<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گانگستر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@gongester</link>
        <description>اینجا دیگه کجاست؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:24:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1699/avatar/4NPOpH.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گانگستر</title>
            <link>https://virgool.io/@gongester</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روز سیاه، ماشین سیاه‌تر</title>
                <link>https://virgool.io/@gongester/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%B1-wceha6xwyhln</link>
                <description>اون روز که پرایدمو فروختم، انگار یه تیکه از غرورم رو هم تحویل خریدار دادم. یه پراید مشکی مدل ۸۳ که از بس باهاش دود کرده بودم، حتی شیشه‌هاش هم بوی قهوه و سیگار گرفته بود.ماشین فقط یه وسیله نبود؛ یه رفیق خلاف‌کار بود. باهاش اولین دعوام رو تو جاده دماوند کردم، اولین عشق‌م رو سوار کردم، و اولین فرارم از جریمه رو هم با اون زدم.یه بار تو جاده‌ی قدیم قم، شب زمستون بود، مه انقدر غلیظ که چراغ جلو فقط یه لکه‌ی زرد از خودش نشون می‌داد. پخش ماشین آهنگ «دیس لاو» می‌خوند، منم فرمون رو با یه دست گرفته بودم و با دست دیگه یه لیوان چای داغ.وسط جاده یه سگ سیاه دوید جلو ماشین، با اون سرعت کم، فقط تونستم فرمون رو بکشم سمت خاکی. ماشین پیچید، چرخ‌ها لیز خوردن، قلبم تا گلو اومد. وقتی وایستادم، دیدم سگ کنار جاده وایساده، آروم، بی‌تفاوت، انگار اون بوده که نجاتم داده.اون شب، یه لحظه به خودم گفتم شاید بعضی وقتا خدا خودش رو تو چهره‌ی یه سگ، یه تصادف یا یه پراید سیاه نشون می‌ده.بعد از اون، اسم ماشینم شد «گانگستر». چون هرجا می‌رفتم، یه ردّ از داستان پشت سرش می‌موند — ردّ لاستیک، ردّ دود، یا ردّ خنده.وقتی فروختمش، خریدار گفت: «داداش، این ماشین یه کم سنگینه، عجیبه فرمونش!»فقط لبخند زدم. گفتم: «سنگینه چون پر از خاطره‌ست. باهاش سبک رانندگی نکن، با دلش رانندگی کن.»حالا هر وقت یه پراید مشکی تو خیابون می‌بینم، ناخودآگاه سرمو برمی‌گردونم. شاید خودش باشه، شاید داره می‌ره دنبال داستان بعدی‌ش.</description>
                <category>گانگستر</category>
                <author>گانگستر</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 23:46:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کجایی‌ام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@gongester/%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D9%85-lsaoumz5hybr</link>
                <description>تا همین یکی دو ماه پیش فکر می‌کردم جوابِ &quot;اهل کجایی؟&quot; مشخصه. خب، ایرانی‌ام دیگه. تو تهران به دنیا اومدم، بابا اهل شیراز، مامان اهل رشت. ولی وقتی توی مدرسه پروژه‌ی ژنتیک داشتیم و یکی از بچه‌ها گفت یه تست آنسستری گرفته، همه چی عوض شد.اسمش AncestryX بود. یه تست ژنتیکی که با بزاق دهن می‌فهمی نیاکانت از کدوم کشورها بودن. اولش فکر کردم چرت و پرته. ولی اون شب، نشستم پای سایتش و یه دفعه حس کردم دارم می‌رم تو یه بازی کارآگاهی که کارآگاهش خودمم.دو هفته بعد از اینکه تست رو دادم، نتیجه اومد.چیزایی که خوندم، یه جورایی ذهنمو ترکوند.۵۸٪ نیاکانم ایرانی بودن. خب، قابل انتظار بود. ولی بعدش...۱۸٪ ترکیه۹٪ قفقاز جنوبی (گرجستان/ارمنستان)۷٪ یونان و بالکانو ۸٪ اروپای شرقی — احتمالاً از طرف مادربزرگِ مادرم که همیشه می‌گفت مادرش موهای بور داشته.همون شب، نشستم یه نقشه‌ی جهان باز کردم و شروع کردم به خیال‌بافی. اگه ایرانی نبودم چی؟ مثلاً اگه تو یکی از اون کشورا به دنیا می‌اومدم چی می‌شد؟اگه تو ترکیه بودم، شاید تو استانبول زندگی می‌کردم، عاشق موسیقی سنتی ترکی می‌شدم و تو کوچه‌های قدیمی قهوه می‌خوردم.اگه اهل یونان بودم، ممکن بود کنار دریا بزرگ بشم، تو غروبای آتنی عکس بگیرم و اسطوره‌ها رو از حفظ بدونم.یا شاید یه نوجوان اهل بلغارستان می‌بودم که صبحا با دوچرخه می‌ره مدرسه، تو زمستونا تو برف اسکیت بازی می‌کنه و دلش می‌خواد فیلم‌ساز بشه.ولی آخر شب، وقتی لپ‌تاپو بستم و رفتم جلوی آینه، خودمو نگاه کردم. با همون چشمای قهوه‌ای، موهای تیره و لهجه‌ی تهرونی. یه حس عجیبی داشتم... نه این که حس کنم یه جاهای دیگه &quot;بهتر&quot; بود. بیشتر این بود که فهمیدم من فقط یه آدم نیستم، من یه «ترکیبم».یه آمیخته‌ی چندتا کشور، چندتا فرهنگ، چندتا داستان.تست AncestryX یه چیز خفن بهم یاد داد: ملیت فقط یه خط توی شناسنامه نیست. یه جور تاریخ زنده‌ست که توی بدنم جریان داره.حالا اگه کسی بپرسه &quot;اهل کجایی؟&quot;می‌گم: «یه‌کم ایران، یه‌کم ترکیه، یه‌کم یونان، یه‌کم دنیای ناشناخته.»و راستش، از این جواب خوشم میاد.</description>
                <category>گانگستر</category>
                <author>گانگستر</author>
                <pubDate>Sat, 03 May 2025 17:40:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرداخت مستقیم: قهرمان مظلوم یا متهم ردیف اول؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@gongester/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%DB%8C%D9%85-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B8%D9%84%D9%88%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AA%D9%87%D9%85-%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%88%D9%84-tljia8x3hoeo</link>
                <description>خانواده ما از اون خانواده‌های سنتی‌ای هست که وقتی می‌خوای یه موضوع ساده رو مطرح کنی، باید جلسه بذاری، چهار تا شاهد بیاری و در نهایت هم تهش هیچی به هیچی. مامان نقش مدیرکل امور مالی خونه رو داشت. از قبض آب و برق گرفته تا قسط ماشین و حتی پول توجیبی بابا (!) همه دست مامان بود. بابا هم نقش ناظر کل رو داشت؛ یعنی فقط نظارت می‌کرد و نظر می‌داد. من و داداشم هم بیشتر شبیه دکور بودیم؛ تماشاچی‌هایی که هر از گاهی، جرقه‌ای می‌زدن و آتیش ماجرا رو بیشتر می‌کردن.خب، مامان یه دفترچه داشت؛ یه دفترچه قطور و پُر از عدد و رقم. مامان هر شب، مثل یه حسابدار خبره، با یه عینک ذره‌بینی(!) می‌نشست و همه چیز رو می‌نوشت. اگه می‌دیدین، فکر می‌کردین داره بودجه سال آینده یه کشور رو تنظیم می‌کنه. ولی راستش، این دفترچه برای مامان کم‌کم شده بود مثل یه زندان. هر روز یه گوشه خونه نشسته بود، دفترچه به دست، و دائم غر می‌زد که چرا هیچ‌چیز به موقع پرداخت نمی‌شه.یه روز که مامان داشت دفترچه رو ورق می‌زد و غرغر می‌کرد، دیگه تحملم تموم شد. گفتم:«مامان، چرا از پرداخت مستقیم استفاده نمی‌کنی؟»مامان همون نگاه معروفش رو انداخت؛ همون نگاهی که همیشه وقتی یه پیشنهاد عجیب می‌دی، تحویلت می‌ده. گفت:«پرداخت مستقیم؟ پول خودش از حساب می‌ره؟ اینا همش کلاه‌برداریه!»بابا که اون موقع داشت روزنامه می‌خوند، سرش رو از پشت روزنامه آورد بیرون و گفت:«یعنی پولمون خودش می‌ره؟ بدون اینکه کسی از ما اجازه بگیره؟ هه! اینا همش حقه‌بازیه.»ولی من تسلیم نشدم. شروع کردم براشون توضیح دادن. گفتم:«مامان، ببین، این سیستم یه جور جادوئه. همه قبض‌ها و قسط‌ها رو خودش اتوماتیک پرداخت می‌کنه. یعنی نیازی نیست هی فکر کنی که قبض برق رو پرداخت کردی یا نه.»بعد از کلی بحث و جدل، بالاخره مامان رضایت داد که سیستم پرداخت مستقیم رو امتحان کنه. شروع کردیم ثبت‌نام و راه‌اندازی. اوایل، همه چیز شبیه بهشت بود. قبض‌ها سر وقت پرداخت می‌شد، مامان دیگه لازم نبود هر شب دفترچه‌شو ورق بزنه و حتی بابا، که همیشه نسبت به تکنولوژی بدبین بود، راضی شده بود. ولی خب، این خوشی دیری نپایید.چند ماه بعد، یه صبحانه خانوادگی داشتیم و همه دور میز جمع بودیم. بابا یه دفعه با صدای بلند گفت:«این پرداخت مستقیم داره سر ما کلاه می‌ذاره!»همه با تعجب پرسیدیم:«چطور؟»بابا گفت:«دیشب حساب بانکیم رو چک کردم، دیدم پول کم شده. بدون اینکه کسی از من اجازه بگیره!»مامان، که همیشه گوش‌به‌زنگ بود، سریع گوشی‌شو برداشت و حسابش رو چک کرد. بعد با یه صدای وحشت‌زده گفت:«آره! قبض گاز هم از حساب من کم شده. اصلاً من کی به اینا اجازه دادم پول بردارن؟»اونجا بود که داداشم، که همیشه خودش رو شرلوک هولمز محله می‌دونست، گفت:«اینا دارن از پرداخت مستقیم سوءاستفاده می‌کنن. باید شکایت کنیم!»از اون روز، هر چی مشکل مالی پیش می‌اومد، تقصیر پرداخت مستقیم بود. اگه پولی از حساب گم می‌شد:«پرداخت مستقیم خورده!»اگه قبضی به اشتباه پرداخت می‌شد:«اینم کار پرداخت مستقیمه!»اگه پول توجیبی داداشم زودتر از انتظار تموم می‌شد:«حتماً پرداخت مستقیم خورده!»یه بار مامان گفت:«یه بسته خرید کردم، پولش از حسابم کم شده ولی بسته نیومده. اینم لابد کار پرداخت مستقیمه!»بابا، که سیگارش کم شده بود، گفت:«من مطمئنم این پرداخت مستقیم پول سیگار منو برداشته!»ولی نقطه اوج داستان، وقتی بود که یه قبض برق برای یه ساختمون دیگه به اسم ما ثبت و پرداخت شده بود. بابا با یه لحن حق‌به‌جانب گفت:«دیدین؟ گفتم این سیستم یه کلاه‌برداریه! می‌خوان ما رو ورشکسته کنن.»من، که می‌دونستم مشکل از سیستم نیست، شروع کردم به تحقیق. بالاخره فهمیدم که مامان توی ثبت شناسه قبض اشتباه کرده. ولی آیا کسی باور می‌کرد؟ البته که نه! وقتی ماجرا رو توضیح دادم، بابا گفت:«خب، این سیستم باید اشتباه مامانتو می‌فهمید. مگه نمی‌گن هوشمنده؟!»هوش مصنوعی خیلی خنگه ولی! پس از تلاش‌های فراوان این عکس رو برام ساخت. منم اعصابم خرد شد پس همین رو می‌زارم.بعد از کلی سوءتفاهم و داستان، یه روز دیدم مامان دوباره دفترچه قدیمی‌شو باز کرده و داره همه قبض‌ها رو دستی می‌نویسه. گفتم:«مامان، چرا دیگه از پرداخت مستقیم استفاده نمی‌کنی؟»مامان با یه آه طولانی گفت:«اعتماد نمی‌کنم. حداقل اینطوری اگه اشتباهی بشه، خودم کردم!»حالا، هر وقت کسی درباره پرداخت مستقیم صحبت می‌کنه، بابا با افتخار می‌گه:«ما امتحان کردیم، جواب نداد!»ولی من توی دلم می‌خندم. چون می‌دونم، همون روزی که مامان دفترچه‌شو گم کنه، اولین کسی که برمی‌گرده سراغ پرداخت مستقیم، همینه!</description>
                <category>گانگستر</category>
                <author>گانگستر</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 23:22:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دزدان دریایی کارائیب و شرکت بیمه</title>
                <link>https://virgool.io/@gongester/%D8%AF%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D8%A8-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87-ofzeotj9qetp</link>
                <description>فکر نمی‌کنید که کاپیتان جک اسپارو بیش از هر کاراکتر دیگری در دنیای سینما محتاج بیمه بود؟ الان برایتان توضیح می‌دهم. خب، قبل از هرچیزی، در دنیای دزدان دریایی که عصر طلایی‌شان قرن هجدهم بود، مفهوم بیمه اساساً وجود نداشت و یک قرن بعد کم‌کم مفهوم آن تعریف شد و تعیین پیدا کرد. به طور کلی مفهوم بیمه هم با روایت دزدان دریایی کارائیب تا حدی زیادی فاقد نسبت است. عبارتی که در بین کاراکترهای این روایت به کرات به گوش می‌خورد این است که زندگی دزدان دریایی همین است (To live a pirate’s life). این عبارت اشاره دارد به وضعیت پرخطر و غیرقابل پیش‌بینی و در بنیاد ناامن زندگی دزدان دریایی. معنای بیمه هم که ریشه در مفهوم امنیت دارد. بنابراین، اگر تصور کنیم که مفهوم بیمه را به روایت دزدان دریایی کارائیب وارد کنیم، عملاً داستان را در همان آغاز به اتمام رسانده‌ایم. حال اجازه دهید که بیشتر توضیح دهم.کاپیتان جک اسپارو سراسر داستان را در جستجوی کشتی‌اش (مروارید سیاه) است. اگر من می‌توانستم به عنوان کاراکتری بیمه‌ای به داستان وارد شوم، اولین کارم این بود که مروارید سیاه را برای جک بیمه کنم که در صورت نابودی، دزدیده شدن، یا فقدان‌اش دست‌کم جبران خساراتی عاید جک شود. اما خب، تمام کشتی‌های دزدان دریایی و حتی نیروی دریایی انگلستان نیاز به بیمه شدن داشتند. چرا که در زد و خورد جنگ‌های دریایی، کشتی‌ها آسیب‌های جدی‌ای می‌بینند. حال، اگر بخواهیم حوادث طبیعی، طوفان، سونامی، کشتی دیوی جونز، کالیپسو و نفرین‌های مختلف را هم حساب کنیم، ماجرا حتی پیچیده‌تر می‌شود. اما صبر کنید، دزدان دریایی عملاً در مقابل قانون و نظم قرار دارند. یعنی اگر شرکت بیمه‌ای هم وجود می‌داشت، هیچ‌وقت مسئولیت هیچ موردی که به دزدان دریایی مربوط باشد را نمی‌پذیرفت. به این ترتیب، داستان را باید جور دیگر بیان کنم. من به عنوان ابرقهرمان بیمه‌ای این‌گونه وارد داستان می‌شدم:من در خانواده‌ای اشرافی از تبار لنکسترها در بریتانیا متولد شدم و پس از مرگ پدرم، یعنی دوک ناتینگهام، ارثیه‌ی بسیار قابل ملاحظه‌ای را دریافت کردم. اما هیچ‌گاه مناسبات اشرافی و زندگی کسل‌کننده دربار، من را راضی نکرد و از آنجایی که تمام عمرم به ماجراهای دزدان دریایی علاقه‌مند بودم، تصمیم گرفتم که آسودگی‌های زندگی اشرافی را رها کرده و دزد دریایی شوم. بعد از اقدام به دزد دریایی شدن متوجه شدم که زندگی پرمخاطره‌ی یک دزد دریایی چندان هم باب میل و مذاقم نیست. اما خب این امکان را نداشتم که به لندن بازگردم و با پول هنگفتی که در اختیار داشتم به شدت در معرض خطر مرگ بودم. بنابراین تصمیم گرفتم که به جزیره‌ی تورتوگا بروم که در آنجا دزدان دریایی مستقل از همه‌ی دنیا حکومت می‌کردند و از هیچ نظم و قانونی پیروی نمی‌کردند. در آنجا یک شرکت بیمه به راه انداختم و قراردادهای بیمه را این‌گونه تنظیم می‌کردم که هر کشتی‌ای بیمه شود باید سی درصد غنیمت‌های سالانه‌اش را به من بپردازد و من نیز به ازای هر خسارت وارد آمده به کشتی در طی سال، جبران خسارت می‌کردم. اما یک بند جذاب را به قرارداد اضافه کردم و آن این بود که دزدان دریایی بسیار مشهور مشمول تخفیف پنجاه درصدی می‌شدند و بنابراین فقط پانزده درصد از غنیمت‌های سالانه‌شان را به من می‌پرداختند. راستش را بخواهید، سود خوبی از این بند عایدم شد. چرا که میزان خسارت‌های دزدان مشهور خیلی کمتر بود و در عین حال میزان غنیمت‌هایشان بیشتر. در این مسیر مشکلات زیادی نیز وجود داشت. بعضی از دزدان دریایی از پرداخت سهم سالانه‌شان خودداری می‌کردند. اما به تدریج که این سنت در میانشان رواج یافت و به دلیل ملاحظه‌گری‌های من در قبال دزدان دریایی مشهور، اغلبشان مرا دوست داشتند و برای کسب و کارم احترام قائل بودند و بقیه نیز به پیروی از آنان رعایت حالم را می‌کردند.گمان می‌کنم که این خط داستانی می‌تواند بهترین روایت برای قرارگرفتن شرکت بیمه در داستان دزدان دریایی کارائیب باشد.</description>
                <category>گانگستر</category>
                <author>گانگستر</author>
                <pubDate>Tue, 05 Dec 2023 17:38:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تایتانیک: نجاتی معجزه‌آسا ولی نه‌چندان قهرمانانه</title>
                <link>https://virgool.io/@gongester/%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D8%A2%D8%B3%D8%A7-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-jaswwzcl7emo</link>
                <description>در نیمه شب ۱۵ آپریل سال ۱۹۱۲ درست لحظاتی بعد از اینکه کشتی عظیم و غرورآفرین تایتانیک با آن توده‌ی یخی بی‌رحم برخورد کرد، همه به دنبال قایق‌های نجات بودند. اما اگر به شما بگوییم به جز جک یک قهرمان ناشناخته دیگر هم در آن حوالی پرسه می‌زد باور می‌کنید؟ باید هم باور نکنید چون تاریخ تحریف شده را شنیده‌اید. با من باشید تا داستان واقعی تایتانیک را از زبان «مامور شورنس» که سال ۲۰۰۰ در اثر کهولت سن درگذشت به شما بگویم.چند روز قبل از حادثه تاینانیک، شرکت بیمه ماندچوست آمریکایی برنده مزایده فروش شرکت بیمه دولتی پادشاهی بریتانیا شد. شرکت بیمه پادشاهی بریتانیا که پس از تاجگذاری «پادشاه جورج پنجم» به دلیل بی‌کفایتی پادشاه و دربار و انتخاب مدیران نالایق روزهای بدی رو می‌گذراند بالاخره پیشنهاد تملک شرکت بیمه ماندچوست را قبول کرد. در شب حادثه، ماموران شرکت آمریکایی تمام اسناد، مدارک و پوشه‌های بیمه مردم انگلستان رو سوار بر یک کشتی باری کردن و داشتن اونها را به سمت نیویورک می‌بردن که در وسط راه و در اقیانوس اطلس شمالی متوجه یک صدای عجیب شدن. بله درست حدس زدید! صدا همون صدای سوت اون مامور امنیتی بود که روی یک تخته چوب کنار جک و رز توی آب در حال جدال با مرگ بود.مامور شورنس که بین همکارانش به سرعت بخشیدن به روند اداری بیمه‌ها شناخته می‌شد خیلی سریع با پوشه‌های پلاستیکیِ بیمه‌های مردم یک تخته شناور ساخت و با آن به داخل آب پرید و سمت رز رفت.{متاسفانه اینجا هم مامور بیمه اول به فکرِ نیمه‌ی برتر مردم بود، احتمالا به این خاطر که پولدارها بیشتر از قشر متوسط بیمه عمر می‌خرن!}جک از مامور بیمه درخواست کمک کرد و گفت دارد یخ می‌زند، اما او که همانطور که گفتیم توانایی زیادی به سرعت بخشیدن به روند اداری بیمه‌ها داشت خیلی سریع رو به جک کرد و گفت متاسفانه شما برای این سفر تنها بیمه غرق شدگی دارید و بیمه یخ‌زدگی را فراموش کردید و تا زمانی که در حال غرق شدن نباشید کمکی از دست من و همکارانم ساخته نیست!اما در نهایت مامور شورنس در دوراهی آینده شغلی و کمک به مردم، به آینده خود و ترفیع احتمالی بعد از این ماموریت پشت پا زد و شروع به آتش زدن مدارک بیمه مردم انگلستان با هدف گرم کردن افردی که به داخل آب پریده بودند کرد که در ادامه این آتش به کل کشتی سرایت کرد و کشتی به طور کامل سوخت اما گرمای آتش باعث شد تا رسیدن کشتی و قایق‌های نجات، افرادی که داخل آب بودند یخ نزنند.صبح فردا، در شرایطی که کشتی‌ها و قایق‌های نجات همه مسافران را به جزیره سنت پیر رسانده بودند و آن‌ها را در این جزیره پیاده کرده بودند زمان خدافظی جک و رز با مامور شورنس شده بود.جک گفت:- حالا که جان ما را نجات دادی لااقل اسم خودت رو به ما بگو- شورنس.    این شورنس ?مامور اینشورنس در حالی که از جزیره دور میشد، داشت به این فکر می‌کرد که چطور فردا و در شرکت میتونه رییسش را متقاعد به اضافه کردن یک بیمه جدید به اسم بیمه یخ‌زدگی بکنه.پ.ن: شخصیت‌ها، اماکن و نام‌های استفاده شده در این داستان به جز «مامور بیمه» واقعی هستند!</description>
                <category>گانگستر</category>
                <author>گانگستر</author>
                <pubDate>Thu, 02 Nov 2023 18:46:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>