایش ها هنوز نمیدونستن مشکلم چیه. جمعه ش مامان اومد همدان در حالیکه خودش خیلی ضعیف بود اومد پیشم. دیدنش انگار شست برد تمام اون روزای وحشتناک هفته پیش رو. شنبه صبح بعد ۲ ۳ ساعت انتظار و گرسنگی شدید بیهوشی کردن. اولین تجربه بیهوشی باید بگم که اصلا چیزی که فکر میکردم نبود. هوشیار که شدم کولونوسکوپی تموم شده بود و بابا دستم رو گرفته بود تو ریکاوری بودم . دو ساعت مرخصی کردن. ۱۰ روز بستری تو بیمارستان بهشتی همدان. اومدم بیرون انگار آزاد شده بودم . رفتیم خونه ۴تامون بعد مدتها کنار هم بودیم. بوی غذای مامان هم تو خونه پیچیده بود. چند روز بعد مامان و داداش برگشتن تهران و ادامه درمان. اون ترم هم جالب نگذشت برام و افت درسیم همچنان ادامه داشت بخصوص که چند تا از نیم ترم ها رو تو بیمارستان بودم و غیبت خوردم...</description>
                <category>گل شید خاموشی</category>
                <author>گل شید خاموشی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Feb 2023 00:08:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتن عزيزان</title>
                <link>https://virgool.io/@golshidkh/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%B9%D8%B2%D9%8A%D8%B2%D8%A7%D9%86-%DB%B1-wr4inkcurpwk</link>
                <description>زندگی من از بچگی وقتی همه کنار مادر بزرگ و پدربزرگ ها و خانواده های گرم و صمیمی بودن با مرگ گره خورد .از به دنیا اومدنم که بعدش مرگ مامان بزرگ بود ، کلاس اول دبستان مرگ دایی،دوم دبستان یه دایی دیگه و تا اواخر نوجوونی که مرگ دایی کوچیکه بعد مرگ پسردایی و مرگ مامان من واقعا وقتی خیلی کوچیک بودم ایده ای از مرگ نداشتم سر فوت دوتا دایی بزرگترام اول و دوم دبستان بودمیبار با دوستم سال۸۵ از جلوی خونمون بعد مدرسه رد میشدیم. بنر تسلیتی که روی اپارتمان ما بود رو بهش نشون دادم و گفتم این برای داییمه ! به نظرش خنده دار اومد احتمالا دایی اون تازه میخواسته ازدواج کنه یا بچه همسن اون داشته نمیدونم. بعدش که رفت واقعا فکر کردم چقد عجیبیعنی دیگه دایی ها کنار ما نیستن ؟ یعنی مامان دیگه صداشون نمیکنه دکتر و آقا داداش؟ ..دایی کوچیکم که مونده بود برامون بعد مرگ اون دوتای دیگه همیشه به شوخی میگفت که داييت بمیره الهی! اونموقع ها من میخندیدم و میگفتم خدا نکنه. سرطان تن دایی رو در بر گرفت . مرگ این دایی عزیز اونقدر دور از ذهن من بود که وقتی اتفاق افتاد اون هم وسط سال کنکور تا مدتها باورم نمیشد.فردای فوتش به آسمون آبی نگاه میکردم به اینکه دایی قبولی کنکور من رو ندید، باهم قرار بود شمال بریم نرفتیم، به اینکه دیگه از قنادی سر کوچه شون تو خیابون ظفر مثل همیشه برام شیرینی نمیخره و دیگه ساعت ۱۲ نمیاد خونمون تا ناهار بخوره و زود بره . رفتن دایی کوچیکه با کلی حسرت همراه شد و اون اولین مرگی بود که من با تموم وجودم درکش کردم و جای خالی دایی برام تا همیشه پررنگه و تلخ.. پاییز سال ۹۷ مامان و برادر کنار من بودن تو همدان و من خوشحال از اینکه تنها نیستم و خونواده حالا پیش من هستن ولی نکته ناراحت کننده سرماخوردگی ها و مریضی های خوب نشدنی مامان بود جوری که هفته ای چندبار سر از اورژانس بیمارستان ها درمی‌آوردیم. مامان دیگه برگشت تهران پدرم هم رفت پیشش. باید میرفت پیش دکتر آنکولوژیستش برای چکاپ . من وبرادر همدان موندیم و دی ماه و امتحانات نخونده . ۱۷ دی ۹۷ که فرداش امتحان معادلات داشتم صبح تلفن خونه زنگ خورد مامان زنگ زده بود . صورت داداشم رو دیدم که انگار یکهو یه سطل آب سرد ریختن روش خشکش زده بود داشت میگفت چراا چجوری ؟ و من فهمیدم مامان خبر مردن یکی رو رسونده .فکرم رفت سمت دوست پدرم و با خودم میگفتم حتما اونه چون درگیر سرطان بود و خوب نبود حالش . تلفن رو که قطع کرد با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفت علی علی مرده  بهش گفتم چی علی کیه گفت علی پسردایی . یه لحظه انگار بهم برق وصل کردن باورم نمیشد. گفتم حتما اشتباه شده خبر اشتباهه مگه میشه علی که جوون و سالم بود این خبر غلطه و ای کاش که غلط بود. واقعا علی مرده بود.  توی کوه ایست قبلی کرده بود. خبر کوتاه و دردناک منو داداشم رو انگار به یکباره داغون کرد.پسردایی ۳۵ ساله.داداش رفت بیرون از خونه و منم نشستم تو خونه و هی اشک ریختن. گریه م بند نمیومد. بعدش رفتم دانشگاه. با یه صورت رنگ پریده و اشکهایی که هنوز هراز چندگاهی جاری میشد. به دوستام گفتم چیشده و بعد کلی دلداری دادن اونا فهمیدم چقد تو همه درسها عقبم . نشستم تمرین های یه درس دیگه رو کپی کردن و به زور خودم رو به بچه ها رسوندم. خاکسپاری علی فرداش بود و من و داداش هیچ جوره نمیرسیدیم بریم . ناراحت بودم که فرصت آخرین خداحافظی با عزیز از دست رفته رو هم نخواهم داشت. امتحان معادلات فرداش رو نفهمیدم چجوری نوشتم نتونستم خوب بخونم و فکر علی لحظه ای تنهام نمیذاشت. به استاد گفتم چیشده برگه رو دادم و رفتم بیرون. آخر اون هفته مراسم علی بود توی مسجد مرزداران تهران. گفتم هرجوری شده خودم رو به اون برسونم و کنار زندایی عزیزم باشم. جمعه بود مراسم و شنبه فرداش امتحان من. خاله و شوهرش خاکسپاری رفته بودن کرمانشاه و برگشتنی از همدان رد شدن و من رو بردن تهران. همه ناراحت از مرگ علی بودیمو اون راه انگار کش میومد فقط. وقتی رسیدم خونه ، مامان رو که دیدم نشناختم. مامان نصف اون روزی شده بود که رفت از پیش ما. لاغر و ضعیف..ذهنم روحم دیگه تحمل دیدن نداشت انگار .دلم میخواست داد بزنم بگم چرا ... چرا همه ش اتفاقات بد و چیزای دردناک برام پشت هم پیش میاد . روزی که مراسم بود مامان برای شیمی درمانی بیمارستان بستری بود. من اول رفتم بیمارستان و بعد رفتم مسجد. جمعیت زیادی برای علی اومده بود و اونجا من تو شوک اتفاقات هفته گذشته ساکت و آروم یه گوشه نشسته بودم. آخر مراسم خاله م یه ظرف غذا داد و گفت برای ناهار فردات .برگشتیم خونه و همون موقع اومدم به سمت همدان...</description>
                <category>گل شید خاموشی</category>
                <author>گل شید خاموشی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 02:42:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@golshidkh/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-ezqi0hy2az7f</link>
                <description>علاقه من به نوشتن از دبستان بوداونموقع عاشق نوشتن و خوندن بودم و به زور درس میخوندم پنجم دبستان خاطرات می‌نوشتم و سعی می‌کردم هرروز هم بنویسم دعوای منو مامان سر کتاب های تن تن بود و  نمیذاشت بخونم میگفت خطش ریزه چشمات اذیت میشه و من با لجاجت ادامه میدادم به بارها خوندن و ورق زدن کتاب های مصوریبار پنجم دبستان کتاب ماتیلدای رولد دال رو لای کتاب هدیه های آسمان گذاشتم و داشتم اون رو هم برای چندمین بار میخوندم که پدرم فهمیدفهمید و خیلی عصبانی شد که چرا من درس نمیخونم مخصوصا اینکه تمرین های کتاب ریاضی مبتکران رو هم که برای آزمون تیزهوشان بود حل نکرده بودم‌‌‌. پدر عصبانی بود و تمام کتاب‌های منو جمع کرد. من تو بهت و حیرت مونده بودم و حتی نمیتونستم گریه کنم دلم برای ماتیلدا رامونا نیکولا کوچولو و تن تن و کلی قصه های دیگه تنگ میشد ..اون سال‌ گذشت و من وارد راهنمایی شدم اوج بلوغ بودیم و دوران خوندن کتاب های طولانی عاشقانه. هم نسل های من خوب میدونن م مودب پور چجوری می‌نوشت و اگه کسی رمان های طولانی و شبیه به همش رو نميخوند از مرحله کلی عقب بود .خاطرات نوشتنم کمتر شده بوددبیرستان سر زنگ معلم هایی که دوسشون نداشتم دارن شان میخوندم و غرق بودم تو داستان های اشباح و خون آشام ها. چه لذتی داشت! تمام یکساعت و نیم محو کتاب زیر میز بودم و همزمان حواسم به معلم بود که نیاد ببینه... آخرین سالی که پراکنده خاطرات نوشتم سوم دبیرستان بود و بعد اون اتفاقات قشنگ نبود توی زندگیم که بنویسم الان بعد سالها دوست دارم دوباره بنویسم و بیشتر بخونم و خودمو درگیر دنیای بزرگ کتاب‌ها کنم. بین منو کتاب ها خیلی فاصله افتاده بخاطر وقتی که توی اینستاگرام و تلگرام هدر میره یا حوصله نداشتنم یا چیز های دیگه الان تو ۲۴ سالگیم وقت آشتی دوباره ست :)</description>
                <category>گل شید خاموشی</category>
                <author>گل شید خاموشی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 02:00:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>