<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Goolaqa_34</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@goolaqa_34</link>
        <description>جهان بی عشق چه ترسناک است     
 چون شبی که گم کرده ستاره و ماهش را&quot;     
 یه دهه شصتی که برای دلش مینویسه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/79751/avatar/SzNz7R.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Goolaqa_34</title>
            <link>https://virgool.io/@goolaqa_34</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مغولان وطنی</title>
                <link>https://virgool.io/@goolaqa_34/%D9%85%D8%BA%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%B7%D9%86%DB%8C-xvswvllnnnwd</link>
                <description>اول ) خطاب به ویرگول ؛ گنده تر از شماها هم فلنگو بستن ، شماها که دیگه پشکل گوسفندی هم نیستید .نتیجه این زانی گری سیاسی و حال دادن به حامیان اغتشاشگران و شاید خود اغتشاشگران را خواهید دید .دوم ) خطاب به حامیان اغتشاشگران : همین را میخواستید دیگه ؟؟حماقت / خیانت دوستان شما منجر به کشته و شهید شدن ۳ هزار و خوردی نفر شد . البته که تروریست اغتشاشگر شهید حساب نمیشود نفله حساب میشود .این آماری است از قول عراقچی :حتی یک دهم این هم درست باشد چیزی از جنایت و وحشیگری دوستان مغولی و داعشی شما کم نمیکند .این کفار وحشی مغولی حتی به امامزاده هم رحم نکردند شماها از کسانی حمایت کردید که در وحشیگری روی مغول و داعش را سفید کردند . به مساجد حمله کردند . به امامزاده فلان شهر حمله کردند . خودرو و موتور سیکلت مردم را در کوچه و خیابان آتش زدند. به فروشگاه تهیه کننده مایحتاج مردم حمله کردند و غارت کردند . به پلیس حمله کردند و پلیس کشتند . جوان مردم را آتش زدن و تیکه پاره کردند .به بانک حمله کردند . به درمانگاه و بیمارستان حمله کردند ‌ به خودروی آمبولانس حمله کردند . هزاران میلیارد تومان به بیت المال و مال شخصی مردم خسارت زدند .شماها سالها نظام را متهم به اختلاس و فساد کردید و بارها از همین جماعت آشوبگر و تروریست و وحشی حمایت کردید ؟ همین جماعت وحشی مگه بارها خسارت نزدن ؟این خسارت چند هزارمیلیاردی دوستان شما چه فرقی با اون خسارت خاوری ها داشت ؟؟نمیشود فریاد مبارزه با عدالت خواهی داد ولی از متجاوز و غارتگر و تروریست وحشی حمایت کرد.نمیشود فریاد مبارزه با عدالتخواهی سر داد ولی با ملاک های صرفا شکمی و زیر شکمی رای داد . شماها که دانسته و با ملاک های صرفا شکمی و زیر شکمی از روحانی و پزشکیان حمایت کردید . حق اعتراض ندارید . شماها هم به اندازه روحانی و پزشکیان مقصرید و در جرم اینها مقصرید .حیف خر و گاو که به این اغتشاشگران وحشی تروریست بگوییم . حتی پشکل خر و گوسفند هم منفعت دارد .شما ها از وحشی هایی حمایت کردید که میلیاردها تومان به کشور خسارت زدند . ‌ شماها از جانی ها و وحشی ها حمایت کردید . اگه دانسته حمایت کردید که فرق تان با آنها اندازه یه تار موست و در جنایت آنها شریکید و اگر ندانسته حمایت کردید و فریب خوردید بروید توبه کنید .که اگر توبه نکنید فرق زیادی با آنها ندارید .جمهوری اسلامی سالها با داعش در عراق و سوریه جنگید ولی نفهمید داعش تو خاک خودمان بود . صورت انسانی داشت ولی گرگ بود . گرگانی که خود را در لباس انسانی پنهان کردن بودند . گرگانی که در ۸۸ پرچم عزاداری امام حسین ع را آتش زدند و در ۱۴۰۱ بسبجی تیکه تیکه کردند .گفتید به خاطر مشکلات اقتصادی بود ، ۳ سال پیش چی ؟؟ اونم به خاطر مشکلات اقتصادی بود ؟!!به خاطر یک دختر، دوستان وحشی شما باعث ریخته شدن خون ده ها نفر شدند . میلیاردها تومان به بیت المال و مردم خسارت وارد کردند و شهرها را پر هرزه پوش کردند . ما نه شورش کفار ۸۸ را فراموش میکنیم و نه شورش هرزه گان ۱۴۰۱ و نه شورش مغولان و داعشی های ۱۴۰۴ را .خون بریزند ، نظام خونشان را خواهد ریخت . آنقدر خواهد ریخت که چیزی ازشان نماند . نطام هم نخواهد انقلابی ها به نظام فشار خواهند اورد و یقه نظام را خواهند گرفت .و در آخر جمهوری اسلامی اگر میخواهد بماند باید قلع و قمع کند . چه اغتشاشگران تروریست میدانی را ، چه اغتشاشگران رسانه ایش را و چه اغتشاشگران اقتصادی را .چه از نوع دولتی چه از نوع غیر دولتی . چه تروریست های کف میدان چه تروریست های پشت میدان .چه آنها که آتش زدند و کشتند و چه آنها با با سیاست های غلط اقتصادی بهانه دست این جماعت وحشی دادند و البته عملی غغلط اقتصادی زندگی را برای مردم سخت کردند</description>
                <category>Goolaqa_34</category>
                <author>Goolaqa_34</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 01:13:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برید یقه پزشکیان و همتی را بگیرید</title>
                <link>https://virgool.io/@goolaqa_34/%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D9%82%D9%87-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%87%D9%85%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AF-qwpr4o0mu6rx</link>
                <description>مگه معترض گرانی نیستید ؟ مگه شورش به خاطر گرانی ارز و سکه نبود ؟ مگه  رئیس جمهور پزشکیان نیست ؟مگه رییس کل بانک مرکزی همتی نیست ؟ مگه علت تورم از ارز نیست ؟پس چرا نمیرید یقه مصببان گرانی ارز را بگیرید ؟چرا نمیرید پزشکیان و همتی را آتش بزنید ؟ اصلا تیر تو مغز نداشته شون خالی کنید .چرا باید تقی به توقی میخوره فقط فحشش را به رهبر میدهید ؟؟مگه سلاح ندارید چرا نمیرید اون گلوله اش را خرج پزشکیان و همتی و حامیان گرانی ارز کنید ؟مسبب گرانی اون کاسب مغازه است ؟مصبب گرانی اون راننده اتوبوسه ؟؟مسبب گرانی شعبه بانکیه ؟؟مسبب گرانی اون بسیجی بدببخت بیچاره اش ؟؟مسبب گرانی مسجده ؟؟؟مسبب گرانی اون اخوند بیچاره بیرون قدرته ؟؟نتیجه این اغتشاشات سی چهل سالتون چی بوده دقیقا ؟؟اون اتوبوس هایی که آتش میزنید تاوانش اول از همه به چشم خودتون میره ، باید ساعت ها منتظر یه اتوبوس بمونید . همین حالاشم مملکت دچار کمبود وسیله نقلیه عمومیه بعد احمق ها اتوبوس آتش میزنید .اون بانکی که آتش میرنید واسه کلی آدم که کار بانکی دارن مشکل درست میکنید .آتش زدید ؟ بسیجی و پلیس کشتید . قبل شما هم خیلی ها اینکارا را کردن اما بعدش طناب دار امانشون را برید .</description>
                <category>Goolaqa_34</category>
                <author>Goolaqa_34</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jan 2026 20:30:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز زنهای پدر هم مبارک</title>
                <link>https://virgool.io/@goolaqa_34/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-anw7zn3ixne5</link>
                <description>تو جامعه ما عرف است که روز پدر مختص پدر است و  هیچ کس به زن به عنوان پدر نگاه نمی کند . زنی که بعد فوت شوهرش پابه پای مردان در جامعه کار کرده تا فرزندانش کمبودی احساس نکنند . زنی که  برای فرزندانش هم  مادر بوده هم پدر . زنی که هم بایدمراقب کودکش میبوده هم دخل و خرج زندگی . زنی که یک پایش در مطبخ بوده و پای دیگرش در محل کارش . زنی که یک دستش در حال نوازش فرزندش بوده ودست دیگرش  در حال چرخاندن چرخ زندگی . زنی که نگذاشت فرزندش درد بی پدری را خیلی احساس کند . هر چند نه مادری میتواند جای پدری را بگیرد و نه پدری میتواند جای مادری را بگیرد .روز پدر را باید به زنهایی که هم مادر بودن و هم پدر تبریک گفت . </description>
                <category>Goolaqa_34</category>
                <author>Goolaqa_34</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 17:45:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدر</title>
                <link>https://virgool.io/@goolaqa_34/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-oeuxspufkso6</link>
                <description>پدر بود و پسر بودپدر عشقِ پسر بودپدر رفت و پسر موندخون چشمِ پسر موندپسر منتظره چشم به راههدلش کوهی از درد و رنجه پسر دل داره از خون، رنگین پسر غم داره از غصه، غمگین پدر ؛ کعبه قلبمپدر ؛ معبد جانممن این دنیا را بی تونمی خواهمشعری از خودم</description>
                <category>Goolaqa_34</category>
                <author>Goolaqa_34</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 13:44:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علی ع کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@goolaqa_34/%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B9-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-z1esfatgam4e</link>
                <description>علی(ع)کیست؟؟؟او زاده کعبه است غریب کوچه های زخمی کوفه است  شیرمردی است که دوستانش به عشق او مینازند دشمنانش از زخم هایی که از او خورده اند مینالند  در شجاعت نیست دستی رو دست او  برنده تر نیست تیغی بالاتر از ذوالفقار او او فاتح میدان نبرد هاست حماسه ساز بدر و احزاب و احدهاست عدالت جزئی از وجود اوست عدل او سرمشق دفتر اوست او عاشق است و مجنون خدا  نیست جز او و محمد(ص) مجنون تر پیش خدا اولین مظلوم تاریخ است  آنقدر مظلوم که  پنهان بود قبر پاکش سالها آنقدر مظلوم که زهرایش را میزنند  اما او به خاطر خدا فقط می کند سکوت  آنقدر مظلوم که حق او را غصب می کنند  اما او باز به خاطر خدا فقط می کند سکوت  آنقدر مظلوم که حتی یتیمان کوفه هم  بعد مرگش میشناسند او را  او؛  علی (ع) است ، کعبه زادگاه اوست  مسجد کوفه ، محراب عشق اوست  ببوسم خاک پای نجف را که آرامگه قلب مجنون اوستپ .ن : سکوت اینجا به معنی سکوت مطلق نیستشعری از خودم </description>
                <category>Goolaqa_34</category>
                <author>Goolaqa_34</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 22:30:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن شب تاریک و سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@goolaqa_34/%D8%A2%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-xkokdvkjaau6</link>
                <description>به یاد حاج قاسم عزیز  : شب بود ،  تاریک و سیاهآسمان عراق بلوا بود هیچ کس نمیدانست چرا صبح خبری چون زلزله تکان داد دنیا را ایران را غم گرفتفواره زد  اشک از چشم هاآن نانجیبان کشتن فرزندِ ایران را </description>
                <category>Goolaqa_34</category>
                <author>Goolaqa_34</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 17:31:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کشتیش ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@goolaqa_34/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%B4-ddng82nup9nu</link>
                <description>قاضی :شما متهم هستید به قتل رئیس جمهور کشور . اتهامتون را قبول دارید  ؟متهم : بله آقای قاضی قاضی : چرا کشتیش ؟متهم : چون زندگی یه ملت را سیاه کرده بود . چون از وقتی اومده بود قیمت ارز دو سه برابر شده بود . قیمت سکه دو سه برابر شده بود . برنج هر روز گرانتر میشد . گوشت و تخم مرغ و لبنبات و ....هر روز گرانتر میشد . چون از وقتی اومده بود به جای حمایت از مومنان و انقلابی ها از  سگ های هرزه پوش  جنبش زرا حمایت میکرد . چون سنگ را بسته بود و سگ ها را آزاد گذاشته بود . چون با حرف های احمقانه اش دشمن را وقیح میکرد . قاضی : اسلحه را چطور تهیه کردی ؟متهم : از طریق اینترنتی و فضای مجازی خریدم . قاضی : به قصد قتل رئیس جمهور خریدی ؟متهم : بله هم رییس جمهور و هم حامیان جنبش هرزگان قاضی  : میدونی حکم و جزای کشتن عمدی  یه آدم چیست ؟متهم : بله میدونم . اعدام قاصی : از اعدام نمیترسی ؟متهم : همه روزی میمیریم . چه رو  چوبه دار چه زیر چوبه دار . چه رو میز قدرت ، چه زیر زور صاحبان قدرت .قاضی : حرف دیگه ای نداری ؟متهم : چرا دارم . خدا  هزاران بار لعنتش کند .هم خودش را ، هم کسانی که این چغندر بی خاصیت را بالا اوردند  .  </description>
                <category>Goolaqa_34</category>
                <author>Goolaqa_34</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 20:01:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهرام بیضایی بهایی بود ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@goolaqa_34/%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-bi2geyh7kgqw</link>
                <description>اگه بهرام بیضایی بهایی نبود پس چرا یه عده میگویند اون بهایی بود و اگه بهایی بود چرا یه عده از یه بهایی که به نظرم حتی از کافر هم بدتر  و نجس تر است حمایت میکنند ؟چیزی که فهمیدم اینه که پدر و مادرش بهایی بودند ولی خودش میگوید دین من فرهنگ است ؟!!جل الخالق !!!خب قاعدتا اگه بهایی نیست باید برائت میکرد یا دین جدیدی را اختیار میکرد چنین چیزی درباره بیضایی وجود داشت ؟دین من فرهنگ است و دین من انسانیت است از آن مزخرفات بشر عصر جدید است . بشر یا پیرو هیچ دینی نیست که کافر است یا آتئیست و نجس  یا پیرو یک دینی است که آن را اعلام میکند . </description>
                <category>Goolaqa_34</category>
                <author>Goolaqa_34</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 00:51:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس هایم</title>
                <link>https://virgool.io/@goolaqa_34/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-kwo16zihmuyy</link>
                <description>مثل خیلی ها از ارتفاع میترسم اما همین من،  بچه که بودم از سقف طویله  به تپه خاکی اطرافش میپریدم . رفیقم یه دوچرخه ازون کوچیکا داشت . میرفتیم تو بزرگراه و من به حالت ایستاده پشت یه میله  کوچک دوچرخه وامیسادم و اون تو شیب ۴۵ درجه با سرعت  پایین میومد   . حتی چند بار به حالت برعکس سوار موتور شدم . یا یه بار طناب را با دستم گرفتم که با قرقره بالا میرفت . یه متر بالا رفتم .مثل خیلی ها از  مار میترسم . یکبار که ماری را دیدم عین پلنگ فرار کردم . از عقرب به شدت میترسم . در حد وحشتناک . حتی از عکسش . چند بار مادرم از خواب بیدارمون کرد و گفت تو خونه عقرب هست . مادرم میگفت عقرب بود ولی من عقربی به اون شکل ندیده بودم . قرمز بود ، دم نداشت . تو اون چند بار از ترس پتو  را عین کیسه خواب بر سرم میکشیدم . از چند سال قبل هم ترس از رعد و برق به ترس هایم اضافه شد اونم در حد وحشتناک . چرا ؟ چون چند بار در اخبار شنیدم رعد و مرگ باعث مرگ شده . بیرون که باشم رعد و برق بزنه عین سگ میترسم .۱۲،۱۳ ساله که بودم یکبار از خیابونی رد میشدم . یه موتور گازی دیدم که با سرعت میومد یا شاید من فکر میکردم با سرعت میاد. تند خواستم بروم آن سمت خیابان که داغون کف خیابان افتادم . فکم را کلی بخیه زده بودند . نمیتونستم غذا بخورم . یه عده میگفتن باد موتور بهت خورده . خلاصه اون اتفاق باعث شد از عبور کردن از خیابون هم بترسم .  خیلی وقت ها برای عبور کردن از خیابون پشت دیگران قایم میشدم مثل خیلی ها از ریسک کردن هم میترسم . یکبار چند سال پیش کلا چهار واحد سهم خریدم ۴۰ هزار تومن ، چند وقت بعد فروختم و کلی احساس شعف و پیروزی کردم 😂از مرگ هم میترسم . در حد وحشتناک . چند وقت پیش که صدام گرفته بود وقتی مبخواستم صدامو آزاد کنم یه حس خفگی بهم دست میداد . عین سگ میترسیدم .اما عجیب ترین ترسم ، ترس از برادرم بود . از بچگی میترسیدم . ازین ترس های ارباب ، نوکری بود . البته یادم نمیاد کتک خورده باشم ولی میترسیدم . یکبار که جوی گوسفندها را زمین ریخته بودم از ترس جایی قایم شده بودم . خوابم برده بود که پیدام کردن .چند سال پیش بلاخره علیه برادرم شوریدم . دیگه مثل سابق نبود . باهاش مخالفت میکردم . یکبار به پسرداییم گفته بود من دیگه اون آدم سابق  آروم نیستم وحشی شدم ‌ . بر علیه داداشم شوریدم هر چندهنوز حرف شنوی را دارم .هیچ وقت بچه تون را ترسو بار نیارید . ترساندن بچه ، آینده بچه را خراب میکند. بچه  را منافق و ترسو بار خواهد اورد . ترس جلوی پیشرفت را میگیرد . بچه ای که بترسانید از شما  شاید حساب ببرد  ولی آینده اش نابود میشود . سیاست گربه را دم حجله کشتن را هم به هیچ وجه تو زندگی مشترک اجرا نکنید . شاید این دنیا جواب بدهد ولی اون دنیا یقه تان را خواهد گرفت .  شاید این دنیا برای شما جواب بدهد ولی تو همین دنیا زندگی مردان و زنان دیگر را سیاه خواهد کرد . اگر اخلاق دیکتاتوری دارید قید ازدواج را بزنید . یه قسمت هایی ازین پست دروغ بود یه قسمت هایی  هم واقعیت :)</description>
                <category>Goolaqa_34</category>
                <author>Goolaqa_34</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 22:42:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه ها در جستجوی کار</title>
                <link>https://virgool.io/@goolaqa_34/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-sgx5sjfmrskk</link>
                <description>سالهایی که مشغول درس و مدرسه بودم ، به درس و مشق میگذشت ، خب قاعدتا فشاری هم برای پیدا کردن کار نبود . تو بیکاری ها  هم میدان دام میرفتم که البته اواخرش دیگه چیزی نداشت ، هیچ وقت هم دنبال رفتن مهارتی نرفتم . بعد که درس و مدرسه تموم شد تازه مکافات شروع شد . اصلا یکی از دلایلی که از قید آخرین مرحله گرفتن معافی گذاشتم همین فشار خانواده برای کار بود . خدمت را هم مثل دانشگاه نصفه و نیمه رها کردم و معافیت گرفتم . اوایل خوب بود بعد دوباره فشار خانواده شروع شد . تو این سالها بیست ،سی شغل را عوض کردم . یک هفته کارگر آب شیرین فروشی بودم که طرف جمع کرد ،یک ماه گمونم تو صحافی جلد سخت کار کردم . حدود ۱۰ روز تو یه رستوران کار کردم چون پوست دستم سوخته بود دیگه نرفتم . چند ماه تو کارگاه کمد بچه کارکردم البته  خیلی سالها پیش . چند سال تو اسکلت سازی  مبل تمام پارچه کارکردم که طرف آشنا بود ، چون خیلی وقتها کار یا مواد اولیه نبود بیکاری زیاد داشت . چند وقتی هم تو کارخانه دمپایی و چکمه کار کردم که شاید نهایت یه ماه شد . حدود ۳ ماه هم تو کارگاه درب سازی چوبی کار کردم. حدود یک ماه تو کارخانه عرقیات گیاهی کار کردم .‌آخرش هم ، همه بچه های صبح کار را اخراج کردند و کار من و داداشش به شکایت و کلانتری رسید به خاطر پاره کردن چک  . حدود یکسال شاید تو کارخونه شوینده جات کار کردم تو قسمت انبارش . همون جایی که عاشق یه دختری شدم . کلا اونجا کارگرای آقا و خانم  یا ازدواج میکردن یا از قبل ازدواج کرده بودند  😁 . حدود دو سه ماه تو کارگاه چادر مسافرتی کار کردم .چند ماه  مونده به عید رفتم . روز اول که رفتم پسره گفت فنر بِبُر . منم فکر میکردم میخواد نحوه  کارمو ببینه ، تا شب بدون نهار اونجا موندم .چشمام دیگه نمیدید . بعد حدود یک سال تو صحافی کار کردم ، باز هم از نوع جلد سخت. سر ندادن حقوق هم ، باز کار به شکایت و دادگاه کشید .  حدود ۳ ماه هم تو یه کارگاه بطری پِت کار کردم .قبل کرونا هم حدود ۲۰ روز تو یه کارگاه تولید قوطی سوهان کار کردم که کرونا اومد و طرف هم تا عید تعطیل کرد بعدش هم زنگی نزد . ۳ ماه هم توی یه کارگاه تفیک زباله مانند کار کردم . با آتیش زدن پت و پی وی سی را تشخیص میدادیم . چون کار چرکی بود طرف تو اگهی استخدام،  صحافی زده بود . البته این کار تفکیک زباله برای سال های ۹۰ بود . حدود بیست یا سی روز هم تو کارگاه بطری کار کردم که البته اونجا بسته بندی میکردیم . که اینم به خاطر سرویس بیرون اومدم . رفتم تو سرویس بشینم پسره گفت اینجا جای منه ‌ . گفتم فعلا نشستم دیگه  . گفت کنترات ها سرویس ندارن . پیاده شدم رفتم از طرف پرسیدم اینجوریه یا نه ؟ گفت آره کنترات ها سرویس ندارند . گفتم پس خداحافظ . تو این سالها کلی روزنامه جام جم خریدم فقط هم به خاطر اگهی کارش . خیلی جاها دور بود ، خیلی جاها آدرس نمیزد منم قیدش را میزدم . خیلی جاها قبول نمیکرد . خیلی جاها هم من خوشم نمی اومد . یک بار به دروغ به خونواده گفتم کار پیدا کردم در حالی که کاری پیدا نکرده بودم و دنبال کار بودم . توی اتوبوس شرکت واحدمنو دیده بودند . لو رفته بودم .😂یک بار هم باز دروغ گفته بودم ولی ایندفعه توسط رفیقم لو رفتم اونم سر خوردن نهار با قابلمه تو پارک 😂یک دوره هم به خاطر کار پیدا کردن ، هر روز میرفتم حرم تا اونجا رو صندلی ، راحت تر اگهی ها را چک کنم . بهم مشکوک شدن . بردن تو کلانتری نزدیک حرم ازم تعهد گرفتند  . یه چند وقتی هم تراکت پخش میکردم . یه بار که شهرداری تراکت ها را گرفت یه بار هم یه آشنا منو دید 😂.یه چند جا هم  ، از یه روز تا چند روز کار کردم که دیگه اینارا ننوشتم .تو این سالها هیچ چیز به اندازه کار پیدا کردن منو اذیت نکرد . خلاصه تو این سالها خیلی دنبال کار گشتم و روزنامه کار خریدم .‌شاید  به اندازه  یه وانت پراید :)</description>
                <category>Goolaqa_34</category>
                <author>Goolaqa_34</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 23:06:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصلی و کرم ؛عاشقانه ای از دیار آذربایجان (۲</title>
                <link>https://virgool.io/@goolaqa_34/%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D8%B1%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DB%B2-xkamwnbedsjw</link>
                <description>قسمت اول اینجا تموم شد که وقتی پدر کرم از پدر اصلی خواست طبق قول و قرارشان اصلی را به عقد کرم دربیاورد پدر اصلی مردم ده را ترساند و مخفیانه از ده فرار کردند تا اصلی را به عقد کرم درنیاوردhttps://vrgl.ir/GhOsmقسمت دوم :کرم برای تسکین دردش و حرف زدن با معشوقه اش به روستای زنگی رفت، اما در کمال تعجب روستا را خالی از سکنه دید . پیر سالخورده‌ای به او گفت که ساکنان این روستا هفته قبل از اینجا کوچ کردند. کرم بعد از شنیدن این خبر کنار درختی که با اصلی دیدار می‌کرد، نشست و شعری را زمزمه کردوقتی پیگیری‌های زیاد خان برای پیدا کردن پدر اصلی و خانواده‌اش جواب نداد، کرم به همراه ندیمه اش به دنبال معشوقه‌اش راهی شد. پدر اصلی کنار رودی به اسم ارزنچای چادر زده بود و قصد ترک آنجا را هم داشت. اصلی که راهی استانبول بود، نامه‌ای برای کرم نوشت و به دست زن سالخورده‌ای داد که کنار رود نشسته بود و با دادن نشانه‌های کرم به او از پیرزن خواست اگر کرم را با ندیمه‌اش دید، نامه را به او بدهد.کرم که تبریز و ایروان را گشته بود به دامنه‌های ارزروم رسید و با کاروانی روبه‌رو شد که به او هشدار دادند برف و کولاک در راه است و بهتر است از راهی که آمده بازگردد، اما کرم توجهی به آنان نکرد و به راهش ادامه داد. همانجا بود که ندیمه اش وفات کرد و کرم از کرده خود پشیمان شد و افسوس به دل از هوش رفت.در همین حال بود که حضرت خضر(ع) بالای سر کرم حاضر شد و راه سه ماهه‌ای را که او برای رسیدن به استانبول قرار بود بپیماید در چشم به هم زدنی طی کرد، باد صبح گاهی به صورت کرم وزید و بیدار شد و نگاهی به مسافت طی شده انداخت و فهمید که باید سرّی در کار است .حضرت خضر،  آن هنگام که بر کرم ظاهرا شد هشدار داد که تو را طلسم خواهند کرد، اما یادت باشد اگر سه نفر، کلمه شهادت را بیان کند، سحر باطل می‌شود. کرم بر سر دوراهی به یک تاجر رسید و تاجر که از قراملک خبر داشت به او گفت که آن که دنبالش می‌گردی در استانبول است این راه راست را بگیری به استانبول می‌رسی.از طرف دیگر، اصلی در حال خندیدن با دختران بود که صدای ساز عاشقی او را به سمت صدا کشاند، اما کرم چنان وضع آشفته ‎ای داشت که اصلی او را نشناخت و پولی به او داد تا برای خودش لباسی بخرد و اینجا بود که کرم باز یه شعری خوانداصلی‌ با این شعر متوجه حضور کرم شد، کرم که تازه به معشوقه‌اش رسیده بود، در باغی مشغول به کار شد، اما خوشحالی او با خبرچینی یکی از همراهان اصلی دیری نپایید و قراملک با اطلاع از حضور کرم در کنار اصلی، شبانه به روستای کرملی و سپس به کلیساکندی کوچ کرد. جوان عاشق داستان ما هم پس از پرس و جو دوباره اصلی را در کلیسا کندی پیدا کرد.قرا ملک پدر اصلی این بار شرط سختی را پیش پای کرم گذاشته و از او خواست تا دینش را تغییر داده و مسیحی شود. کرم برای نوشیدن آب زمزم و تغییر دین به سمت کلیسا راه افتاد و ارمنی و مسلمان همگی شگفت زده به او نگاه می‌کردند که به یکباره به خود آمد و آب زمزم را روی زمین ریخت و از تصمیمش منصرف شد.این بارقرا ملک‌پدر اصلی با دخترش به حلب فرار کرد و باز هم خود را به خلیفه حلب نزدیک کرد، او در کل شهر اعلام کرد که اگر جوانی با مشخصات کرم و سازبه‌دست دیدند، او را به خلیفه معرفی کنند. کرم به حلب رسید و وارد چای خانه‌ای شد، صاحب چایخانه که ماجرای عشق او را شنید، به او مژده داد که مادر اصلی به کار کشیدن دندان مشغول است و می‌توانی به بهانه کشیدن دندان با معشوقه‌ات دیدار کنی.کرم سازش را به امانت در چایخانه گذاشت و به توصیه چایخانه‌چی عمل کرد. اصلی این بار هم عاشق خود را نشناخت، اما کرم برای دیدن او دو دندان سالمش را به دست مادر اصلی سپرد و اصلی دستمالی را که کرم دهانش را با آن پاک می‌کرد، شناخت و به مادرش گفت که این جوان کرم است و مادر بلافاصله به شوهرش خبر داد.کار به امیر حلب رسید و امیر که گمان می‌کرد، کرم دزدی می‎کند، دستور داد او را زندانی کنند. از قضاء، همان شب چند مهمان ترک، مهمان امیر بودند و درخواست اجرای موسیقی زنده به هنگام صرف غذا را دادند که در نهایت کرم را از زندان آورده و خواستند برایشان بنوازد و کرم در میان اشعارش اشاره کرد که از ایران، توران و وان برای وصال با معشوقه‌ام گذر کرده‌ام، و تنها رسیدن به اصلی برای من کفایت می‌کند.کرم از تلاش 12 ساله‌اش برای یافتن اصلی خبر داد و خودش را پسر زیاد را معرفی کرد و این چنین بود که امیر حلب دستور داد تا ملک دخترش را به عقد کرم درآورد.بساط عروسی فراهم شد، اما ملک باز هم نقشه کشید و با متصل شدن به جادو، لباسی آغشته به طلسم برای اصلی تدارک دید تا کرم شب عروسی بمیرد. داماد قصه ما از حال بد خود متوجه جادو شد و توصیه حضرت خضر را به یاد آورد و از اصلی خواست تا سه نفر را برای گفتن شهادتین پیدا کند. این کار انجام شد و با باطل شدن طلسم، این دو به وصال هم رسیدند و بعدها صاحب دو فرزند شدند. در ادامه کرم به همراه زن و فرزندانش راهی دیار خود شده و متوجه وفات پدر و کم سو شدن چشمان مادرش شد.چیزی که من از مادرم شنیدم پایان عاشقی اصلی و کرم وصال بود ولی یه پایان تلخ هم وجود دارد که البته خیلی ها همون به وصال این دو را معتبر میدوننپایان تلخش هم اینجوریه که ؛ کرم را به «یانیخ کرم» معروف کرده و آن این است که یکی از دکمه‌های لباس اصلی بر روی کرم افتاده و داماد آتش گرفت و خاکستر شد و اصلی که قصد جمع کردن خاکستر کرم را با موهایش داشت، خود خاکستر شد.قبور «اصلی و کرم» کجاست؟گمانه ‎زنی‌ها در مورد محل دفن «اصلی و کرم» نیز همچون داستان زندگیشان، متعدد بوده و دو قبر در منطقه قراملک و دو مقبره در شهر گنجه باکو را منتسب به این دو می‎دانند.پینوشت : بیشتر متن کپی از یکی از سایتهاست &quot; پایان &quot; </description>
                <category>Goolaqa_34</category>
                <author>Goolaqa_34</author>
                <pubDate>Sat, 27 Dec 2025 21:58:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرغ خسته بال</title>
                <link>https://virgool.io/@goolaqa_34/%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84-hqdmt6tmuemm</link>
                <description>دنیا بی رحم است ،انقدر بی رحم که یه غفلت ملتی را به نابودی میکشد مثل پرنده ای که با یه غفلت شکار میشود .یه روز و روزگارییه مرغ خسته بالیپرکشید سوی آسموندنبال آب و آشیونبا اون حال خسته اشبا اون بال شکسته اشرسید به یه دهکدهروی درختی نشستچشمش خواب رفتغم را همه از یاد رفتاز بد روزگارپای صیاد به آن ده رسیدصیاد آن روز صید نداشتیه دل آرام نداشتتا به درختی رسیدزیر سایه نشستبهر تماشای دهچشم به هر سو کشیدچشم به درختی دوختسیاهی از دور دیدخوب که نزدیک رفتچشم را باز کردمرغ را دیدمرغ هنوز خواب بودتیر را برداشتسوی مرغ انداختتیر قلب مرغ را دریدخواب زچشمان مرغ پرید .‌&quot; شعری از خودم </description>
                <category>Goolaqa_34</category>
                <author>Goolaqa_34</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 23:28:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یه  آدم خجالتی ام</title>
                <link>https://virgool.io/@goolaqa_34/%D9%85%D9%86-%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%85-qixn61esk8tt</link>
                <description>نمیدونم از کی یه آدم حجالتی بودم . نمیدونم بچگی هم خجالتی بودم یا نه . چون اصلا از بچگی جز خاطرات بازی و چند خاطره دیگر خاطرات زیادی به یاد ندارم . تا آنجا هم که یادمه با بچه ها راحت بازی میکردم و مشکلی هم نداشتم . تو مهمونی ها و عروسی رفتن ها هم گمونم مشکلی نداشتم . تو مدرسه هم اگر داشتم به این صورت نبود که مشکلی ایجاد کنه . البته اگه با معاونان و معلم ها به تنهایی روبرو میشدم باز این خجالتی بودن میومد سراغم .یادمه یکبار معاون مدرسه که خونه اش چند خیابون دورتر از خیابون ما بود اومد خونمون ، از خجالتم شلوارم را زانوی شلوارم را گاز گرفتم و خیس کردم .این خجالتی بودن وقتی بزرگتر شدم اذیتم کرد ، چه تو دانشگاهی که چند ترم بیشتر نخوندم و چه تو زندگی خانوادگی . یادمه یکبار تو دانشگاه یکی از اساتید منو پای تخته فرستاد گفت یه نمودار بکش. منم از خجالت و استرس یه نمودار کشیدم که نمودارش شبیه یه مار بود و خط صاف نبود . استاد گفت بچه ها یکی از دلایلی که باعث میشه خط صاف را کج بکشید فشار بیش از حد به گچه 😂 .سال اولی که تو پیام نور ساوه قبول شده بودم روز قبل به خونه عموم رفته بودم . شهرکی که توش زندگی میکردن با یه جاده چند کیلومتری به دانشگاه پیام نور میخورد . عموم سالها پیش فوت کرده بود و زن عموم و پسراش و دختراش با هم تو یه خونه دو طبقه زندگی میکردن . البته چند تاشون ازدواج کرده بودن . اون بقیه هم چند سال از من بزرگتر بودن . شب اونجا موندم . صبح که بیدار شدم تو دوراهی خبر کردن یا خبر نکردن موندم .صبح باید دانشگاه میرفتم . چون کله صبح بود و نمیخواستم بلندشون کنم . تو این دوراهی بی خبر رفتن را انتخاب کردم . چون اون منطقه یه ناکسی تلفنی داشت و نزدیک خونه عموم بود با تاکسی تلفنی رفتم .نمیدونم شاید بی احترامی بود ولی هدف من بی احترامی نبود .تو دنبال کار گشتن این خجالتی بودن خیلی اذیت کرد . خیلی جاها تا دَمِ اونجا میرفتم و خجالت باعث میشد از رفتن منصرف بشم . خیلی وقتها هم بر خجالت غلبه میکردم و داخل میرفتم . خیلی سریع هم با بچه ها صمیمی میشدم . اگه دختر یا خانمی باهام صمیمی میشد منم صمیمی میشدم . یکبار تو محل کار دختر خانمی را اذیت کردم . پام را جلوی پاش انداختم ‌ نزدیک بود کله پا شه بنده خدا . خب البته تقصیر خودش هم بود .تو خونه هم وقتی مهمون میومد این خجالتی بودن خیلی اذیت میکرد . وقتی مهمون میومد ، یا کلید خونه دومادمون را از خواهرم میگرفتم یا آواره کوچه و خیابان میشدم ‌ . فرقی هم نمیکرد مهمونها مرد باشن یا زن . اون اوایل ازدواج خواهر کوچیکم ،وقتی میومدن خونه ما یا باز میرفتم خونه اون یکی خواهرم یا تو اتاق پشتی قایم میشدم . بعدا باهاش خیلی صمیمی شدم حتی بیشتر از داداشم .چند ماه پیش به یه عروسی رفتم . چون  داخل تالار شلوغ بود و کسی همراهم نبود بعد حدود یک ساعت نشستن تو حیاط تالار ، شام نخورده برگشتم خونه . عین دیوونه ها .حالا یکی از ملاک های ازدواجم اینه که خانواده دختر خانم با مراسم نگرفتن مشکلی نداشته باشن ‌. چون منِ خجالتی روی حاضر شدن تو جمع چند صد نفره و شاباش دادن و رقصیدن را ندارم اون هم به عنوان داماد .البته شرایط ازدواج را هم ندارم با اینکه از سن ازدواج و شاید تجرد قطعی عبور کردم .سنم را هم نپرسید چون عین خانما از گفتن  سن واقعیم بدم میاد :) </description>
                <category>Goolaqa_34</category>
                <author>Goolaqa_34</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 20:14:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصلی و کرم ؛ عاشقانه ای از دیار آذربایجان(۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@goolaqa_34/%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D8%B1%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-udwtblbbcogc</link>
                <description>پدر کرم یعنی زیاد خان ، چوپانی در گنجه بود که وظیفه چراندن دام‌های محمد خان، والی شاه عباس صفوی در گنجه را بر عهده داشت، محمد خان بسیار ظالم بود و به همسر زیادخان ، سوء نظر داشت و قصد داشت تا طلاق او را گرفته و به همسری خود انتخاب کند.زیاد خان به دادخواهی نزد شاه عباس در اصفهان آمده و شاه پس از شنیدن شکایت چوپان گنجه‎ای، دستور داد تا در صورت صحت داشتن این ادعا، محمد خان را تکه تکه کرده و هر تکه‎اش را در یکی از دروازه‌های شهر آویزان کنند. ادعای زیاد تایید شد و شاه عباس به وعده‌اش عمل کرده و در عوض زیاد خان ، پدر کرم ، را به ریاست سمرقند برگزید و با گذشت زمان، عدالت زیاد خان در منطقه زبانزد شد.ملک، پدر &quot;اصلی&quot; که یک ارمنی و فردی بسیار حیله‌باز بود که به دلیل سیاه چهره بودن به قرا ملک معروف شده بود، او در منطقه‎‌ای در اطراف تبریز و هم اسم خودش زندگی می‌کرد، دستی در جادوگری و طلسم نیز داشت، او که آوازه عدالت و انصاف زیاد خان را شنیده بود از تبریز راهی سمرقند شد، زیاد خان را فریفت و چند قطعه زمین از او طلب کرد که خان هم روستای کم جمعیت &quot;زنگی&quot; را به او و اطرافیانش اهدا کرد. قرا ملک کم کم زیاد خان را به خود جذب کرد و پایه دوستی با او ریخت؛ بطوریکه به عنوان خزانه‌دار زیادخان انتخاب شد.روزی از روزهای آخر پاییز که میوه‎ایی دیگر در باغ باقی نمانده بود، زیاد خان پدر کرم و و قرا ملک پدر اصلی که دیگر خزانه دار پدر کرم بود کنار رود به تماشا نشسته بودند که به یک باره سیبی روان در رود را دیدند و به محض گرفتن سیب اولی، سیب دومی از رود رد شد و زیاد خان همین را به فال نیک گرفت و از خدا خواست که به هر دو آن‌ها فرزندی عطا کند و مقرر شد که اگر یکی دختردار و دیگری پسردار شدند، این دو را به عقد هم درآورند. از قضاء زیاد خان، صاحب یک فرزند پسر به نام محمود ( کرم ) و قراملک صاحب فرزند دختری به نام مریم(اصلی ) شد.مریم و محمود تا قبل از 18 سالگی یکدیگر را ندیده بودند .‌ تا روزی که محمود ترلان قوش (پرنده شکاری) پدرش را گرفت و برای شکار به کوه‌های زنگی رفت، در این حال مریم نیز در باغ پدری‎اش در این کوه‌ها مشغول استراحت بود، از قضا پرنده شکاری از دست محمود فرار کرد و خودش را داخل باغ مریم انداخت و روی دست او نشست، مریم که مشغول خنده و شوخی با کنیزهایش بود، به آن‌ها گفت صاحب این ترلان(پرنده شکاری ) هر کسی که باشد، من با او ازدواج خواهم کرد، حتی اگر زشت و کچل باشد😂😂😂»محمود رو به ندیمه‌‌اش کرد و گفت که پرنده شکاری من به سمت آن باغ رفت، می‌روم تا او را پس بگیرم، اما هر چه تلاش کرد، راه ورود به باغ را پیدا نکرد و مجبور شد از بالای دیوار داخل باغ را دید بزند که در این هنگام با مریم چشم در چشم شد و این دو به هم دل سپردند و قطعه شعری خوانده از آن پس به نام «اصلی و کرم» معروف شدند:از آن پس کرم پریشان حال شد و پدرش هر چه حکیم بود را برای درمان او به کار گرفت و اعلام کرد کسی را که درد پسرش را درمان کند، از مال دنیا بی نیاز می‌کند، در این میان زن سالخورده و باتجربه‌ای بود که با شنیدن این خبر به گنجه، که اکنون زیادخان در آنجا ساکن بود، رفت. کرم حرف دلش را به قاری ننه(پیرزن) گفت و  او هم درد جوان را به زیاد خان انتقال داد.پدر کرم  که حالا از عشق و علاقه پسرش به دختر خزانه‌دارش مطلع شده بود، قراملک (پدر اصلی ) را به نزد خود خواند و از او خواست تا به وعده‌ای که داشتند، عمل کرده و اصلی را به عقد کرم در بیاورد، اما قراملک که قصد خلف وعده داشت، به محض بازگشت به خانه به زنش گفت که آب مسلمان و ارمنی به یک جوب نمی‌رود، باید جانمان را برداشته و از اینجا فرار کنیم و شایعه انداخت که به زودی بلایی به این روستا نازل می‌شود و هر چه سریع‌تر از اینجا فرار کنید، ساکنان زنگی هم که حرف ملک را باور کرده بودند، شبانه از روستا کوچ کردند.&quot;پایان قسمت اول &quot; پ.ن : ۹۵ درصد پست کپی از یه یک  سایته که حذف و خلاصه کردم </description>
                <category>Goolaqa_34</category>
                <author>Goolaqa_34</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 19:24:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند خاطره بامزه</title>
                <link>https://virgool.io/@goolaqa_34/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%B2%D9%87-yptquqdz9ndg</link>
                <description>رادیولوژی دندان :خیلی سالها پیش برای مشکل دندونم رفتم دندون پزشکی . طرف هم تو اولین مرحله فرستادم رادیولوژی که از دندونم عکس بگیره . رفتم اتاق رادیولوژی ، یه خانم گمونم جوان اونجا بود . یه تیکه پلاستیکی کوچیک گذشت رو یکی از دندونام و بعد گفت دستت را بذار اینجا . من هم میخواستم به اون بنده خدا بگم دستت را بردار اون بنده خدا هم هی جیغش بلند میشد . بعد چند بار جیغ زدن کار عکس برداری تموم شد . رفتم بیرون یه بنده خدایی اونجا بود . گفت دستش را گاز گرفتی ؟ 😂والا من نمیخواستم گاز بگیرم تقصیر خودش بود 😂😂😂آزمایش :سالها پیش تو یه شرکت غذایی کار پیدا کردم . گمونم همون شرکتی بود که سر پاره کردن چک کارمون به کلانتری کشید . آدرس یه درمانگاه را دادن که برم آزمایش بگیرم . اونجا را پیدا کردم و رفتم داخل . یه فنجان پلاستیکی مانند دربسته با چیزی شبیه قاشق دادن که برم آزمایش بدم . رفتم کارم را انجام داد و اون فنجان مانند را برم جایی که ازونجا گرفته بودم . تا به طرف گفتم چکارش کنم داداش بلند شد 🤣🤣🤣. گفت باید ببری توالت اونجا یه جا هست . رفتم دیدم یه جا هست که ملت فنجانشون را اونجا گذاشتن 😂😂😂😂میدان دام :تو نوجوانی تو روزهایی که مدرسه نداشتم میدان دام میرفتم . اونجا جای دام وایمیسادیم و پولی میگرفتیم . با بچه ها</description>
                <category>Goolaqa_34</category>
                <author>Goolaqa_34</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 20:59:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار ۶۰ هزار تایی</title>
                <link>https://virgool.io/@goolaqa_34/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DB%B6%DB%B0-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-r9eiuvqwtlyl</link>
                <description>دیروز بود گمونم یه کار ۶۰ هزار تایی پالتویی اومد . فکر کنم  برای مسابقه زندگی با آیه ها بود . در اصل برای ما ۳۰ هزار کار بود که بعد جلد کردن و برش  هر کتاب ، دوتا کتاب میشد . یه فرمش در اصل دوتا فرم از اون فرم بود . کلا کار ۳ فرمی هم بود . فرم اول و دومش ۳۲ صفحه ای بود و فرم سوم هم ۱۶ صفحه ای . یه کتاب سه صفحه ای پالتویی چند نفر را علاف خودش کرده بود. چون عرض کتاب خیلی کم بود ، از پشت خونه اش بسته نمیشد . مجبور شدیم کتاب بذاریم بعد هم وقتی دیدم تکون میخورن کتاب ها را به پشت خونه چسب زدم . اونور دستگاه خیلی اذیت میکرد . تا به آخر دستگاه که محل دسته کردنه میرسید بهم میریخت . با هزار مکافات درست میکردن دوباره اذیت میکرد .  تازه امروز قبل ظهر درست کردن . کتاب  چون ۳ فرمی بود به صورت دوتا ۳ فرمی ترتیب کردیم یعنی به جای پر کردن ۳ خونه ما ۶ خونه را پر کردیم . تو این شیوه دیگه نمیشد کتاب رابه صورت چپ و راستی دسته کرد .‌ چون عرض کتاب کم بود باید موقع انداختن تو  دستگاه جلد کن حواست خیلی جمع میشد . دیروز غروب دیدیم یهو خانمه که مسئول انداختن فرم ها تو جلد کن بود از صندلی اومد پایین . دستش گیر کرده بود ولی خدا را شکر له نشده بود . امروز صبح نیومد ولی بعد ظهر اومد . دو سه تا از کارگرا هم چون فقط یکی از دستگاه های تاکن کار میکرد . چند ساعت علاف بود . چند روز هست یکی از پسرا سیب زمینی میاره و برش کرده روی بخاری میذاره . البته آمگرمنی که بخاری شده . خانما هم دو روز پشت سر هم باقلا اورده بودن . امروز از باقلا خبری نبود ولی بعدظهر پسره سیب زمینی اورد . نامردا تا میپخت میخوردن رو هوا میخوردن . کلا چند برش سهم من شد . پسره میگفت تو همدان مزرعه سیب زمینی داریم . همه را فروختیم کلا دو گونی واسه خودمون نگه داشتیم . بعد چند روز ۸ ساعته کار کردن از دیروز دوباره رفتیم ۱۰ ساعته کار کردن . البته هنوز هم کارها کمه و بهره وری پایین . قبل اون کار ۶۰ هزارتایی دیروز صبح دوباره بامداد خمار را زدیم . ترتیب کتاب ۶۰ هزارتایی هم حدود ساعت چهار عصر امروز تموم شد ولی جلد کردنش هنوز خیلی کار داره حداقل یه روز کار داره . بعد تموم‌شدن ترتیب کتاب ۶۰ هزارتایی رفتیم سراغ ترجمه الغارات . تو تیراژ ۵ هزارتایی اومده . جلد کتاب&quot; چشمانش &quot; بزرگ علوی را تو کارگاه دیدم . چند وقت پیش هم بوف کور صادق هدایت اومده بود . فکر میکردم چاپش ممنوعه . </description>
                <category>Goolaqa_34</category>
                <author>Goolaqa_34</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 22:22:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادی شدن ها  و عادت کردن های ویرانگر</title>
                <link>https://virgool.io/@goolaqa_34/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-ctzfjvkxogfa</link>
                <description>یه زمانی برای زن ایرانی بی پوشیه بیرون اومدن مساوی با کشف حجاب و برهنگی بود . یه زمانی حرف زدن دختر ایرانی و پسر نامحرم ایرانی ننگ بود . یه زمانی حرف از دوست دختر و دوست پسر زدن بی حیایی بود . ننگ بود . اگه دختر و پسری هم با هم دوست بودن این دوستی را پنهان میکردند. نهایت مخفیانه میتوانستند با هم تلفنی حرف بزنن یا یه قرار محرمانه بذارند .اگه خانواده دختره پی به این رابطه پنهانی میبرد روزگار دختره سیاه میشد . اون روزها خبری از استخرهای دختر پسری نبود . خبری از استوری های نیمه برهنه و برهنه دختر ایرانی برای پسر ایرانی نبود . اون روزها حیا بود . شرم بود . وقاحت نبود . چشم سفیدی نبود . خانواده پشت بی حیایی دخترش نبود . مثل الان نبود که مادر از بی حیایی از دخترش جلو بزند . مثل الان نبود که دختر و پسر حیا را قورت دهند و آب از آب تکان نخورد . مثل الان نبود که دختر بی حیای خانواده چند روز با پسر بی حیای غریبه غیب شوند و در ویلاهای شمال انواع بی حیایی و فساد را مرتکب شوند و آب از آب تکان نخورد . آن روز ها جامعه غیرت داشت . حیات داشت . به بی حیا به چشم اختلاس گر نگاه میشد حتی شاید بدتر . انگار جامعه به بی حیایی عادت کرده ، چشم بر این رابطه های غیر شرعی بسته . غیر مذهبی ها بیشتر. مذهبی ها کمتر . جامعه دچار بی تفاوتی ویرانگری شده که روزی گریبان همه ما را خواهد گرفت . هر چند الانم گریبان ما را گرفته است . این طلاق ها و خیانت ها و بی شرمی های آشکار خود نتیجه همین عادی شدن های ویرانگر است . عادی شدن هایی که به مصرف مواد الکی و سیگار و مواد مخدر هم کشیده شده است .این انتشار عکس های بی حجاب حتی در مدل کارتونی و هوش مصنوعی به نظرم خود باعث عادی شدن این بی حجابی و بعد نیم برهنگی و برهنگی خواهد شد .</description>
                <category>Goolaqa_34</category>
                <author>Goolaqa_34</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 23:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب چله ( یلدا)امسال</title>
                <link>https://virgool.io/@goolaqa_34/%D8%B4%D8%A8-%DA%86%D9%84%D9%87-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%A7%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84-mzxv8ckdjj6c</link>
                <description>کلا تو این سالها شب چله ما ساده بود . از سفره آنچنانی خبری نبود . میوه بود و گاهی وقتها شیرینی و تخمه و چیپس و پفک و ازین چیزها . کلا اعتقادی به آجیل نداشتیم . قبلا حتی سفره ای هم در کار نبود . جدیدا چند سالی است که ادای باکلاس بودن درمیارن و سفره میندازن. آخه یلدای یه روزه مگه سفره میخواد . به برادرزاده ام پیام دادم به بابات بگو شوهرتو خانه ما نیاره . الان دیدم با باباش و مادرش و شوهرش اومدن . حوصله باباشم نداشتم دوماد را به دمش بسته بود اورده بود. حالمو خراب کرد . سفره هم انداختن . من هم تو گوشه ای به پشتی تکیه دادم و براتون پست یلدایی میذارم .امسال دومادمون به جای شیرینی ازین کیک های تولد گرفته بود . اون یکی خواهرم هم ازین هندونه های بابا لنگ دراز اورد. البته خیلی هم دراز نبود . بیچاره از بچگی شیر نخورده بود . هندونه را میگم . صاحبکار هم امروز با معرفتی کرد و حقوق را ظهر ریخت . اول فکر کردم اول ماهه بعد یادم اومد امشب شب چله است .آها من تو شناسنامه فردای شب یلدا به دنیا اومدمبخشکی شانس 😂دراز نیست . بیچاره قدش کوتاه مونده . هندونه را میگم .</description>
                <category>Goolaqa_34</category>
                <author>Goolaqa_34</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 22:43:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم برای این هندونه ها تنگ شده ، شما چی ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@goolaqa_34/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%DB%8C-xh0r55xfqlsv</link>
                <description>سالها پیش یکی ازین هندونه ها دراز مثل بابا لنگ دراز اورده بود تو دهات میفروخت  . اهالی هر کدام به تعداد زیاد خریدن  . نمیدونم ارزون بود یا میخواستن برای چند روز آینده هم داشته باشن. الان سالهاست که ازین هندونه ها ندیدم . نمیدونم الان کجان. حالشون خوبه یا نه ، زن و بچه دارن یا نه . نمیدونم شاید اینا هم  از دست بی مهرفتی ما مهاجرت کردن . هندونه بابالنگ دراز را میگم .به این هندونه دراز چارلستون گری میگن البته تو ایران به هندونه مهندسی معروفه ولی شما اگه روزی دیدینش همون هندونه بابا لنگ دراز صداش کنید و سلام منو بهش برسونید . گذشت زمان حتی شکل هندونه ها را عوض کرد . هندونه های بابا لنگ دراز جاشون را به هندونه های گرد خطی دادن . آه هندونه بابا لنگ دراز  دامن ما را گرفت . برکت از بین رفت . معرفت از بین رفت .تا بود ما خوش بودیم وقتی که رفت ناخوش شدیم . همه چیز داشتیم ولی انگار هیچ چیز نداشتیم . پیکان ها ، پژو و دنا شدند. پنکه ها کولر شدند ، تلوزیون های سیاه و سفید ، رنگی شدند خونه ها نما سنگی شدند ولی حال ما خوب نشد . اصالت و هویت جای خود را به مدرنیت داد ، آدم های خاکی و سوخته جای خود را به آدمهای رنگی و رنگ و لعابدار داد ، ولی صفا و معرفت مرد . ازین هندونه های گرد خطی دوری کنید .‌خیلی نامردن . گول طاهرشون را نخوردید خیلی هفت خطن میدونید این هندونه ها هم نر و ماده دارن ؟میدونستید هندونه پوست سیاه هم داریم که بهش هندونه ماه و ستاره میگن چون روشون لکه های کوچک مثل ستاره وجود داره. البته من که ندیدم امروز تو سایتی دیدم . احتمالا اینا هم از دست نامردی ما فراری اند که کسی اونا ندیده .یلداتون مبارک .  </description>
                <category>Goolaqa_34</category>
                <author>Goolaqa_34</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 20:56:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اون سالها زندگی لذت داشت</title>
                <link>https://virgool.io/@goolaqa_34/%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-svamv8fyhsm7</link>
                <description>بچگی ما تو دهات گذاشت یا همون روستا . روستایی تو استان مرکزی  یکی از بخش های شهرستان ساوه . روستا سردسیری حساب میشد . زمستانهای سردی داشت و تابستونای خنک . شغل مردم هم دامداری و کشاورزی بود کشاورزی هم ۹۹ درصدش کشت  گندم بود . آن اوایل که بارش ها بالا بود یونجه هم تا حدودی میکاشتن . را در باغستانی تقریبا مشترک . گاهی با نمک یونجه میخوردیم البته یونجه تازه کشت شده .  بعضی باغ ها تو حیاط بود و یه باغ بزرگ هم داشت که اونجا هم بعضی ها درخت میوه داشتند با دیوارهای گلی. خیلی چیزها به عمل میومد .سیب و زردالو و بادام و گلابی و البته انگور .  یه درخت سنجد و یه درخت بِه یا به قول ما ترکا هیوا هم روستا داشت . ما باغ نداشتیم حتی زمین برای کشت گندم هم نداشتیم. البته یه زمینی بود که پدرم مدتی بهش رسید و یه بار انگورهاش را چید و پهن زمین کرد و یمیش ( چیزی شبیه کشمش ولی بزرگتر) کرد البته زنبورها هم بی نصیب نبودن . اون اوایل دام زیاد داشتیم صدتا یا دویست تا ، دقیقا نمیدونم ولی زیاد بودن . بخشیش را تو حیاط خودمون نگاه میداشتیم بخشیش را جای دیگه ‌ . یه خونه کنار خونه ما بود که یه چیزی شبیه آب انبار داشت . اونجا هم دام نگه میداشتیم .آخور علوفه هم ازین آخورهای گلی و تو حیاط هم آخور  فلزی بود . آبشخور هم ازین آبشخورهای لاستیکی استفاده میکردیم لاستیک را اینشکلی میکردیم و توش آب پر میکردیم .اونموقع دام ها شیر خوبی داشت . ماست و سرشیر و کره و روغن زرد میگرفتیم . چالخار داشتیم . ماست و آب را تو مشک میریخیم و تکون میدادیم . کره میداد و دوغ گاز دار . از اون کره هم  گاهی روغن زرد میگرفتیم .ما بهش چالخار میگفتیم .یادش بخیر. سرشیر تازه را با شیره انگور میزدیم به بدن .عجب چیزی بود .  اون موقع ها که گوسفندهای زیادی شیر داشتن . پونزده  بیست گوسفتد را تو دو صف روبروی هم قرار میدادند و با کشی شبیه کش های نشیمن گاه مبل بهم میبستن و بعد هم دونه دونه شیرشان را میدوشیدن . گاهی وسط دوشیدن حیوان بیشعور یا لگد میزد و شیر را پخش زمین میکرد یا کثیف میکرد . بعضی سالها هم چند خانواده شیر را به خانواده دیگه میدادن . مثلا هفته ای دو بارشیر را به ما میدادن یا هفته ای  سه بار شیر دست یه خانواده دیگه بود ، به  نسبت شیر و تعداد دام گمونم بستگی داشت . اونموقع که شیر دست ما بود کلی کیف میکردیم . گاهی هم مادرم کشک درست میکرد واسه ما هم کشک کوچک درست میکرد . بچه بودیم عاشق چیزهای کوچیک بودیم عکس را از سایت ها گرفتم مرغ و خروس هم داشتیم . مادرم ده دوازده تا تخم مرغ زیر مرغ میذاشت و اغلب هم جوجه میشد . جوجه ها هم مثل این جوجه های سوسول چرخی  الان نبودن که به بادی بند باشن . اغلب گردن کلفت بودن .مرغی که رو تخم مینشست به اصطلاح کرچی میشد . اخلاقش فرق میکرد . وحشی میشد .غریزه مادریش فوران میکرد . مادرم وارد بود . تخم مرغ نطفه دار و غیر نطفه دار را میشناخت . جوجه ها که به دنیا می اومدن من و خواهرم غرق شادی میشدیم یه قسمت هم برای پخت نان داشتیم . ما بهش اجّاق میگفتیم . تو  اجاق خونه خودمون فقط ازین نان های کلفت میشد پخت . رو ساچ پهن میکردن . سوخت زیرش هم  پشکل و پهن خشک شده بود که گاهی نفت میریختیم تا شعله ور بشه . مادرم گاهی برای من و خواهرم نون خیلی کوچیک میپخت . کیف میکردیم نان کلفت را رو این ساچ ها میپختیم (عکس را از سایتها گرفتم)یه چند سالی هم خونه عموم ماندیم که خودشان شهر دیگه ای بودن. خونشون ازین تنورهای چاه مانند داشت . یک متر و خورده ای عمق داشت . تو این تنور مادرم لواش میپخت . یه بار که تو اخبار سایت ها خوندم  پیرزنی تو تنور افتاد و سوخت تنم لرزید . از خاله ها و عمه ها  هیچ خاطره ای ندارم . احتمالا یا نداشتم یا فوت شده بودن یا جای دیگه ای بودن . حتی اسمهاشون را هم نمیدونم . از عموم فقط یه خاطره دارم . عموم قبل پدرم فوت شد و پدرم به خاطر فوت برادرش مریض شد. پدرم برای خرید که جایی میرفت ازین نونهای روغنی میگرفت . گاهی پنیر سفید یا فتا میگرفت  مزه شدن واقعا محشربود  اون روزا مزه ها واقعی بود . از رب گرفته تا بیسکوییت های ویفری . از پدرم هم جز مریضی و اون کیک های روغنی خاطره بیشتری ندارم . ۱۱،۱۲ ساله بودم که فوت کرد . حدود یه سال بعدِ  فوت برادرم . از برادرم هم کلا یکی دو خاطره به یاد دارم . بچکی ما تو بازی و رسیدگی به دام ها و درس و مدرسه گذشت .وسط دهات یه رودخونه بود . اونجا محل گِل بازی ما بود . خونه گلی درست میکردیم . با گِل،  بز و سگ و گوسفند درست میکردیم . داخل شکم گلی  بز و گوسفند بچه میذاشتم و بعد هم میبستم .با گل حتی ماشین و تراکتور چرخ دار درست میکردیم . تو روستا نبوغ و خلاقیت داشتیم . شهر که اومدیم مرد گاهی هم کبریت بازی و فوتبال بازی میکردیم  روستا یه مدرسه بیشتر نداشت . مختلط بود. یه معلم میومد و به چند کلاس درس میداد. زنگ تفریح هم خوراکی میدادن . کیک و بیسکوییت و کلوچه . گاهی هم تو مناسب های خاص نخودچی و کشمس و چیزهای دیگه .اون موقع ها کتک زدن یه چیز عادی بود . گاهی به خاطر درس کتک میخوردیم گاهی به خاطر رفتن به باغ دیگران . اون موقع ها زمستون ها برف زیادی میبارید . گاهی یک متر . تو برف مدرسه میرفتیم .سرتون را درد نیارم . به خاطر خرید خونه تو اینجا مجبور شدیم گوسفندها را بفروشیم . برادرم هم برای فروش گوسفندها به شهر رفته بودکه بعد چند روز خبر فوتش اومد. روستا دو سه تا تپه داشت . تو یکی ازین تپه ها به انتظار مسافرهایی مینشستیم که قرار بود به روستا بیان.مینشستیم و از دور جاده را تماشا میکردیم. ماشین ها تو جاده قد یه مورچه بودن . هر ماشینی که سمت ده میپیچید ذوق میکردیم . هر چی به انتظار برادرم نشستیم خبری نشست . آخرش خبر فوتش اومد . بعد حدود یک سال هم پدرم فوت کرد البته اینجا . تو خونه ای که با فروش گوسفندها خریده بودیم ..  </description>
                <category>Goolaqa_34</category>
                <author>Goolaqa_34</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 20:57:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>