<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پری قصه ها</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@goregoddess2024</link>
        <description>گفتند این نیز بگذرد... پس چرا نمی گذرد؟!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 05:15:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4555703/avatar/DTaP3R.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پری قصه ها</title>
            <link>https://virgool.io/@goregoddess2024</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تولید محتوا، قد کوتاه بودن و ابله از فیودور داستایوفسکی</title>
                <link>https://virgool.io/@goregoddess2024/%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D9%82%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DB%8C%D9%88%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-wdhcnqkey8tm</link>
                <description>سلام. خوبین؟ حالتون رو به راهه؟منم همین طور. فکر کنم همین که بزرگتر و بزرگتر می شم، و همین که جلسه های مشاوره بیشتری میرم، یاد می گیرم که چطور خودم رو خوشحال نگه دارم. دیگه اون حالت افسرده رو از خودم دور نگه می دارم و سعی می کنم تا جایی که می تونم خوشحال باشم و خودم رو خوشحال نگه دارم. حتی وقتی آزمون ریاضیم رو گند زدم، حتی روزی که فرداش پرسش مطالعات داریم. حتی اون موقع هم خودم رو خوشحال نگه می دارم چون می دونم اینکه من از زندگیم لذت ببرم مهمتر از هر چیز دیگه ای هست.یه هفتس دارم سعی می کنم یه ویدیو برای کانال یوتیوبم بگیرم ولی هر کاری می کنم نمی تونم. از هر چیزی که فیلم می گیرم بدم میاد و می ترسم مَردُم فکر کنن من خنگم یا یه تختم کمه یا اینکه اصلا ارزش نگاه کردن رو من ندارم.البته تا الان که دارم تو یوتیوب فعالیت می کنم فقط کامنت های مهربانانه و کمی مادرانه (چون اونجا بیشتر آدمای بزرگتر از من هستن) رو دیدم و واقعا هیچ دلیلی برای همچین ترسایی وجود نداره ولی خب. مغزم من رو ول نمی کنه و هی دارم به این فکر می کنم که نکنه کسی از من بدش بیاد یا فکر کنه که من زشتم.اصلا از خودم خیلی بدم میاد. می دونم اون بالا خیلی مانور دادم که چقدر دارم رو خوشحالی خودم کار می کنم ولی واقعیت اینه که من خیلی از خودم بدم میاد و ترجیح می دم هرکسی بودم به جز چیزی که الان هستم. حتی الان که مثل آدم نشستم رو تختم و دارم تایپ می کنم هم حالم رو به راه نیست و دلم داره به هم می پیچه. البته این احتمالا به خاطر گشنگی هستش ولی خب. چیکار میشه کرد.احساس می کنم که خیلی زشتم و فقط وقتی که کار های خاصی با ظاهرم می کنم قشنگ می شم. مثلا وقتی که موهام بازه یا وقتی که آرایش می کنم و کفش پاشنه بلند می پوشم (تا قدم بلند تر بشه). می دونم اینا فکر های خوبی نیستن ولی خب. چیکار میشه کرد.الان دو ماهی هستش که دارم سعی می کنم ابله از داستایوفسکی رو بخوانم و فقط 130 صفحه خواندم. می دونم که نباید خودم رو سر این موضوع اذیت کنم چون دارم زبان اصلی و با دقت می خوانم و خب من هزار تا کار دیگه هم دارم ولی بازم خودم رو سرزنش می کنم که چرا این کتاب رو تموم نکردم.خب فکر کنم حرفام تموم شد. همیشه بعد از اینکه یکم انگلیسی می نویسم دلم می خواد برم تو ویرگول و یکم فارسی تایپ کنم. راستی، آیا شما هم کتاب می نویسین؟ احساس می کنم کار رایجی هستش (چون همتون نویسنده هستید برا خودتون) ولی تا به حال پستی دربارش ندیدم.این تیکش رو دوست داشتممراقب خودتون باشین و خداحافظ.</description>
                <category>پری قصه ها</category>
                <author>پری قصه ها</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 12:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افکار قبل از افطار</title>
                <link>https://virgool.io/@goregoddess2024/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B7%D8%A7%D8%B1-xlz0fgxnow6t</link>
                <description>میشه از اینا واسه افطار بهم بدین... آهسلام! هِلو. زردآلو.الان که دارم این رو می نویسم ساعت 5:17 دقیقه است و تازه سحری خوردم. البته باید بگم که این افکار قبل از افطار حساب میشه چون هنوز افطار نشده :)) خلاصه که کوکوی سیب زمینیم رو میل کردم (اگرچه خیلی کوکو دوست ندارم... ببخشید مامان) و الان نشستم جلوی تلویزیون با لپتاپ روی پاهام و دارم برای خودم تایپ می کنم. چرا؟ شارژ آیپدم و کیندلم هر دوتا کمه و امکان اینکه برم تو تخت گرم و نرمم و داستان بخوانم نیست. و وقتی نمیشه داستان خواند، باید تایپید. (تایپید... واو. کلمه اختراع کردم. به قول خانم ادبیاتمون، حالا صرفش کن... تایپیم، تایپند... خواهند تایپد...)قبل از افطار خیلی گُشنم می شه. نمی دونم چرا، چون در طول روز اوکییم ولی تا می رسه با افطار یهو گُشنم می شه. انگار شکمم تازه می فهمه که قراره یک ساعت دیگه یه چیزی بخوره و دلش می خواد زود تر برسه.خب، مامانم رفت خوابیید. این پُست خیلی کوتاهه ولی تازگی ها اصلا هیچ ایده ای برای هیچی ندارم. اگه چیزی هستش که شما فکر می کنید جالبه درموردش بنویسم، حتما بگین :)))افکار قبل از افطار شما چجوریه؟ (روزَتون قبول باشه:)))</description>
                <category>پری قصه ها</category>
                <author>پری قصه ها</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 05:28:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میشه همه ساکت شن؟؟ می خوام بنویسم!</title>
                <link>https://virgool.io/@goregoddess2024/%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D8%B4%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-jluciirnvdqu</link>
                <description>ای کاش می دونستم کدوم کتابه :(((دیگه حال و حوصله سلام و احوال پرسی رو ندارم. ولی خب از روی ادب باید بگم دیگه.)سلام. خوب هستین؟ من که نیستم. الان دو ساعته دارم سعی می کنم روی رمانم کار کنم. یه پروژه جدیده، همین این هفته به ذهنم رسید و دلم خواست یکم دنبالش کنم ببینم چی میشه. ولی انقدر سر و صدا زیاده و من هم دستانم بی استعداده و کی بورد لپتاپم کوچیک و نوری نمیشه (بله، این جزو مشکلات بنده است) که اصلا نمی شه چیزی نوشت. شما هم به این مشکل بر می خورین؟ چون من دیگه واقعا دارم کلافه می شم. </description>
                <category>پری قصه ها</category>
                <author>پری قصه ها</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 22:27:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرا های یک کلاس هشتمی (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@goregoddess2024/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85%DB%8C-1-bsa0lry6lzm6</link>
                <description>سلام! روزتون چطوره؟ امروز چی کارا کردین؟(حالا مثلا به حرفتون جواب می دم)اِوا، واقعا؟ حیف که این پست درباره منه مگرنه می شِستم مُفَصَل باهاتون حرف می زدم.(حالا شما خجالت می کشید و میگید نه بابا، ادامه بده! منم ادامه به پُستم می دم)نقاشی از من (دیجیتال) نام اثر : دختر خسته مدرسه ای (قیمت ؛ ۱۲۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ دلار)تصمیم گرفتم یک حالت روز نوشت طور برای ویرگولم بذارم. یعنی هر روز اتفاق هایی که افتاده رو بنویسم تا اینجا ثبت بشه. نمی دونم چرا این تصمیم رو گرفتم. مگه من آدم مهمی هستم؟ البته گمونم همه برای خودشون آدم مهمی هستن. من که در حالت عادی خودم رو آدم حساب نمی کنم ولی خب. دیگه چیکار میشه کرد.بعضی اوقات باید خاطرات رو نوشت. و اینترنت بهترین جه برای این کاره! همه چی برای همیشه اینجا می مونه! عالی نیست؟ (با لحن کسی که تا به حال تو عمرش درباره خطرات اشتراک گذاری بیش از حد در اینترنت بهش نگفتن)امروز روز خیلی جالبی... بود. البته از نظر بنده همه روز های کاری بی اهمیت و چرت هستند (آخر هفته هستش که من شروع به productivity می کنم) ولی خب نباید به خودم انرژی منفی بدم، برای همین بذارین وانمود کنم که امروز جالب بود و من ازش لذت بردم... (در لحن کسی که در کلاس مطالعات بیشتر خوابش را می کند)از بیشتر روز هایی که این هفته داشتم بهتر بود. حالا اصلا چی کارا کردیم؟ خب زنگ اول ریاضی داشتیم و مثل همیشه معلممون طوری باهامون سلام و علیک کرد که انگار عزیزی رو از دست داده (بهتره بگم انگار ما عزیزش رو ازش گرفتیم) و اولین چیزی که پرسید این بود که امروز امتحان رو بگیره یا فردا.بهمون یه انتخاب داد. از هفته پیش بهمون فرصت خواندن برای امتحان رو داده بود ولی گفته بود که یا سه شنبه می گیره یا چهارشنبه.خب همه بچه ها طبیعتاً فردا رو انتخاب کردند و این باعث شد که معلممون کاملا از کوره دربره. نمی دونم آدمی مثل اون اصلا چرا معلم شده، یا اینکه چرا به ما یه انتخاب داده وقتی که خودش دلش می خواد انتخاب کنه. همه اینا به کنار؛ اعصابش خورد شد، شروع کرد به داد زدن در مورد اینکه ما درس نمی خونیم و یه شبه نمی شه ریاضی یاد گرفت و، و، و...البته من نمی تونم در موردش چیز بدی بگم، چون من احمق امروز با ماژیک همیشگی روی وایت بورد کلاس کشیدم و اون بود که بهم کمک کرد به سختی پاکش کنم. شاید باورتون نشه ولی با وجود این گندی که زدم جواب سوال رو درست نوشته بودم و نمرم رو گرفتم. شاید خانم ریاضی مون فکر کنه که ریاضی رو یک شبه نمی شه یاد گرفت ولی من استاد این کارم و همیشه در حال یک شبه یاد گرفتن همه چی هستم... اصلا فوق لیسانس تو این دارم، PHD!!بعدش زنگ فارسی. خیلی خوشحالم که برای ماه رمضان ساعت ها رو کم کردن چون واقعا انرژی این که بشینم و یک ساعت و نیم بنویسم رو نداشتم امروز. البته که خانم ادبیات ما ماه هستش و من خیلی دوستش دارم. آخر زنگ بهش ادبیات روسی ای که تازگی ها دارم می خوانم رو معرفی کردم. کتابی کوتاه از تولستوی و ابله از داستایفسکی. من که البته انگلیسی می خوانم. (فکر نکنم پستی درباره این که من چه شکلی انگلیسی یاد گرفتم درست کرده باشم یا نه... دوست دارید بدونید چجوری یاد گرفتم؟)کلاس ما یه سرود داره. سرود ملی. ما اصلا یه کشوریم! شوخی نمی کنم. این مسخره بازی ها رو الینا خانم شروع کرد و ما هم مثل ببعی افتادیم دنبالش. اون یه سرود برامون نوشت (نام: اسکل دونی) و ما اون رو برای بیشتر معلم ها (اونایی که خیلی به اصطلاح پایه هستند) اجرا کردیم.من اسکلم... تو اسکلی... ما اسکلیم... اینجا اسکل دونیه!!!جُدا از شوخی، واقعا شعر قشنگی بود و ریتم خوبی داشت. اینجا، کلاس هشتصد و دو همه چی رو به راههههواقعا خیلی خنده داره. حیف که حفظ نیستم مگرنه براتون می نوشتم. خلاصه ما تیکه های دور از ادبش رو حذف کردیم و برای خانم فارسی خواندیم. گفت که نمی دونه باید چی بگه، ولی از قیافش معلوم بود تحت تاثیر قرار گرفته.من برای کلاس یک پرچم کشیدم. برای اولین بار تو زندگیم احساس می کنم که بقیه من رو جدی گرفتند. ای کاش ازش عکس می گرفتم می ذاشتم براتون.بعدش علوم داشتیم و من انیمیشنم رو بهشون نشون دادم. یه انیمیشن آموزشی بود که من روی آیپدم درست کردم (با قلم نوری). همش رو خودم ساختم (از هوش مصنوعی بدم میاد) و بیشترش رو سحر انجام دادم. یعنی هیچی نخوردم ؛((( عقلم یکم کمه متاسفانه، تا به خودم اومدم دیدم تموم شد.حالا اینا رو ول کن. بچه ها برام دست زدن. خیلی حس خوبی داد. من واقعا به تشویق معتادم.بعدش مطالعات داشتیم و من کنفرانس دادم. مهدیس خانم مثل همیشه کل وقت کنفرانس رو گرفت انقدر که حرف زد. دوسش دارم، دختر خوبیه.بعدش اومدم خونه و اولین فکرم این بود که چقدر گشنمه. بعد برای اینکه یادم بره که گشنمه، اومدم یکم از کارتون مورد علاقه جدیدم، Carmen Sandiego ببینم. بعدش که تموم شد دوباره گشنم شد (من وقتی روزه می گیرم زیاد گشنم میشه. نه وقتی کسی جلوم چیزی می خوره، بلکه وقتی بیکارم!)برا همین اومدم اینو بنویسم. امیدوارم خوشتون اومده باشه:))خب، حالا ادامه بحث مون. امروز چیکارا کردی؟ اووووه، واقعا...؟</description>
                <category>پری قصه ها</category>
                <author>پری قصه ها</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 15:45:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام ریاضی جان، چطوری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@goregoddess2024/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-bdjudbyisirs</link>
                <description>عکس برای درک بیشتر مطلب سلام ریاضی جون، حالت چطور است؟چه می شود که ما پی در پی هم را ملاقات می کنیم؟ گویا هر جا سرم را می چرخانم تو را می بینم.همه حرف از تو می زنند؛ انگار بسیار مهم هستی. من که نمی دانم. تا به حال با تو سخنی نداشته ام. اصلا آخرین باری که با تو صحبت کردم را به یاد نمی آورم. کی شده است که من و تو تنهایی بنشینیم و برای خودمان وقتی بگذاریم تا کمی بهتر هم را بشناسیم؟یک سوال من بپرسم، یک سوال تو. تو یک مسأله طرح کنی، یک مسأله من حل کنم. چه می شود، اگر من و تو کمی مهربان تر بودیم؟ اگر تو به من فرصتی برای دوست داشتنت می دادی. اگر آنها فرصتی برای دوست داشتنت به من می دادند.اگر کمی صبر داشتند و می گذاشتند به علامت ها و عدد های بزرگ عادت کنم. اگر رادیکال و توان را مثل دارویی تلخ ولی واجب، تهِ حلقم نمی کردند. اگر وقتی خطای محاسباتی داشتم، به جای اینکه سرکوبم کنند، اشتباهم را نشان می دادند.اگر آنها این کار را می کردند. بله، من هنوز به یادشان می آورم. خوب هم یادم می آید، وقتی که سر زنگ ریاضی، مرا از سوال پرسیدن پشیمان می کردند. وقتی که تنها فکرم این بود که چطور می شود با گونیا گردن برید. وقتی که افکارم غرق در این بود که چطور می شود با مداد، رگ را پاره کرد.آیا می شود غم مرا تقسیم کرد؟ آیا می شود این درس مزخرف رو از زندگیم کم کرد؟ چه می شود کمی آرامش به خاطرم اضافه کرد؟من و تو ضرب در هم چه می شویم؟ آیا می شود ما را ساده و برهنه کرد، تا جایی که تنها ساختار ما مانده است و همۀ تجملات برداشته شده اند. آیا این امکان پذیر است؟سلام! خوبین؟فردا امتحان ریاضی دارم و این متن تو ذهنم برا خودش شنا می کرد برای همین گفتم بنویسمش. مطمعنم آدم های دیگه ای هم هستن که با این درس مشکل دارن. حقیقتش من می خوام برم ریاضی (برای اینکه بتونم کامپیوتر بخونم) برا همین در تلاشم که رابطم باهاش رو درست کنم، ولی خب. شما نظرتون چیه؟ اگه حرفی دارید حتما بگید، دلم می خواد با یکی حرف بزنم:))</description>
                <category>پری قصه ها</category>
                <author>پری قصه ها</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 22:40:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا از خودم خوشم نمیاد؟ (و سوال هایی نظیر آن)</title>
                <link>https://virgool.io/@goregoddess2024/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D8%B8%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D9%86-km7tk6zp5jti</link>
                <description>تامبنیل یکی از ویدیو های یوتیوبم (اتفاقا این صد ویو خورد)سلام. هِلو. زردآلو.حالتون چطوره؟ خوبین؟ از خودتون مراقبت می کنید؟ به فامیلا سر زدید؟ رابطتون با مادرتون چجور است؟ اِوا، تبدیل به یک مصاحبه شد که! بذار از اول شروع کنم.خیلیامون خودمون رو دوست نداریم. من هم همین طوریم. الان صدمین بار هستش که سعی کردم این مطلب رو بنویسم و تازه الان که ساعتِ یکِ شبه تونستم اراده ام رو جمع کنم و این رو بالاخره بنویسم. چرا؟ چرا به اندازه کافی نوشتن و تایپ کردنم خوب نیست؟ چرا تجربه کافی ندارم و همه متن هام بچه گونه و ضایع در میان؟خب جواب کوتاه اینه که من بچه ام. هنوز پانزده سالم هم نشده (مهر ماهه، یادتون باشه تبریک بگید و کادو بخرید، هاها) و خب معلومه که بچۀ چهارده ساله قرار نیست تجربه یک نویسنده چهل ساله رو داشته باشه. این رو می تونم درک کنم ولی نمی دونم چرا مغزم حالیش نمی شه و بازم شروع می کنه انتقاد کردن از خودم. روان درمانگرم بهم گفته که ما انسان ها دو نوع قضاوت داریم. یه قضاوت درباره خود و یه قضاوت درباره دیگران. هیچ کدومشون هم به هیچ دردی نمی خوره، از نظر من.یه دلیلی هستش که قرآن میگه آدما رو قضاوت نکن. اگر هم که اعتقاد به قرآن ندارید، خب یک دلیلی هستش که همۀ شاعر هامون حداقل یه شعر دارن که توش می گن &quot;سرت به کار خودت باشه بچه!&quot;.پس ما (ما آدم های عاقل، البته) می دونیم که نباید کسی رو قضاوت کنیم، مخصوصا خودمون. نباید بی جا قضاوت یا انتقاد کنیم، پس چرا انقدر با خودمون این کار رو می کنیم؟ بخدا اگه من بدونم. اگه من می دونستم که الان در حال نوشتن این پست نبودم. می رفتم مثل آدم می خوابیدم.اجازه بدید قبلش خودم رو یکم معرفی کنم، برای اونایی که شاید جدید اومده باشن و من رو نشناسن. بنده کلاس هشتمی، پاچه خوار ناظم، عاشق کتاب و خواهان اینکه روزی کتابم نوشته بشه و منتشر بشه هستم. می دونم چیز خیلی خاصی نیستم (دختر با آرزوی نویسنده شدن؟ داداش ما حداقل ده تا از این کیس ها هر ماه داریم!) ولی خب دیگه. خدا منو اینجوری درست کرد (هنوزم تو شوک هستم که خدا یه دو ثانیه با خودش فکر نکرد این دیگه چه ترکیبیه وقتی داشت من رو خلق می کرد؟) و کاریش هم نمی شه کرد.حالا که دیگه من رو می شناسید و می دونید با کی دارید حرف می زنین، (نوشتن یک پست یه جور حرف زدنه دیگه، نه؟ یه گفتوگوی بسته، که وقتی باز می شه که یک فرد روی اسم این پست کلیک کنه و شروع کنه به خواندن...) می تونیم برسیم به اصل مطلب.(شاید باورتون نشه ولی من سر لپتاپ خوابم برد و الان روز بعد هستش که دارم ادامه این رو می نویسم:))چرا از خودمون خوشمون نمیاد؟ بخدا که من هم جوابش رو ندارم. اصلا نمی دونم چرا دارم این رو می نویسم. شاید چون می خوام ببینم آیا آدم های دیگه ای مثل من هستن یا نه؟ چندشتون میشه وقتی با خودتون رو به رو می شوید؟آخه خیلی سخته. وقتی بی کار و علاف و بی پولی و به خودت نگاه می کنی و با خودت فکر می کنی که باید چه نوع خاکی به سرت بریزی. من برای یوتیوبم ویدیو درست می کنم (همه ویدیو هام درباره نوشتن هستند) و خیلی اوقات از شنیدن صدای خودم بیزار می شوم. اصلا تا می شینم تا ویدیو رو تدوین کنم حالم بد میشه.راه حل این چیه؟ چطور یه کاری بکنم خودم رو دوست داشته باشم؟خب. وقت بعدی از روان شناسم می پرسم.شما هم اگر ایده هایی دارید بنویسید:)) می دونم این خیلی رندوم بود ولی دلم می خواست یه چیزی بنویسم :)</description>
                <category>پری قصه ها</category>
                <author>پری قصه ها</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 20:12:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>—داری چی می بافی؟ + خیال!</title>
                <link>https://virgool.io/@goregoddess2024/%E2%80%94%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-rqga1h0zvalj</link>
                <description>من و سناریو های فِیکمسلام. هِلو. زردآلو.خوبین؟ چطورین؟ ساعت یازده شبه و من واقعا نمی دونم چرا الان لپتاپ به دست شدم و دارم تایپ می کنم. واقعا که کلاس هشتمی بودن چیز عجیبیه. هنوز تایپ فارسیم خوب نشده ولی انقدر به خودم می نازم و باور دارم، که دارم یه کتاب می نویسم. خیلی عجیب نیست؟ که رویا و خیال هام چقدر با افکارم فرق دارن؟تو رویا هام کتابم (Fyodor&#039;s Angel) منتشر شده، از یه انتشارات خوب مثل penguin random house. همه عاشق فیودور و فرشته اش هستن. همه عاشق موضوعِ داستانم شدن و منتظر کتاب دوم هستن. منم که دارم دلاری پول در میارم و ریالی خرج می کنم. بعدش هم ویزا می گیرم و میرم انگلیس و اونجا برا خودم عشق و حال می کنم.هروقت از این فکر و خیال ها میاد تو ذهنم از خودم خیلی بدم میاد. دلم می خواد سرم رو بگیرم و بکوبونم به دیوار (یعنی صداقت رو ببین! آنلاین نوشتن واقعا آدم رو صادق می کنه. وقتی هیچ کس نمی دونه تو کی هستی، نوشتن یهو خیلی ساده میشه...)حالا که به سلامت روانم شک کردید، بذارید براتون بگم که من مشاوره می رم. بخاطر یه دلایلی (حالا دیگه واقعا شک کردید)یک روان پزشک بسیار ناز دارم که خیلی بهم کمک می کنه (خدا خیرش بده) ولی خب اون نهایت تلاشش رو هم بکنه من بازم این طوریم (اینجا نویسنده آهی می کشد و پتو را محکم تر دور خودش می کشد)بهم میگه که افکار منفی نداشته باش. بهم میگه برات خوب نیست. اون می دونه برام خوب نیست. من می دونم برام خوب نیست. بازم انجامش می دم. واقعیت اینه که هرچقدر هم که مغ بدونه که رویای منتشر شدن این متن های داغون من به هیچ جایی نمی رسه، بازم شروع به رویا بافی می کنه.من واقعا به این رویا ها نیاز ندارم. نمی خوامشون. به هیچ دردی نمی خورن و فقط باعث می شن از هدفم و اولویت هام دور بشم. ولی بازم ته ذهنم می گم... نکنه بشه این کار رو کرد... نکنه بتونم به یه جایی برسم... قبل از دبیرستان بتونم یه نویسنده واقعاِ واقعنی شم...که خب... شاید بشه. خدا می دونه آینده چه اتفاق هایی می افته. ولی بازم فکر کردن به اینجور چیزا من رو اذیت می کنه. به ما ایرانیا نیومده که رویا ببافیم که کتاب انگلیسیمون منتشر بشه. به ما اصلا نیومده که کتاب انگلیسی بنویسیم. ولی خب. من دارم می نویسم.صد صفحه اول رو نوشتم. خیلی سخت بود، راستش رو بخواید. امیدوارم تا عید بتونم به یه جایی برسونمش. که بعد ویرایشش کنم... که بعد چی بشه؟ بخدا نمی دونم. بفرستمش واسه agent ها؟ که پاره پارم کنن؟قشنگ می تونم نامه های عدم پذیرش رو ببینم:We are deeply sorry but your manuscript wasn&#039;t what we were looking for.ترجمه: کتابت خیلی داغون بود همشیره(ترجمه واقعی: خیلی ببخشید ولی داستان شما چیزی که ما دنبالشیم نبود...)خب حالا دیگه وقتشه که بهتون بگم که من هنوز مشقام رو ننوشتم. هاها! ساعت یازده و نیمه و من هنوز مشقام رو ننوشتم. خدایا خودت کمکم کن.امیدوارم از این افکار رندوم خوشتون اومده باشه. اگه نظری داشتین حتما بهم بگین، من خیلی از جواب دادن به کامنت ها خوشم میاد :))</description>
                <category>پری قصه ها</category>
                <author>پری قصه ها</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 23:40:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دامنی که از شلوار پارهٔ بابام بافتم (و دنیای نامهربانی با لباس هایمان)</title>
                <link>https://virgool.io/@goregoddess2024/%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%85-%D9%88-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-jnqtsy4j6ovx</link>
                <description>به ماشین لباس شویی توجهی نکنید لطفاااااسلام! هِلو! زردآلو. (بله، از این به بعد همه پست های این مدلی رو این جوری شروع می کنم:) خوش آمدید به یک نوشته جدید از بنده. چایی می خواین؟ براتون شربت بیارم یا نه؟ اِوا، شیرینی خریدید؟ واییی واقعا لازم نبود، (اینجا نویسنده انقدر خجالت می کشد که سرخ می شود و پشت جعبه شیرینی خودش را قایم می کند) دستتون طلاااا!اوکی، دیگه مسخره بازی بسه. یکم زیادی از نوشتن این role play ها خوشم میاد. انگار شما (خواننده این متن، که حتما چند دهه ای از من بزرگتر هستید) با من هستید، و پشت صندلی ام ایستاده اید و دارید متن را از پشت سرم می خوانید. من هم (از آنجایی که از نوشته های خودم بدم میاد) خجالت می کشم و می گم: اِه، نگا نکن دیگه!دیگه واقعا بسه پری، بسه! بعضی اوقات باورم نمیشه که خودم نویسنده هستم و در عین حال انقدر کار های بچگانه می کنم. البته من فقط چهارده سالمه و خب معلومه که قراره یه کارای به اصطلاح &quot;فان&quot; در نوشته هایم بکنم... حالا هرچی. از دامنم خوشتون اومد؟ واقعا؟! (این برای هر دو جواب &quot;نه&quot; و &quot;بله&quot; کار می کنه:) اگر از این دامن خوشت اومد، باید بگم که از شلوار قدیمی بابای من خوشت اومده، که خدا فقط می دونه کجا پوشیده و چه چیزایی روش ریخته و... این تازه شلوار عادی قدیمی هم نیست، شلوار باغچه مون هست! یعنی با این زمین باغچه رو بیل زده!خب شاید الان بگید که پری، چرا این رو پوشیدی؟ البته سوال بهتر اینه که پری، چرا تصمیم گرفتی این رو ببافی؟ مخصوصا این که چرا از اون کاموا گرونه که واردات ترکیه ست رو استفاده کردی؟!اصلا نگران نباش، به اون هم می رسیم جانا! الان که دارم این رو می نویسم، ساعت دهه شبه، ولی من تا نصفه شب بیدارم، و هیچ جا هم نمی رم! اینجا می شینم، رو صندلی میز آشپزخونه و برات همه چیز رو توضیح می دم:)) می دونم از ندونستن بدت میاد. منم همین طور. ولی خواندن یک پست (مخصوصا از من) نیاز به اعتماد به نویسنده داره. اعتماد به اینکه نویسنده کارش رو خوب بلده و قرار نیست آخرش بدون یک داستان درست و حسابی تو رو ول کنه. آیا این اعتماد رو به من داری؟ خب پس اگه داری، بذار برات توضیح بدم که چرا لباس هات رو نمی پوشی. به من این قیافه رو نده! خودت خوب می دونی چی میگم. اون پیراهنی که یه چند سالی هست داره ته کمدت خاک می خوره، اون لباس مجلسی که تو هیچ مجلسی نمی پوشی. اون کفش نو که هیچ وقت رنگ و روی پات رو ندیده چون نمی پوشیش! بعد زن میگه من لباس ندارم بلند شیم بریم خرید، مرد هم همون سِت زشت همیشگیش رو می پوشه. نوجوان از خونه بیرون نمی ره چون از لباسای تو کمدش خوشش نمیاد. شوخی نمی کنم، واقعا اینا رو به چشم خودم دیدم. کاملا عادی سازی شده که وقتی از لباسی خوشت نمیاد، بریزیش دور! حالا بعضی ها میان و میدن به خیریه، که خب آفرین بهشون، ولی واقعیت اینه که خیلیا فقط... میریزنش دور. اگه مثل من آدم نرمالی هستید (و فقیر) نفس تندی می کشید و در دلتون کلی قضاوتش می کنید. ولی این جور آدما واقعا وجود دارن و نه تنها دارند نعمت خدا رو میدن بره (اگه به خدا اعتقاد دارید) بلکه دارن زحمتی رو که یک خیاط برای دوختن اون لباس ها کشیده را میریزن تو چاه. بعدش هم می برنش تو یه مکان رها شده وسط یه شهرستانی و میذارن اونجا تا تجزیه شه. هاها! تجزیه؟ اون لباس احتمالا نود و نه درصد پلاستیکه. خدا می دونه کی قراره از این دنیا بره. احتمالا وقتی آخرالزمان هم بشه هنوز اونجاست و داره خاک (و خیلی زباله های دیگه) می خوره.خلاصه، لباسمون را با موفقیت به گند کشیدیم. زمین رو هم همین طور. حالا چی میشد اگه همون لباس بد فُرم، بد استایل، دیگه مد نیسته، و زشت رو بر می داشتی و با قیچی از وسط می بریدی؟ چی می شد اگه واقعا دوختن بلد بودی و از پارچه اش یه هِدبند درست می کردی؟ چی میشد اگه بافتن بلد بودی و انقدر به شلوار ردیف بافتنی اضافه می کردی که دامن می شد؟ چی می شد اگه انقدر نامهربون نبودی و اون بدبخت رو به کهنۀ آشپزخونه تبدیل می کردی؟ انگار یادمون رفته که همه این چیز ها برای خدمت کردن به ما به وجود اومدن. ما درستشون کردیم تا ازشون استفاده کنیم و اینکه افراد نمی دونن چطور باید خرید کنن تقصیر اون لباس بی چاره نیست. اینکه به پایۀ هوس های لحظه ای ات خرید می کنی و بعد از چند روز ازش خسته می شی تقصیر اون پیراهن، اون کروات، اون گوشواره نیست. تقصیر شماست. (اگر تا الان داری میخونی، واقعا ممنون! من عادت به تایپ فارسی ندارم و واقعا دارم اذیت می شم الان )):خب حالا که احتمالا همۀ خواننده های این پست رو از خودم رنجوندم، برسیم به داستان من و بابام و اون شلوار پاره. وقتی که اون شلوار رو دیدم، عاشقش شدم. شوخی نمی کنم. بابام پاهاش رو بریده بود تا با تیکه پارچه هاش نهال ها رو به چوب ببنده. جوری بریده بود که حتی اون تیکه وسطش، که نشون میده شلواره، هم نبود. ولی دکمۀ قشنگی داشت و به من حس خوبی میداد. انگار تو مدرسه با دوستِ دوستم آشنا شده بودم؛ شواره هم همین بود. قبلا به بابام خدمت کرده بود، الان به من. خلاصۀ خلاصه، من به این باور دارم که باید تا جایی که میشه مهارت کسب کرد و تا جایی که میشه از وسایل اطرافمون استفاده کرد تا عمرشون تباه نشه. فرض کن تو یک پیراهن هستی. نمی خوای ازت به خوبی استفاده بشه؟نظر شما چیه؟ تایپ کردن این یه عمر طول کشید و مشتاق نظر های شما هستم :))</description>
                <category>پری قصه ها</category>
                <author>پری قصه ها</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 22:43:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی شاهزاده به قورباغه تبدیل نمیشه...؟! (چند راهکار ساده)</title>
                <link>https://virgool.io/@goregoddess2024/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-wznboniow8jv</link>
                <description>شما و قورباغتون خب. حتما اینجایی چون قورباغت به یه شاهزاده خوشگل سیکس پک دار تبدیل نشده. منم ناراحتم، ناراحت بودن اوکیه. همه طور بودن اوکیه. البته به جز قورباغه بودن. غلط کرده شاهزاده نشده. غلط کرده آرزو های تو رو برآورده نکرده. باید می کرد! تو شخصیت اصلی داستانی، مگه نه؟ همه باید به حرفات گوش بدن! حالا این یدونه به حرف تو گوش نکرده. البته که کار خیلی اشتباهی کرده، ولی خب دیگه کاریش نمیشه کرد. این همه میکاپ کردی، بهترین لباست رو پوشیدی، مو های پاهاتو زدی و با رژ لب قرمز اون موجود انزجار آمیز رو بوس کردی. بازم هیچ چی نشد. خیلی کار بدی کرد. ولی یک سری راهکار هستش، وقتی به این مشکل بر می خوری. اولین راهکار اینه که پاتو (پای زیبای پاشنه بلند پوش سفیدت) برداری و بکنی تو سرش. خون چندش آورش می ریزه بیرون. چشاش از حدقه می زنه بیرون. همه درون و بیرونش رو زمین لیز می خوره. این روش گارانتی اینه که حالت بهتر بشه ولی خب کفشات رو نابود می کنه. من خودم عاشق این روش هستم ولی الان یه دوازده دستی کفش دارم که کاملا بوی قورباغه مرده میده. یک روش دیگه هم هست. می تونی انقدر قورباغه رو فشار بدی که مجبور بشه تبدیل به یک مرد بشه. البته این باعث می شه که این مرد قورباغه ای از تو متنفر بشه و هرگز نخواد باهات جایی بره. من این روش رو امتحان کردم و الان چهار تا مرد قورباغه ای علاف تو خونمون دارم که باید حواسم باشه مگس نخورن. روش آخرمون رو من هیچ وقت امتحان نکردم. روش آخر... پذیرفتنش هست. پذیرفتن این که قورباغه فروش بهت دورغ گفته. این که بهت جنس ناقص فروخته. این که اون چیزی که میخوای هرگز به واقعیت تبدیل نمی شه. قورباغه هرگز عاشقت نمی شه، چون قورباغه بودن رو به تو ترجیح می ده. بعدش هم... قورباغه رو رها می کنی. نمی خوریش، آزارش نمی دی... میذاری... بره. دوباره ذکر می کنم، بنده هیچوقت این روش رو امتحان نکردم. نمی دونم گارانتی داره یا نه. تنها چیزی که می دونم اینه که اگر این کار رو می کردم الان چهار تا مرد علاف و بیکار و دوازده تا کفش بدبو نداشتم. شما چه قورباغه هایی داشتین که باید می ذاشتید برن؟</description>
                <category>پری قصه ها</category>
                <author>پری قصه ها</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 19:39:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موقعیت: می‌خوای نویسنده بشی</title>
                <link>https://virgool.io/@goregoddess2024/%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B4%DB%8C-ysj9dxhzkwbq</link>
                <description>نویسنده: کلمه ای برای توصیف فردی با تاریخچه مرورگر مشکوکیسلام! هِلو! زردآلو. (فک کنم از این به بعد همه پست هام رو اینجوری شروعش کنم.)شما که غریبه نیستید، چرا دروغ بگم؛ من خیلی وقته که می خوام یک نویسنده بشم. یکی از خواسته های قلبی منه، از اون چیزایی که از وقتی یه بچه ای میره تو ذهنت و همون جا واسه خودش یه لونه درست می کنه. البته این که آرزو ی نویسندگی رو داشته باشی خیلی فرق داره با اینکه واقعا واقعنی اونو بخوای. میدونی منظورم چیه؟ نه؟ آره دیگه...؟ راستش رو بخوای خودم هم نمی دونم. (انقدر گیجم که فقط خدا حرفم رو می فهمه، و باید مثل مادر یه بچه ی خردسال حرف های من رو ترجمه کنه. من هیچوقت نتونستم حرفام رو خوب بیان کنم، چه وقتی دارم می نویسم، یا وقتی که دارم حرف می زنم.)حالا از همه اینا بگذریم. واقعا فردی که می خواد نویسنده بشه برای پرفروش نیویورک تایمز شدن یا معروف شدن، با من و نویسنده های نوجوانی که من می شناسم خیلی فرق داره. اصلا یه دسته دیگه ای از نوسنده هستش: دسته نرمال. دسته ای که مثل آدم یه ایده برای یه داستان دارن و همون روز هم می شینن و فصل اول رو می نویسن. بعدش هم میرن با خانواده هاشون وقت می گذرونن. بعد از این دسته نرمال، هم ما هستیم؛ من و دوستای آنلاینم، یه مشت بچه سال که تو اتاقشون در تاریکی محض رو لپتاپ مامانشون داستان می نویسن. ما نمی خوایم پرفروش ترین نیویورک تایمز شیم، اصلا نمی تونیم. حالا من که ایرانیم که دیگه هیچ، اونا که تو خارجن شاید. آخر حرفم اینه که ما با اون دسته نرمال خیلی فرق داریم. ما می نویسیم چون که مجبوریم. هیچ دلیل دیگری هم نداره. مجبوریم این فکر های آزاردهنده مون رو روی کاغذ به نمایش بذاریم. مطمعنم اگه یه روز ننویسم می میرم. هنوز امتحانش نکردم البته. شما از این فکر ها ندارین؟ قیافه ای، تصویری، شخصیتی که همیشه خدا تو ذهن آدمه و آدم رو ول نمی کنه. همیشه داره از خودش حرف می زنه. از دوستاش، مدرسه اش، خونه اش، خونه مامانش، باباش (که هیچ وقت حضور فعالی تو زندگیش نداشته) و معلمش. یه ثانیه هم با خودش فکر نمی کنه که الان داره بدون اجاره تو ذهن من زندگی می کنه. یه ثانیه با خودش فکر نمی کنه که من رو داره وسوسه می کنه که به جای اینکه واسه امتحان ریاضی بخوانم،  بنویسم. انگار می خواد که من دست به کیبورد شم و داستان زندگیش رو بنویسم. هی، آدم کوچولویی که تو ذهن من خودتو جا کردی! یا همین امروز اجارتو میدی یا داستان بی داستان!حرف مفت دارم می زنم. هرچقدر هم که خسته باشم باز هم داستانش رو می نویسم. هم داستانش رو می نویسم هم نازش رو می کشم. دایم به فکرشم، انگار معشوقمه. یه جورایی هم هست.  عاشقشم. اگه اون نبود، صفحاتی که ساعت ها براشون وقت گذاشتم رو دیگه نداشتم.خلاصه، من می خوام یه نویسنده حرفه ای شم. یعنی یه کتاب رو به نشر برسونم.  وقتی به مردم می گم که می‌خوام نویسنده بشم، بیشترشون به من فقط نگاه می کنن و بعد موضوع رو عوض می کنن، انگار بخوان بگن، هاها، تو گفتی و ما هم باور کردیم! ولی اونا آدم کوچولو تو مغزشون ندارن. آدم کوچولو شما اسمش چیه؟ داستانش رو نوشتید یا نه، هنوز مقاومت می کنید؟ </description>
                <category>پری قصه ها</category>
                <author>پری قصه ها</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 18:28:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افکار این هفته — ماه رمضان، چای، و نوجوان بودن در عصر حماقت</title>
                <link>https://virgool.io/@goregoddess2024/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%E2%80%94-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%82%D8%AA-nl9cwfbdomm7</link>
                <description>چه زمان مسخره ای برای زنده بودنسلام. هلو. زرد آلو. حالتون چطوره؟ نه، این نوشته منه. حال من چطوره؟بد نیستم. امتحان فارسی فردا و امتحانات سه شنبه من را از دور تهدید و تمسخر می کنند، و پشت رون های پا هایم چنان می سوزد (به خاطر زنگ ورزش با سرکار خانم ورزش عزیز بزرگوار) که نمی توانم مثل آدم روی صندلی لهستانی اتاقم بشینم. ولی خب، خیلی بهتر از وضعیت هفته پیشم بود، و حرکت یعنی پیشرفت، مگر نه؟این چیزی است که معاون ما می گوید. می گوید حرکت (هر گونه حرکتی) به معنای پیشرفت است. ولی من حرفش را خیلی نمی فهمم. منی که از هجده شدم دوازده بعد دوباره شدم هجده در ریاضی، آیا هنری کردم؟ ظاهرا بله. آیا حوزان که از بیست دوباره شد بیست... یعنی اون هنری... نکرده؟ یکم گیج شدم. البته من نقاشی می کشم و حوزان نقاشی اش... چنگی به دل نمی زنند.البته بنده خدا تلاشش را می کند. تازگی ها از من می خواهد به او یاد بدهم و من سعی خودم را می کنم. می بینمش، وقتی که دارد از روی جلد کتاب داستانش نقاشی می کشد، و با خودم می گویم که آیا من هم همین طور خوش ذوق بودم، وقتی که نقاشی را شروع کردم؟ فکر (با اون صداهه) نکنم.تازگی ها تنها چیزی که برایش ذوق دارم کتابم است. فرشته فیودور جدید ترین پروژه ام هست، و دو ماه است که رویش کار کرده ام و به صد صفحه اول رسیده ام. نوشتن خیلی حال می دهد، مگر نه؟ همان طور که خواندن حال می دهد. اگر حال نمی داد که شرح حال یک دختر چهارده ساله را نمی خواندی. می خواندی؟عاشق چای شده ام. با نی هم می نوشم. پدرم می گوید که تا بیست سالگی دندان هایم بخاطر این همه چای خوردن زرد می شود، ولی خب، چای تنها چیزی است که مرا زنده نگه می دارد. و تنها چیزی که نیاز دارم برای نوشتن (به علاوه یک کیبورد یا قلم و کاغذ، ولی خب.)، و تنها چیزی که می تواند مرا سیر نگه دارد... فکر کنم یک وابستگی ناسالم دارم./اینجا نویسنده آهی می کشد و برای فراموش کردن غم هایش مقداری از چایش را می نوشد/وقتی ماه رمضان بشود چه غلطی بکنم؟ یعنی دیگر خبری از چای های نصفه شبانه و چای صبحانه و چای عصرانه و چای دارچین مادر نیست؟گمان نکنم. نمی دانم چرا هنوز هم روزه می گیرم. من که اصلا نماز نمی خوانم. ولی خب، یک جور هایی روزه گرفتن مرا خوشحال می کند. احساس می کنم واقعا هنر کرده ام. انگار با خودم می گویم، آفرین پری، چند ساعتی خود را پر از آت و آشغال و هله و هوله نکردی! دمت گرم، رفیق. شاید روزه می گیرم چون دفعه پیش سه کیلو کم کردم. شاید هم برگشتم به خودزنی و این فقط یک روش برای تنبیه خودم است. باید به روان درمانگرم بگویم...شاید باورتان نشود ولی الان دارم فالوده می خورم. در فاصله نوشتن بند بالایی و این بند پدرم آمد خانه و فالوده خریده بود. جایتان خالی، خیلی خوش طعم است. خب، فکر کنم تا همین جا کافی ست. به اندازه کافی دست هایم تایپ کرده اند.شما این هفته چه کرده اید؟ :))</description>
                <category>پری قصه ها</category>
                <author>پری قصه ها</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 17:47:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کار می کنی، وقتی انگشت هایت دیگر نمی نویسند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@goregoddess2024/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF-pvfidrkgztpl</link>
                <description>حس و حال منبعضی اوقات نوشتن واقعا برام سخته.ساعت ها فقط می شینم روی صندلی لهستانی اتاقم، و با پاهایم آن را عقب و جلو می کنم، و فکر می کنم به کلماتی که هرگز نوشته نمی شوند. کلماتی که هرگز پدیدار نمی شوند زیرا انرژی کافی برای این که انگشت های خودم رو روی کیبورد تکان بدم را ندارم.اصلا نوشتن همین هم سخته. فکر کردن به نوشتن درباره ننوشتن هم برایم سخت است. چرا؟ من که دیگه نباید انقدر افسرده باشم. مثلا نوجوانم، راحت و بی دغدغه. ولی راستش را بخواهید دل من هم می گیرد. من هم بعضی اوقات با گریه می خوابم و واقعا نمی دانم چرا. یعنی، می دانم چرا، ولی دلم نمی خواهد بگم. گویا اگر بگمش، به واقعیت تبدیل می شود.دلم برای خودم و کشورم و ملتم می سوزه. روز های سختی را در پیش داریم. اصلا نمی توانم تحملش کنم.در عین حال، فکر موندن تو کشور، تو این محله، تو این خونه، تو این اتاق، حالم رو بد می کنه. با تمام وجودم دلم می خواهد برم یه جای دور دور، جایی که هیچکس من را نشناسد و فقط خودم باشم و افکارم، همراه با یک لپتاپ یا دفتر و مداد، شاید.شاید آن موقع بتوانم دست به قلم شوم و شاهکاری سزاوار آرزو هایم بنویسم.ولی تا آن موقع، گمانم پژمرده هستم. و بس.</description>
                <category>پری قصه ها</category>
                <author>پری قصه ها</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 15:11:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی شد یک کوالا باشم؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@goregoddess2024/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-m3l2xmyspohp</link>
                <description>عکس از حیوانی که از من زندگی بهتری دارد داشتم در فضای مجازی فارسی می گشتم (ظاهرا برای بیست و دو بهمن اینترنت ها را قطع کرده اند زیرا هیچ فیلتر شکنی وصل نمی شد) و اولین عکسی که دیدم این بود. برام خیلی جالب بود وقتی دیدمش. یجورایی قلبم گرفت، دلم سوخت. با خودم گفتم، ای حیوون لعنتی! بعد تو دلم یکم فحش هم بهش دادم. بعد به این نتیجه رسیدم که واقعا به خاطر این بی نتی عقلم رو از دست دادم، و فکر کنم واقعا دادم؛ آخه کدوم آدم عاقلی میشینه به عکس یه کوالا در حال لیس زدن بستنی انبه فحش میده؟ ولی واقعا فکر و حالم بخاطرش بهم ریخت چون با یه نگاه بهش دلم خواست تمام سختی هایی که روی دوشم سنگینی می کردند رو بریزم پایین و بگم گور باباش. اگه من این کوالا بودم چی؟ اگه من یه حیوان ناناز بودم که مردم بهش زل می زدن و غذا می دادن چی؟ دیگه حرفی از پرسش مطالعات نبود. دیگه درامای سر کلاس وجود نداشت. دیگه نبود اینترنت و دلتنگی برای دوست های آنلاینم وجود نداشت. فقط یه کوالا بودم و بس. شما چی؟ میخواید کوالا باشید؟ </description>
                <category>پری قصه ها</category>
                <author>پری قصه ها</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 21:02:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایرانی بودن یعنی چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@goregoddess2024/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C-b8cwo4lcghuf</link>
                <description>پرچم کشوری خستهایرانی بودن یعنی سرت را از پنجره بیرون کردن و هرچی فحش در تنت هست دادن به نفر جلویی، بعد رفتن به مغازه و فحش دادن به مملکت وقتی قیمت های برنج و روغن و تخم مرغ را می بینی و فکر کردن به اینکه چقدر دیگه می تونی ادامه بدی بدون اینکه اجاره های ندادت لبریز بشه.یعنی دیدن اسکرین شات های توییتر تو اخبار و فکر کردن به تمام کله گنده های دنیا که دلشون میخواد برای کشور تو تعیین تکلیف کنن. ایرانی بودن یعنی دونستن که کل دنیا می خواد کشورت رو به چنگ خودشون دربیاره، و دونستن اینکه شاید تنها راه آزادی تسلیم شدن به اونها باشه.  ایرانی بودن یعنی خشونت. یعنی عصبی بودن، همیشه در مرز جنون نگه داشته شده بودن.ولی ایرانی بودن یه چیز دیگه هم هست. یعنی دعا خوندن زیر لبت وقتی اوضاع خیط می شه حتی اگه هیچ اعتقادی به امامی یا خدایی تو درونت وجود نداره. روح ایرانی یعنی اشک های ریخته شده سر حرف هایی که درباره حجابت و شخصیتت می زنند، یعنی زخم های قدیمی و خنجر همیشگی که در آنها فرو می شود. روح ایرانی یعنی دلسردی سر درک نشدن، سر سرکوب شدن، سر هر روز از خدا خواستن و التماس کردن و سکوت دریافت کردن.ایرانی بودن یعنی شب تاریک، وقتی همه چراغا خاموشه ولی تو بیداری و دلت داره واسه خودت می سوزه و می دونی که هیچکس توی دنیا این مدل رنج رو درک نمی کنه.ایرانی بودن یعنی رنجی که هممون می کشیم، ولی گروهی نیست. رنجی که مثل ته سیگاری روی زمین، تنهاست و در تنهایی کشیده می شود.حالا یه مدل دیگش هم هست. وقتی ایرانی هستی ولی روحت برای ایران زیادی لطیفه. ایران، روح هایی مثل من و تو رو می شوره و می ذاره کنار. روح های هنرمند، روح های حساس، روح هایی که زود دلشون می شکنه و زود گریه می کنن و زود دست به قلم می شن تا همه چی رو بنویسن. روح هایی که بزرگترین ترسشون کنکور و جنگ نیست بلکه ناامید کردن کسی که بهشون اعتماد داره. روح هایی که هر روز دارن ناامید میشن.این روح ها موندنی نیستن. اگر هم بمونن، سال های بعد میگن که ما تلف شدیم، می گن زندگیمون طباه شد. این روح ها پر می کشن و میرن اون ور آب، جایی که از سرما دور باشن، جایی که دیگه کسی به چشم و گوش ابروشون گیر نده.این روح ها خواهند گفت که ما دیگر ایرانی نیستیم، کشورمان فلان است و ملیتمان بیسار. ولی آنها همیشه ایرانی خواهند باقی ماند. معلوم است، از هر خطی که روی کاغذ می کشند. از هر آوازی که زیر لب می خوانند. از هر دعا و خواهشی که از خدایی که اصلا نمی شناسند می کنند. مشخص است. می توانی آن را در صورتشان ببینی. در هر الحمدالله که نا خواسته از لبانشان جاری می شود. از هر نفرین و فحش ناشایستی که بر زبان می آورند. از نگاه هایی که از تو می دزدند وقتی اسم ایران را میاورند.  اینه، اینه ایرانی بودن.</description>
                <category>پری قصه ها</category>
                <author>پری قصه ها</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 20:19:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>