<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گنجشک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@gonjeshk</link>
        <description>بیوگرافی من تو 200 تا کاراکتر جا نمیشه باید بشینیم یه چایی برات بریزم درست حسابی حرف بزنیم تا بفهمی کیم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:51:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/134948/avatar/ESpP6o.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گنجشک</title>
            <link>https://virgool.io/@gonjeshk</link>
        </image>

                    <item>
                <title>افسونگر و جراح</title>
                <link>https://virgool.io/@gonjeshk/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D9%88-%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AD-ojl2omot2aox</link>
                <description>این داستانِ سقوطِ منه از معنا به ماده.من یک غلطِ املایی‌ام که از کتابِ قطورِ افسانه‌ها لیز خوردم و افتادم وسطِ روزنامه‌ی باطله‌ای به نامِ زندگیِ واقعی. اینجا همه چیز زیادی سفت است. دیوارها رد نمی‌شوند، زمان فقط جلو می‌رود و آدم‌ها... خدای من، آدم‌ها فقط کیسه‌هایی از آب و کربن‌اند که بیهوده میدوند. من در این تبعیدگاهِ خاکستری، محکومم به حملِ دو بارِ سنگین؛ دو موجود که روی شانه‌هایم لانه کرده‌اند و مدام توی گوشم وزوز می‌کنند.روی شانه‌ی راستم: «جراح» (کنجکاوی)او نورانی است، اما نه نورِ خورشید؛ نورِ سردِ اتاقِ عمل. عینکی ذره‌بینی به چشم دارد و تیغی در دست. او هیچ‌چیز را حس نمی‌کند، همه چیز را می‌فهمد. وقتی لبخندی می‌بینم، او ماهیچه‌های صورت را تشریح می‌کند. وقتی اشکی می‌بینم، او ترکیبِ آب و نمک را می‌سنجد. کارش این است که نگذارد گول بخورم. کارش این است که پوستِ رنگیِ دنیا را کنار بزند و چرخ‌دنده‌های زنگ‌زده و زشتِ زیرش را نشانم بدهد. او قاتلِ شگفتی است.روی شانه‌ی چپم: «افسونگر» (خلاقیت)او تاریک است، شبیه دودِ تریاک. لباس‌هایش تکه-پاره‌های مخملِ تئاتر است و همیشه یک سازِ ناکوک دستش دارد. او یک دروغگویِ پاتولوژیک است. واقعیت برای او فقط یک بومِ سفید است که باید رویش استفراغِ رنگی کند. اگر جراح دنیا را لخت می‌کند، افسونگر سعی می‌کند به این جنازه‌ی لخت لباسِ پادشاهی بپوشاند. او می‌خواهد از هر چیزِ بی‌ربطی، یک تراژدیِ باشکوه بسازد.ساعت ۵ عصر است. ایستگاه مترو، روده‌ی بزرگِ شهر که آدم‌های خسته را هضم می‌کند و به سمتِ حومه‌ها دفع می‌کند. من آنجا ایستاده‌ام، تکیه داده به ستونِ سرد. بوی عرقِ مانده، صدای جیغِ ترمزِ قطار و همهمه‌ی گنگِ جمعیت.جراح روی شانه‌ی راستم خم می‌شود و در گوشم زمزمه می‌کند:ببین چطور همه شبیه هم‌اند. الگوی رفتاری‌شان را ببین. همه سرشان در گوشی است تا با مصرف حواس پرتی، بدبختیِ این تونل را فراموش کنند. هوای اینجا ۳۰ درصد دی‌اکسید کربنِ بازدمِ دیگران است. داری هوایی را نفس می‌کشی که همین الان در ریه‌ی آن مردِ چاق بود. حال‌به‌هم‌زن نیست؟ این واقعیت است. هیچ قهرمانی در کار نیست، فقط توده...داشتم تسلیمِ سردیِ منطقش می‌شدم که ناگهان...کسی از پشتِ سر محکم به من برخورد نکرد؛ بلکه در من فرو رفت. یک جفت دستِ ظریف دورِ کمرم حلقه شد و صورتی خیس بینِ دو کتفم فشرده شد. گرمای ناگهانی در این سردخانه‌ی متحرک. صدای هق‌هقی خفه و جمله‌ای که مثلِ گلوله شلیک شد:می‌دونستم... می‌دونستم زنده‌ای... خدایا شکرت!زمان ایستاد. نه، زمان نایستاد؛ من از زمان بیرون پرت شدم.بدنم خشک شد. بویِ عطرِ یاسِ ارزان و شامپوی بچه به مشامم خورد. زنی که مرا بغل کرده بود، داشت می‌لرزید. لرزشی که از استخوان‌هایش می‌آمد و به ستون فقراتِ من منتقل می‌شد. و حالا، جنگ روی شانه‌هایم آغاز شد.جراحتکان نخور! آدرنالینت رفته بالا، احمق نباش. سریع تحلیل کن. قد: حدود ۱۶۰. وزن: سبک. صدا: لرزشِ هیستریک. این زن دچار توهم است یا تو را با کسی اشتباه گرفته. به لباسش نگاه کن! آستینِ مانتویش نخ‌کش شده، یعنی وضعیت مالی خوبی ندارد. بوی یاس یعنی تلاش برای پنهان کردنِ بوی کهنگی. او دیوانه است. خطرناک است. سریع هلش بده عقب! بپرس این چه غلطی است که می‌کند. واقعیت این است که تو او نیستی. تو غریبه‌ای. این یک تصادفِ آماری است. گند نزن به منطق!اما افسونگر روی شانه‌ی چپم برخاست. چشم‌هایش برق زد. او عاشقِ این لحظه بود. با صدایی مخملی و مست‌کننده نالید:ساکت شو قصاب! این خودِ قصه است... حسش نمی‌کنی؟ این زن سال‌هاست که منتظرِ این لحظه است. شاید معشوقش مرده. شاید در جنگ گم شده. شاید تو واقعاً شبیه اویی! این یک اشتباه نیست، این یک فراخوان است.برنگرد! صورتت را نشان نده تا توهمش خراب نشود. تو الان او هستی. تو همان سربازی هستی که از جنگ برگشته. تو همان روحی هستی که جسم پیدا کرده. دستت را بگذار روی دست‌هایش. بازی کن! بهش بگو برگشتی. بگذار برای چند ثانیه خوشبخت‌ترین زنِ جهان باشد. واقعیتِ بیرحمانه را ول کن. نقش را بپذیر! درام را بساز!من آن وسط گیر کرده بودم.دست‌های زن هنوز دورم قفل بود. می‌توانستم ضربانِ قلبش را حس کنم که مثلِ گنجشکی که به شیشه می‌خورد، تند می‌زد.جراح می‌گفت: حقیقت را بگو. برگرد و بگو خانم اشتباه گرفتید. رحمِ واقعی در حقیقت است.افسونگر می‌گفت: دروغ بگو. دستش را بگیر. رحمِ واقعی در رویای شیرین است.برای یک لحظه، تصمیم گرفتم تبعیدیِ خوبی باشم. تصمیم گرفتم به حرفِ افسونگر گوش دهم. دستم را آرام بالا آوردم. دستم دیگر دستِ من نبود؛ دستِ معشوقِ گمشده‌ی این زن بود. انگشتانم را روی دست‌های قفل‌شده‌اش گذاشتم. سردیِ انگشترش را حس کردم.آرام زمزمه کردم، با صدایی که سعی می‌کردم خش‌دار و خسته باشد:آره... من اینجام. گریه نکن.زن نفسش را حبس کرد. گریه‌اش بند آمد. انگار تمامِ عضلاتش همزمان رها شدند. سرش را بیشتر به پشتم فشرد. من داشتم با دروغ، یک حفره‌ی سیاه در قلبِ یک انسان را پر می‌کردم. افسونگر روی شانه‌ام می‌رقصید و اشکِ شوق می‌ریخت. جراح با نفرت نگاه می‌کرد و یادداشت برمی‌داشت: سوژه‌ی آزمایشی دچارِ جنونِ اشتراکی شد.قطار رسید. صدای گوشخراشِ ترمز، حباب را ترکاند.زن ناگهان به خودش آمد. شاید تنِ صدایم فرق داشت؟ شاید بوی تنم غریبه بود؟حلقه دست‌هایش شل شد. آرام عقب رفت. برگشتم.زنی حدوداً چهل ساله، با چشم‌هایی که سرمه‌ی‌شان ریخته بود پایین و صورتی که خطوطِ رنج رویش نقش بسته بود. به صورتم نگاه کرد.آن برقِ امید، در کسری از ثانیه تبدیل شد به وحشت، و بعد شرم، و بعد یک غمِ عمیق و خاکستری.جراح با خونسردی گفت: دیدی؟ گفتم که. آناتومیِ صورتت با دیتابیسِ مغز او نمی‌خواند. حالا تو فقط یک مزاحمی. حالا تو یک متجاوز به حریمِ غمی.زن زمزمه کرد: «ببخشید... فکر کردم... شبیه...»جمله‌اش را تمام نکرد. عقب‌عقب رفت و لای جمعیت گم شد. انگار که اصلا وجود نداشت.من ماندم و جایِ خیسِ اشکش روی پیراهنم که داشت سرد می‌شد.افسونگر آهی کشید و گفت: ولی عجب صحنه‌ای بود... دیدی چطور برای سه ثانیه زنده شد؟ ما شاهکار کردیم.جراح پوزخند زد: ما فقط گیجش کردیم. حالا او دردِ بیشتری می‌کشد چون امیدِ واهی دادی. احمقانه بود.و من، مسافرِ تبعیدی، سوار قطار شدم. دستم را روی جای خیسیِ پشتِ لباسم گذاشتم. نه حقیقتِ جراح را می‌خواستم و نه دروغِ افسونگر را. من فقط دلم برای آن سه ثانیه تنگ شد که در آن، من یک آدمِ معمولی و بی‌خاصیت نبودم؛ من معشوقِ گمشده‌ی کسی بودم که وجود نداشت.قطار در تاریکیِ تونل فرو رفت و من دوباره تبدیل شدم به یک مشت کلمه که هیچکس نمی‌خواندشان.</description>
                <category>گنجشک</category>
                <author>گنجشک</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 19:31:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه 1</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-1-a4vqa2nabrqy</link>
                <description>سلام حریر، دوباره از تهران برایت می‌نویسم، از بطنِ این هیولای دودی که دهان باز کرده تا ما را نه ببلعد، که بجود؛ آرام و ممتد. اینجا هوا غلیظ است، اما نه از اکسیژن، از ناچاری. امروز که در خیابان راه می‌رفتم، حس می‌کردم این شهر یک ماشین حسابِ بزرگ و بی‌رحم است و من، عددی اعشاری‌ام که مدام گرد می‌شود به سمتِ صفر. بگذار بی‌پرده بگویم: فقر اینجا فقط نداشتن نیست؛ یک‌جور تبعید است. تبعید از ویترین‌ها، تبعید از آسایش، و تبعید از خودِ فردا. دست‌هایم را که در جیبم می‌برم، انگار دارم عمقِ یک چاه را لمس می‌کنم. این حفره‌های خالی، فقط پارچه نیستند؛ دهان‌های گرسنه‌ای‌اند که مدام اعتمادم را می‌مکند، اعتمادم به جهان، آدم ها، به فردا... اضطراب، دیگر یک حس نیست؛ یک رویداد مزمن است که توی مغز استخوانم سوت می‌کشد. صبح‌ها که بیدار می‌شوم، قبل از اینکه پاهایم زمین را لمس کنند، هراسِ «چه باید کرد؟» روی سینه‌ام نشسته است. اما… و این اما تمامِ تراژدیِ من است: من این ویرانی را پنهان می‌کنم. من ماهرترین بازیگرِ این صحنه‌ی سیمانی‌ام. بیرون را که می‌بینی؟ قامتی است که انگار ستون‌های این شهر را روی شانه‌اش نگه داشته. قدم‌هایم محکم است، نگاهم نافذ، و لحنم شبیه سقراطی است که تمامِ نقشه‌های جهان را از بر است. من نقابِ قدرت را هر صبح با وسواسی دیوانه‌وار به صورتم می‌دوزم. لبخند می‌زنم، طوری که انگار بر قله ایستاده‌ام و با نفس هایی نیچه میگویم این است ابرانسان، در حالی که درونم یک بهمنِ عظیم در حال ریزش است. هیچ‌کس خبر ندارد که پشتِ این ویترینِ سنگی و صیقل‌خورده، چه کودتای خونینی در جریان است. من تعریفِ یک پارادوکس‌ام: حریقی که در دمای زیر صفر حبس شده. در سینه‎ ام میدانی است که نه صلح می‌شناسد و نه تسلیم؛ آوردگاهِ نابرابر میانِ جنازه‌ی آرزوها و شلاقِ واقعیت. تهرانِ من اینجاست: جایی که باید با جیبِ خالی، ادای پادشاهان را در بیاوری و با دلی که مثل سیر و سرکه می‌جوشد، آرامش را تدریس کنی. من خسته‌ام، نه از راه رفتن، که از این نمایشِ باشکوهِ ایستادگی و حتی یک ترومن شو ابدی، در حالی که زانوهای روحم دارد می‌لرزد و فردا ... امان از رسیدن فردا. ارادت، گنجشک</description>
                <category>گنجشک</category>
                <author>گنجشک</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 12:38:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدیدارشناسیِ پیکانِ خسته</title>
                <link>https://virgool.io/@gonjeshk/%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%90-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-hscioeonibo5</link>
                <description>همه چیز از یک شکست در نگاهم آغاز شد، اما ریشه‌اش به سال‌ها قبل برمی‌گشت؛ به بخاریِ خرابِ آن پیکانِ استیشنِ لیمویی که بوی بنزین نیم‌سوزش، اولین درس‌های فلسفه را به مشامم تزریق کرد.وقتی چند روز پیش، ناگهان نور در چشم‌هایم شکست و خطوط اشیاء در هم دویدند، آن تاریِ ناگهانی مرا پرت کرد به زمستانِ سال هفتاد و نه. جاده‌ی هراز، مهِ غلیظ و برف‌پاک‌کنی که در حساس‌ترین لحظه، درست مثلِ عقلِ مدرن در مواجهه با آشوبِ جهان، از کار افتاد. آن لحظه، شیشه‌ی جلو دیگر پنجره‌ای به بیرون نبود؛ دیواری بود از بخار و نورهایِ کج و معوجِ ماشین‌های روبرو. پدرم با دستمالی که بوی روغن می‌داد شیشه را می‌سابید، اما جهانِ بیرون تصمیم گرفته بود دیده نشود.آن‌جا بود که برای اولین بار اپوخه را تجربه کردم، بی آنکه نامش را بدانم. جهان در پرانتز قرار گرفت. ما در آن اتاقکِ فلزیِ لرزان، معلق بودیم. و حالا، سال‌ها بعد، وقتی چشمانِ خودم علیه دیکتاتوریِ نورهای صنعتی شوریده‌اند، می‌فهمم که آن پیکانِ قدیمی فقط یک وسیله‌ی نقلیه نبود؛ یک آزمایشگاهِ سیار بود برای فهمِ فاصله‌ی میانِ من (سوژه) و جاده (ابژه). جاده‌ای که هیچ‌وقت آن‌طور که ما می‌خواستیم رام نشد.و درست در همین روزها که بدنم پیمانِ سکوتش را شکسته، عجیب‌ترین شباهت‌ها را میانِ آن ماشین و کالبدِ خودم می‌یابم. آن زلزله‌ای که پزشکان نامش را پارگی رباط می‌گذارند، دقیقاً همان صدایی را دارد که پلوسِ چرخِ جلو در سربالایی‌های تند می‌داد؛ تق… تق… تق. صدایی که می‌گفت: «من دیگر نوکرِ بی‌چون‌وجرای تو نیستم.»یادم هست پدرم همیشه قبل از سفر کاپوت را بالا می‌زد و با نگرانی به لوله‌های رادیاتور نگاه می‌کرد، انگار داشت نبضِ یک بیمارِ تب‌دار را می‌گرفت. حالا من همان ماشینم. گرگرفتگی‌های شبانه‌ام، همان جوش آوردن‌های وسطِ جاده است. بی‌خوابی‌هایم، صدایِ ناهنجارِ تسمه‌پروانه‌ای است که هرز می‌چرخد و نمی‌گذارد موتورِ مغزم خنک شود. بدنم، که سال‌ها مثلِ آن ماشینِ رام در خدمتِ من بود، حالا هسته‌ی سختِ واقعیت را به رخم می‌کشد. فهمیده‌ام که من راننده‌ی این تن نیستم؛ من مسافری مضطربم که راننده‌اش (بیولوژی) ناگهان قوانینِ جاده را عوض کرده و ترمزها دیگر آن‌طور که باید، نمی‌گیرند.این اضطراب، این حسِ تعلیق، بازتابِ هولناکی است از آن خاطره‌ی جمعیِ ما با ماشین‌های دهه‌ی شصت و هفتاد. یادتان هست؟ همیشه یک «ثانیه» از سرعتِ جهان عقب بودیم. همیشه وقتی می‌خواستیم سبقت بگیریم، ماشین کم می‌آورد. پدال گاز را تا ته فشار می‌دادیم، موتور زوزه می‌کشید، اما کامیونِ کناری جلوتر می‌رفت.سال‌ها کابوسِ من این بود: چرا میلِ من و واقعیتِ جهان مثلِ دو خطِ موازی‌اند؟ چرا مثلِ آن پیکان که در سربالاییِ گردنه‌ی حیران نفس‌نفس می‌زد، من هم در زندگی همیشه عقب می‌مانم؟ چرا آن ابژه‌ی میل (آن مقصد، آن ویلا، آن لحظه‌ی امن) همواره می‌لغزد و دور می‌شود؟اکنون می‌فهمم که این تاخیر، این عقب ماندن، نقصِ فنیِ آن ماشین نبود؛ ساختارِ بنیادینِ هستیِ ما بود. جاده (جهانِ بیرون، سیاست، اقتصاد) برای ارضایِ میلِ آن موتورِ ضعیف طراحی نشده بود. جاده، آن دیگریِ بزرگ بود که با بی‌رحمیِ آسفالتش، به تمنایِ ما برای رسیدن دهن‌کجی می‌کرد.من در آن ماشین‌ها یاد گرفتم که اضطراب، محصولِ صدایِ موتوری است که زورش به شیبِ جاده نمی‌رسد. من در شکافِ میانِ ناتوانیِ آن ماشین (درون) و بی‌رحمیِ جاده (بیرون) بزرگ شدم.اما… و این امایِ مهمِ داستان است: ما در همان ماشین‌ها بود که زندگی کردیم.درست در همان جغرافیایی که کانونش فرو ریخته بود، وقتی پدر در سرازیری ماشین را خلاص می‌کرد تا بنزین کمتری بسوزد، ما معنایِ واقعیِ رهاشدگی را می‌فهمیدیم. سکوتِ ناگهانیِ موتور و صدایِ هجومِ باد… آن لحظه، ترسناک اما باشکوه بود.امروز که چشمم تار می‌بیند و پایم می‌لنگد، می‌بینم که دیگر نمی‌توانم به هیچ ستونِ ثابتی تکیه کنم. درست مثلِ سیستم تعلیقِ آن پیکان که روی دست‌اندازها می‌رقصید و هیچ‌گاه ثابت نبود. معنا دیگر برایم یک گنجِ پنهان در مقصد نیست؛ معنا، سینتیک است. معنا، دقیقاً همان تکان‌های صندلیِ عقب است وقتی روی دست‌انداز می‌پریدیم و می‌خندیدیم.آنچه بدنِ شورشی‌ام امروز به من می‌آموزد و آنچه خاطره‌ی آن ماشین‌های قدیمی دیکته می‌کند، یک حقیقتِ رادیکال است: ثبات و بی‌نقص بودن یک توهمِ لوکس بود که هیچ‌گاه متعلق به ما نبود. پایداری، دروغی بود که ما برای فرار از وحشتِ جاده‌های پرپیچ‌وخم به خودمان گفتیم.ماشین‌های ما خراب می‌شدند، جوش می‌آوردند، پنچر می‌کردند، اما حرکت می‌کردند. آن‌ها با نقص‌هایشان راه می‌رفتند، نه با کمالشان.اکنون که من هم در وضعیتِ تعلیقم، دیگر به دنبالِ رسیدنِ سریع و بی‌نقص نیستم. هویتِ من دیگر در داشتنِ یک ماشینِ مدل‌بالایِ بی‌صدا (یک بدنِ سالم و ابدی) نیست. هویتِ من در نحوه‌ی رقصیدنم با این عدمِ قطعیت است؛ درست مثلِ راننده‌ی ماهری که قلقِ دنده‌ی بدقلقِ ماشینش را بلد است، مثل پدرم.هر گرگرفتگی، هر درد، و هر تاریِ دید، حالا برایم حکمِ چراغِ آمپرِ بنزین یا روغن را دارد؛ نه یک مانع برای توقف، بلکه یک فراخوانِ هشیارانه برای مدارا کردن. من دیگر منتظرِ آن لحظه‌ی طلاییِ هماهنگی نیستم که ماشین بی‌صدا کار کند؛ من خودِ آن نقصِ باشکوهی هستم که در دلِ این ماشینِ ناسازگارِ هستی، زنده مانده، دنده عوض می‌کند و با اینکه می‌داند شاید هرگز به افق نرسد، هنوز از تماشایِ جاده‌ی تارِ روبرو لذت می‌برد. من، همان پیکانِ خسته‌ام که هنوز، و با لجاجت، ادامه می‌دهد.</description>
                <category>گنجشک</category>
                <author>گنجشک</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 23:22:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسیقی آشویتس را نجات میداد</title>
                <link>https://virgool.io/@gonjeshk/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AA%D8%B3-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF-d9wouq40anlm</link>
                <description>در بلوک ۱۷ اردوگاه آشویتس-برکناو، هوا نه از اکسیژن، که از خاطراتِ بوی چوب کاج لهستانی، ترسِ ته‌نشین‌شده و تن‌های بی‌نام انباشته بود. اینجا در قلب زمستان ۱۹۴۳، سرما یک پدیده‌ی جوی نبود؛ یک موجود زنده بود که از میان شکاف‌های چوبیِ لانه ها می‌خزید و در مغز استخوان ساکن می‌شد. لانه ها نه پناهگاه، که تابوت‌هایی دراز و اشتراکی بودند که زنده‌ها را موقتاً در خود بایگانی می‌کردند.در این هندسه‌ی مرگ، یک چیز علیه خطوط مستقیم سیم‌های خاردار و نظم آهنین دودکش‌های کوره‌های آدم‌سوزی شورش می‌کرد: نغمه‌ای که باروخ، ویولونیست پیر پراگی، زیر لب زمزمه می‌کرد. او ویولن نداشت، اما انگشتانش روی پتوی زبر و خاکستری، شبحِ یک آرشه را روی سیم‌های یک سازِ نامرئی می‌کشیدند. ملودی، یک لالایی قدیمی بود که در کافه‌های وین می‌نواخت؛ تنها یادگارش از جهانی که در آن موسیقی می‌توانست بی‌دلیل وجود داشته باشد.اکثر زندانیان، این زمزمه را نادیده می‌گرفتند. صدایی بود که در سمفونی رنج گم می‌شد؛ مثل صدای افتادن یک برگ در میانهٔ طوفان. اما یک نفر به آن گوش می‌سپرد: هانا، دخترکی از کراکوف که سکوت، زبان مادری جدیدش شده بود. کلمات در گلویش یخ زده بودند. او هر شب در تاریکی به باروخ خیره می‌شد و چشمان درشت و سیاهش، تنها تئاتری بود که آن ملودی در آن به نمایش درمی‌آمد.سپس، بلا همچون یک دیو سیاه فرا رسید.ابتدا جیره‌ی نان، که پیش از آن نیز توهینی به مفهوم غذا بود، نصف شد. سپس، بیماری مثل یک دروگرِ نامرئی در راهروها راه افتاد و سایه‌اش را روی تخت‌ها می‌انداخت. یک بازرسی ناگهانی، سه مرد را به جرمی که هرگز اعلام نشد، به سمت دیوارهای بلوک مرگ کشاند.وحشت، وقتی منطقی برای درد پیدا نمی‌کند، دیوانه‌وار دنبال یک مقصر می‌گردد.ایده، مثل شپشی از تختی به تخت دیگر خزید: «این نغمه است… این ملودی، یک زخم در سکوتِ ماست. او با این صدا، گذشته را زنده می‌کند و گذشته در اینجا یک بیماری مسری است.» باروخ که تا دیروز شبحی در میان اشباح بود، ناگهان تبدیل به یک بدن شد؛ بدنی که حامل نفرین بود. ملودیِ او دیگر یادگار عشق نبود؛ یک آهنربای بدشگونی بود که خشمِ آسمان و زمین را به سمت بلوک ۱۷ می‌کشاند. او تبدیل به «بز طلیعه» شد؛ آیینی باستانی که در مدرن‌ترین کارخانه‌ی مرگِ تاریخ، دوباره متولد می‌شد.شبی، بنیامین، مردی که زمانی در ورشو قاضی بود، مقابل باروخ ایستاد. دیگر زندانیان پشت سرش نه به عنوان انسان، که به مثابه‌ی یک ارگانیسم واحد و گرسنه جمع شده بودند. چشمانشان خالی بود، اما اراده‌ای جمعی و بی‌رحم، آن خلأ را پر می‌کرد.صدای بنیامین صدای زنگار بود. «باروخ، بس است.»باروخ سرش را که از سنگینیِ ندیدنِ آسمان خمیده بود، بلند کرد. «این… این تنها طنابی است که مرا به دنیا وصل می‌کند.»«پس آن را ببر،» بنیامین بی‌احساس پاسخ داد. «دنیای بیرون مُرده است. تو با این صدا، ارواح را به مهمانی‌ای دعوت می‌کنی که غذایش ماییم. این صدا توجه می‌آورد. توجه در آشویتس یعنی مرگ. باید تمام شود.»باروخ به چهره‌ها نگاه کرد؛ موزاییکی از گونه‌های فرورفته و چشم‌های سوخته. آن‌ها به او نه به چشم یک همنوع، که به چشم یک خطا در محاسباتِ بقا نگاه می‌کردند. در انتهای تاریکی، چشمان هانا را دید که مثل دو شمع در باد می‌لرزید. التماس می‌کرد. اما برای چه؟ برای سکوت، یا برای آخرین اجرا؟باروخ فهمید. این یک دادگاه نبود؛ یک مراسم قربانی بود. آن‌ها به سکوت او نیاز داشتند تا برای لحظه‌ای حس کنند که بر سرنوشتِ بی‌سرنوشتشان کنترل دارند.او به آرامی چشمانش را بست. انگشتانش که حالا آرام گرفته بودند، برای آخرین بار در هوا رقصیدند. این بار اما صدایی نبود. او لالایی را در سکوتِ مطلق نواخت؛ یک سمفونی برای تماشاگری واحد. تمام ظرافت‌های یک استاد ویالن، تمام گرمای یک خاطره، تمام اندوهِ یک وداع ابدی، در حرکات بی‌صدای دستانش جاری شد. او داشت موسیقی را در هوا مجسمه‌سازی می‌کرد.وقتی تمام شد، دستانش روی پتو افتادند؛ سنگین، خالی. سکوتِ بلوک حالا مطلق و مقدس بود. هیولای ترس، قربانی‌اش را بلعیده و به خوابی کوتاه فرو رفته بود. از آن شب، باروخ دیگر نخواند. او دوباره به یک شماره، یک سایه‌ی بی‌صدا در میان دیگران تبدیل شد. بلاها کم نشدند، اما زندانیان حالا آرامشی توخالی داشتند؛ آن‌ها کاری کرده بودند.چند شب بعد، نگهبانی آلمانی که در امتداد حصارهای برقی برکناو قدم می‌زد، برای لحظه‌ای ایستاد. از شکافِ درِ بلوک ۱۷، حرکتی توجهش را جلب کرد. در تاریکی، دخترکی لاغر اندام کز کرده بود و با نوک انگشتش به آرامی روی چوب یخ‌زده‌ی تخت ضربه می‌زد. هیچ صدایی نبود، اما ریتمِ ضربه‌ها، یک لالایی قدیمی پراگی را در سکوتِ کرکننده‌ی آشویتس، جایی که دودکش‌ها بی‌وقفه آواز مرگ می‌خواندند، زنده نگه داشته بود. موسیقی نمرده بود؛ فقط بی‌صدا شده بود تا جاودانه شود.</description>
                <category>گنجشک</category>
                <author>گنجشک</author>
                <pubDate>Fri, 31 Oct 2025 00:19:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با ضرب آهنگ جهان انسان برقص</title>
                <link>https://virgool.io/@gonjeshk/%D8%A8%D8%A7-%D8%B6%D8%B1%D8%A8-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%B5-eqrdumc5bfwt</link>
                <description>انسان روزی به این حرص افتاد که جهانش را مصرف کند، دریغ از اینکه دارد خودش را مصرف میکند...انسان، واژه ای که انقدر مصرف شده که حتی اوردن اسمش هم شده یک  کلیشهاین انسان که نه خدا نجاتش داد نه طبیعت و نه حتی عقلضرب آهنگ انسان گیر کرده بین نظم بزرگ کیهان و محیط و نظم کوچک سلول و ساختار و هر کدام از ما به واسطه کار هایی که میکنیم یا حتی کار هایی که نمیکنیم چکشی میزنیم به این ضرب آهنگ و ضرب آهنگ هم چکش را به ما میزند...فقیر، ثروتمند را ممکن میکندظالم، مظلوم را ممکن میکندو آگاهی، مصرف ردر جهانی که زخم های باز را به تبعید در پس ذهنت میفرستی ولی اثرش را در سایه آدم ها میبینیو جهانی که شادمانی را دنبال میکنی و همان زمان که دست روی شانه اش میگذاری، برمیگردد و میبینی آنی نبود که دنبال کرده ایضرب آهنگ جهان انسان مفهوم زیباییست، کسی میخواد یادش بگیرد که ارضا شود و ضرب اهنگ خودش رو خلق کنه و شاید بتواند انسان را به دنیا دیکته کنه... ولی همیشه کافی نیست... کدام احمقی میتواند موسیقی را به زانو دربیاورد که بتواند موسیقی را درس بدهد... با موسیقی فقط میتوان رقصید و همگام شد، ضرب آهنگ جهان انسان را باید مهار کرد، روی نظم جدا نشدنی انسان و جهان رقصید، شاید نظم را با تکه سفالی، با کلمه ای، با خلقی از انتزاع زایید ولی هیچوقت به بند نخواهد امداین ضرب اهنگ پوچ تر از به دست آوردن است و ارزشمند تر از رها کردن، تمام اکنون هایی که زندگی میکنم به این ضرب اهنگ برمیگردم. برقص، نه شادمانه، نه سوگوارانه، همزمان در تناقض امکان و استیصال، برقص...</description>
                <category>گنجشک</category>
                <author>گنجشک</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 20:22:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#محاکمه صفحه ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@gonjeshk/%D9%85%D8%AD%D8%A7%DA%A9%D9%85%D9%87-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%DB%B5-q1j6k3gid6bk</link>
                <description>کسایی که من رو میشناسن میدونن چه موضع  گیری و نقد سفتی نسبت به روانشناسی امروزه دارم هم به دکترش هم به مراجعش اما این محاکمه رو امروز در گسترشش قرار تلاش کنم و بعد وصلش کنم به مفهوم هنر یا دقیق تر موسیقی...روانشناسی به هیچ عنوان مترادف واژه psychology نیست و منظری که غرب در گذشته از اون شروع کرده دقیقا سایکولوژی هستش و تبیینش هم راحته، کلمه سایکو در واقع کلمه پسوخه یونانی هستش که زیرشاخه فلسفه هستش و معنیش بیشتر به نفس نزدیکه تا روان و افرادی مثل فروید و یالوم که همتون احتمالا یه چیزایی شنیدین ازشون روی این بخش کار میکنن یعنی چیزی که از سوژه بدست اومده ولی بدنمند نیست...چرا؟ تقصیر دکارتهبخش بندی دوسویه دکارت که انسان رو به بدن و نفس تقسیم میکنه آغازگاه شکل گیری سایکولوژیه و عملا بدن و ضدبدن شناخته میشه (همونطور که مستحضرید نفس از فلسفه اسلامی میاد) پس حالا واقعا روانشناسی چیه؟ چیزی که تقریبا اکثر روانشناس ها و اکثر دانشجوهاش نمیتونن یه مرز خوب براش تعیین کنن البته حق هم میدم بهشون چون خود روانشناسی چون پدرش فلسفست مجبوره با مقیاس های کیفی درگیر شه ولی چون تو محیط علمی اعتبار داره فقط بخش های کمی رو اندازه گیری میکنه و خب عقیم میشه به عنوان چیزی که به شناخت جهان منتج بشه یعنی عملا جایگاهی فرای عصب شناسی یا فلسفه پیدا نمیکنه...بگذریم، چرا روانشناسی واجد شرایطه حالا. به علت واژه روان... چیزی که تو انگلیسی به واسطه دکارت ازش محروم شدن و در فرهنگ کلامیشون شکل نگرفت و خیلی جا ها تو مقالاتشون جای ذهن و روان به جای هم استفاده میشه...ما چرا داریمش پس؟ به واسطه بک گراند اسلامی که مواجهه با عنصری داشتیم که ذهن یا بدن نبوده و به عنوان روح ازش یاد میشده (که غرب تا زمانی که هگل صورت بندی نکرده در پدیدارشناسی روح درگیر این مفهوم نمیشه)اصلا روان چیه؟ذهن یک موجودیت صلب هستش از نظام ترجیحات و اخلاقیات و بدن یک نظام هستش از اعضا و جوارح و امتداد انسان در بعد مکان.روان آمد و شد و فاصله بین ذهن و بدنه...نترسین بازش میکنم:فکر کنین ذهن و بدن دو تا سازمان خیلی بزرگ در انسان هستن و روان اون موقع میشه لجیستیک و راهمسیری ذهن به بدن میشه رفتارو مسیر بدن به ذهن میشه شناختروانشناسی این مسیر این بین رو قرار بررسی کنه و کلمه روان واقعا زیبا استفاده شده چون مدام در رفت و آمده و روان سالم روانیه که این رفت و آمد بدون اصطکاک باشه، آب روان چه آبیه؟ آبی که گل آلود نیست و شفافه...روان سالم هم یعنی ذهن دستور بده بدن اجرا کنه و بدن حس کنه، ذهن بفهمتش، یعنی شناخت و رفتار ما بدون فاصله رخ بده... (عملا میشه گفت نظام بدن و ذهن یکپارچه بشه)موضع گیری دقیقی داره روانقشنگیش کجاست؟ هایدگر میخواد بگه وضعیت روانی نمیتونه بگه، تو هستی و زمان وقتی میخواد مفهوم زمان حال رو بگه با اون گوز گوز آلمانیش کلمه نداره مجبور میشه بگه وضعیت نفس ولی در واقع منظور وضعیت روانی در اکنون میشه زمان حال (آقای هایدگر 👍 دازایتم دهنت)خب حالا که روانشناسی رو چکی کردیم برم سر اینکه چرا موسیقی خیلی به ساحت روان نزدیکهموسیقی تنها هنریه که گسست زمانی اون رو زائل میکنهیعنی چی؟ یعنی موسیقی اینطوری شکل میگیره که شما صوت رو کامل و دقیق باید بشنوید و بعد به حافظه ارجاع بدین و بدون حضور اون صوت، معنا رو شکل بدین. یعنی اگر وسط موسیقی برین تو فکر و نشنوین عملا موسیقی اثرمند نیست و روایتش از بین میره( این موسیقی کلام نداره ها و اگر کلامی هست خودش به واسطه آوا تجلی پیدا میکنه، متن داشتن موسیقی ها اثرگذاری و دلالت معنایی دارن اگر نداشته باشن در موسیقی دفورم ایجاد نمیکنن، مثلا فرض کنین من اپرای فرانسوی گوش کنم و بفهمم اثرش رو و فورمش رو در صورتی که فرانسوی بلد نیستم 🥲)از این حیث موسیقی بسیار شبیه روان عمل میکنه و فورم اون متناسب با روانهما آدم ها فورم هایی هستیم که محتوای جهان در حال گذار از ما هستش و ما طبق اون فورم ها میفهمیم دنیا رو...مثال بزنم بازم مثلا تو موسیقی فورم سونات یا کامپوزیشن عکاسی که یک سری فورم هستن و میشه در محتوا های مختلف اون ها رو گذاشت و محتوا ارتقا پیدا کنه...فورم در امتداد زمان از موسیقی برمیاد (ای کاش یه هنر داشتیم که فقط لامسه ما درگیر بود اون موقع اونم میتونست در امتداد زمان شکل بگیره) روان ما هم چون در امتداد زمانه فورم های سازگاری با موسیقی داره...مثال بزنم بازممثلا چیز گذرایی که به ذهنم میاد آسانسوره، آسانسوره بدون آهنگ واقعا جای ترسناکیه و اگر توی آسانسور تابلو بزارن خیلی تاثیری نداره ولی موسیقی روان شما رو درگیر میکنه (البته یک تابلوی بزرگ به عنوان آینه هستش که فضای بسته رو توجیح کنه ولی کافی نیست)فورم های دقیق و کلاسیک موزیک باعث میشه شما خودتون و محتوای جهان رو از اون بگذرونین و اون هارمونی رو بهش اجازه بدین تولیدات روانی سالم بده...مثال هم ازش فت و فراوونه دیگه موسیقی میذارن واسه گاو، شیر بهتری میده. درگیری نظم فورم موسیقی با فورم انسانی به نظر روایت آدم رو خیلی تمیز میکنهاین همه دلیل تراشی من بود برای موسیقی@masale_zistan</description>
                <category>گنجشک</category>
                <author>گنجشک</author>
                <pubDate>Thu, 09 Oct 2025 14:35:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینترلود – حکمِ نامکتوب</title>
                <link>https://virgool.io/@gonjeshk/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%84%D9%88%D8%AF-%E2%80%93-%D8%AD%DA%A9%D9%85%D9%90-%D9%86%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%A8-uvycvqgid0p7</link>
                <description>سقف فرو رفته تالار اولهمان‌طور ترک خورده مانده بود؛از گوشه‌ای، هنوز صدای کش‌آمدن طناب‌های سکوت می‌آمد.ساعتِ قاضی دوم، آویزان و وارونه،دانه‌دانه عقربه‌ها را به زمین می‌ریخت.از پشت دری که هرگز باز نشده بود،چشمِ هزارقفلْ پلکی نزدتنها صدای افتادن کلیدی زنگ‌زده پیچید.یک‌جا بوی عود محو بود،راهبِ خالی‌بر آرام از جایش بلند شد،انگار بخواهد خاموشی را جا‌به‌جا کند.ایمانِ شکسته…هنوز از شکاف ستون‌ها نور می‌تیغید،و نخ خاکسترِ سیگار در باد لرزید.کاتبِ لحظه‌ها،دفتر را نیمه‌باز رها کرده بود،جوهر تازه‌اش از مرز کلمه‌ها رد شده بود.سایه‌ها از دیوار جدا نشدند،معمارشان دیده نشد،فقط بلندتر از همیشه بر سقف خزیدند.گردآورنده تمثیل‌ها کتاب را بستهیچ شماره صفحه‌ای روی جلد نبود.در هوای بسته، بوی کاغذ و دود مخلوط شد.پُک آخر.نوک سیگار قرمز شد، صدای چفت بسته شدن درآمد وسکوت.فقط سکوت.  </description>
                <category>گنجشک</category>
                <author>گنجشک</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 19:17:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۸ – گردآورنده تمثیل‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@gonjeshk/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B8-%E2%80%93-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A2%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%AB%DB%8C%D9%84-%D9%87%D8%A7-j41qvsyapjk9</link>
                <description>تالار، بوی کاغذ خیس و سوخته می‌داد.قفسه‌ها تا سقف کشیده شده بودند، ولی هیچ شماره یا برچسبی رویشان نبود.کتاب‌ها روی کتاب‌ها؛ آن‌قدر که دیوارها از کاغذ ساخته شده بودند، نه سنگ.پُک اول.از بالای قفسه، صفحه‌ای آزاد شد و روی زمین افتاد.باد دود سیگار را بین خطوطش پخش کرد.جمله‌ای نیمه‌کاره:«هر شهادتی، از پیش…»دیگر چیزی نخواندم انگار بقیه‌اش را باید خودم نوشته باشم.قدم زدم روی فرش ساخته‌شده از برگه‌ها.صدای خش‌خش مثل صدای دنبال کردنم در تاریکی بود.هر گام، ارجاع تازه‌ای زیر پا خرد می‌کرد:داستانی ناتمام از زنی در ایستگاه، حکایتی نصفه از مردی که نذر کرده بود سکوت کند، خطی بریده از سفرنامهٔ کسی که هرگز به مقصد نرسید.پُک دوم.صدایی آمد صفحه‌ای آرام پاره شد.از شکست لبه کاغذ، گرده‌های کوچک نور بیرون زدند، مثل این‌که حتی تمثیل‌ها هم می‌توانند بمی‌رند.از شکاف پارگی، چشمم به خط درشت‌تری افتاد:«و این‌گونه، هر ترجمه‌ای خیانت است.»خواستم برگردم اما فاصله‌ها را با کتاب پر کرده بودند.روی میز، انباشته از جلدهای بی‌نویسنده، چیزی بسته بود.کتابِ سنگینی که نه سیاه بود، نه سفید، خاکستری غلیظی داشت، شبیه دود مانده در شیشه.قاضی پیدا نبود، اما حس می‌کردم تمام این قفسه‌ها دارد مرا می‌خواند.نه با صدا، نه با نگاه با تمثیل‌هایی که خودم قبلاً گفته بودم.پُک آخر.کتاب بسته شد.صدای چفت فلزی خورد.یک لحظه بوی کاغذ سوخته بلند شد.نور درز نداد؛ فقط در سیاهی، کلمات معلق بودند بی‌زمینه، بی‌مرجع.اینجا محاکمه ادامه پیدا نکرد.اینجا، محاکمه شد، خودِ کتاب‌هاو من، یکی از جملات این دیوار شدم.پرونده قاضی ۸گردآورنده تمثیل‌ها – قاضیِ کتابخانه تاریکی1. الهامات فلسفیمحمدمهدی اردبیلی – اصرار بر تدوین «نقشه مبارزه» با زمانه نیهیلیسم، ترکیب یادداشت‌های فلسفی و تمرین‌های عملی برای به دام انداختن ذهن معاصر.بورخس – کتابخانه بیکران و قاضی به‌عنوان معماری از هزاران متن که به یکدیگر پاساژ می‌دهند.پل ریکور – روایت به‌عنوان بازسازی هویت و تفسیر متقاطع.2. مفهوم‌محورقاضی هشت کتاب‌ها را باز نمی‌گذارد، بلکه آن‌ها را روی هم می‌چیند تا دیواری بسازد که پشتش هیچ نمی‌بینی جز ارجاع.هر پرسش تو، او را وادار نمی‌کند پاسخی بدهد بلکه تمثیلِ تازه‌ای می‌اندازد وسط که باید خودت با تمثیل قبلی جور کنی.حکم در اینجا یک کتاب باز است، که هیچ‌وقت به صفحه آخر نمی‌رسد.3. ترجمه استعاریتالاری پر از قفسه‌ها که تا سقف بالا می‌روند، ولی کتاب‌ها شماره ندارند.صفحات پخش‌شده روی زمین، هر کدام ناقص و برید‌ه‌بریده، با حاشیه‌هایی پر از یادداشت‌های مختلف.گاهی یک جمله منقطع از کتابی پرتاب می‌شود روی میز، مثل تکه‌ای استخوان وسط گفت‌وگو.قاضی دیده نمی‌شود، شاید اصلاً خودش کتاب‌هاست.4. کُد شنیداری / لحظه سیگارصدای ورق‌زدن سنگین، کهنه و کمی مرطوب.پک اول: هم‌زمان با افتادن یک صفحه روی زمین؛ دود بین خطوط پخش می‌شود.پک دوم: صدای پارگی آرام یک صفحه تمثیل ناقص می‌شود.پک آخر: کتابی چفت می‌شود و بوی کاغذ سوخته بالا می‌آید.</description>
                <category>گنجشک</category>
                <author>گنجشک</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 19:16:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۷ – معمارِ سایه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@gonjeshk/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B7-%E2%80%93-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-uyedbzj2ai0f</link>
                <description>تالار، دیوارهایی داشت که انگار از غبار ساخته شده بودند.هر بار که نفس می‌کشیدم، بخش کوچکی از آن‌ها جابه‌جا می‌شد و شکل تازه‌ای به سایه‌ها می‌داد.نور از پنجره‌های رنگی می‌آمد، اما شکسته، خسته.روی زمین، ردّ نور مثل شقوق باریک بین دو سنگ کهنه بود.هر خط، یک مرز تار و مبهم؛ نه می‌شد ازش گذشت، نه می‌شد به آن تکیه داد.پُک اول.سایه‌ام روی دیوار کش آمد، بلندتر از من، خمیده‌تر—انگار خاطره‌ای هیولا شده باشد.دود سیگار در تاریکیِ سایه حل شد، و تصویر، لحظه‌ای بین دود و پوست من گیر کرد.قدم زدم.هر گام، سایه را به هزار تکه تقسیم کرد؛ یکی افتاد روی سقف، یکی روی شانهٔ قاضی که هنوز خودِ او را ندیده بودم، فقط طرح دستش که معلق بود.گاهی فکر می‌کردم او را می‌بینم، اما وقتی پلک می‌زدم، می‌فهمیدم فقط یکی از سایه‌هایش بوده.پُک دوم.نور تغییر زاویه داد بی‌آنکه بفهمم من تغییر کرده‌ام یا خورشید.سایه‌ها کشیده و نوک‌تیز شدند، مثل چاقوهایی که می‌خواستند لبه حقیقت را بتراشند.روی دیوار شکل‌هایی افتاد که هیچ‌وقت ندیدم، اما حس کردم از گذشته من آمده‌اند.به آن‌ها نگاه نکردم ترسیدم اگر بشناسم‌شان، دوباره اتفاق بیفتند.دیوار روبه‌رو، لرزید.شکاف باریکی باز شد، انگار می‌خواست راه خروج را نشان بدهد.پا گذاشتم جلو، اما نور ناگهان کور شد.به جای در، فقط سایه یک در بود قفل بسته به چیزی که اصلاً وجود نداشت.پُک سوم.سایه قاضی بزرگ شد، روی سقف ریخت و مثل لکه جوهر همه‌چیز را گرفت.دیگر سایه خودم را نمی‌دیدم، فقط او بود، بزرگ، بی‌چهره، پهن شده بر همه‌چیز.نوری که مانده بود، از شکاف‌هایی می‌آمد که نه کامل بسته می‌شدند، نه باز.قاضی حرفی نزد.فقط سایه‌اش کمی تکان خورد و من نتوانستم بفهمم که این حرکت، پایان محاکمه بود یا شروعش.مثل کسی که در یک نقشه معماری گم شده باشد، برگشتم عقب.دیگر دیوارها جابه‌جا شده بودند.نمی‌دانستم از کجا آمده‌ام، کجا باید بروم.نور رفت.سایه ماند.پرونده قاضی ۷معمارِ سایه‌ها – ساختن زندان از نورِ کم1. الهامات فلسفیسهروردی – جهان به‌عنوان بازی نورها و ظلمت‌ها، جایی که سایه‌ها حقیقت را هم پنهان می‌کنند و هم آشکار می‌سازند.افلاطون (افسانه غار) – دیدن فقط بازتاب‌ها و نه خود اشیاء، و ماندن زندانی در تصویری نصفه‌نیمه.بودریار – جایی که سایه‌ها به شبیه‌سازی بدل می‌شوند و از خود حقیقت قوی‌تر عمل می‌کنند.2. مفهوم‌محورقاضی این‌جا یک معمار است: بنّای فضایی که نور را جیره‌بندی می‌کند، اتاق‌ها را با زاویه‌های عجیب می‌سازد تا سایه‌ها، شکلِ دروغینِ حقیقت را بسازند.محاکمه در این فضا، درک را به سؤتفاهم بدل می‌کند: تو فکر می‌کنی تصویر حقیقت را می‌بینی، اما آن فقط بازی سایه است.3. ترجمه استعاریتالاری پر از دیوارهای نیمه‌شفاف و پنجره‌هایی با شیشه رنگی.هر گام راوی، سایه‌ای روی دیوار می‌کشد که گاهی از او بزرگ‌تر، گاهی کوچکتر، گاهی چند تکه می‌شود.نور کم و زاویه‌دار، طوری که هیچ‌کس نتواند اندازه واقعی چیزی را بفهمد.قاضی روی سکویی در بالاترین نقطه، اما دیده نمی‌شود — فقط سایه دستش گاهی روی زمین کشیده می‌شود.4. کُد شنیداری / لحظه سیگارصدای عبور نور از شیشه شکسته (سوت یا زوزه ملایم).پک اول: سایه کشیده راوی روی دیوار، دود با آن قاطی و محو می‌شود.پک دوم: نور تغییر زاویه می‌دهد، و سایه‌ها شکل‌های تهدیدآمیز می‌گیرند.پک آخر: سایه قاضی بر همه‌چیز می‌افتد و تصویر را می‌بلعد.</description>
                <category>گنجشک</category>
                <author>گنجشک</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 19:15:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۶ – کاتبِ لحظه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@gonjeshk/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B6-%E2%80%93-%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D8%A8%D9%90-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7-kfxt6zao8drr</link>
                <description>دفتر روی میز بود.نه بسته می‌شد، نه خالی می‌ماند.صفحه‌هایش همیشه آماده‌ی بلعیدن یک لحظهٔ تازه بودند.قاضی سر بلند نکرد.فقط قلم را کشید.صدایی می آید...مثل کسی که می‌خواهد استخوان را از گوشتِ حرف بیرون بکشد.پُک اول.قلم روی کلمه «تاریخ» مکث کرد، دود روی حروف خوابید.انگار همین لحظه را که نفس کشیدم، همان‌جا منجمد کرد.نفس دوباره، ثبت شد.سرفه، ثبت شد.لرزیدن انگشت، ثبت شد.من یک بار خواستم ساکت باشم تا چیزی برای نوشتن نماند،قاضی فقط نوشت: «سکوتِ متهم».و آن هم شد یک سطر دیگر.پُک دوم.قطره‌ای جوهر از نوک قلم چکید لکه‌ای گرد که قرار بود پایان باشد.اما خط بعد شروع شد؛ طولانی‌تر، سردتر.خطی که بین گذشته و حال، جایی برای فراموشی نمی‌گذاشت.صفحه‌ها ورق خوردند.هر ورق صدای پرونده‌ای بود که نمی‌توان بستی‌اش.هر خط، زنجیری که به یک لحظه بسته شده، لحظه‌ای که حتی اگر بمیری،روی این کاغذ نفس می‌کشد.یکی از صفحات را دیدمنامم آن بالا، زیرش هزار تاریخِ خرد:«بلعیدن آب دهان»، «گز گز کردن پا»، «بالابردن نگاه»، «فروبردن نگاه».هر جا لغزیدم، یک نشانه گذاشته بود.هر جا خواستم پاک کنم، خط دورش کشید.پُک سوم.قاضی سر بالا نکرد.فقط صفحه را برگرداند.صدای کاغذ مثل قفل پرونده افتاد روی هوا، اما کامل بسته نشد.آخرین جمله روی صفحه این بود:«لحظه آخر هنوز نیامده.»دفتر باز ماند.قلم منتظر کشیدن خط بعد بود.و من فهمیدم که این محاکمه، حتی بعد از مرگ هم ادامه دارد.پرونده قاضی ۶کاتبِ لحظه‌ها – ثبت بی‌طرفِ زوال1. الهامات فلسفیمارکوس اورلیوس – ثبت روزانه زندگی نه برای خودستایی بلکه برای دیدن گذرا بودن همه‌چیز.والتر بنیامین – تاریخ‌نگاری به‌عنوان بازخوانی فاجعه‌ها، نه پیروزی‌ها.ژاک دریدا – نوشتار به‌عنوان ردّی که همیشه با تأخیر از واقعه می‌آید.2. مفهوم‌محوراینجا، قاضی در حکم یک نویسنده است که همه‌چیز را یادداشت می‌کند، بی‌رحمانه اما نه با خشم حتی درد را با همان خط سرد ثبت می‌کند.بزرگ‌ترین شکنجه، این است که هیچ‌چیز حذف یا تغییر داده نمی‌شود: هر حرکت، هر لرزش، هر سکوت، تا ابد مکتوب می‌ماند.3. ترجمه استعاریدفتری قطور روی میز بلند قاضی، با صفحات زرد که مدام پر می‌شوند.قلمی که با صدا می‌نویسد، مثل خراش ناخن روی شیشه، و حتی فاصله نفس‌ها را علامت‌گذاری می‌کند.راوی معذب از این است که حتی لحظه‌هایی که ترجیح می‌داد فراموش شوند، آنجا قفل می‌شوند.4. کُد شنیداری / لحظه سیگارصدای تراشیدن نوک قلم یا خش‌خش نوشتن روی کاغذ جایگزین تیک‌تاک ساعت است.پک اول، صدای قلم در حین نوشتن «تاریخ»؛ دود انگار در حروف حل می‌شود.پک دوم، قطره‌ای جوهر می‌چکد و لکه‌ای شبیه نقطه پایان می‌سازد، اما ادامه داده می‌شود.پک آخر، قاضی ورق را برمی‌گرداند بی‌آنکه سر بلند کند؛ صدای کاغذ مثل بسته‌شدن پرونده است.</description>
                <category>گنجشک</category>
                <author>گنجشک</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 19:15:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۵ – ایمانِ شکسته</title>
                <link>https://virgool.io/@gonjeshk/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B5-%E2%80%93-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-dtt4p5uvurtl</link>
                <description>تالار بود؛ سقف ترک خورده و نورهایی که از شکاف‌ها مثل تیغه می‌افتادند.قدم می‌زنم، هر قدم صدای یک چیزِ کهنه را خرد می‌کند.نه یک چیز بزرگ قطعه‌قطعه.راهروها پر از عطرِ کتاب‌های سوخته‌اند؛ کلمات هم خاکستر شده‌اند.فندک را بیرون می‌آورم.اولین بار خاموش می‌شود.دستام می‌لرزند ولی از لحنم هیچ لرزشی بیرون نمی‌آید.کسی نفس نمی‌کشد، یا همه با هم نفس‌شان را حبس کرده‌اند.پُک اول ؛همان لحظه، یک تکه گچ از سقف می‌افتد — صدایی کوچک، اما مثل اعلان یک فروپاشی.قاضی کنارم نیست — یا شاید همیشه این‌جا بوده و من چشمم باز نشده بود.صدایش در ذهنم نیست؛ حضورش مثل ترک است: می‌بینی اما لمسش نمی‌کنی.در گوشم تکراری از کلماتی می‌پیچد که دیگر معنی ندارند: ایمان، تعهد، عهد.یادم می‌آید روزی داشتم به چیزی چسبیده بودم — نه با منطق، با عطش.آن‌وقت‌ها فکر می‌کردم باور یک ستون است.الان می‌بینم ستون‌ها پر از موش خورده‌اند.پُک دوم؛صدای ناقوس یا اذان از فاصله‌ای دور می‌آید  نیمه‌کاره، انگار کسی نصفه گفته باشد «ایمان» و بعد لحظه‌ای هراسان رفته باشد.سقف باز هم می‌ریزد؛ تکه‌ای از نور می‌لغزد و روی صفحه کتاب می‌افتد.صفحات روی هم خم می‌شوند مثل تنِ کسی که نفهمیده از چه چیزی باید دفاع کند.خواستم داد بزنم.کلمه‌ها از گلو بالا آمدند اما وزن‌شان کم شد، مثل چیزهایی که در آب گفته شوند.«اگر خد…» آن‌هم نیمه ماند.حالا دیگر حتی سوال‌ها هم ناتمام‌اند.یادم می‌آید روزی شنیدم: اگر خدا نباشد، همه‌چیز مجاز است.گفتم نه این جمله سنگینی ای داشت.امروز به جای سنگینی، مثل برگ افتاد و رفت.مجوزها خُرد شدند. مرزها نرم شدند. همه‌چیز یک‌دست بی‌مرز درآمد.پُک سوم؛فندک دوباره می‌سوزد و می‌میرد.چراغی کوچک روشن می‌شود و سپس خاموش؛ انگار که از اول هم نبوده.دستم خاکستری است. حس می‌کنم چیزی از من جدا شده و دارد با آرامش از لبه میز پایین می‌غلتد.قاضی ایستاده یا شاید فقط سایه‌ای روی پنجره.کتابی باز جلویش نیست.به جای صفحات، آیینه‌ای گذاشته‌اند آیینه‌ای که تصویرم را تکه‌تکه نشان می‌دهد.هر تراشه آیینه یک اعتقاد است.زمانی تصویر در هم می‌آمد، حالا هیچ قطعه‌ای متصل نیست.حکم چه بود؟این‌جا حکم‌ها دیگر قطع‌کننده نیستند.آن‌ها مثل فرسایش عمل می‌کنند.نه یک صدای بلند، بلکه هزار بار خردشدنِ آرام.خودم را نگه می‌دارم.می‌خواهم بدانم چه زمانی ایمان افتاد.نه آن روزی که یک کلمه گفت، بلکه روزهایی که بی‌صدا لخت شد.روزهایی که من به جای باور، عادت کردم.هر عادت یک ترک بود. هر ترک یک روز مرگِ کوچک.فندک را برای آخرین بار روشن می‌کنم.پُک آخر؛دود است، اما دود شکل نمی‌گیرد.مثل صدای یک اسم که دیگر تکرار نمی‌شود.خاکستر روی صفحات می‌ریزد  صفحاتِ تصورات من و من می‌بینم که هیچ شعله‌ای در آن‌ها نمی‌ماند.سکوت می‌آید، نه آرامش، یک نوع خلأ که انگار جای همه جواب‌ها را خالی کرده.قاضی لبخندی می‌زند، یا شاید فقط نور از جای دیگری خم می‌شود و توهم لبخند می‌دهد.حکم نهایی؟شاید حکم نبود.شاید فقط فهمیدم که دیگر نمی‌توانم آن‌طور که قبلا ایمان داشته باشم، باور کنم.و این برای یک لحظه مثل سقوط از بلندی بود.آخرین تصویر:من و یک تکه آیینه که بر زمین افتاده، بازتابم را نمی‌شناسم.دست‌هایم خاکستری، سیگار هنوز نیمه، و تالار ادامه دارد؛ سقف بیشتر ترک خورده، نورها تیزتر.حرفی نمانده که بشکند.فقط یک جمله که مثل ته صدا می‌ماند:ایمان، به زبانِ خودت، دارد از دستت می‌لغزد.پرونده قاضی ۵ایمانِ شکسته – ویرانی معبدِ درون1. الهامات فلسفیفئودور داستایوفسکی – بحران ایمان، تضاد میان شک و نیاز به باور؛ «اگر خدا نباشد، همه‌چیز مجاز است».سورن کی‌یرکگور – جهش ایمانی و لحظه‌ای که این جهش غیرممکن می‌شود.نیچه – مرگ خدا به‌عنوان واقعه‌ای روانی، نه صرفاً فلسفی؛ شکستن نقطه اتکای ارزش‌ها.2. مفهوم‌محورایمان وقتی می‌شکند، با صدای بلند و یک‌باره فرو نمی‌ریزد — ترک‌ ترک می‌شود، مثل دیواری قدیمی که هنوز سرپا هست ولی بخش‌هایی‌اش مدام فرو‌می‌ریزد.قاضی این‌بار از تو نمی‌خواهد ثابت کنی چرا ایمان داری یا نداری؛ فقط صحنه‌ای می‌سازد که هر «ستون» فکری‌ات جلوی چشمت خرد شود.3. ترجمه استعاریتالاری تاریک که شبیه یک کلیسا یا مسجد متروکه است، سقفش پر از ترک.نور از پنجره‌ها می‌ریزد، اما مثل چاقو از همان شکاف‌ها صدای ریزش می‌آید.قاضی، شبیه کشیش یا پیش‌نمازی است که کتابش را گم کرده، ولی لبخند می‌زند4. کُد شنیداری / لحظه سیگارروشن کردن فندک که چند بار پشت سر هم خاموش می‌شود، انگار شعله هم ایمان ندارد بماند.پک اول با سقوط یک تکه گچ از سقف هم‌زمان می‌شود.پک دوم، صدای اذان یا ناقوس از دور — ولی نیمه‌کاره قطع می‌شود.پک آخر، خاکستر می‌ریزد روی صفحات باقیمانده کتابی نیم‌سوخته</description>
                <category>گنجشک</category>
                <author>گنجشک</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 19:14:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۴ – راهبِ خالی‌بر</title>
                <link>https://virgool.io/@gonjeshk/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B4-%E2%80%93-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A8%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-ogqa9y5ozgly</link>
                <description>سکو دایره‌ای بود.نه به‌شکل سنگ یا چوب، مثل چیزی که مدت‌هاست بی‌صاحب مانده و فقط «شکل بودن» را نگه داشته.راهب نشسته بودردایی پر از سوراخ، رنگی که معلوم نبود اصلش چه بوده.چشمانش نه بسته بود، نه باز. انگار پلک‌ها هم وزن‌شان را فراموش کرده بودند.کنارش، ترازو،اسکلت ترازو.دو بازوی فلزی خمیده که کفه‌اش را گم کرده بودند.پا گذاشتم در دایره.صدا نداد. حتی وزن خودم را هم حس نکردم.سیگار را روشن کردم.پُک اول … صدا داشت — ولی ناگهان، مثل نصفه‌خواندن یک کلمه، شوریده شد و خالی شد.دود؟ نبود. شاید از اول هم نبود.راهب گفت هیچ.نه با صدا — با نبودش. نبودن صدا، همه‌چیز را پر کرد.خواستم حرف بزنم. کلمه‌ها که از گلو بالا آمدند، حس کردم سبک‌تر شدم.نه سبک مثل کسی که باری را گذاشته؛ سبک مثل کسی که کم‌کم دارد از تصویر پاک می‌شود.خس‌خس فندک را شنیدم — ولی شعله‌ای نبود.خاکستر سیگار روی کفهٔ نامرئی ترازو ریخت.در همان لحظه فهمیدم که کفه‌ها برای سنجش نیستند؛ برای حذف‌اند.پُک دوم را زدم.احساس کردم دندان‌هایم شفاف شدند.نه از درد، از نبودن.راهب نگاه نکرد. ولی حس کردم که حضورم کامل نیست.گویی وزن صدای نفس‌کشیدنم هم کسر شده بود.پُک آخر…هیچ گرمایی نداشت.مثل اینکه یک تکه هوا را به لب‌هایم بگیرم و بفهمم که نفس هم «وزن» دارد، و من آن را هم از دست داده‌ام.راهب ترازو را بلند کرد، برگرداند، و سکوتسکوت مثل یک سنگ سرد روی پیشانی‌ام نشست.حکم صادر نشد.یا شاید صادر شد و من دیگر «بودن» لازم برای شنیدنش را نداشتم.پرونده قاضی ۴راهبِ خالی‌بر – وزن صفر عدال1. الهامات فلسفیبودا – رهایی از دلبستگی‌ها، پذیرش پوچی و گذرایی همه چیز، سکوت به‌عنوان راه نهایی.نیشیدا کیتارو (فلسفه ذن) – «هیچ» به‌عنوان بستر بودن، مکانِ ناب که در آن تمام تضادها محو می‌شوند.آرتور شوپنهاور– میل به نابودی میل، اراده به هیچ شدن.2. مفهوم‌محوردر این دادگاه، عدالت نه با وزن‌کشی دقیق که با «حذف وزن» اجرا می‌شود.کفه‌های ترازو آن‌قدر سبک است که حتی اعترافاتت هم برایش سنگینی می‌کند.قاضی این‌بار راهبی‌ست که همه چیز را طوری می‌شنود که گویی صدایی نیست و می‌بیند که گویی هیچ‌کس ایستاده نیست.3. ترجمه استعاریراهبی در ردایی کهنه، نشسته در مرکز سکویی گرد، با ترازوئی که فقط اسکلتش باقی مانده.کفه‌ها به‌جای اینکه چیزی را بسنجند، آنچه رویشان قرار می‌گیرد را محو می‌کنند.هرچه بیشتر حرف می‌زنی، سبُک‌تر می‌شوی، تا جایی که حضور خودت را هم از دست می‌دهی.4. کُد شنیداری / لحظه سیگارسکوتِ کشیده: حتی صدای کشیدن پُک به سیگار، یک‌باره در میانه‌اش محو می‌شود، انگار موج صدا را بلعیده‌اند.خاکستر سیگار می‌ریزد بدون این‌که دودش بالا برود.پک آخر بی‌گرماست، مثل گرفتن هوا.</description>
                <category>گنجشک</category>
                <author>گنجشک</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 19:13:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۳ – چشم هزارقفل</title>
                <link>https://virgool.io/@gonjeshk/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B3-%E2%80%93-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%82%D9%81%D9%84-mn7nc9psdhsu</link>
                <description>میز بی‌پایان بود.نه ابتدایش را می‌دیدم، نه انتهایش را.اما می‌دانستم که در هر دو طرف آن، نگاه‌هایی نشسته‌اند.نه نگاه انسان…چیزی شبیه قفل، ولی با مردمکی که هنوز زنده است.هرکدام نیمه‌باز، انگار منتظرند کسی کلیدشان را بچرخاند تا کامل ببندند یا کامل باز شوند.نشسته بودم، اما حس ایستادن داشتم.حس داوطلبی که خودش را به گلوگاه فرستاده است.سیگار را روشن می‌کنم.پُک اول …دود راهش را عوض می‌کند.به جای بالا رفتن، حرکتش کج می‌شود، مثل زندانی که به‌خاطر دوربین‌های سقف از مسیر فرار منحرف می‌شود.نگاه‌ها دود را دنبال می‌کنند تا آخرین ذره‌اش.صدا ندارند، اما با هر پلک، صدایی درون جمجمه‌ام می‌پیچد:«ما نمی‌بینیم که تو چه می‌کنی… ما می‌بینیم که تو چه نمی‌کنی.»پُک دوم…وقتی دود از دهانم بیرون می‌آید، برای لحظه‌ای شکلی کلیدوار به خود می‌گیرد.کلیدی که شاید بتواند یکی از این هزار قفل را باز کند.ولی قبل از آنکه شکل کامل شود، موجی نامرئی دود را می‌شکند و می‌بلعد.فکر می‌کنم شاید نگاه‌ها خودشان کلید را بلعیدند.شاید آن‌ها نه فقط قفل، بلکه کلید هم باشند.نشسته‌ام، ولی حس می‌کنم به زانو درآمده‌ام.دستم هنوز سیگار را نگه داشته، اما گرمایش کمتر شده.انگار تصمیم خاموش‌شدنش با من نیست.پُک سوم را می‌خواهم بزنماما هنوز دود را نکشیده‌ام که انگار همه نگاه‌ها هم‌زمان پلک می‌زنند.فندک توی جیبم داغ می‌شود بدون اینکه روشن باشد.سیگار مُرده است.همه‌چیز را زیر این نگاه‌ها باید نصفه رها کنی.حتی دم آخر را.داستان تا این لحظه، هیچ حکمی نداد.اما من می‌دانم… حکم در همان لحظه‌ای صادر شد که پذیرفتم زیر نظر باشم.پرونده قاضی ۳چشمِ هزارقفل – نگاه نامرئی قدرت1.    الهامات فلسفی:o        میشل فوکو – (Panopticon) و مکانیزم‌های قدرت نامرئی: کنترل نه با زور مستقیم، بلکه با حضور دائمی نگاه.o        ژیل دلوز – جامعه کنترلی: حصارها نامرئی می‌شوند، اما در ذهن تو حک شده‌اند.o        لاکان – «نگاه» به‌عنوان شی تروماتیک: حس می‌کنی دیده می‌شوی حتی اگر کسی در محیط نباشد.2.    مفهوم‌محور:o        واقعی‌ترین زندان، آن است که دیوار ندارد اما همه جا دیده می‌شوی.o        قدرت نه از طریق فریاد یا تهدید، بلکه با آگاهی مداوم از نظارت در اعماق ذهن عمل می‌کند.3.    ترجمه مفهومی به زبان استعاری و روایی:o        قاضی‌ای که در تختی تاریک نشسته، اما صورت ندارد؛ به‌جایش هزار قفل به شکل قرنیه چشم، بسته و نیمه‌باز در شب می‌درخشند.o        متهم (راوی) هر حرکتش را با «رخصت نگاه» انجام می‌دهد؛ حتی خاموش کردن سیگار باید با اجازه آن چشم‌ها باشد.4.    کُد شنیداری / لحظه سیگار:o        پُک اول = حس «زیر نظر بودن» همزمان با مکیدن دود، انگار دود هم مسیر حرکتش را عوض می‌کند تا از نگاه بگریزد.o        پُک دوم = دود در هوا شکلی از «کلید» می‌گیرد، ولی بلافاصله محو می‌شود.o        پُک سوم = سیگار در دست خاموش می‌شود قبل از اینکه پک آخر را بتوانی بزنی؛ گویی نگاه تصمیم می‌گیرد کی تمام شود.</description>
                <category>گنجشک</category>
                <author>گنجشک</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 19:12:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۲ – اهریمن ساعت‌گرد</title>
                <link>https://virgool.io/@gonjeshk/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B2-%E2%80%93-%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%D8%AF-bfmsm0v2554l</link>
                <description>دادگاه در زمان خودش شک می‌کند.نه به شروعش اطمینان داردنه به پایانش.من وسطش گیر کرده‌ام؛جایی که ثانیه‌ها بیش از وزن خود، سنگینی می‌کنند.روی دیوار روبه‌رویم، ساعتی است که عقربه‌هایش رو به بیرون چرخ می‌زنندانگار قصد دارند از صفحه جدا شوند و دور گردنم حلقه بزنند.هر دور کامل، مثل طنابی که یک گره تازه خورده باشد.سیگار را روشن می‌کنم.پُک اول … نفس را تا ته فرو می‌دهم؛عقربه دقیقه‌شمار با صدای خشنی از روی ساعت می‌لغزد.نه جلو می‌رود، نه عقب می‌آید… فقط می‌چرخد.با هر پک، چیزی از تنم کنده می‌شود.اما نه سبک‌ترم، نه رها.این قاضی اسم ندارد، اما ساعت دارد.لمسش نکرده‌ام، فقط از وزنش آگاه‌ام.مثل صدایی که پشت جمجمه پنهان شده و فقط با تیک‌تاکش جمجمه را می‌تراشد.پَک دوم… خاکستر پیش از دود می‌افتد.زمان از خودش جلو زده.من عقب مانده‌ام.لحظه‌هایم، مثل جنازه‌ای که در رودخانه گیر کرده، روی هم انباشته می‌شوند.او با صدای عقربه سخن می‌گوید:«آیا می‌خواهی این دور کامل شود؟»در جواب به زمین نگاه می‌کنم، اما زمین خودش در شکار ساعت است.پَک سوم…سیگار هنوز روشن است،ولی حس می‌کنم پایان رسیدهنه از خاموشی، نه از پایان زمان…از اینکه همه چیز، بی‌نقص به همان جایی برگشته که آغاز شده بود.قاضی لبخندی ندارد،ولی عقربه‌هایش لبخند می‌زنند.آن‌ها تضمین کرده‌اند که باز هم برگردم…دقیقاً همین‌جا…همین ثانیه که سوزنش را فرو می‌کند میان دنده‌هایم.پرونده قاضی ۲اهریمنِ ساعت‌گرد – محافظ بی‌امان عقربه‌ها1.    الهامات فلسفی:o        آلبر کامو – پوچی، چالش با بی‌معنایی، اسطوره سیزیف: تداوم حرکت بدون وعده نجات.o        ژان‌پل سارتر – آزادی به‌عنوان محکومیت، مسئولیت فردی حتی در جهانی پوچ.o        سیوران – نگاه تلخ به گذر زمان و فرسایش امید.2.    مفهوم‌محور:o        زمان به‌عنوان شکنجه‌گر، تکرار مکانیکی لحظه‌ها، حقیقتی که با هر دور کامل عقربه، محکم‌تر بر گردنت بسته می‌شود.3.    ترجمه مفهومی به زبان استعاری و روایی:o        قاضی‌ای که صورتش یک ساعت شکسته است، ولی عقربه‌هایش هنوز می‌چرخند، و هر چرخش آن یک اعتراف جدید را از تو می‌دَرَد.o        هر ثانیه نه به‌سمت رهایی، بلکه به‌سوی عمیق‌تر شدن در زمانِ تهی.4.    کُد شنیداری / لحظه سیگار:o        پُک اول = صدای کشیده‌شدن عقربه (فلز روی فلز) همزمان با دم.o        پُک دوم = لرزش انگشتان، افتادن خاکستر پیش از تمام شدن دود.o        پُک سوم = سیگار خاموش نمی‌شود، اما حس می‌کنی زمان تمام شده.</description>
                <category>گنجشک</category>
                <author>گنجشک</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 19:12:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعترافنامه: دادگاه هشت قاضی - اپیزود ۱: سکوت بی‌انتها</title>
                <link>https://virgool.io/@gonjeshk/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%82%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-skbz9tdzzbz4</link>
                <description>دادگاه شروع نشده بود، اما حکم از پیش نوشته شده بود.نه متهمی در برابر قاضی… نه قاضی‌ای در برابر متهم.یک خط باریک میان ما افتاده بود، و هر تلاش برای عبور، فقط عمیق‌ترش می‌کرد.من نشسته بودم، یا شاید ایستاده بودم… یادم نیست.در این سکوت، ارتفاع و وضعیت بدن هیچ‌چیز را تغییر نمی‌داد.هر حرکتی، فقط پژواکی بی‌معنا پس می‌فرستاد.یک سیگار تازه… انگشتانم هنوز با سرمای فندک درگیر بودند.پُک اول، مثل یک عهد.ریه‌ها پر شدند و من حس کردم که به جای هوا، چیز دیگری را فرو داده‌ام… چیزی شبیه به سایه.آن‌سوی این مرز باریک، موجودی ایستاده بود که نامی نداشت، اما وزنش در استخوان‌هایم حس می‌شد.هیچ کلمه‌ای نگفت، اما کلمات خودش را پیدا کردند و از درونم گذشتند:«اگر همین زندگی را… بی‌پایان تکرار کنی… خواهی پذیرفت؟»نه سوال بود، نه تهدید.بیشتر حکم بود… حکمی که باید خودم آن را اجرا کنم.پُک دوم.دود از دهانم بیرون نیامد.بین دندان‌هایم محبوس مانده بود، انگار ترسیده باشد که بیرون برود و چیزی را ببیند که قرار بود اتفاق بیفتد.جوابی ندادم.شاید چون جواب وجود نداشت، یا اگر هم وجود داشت، سال‌ها پیش در یکی از سکوت‌های بی‌نام دفن شده بود.سکوتش ادامه داشت.سنگین‌تر… سیاه‌تر…هر چه می‌گذشت، حس می‌کردم که این لحظه قبلاً رخ داده است. و بار قبل، من هم همین‌جا، همین سیگار، همین ریه‌های درحال سوختن را داشته‌ام.پُک سوم، خاکستر روی کف نامرئی ریخت.بوی سوختگی با چیزی قدیمی‌تر از تنباکو آمیخته شد بوی تکرار.من به این فکر کردم که شاید، فقط شاید، این همان حلقه‌است.حلقه‌ای که هر نفس، کاملش می‌کند.و سکوت… خودِ حلقه بودپرونده قاضی ۱سکوت بی‌انتها – حاکم حلقه‌ها1.    الهامات فلسفی:o        نیچه – بازگشت جاودان: محکومیت به تکرار بی‌پایان همان زندگی.o        هایدگر – Being-toward-death: مواجهه‌ی اصیل با مرگ در سکوتی که هیچ صدای نجات‌بخشی ندارد.o        شوپنهاور – چرخه میل و رنج، فقدان پایانی رهایی‌بخش.o        کامو و داستایوفسکی– دادگاه بی‌قاضی، اتهام بی‌قربانی، معنا در لبه فقدان.2.    مفهوم‌محور:o        زمان حلقه‌ای، محکومیت به بازآفرینی رنج، و سکوتی که خود چرخه را کامل می‌کند.3.    ترجمه مفهومی به زبان استعاری و روایی:o        دادگاهی بی‌دیوار با فضایی تهی؛ حضور یا عدم‌حضور قاضی تفاوتی ندارد؛ هر پُک سیگار یک حلقهٔ کامل است که باز می‌گردد.4.    کُد شنیداری/لحظه سیگار:o        پُک اول = عهد نانوشته.o        پُک دوم = گیر کردن دود در دهان/تردید.o        پُک سوم = افتادن خاکستر روی کف نامرئی/پذیرش حلقه.</description>
                <category>گنجشک</category>
                <author>گنجشک</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 19:11:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاک پرسیفون</title>
                <link>https://virgool.io/@gonjeshk/%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%81%D9%88%D9%86-lppanszlpqtj</link>
                <description>شب، همیشه چیزهایی را زنده می‌کند که روز ها چیزی برای زیست ندارنددختر سفالگر،هر شب، بی‌صدافانوس خاموشی در دستاز پله‌های سرد خانه‌ اش پایین می‌آمد.شهر، خوابیده بوداما او، آرام،پا به گورستان فراموش‌شده‌ی حاشیه شهر می‌گذاشت.می‌گفتند خاک این قبرها، نفرین شده است.اما دختر دنبال نفرین نمی‌گشتدنبال صدایی بود، گمشده،صدایی که فقط خاک،در خودش پنهان کرده بود.دستش را در خاک خنک شب فرو می‌برد.خاک را مشت کردو بر‌گشتدر زمزمه های سکوت،در کارگاه کوچک،کنار چرخ سفالگریخاک را آرام روی گل می‌ریختو زیر لب، وردی می‌خواندکه حتی خودش هم معنایش را نمی‌دانست.هر سفالی که از دل این شب و خاک برمی‌آمد،حسی غریب داشت.انگار صدایی بی‌نامدر گوش دختر زمزمه می‌کرد.اول فکر می‌کرد این فقط وهم شب‌های بی‌خواب است…ولی هر بار که سفال بیشتری می‌ساخت،چشم‌های خودش در آینه کارگاهغریبه‌تر می‌شدند.پیرتر…یا شاید، بخشی از او هیچ‌وقت خودش را ندیده بود،و در این سفال‌ها جای می‌گرفت.تا آن شب…همان شبی که آخرین کاسه را بالا بردو سایه‌ی سفال روی دیوار لغزید.صدایی، نه از دهان سفالبلکه انگار از اعماق خودش گفت:&quot;اگر حقیقت، در چشم‌ها پنهان استآیا جرات داری هر آن‌چه را که دیده‌ایاعتراف کنی؟&quot;دختر، مدتی ساکت ماند.فقط صدای تیک تیک چرخ و ساعتدر اندک نوری که تاریکی بلعیده...از آن شب به بعدبرای هر سفال تازه،اول به چشم‌های خودش در آینه نگاه می‌کردبعد به تاریکی کارگاهتا بفهمد،آیا خاطره‌ای،یا دروغیدر سفالش مانده؟و صدای مردگان،گاهیهنوز شب‌ها از ته سفال‌هابه خوابش می‌آیند…</description>
                <category>گنجشک</category>
                <author>گنجشک</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jul 2025 19:39:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانیفست گنجشک</title>
                <link>https://virgool.io/@gonjeshk/%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B3%D8%AA-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9-ouccph1k62j9</link>
                <description>چند تا کلمه همیشه منو میکشونن تا کارگاهکارگاهی که یه روزایی اتاق گازه و هولوکاست یه نفره، یه روزای کمی پروانه ها میچرخن توش و اغلب تنها نشستم با یه لیوان کمرباریک پر تلخی و میخورم تا مستی و لیوانم میجوم تا زبونم عادت کنه به زخم های ترجیح و چیزی دیگه نباشه برای شستن یه سطل زباله همیشه پر از تفاله چایی و پاکت سیگار، آویزون میکنم ریه امو روی شاخ گوزن، تخیل بیرون ااینجا رنگ میبازه و این منم پشیمون از هر کسی که پا گذاشته به این وطن. وطنی که چرخش نه نفته، نه سرمایه ولی همچنان باعث ننگ اذهانه.یه لنگر بی چاره بسته شده به پام که روی رقص من لنگ بپاشه. اضطراب بودن من توی این کارگاهه. چند تا تابلو آویزونه توش از نماد آگاهی و یه مریضی توش تنفس میشه که بش میگن هشیاری.با کلمه هام بنایی میکنم و به محض ساختن تبر میزنم به کمر فکرام. نه عشق به دادم رسید و نه عرفان و فلسفه شد پارکت کارگام. من لیز میخورم و کله پا میشم و در تعلیق چند لحظه ایم میرقصم با پاورقی نوشته هام و کسی هنوز تو این اتاق از جاذبه ناراضیه و هیولا و اسطوره صلح میکنن سر شکست. خون میچکه از تخیل، گاهی داغ، گاهی سریع، گاهی سخت ولی همواره کسی از جاذبه ناراضیه و عاطفه بوسه میزد به سو سوی شمع اتاقیک خیال خام، یک خنجر تو دستم و خون میپاشه رو خیانت خرافه شعرم. خرج شده شهرم خار شده حرفم و این خشم، خاک میزیزه تو حلقم.من به دنبال گلوله، گلوله ها به دنبال من و گنجشک رو به دار میکشم توی کارگاه ذهنم.یه مشکل با آرامش خیره شده بود به من، انگار هیچوقت ندیده بودمش ولی اون منتظر، منتظر و منتظرتر موند. با مشکل که هم صحبت شدم دیدم از خواب هام میاد، یه نجوایی از اون بیدارم میکنه. یه حقیقت تلخ که رسوام میکنه. من حضور ندارم توی خوابم، من خودم اصل خوابم. اون دنیا همش منم من. وصل به وصل، پینه به پینه و جایی که قضاوت ها انگشتاشون برمیگرده سمت من و دیگه تو نیست و صدای انزوا میپیچه تو خوابم...موسیقی منم، گرگ منم، گندمزار منم، ساعت های بی حرکت منم، خواهرم منم، منم، منم، منم ....از این همه من در بوم های مختلف و این همه من در مرز های منقطع که هر کدوم به ساز بخشی از من رقصیدن و من کاملا از این لحظه میترسیدم، که شاید اونجا دیگه تنها نیستم، جایی میشینم که دورتر از گله مرگ هاست.اما نه... مرگ یه سایست که دستت بهش نمیرسه، میبینیش لای قدم هات، قاطی چروک صورت مادر، اخم های پدر، اشک های خیابون، شیون سقوط و نفس هایی که میاد و نمیره و نفس هایی که میره و نمیاد.زندگی همیشه یک بن بست یک طرفست و مرگ خلا بین لب ها هنگام بوسیدن. و خلاها ما رو به هم وصل میکنه و خلاها ما رو از هم جدا میکنه. این خلا، سوز سرما میاره و شنل میدوزیم از سوز سرما، خلخال میبندی و قبل رقص پاتو میکنی لای پوتین سرمایه، سفت میکنیم بند های فریاد رو روی پوتین هامون، تقلید میشه بازار بین لیلی پوت ها، و از بزدلی میبافم رویاها رو و سرمه میکشم زیر اخلاق گندم ولی یک آن در یک وضع کنشگری میبینی چرخدهنده های لای کار ها رو و تن لختت شک میکنه به گنج هایی که پوشیدی و میدزده بردگی زمان رو و تو دنبال کلمه گشتی لای این سرقت بزرگ ولی هیولا دادن به خورد بال هات...</description>
                <category>گنجشک</category>
                <author>گنجشک</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2025 15:34:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تئاتر معنا</title>
                <link>https://virgool.io/@gonjeshk/%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-iwyiszctgkrk</link>
                <description>به پادکست این کار میتونین از این لینک گوش کنیدجنگ در جریانه2 نفر در دادگاه به اعدام محکوم شدنداز 500 رای ممکن نیهیل 480 رای و آریستوفان 450 رای حکم اعدام گرفتندخواسته آخر آریستوفان:مرتدین هر لحظه به شکست نزدیک و نزدیک تر میشوند.در یک تالار مجلل، لباس شیک و بلند یک زن روسی روی زمین کشیده میشود و به سمت سرباز ارشد لهستانی، آریستوفان میرود. لباس سرباز خیلی تمیز و اتوکشیده هستش.چهره دو فرد دیده نمیشود.فقط میبینیم که شروع میکنند به رقصیدن با هم. در تالار زیبایی با لوستر های گران بها. فقط این دو و موسیقی و رقص و عشق میانشنان.وقتی دوربین کمی عقب تر میرود چهره درهم سرباز دیده میشود، صورت زخمی، کبود و بی روح..و در جناح دیگر دوربین آرایش ماسیده زن دیده میشود...و غم و سردرگمی در کنار رقص موزونشون هویداست.دوربین همچنان به عقب رفتن ادامه میدهد.کس دیگری هم در سالن حضور داد...یک افسر سابق ارتش نازیصبرش به اندازه سیگارش بوده، به زمین میندازتش و به سمت سرباز لهستانی به راه می افتد.تراژدی و جدایی عاشق از معشوق.آخرین صحنه مجلل از زندگی که مطمئن خواهی بود بعد از آن سیاهی مطلق انتظار میکشد و دیگر قرار نیست نور را ببینی.و این تاریکی سایه اش در تمام رقص حس میشده.سوالی برای یکی از اعضای هیئت منصفه پیش میاد:این یک لطف بوده از طرف اون فرد نازی یا برای اینکه کنتراست عذاب رو بیشتر به چشم اون فرد برسونه این کار رو کرده؟رای گیری مجدد انجام شد. نتیجه 449 رای برای اعدام آریستوفان بودخواسته آخر نیهیل:واقعیت اینه که اعدام اونقدر ها هم ترسناک نیست اینکه جلوی دوربینم یعنی به این لحظه شلیک شده و من مردمچیز زیادی برای دفاع ندارم فقط وضع موجود رو نقل میکنم و شاید آینده کسی باز هم به دادگاه بیاد و رایی جز اعدام بیارهبه شهر دروغ خوش آمدیدجایی که همه چیز قیمتی دارهادمها فقط تجسم های زنده غریزه جفت گیری والدین خودشون شدن و کل این میل بی حاصل بر روی یک فقدان بنا شده.مردان و زنان سرخورده از دنیایی دچار وسواس پول درآوردن، به عرضه کنندگان حقیقت های معنوی روی آوردن، عالمان دروغین و حکیمان تلفنی که جایگزین خدایان گوناگون و متعارف تر گذشته شدن که شکست خوردن.سواستفاده و جرایم و خطاهای ادیان مسبب بی اعتباری کلام و جامعه شناسی اثبات گرا و روان شناسی رفتارگرا و علوم سیاسی بدون بینش و چشم انداز سقوط روشن فکری رو تضمین کرده.تکانه جنسی و خشم جایگزین مبارزه جویی سیاسی از دست رفته شده و به همین ترتیب هنر هم متورم شده. هنر چیزی کمتر از الگوی چگونه زیستن نبود. هنر نماینده آخرین سرپناه شکننده ارزش های انسانی در تمدن بشری بود که خود هنر هم به گونه ای تحقیرآمیز به اون پشت کرده.یک سوالی تمام این دوران جنگ ذهنم رو درگیر کرده بود: متفکران عصر ما میخواستن با استفاده از سلاح حقیقت به جنگ خطا ها برن و تا اون زمان هم دوربین ها به ما بها میدادولی این هم سطحی بود به همون اندازهمتاسفانه معنای معنا ها بنیاد محکمی نیست در واقع یه توهم سرکوب گره که کل جنگ گرفتارش شده و راهی برای میانه رویی نمونده.زیستن باید بدون نیاز به تضمین معنا، آزاد باشهاین واقعیت که یک هنرمند از صحنه خارج میشه تمام کارایی که روی صحنه انجام داده رو بی اعتبار نمیکنه، اتفاقا برعکس خروج اون بخشی از معناست.</description>
                <category>گنجشک</category>
                <author>گنجشک</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2024 11:24:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تئاتر اضطراب</title>
                <link>https://virgool.io/@gonjeshk/%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-pfjsrt0anlqy</link>
                <description>میتونین پادکستش رو هم از این لینک گوش کنیدیا توی کانال تلگرام عضو شیدپرده اول: خوابچقدر خسته‌اماز زندگی کردن این‌همه خواب تحمل این ‌همه اندوه دلم می‌خواهد پایان همه‌ی اتفاق های زندگیم یک علامت تعجب بگذارم و شانه خالی کنم از مسئله حل کردن خودم را خلاص کنماما پرسه میزنم میان خطوط، کلمات و احساساتخواب دیشبم هرچند کم بود 26 سال زندگیم را به من یادآوری کرد:یافتم که در ته وجودم آدم ناتوانی هستمآدم احمقی که اگر مجبورش نکرده بودند به مدرسه برود و چند پاره کتاب ورق بزند، فقط باید به ریدمان دنیا اضافه میکرد و اندک هوای باقی مانده را آلوده میکردجالب بود کل خواب در برابر آینه و از مذاکره خودم با دنیای مغزم میگذشتمیتوانستم در خودم جستجو کنم و هیچ نشانی از دلیل خندیدن در خودم نیابم. همه چیز پر از خستگی بود.جایی در این میان آینه یقه ام کرد و مرا به آن سو برد. او را که در من است نشانم میداد نه این را که منم.چیز زیادی حس نمیکردم اضطراب که همیشگی بود. روزش با کلمات روشن حرف میزندعصرش با کلمات مبهمو شبشب سخن نمیگفتحکم میکرد.پرده دوم: اتوبوس فکر کنم ترمینال تراژدیک ترین مفهوم بشریه جایی که عجله مضحک آدم ها اون ها رو از کسب قدرت بیشتر باز میداره. یک حرکت بسیار مهم توی زندگی من گذاشتن هندزفریه اونجایی که آدم ها رو بدون اینکه به زبونشون گوش کنی سعی میکنی بفهمی و یه زبون جدید براشون میسازی. وقتی آدم ها حرف نمیتونن بزنن حرکت دستاشون، نحوه نگاهاشون، حتی راه رفتناشون یه روایت جدید بهت میده جایی که کلام از همه جا جاری میشه و اتوبوس دقیقا همونجاست که توی دل جامعه من رخ میدم و با گوش های آویزون شده به هندزفریم به آدم ها نگاه میکنم. البته از حق نگذرم همه چی کمی وزن متفاوتی هم میگیره امروز نشسته بودم توی اتوبوس هنوز خستگی خواب دیشب رو به دوش میکشیدم ولی آهنگ تو گوشم بارونی که به شیشه میخورد رو دراماتیک تر میکرد و خستگی، ذهن و فکرام رو افسارگسیخته تر میکرد و وقتی به اینجا میرسم بازی ذهنم راه میوفته کاش یه سیگار توی این اتوبوس روشن کنم، کاش اون دختری که موی کوتاهی داره و خیره شده به بارون همزمان با ایستگاه من پیاده شه. وایسا من اونم یا دارم از چشم اون خودمو میبینم بازم دارم خواب میبینم؟ چه خبره؟ کاش اتوبوس وایسه من واقعا احتیاج دارم شعله بزنم به ریه ام که بفهمم بیدارم و جنازم رو به خونه برسونم خونه جای خوبی برای خاک شدنه...پرده سوم: هنر گوه خاصی نبودنسلام ماهی، نامه دیگری برایت مینویسم و میسپرمش به آب شاید این بار تو مرا بخوانی...در کنار این ساحل هرزه های بسیاری دیدم یکیشون کمی جرئت بیشتری داشت و تن فروشی میکرد وقتی سر صحبت را باز کرد اول در چشم هایم نور نمیدیدم تا اینکه چشم های خودم را بازتاب چشمانش دیدم و من هم تفاوت چندانی نداشتم و هرزه بودن را به عنوان وجودم پذیرفتم در روایت من شاید تو را کنار سیمرغ بگذارم ولی بیا روراست باشیم و هنر کنیم و گوه خاصی نباشیم همه هرزه ایم. میخواهم بپذیریم که در انتهای خط ما تنهاییم چه به مزاجمان سازگار باشد چه نباشد نه عدالتی هست نه اخلاقیاتی نه هیچ توهم خوش رنگ دیگری. چندان هم بد نیست هرزه ای تنها بودن در این دنیا که هنوز هم که هنوزه با لبخندی رو به خر شدن میرود. این همه فلسفه و علم و ادبیات را به هم بافتم تا کمی دلیل داشته باشی برای دوست داشتنم و زیر همه این ها زدم برای دوست داشتنت تهش که چه؟ بتوانم یک شب خواب خوب ببینم. به قول رود نفهم ها در جایگاه عشق منطقی ترین و بهترینند و این تناقض زیباست رنجش با من سنجش با نفهم. حتی با نفهم ها هم تفاوت چندانی ندارم و رگ و ریشه ها را در خودم میبینم و اضطراب نور از چشمانم میگیرد. از حق نگذرم اضطراب به من تحلیل داد و از حق نگذرم که خواب را از من ربود و من در پی راهی بودم شاید از طریق تو کمی خودم را دوست داشته باشم. هنر کن و گوه خاصی نباش و یه ذره سر و بیار بالا و بیرون آب یه دفعه پاتو بزار وسط دیوونه ها آبیِ دریاتو بده به آسمون راهیِ فردا شو بدون بادبونپرده آخر: اضطراباحتمالا بیشتر دوستای نزدیکم میدونن ولی همه نمیدونن و معمولا از رفتارام و حرفام برنمیاد که من همچین چیزی باشم و هیچموقع هم به طور صریح راجبش حرف نزدم. من سال هاست درگیر اضطراب شدیدی هستم که توی چند وقت اخیر به اوجش رسیده. من توی سرم تمام جنگ های اساطیری در حال رخ دادنه و برای کوچیک ترین کاری انجام دادن باید کلی تلاش کنم ولی توی زندگیم یه مسئله هیچوقت برام آسون نبوده این که یه روزی بگم نمیتونم. الان که این ها رو مینویسم شاید از تاریک ترین روزای زندگیم باشه و اضطراب و نفس تنگی و حمله عصبی دور تا دور من رو گرفته. نه اینکه آدم متفاوتی باشم احتمالا خیلی ها با این مسئله درگیرن و براشون خیلی پر فشاره و شاید خیلیا بهتر از من نم پس نمیدن و توی تنهاییشون این مسائل رو حل میکنن ولی من این همه زندگیم رو با اضطراب سپری کردم و وقتی مغزم جواب نداد زندگیم رو بستم به یه سکه شیر یعنی خودکشی و خط یعنی زندگی و بیخیال شدن اضطراب جدای از هر نتیجه. یه جایی قبل پرتاب کردن سکه همه ترس وجودم رو گرفته بود و اشک میریختم، نمیخواستم بمیرم و بلدم نبودم بدون اضطراب شدید زندگی کنم. برای من زندگی یه بن بست بوده که مسیر رسیدن به انتهاش در بستر زمان کش میومده نه امیدی دارم که تهش زیباست و به چیز خوبی میرسم نه اونقدری ناامیدم که شاید روزی دوباره همه تمرکزم رو بتونم بدم به یه کار به یه کس من همه حرفام رو توی این چند تا پرده زدم گوش شنوا شنیده و من مریض و حال بدم و این اعتراف سخت من راجب زندگیه و جنگ بزرگ من مث خیلی ااز آدمای دیگه فعلا اینه.راستی سکه پرتاب شد و خط اومد.t.me/spa_cast</description>
                <category>گنجشک</category>
                <author>گنجشک</author>
                <pubDate>Mon, 27 May 2024 15:48:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انقلاب مشروطه</title>
                <link>https://virgool.io/@gonjeshk/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B7%D9%87-bpcg9gwrikxu</link>
                <description>لینک پادکستبه زیبایی مادرم به دلچسبی عشق به موی سپید پدرمبه درد دیرینه شانه امبه وفای دوستمبه اعتماد خانواده ام سوگندکه دست از متفکر بودن برندارم و تلاشم را بکنم انسان بمانمدنیایی که مهربانی را با منت به من هدیه داد و عقده این مشروطیت من را مهربان افراطی کرده استو غرورم را به کل عقیم کردم که ذهنم جلوی دانستن زانو بزندمفاهیم جهان ها را کلیشه هایی تعریف میکنند که کمتر احمقی را به یاد دارم که ندانداین همه کتاب و ادب و هنر و هندسه فقط فورم های بهتری برای این مفاهیم ثبت کردندو در انتها در جنگ با معنا سر به زیر آوردندیک لحظه از کتاب هایت سر در بیاورزندگی در پیش روی تو از درونت جوانه زدهنه اخلاق دین بدیست که کلکش میزنینه تمدن آیین سراسر ضعفیست که زیر سوالش میبریاغلب ما چیز های ثابتی میگوییم با پژواک های متفاوتدعوتت میکنم به صلح به عمق به رنجی که میکشمطعنه ات را دم در خانه بکندعوتت میکنم به جرئه ای صبر چشمانت را ببند و از لیوان رویایت سر بکشاین دنیا برای زنده بودن کمی دیوانگی میخواهد و بس</description>
                <category>گنجشک</category>
                <author>گنجشک</author>
                <pubDate>Tue, 09 Apr 2024 16:15:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>