<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احمد گرگانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@gorganiahmad</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:00:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/746327/avatar/aIVnyQ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احمد گرگانی</title>
            <link>https://virgool.io/@gorganiahmad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گفت گو با احمد گرگانی درباره پدرش محمد آخوند (نماینده مجلس شورای ملی)</title>
                <link>https://virgool.io/@gorganiahmad/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%B4-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A2%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3-%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%84%DB%8C-qdz0nyrupj9v</link>
                <description>بعد از مدت‌ها برنامه‌ریزی این اتفاق خوب افتاد که با دوست فرهیخته‌ام آقای احمد گرگانی درباره‌ی پدرش محمد آخوند که چند دوره نماینده مجلس بود به گفتگو بنشینم. آنچه در ادامه می‌خوانید گپ دوستانه‌ی ما درباره‌ی ترکمن‌صحرا با محوریت محمد آخوند است.یکی از برهه‌های اصلی در تاریخ معاصر مشروطه است. مشروطه آغازی برای یک سیرِ دموکراسی خواهی در ایران بود و مهم‌ترین سرفصل برای توزیع قدرت از آن یاد می‌شود. با مشروطه‌خواهی بود که در زمان مظفرالدین شاه اولین مجلس ایران در سال 1285 تشکیل می‌شود؛ اما اولین انتخابات بین صنف‌های مختلف بوده است. این صنوف عبارت‌اند از: 1- اعیان و اشراف 2- بازرگانان 3- پیشه‌وران 4- علما و طلاب 5- شاهزادگان و قاجاریان 6- زمین‌داران و کشاورزان. در این مجلس رأی نمایندگان تهران در غیاب منتخبین ولایت به اکثریت مناط اعتبار و اجرا است. با مرگ مظفر الدین شاه فرزندش محمدعلی قدرت را در دست می‌گیرد؛ اما او با این مجلس تا نمی‌کند و در همان ابتدای کار در سال 1287 مجلس را به توپ می‌بندد؛ اما در همین دوره‌ی زمانی شرایط زندگی مردم در ترکمن‌صحرا چگونه بود. در این دوره مردم منطقه‌ی ما به جنگ‌های طایفه‌ای و غارت مشغول بودند. یکپارچگی مفهومی نداشت و خشونت و جنگ‌طلبی به‌گونه‌ای با زندگی آن‌ها عجین بود. در این آشفتگی احوال ترکمن‌صحرا مشروطه به وقوع پیوسته بود تا تمام ولایات در مجلس نماینده داشته باشند؛ و این قدم اول در راه اتحاد و همدلی بین ترکمن‌هایی بود که به حقوق سیاسی‌شان دست یابند. مجلس اول عمومی نبود و در عوض از مجلس دوم به بعد عمومی شد. به‌طوری‌که نمایندگان تهران و ولایت دویست نفر شدند. مجلس دوم از تاریخ 1288 تا 1290 بود. در این دوره نماینده دشت ترکمن- یموت، آدینه جان آخوند یار علی بود. آدینه جان آخوند اولین نماینده ما در مجلس بود. او اهل روستای پنج پیکر در پنج کیلومتری بندر ترکمن است. او جزو همان دویست نفر نماینده در مجلس دوم بوده است. آقای احمد گرگانی برایم تعریف می‌کند که با نوه‌ی آدینه جان آخوند دیداری داشته البته برحسب اتفاق؛ که گفته لقب آنه شیطان که به پدربزرگش می‌دادند در اصل فردی دیگری بوده زرنگ و زبان‌باز در گمیشان که به‌اشتباه به او منتسب شده. این هم ناگفته نماند که زنان حق رأی نداشتند؛ و مجلس دوساله بوده است. نماینده‌ی ما در دوره‌ی سوم یعنی دشت گرگان ــ یموت، قاضی افغان بوده از تاریخ 1293 تا 1294. در دوره‌ی بعد باز آدینه جان آخوند است که از سال‌های 1300 تا 1302 نماینده‌ی دشت گرگان ــ یموت می‌شود؛ اما دوره‌ی پنجم که هم‌زمان می‌شود با روی کار آمدن پهلوی، در مجلس نماینده‌ای نداشتیم. در دوره‌ی ششم نماینده دشت گرگان ــ یموت، از تاریخ 1305 تا 1307 محمد آخوند گرگانی می‌شود. محمد آخوند که از روستای قیزلار از حاشیه اترک به دلیل خشکی و کم‌آبی به روستای چین سولی در حاشیه رود گرگان عزیمت می‌کند به دلیل این‌که به تحصیل علوم دینی پرداخته و آخوند شده در منطقه‌ی خودشان برای دعواها و دیگر مسائل داوری و قضاوت می‌کرده که این‌گونه به حسن شهرت رسیده بود. محمد آخوند در دوره‌ی هفتم هم از تاریخ 1307 تا 1309 نماینده می‌شود؛ و دوره‌ی هشتم از سال 1309 تا 1311 آدینه جان آخوند نماینده دشت گرگان ــ یموت می‌شود. از دوره‌ی نهم تا دوره‌ی شانزدهم از تاریخ 1311 تا 1330 نماینده‌ی ما محمد آخوند بوده است. جالب این‌که در مجلس چهاردهم محمد آخوند عضو وکلای اقلیت به رهبری محمد مصدق بوده. مصدقی که می‌گفت شاه باید سلطنت کند نه حکومت! اعضای این گروه ازجمله پروین گنابادی، ابوالقاسم امینی، غزاله بیات، کام بخش، شهاب فردوس، زنگنه، اسفندیاری، لنکرانی، فریدون کشاورز، قاضی، امیر نصرت اسکندری و دکتر رادمنش و ... بوده است.آقای احمد گرگانی نمایندگی پدرش محمد آخوند را در مجلس به دو بخش تقسیم می‌کند. دوره‌ی اول را تا سقوط رضاشاه قائل است. ازآنجاکه رضاشاه مردی مستبد و خشن بود محمد آخوند این نگرانی را داشت که مردم دشت ترکمن را از آسیب‌های احتمالی از سوی رضاشاه حفظ کند. در دوره‌ی دوم مبارزه برای زمین بود. درحالی‌که مردم ترکمن‌صحرا از ارزش زمین بی‌خبر بودند محمد آخوند به مردم روستاها دعوت می‌کرد که بروند زمین‌ها را تا سمت گرگان سند بزنند؛ و این زمانی بود که کشاورزی به سمت صنعتی شدن پیش می‌رفت. حتی دکتر منصور گرگانی پسر محمد آخوند در مقدمه‌ی کتاب مسئله زمین در ترکمن‌صحرا اشاره می‌کند که بعد از کودتای 28 مرداد 1332، ترکمن‌صحرا بی‌رحمانه مورد حمله عمال نظام استبدادی که در رأس آنها خواهران و برادران شاه مخلوع قرار داشتند واقع شد. بیش از 75% از اراضی زراعتی و مراتع صحرا از دست خارج گشت. رودخانه گرگان به شاه مزرعه گارد سلطنتی اختصاص یافت و ترکمن مجبور شد برای آشامیدن از آب باران و یا پساب‌های گودال‌های کف رودخانه استفاده کند. به نظر می‌آید مشروطه سهم به سزایی هم در سطح ملی برای بازتولید قدرت و در سطح محلی برای انسجام و از همه مهم‌تر هویت بخشی ترکمن‌ها انجام داد.کمی از پدرتان بگویید.محمد آخوند گرگانی 1260 هجری شمسی در روستای قیزلار در حاشیه اترک در شمال ایران به دنیا آمد. پدر او آتاجق بای آن‌طور که از اسمش برمی‌آید به کار دامداری به‌خصوص گوسفند مشغول بوده. وی پسر بزرگ خود محمد آخوند را برای تحصیل علوم دینی به بخارا می‌فرستد. بخارا صدها سال مرکز علوم دینی بوده است. محمد آخوند در مدرسه گوکلداش بخارا تحصیل می‌کند و بعد از اتمام و کسب عنوان آخوند به روستا برمی‌گردد و به علت خشکی و کم‌آبی حاشیه اترک به روستای چین سولی در حاشیه رود گرگان در 18 کیلومتری شرق آق‌قلا مهاجرت می‌کند. ابتدا در این روستا مکتب‌خانه دایر و به امر آموزش دینی می‌پردازد. چون در آن زمان دادگستری به شکل امروزی نبوده روحانیون نقش قاضی را در جامعه ایفا می‌کردند. محمد آخوند یکی از روحانیونی بوده که مراجعین زیادی داشته و به‌عنوان قاضی عادل مشهور می‌شود.اوضاع ترکمن‌صحرا در حوالی مشروطه چگونه بود؟اواخر دوره‌ی قاجار بعد از انقلاب مشروطیت به خاطر ضعف دولت و حکومت سراسر ایران را آشوب فراگرفته بود. ترکمن‌صحرا هم از این امر مستثنا نبود. ناامنی بیداد می‌کرد. بعد از پیروزی انقلاب مشروطه و به توپ بسته شدن مجلس و فرار محمدعلی شاه و بازگشت او از روسیه و کمک خواستن از ترکمن‌ها برای تصرف تهران، عده‌ی زیادی به او کمک کردند و شکست خوردند. رجب آخوند از خواجه نفس و آدینه محمد آخوند، طرفدار مشروطه بودند. در اوایل 1300 هجری شمسی اغلب طوایف ترکمن متفرق بودند و درگیری‌هایی بینششان پیش می‌آمد. حمله و راهزنی و غارت از روستاهای فارس نشین به‌شدت رواج داشت. حتی بین طوایف ترکمن نیز درگیری پیش می‌آمد.راه برون‌رفت از این بلبشو و آشوب برای ترکمن‌صحرا چه بود؟برای برون‌رفت از این آشوب بین ترکمن‌های متفکر و سران قوم سه‌راه وجود داشت. 1ـ پیوستن به همسایه شمالی 2ـ پیوستن به حکومت مقتدر مرکزی «که وجود نداشت» 3- اعلام استقلال و تشکیل یک حکومت ترکمنی در ترکمن‌صحرا. در مورد پیوستن به همسایه شمالی با توجه به سابقه‌ی بدی که روس‌ها در ماجرای گوک تپه و در ضمن به حکومت رسیدن حزب بلشویک و اعتقادات ضد دینی آن‌ها طرفداری در بین ترکمن‌ها نداشت؛ و در مورد پیوستن به حکومت ایران مخصوصاً بعد از کودتای سوم اسفند 1299هجری شمسی و زمزمه‌هایی که برای یکپارچه‌سازی ایران و دفع حکومت‌های محلی و از بین بردن ناامنی شنیده می‌شد، طرفدارانی بین ترکمن‌ها داشت. محمد آخوند از این گروه بود؛ و راه سوم اعلام استقلال. همه می‌دانیم عثمان آخوند وعده‌ی زیادی از طوایف ترکمن در اُمچلی گرد آمدند و او را شاه اعلام کردند؛ اما به خاطر اختلافاتی که بین سران طوایف بود این امر سر نگرفت و عثمان آخوند به ترکمنستان کنونی فرار کرد.ترکمن‌صحرا کدام راه را انتخاب کرد و از نقش محمد آخوند در این راه بگویید؟سردار سپه قصد خلع سلاح و آرام کردن ایلات و عشایر را کرد. بسیاری از ایلات را خلع سلاح می‌کند و برای خلع سلاح و آرام کردن ترکمن‌ها دو لشکر عزیمت می‌کند. یکی از گیلان و مازندران و دیگری از خراسان. فرمانده تیپ خراسان جان محمدخان آدمی بسیار بی‌رحم و سفاک بود که اگر زودتر گنبد را اشغال می‌کرد ترکمن‌صحرا جزو استان خراسان می‌شد. فرمانده تیپ شمال هم زاهدی بود. سرهنگ حکیمی نامی در استرآباد بوده که گویا ارتباطاتی با محمد آخوند داشته و به او پیغام می‌دهد که به گنبد برود و سران طایفه آتابای را راضی کند و بدون خونریزی تسلیم شوند. محمد آخوند یکی از دوستانش را به نام جعفر آخوند که از بزرگان طایفه آتابای بوده از اترک فرامی‌خواند تا با سران طایفه اتابای و آق در گنبد به گفت‌وگو بنشینند. محمد آخوند آنها را قانع می‌کند بدون جنگ و خونریزی تسلیم شوند. چون به اراده حکومت مرکزی برای خلع سلاح ایلات و درعین‌حال نیاز ترکمن‌ها برای تعامل دوستانه با فارس‌ها ایمان داشت. سران قوم آتابای و آق با توجه به اینکه همسایه شمالی در دست بلشویک‌ها بود و ترکمن‌ها نمی‌توانستند بدون تعامل با دیگر ایرانیان و حیاط اقتصادی خود ادامه دهند پس صلاح را در این گفته‌ی محمد آخوند دیدند و تسلیم سرهنگ حکیمی می‌شوند و ترکمن‌صحرا این‌گونه به شمال می‌پیوندد و جزئی از مازندران می‌شود.عاقبت جان محمدخان چگونه رقم خوردجان محمدخان که به آشخانه بجنورد رسیده تلگرافی به او می‌رسد که گنبد تسلیم قشون شمال شده و او با تأسف سر تکان می‌دهد چون نقشه‌ها داشته و ظلم و ستمی که او در حق گوگلان ها کرده و اموالی که او در آنجا به تاراج برده و جنایاتی که انجام داده در تاریخ ثبت‌شده.واکنش رضاشاه از وضعیت پیش‌آمده چگونه بود؟ماجرای تسلیم شدن ترکمن‌ها را وقتی سرهنگ حکیمی به سردار سپه یعنی رضاشاه اطلاع می‌دهد و او متوجه می‌شود که این امر بدون خونریزی با وساطت محمد آخوند تمام می‌شود، گویا لوح تقدیری به محمد آخوند اهدا می‌کند؛ و از همان‌جا محمد آخوند در بین حاکمان وقت شناخته می‌شود.اگر در مقام یک منتقد نقدی به پدرتان داشته باشید چیست؟به نظر من پدرم چه در دوران رضاشاه و چه در دوران فرزندش محمدرضا شاه وظیفه‌اش را در حد توان انجام داد. در دوران استبداد رضاشاهی سعی کرد ترکمن‌ها را از آسیب مصون بدارد. بعد از رفتن رضاشاه جمله‌ای از او معروف است که: دونگغیزی دنگیمدن سیپالاپ گچردیم. بدین معنی که گراز وحشی را با نرمش از کنارم رد کردم؛ که اشاره دارد به رضاشاه. بعد از 1320 هم او در آگاه کردن مردم به‌حق و حقوقشان تا حد مغضوب شدن نزد شاه پیش رفت. دعوای اصلی سرزمین بود. چون رضاشاه بیش‌تر املاک مرغوب کشاورزی را به نام خود سند زده بود، در آن سال‌ها بعد از 1320 که جو آزادتری به وجود آمده بود، در مجلس تحت‌فشار نمایندگان ترقی‌خواه به رهبری دکتر مصدق و تعداد زیادی دیگر املاک رضاشاهی را به دولت واگذار کردند و قانونی به تصویب رساندند و در این قانون قید شد که هر کس در این اراضی قبل از رضاشاه به کشت و زرع مشغول بوده به دادگاه مراجعه و تقاضای استرداد اراضی کند. با توجه به این‌که در آن زمان نه روزنامه‌ای به روستاها می‌رسید و نه هیچ وسیله ارتباطی دیگری بود و مردم عموماً ناآگاه بودند، محمد آخوند مردم را تشویق و ترغیب می‌کرد که بروید، گزارش بدهید، شکایت کنید. جمله‌ی «سورینگ ایلریک» یعنی پیش روی کنید به‌سوی جنوب او معروف است. چون فاصله‌ی زیادی بین روستاهای فارس نشین و ترکمن نشین بوده و بی‌صاحب بوده‌اند. بسیاری از روستاهای جنوب از عطاآباد تا روستای نیازآباد بندر ترکمن به تشویق و ترغیب او ایجادشده‌اند. شرح مفصل مبارزات مردم باراهنمایی محمد آخوند بعدها پسرش منصور گرگانی را در کتاب «مسئله زمین در ترکمن‌صحرا» نوشته منصور گرگانی می‌توانید بخوانید. از دوره شانزدهم به بعد که شاه قدرت بیش‌تری گرفت، محمد آخوند از راه‌یابی به مجلس بازماند. بعد از فرار شاه در 25 مرداد 1332 محمد آخوند پیام تبریکی به مصدق فرستاد و اعلام حمایت کرد. این امر موردپسند شاه واقع نشده و کینه‌ی او را به دل گرفت؛ و در سال 1340 یا 1339 نیش خود را زد و زمین‌های کشاورزی پسر بزرگ محمد آخوند «2000 هکتار در انباراُلوم و بیش از 1500 هکتار از اراضی اهالی چین سولی که به‌صورت تعاونی اداره می‌شده را تصرف کرد و مزرعه گارد شاهی را بنیان گذاشت.»و آیا به نظرتان کارنامه‌ی خدمات محمد آخوند قابل‌قبول بوده است؟اما در مورد این‌که آیا پدرم توانست خدمت بکند، این را باید دیگران بگویند. به نظر من او در زمان خود و در حد توان خود، مخصوصاً در مبارزه با املاک پهلوی از جان‌ مایه گذاشت. به‌هرحال رژیم پهلوی رژیم خوش‌نامی نبود، اما این دلیل نمی‌شود که هرکسی که در آن رژیم کاره‌ای بوده، وابسته رژیم و یا خائن بوده؛ مگرنه این‌که دکتر مصدق، آیت‌الله کاشانی و... خیلی‌های دیگر نماینده مجلس بودند.با سپاسگفتگو از محمد توانگریدوشنبه 06 دي 1395</description>
                <category>احمد گرگانی</category>
                <author>احمد گرگانی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 22:53:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به مناسبت 17 تیر سالروز وفات دكتر منصور گرگانی</title>
                <link>https://virgool.io/@gorganiahmad/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-17-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%88%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%83%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-l4wg2cjf3vc7</link>
                <description>دكتر منصور گرگانی در تاریخ 23 اسفند 1307 شمسی در محله عین الدوله تهران به دنیا آمد. پدر او محمد آخوند گرگانی (جرجانی) در آن زمان نماینده تركمن صحرا (دشت گرگان) در مجلس شورای ملی بود كه تا ده دوره ادامه پیدا كرد. لاجرم او در خانواده ای سیاسی بزرگ شد. دوره ابتدایی را در مدرسه ادب و دیپلم خود را از دبیرستان قریب تهران اخذ نمود. با آن كه برای او امكان تحصیل در بسیاری رشته های دیگر بود، او رشته حقوق را انتخاب كرد و از دانشكده حقوق تهران موفق به كسب درجه لیسانس حقوق شد. در آن زمان برای گرفتن پروانه وكالت داشتن 27 سال كامل الزامی بود و به همین علت (صغر سن) به او اجازه وكالت ندادند و او تولد خود را از 1307 به 1304 تغییر داد تا بتواند به وكالت بپردازد. در زمان خود او از جوان ترین وكلای دادگستری بود.در سال 1335 با خانم ناهید صابر فارغ التحصیل رشته نقاشی از هنرهای زیبای تهران ازدواج كرد. آن ها از سال 1338 برای وكالت و زراعت به گرگان نقل مكان كردند.رضا شاه در زمان حكومت دیكتاتوری خود بسیاری از اراضی مرغوب زراعی از جمله اراضی دشت گرگان را تحت عنوان فروش خالصجات به نام خود كرده بود و هنگام تبعید آن را به پسرش محمد رضا بخشید. بعد از تبعید رضاخان، در زمان دموكراسی نیم بندی كه به وجود آمده بود تحت فشار و مبارزات نمایندگان آزادیخواه مجلس به رهبری دكتر مصدق قانونی به نام استرداد اراضی در مجلس تصویب شد. محمد آخوند گرگانی كه خود در آن زمان نماینده مجلس و از فراكسیون اقلیت به رهبری دكتر مصدق بود با توجه به اینكه درآن زمان غالب مردم حتی رادیو نداشتند كه اخبار را بشنوند هر بار كه به تركمن صحرا می آمد مردم را تشویق به شكایت علیه املاك پهلوی می كرد به همین جهت محاكم دادگستری عرصه مبارزات مردم در گرفتن حقوق از دست رفته و زمین هایشان بود. شروع وكالت دكتر منصور گرگانی با این مبارزات هم زمان بود. او بارها و بارها در دادگاه ها از مردم ستم دیده در برابر ظلم و ستم اداره املاك پهلوی دفاع كرد و در غالب آن ها، اداره املاك پهلوی را محكوم نمود. اما دست نشاندگان محمد رضا پهلوی در اداره ثبت اسناد و املاك آن زمان وقعی به حكم دادگاه ها ندادند. و با گرفتن رشوه یا قطعه ای زمین به نفع املاك پهلوی اقدام نمودند. كتاب « مسئله زمین در صحرای تركمن » كه در سال 1358 توسط دكتر منصور گرگانی تألیف شد، حاصل مبارزات نامبرده در آن سال ها می باشد. كه می تواند مرجعی گرانقدر برای محققین و علاقمندان در شناخت مساله زمین از قبل از دوران رضاخان تا وقوع انقلاب اسلامی باشد.دكتر منصور گرگانی كه مردی پر كار و پر تلاش بود در حین كار وكالت و زراعت به مطالعه و تحقیق می پرداخت. در سال 1347 در دانشگاه اقتصاد تهران به مدیریت دكتر پیرنیا پذیرفته و در سال 1349 با درجه دكترا از آن دانشگاه فارغ التحصیل شد. پس از آن در دانشكده كشاورزی كرج و دانشكده بازرگانی تهران به تدریس مشغول شد. كتاب « اقتصاد گرگان و گنبد و دشت » حاصل تحقیقات او و پایان نامه دكترایش بود كه هنوز هم یكی از كتب مرجع برای دانشجویان و علاقمندان می باشد.وی علاوه بر فعالیتهای فوق الذكر، از فعالان شركت تعاونی كشاورزان گرگان و دشت بود كه با احداث یك كارخانه پنبه پاك كنی با انحصارگران صنعت پنبه مبارزه می كردند.بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در واقعه گنبد، سال 58 كه منجر به درگیری مسلحانه بین فارس و تركمن شده بود، او با دكتر علی رسولی، نماینده وزارت كشور، و دكتر طباطبایی، استاندار مازندران، برای خاموش كردن این آتش خانمان برانداز به گنبد آمد و در زیر رگبار گلوله طرفین وارد ماجرا شد و طرفین را به ترك مخاصمه راضی نمود.بعد از پیروزی انقلاب با آن كه زمین های كشاورزی او مصادره شد و مورد بی مهری قرار گرفت، كه در نهایت او مصالحه نمود و از حق خود گذشت، و علیرغم دعوت از او برای كار در خارج از كشور، حاضر به ترك كشور نشد.در سال 1358 هم زمان با آغاز انتشار مجله كشاورز به عضویت هیأت نویسندگان مجله كشاورز در آمد و تا آخرین لحظه حیات در آن جا به نوشتن مقالات در مورد مسائل اقتصاد كشاورزی، پنبه و تعاونی ها پرداخت. در سال 1371 در سمینار شناخت و رشد و توسعه منطقه گرگان شركت نمود و سخنرانی وی تحت عنوان نقش سرمایه در توسعه اقتصادی گرگان مورد تشویق بسیار حضار قرار گرفت و مقاله او به عنوان مقاله برتر شناخته شد.دكتر منصور گرگانی مردی عدالتخواه بود، در وكالت تا به حقانیت طرف یقین پیدا نمی كرد، وكالت او را نمی پذیرفت. برای همین در غالب وكالت های خود پیروز بیرون می آمد. او مردی میهن پرست بود و علاقه خاصی به قوم خود تركمن ها داشت، دو كتاب او ، اقتصاد گرگان و گنبد و دشت و مسئله زمین در صحرای تركمن و مبارزات او علیه بیدادگری های املاك پهلوی مؤید این گفتار است.مردی خوش مشرب و شیرین گفتار بود، در سخنان خود از ضرب المثل های تركمنی به موقع و به جا استفاده می كرد.وی در تاریخ 17/4/1372 بر اثر سرطان در تهران درگذشت. بعد از وفات او كتابخانه او كه مشتمل بر بیش از 3000 جلد كتاب با ارزش بود توسط خانم او به كتابخانه ملی تهران اهدا شد.روانش شاد و روحش پر فتوح باد.سه شنبه 22 آذر 1390</description>
                <category>احمد گرگانی</category>
                <author>احمد گرگانی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 22:47:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یوُلاغچی</title>
                <link>https://virgool.io/@gorganiahmad/%DB%8C%D9%88%D9%8F%D9%84%D8%A7%D8%BA%DA%86%DB%8C-pxh7ymgt5b0o</link>
                <description>قادیم زامانلاردا بیر یوُلاغچی بیر یردن گچیپ باریارقا باشغا بیر آداما ساتاشیار. سالومألیک، وألیک، دیییشیپ حال اوحال سوُراشیارلار. : دایی نیرأ باریانگ؟، دییار.- شوُل گؤروٌنیأن اوُبا باریان.- آی اوُندا من هم سانگا یوُلداش بوُلایئن، من بو یوُلا نأبلد.- بوُلار ـ بوُلار، دیییپ اوُل آدام غایتارغی بریار. بیر نِمه یوُل یؤرأنلریندن سوُنگ، یوُلاغچی: دایی یوُلی کِسسنه، دییأر.اوُل آدام گؤزوٌنینگ غئتاغی بیلن باقدی ـ دا: هی ده، یوُلی کِسِرله می، نأمه دییأنگ سن؟ یوُلاغچی سِسین چئقارمانی گیدیبریأر. ینه بیر نِمه یوُل یؤرأنلریندن سوُنگ، گؤرسه لر ایکی تایحان اؤکوٌز بیلن یر سوٌروٌپ یؤرلر. &quot;های! الله قووات آرمانگ&quot;دییأرلر. دِنگلریندن گِچندن سوُنگ، یوُلاغچی: شولار، اکیپ سوُنگرا اییأرلرمی، یا اؤنگوٌندن اییپ سوُنگ اِکیأرلرمی؟ دیییپ سوُرایار. اول آدام: هی ده اِکمه دیک زادئنگی ایییپ بوُلجاقمی، نأمه دییأنگ سن؟ دییأر.ینه یوُلاغچی سِسین چئقارمان گیدیبریار. اوُبا یتیپ باریارقالار، گؤرسه لر بیر اؤلینی جایلاماغا آلئپ باریارلار. ینه یوُلاغچی: شو آلئنئپ بارئلیان آدام، اؤلوٌمی یا دیریمی؟ دیییپ سوُرایار. اوُل آدام ینه ده غئیاـ غئیا باقئپ: ای! جان دُوغان اؤلِنسنگ آلئپ باریارلاردا، هی ده دیرینی گؤموٌپ بوُلارمی؟ دییأر.یوُلاغچی ینه ده سِسین چئقارمان گیدیبریار. اوُبا گیرنلرینده اوُل آدام چالاراغاـ دا، «اؤیه گیدِیلی» دییأر. یوُلاغچی بوُلسا «بیر چای ایچأیسگأ یامان یوُقجاق دأل» دیییپ اوُنگ ائزئنا دوٌشوٌپ اوغرایار. اوُل آدام ایچیندن عاجاپ «توُرا دوٌشأدیم ـ اوُو، بو سامسئغی نأهیلی باشئمدان ساوارقام» دیییپ آیدانئنا اؤکوٌنیأر. نألأچ اؤیوٌنه التیأر. «بار گیریبر» دیییپ، بیر اوُتاغئنگ غاپئسئنی آچیار. سوُنگرادا اوُنی أسگِرمأنی سئغئر یاتاغا گیریپ اوُنی ـ مونی اِدن بوُلیار. امما اؤیده بیر غئزی بارمئش. اوُل مئهمان گله نینی گؤروٌپ، هایدا ـ های چای داماق تاییارلئق گؤریأر. واقت گچیأر، هنیز دأده سی مئهمانئنگ یانئندا اوُتورمانی شوُل داشاردا گوٌیمه نیپ یؤر. آخئر دأده سینینگ یانئنا بارئپ: «دأده نأدیپ یؤنگ مئهمانی یکه غوُیماق ادبسیزلیک بوُلار.گلن مئهمانا حوُرمات غوُیمالی، یانئندا اوُتورمالی دیر» دییأر. اوُندا دأده سی: آی غئزئم یوُلدا ساتاشایدی. بیلمه یأن دألیمی، سامسئقمی. نأدیپ باشئمدان ساوجاغئمی بیلمه دیم، دییأر.نأمه اوٌچین بِی دییأنگ دأده؟ دیییپ، غئز سوُرایار. دأده سی: «ایلکی باشدان ساتاشامئزدا مانگا یوُلی کِس دیدی». اوُندا غئزی: «آی دأده! یوُلی کِس دییأنی، گوٌرروٌنگ بِر، واقت گچه نینی بیلمأن غالارئس، یوُل کسیلن یالی بوُلار دیدیگی دیر». دأده سی: «ایکی آدام یر سوٌروٌپ، بوغدای اکیپ یؤردی. مندن، شولار اِکیپ سوُنگرا اییأرلرمی یاـ دا اؤنگوٌندن ایییپ سوُنگرا اِکیأرلرمی؟» دیییپ سوُرادی. اوندا غئزی: «اوُنگ دییأنی شوُلار اؤز یاغدایلاری بیلن اِکیپ سوُنگرا اییأرلرمی یاـ دا بِرگأ، گؤرگأ گیریپ اِکیأرلر می، دیدیگی دیر.»-آی غئزئم! سنده قاراز دوُغئرلادا. مونگا نأمه دییأنگ، یوُلدا گؤرسِک بیر جنازا آلئپ باریارلار.مندن، «شو آلئنئپ بارئلیان آدام اؤلیمی یا دیریمی؟» دیییپ، سوُرادی، من هم ، « هی ده دیرینی گؤمِرلرمی، اؤلِنسِنگ آلئنئپ بارئلیار»، دیدیم. غئزئم ایندی آیئد، شو آدام ساغمی؟- واخ دأده! دوٌشوٌنمأنسینگ، اوُنگ آیدیانی، شوُل اؤلِن آدامدان یاغشی آد، یاغشی اوُغول، غئز غالدئمی یاـ دا غالمادئمی؟ غالان بوُلسا، شوُل آدام دیری، یوُغسا چئندان اؤلوٌپ دیر، دیدیگی دیر.بو گپلر غوتاراندان سوُنگ، غئزئنگ دأده سی پیکیره گیدیأر. غئزئنئنگ عاقئللی دئغئنی هم بیلیأردی. «وه، شیله بیله من یالنگئشان مئقام» دییأر. غئزی: «دأده غاتی یالنگئشئپسئنگ، مئهمانئنگ یانئنا بار، گرک زادئنگداغی بوُلایماسئن، یانئندا اوُتور.» اوُل آدام بو گزک مئهمانئنگ یانئنا بارئپ، یانگادان حال ـ اوحال ادیپ، حوُرمات سئلاغئنی آرتدیریار. ساچاق یازئپ، چای داماق بریپ، گِپله سه ادبلیجه جوُغاپ بریپ، اؤنکی اده نینی یوجاق بوُلیار. مئهمان، بیر زادئنگ اوٌیدگأنینی آنگیار. اوُندا سوُرایار: «دایی نأمه بوُلدی، یؤروٌشینگ، بوُلوشئنگ اوٌیتگه دی ده؟» اوندا اول آدام:- آی، سنینگ یوُلداقی آیدان زادلانگا دوٌشوٌنمأندیم، ایندی دوٌشوٌندیم. مئهمان بوُلسا:- نأهیلی دوٌشوٌندینگ؟- غئزئم دوٌشوٌندیردی، دیار. مئهمان:- شو عاقئللی ـ باشلی غئزی گؤروٌپ بوُلمازمی، دییأر. اوُل آدام غئزئنی چاغئریار، غئزی غاپئنگ آنگئرسئندان: «دأده نأمه گرک»، دییأر. اوُندا: «گِل شو ساچاغی یئغنا»، دییأر. غئزی اوتانجئراپ گیریپ سالام بریأر. مئهماندا سالامئنا جوُغاپ بریپ، بیشیرِن طاغامئندان قادئردانلئق بیلدیریأر. گؤرسه بیر گؤرمه گِی، بوُی سیراتی یترلیک، آوادانجا غئزمئشئن.غئز اؤیدن چئقاندا، مئهمان، اؤی ایه سینه یوٌزله نیپ: «منینگده بیر ادبلی، ادرمن اوُغلوم بار شوُنگا غئز گؤزلأپ یؤروٌن، بیز غارئنداش بوُلساق نأهیلی؟ اؤی ایه سی: «اوُنی غئزئم بیلن ماصلاحاتلاشمالی بوُلیارئن»، دییأر.گپینگ غئسغاسی، آخئر، غئزدا راضی بوُلوپ، دورموشا چئقدئلار. اولی توُی توتدولار.........سِبأپ بیلن، منده شوُل اوُبادان گچیپ بارشئما. شاغالانگ ـ شوغالانگ سِس اشیدیپ، بارسام گؤرسم لانگنگئرا چالئپ، شادلئق ادیپ دورلار. «آی گلیبر ـ گلیبر»، دیدیلر. توُیلارئنی غوتلاپ، جان ساغلئقدا و آغزی بیرلیکده اوزاق یاشاماقلارئنی آرزوو اتدیم. سوُنگ غازانلاری دوٌشوٌردیلر. مِجیمه لرده چِکدیرمأنی دوُلدورئپ، مئهمانلانگ اؤنگوٌنده غوُیدولار. منده غارنئمی دوُیورئپ، دعا اتدیم. خوُشلاشئپ گلیأرکأم، غازانلانگ بیریندن بیر اتیلجه سوٌنک آلئپ، صحرانگ اوُقوجئلارئنئنگ بیری دن بیری کؤک دوٌشِر، برِرین دیییپ، گلیأرکأم بیر گوٌجوٌجِک الیمدن آلئپ غاچدی.چهارشنبه 26 فروردين 1394یوُلاغچیقادیم زامانلاردا بیر یوُلاغچی بیر یردن گچیپ باریارقا باشغا بیر آداما ساتاشیار. سالومألیک، وألیک، دیییشیپ حال اوحال سوُراشیارلار. : دایی نیرأ باریانگ؟، دییار.- شوُل گؤروٌنیأن اوُبا باریان.- آی اوُندا من هم سانگا یوُلداش بوُلایئن، من بو یوُلا نأبلد.- بوُلار ـ بوُلار، دیییپ اوُل آدام غایتارغی بریار. بیر نِمه یوُل یؤرأنلریندن سوُنگ، یوُلاغچی: دایی یوُلی کِسسنه، دییأر.اوُل آدام گؤزوٌنینگ غئتاغی بیلن باقدی ـ دا: هی ده، یوُلی کِسِرله می، نأمه دییأنگ سن؟ یوُلاغچی سِسین چئقارمانی گیدیبریأر. ینه بیر نِمه یوُل یؤرأنلریندن سوُنگ، گؤرسه لر ایکی تایحان اؤکوٌز بیلن یر سوٌروٌپ یؤرلر. &quot;های! الله قووات آرمانگ&quot;دییأرلر. دِنگلریندن گِچندن سوُنگ، یوُلاغچی: شولار، اکیپ سوُنگرا اییأرلرمی، یا اؤنگوٌندن اییپ سوُنگ اِکیأرلرمی؟ دیییپ سوُرایار. اول آدام: هی ده اِکمه دیک زادئنگی ایییپ بوُلجاقمی، نأمه دییأنگ سن؟ دییأر.ینه یوُلاغچی سِسین چئقارمان گیدیبریار. اوُبا یتیپ باریارقالار، گؤرسه لر بیر اؤلینی جایلاماغا آلئپ باریارلار. ینه یوُلاغچی: شو آلئنئپ بارئلیان آدام، اؤلوٌمی یا دیریمی؟ دیییپ سوُرایار. اوُل آدام ینه ده غئیاـ غئیا باقئپ: ای! جان دُوغان اؤلِنسنگ آلئپ باریارلاردا، هی ده دیرینی گؤموٌپ بوُلارمی؟ دییأر.یوُلاغچی ینه ده سِسین چئقارمان گیدیبریار. اوُبا گیرنلرینده اوُل آدام چالاراغاـ دا، «اؤیه گیدِیلی» دییأر. یوُلاغچی بوُلسا «بیر چای ایچأیسگأ یامان یوُقجاق دأل» دیییپ اوُنگ ائزئنا دوٌشوٌپ اوغرایار. اوُل آدام ایچیندن عاجاپ «توُرا دوٌشأدیم ـ اوُو، بو سامسئغی نأهیلی باشئمدان ساوارقام» دیییپ آیدانئنا اؤکوٌنیأر. نألأچ اؤیوٌنه التیأر. «بار گیریبر» دیییپ، بیر اوُتاغئنگ غاپئسئنی آچیار. سوُنگرادا اوُنی أسگِرمأنی سئغئر یاتاغا گیریپ اوُنی ـ مونی اِدن بوُلیار. امما اؤیده بیر غئزی بارمئش. اوُل مئهمان گله نینی گؤروٌپ، هایدا ـ های چای داماق تاییارلئق گؤریأر. واقت گچیأر، هنیز دأده سی مئهمانئنگ یانئندا اوُتورمانی شوُل داشاردا گوٌیمه نیپ یؤر. آخئر دأده سینینگ یانئنا بارئپ: «دأده نأدیپ یؤنگ مئهمانی یکه غوُیماق ادبسیزلیک بوُلار.گلن مئهمانا حوُرمات غوُیمالی، یانئندا اوُتورمالی دیر» دییأر. اوُندا دأده سی: آی غئزئم یوُلدا ساتاشایدی. بیلمه یأن دألیمی، سامسئقمی. نأدیپ باشئمدان ساوجاغئمی بیلمه دیم، دییأر.نأمه اوٌچین بِی دییأنگ دأده؟ دیییپ، غئز سوُرایار. دأده سی: «ایلکی باشدان ساتاشامئزدا مانگا یوُلی کِس دیدی». اوُندا غئزی: «آی دأده! یوُلی کِس دییأنی، گوٌرروٌنگ بِر، واقت گچه نینی بیلمأن غالارئس، یوُل کسیلن یالی بوُلار دیدیگی دیر». دأده سی: «ایکی آدام یر سوٌروٌپ، بوغدای اکیپ یؤردی. مندن، شولار اِکیپ سوُنگرا اییأرلرمی یاـ دا اؤنگوٌندن ایییپ سوُنگرا اِکیأرلرمی؟» دیییپ سوُرادی. اوندا غئزی: «اوُنگ دییأنی شوُلار اؤز یاغدایلاری بیلن اِکیپ سوُنگرا اییأرلرمی یاـ دا بِرگأ، گؤرگأ گیریپ اِکیأرلر می، دیدیگی دیر.»-آی غئزئم! سنده قاراز دوُغئرلادا. مونگا نأمه دییأنگ، یوُلدا گؤرسِک بیر جنازا آلئپ باریارلار.مندن، «شو آلئنئپ بارئلیان آدام اؤلیمی یا دیریمی؟» دیییپ، سوُرادی، من هم ، « هی ده دیرینی گؤمِرلرمی، اؤلِنسِنگ آلئنئپ بارئلیار»، دیدیم. غئزئم ایندی آیئد، شو آدام ساغمی؟- واخ دأده! دوٌشوٌنمأنسینگ، اوُنگ آیدیانی، شوُل اؤلِن آدامدان یاغشی آد، یاغشی اوُغول، غئز غالدئمی یاـ دا غالمادئمی؟ غالان بوُلسا، شوُل آدام دیری، یوُغسا چئندان اؤلوٌپ دیر، دیدیگی دیر.بو گپلر غوتاراندان سوُنگ، غئزئنگ دأده سی پیکیره گیدیأر. غئزئنئنگ عاقئللی دئغئنی هم بیلیأردی. «وه، شیله بیله من یالنگئشان مئقام» دییأر. غئزی: «دأده غاتی یالنگئشئپسئنگ، مئهمانئنگ یانئنا بار، گرک زادئنگداغی بوُلایماسئن، یانئندا اوُتور.» اوُل آدام بو گزک مئهمانئنگ یانئنا بارئپ، یانگادان حال ـ اوحال ادیپ، حوُرمات سئلاغئنی آرتدیریار. ساچاق یازئپ، چای داماق بریپ، گِپله سه ادبلیجه جوُغاپ بریپ، اؤنکی اده نینی یوجاق بوُلیار. مئهمان، بیر زادئنگ اوٌیدگأنینی آنگیار. اوُندا سوُرایار: «دایی نأمه بوُلدی، یؤروٌشینگ، بوُلوشئنگ اوٌیتگه دی ده؟» اوندا اول آدام:- آی، سنینگ یوُلداقی آیدان زادلانگا دوٌشوٌنمأندیم، ایندی دوٌشوٌندیم. مئهمان بوُلسا:- نأهیلی دوٌشوٌندینگ؟- غئزئم دوٌشوٌندیردی، دیار. مئهمان:- شو عاقئللی ـ باشلی غئزی گؤروٌپ بوُلمازمی، دییأر. اوُل آدام غئزئنی چاغئریار، غئزی غاپئنگ آنگئرسئندان: «دأده نأمه گرک»، دییأر. اوُندا: «گِل شو ساچاغی یئغنا»، دییأر. غئزی اوتانجئراپ گیریپ سالام بریأر. مئهماندا سالامئنا جوُغاپ بریپ، بیشیرِن طاغامئندان قادئردانلئق بیلدیریأر. گؤرسه بیر گؤرمه گِی، بوُی سیراتی یترلیک، آوادانجا غئزمئشئن.غئز اؤیدن چئقاندا، مئهمان، اؤی ایه سینه یوٌزله نیپ: «منینگده بیر ادبلی، ادرمن اوُغلوم بار شوُنگا غئز گؤزلأپ یؤروٌن، بیز غارئنداش بوُلساق نأهیلی؟ اؤی ایه سی: «اوُنی غئزئم بیلن ماصلاحاتلاشمالی بوُلیارئن»، دییأر.گپینگ غئسغاسی، آخئر، غئزدا راضی بوُلوپ، دورموشا چئقدئلار. اولی توُی توتدولار.........سِبأپ بیلن، منده شوُل اوُبادان گچیپ بارشئما. شاغالانگ ـ شوغالانگ سِس اشیدیپ، بارسام گؤرسم لانگنگئرا چالئپ، شادلئق ادیپ دورلار. «آی گلیبر ـ گلیبر»، دیدیلر. توُیلارئنی غوتلاپ، جان ساغلئقدا و آغزی بیرلیکده اوزاق یاشاماقلارئنی آرزوو اتدیم. سوُنگ غازانلاری دوٌشوٌردیلر. مِجیمه لرده چِکدیرمأنی دوُلدورئپ، مئهمانلانگ اؤنگوٌنده غوُیدولار. منده غارنئمی دوُیورئپ، دعا اتدیم. خوُشلاشئپ گلیأرکأم، غازانلانگ بیریندن بیر اتیلجه سوٌنک آلئپ، صحرانگ اوُقوجئلارئنئنگ بیری دن بیری کؤک دوٌشِر، برِرین دیییپ، گلیأرکأم بیر گوٌجوٌجِک الیمدن آلئپ غاچدی.چهارشنبه 26 فروردين 1394</description>
                <category>احمد گرگانی</category>
                <author>احمد گرگانی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 19:12:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حاجی رو</title>
                <link>https://virgool.io/@gorganiahmad/%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D8%B1%D9%88-vxtkdpqijplj</link>
                <description>رسوم اجتماعی، رفتارهایی هستند که بر اثر تکرار فراوان و تثبیت کنش های متقابل اجتماعی بوجود می آیند. هر رسمی در نخستین مراحل پیدایش خود، وسیله رفع یک یا چند نیاز اجتماعی بوده است. برخی رسم های اجتماعی که برای خوشامد دیگران صورت می گیرند، آداب اجتماعی و رسم های دقیق و معتبر عمومی که از دیرباز مانده باشند، سنت اجتماعی خوانده می شوند. ( نقل به مضمون از آریانپور)یک ضرورت باعث بوجود آمدن رسوم و آداب و سنن اجتماعی می شوند. ضرورتی که باعث دوام و بقای یک قوم یا ملت می شوند. آنها در طی قرن ها صیقل می خورند و به شکلی پایدار به حیات خود ادامه می دهند. همچون تارهایی نامرئی از انسجام قومی پاسداری کرده، آحاد اجتماع را به هم پیوند داده از اضمحلال آن جلوگیری می کنند. شرایط محیطی و اقلیمی، شیوه معیشت و بسیاری عوامل دیگر سنن اقوام مختلف را از همدیگر متمایز می کنند. به عنوان مثال، قومی که با گله داری امور خود را می گذرانند با آنان که در کنار دریا و با ماهیگیری ارتزاق می کنند آداب و رسومشان تفاوت دارد. اقوام اسکیمو که مجبورند در هوای یخبندان قطبی زندگی کنند با آنان که در نواحی گرم استوایی به سر می برند، از شیوه لباس پوشیدن، تغذیه، مراسم ازدواج و بسیاری دیگر تفاوت اساسی دارند.سنن اجتماعی چون از دیرباز بوجود آمده اند و قرن ها تداوم پیدا کرده اند، در مقابل بادهای تغییر مقاومت می کنند. اما با ورود مدرنیسم در صد و اندی سال پیش و تغییر شیوه معیشت از گله داری به کشاورزی و صنعتی شدن بسیاری از کارها از یک طرف و از طرف دیگر آموزش و پرورش نوین و گسترش رسانه ها و خارج شدن مردم از آن جامعه بسته و آشنایی با دیگر اقوام و ملل دنیا بسیاری از آداب و رسوم مجبور به عقب نشینی شده، یا از بین رفتند، یا تغییر شکل داده از حالت اولیه خارج شدند و بصورتی مسخ گونه به حیات خود ادامه می دهند فعلا من می خواهم چند رسم خوب را که از جوانی بخاطرم مانده بیان کنم:1- یادم می آید در دهه ی 40 بود. در روستایمان خانه ی یکی از هم روستایی ها آتش گرفت. تمام لوازم خانه سوخت. اهالی ده هر کدام در حد وسع خود به آنها کمک کردند. یکی فرش برد، دیگری لحاف و تشک، ظرف و ظروف و غیره. این کار باعث ادامه زندگی آنها بصورت عادی شد.2- بعد از برداشت گندم، گوسفندان را در مزراع گندم به چرا می برند. گوسفندان خوشه های گندم به زمین افتاده را می خورند. چوپان باید مواظب باشد که گوسفندان بیش از اندازه نخورند و اگر خوردند آب زیاد نخورند. وگرنه دچار امتلاء معده شده، تلف می شوند (ایمه دوشمک) در همان سالهای دهه ی 40 چوپانی غفلت کرده در نتیجه 70 راس گوسفند تلف شدند. گله را به ده آورده بودند و عده ای کارد به دست آماده بودند، بمحض اینکه گوسفندی می افتاد، ذبح می کردند. گوشت آنها قابل خوردن بود. چیزی که توجه مرا جلب کرد، این بود که گله دارهای دیگر، هر کدام یک یا دو و حتی بیشتر از این لاشه ها را با خود می بردند و در عوض به همان تعداد گوسفند زنده تحویل می دادند. به این ترتیب مانع وارد شدن ضربه اقتصادی به صاحب گله می شدند.3- از این رسم ها فراوان می توان نام برد، مانند کمک به عروسی و مهم تر از آن در عزاداری. عروسی لااقل مقدمات دارد و از پیش تدارکاتی انجام می شود، اما مرگ قابل پیش بینی نیست. به همین دلیل صاحب عزا، سرگردان است. اینجاست که اقوام و آشنایان، آستین بالا می زنند. علاوه بر کمک معنوی، از کمک مالی و مادی هم دریغ نمی کنند. یکی گوسفند می آورد، دیگری برنج، روغن و ... مخصوصا در زمان های قدیم که امکانات امروزه نبوده، بعلت نبودن راه ها و دیگر امکانات، دسترسی به بازار مشکل بوده و اهمیت کمک به همدیگر در همین جا خود را نشان می دهد.این آداب و رسوم همچون بیمه نامه ای نانوشته عمل می کرده. بیمه نامه ای که حق بیمه نداشته و پرداخت به خسارت دیده نه از روی اجبار و اکراه که با طیب خاطر بوده است.4- نمی توانم از آداب و رسوم بگویم و از رسم بسیار زیبای &quot;یاوار&quot; در بین ترکمن ها یادی نکنم و آن نوعی بسیج همگانی بود برای کمک به کسی. وقتی احساس می شد، مثلا شخصی در برداشت گندم، دست تنهاست و از عهده اش به تنهایی برنمی آید، اعلام یاوار می شد و دسته جمعی به او کمک می شد. یا برای پشم چینی گوسفندان، معمولا یک روز قبل یک نفر مامور می شد با اسب در ده بگردد و خبر بدهد که فلانی فردا پشم چینی دارد. صبح پشم چینان (قیرقیم چی لار) با دو کارد (قیچی مخصوص پشم چینی یا قیرقیلیک) در دست گروه گروه می آمدند. حتی نوجوانان در این مراسم شرکت می کردند. آنها به گله زده پای گوسفندان را گرفته به میدان پشم چینی می آوردند. آنها را با گویلیک (طنابی از جنس پشم) می بستند و آنگاه هیاهای پشم چینی، مسابقه دادن ها، رجز خوانی ها، شوخی ها و متلک ها به همدیگر شروع می شد. پیرمردها هم می آمدند، در سایه نشسته و دو کاردها را با سنگ کارد تیزکنی، تیز می کردند. بچه های کوچکتر هم پشم ها را جمع می کردند. به این ترتیب یک گله گوسفند تا ظهر، پشم هایشان چیده و سبک و سرزنده می شدند. بعد از اتمام کار هم ضیافت ناهار برپا بود و بعد صاحب گله از شرکت کننده ها تشکر کرده و با تانگری یالقاسین (خدا عوضتان دهد) آنها را بدرقه می کرد.5- یکی دیگر از این رسم های خوب، کمک به افراد یتیم یا مستمند در هنگام ازدواج بود. افراد ایل جمع می شدند، و معمولا یکی از بزرگان که اوتوریته خاصی نسبت به دیگران داشت، به هر کسی تکلیف می کرد که چقدر پرداخت کند (کوپ قونان، آغساغینی بیلدیرمز). ضرب المثلی است که همین معنا را می سازد. گله ی بزرگ، لنگ یا زخمی خود را نشان نمی دهد. می دانیم که درندگان به حیوانات ضعیف یا زخمی حمله می کنند، اما وقتی گله متحد است، آنها در دل گله پنهان می مانند.همانطور که در ابتدای این نوشته آمد، با تغییر شیوه زندگی بسیاری از این آداب و رسوم یا از بین رفتند یا تغییر شکل دادند. دیگر کسی با گاو زمین را شخم نمی زند. با داس درو نمی کند (لااقل در کشت های اساسی مثل گندم). ماشین های کاشت و برداشت جای آنها را گرفته اند. دختران و زن ها وارد کارهای عمومی و اجتماعی شده از آن شیوه سنتی زندگی خانه نشینی جدا شده اند. رسم ازدواج های درون گروهی یا طایفه ای از بین رفته، ازدواج با طایفه های غریبه امری عادی شده است. دیگر &quot;یاد ایل لر یامان ایل لر&quot; معنا ومفهومی ندارد. سرودی که برای دخترانی خوانده می شد که عروس ایل های بیگانه می شدند.و حال می خواهم از یکی از رسم هایی که هنوز اجرا می شوند اما تغییر ماهیت داده، بگویم:می دانیم، ترکمن ها همچون دیگر اقوام، مردمانی مذهبی هستند. در زمان های قدیم که حج رفتن کار دشواری بوده و فقط مردمانی زاهد و مخلص و از جان گذشته به حج می رفتند. سفر آنها ماه ها و شاید یکسال طول می کشیده است. در نتیجه راهیان سفر مکه از احترام فوق العاده ای برخوردار بودند. هر کسی سعی می کرده کمکی به آنها کرده، از ثواب زیارت آنها نصیبی ببرند و راهیان مکه در طول مسیر بدون شرم به در خانه ها رفته تقاضای کمک می کرده اند. وامبری که به همراه عده ای از حاجیان به ترکستان سفر کرده، این را عنوان می کند. آنها شکم خود را از کمک مردمی سیر کرده توانسته اند سفر خود را ادامه دهند. به نظر می آید کلمه &quot;حاجی رو&quot; یا بشکل مخفف &quot;حجیرو&quot; در همین رابطه درست شده. اما متاسفانه عده ای مفت خور از این اعتقادات مردم سوءاستفاده کرده و بدون آنکه قصد زیارت مکه را داشته باشند، خود را حاجی رو نامیده و این کلمه به معنی سائل و دوره گرد تغییر معنی پیدا کرده است. بهرحال در آن زمان کمک به حاجیان که با تحمل خطرات زیاد به مکه می رفتند، معنی و مفهومی داشت و این رسم کمک هنوز هم ادامه دارد. گرچه راهیان کنونی مکه احتیاجی به آن ندارند. اما آنها باید مقدار کمک هر کسی را یادداشت کرده به تناسب آن سوغاتی بدهند! و اگر کمتر بدهند پچ پچ ها - مخصوصا خانمها با عرض پوزش - شروع می شود. حاجی بنده خدا که باید بیشتر به فکر انجام مناسک حج و حالت روحانی آن باشد، از دغدغه هایش سوغاتی هایی است که به هر کس به تناسب کادویی که داده، باید تهیه کند. و غالبا بعضی ها هم از دستشان در می رود و تناسب سوغاتی به هم می خورد و بعضی ها که قهر می کنند و بعضی ها هم پشت سرش حرف می زنند و ... .خب، دوستان عزیز اگر شروع این رسم برای رفع نیاز امر خیری بوده و کمک کننده بدون چشم داشت به راهیان کعبه کمک می کرده، حال که غالب حاجی ها اصلا نیازی به کمک ندارند، بدون تحمل مشقت می روند و به سلامتی برمی گردند، از یک طرف چه لزومی به کمک و اگر کمک می شود، بهتر نیست که آدم توقعی نداشته باشد؟روستایی ساده آدم1392/6/2جمعه 08 شهريور 1392حاجی رورسوم اجتماعی، رفتارهایی هستند که بر اثر تکرار فراوان و تثبیت کنش های متقابل اجتماعی بوجود می آیند. هر رسمی در نخستین مراحل پیدایش خود، وسیله رفع یک یا چند نیاز اجتماعی بوده است. برخی رسم های اجتماعی که برای خوشامد دیگران صورت می گیرند، آداب اجتماعی و رسم های دقیق و معتبر عمومی که از دیرباز مانده باشند، سنت اجتماعی خوانده می شوند. ( نقل به مضمون از آریانپور)یک ضرورت باعث بوجود آمدن رسوم و آداب و سنن اجتماعی می شوند. ضرورتی که باعث دوام و بقای یک قوم یا ملت می شوند. آنها در طی قرن ها صیقل می خورند و به شکلی پایدار به حیات خود ادامه می دهند. همچون تارهایی نامرئی از انسجام قومی پاسداری کرده، آحاد اجتماع را به هم پیوند داده از اضمحلال آن جلوگیری می کنند. شرایط محیطی و اقلیمی، شیوه معیشت و بسیاری عوامل دیگر سنن اقوام مختلف را از همدیگر متمایز می کنند. به عنوان مثال، قومی که با گله داری امور خود را می گذرانند با آنان که در کنار دریا و با ماهیگیری ارتزاق می کنند آداب و رسومشان تفاوت دارد. اقوام اسکیمو که مجبورند در هوای یخبندان قطبی زندگی کنند با آنان که در نواحی گرم استوایی به سر می برند، از شیوه لباس پوشیدن، تغذیه، مراسم ازدواج و بسیاری دیگر تفاوت اساسی دارند.سنن اجتماعی چون از دیرباز بوجود آمده اند و قرن ها تداوم پیدا کرده اند، در مقابل بادهای تغییر مقاومت می کنند. اما با ورود مدرنیسم در صد و اندی سال پیش و تغییر شیوه معیشت از گله داری به کشاورزی و صنعتی شدن بسیاری از کارها از یک طرف و از طرف دیگر آموزش و پرورش نوین و گسترش رسانه ها و خارج شدن مردم از آن جامعه بسته و آشنایی با دیگر اقوام و ملل دنیا بسیاری از آداب و رسوم مجبور به عقب نشینی شده، یا از بین رفتند، یا تغییر شکل داده از حالت اولیه خارج شدند و بصورتی مسخ گونه به حیات خود ادامه می دهند فعلا من می خواهم چند رسم خوب را که از جوانی بخاطرم مانده بیان کنم:1- یادم می آید در دهه ی 40 بود. در روستایمان خانه ی یکی از هم روستایی ها آتش گرفت. تمام لوازم خانه سوخت. اهالی ده هر کدام در حد وسع خود به آنها کمک کردند. یکی فرش برد، دیگری لحاف و تشک، ظرف و ظروف و غیره. این کار باعث ادامه زندگی آنها بصورت عادی شد.2- بعد از برداشت گندم، گوسفندان را در مزراع گندم به چرا می برند. گوسفندان خوشه های گندم به زمین افتاده را می خورند. چوپان باید مواظب باشد که گوسفندان بیش از اندازه نخورند و اگر خوردند آب زیاد نخورند. وگرنه دچار امتلاء معده شده، تلف می شوند (ایمه دوشمک) در همان سالهای دهه ی 40 چوپانی غفلت کرده در نتیجه 70 راس گوسفند تلف شدند. گله را به ده آورده بودند و عده ای کارد به دست آماده بودند، بمحض اینکه گوسفندی می افتاد، ذبح می کردند. گوشت آنها قابل خوردن بود. چیزی که توجه مرا جلب کرد، این بود که گله دارهای دیگر، هر کدام یک یا دو و حتی بیشتر از این لاشه ها را با خود می بردند و در عوض به همان تعداد گوسفند زنده تحویل می دادند. به این ترتیب مانع وارد شدن ضربه اقتصادی به صاحب گله می شدند.3- از این رسم ها فراوان می توان نام برد، مانند کمک به عروسی و مهم تر از آن در عزاداری. عروسی لااقل مقدمات دارد و از پیش تدارکاتی انجام می شود، اما مرگ قابل پیش بینی نیست. به همین دلیل صاحب عزا، سرگردان است. اینجاست که اقوام و آشنایان، آستین بالا می زنند. علاوه بر کمک معنوی، از کمک مالی و مادی هم دریغ نمی کنند. یکی گوسفند می آورد، دیگری برنج، روغن و ... مخصوصا در زمان های قدیم که امکانات امروزه نبوده، بعلت نبودن راه ها و دیگر امکانات، دسترسی به بازار مشکل بوده و اهمیت کمک به همدیگر در همین جا خود را نشان می دهد.این آداب و رسوم همچون بیمه نامه ای نانوشته عمل می کرده. بیمه نامه ای که حق بیمه نداشته و پرداخت به خسارت دیده نه از روی اجبار و اکراه که با طیب خاطر بوده است.4- نمی توانم از آداب و رسوم بگویم و از رسم بسیار زیبای &quot;یاوار&quot; در بین ترکمن ها یادی نکنم و آن نوعی بسیج همگانی بود برای کمک به کسی. وقتی احساس می شد، مثلا شخصی در برداشت گندم، دست تنهاست و از عهده اش به تنهایی برنمی آید، اعلام یاوار می شد و دسته جمعی به او کمک می شد. یا برای پشم چینی گوسفندان، معمولا یک روز قبل یک نفر مامور می شد با اسب در ده بگردد و خبر بدهد که فلانی فردا پشم چینی دارد. صبح پشم چینان (قیرقیم چی لار) با دو کارد (قیچی مخصوص پشم چینی یا قیرقیلیک) در دست گروه گروه می آمدند. حتی نوجوانان در این مراسم شرکت می کردند. آنها به گله زده پای گوسفندان را گرفته به میدان پشم چینی می آوردند. آنها را با گویلیک (طنابی از جنس پشم) می بستند و آنگاه هیاهای پشم چینی، مسابقه دادن ها، رجز خوانی ها، شوخی ها و متلک ها به همدیگر شروع می شد. پیرمردها هم می آمدند، در سایه نشسته و دو کاردها را با سنگ کارد تیزکنی، تیز می کردند. بچه های کوچکتر هم پشم ها را جمع می کردند. به این ترتیب یک گله گوسفند تا ظهر، پشم هایشان چیده و سبک و سرزنده می شدند. بعد از اتمام کار هم ضیافت ناهار برپا بود و بعد صاحب گله از شرکت کننده ها تشکر کرده و با تانگری یالقاسین (خدا عوضتان دهد) آنها را بدرقه می کرد.5- یکی دیگر از این رسم های خوب، کمک به افراد یتیم یا مستمند در هنگام ازدواج بود. افراد ایل جمع می شدند، و معمولا یکی از بزرگان که اوتوریته خاصی نسبت به دیگران داشت، به هر کسی تکلیف می کرد که چقدر پرداخت کند (کوپ قونان، آغساغینی بیلدیرمز). ضرب المثلی است که همین معنا را می سازد. گله ی بزرگ، لنگ یا زخمی خود را نشان نمی دهد. می دانیم که درندگان به حیوانات ضعیف یا زخمی حمله می کنند، اما وقتی گله متحد است، آنها در دل گله پنهان می مانند.همانطور که در ابتدای این نوشته آمد، با تغییر شیوه زندگی بسیاری از این آداب و رسوم یا از بین رفتند یا تغییر شکل دادند. دیگر کسی با گاو زمین را شخم نمی زند. با داس درو نمی کند (لااقل در کشت های اساسی مثل گندم). ماشین های کاشت و برداشت جای آنها را گرفته اند. دختران و زن ها وارد کارهای عمومی و اجتماعی شده از آن شیوه سنتی زندگی خانه نشینی جدا شده اند. رسم ازدواج های درون گروهی یا طایفه ای از بین رفته، ازدواج با طایفه های غریبه امری عادی شده است. دیگر &quot;یاد ایل لر یامان ایل لر&quot; معنا ومفهومی ندارد. سرودی که برای دخترانی خوانده می شد که عروس ایل های بیگانه می شدند.و حال می خواهم از یکی از رسم هایی که هنوز اجرا می شوند اما تغییر ماهیت داده، بگویم:می دانیم، ترکمن ها همچون دیگر اقوام، مردمانی مذهبی هستند. در زمان های قدیم که حج رفتن کار دشواری بوده و فقط مردمانی زاهد و مخلص و از جان گذشته به حج می رفتند. سفر آنها ماه ها و شاید یکسال طول می کشیده است. در نتیجه راهیان سفر مکه از احترام فوق العاده ای برخوردار بودند. هر کسی سعی می کرده کمکی به آنها کرده، از ثواب زیارت آنها نصیبی ببرند و راهیان مکه در طول مسیر بدون شرم به در خانه ها رفته تقاضای کمک می کرده اند. وامبری که به همراه عده ای از حاجیان به ترکستان سفر کرده، این را عنوان می کند. آنها شکم خود را از کمک مردمی سیر کرده توانسته اند سفر خود را ادامه دهند. به نظر می آید کلمه &quot;حاجی رو&quot; یا بشکل مخفف &quot;حجیرو&quot; در همین رابطه درست شده. اما متاسفانه عده ای مفت خور از این اعتقادات مردم سوءاستفاده کرده و بدون آنکه قصد زیارت مکه را داشته باشند، خود را حاجی رو نامیده و این کلمه به معنی سائل و دوره گرد تغییر معنی پیدا کرده است. بهرحال در آن زمان کمک به حاجیان که با تحمل خطرات زیاد به مکه می رفتند، معنی و مفهومی داشت و این رسم کمک هنوز هم ادامه دارد. گرچه راهیان کنونی مکه احتیاجی به آن ندارند. اما آنها باید مقدار کمک هر کسی را یادداشت کرده به تناسب آن سوغاتی بدهند! و اگر کمتر بدهند پچ پچ ها - مخصوصا خانمها با عرض پوزش - شروع می شود. حاجی بنده خدا که باید بیشتر به فکر انجام مناسک حج و حالت روحانی آن باشد، از دغدغه هایش سوغاتی هایی است که به هر کس به تناسب کادویی که داده، باید تهیه کند. و غالبا بعضی ها هم از دستشان در می رود و تناسب سوغاتی به هم می خورد و بعضی ها که قهر می کنند و بعضی ها هم پشت سرش حرف می زنند و ... .خب، دوستان عزیز اگر شروع این رسم برای رفع نیاز امر خیری بوده و کمک کننده بدون چشم داشت به راهیان کعبه کمک می کرده، حال که غالب حاجی ها اصلا نیازی به کمک ندارند، بدون تحمل مشقت می روند و به سلامتی برمی گردند، از یک طرف چه لزومی به کمک و اگر کمک می شود، بهتر نیست که آدم توقعی نداشته باشد؟روستایی ساده آدم1392/6/2جمعه 08 شهريور 1392</description>
                <category>احمد گرگانی</category>
                <author>احمد گرگانی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 19:08:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره ی کتاب &quot;روزگار بی قراری&quot; نوشته مصطفی نوری</title>
                <link>https://virgool.io/@gorganiahmad/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-smrtl2f9ryxz</link>
                <description>عنوان کتاب ناخودآگاه آدم را به یاد رمان های عاشقانه می اندازد. اما با دیدن نوشته ی &quot;مازندران و گرگان در اشغال ارتش سرخ 1325-1320 &quot; در ذیل عنوان اصلی، متوجه می شویم کتابی تاریخی است. این کتاب، مقطعی از تاریخ معاصر یعنی 5 سالی که مازندران و گرگان در اشغال ارتش سرخ بوده را بررسی کرده است. ناشر این کتاب، سازمان اسناد و کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران است. نویسنده خود از کارکنان و پژوهشگران آن سازمان می باشد. به همین جهت اسناد فراوانی در دسترس او بوده است. وی علاوه بر اسناد آن سازمان همچنان که خود در مقدمه گفته، از کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، مرکز اسناد ریاست جمهوری ایران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، اداره اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه و موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران استفاده کرده است. نویسنده به اسناد بسنده نکرده حتی به کتاب های داستان، خاطرات و دیوان اشعار مرتبط با وقایع نیز اشاره کرده است. علاوه بر همه ی این ها، تحقیقات میدانی نیز انجام داده و با بازماندگان بسیاری از شخصیت هایی که نامشان در کتاب آمده، مصاحبه کرده است.کتاب از 10 بخش و یک سخن پایانی تشکیل شده است:در بخش اول با عنوان &quot;میراث برجای مانده&quot; به سال های قبل از 1320 نحوه ی غصب و تصرف املاکِ ملاکین توسط رضاشاه، تبعید مالکان معترض و تشکیل اداره ی املاک اختصاصی، تاسیس کارخانه ها و راه آهن و آمدن مهاجران ترک آذری به شهرهای صنعتی مثل شاهی و بهشهر پرداخته است.بخش 2 در مورد هجوم ارتش سرخ و نحوه ی اشغال گرگان و مازندران مفصلاً توضیح داده شده است.بخش 3 به طغیان و یاغی گری افرادی که بر اثر ضعف نیروهای ژاندارمری و ارتش، سر به طغیان و تمرد زده بودند، اختصاص داده شده است.در بخش 4 به اعتراضات ملاکینِ زمین از دست داده و بخش 5 و 6 در مورد گذران مشقت بار زندگی و خروش کارگران می پردازد.بخش 7 به فعالیت های نیروهای اشغالگر شوروی در منطقه ی تحت نفوذ خود پرداخته، و همینطور در بخش های 8 و 9 به تاسیس حزب توده ی ایران، قیام افسران خراسان و ... پرداخته است. در بخش 10 تاسیس حزب دمکرات تحت رهبری قوام و درگیری های بین هواداران حزب دموکرات با حزب توده و ... مفصلاً گزارش شده است.در سخن پایانی، نویسنده مروری اجمالی به سال های اشغال مازندران و گرگان توسط نیروهای شوروی داشته، در واقع یک جمع بندی مختصر و با این پارگراف کوتاه و مفید به پایان برده است: ص 273 &quot;دوره ی پنج ساله ی 1325-1320 که با اشغال ایران توسط قوای متفقین، درگیری های احزاب و اتحادیه ها، برآمدن یاغیان و گردنکشان، و فعالیت ملاکین و خوانین همراه بود، در کنار مشقات دیگر سال های جنگ که بر سر مردم سایه افکنده بود، روزگار ناآرام، ناپایدار و پر از حادثه و رویدادهای غم بار را به همراه آورد، که بدون شک تاثیرات مترتب از آن سال ها دامن گیر مردمان مازندران، گرگان و ترکمن صحرا بود.&quot;در شب جمعه 26/6/1394 در فرهنگسرای قابوس شهرستان گرگان جلسه ی نقد و بررسی این کتاب با حضور نویسنده و دیگر فعالین فرهنگی برگزار شد. مصطفی نوری (نویسنده کتاب) ابتدا توضیحاتی در نحوه ی نگارش و علت آن بیان کرد. متاسفانه به علت تیراژ اندک کتاب در چاپ اول (500 نسخه) و پخش اندک آن در سطح شهر گرگان ( فقط 5 نسخه) بسیاری از دوستان موفق به تهیه ی کتاب و خواندن آن نشده بودند. اما باز هم انتقادات و پرسش هایی مطرح شد، از جمله:1- به حزب توده بیش از اندازه پرداخته شده به طوری که شاید بتوان گفت، این کتاب تاریخ حزب توده در مازندران و گرگان است. نویسنده در پاسخ گفت که ما ناچار از قبول وقایع تاریخی هستیم و حزب توده هم در آن زمان حزبی فعال، فراگیر و تاثیرگذار بوده است.2- یکی از حاضرین جلسه گفت: نویسنده سعی کرده است در مورد حضور اشغال گران شوروی سیاه نمایی کند، در صورتیکه حافظه ی شفاهی و نقل قول هایی که از پیرمردان شده، عکس آن را نشان می دهد. یکی از ترکمن های حاضر هم گفت که پیرمردها می گفتند: روس ها هیچ وقت از مردم چیزی به زور نمی گرفتند. اگر شیر یا ماست هم تقاضا می کردند، در عوض صابون یا سکه های منات می دادند.3- بعضی از حضار هم از چگونگی اعتماد به اسناد و نوع برداشت از آن را سوال کردند در این باره نویسنده گفتند که سعی کرده با تطبیق اسناد مختلف، سندی را که نزدیک به واقعیت تشخیص داده، لحاظ کرده است.4- نگارنده این مقاله هم که در جلسه حضور داشتم چند مورد سوالات و انتقاداتی را مطرح کردم، از جمله:الف) علی رغم عنوان کتاب &quot;مازندران و گرگان در اشغال ارتش سرخ&quot;، بیشترین توجه به مازندران بوده است. به عنوان مثال در بخش اول ( میراث باقی مانده) که در مورد تصرف و غصب اراضی کشاورزی توسط رضاشاه بوده، تماماً و فقط در مورد مازندران نوشته شده و کوچکترین اشاره ای به تصرف زمین های ترکمن صحرا و نظام بیگاری در این منطقه نشده است.ب) در بخش 3 ( طغیان و یاغی گری) که درباره ی ناامنی و یاغی گری در زمان اشغال مازندران و گرگان بوده باز هم در 23 صفحه تماماً در مورد ناامنی و یاغی گری در مازندران گزارش شده و در مورد ترکمن صحرا فقط یک بار آن هم در پاراگراف پایانی آمده است. در همانجا جهت اطلاع نویسنده عرض کردم که بعد از اشغال و ضعف و فقدان نیروی انتظامی در منطقه؛ محمد آخوند گرگانی نماینده وقت ترکمن ها در مجلس از نخست وزیر وقت می خواهد که امنیت ترکمن صحرا را به او بسپارد و او هم از خدا خواسته قبول می کند. او معتمدین خود را به عنوان مسئول امنیت منطقه انتخاب می کند به عنوان مثال &quot;ملا گوندوغدی الهیاری&quot; را در کوموش دپه، &quot;امان محمد نظری&quot; معروف به آنابای ( پدر یارجان آخوند) را در آق قلا و &quot;گوک صوفی&quot; را در گنبد می گمارد. آن ها هم معتمدین خود را با عنوان امنیه استخدام و به حفظ امنیت منطقه می پردازند.ج) در بخش 4 ( غوغای زمین) باز هم تماماً به مبارزات ملاکین مازندران پرداخته شده و کمتر اشاره ای به مبارزات ترکمن ها بر علیه املاک شده است.د) در صفحه ی 171 نویسنده در مروری به گذشته و وقایع تاریخی، ماجراهای عثمان آخوند نوشته است: &quot;در واکنش به این اقدام، دولت مرکزی قوای دولتی را به صحرای ترکمن گسیل داشت. جان محمدخان فرمانده لشکر شرق مشخصاً عازم ترکمن صحرا شد و ترکمن های شورشی به شدت سرکوب شدند و گوک صوفی، عثمان آخوند و تنی چند از هواداران شان به شوروی گریختند.&quot;بنده در همان جلسه عرض کردم که جان محمدخان مناطق شرقی ترکمن نشین یعنی از آشخانه تا مراوه تپه را اشغال کرد و گنبد و غرب ترکمن صحرا توسط سرتیپ زاهدی و سرهنگ حکیمی تصرف شده است.در کتاب روزگار بی قراری آمده است که گوک صوفی به شوروی گریخت ( در زمان سردار سپه قبل از 1305 ) اما در صفحه 144 کتاب گفته شده توسط قوای شوروی دستگیر و به شوروی برده شد (سال 1324 ) . ، اگر گوگ صوفی در سال 1304 به شوروی گریخته باشد، پس چرا در سال 1324 توسط آن ها دستگیر و به شوروی برده می شوند.البته مصطفی نوری؛ نویسنده کتاب گفتند که برای من هم جای سوال بود، ولی هیچ سندی در این مورد پیدا نکردم. ظاهراً گوک صوفی دوباره به ایران برگشته و چون در اصل تبعه ی شوروی بوده، ماموران ارتش سرخ او را دستگیر کرده به شوروی فرستادند.در خاتمه باید اذعان کنم، کتاب روزگاری بی قراری، کتابی کاملاً سند محور بوده و از این منظر قابل ارجاع برای محققان می باشد. در حال حاضر جای خالی چنین کتاب هایی در استان کاملا مشهود است. این کتاب می تواند الگویی برای محققین به ویژه دانشجویان رشته ی تاریخ باشد.پنجشنبه 14 آبان 1394</description>
                <category>احمد گرگانی</category>
                <author>احمد گرگانی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 19:01:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویژگی‌های شخصیتی افراد خود شکوفا</title>
                <link>https://virgool.io/@gorganiahmad/%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%A7-pmfpkpacxmre</link>
                <description>مزلو را پدر روحانی روانشناسی انسان‌گرایی لقب داده‌اند. مزلو برای فهم و شناخت بالاترین استعدادهای بالقوه‌ای که انسان‌ها میتوانند در خود پرورش دهند، نمونه‌ی کوچکی از اشخاصی را که از بیشترین سلامت روانی برخوردار بودند و می‌توانست به آنان دسترسی پیدا کند، مورد مطالعه قرار داد تا تفاوت آنان را با کسانی که از نظر سلامت روانی متوسط یا بهنجار بودند تعیین کند. او از این بررسی یک نظریه شخصیت تدوین نمود.به عقیده‌ی مزلو هر فرد دارای گرایش ذاتی برای رسیدن به خود شکوفایی است. این بالاترین سطح هستی انسان شامل رشد به سوی کمال و استفاده‌ همه خصایص و قابلیت‌ها، یعنی به فعالیت درآوردن تمامی استعدادهای بالقوه است. برای خود شکوفا شدن ارضای نیازهایی که در سطوح پایین سلسله مراتب نیازها جای دارند، ضروری است.بخش عمده‌ی پژوهش‌های مزلو خصایص اشخاصی که نیاز خود شکوفایی در آنان ارضا شده و از نظر روانی دارای شخصیت سالم‌تری هستند، معطوف بود. مزلو از این گونه افراد به عنوان قله رشد یابنده بشریت یاد می‌کند و دوازده ویژگی را برای آنان برمی‌شمرد:· کارایی مثبت در قضاوت دارند. اینگونه افراد ناشناخته‌ها را به راحتی می‌پذیرند و در مواجهه با آن آرامش خود را از دست نمی‌دهند. هر چند ممکن است هنگامی که شرایط ایجاب می‌کند، ناآرام و نامطمئن باشند که این واکنش‌ها برای همه انسان‌ها اجتناب‌ناپذیر است، اما در مقابل مجهولات حالت تدافعی نگرفته و آن را انکار نمی‌کنند و نهایتا برای مبارزه راسخ‌تر می‌شوند.·  خود و طبیعت را بدون نگرانی و شکایتی می‌پذیرند، و واقعیت را همانطور که هست می‌بینند و می‌پذیرند. ریاکاری، دورویی، خود نمایی و نقش بازی کردن در نزد اینگونه افراد دیده نمی‌شود و به رغم کاستی‌های زندگی در آرامش زندگی می‌کنند و تنها در صورتی که قادر نباشند، ضعف‌ها و کاستی‌های اصلاح شدنی را جبران کنند، احساس گناه و تاسف در آنها دیده می‌شود.· رفتاری نسبتا خود انگیخته دارند، تصنعی رفتار نمی‌کنند و برای تاثیر گذاشتن در دیگران تلاش نمی‌کنند. هر چند که عرف اجتماعی را بنا به مصلحت می‌پذیرند، اما اجازه نمی‌دهند که مانع انجام کارهایی شوند که از نظر آنها مهم تلقی می‌شود. آنها ساده و طبیعی عمل می‌کنند.· اینگونه افراد چون درک صحیحی از واقعیت دارند و واقعیت را به راحتی می‌پذیرند و در ضمن خود انگیخته هستند، نسبت به امیال، انگیزه ها و عقاید خود هوشیاری عمیقی دارند و در مورد اینکه چه هستند و چه می‌خواهند و چه اعتقاداتی دارند، آگاهند.· نیازهایی چون نیازهای جسمانی، ایمنی، محبت، احساس تعلق را مانند مردم عادی ندارند و انگیزه‌های آنان برای فعالیت، رشد شخصیت، ابراز شخصیت و دستیابی به کمال انسانی است.· خودمحور نیستند و در خود فرو نمی‌روند و همگام با بشریت گام برمی‌دارند. اینگونه افراد تنهایی را به راحتی می‌پذیرند و چون قادرند در برابر مسایلی که دیگران را آشفته می‌کند، آرام و خونسرد بمانند و از آنچه که موجب آزار است کناره‌گیری نمی‌کنند، ناکامی‌های شخصی را بدون واکنش های خشونت بار تحمل می‌کنند.· استقلال درونی دارند، خود فکر می‌کنند، خود تصمیم می‌گیرند و مسؤلیت خود و سرنوشت خود را به عهده می‌گیرند و به سخن دیگر بیشتر مختار و کمتر مجبورند. مستقل از محیط و اجتماع و با اهمیت زیاد ندادن به شهرت، افتخارات، پاداش و مقام، استعدادهای درونی‌شان را به کار گرفته و به خودسازی مشغولند. از زیبایی‌های ساده زندگی لذت می‌برند و مواهب زندگی را پاس می‌دارند و اگر تجربه زیبایی بارها و بارها برایشان تکرار شود، اشباع نشده و قادرند هر بار از آن زیبایی با تجربه خوب همانند اولین بار لذت می‌برند.· رفتار آنان به شیوه برادران بزرگتر است. اینگونه افراد از کمبودهای مردم عادی، غمگین، ناراحت و حتی خشمگین می‌شوند و به رغم جدایی از مردم با آنان همبستگی اصولی و بنیادی احساس می‌کنند.· افراد خود شکوفا نسبت به افراد عادی روابط محکم‌تر و عمیق‌تری با انسان‌ها دارند و مرزهایی که بین آنان وجود دارد را به راحتی حذف می‌کنند، این گونه افراد احساس عشق و شفقت را به راحتی برای افرادی که لایق عشق و شفقت هستند نشان می‌دهند و در مقابل عکس‌العمل‌های تند و خصمانه‌ای در مقابل کسانی که لایق رفتار خصمانه هستند، نشان می‌دهند و لازم به ذکر است که این خصیصه ریشه‌دار نیست بلکه واکنشی نسبت به وضعیت می‌باشد.·  جاذبه‌های افراد خود شکوفا به گونه‌ایست که تحسین دیگران را برانگیخته و عده‌ی زیادی مرید آنها می‌گردند. و حتی ارادت تحسین‌گران باعث شرمساری آنها می‌شود. به معنی کامل دمکرات و فروتن هستند و از ناآموخته‌های خود با خبر هستند و بدون نمایش، مودبانه مهارت‌هایی را که کسب نکرده‌اند، از افراد واجد مهارت می‌آموزند و برای افراد واجد قابلیت، احترام صادقانه‌ای قائل هستند. آنها در تحقیر اراذل از حد مشخصی فراتر نرفته و خشم آنها در مقایسه با افراد کمتر مولود دمدمی بودن، آشفتگی، گیجی و ضعف اراده است. میان خیر و شر، وسیله و هدف، تفاوت قایل می‌شوند. آنها به گونه‌ای رفتار می‌کنند که گویی برایشان وسیله‌ها و اهداف به روشنی قابل تمیز هستند و بسیاری از اعمالشان به جای آنکه مانند دیگران وسیله تلقی گردد، هدف است.· افراد خود شکوفا به هر آنچه که دیگران طنز می‌نامند، نمی‌خندند و در واقع طنز را در ذات واقعیت می‌جویند. طنزهای آنان و بذله‌گویی‌هایشان کسی را نمی‌رنجاند و ورای آن طنزها حرفی برای گفتن دارند. این افراد کمتر از مردمان عادی شوخ طبع هستند و در طنزهای آنان قافیه‌پردازی، حاضرجوابی شنگولانه، مزه‌پرانی کنایه‌دار و دست انداختن مردم بسیار کمتر از نکته‌های فیلسوفانه و تفکر برانگیز است.· خلاقیت و آفرینندگی یکی از صفت‌های مشخص افراد خود شکوفا است. خلاقیت در این افراد، خلاقیت ساده و بی‌تکلف است. بدون محدودیت و مقید بودن و بدون تحت فشار موانع قرار گرفتن از خود خلاقیت نشان می‌دهند. خلاقیت آنها در نویسندگی یا موسیقی و هنر به نمایش گذارده نمی‌شود، بلکه بیان سلامت روان، شیوه ادراک و نوع واکنش نسبت به جهان، خلاقیت خاصی است که در آنها دیده می‌شود.افراد خود شکوفا به راحتی فرهنگ را نمی‌پذیرند و یک کناره‌گیری درونی نسبت به آن دارند. اگر آداب و رسوم اجتماعی که مورد قبول همه است. آزار دهنده باشد، زیر بار آن نرفته و از آن شانه خالی می‌کنند، در مقابل فرهنگ غالب جامعه که نشانی از بی‌عدالتی داشته باشد با وجود اینکه تمایل به تغییر آن دارند، بی‌تابی نشان نمی‌دهند و صبورانه در جهت بهبود آن فرهنگ حرکت می‌کنند. این افراد قوانین شخصی مخصوص به خود را دارند و از آن پیروی می کنند تا قوانین جامعه.تهیه کننده: محمد تقی معصومیروزنامه همشهری 12 مهر 1378دوشنبه 09 مرداد 1391</description>
                <category>احمد گرگانی</category>
                <author>احمد گرگانی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 18:55:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاغشیلیغا یامانلیق</title>
                <link>https://virgool.io/@gorganiahmad/%DB%8C%D8%A7%D8%BA%D8%B4%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%84%DB%8C%D9%82-eydytfwakv7r</link>
                <description>قادیم زامانلاردا بیرچوپانینگ چولیغی، چوپان باشی دان روخصات دیلاب اویلرینه گیدمک ایسله یار.چوپان باشی روخصات بریب ،باسیم راق اویرله وردیب ،چوپانجیغی یولا سالیار. یاش چوپان یاچوپانجیق ،انه سینی گورجگینه بگه نیب تایاقینی الینه آلیب اویناقلاب اویلرینه قارشی اوغرایار.یاش اوغلان،هرگورن گولینی ایسغاب،هرموی موجگی قاوالاب بارشینا،بیردنده گورسه،بیرچوقورینگ ایچینده بیرکیچیجگ صاندیق بار.تایاقی بیلن قاقمالایار.بیردنده صاندیجاقدان بیرسس گلیار:کمک ادینگ،کمک ادینگ،منی شوصاندیقدان چیقارینگ، چوپانحیق،ایلکی دن قورقیار.سونگ صاندیقینگ ایچینده نامه کا دیب صاندیقینگ قولپونی آچیار.آچانی شودور،بیردن بیرهایباتلی آت ییلان ویش ادیب دیلینی چیقاریب،چوپانینگ داشینا چولانیار.&quot;ها ها ها،بیرییل باری زات ایه ماق،سنی دیریجه یوداسیم گلیار.&quot;چوپانجیق آق گوک بولیب،&quot;ای دوغان،من سنی صاندیق دان چیقاردیم،یاغشیلیق اتدیم،هی ده یاغشی لیغا یامانلیق بولارمی؟اوندا ییلان:ای آدامزاد،یا غشی لیغا یامانلیغی ،سیزآداملاربیزحایوان لارا اورتدینگیز.چوپانجیق قورقیب قیسغانیب دییار:یوق یوق یوق،بیز آداملار آراسیندا یاخشیلیغا یامانلیق یوق. اوندا ییلان بار کانده بار دیار .ییلان بیلن چوپانجیغینگ گوررونگی اوزاغا چکیار.آخیر قارار اتیارلر یولا چیقسین لار و اوچ حایوان اونگلریندن گلنده،سوراسین لار،اگرییلانینگ آیدیانی دوغری بولسا،ییلان اوغلانی ایسین،یوغسادا اونی گوبرسین.گیدیبریارلر......اولریندن بیر سوری قویون چیقیار.چوپانجیق قویونلارینگ بیرینی چاغیریب، سورایار: ای قویون، من شو ییلانی صاندیق دان چیقاردیم، آزاد اتدیم. ایندی منی ایجک بولیار،من سانگا یاغشی لیق اتدیم،دیه مده،مانگا دیار:یاغشی لیغا یامانلیغی سیز اینسانلار بیزه اورتدینگیز.سن نامه دیارسینگ؟اوندا قویون،دوغری دیر آیدیانی،بیز قویونلار بیرعومور سیزه سوید بریاریس یونگ بریاریس،بیزینگ گوزاونگومیزده قوزی لاریمیزی داماغینی چالیب چیشه دوزیانگیز،آخیردا آی بو قویون قاررابدیر قاصابا تابشیرمالی دیب،بیز پاخیری قوربان اتیانگیز.چوپانجیق آی بولمادی دییب یوری گیدیلی دیار.اولریندن بیر قارری سیغیر چیقیار.شو سوراغی سیغیرداندا اتیارلر.اوندا سیغیر:دوغری آیدیار.سیز آداملار بیر عومور بیزینگ سویدیمیزی ایچیارسینگیز،ارکک تانالاریمیزی داماغینی چالیب اییارسینگیز.آخیردا،آی بوسیغیر قاررابدیر دیب،قاصابا تابشیریانگیز.ییلان ییلغیریب،چوپانجیغا سر اتیار.گوردینگمی دیار.چوپانجیق یوری حاضیر اوچینجی دنده سورایلی دیار. چوپانجیق حایوانلاردان تاماسینی اوزیب،بیر خوزآغاجا یوزلنیار:ای قوجا خوزآغاچ،من شو ییلانی صاندیق دان آزاد اتدیم،بو منی ایجک بولیار،مانگا یاغشیلیغا یامانلیغی سیز آداملار اورتدینگیز دیار.سن نامه دیارسینگ؟ اوندا خوزآغاچ:دوغری آیدیار.من بیر عومور سیز اینسانلارا میوه بردیم،آریب یاداب گلنگیزده منگ کوله گامده دینج آلدینگیز. ایندی گورینگ،آرادا اشیتدیم آتا اوغول منگ کوله گامده گوررنگ اتیاردیلر:آی بو آغاچدا قاررابدیر،مونی پالتا بیلن چاپمالی،قیشیمیزا اودین آ بولار.ییلان چوپانجیقا سر ادیب،آی هاو ایندی نامه دیارسینگ؟ اوندا چوپانجیق مانگا ینه بیر پورصات برایسانگ؟ ییلان،آی بولیادا یوری گیدیلی یونه سونگقی پورصاتینگ بولسین.شول بارشیلارینا اولریندن بیرتیلکی چیقیار.چوپانجیق یولینی ساوجاق بولیار.آخیر ناچه گزک اونی قاوالاب ،ایتلرینی کوشگوریب هورلابدی.تیلکی اما ییلان بیلن چوپان بیله گزیب یورانی گنگ گوریب قورقاراقا داشراقدان سورایار:آی هاو ناحیللی؟نیرا باریانگیز،نادیب یورانگیز؟ییلان گل باری قورقما دیار.سندن بیر سوراغمیز بار.تیلکی:آی یوقا شوتادان آیدیبرینگ اشیدیان.اوندا ییلان دیار:شوجاغاز آدام منی صاندیق دان چیقاردی.منده اونی ایجک بولیارین.یاغشیلیغا یامانلیغی سیز اینسانلار بیزه اورتدینگیز دیارین.سن نامه دیانگ؟تیلکی ییلانا بیر باقیار چوپانجیغا بیر باقیار.آخیر دیار:آی گیدسنانگیز،منی آلداب بیدیب شیدیب ایجک بولیانگیز.چوپاندا ییلاندا دیارلر،یوق بیز دوغریسینی آیدیاریس.اوندا تیلکی دیار،یالانلیغی شوندان بللی هی ده شولاریاناق ییلان شوجاغاز صاندیغا سیغجاق می؟ اولانگ ایکیسی شیله آنت ایچسه لرده تیلکی گوزیم بیلن گورمسم اینانمایان دیار.آخیر ییلان،اینانماسانگ گل گور دیب صاندیغینگ ایچینه گیریار. گیره نی شودور،تیلکی قیغیریار:یاب قاپیسینی.چوپانجیق دررو قاپینی یاپیاردا قولپونی دا ووریار.ییلان هی وورونیار اما چیقیب بیلمه یار.چوپانجیق تیلکا باقیب،تانگری یالقاسین دیار. تیلکی بیله یالقاسین دیب، یونه منگ یاغشیلیغما یامان لیق ادایما دیب قاچیب گیدیار.ا.گرگانی  2/8/1390سه شنبه 22 آذر 1390یاغشیلیغا یامانلیققادیم زامانلاردا بیرچوپانینگ چولیغی، چوپان باشی دان روخصات دیلاب اویلرینه گیدمک ایسله یار.چوپان باشی روخصات بریب ،باسیم راق اویرله وردیب ،چوپانجیغی یولا سالیار. یاش چوپان یاچوپانجیق ،انه سینی گورجگینه بگه نیب تایاقینی الینه آلیب اویناقلاب اویلرینه قارشی اوغرایار.یاش اوغلان،هرگورن گولینی ایسغاب،هرموی موجگی قاوالاب بارشینا،بیردنده گورسه،بیرچوقورینگ ایچینده بیرکیچیجگ صاندیق بار.تایاقی بیلن قاقمالایار.بیردنده صاندیجاقدان بیرسس گلیار:کمک ادینگ،کمک ادینگ،منی شوصاندیقدان چیقارینگ، چوپانحیق،ایلکی دن قورقیار.سونگ صاندیقینگ ایچینده نامه کا دیب صاندیقینگ قولپونی آچیار.آچانی شودور،بیردن بیرهایباتلی آت ییلان ویش ادیب دیلینی چیقاریب،چوپانینگ داشینا چولانیار.&quot;ها ها ها،بیرییل باری زات ایه ماق،سنی دیریجه یوداسیم گلیار.&quot;چوپانجیق آق گوک بولیب،&quot;ای دوغان،من سنی صاندیق دان چیقاردیم،یاغشیلیق اتدیم،هی ده یاغشی لیغا یامانلیق بولارمی؟اوندا ییلان:ای آدامزاد،یا غشی لیغا یامانلیغی ،سیزآداملاربیزحایوان لارا اورتدینگیز.چوپانجیق قورقیب قیسغانیب دییار:یوق یوق یوق،بیز آداملار آراسیندا یاخشیلیغا یامانلیق یوق. اوندا ییلان بار کانده بار دیار .ییلان بیلن چوپانجیغینگ گوررونگی اوزاغا چکیار.آخیر قارار اتیارلر یولا چیقسین لار و اوچ حایوان اونگلریندن گلنده،سوراسین لار،اگرییلانینگ آیدیانی دوغری بولسا،ییلان اوغلانی ایسین،یوغسادا اونی گوبرسین.گیدیبریارلر......اولریندن بیر سوری قویون چیقیار.چوپانجیق قویونلارینگ بیرینی چاغیریب، سورایار: ای قویون، من شو ییلانی صاندیق دان چیقاردیم، آزاد اتدیم. ایندی منی ایجک بولیار،من سانگا یاغشی لیق اتدیم،دیه مده،مانگا دیار:یاغشی لیغا یامانلیغی سیز اینسانلار بیزه اورتدینگیز.سن نامه دیارسینگ؟اوندا قویون،دوغری دیر آیدیانی،بیز قویونلار بیرعومور سیزه سوید بریاریس یونگ بریاریس،بیزینگ گوزاونگومیزده قوزی لاریمیزی داماغینی چالیب چیشه دوزیانگیز،آخیردا آی بو قویون قاررابدیر قاصابا تابشیرمالی دیب،بیز پاخیری قوربان اتیانگیز.چوپانجیق آی بولمادی دییب یوری گیدیلی دیار.اولریندن بیر قارری سیغیر چیقیار.شو سوراغی سیغیرداندا اتیارلر.اوندا سیغیر:دوغری آیدیار.سیز آداملار بیر عومور بیزینگ سویدیمیزی ایچیارسینگیز،ارکک تانالاریمیزی داماغینی چالیب اییارسینگیز.آخیردا،آی بوسیغیر قاررابدیر دیب،قاصابا تابشیریانگیز.ییلان ییلغیریب،چوپانجیغا سر اتیار.گوردینگمی دیار.چوپانجیق یوری حاضیر اوچینجی دنده سورایلی دیار. چوپانجیق حایوانلاردان تاماسینی اوزیب،بیر خوزآغاجا یوزلنیار:ای قوجا خوزآغاچ،من شو ییلانی صاندیق دان آزاد اتدیم،بو منی ایجک بولیار،مانگا یاغشیلیغا یامانلیغی سیز آداملار اورتدینگیز دیار.سن نامه دیارسینگ؟ اوندا خوزآغاچ:دوغری آیدیار.من بیر عومور سیز اینسانلارا میوه بردیم،آریب یاداب گلنگیزده منگ کوله گامده دینج آلدینگیز. ایندی گورینگ،آرادا اشیتدیم آتا اوغول منگ کوله گامده گوررنگ اتیاردیلر:آی بو آغاچدا قاررابدیر،مونی پالتا بیلن چاپمالی،قیشیمیزا اودین آ بولار.ییلان چوپانجیقا سر ادیب،آی هاو ایندی نامه دیارسینگ؟ اوندا چوپانجیق مانگا ینه بیر پورصات برایسانگ؟ ییلان،آی بولیادا یوری گیدیلی یونه سونگقی پورصاتینگ بولسین.شول بارشیلارینا اولریندن بیرتیلکی چیقیار.چوپانجیق یولینی ساوجاق بولیار.آخیر ناچه گزک اونی قاوالاب ،ایتلرینی کوشگوریب هورلابدی.تیلکی اما ییلان بیلن چوپان بیله گزیب یورانی گنگ گوریب قورقاراقا داشراقدان سورایار:آی هاو ناحیللی؟نیرا باریانگیز،نادیب یورانگیز؟ییلان گل باری قورقما دیار.سندن بیر سوراغمیز بار.تیلکی:آی یوقا شوتادان آیدیبرینگ اشیدیان.اوندا ییلان دیار:شوجاغاز آدام منی صاندیق دان چیقاردی.منده اونی ایجک بولیارین.یاغشیلیغا یامانلیغی سیز اینسانلار بیزه اورتدینگیز دیارین.سن نامه دیانگ؟تیلکی ییلانا بیر باقیار چوپانجیغا بیر باقیار.آخیر دیار:آی گیدسنانگیز،منی آلداب بیدیب شیدیب ایجک بولیانگیز.چوپاندا ییلاندا دیارلر،یوق بیز دوغریسینی آیدیاریس.اوندا تیلکی دیار،یالانلیغی شوندان بللی هی ده شولاریاناق ییلان شوجاغاز صاندیغا سیغجاق می؟ اولانگ ایکیسی شیله آنت ایچسه لرده تیلکی گوزیم بیلن گورمسم اینانمایان دیار.آخیر ییلان،اینانماسانگ گل گور دیب صاندیغینگ ایچینه گیریار. گیره نی شودور،تیلکی قیغیریار:یاب قاپیسینی.چوپانجیق دررو قاپینی یاپیاردا قولپونی دا ووریار.ییلان هی وورونیار اما چیقیب بیلمه یار.چوپانجیق تیلکا باقیب،تانگری یالقاسین دیار. تیلکی بیله یالقاسین دیب، یونه منگ یاغشیلیغما یامان لیق ادایما دیب قاچیب گیدیار.ا.گرگانی  2/8/1390سه شنبه 22 آذر 1390</description>
                <category>احمد گرگانی</category>
                <author>احمد گرگانی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 18:48:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعضی از کلمات دارای بار معنایی دو گانه ای هستند</title>
                <link>https://virgool.io/@gorganiahmad/%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-zimrkrtym7yu</link>
                <description>بعضی از کلمات دارای بار معنایی دو گانه ای هستند. و شاید چند گانه. و آدم در می ماند که کدام یک از این معانی مثبت و کدام یک منفی هستند. بعنوان نمونه به کلمه &quot;چسب&quot; دقت کنید طبعا آدم را بیاد انواع چسب ها می اندازد: چسب نواری، قطره ای، دوقلو و.....که خب کاربرد خود را دارند و در جای خود مثبت و مفید هستند. بقول شاعر:ما برای وصل کردن آمدیمنی برای فصل کردن آمدیماما در نظر بگیرید، در خیابان دارید می روید و می خواهید کاری را انجام دهید و عجله هم دارید. ناگهان یکی جلوی تان سبز می شود و: آه تویی! سالها ندیده بودمت و ..... معلوم می شود حالا یا همکلاس قدیمی یا هم محله ای یا همدوره ای سربازی خلاصه همه چیز مربوط به گذ شته های دور است و او مثل کنه به شما می چسبد. ملاحظه کنید، می چسبد و تا از پدر ومادر و فرزندان و نوه ها و همسایه ها اطلاع کسب نکند، ول کن شما نیست. حالا شما عجله دارید ومثل کسی که مقابل آبریزگاه منتظر است تا نوبتش شود، هی این پا و آن پا می کنید. و او مثل کنه به شما چسبیده است. خب این از انواع چسبیدن. حالا چسبیدن خوب یا چسبیدن بد. نچسبیدن چطور؟ همه ما میدانیم که ظروفی هستند، نچسب. خاصیتشان نچسبیدن است، حالا آن شعر را باید اینگونه خواند:ما برای فصل کردن آمدیم  نی برای وصل کردن آمدیمدر این ظروف راحت می توانی سیب زمینی را سرخ کنی وخیالت راحت که نمی چسبد. و البته باید مواظب باشی با قاشق فلزی هم نزنی و موقع شستن هم از اسکاچ سیمی استفاده نکنی تا ماده تفلون که خاصیت نچسبی دارد، کنده نشود. پس نچسبیدن در اینجا خوب است.اما آیا برای شما اتفاق نیافتاده است که در محفلی، مجلسی، یا در جایی با کسی برخورد کنید که اصلا به شما نمی چسبد. و ته دلتان می گویید،عجب آدم نچسبی است. و این نچسب ها انواع مختلف دارند. بعضی از آنها چنان خشک وجدی هستند وجوری گارد می گیرند که کسی به آنها نزدیک نشود. وقتی هم که وارد مجلسی می شوند، انگار که یک قالب یخ وارد شده، فضای مجلس برودت خاصی پیدا می کند. اما گروه دوم کسانی هستند که سعی می کنند وانمود کنند حرفی برای گفتن دارند وشروع به سخن پراکنی بیمزه ای میکنند وخود را لو می دهند که در زمینه ای دارند حرف می زنند که اطلاعی ندارند و یا اطلاعشان ناقص است. و ما را یاد جمله ای می اندازند که: بهتر آنست که در مجلسی سکوت کنم و احمق بنظر برسم تا آنکه حرف بزنم و ثابت کنم که احمقم. حالا شما به سخن پراکنی این آقا و کوشش برای اثبات حماقتش گوش می دهید و اصلا به شما نمی چسبد و مثل همان کسی که جلوی آبریزگاه منتظر است، این پا و آن پا می کنید. تا کی حرفهایش تمام شود. اما این قضیه فقط مربوط به عرصه خصوصی نیست، در عرصه عمومی هم این احساس بارها به شما دست می دهد. به عنوان نمونه می بینید انتخابات نزدیک است. حالا هر انتخاباتی، و کاندیدای محترم دارد حرف می زند، برای شما آینده ای را ترسیم می کند که در آن از بیکاری، گرانی، تورم، مشکل مسکن، آلودگی محیط زیست و ....... خبری نیست و شما احساس می کنید که این حرفها به شما نمی چسبد. مگر قرار است این مشکلات حل شوند. خب اگر حل بشوند، در انتخابات بعدی باید چه قول و وعده ای بدهند. و البته یک فرض هست و آن اینکه منظور کاندیدای محترم حل شدن این مشکلات برای خود و اطرافیانشان است و نه برای عموم مردم.در آخر این سوال همچنان می ماند که : چسبیدن یا نچسبیدن مساله اینست ....شنبه 05 فروردين 1391</description>
                <category>احمد گرگانی</category>
                <author>احمد گرگانی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 18:42:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد آغانئنگ حکایاسی</title>
                <link>https://virgool.io/@gorganiahmad/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%A6%D9%86%DA%AF-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-uwdtpuqgmczd</link>
                <description>مرد آغا، اورتا یاشلی، غاریب و سادا آدام. اوُنونگ مونونگ غاپئسئندا ایشله یار. اوُل - بی ایش بویورسا ایشدن غایتمایار. عایالی قربان بی بی بوُلسا دوُقما دوُقایار، که چه باسیار و شیدیپ گوٌن اوُنگوشئقلارئنی آیلایارلار. بیر گوٌن قربان بی بی أرینه قاراپ «دأده سی اؤیده زاد اوُد غوُیبر یوُق،غایرات اتده دوٌزه گیت، تاپان توپانئنگی آلدا گِل» دییأر . مرد آغا بوُلیار دییپ دوش توُرباسئنی گرشینه آلئپ یئرتئجاق چارئغئنی گه ییپ،چاپغئچ الینده دوٌزه طاراپ اوغرا بریار . یولدا اؤز - اؤزی پیکره گیریپ،«های غاریبلئق، غاریبلئق هاچان بیزدن ال چکرسینگ بیلمه یأرین، مرد غاریپ، مرد بای بوُلارمئقا » دییأر. شو پیکیرلر بیلن، توُرباسئنی یرده غوُیوپ،چابغئچ بیلن غاراغان، چئراتان، گؤرسه چاپماغا دوریار. دؤرت ته وه ره گینه سر ادیب گؤرن اوُد غوُیبری یئغناپ بیر یرده اوٌیشوٌریأر. سوُنگرا طاناپ بیلن غایئم دانگئپ، «یا یارادان» دییپ آرقاسئنا آلئپ اوُبا غارشی اوغرا بریار. گوٌن اوُرتا غوُلای. هوُوا غئزغئن، غارا دِره باتئپ یؤرأپ باریار. بیر گؤرسه داشئراقدان بیر آدامئنگ غاراسی گؤروٌنیأر. مرد آغا «وه بو کیمکأ، غئزغئن هوُوادا نأدیپ یؤرکأ» دییأر. غوُلایلاندا گؤرسه، بو آدام یئقئلارغا غوُلای سوساپ، تبسیرأپ، دوُداقلاری غوراپ، زوُردان سالام بریأرده: «دایی من آج ـ سووسئز، دادئما یتیش» دییأر. مرد آغا یوٌکوٌنی یرده غویوپ، دوش توُرباسئندان بیر کیچیجک کوٌیزأنی آلئپ بیر کأسه سوو اوزادیار. بیر بؤلک غاتئجا چؤرِک هم اؤنگوٌنده غوُییار. اوُل آدام سووی ایچیپ، سوُنگرا چؤره گی سووا باتئرئپ ایمأگه دوریار. مرد آغا گؤرسه شوُل آدامئنگ یوٌزی نورانا بوُلیار. غوُرقوپ ایچیندن «جان خودای، جئنمئقا، آرواخمئقا نأمه کأ؟» دییأر. اوُل آدام آنگلاپ «غوُرقما، من خئدئر» دییأر. مرد آغا : آی هر کیم بوُلسانگ بوُل مانگا دگمه سنگ بوُلیار» دییأر. خئدئر دییأر: منگ آدئمی اشیدمه دینگمی؟ مرد آغا «آی اشیدسم اشیدن دیرین، یؤنه من هاولئقماچ، گیدجک» دییأر. خئدئر اوُنی ساقلاپ، «دور» دییأرده. «سن منی اؤلوٌمدن ساقلادئنگ، من سنی بایئتجاق. یؤنه بیر شرط بیلن اوُل هم غالان عؤمروٌنگ یارئنی بایاتجاق. سن مانگا آیت، باشدان بایاجاقمی یا ـ دا سونگقی یارئنئمی ؟»مردآغا، تأزه خئدئر دییلیأن بیر زاد اشیدِنینی دوییار، یؤنه چئندان باردیر اویدمایانمئش. پیکره گیریأر. اوُندا خئدئرا باقئپ «اؤیده بیر عاقئللی عایالئم بار، واقت برسنگ شوُنگ بیلن گنگه شه یین» دییأر. خئدئر بوُلسا: منی گؤره نینگی عایالئنگدان باشغا هیچ کیم بیلمه سین. ارتیر شو یره گل من سانگا غاراشئپ دورون. کپ غوتاراندا، خئدئر غایئپ بوُلیار.مردآغا یوٌکوٌن گرشینه آلئپ،چالاسئم اؤیه غارشی اوغرا بریار. اؤیه بارانی شو دور. عایالئنی ایچه ریک چاغئرئپ، گؤرِن زادلارئنی گوٌرروٌنگ بریپ، عایالئنا شیله ماصلاحات بریأر: اؤنگدن بای بوُلوپ سوُنگرا غارئپ غالساق آغئر دِگِر، حأضیرغارئبلئق بیلن بوُلی بِرِیلی، سوُنگرا بایاغایلی.اوُندا قوربان بی بی عایالی: یوُق، خئدئرا باردا آیت، بیز شو واقت بای بوُلجاق دی.مردآغا عایالئنئنگ عاقئللی دئغئنی بیلیأردی. غارشئلاشئپ دورمادی. ارتیری گؤرسه خئدئر غاراشئپ دور. اوُندا خئدئرا، «بیز شو واقت بایاجاق» دییأر. خئدئر بوُلسا: سیز بایارسئنگئز، یؤنه، یونه کی بایاماق بوُلماز. سیز هم اوروندا بوُلونگ.مردآغا حوُشلاشئپ اؤیه غارشی اوغرابریار. یوُلدا بیر چؤکِکده گؤرسه عاجاپ اوُت بیتیپ دیر. اوُتدان گچمه یأر. اوُتی یئغئپ گرشینه آلئپ اؤیه باریار. اوُتلاری سئغئرئنگ اؤنگونه دؤکوٌپ دورقا، گؤرسه اؤی ایچردن سس گلیار. باقسا ایکی سانی سؤوده گأر، قوربان بی بینگ دوُقان هالچاسئنئنگ اوٌستوٌنه اوُنگوشمانی دورلار. بیری یدی غوُیون برجک، اوُل بیری سکیز غوُیون برجک، آخئردا بیری اوُن غوزولاجاق غوُیون بره یین دییپ هالچانی ایه بوُلیار. اوُل بیری ده، قوربان بی بیأ یوٌزله نیپ،«ایندیکی هالچانگ منگکی دیر باشغا بیرینه برأیمه» دییأر. اوُندا قوربان بی بی، «آی سنده اوُن غوزولاجاق غوُیون گتیر، گره گینگ هالچا بوُلسون» دییأر.الغاراض. غوُیونلار اکیز غوزولایارلار. مرد آغانگ سئغئری سوٌیدلی بوُلیار. بیر ایکی یئل گچندن سوُنگ غوُوجا غوُیونلی بولیارلار. قوربان بی بینگ هالچالاری ـ دا یره قاقمایار. غوم دییپ توتانلاری غئزئل بوُلیار. شیده ـ شیده بایایارلار. مرد غاریپ، ایندی مردبای بوُلیار. بیر گوٌن قوربان بی بی مرد آغانی چاغئرئپ، یانئندا اوُتوردیار: دده سی، خودای بیزی گؤزله دی. بیزده حالقی گؤزله مه لی . غافئدان گه له نی بوُش غایتارما، چوُپان چوُلوغئنگا آجی سؤز آیتما. اوُل کؤینه جه چارئغئنگی دا دولدان غئسدئرئپ غوُیدوم، کیمدیگینگ یادئنگدا بوُلسون .شوُندان سوُنگ، یالانگاچ گؤرسه لر، گیدیریأرلر. آچ گؤرسه لر ایدیریأرلر.یتیملری اؤیریأرلر. یوُلاغچینی اؤیه چاغئرئپ، دوُیوریارلار . مردبای، ایندی مرد ساخی آدئنی ـ دا غازانیار. اوُنگ ساخئلئغی چارتاراپا یایرایار.گچیأر واقت؛ یازلار، گوٌیزلر، یئللار گچیأر. مرد آغانگ اوُغلانلاری اولالیار. اؤزی بوُلسا اوُرتا یاشدان گچپ، ساچلاری چالارئپ اوغرایار. بیرگوٌن آتئنگ اوٌستوٌنده، چوُپانلارئنگ خابارئنی آلایئن دییپ باریارقا، دوٌزده گؤرسه بیری دور. بو کیمکأ دیپ، یاقئنلاندا، گؤرسه خئدئر. ها دیپ ادیلن وعده یادئنا دوٌشیأر. مرد آغا آتدان دوٌشوٌپ سالام بریأر. اوُندا خئدئر وعدأمیز یادئنگدامی؟، دییپ سوُرایار. مرد آغا: هوُوا یادئمدا سن بیزی کؤپ یئل بایاتدئنگ، تانگری یالقاسئن. ایندی ده نأمه دیسنگ بیز تاییار. وعدأمیزه گؤره سن ایندی بیزی شوُل اؤنگکی غارئبلئغا اؤویرمالی . خئدئر: دوُغری دیر آیدیانئنگ. یؤنه بو بیر سئناغدی . سن هم ـ ده خاص سنینگ عایالئنگ قوربان بی بی ، بو سئناغدان اوٌستوٌن چئقدئنگئز. من شیله بیر ساخئلئغا آد غازانان آداملارئنگ بایلئغئنی آلماغا حاقئم یوُق. سیز شیله ساخئلئق بیلن عؤموٌر باقی بای بوُلوپ گچرسینگیز.احمد گرگانی - روستایی ساده آدمچهارشنبه 20 خرداد 1394</description>
                <category>احمد گرگانی</category>
                <author>احمد گرگانی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 18:37:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر قالیباف</title>
                <link>https://virgool.io/@gorganiahmad/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%81-arc3k9ayqopo</link>
                <description>در پیام استرآباد نشریه داخلی کانون بازنشستگان آموزش و پرورش گرگان ویژه زمستان 90 شعری چاپ شده بود و چون این شعر الهام گرفته از یک دختر قالیباف ترکمن بود، دریغم آمد که خوانندگان صحرا آن را نخوانند.پرویز کریمی شاعر این شعر، از شعرای معروف گرگان می باشد. او در چگونگی سرایش این شعر می گوید:با احمد شاملو، هنوز خیلی جوان بود که آشنا شدم، و ... در یکی از سفرها که احمد شاملو همراه یک گروه فیلم برداری از طرف تلویزیون آن موقع برای تهیه فیلمی از قوم ترکمن به گرگان آمده بود، با من تماس گرفت و گفت، قرار است به آق قلا برویم، برای تهیه فیلم از &quot; ترکمن &quot; تو هم با من باش ... ترکمن صحرا برایم دیدنی، جذ اب و برانگیزاننده بود ...گروه فیلم برداری به کار خودشان مشغول بودند و من با شاملو به آلاچیق های اهالی سرکشی می کردیم. یک نفر مترجم هم از خود ترکمن ها که فارسی خوب حرف می زد، همراه ما بود به نام آقچلی که بعدها معلوم شد در گنبد قابوس دبیر ادبیات فارسی است. به آلاچیقی کم بضاعت رفتیم. دختر ترکمنی زیبا، جذاب و خیال انگیز پای دار قالی در حال گره زنی و شانه زدن فرشی نیمه بافته بود که نقش های دل آرایی داشت. ولی خودش از فرشی که داشت می بافت، دل آراتر و جذاب تر بود. من مبهوت مانده بودم. یک دفعه دستی روی شانه ام خورد و گفت: کجایی مرد؟ از حالت بهت بیرون آمدم. شاملو بود که حیران تر از من مجذوب دختر قالیباف و هنرش شده بود. و ... هنری در کار آفرینش هنری دیگر. هنر &quot; خلقت &quot; که مخلوق خالق است و هنر &quot; فرشبافی &quot; همان جا طرحش در حافظه ام شکل گرفت.نشستیم با شاملو بر سفره صاحب آلاچیق که مردی میان سال بود، چکدرمه دست پخت مادر خانواده را خوردیم، بعد دوتار آمان جان، که عاشقانه و دل سوزانه می نواخت. و نگاه شرم آگین دختر قالیباف، پرتوی که از دو خورشید درخشان چشم ها که در زمینه ای از مهتاب چهره قرار گرفته بود، متساطع می شد و ما را می نواخت، شبیه ترمه و حریر و ابریشم.وزن شعر دختر قالیباف از خود کارگاه قالیبافی گرفته شده، آهنگ شعر، همان آهنگ کوبش شانه بر آخرین ردیف فرش در حال بافته شدن است. برای این که ضربه های کوبه بتواند گره های پود را در لا به لای تار جا به جا کند.وقتی شاملو شعر را دید، گفت: تو دیوانه ای: دیوانه شعر ... شب را با شاملو گذراندیم. شب شاملو پیش من ماند. صبح موقع خداحافظی گفت: یک بار دیگر باید به آنجا برویم، گفتم کجا؟ گفت: همان جایی که تو دیوانه شدی. گفتم: من از روز ازل دیوانه بودم.دختر قالی بافتقدیم به فرشته ی صحرا: سولماز که الاهه هنر، سر انگشتان اش را، به جای این که ببوسد، اشتباها گاز گرفته بود.کوب،کوب،کوب،تاپ،تاپ،تاپ،کوپ، کوپ، کوپ.تاپ، تاپ، تاپ.جبهه ای از خنجر و شبدو دیده و مژگان،کرک بنا گوشزیر مقنعه پنهان،تازه تر از قوس و قزحتاق دو ابرو،دختر قالی باف و آلاچیق ویران،کوب ، کوب ، کوب .تاپ ، تاپ ، تاپ .کوب ، کوب ، کوب .تاپ ، تاپ ، تاپ .دختر قالی باف و آلاچیق ویران،دار بر افراشته و کلافه ی الوان،پیچه ی ابریشمی و ملیله و قیطان،کوب ، کوب شانه و اعجاز سر انگشت،حاصل خونشیون جان ،عصاره انسان .کوب ، کوب ، کوب ،تاپ ، تاپ ، تاپ ،کوب ، کوب ، کوب .تاپ ، تاپ ، تاپ .خلوت کوی و برزنکسادی بازار ،پیله وری در به در و طاقه ی قالی،ذهن فروشنده، پر از دغدغه ی پول،خورجین آذوقه ولی خالی.کوب ، کوب ، کوب .طاقه ی قالیتاپ ، تاپ ، تاپ .سفره ی خالیترکمن صحرا تابستان 1356دوشنبه 08 خرداد 1391</description>
                <category>احمد گرگانی</category>
                <author>احمد گرگانی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 18:34:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما و آنها</title>
                <link>https://virgool.io/@gorganiahmad/%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-r3zcuojj1yw7</link>
                <description>دوستی که در دهه پنجاه هجری شمسی در کشور آلمان غربی آن زمان تحصیل کرده بود، خاطراتی از آنجا تعریف می کرد که نقل بعضی از آنها خالی از لطف نیست:خاطره اول: اتوبان بزرگی در آلمان احداث شده بود. این اتوبان مسیر مهاجرت گونه ای از مارها را قطع کرده بود. آنها مجبور می شوند، از روی اتوبان بگذرند، در نتیجه تعداد زیادی از آنها در زیر چرخهای اتومبیل ها کشته شدند. هواداران محیط زیست که این صحنه را دیدند، تجمع کرده و اتوبان را بستند. و شعارشان این بود که تکلیف مارها چه می شود؟ دولت شرکت سازنده اتوبان را وادار کرد، زیر گذرهایی برای عبور مارها بسازد و دو طرف اتوبان هم فنس هایی نصب کردند تا مانع عبور مارها از روی اتوبان شوند.مقایسه کنید با وضعیت محیط زیست در ایران، مارها که چه عرض کنم دریاچه ارومیه با آن خصوصیات زیست محیطی منحصر بفردش در دنیا، دارد خشک می شود و کسی صدایش در نمی آید و اگر در بیاید ، &quot; گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من آنچه که هرگز بجایی نرسد، فریاد است. &quot;خاطره دوم: روزی ویلی برانت صدراعظم آن زمان آلمان غربی سخنرانی می کرد. دختر خانمی به او نزدیک شد. ویلی برانت منتظر که او چکار دارد، دختر کاملا به او نزدیک شد، عینک او را برداشت و ناگهان یک سیلی به گونه او نواخت. و این گونه اعتراض خود را نشان داد. بعد بیست مارک روی میز گذاشت و سر جایش نشست. جریمه سیلی زدن در آن زمان بیست مارک بوده و ویلی برانت اگر به دادگاه هم شکایت می کرد، بیشتر از این گیرش نمی آمد. اما چرا او عینک اورا برداشت؟ چون جریمه سیلی زدن به صورت یک عینکی صد مارک بود!البته این که کسی در ملا عام به صورت یک مقام دولتی که منتخب مردم است سیلی بزند، کار زشتی است. اما این که آن مقام دولتی به هر حال از نظر قانون حق بیشتری از دیگر مردم ندارد، خیلی جای حرف دارد.خاطره سوم از یک راننده کامیون ترانزیت: از یکی از شهرهای آلمان می گذشتم که احساس کردم چادر کامیون به چیزی گیر کرد. توقف کردم، آمدم پایین و دیدم شاخه درخت به چادر خورده و آنرا نیم متری جر داده است. در این حین سر و کله پلیسی پیدا شد و از من سوال کرد که چه شده؟ من با ایما و اشاره چادر پاره و شاخه درخت را نشان دادم. پلیس بلافاصله بی سیم زد و عده دیگری آمدند. صحنه را بررسی کردند و من هم نگران که نکند مرا جریمه کنند. اما آنها تشخیص دادند که شاخه درخت خلاف کرده و شهرداری مقصر است. کاغذی بمن دادند و شهرداری یک چادر نو بمن داد!این مورد قابل توجه شهرداری های ماست و همه می دانند گرفتن خسارت که پیشکش، برای انجام کاری در شهرداری ها از چه هفت خوان رستمی باید گذشت.خاطره چهارم از همان تحصیل کرده آلمان: در مجموعه آپارتمانی که ما زندگی می کردیم، پیرزنی همسایه ما بود که سگی داشت. این سگ در انجام بعضی از کارها به او کمک می کرد. یکی از این کارها این بود که هر وقت به چیزی احتیاج داشت سبدی به گردن سگ می آویخت، در حالیکه پول و صورت مایحتاج درون آن بود. سگ از پله ها می رفت پایین و از پیاده رو به سر چهارراه می رسید. صبر می کرد تا چراغ عبور عابر پیاده روشن شود، بعد عبور می کرد. به سوپر مارکت آن طرف خیابان می رفت و فروشنده هم که او را می شناخت، بعد از تحویل اجناس او را روانه می کرد. روزی ما هم زمان با آن سگ به سر چهارراه رسیدیم. خیابان خلوت بود و هیچ اتومبیلی رد نمی شد. ما منتظر روشن شدن چراغ عبور عابر پیاده نشدیم، ناگهان سگ شروع کرد به پارس کردن به ما و اعتراض که چرا داریم خلاف می کنیم !؟و اما خاطره آخر از کشور خودمان: می گویند در اوایل دهه پنجاه محمدرضا پهلوی، آخرین شاه ایران که سرمست از پول بادآورده نفت، با تکبر و نخوت در برابر خبرنگاران می ایستاد و دم از دروازه های تمدن بزرگ می زد،( بی خبر از طوفانی که چند سال بعد دودمان او را برخواهد چید ) روزی مهمانی خارجی داشت و او را سوار بر اتومبیل در خیابان های تهران می گرداند. و چنان که عادت او بود دم از پیشرفت و توسعه می زد و می گفت که ما تا چند سال دیگر به تمدن بزرگ می رسیم و جزو چند کشور برتر اقتصادی و صنعتی دنیا می شویم. ناگهان چیزی توجه مهمان خارجی را جلب کرد و پرسید: قربان این نرده ها چیست که وسط خیابان نصب کرده اند؟ شاه گفت: اینها را برای این نصب کرده اند که مردم از هر جایی از خیابان رد نشوند و فقط از محل های خط کشی عبور عابر پیاده تردد کنند. مهمان خارجی گفت: قربان شما زمانی به تمدن بزرگ می رسید که نرده ها را بردارید و مردم هم فقط از محل های خط کشی عابر پیاده عبور کنند.چهل سال از این ماجرا می گذرد. و هنوز نه تنها نرده ها برداشته نشده اند که زیادتر هم شده اند. و نه تنها طولشان افزوده شده که ارتفاع آنها هم بلندتر شده، چرا که بعضی ها مانند قهرمانان ژیمناستیک با یک حرکت آکروباتیک از روی آن می پرند و زحمت بالا رفتن از روی پل هوایی را به خود نمی دهند. و بعضی ها هم مثل سوسمار از زیر نرده ها خزیده رد می شوند. و کاربرد پل هوایی هم البته محل خوبی برای نصب تابلوهای تبلیغاتی است، چرا که از دور دیده می شوند!!براستی چرا ما اینگونه ایم؟ آیا مقررات را نمی دانیم؟ والله بالله ما می دانیم. با تک تک مردم اگر حرف بزنید، همه روشنند، همه آگاهند. و می دانند که باید مقررات را رعایت کرد. پس چرا می دانند و عمل نمی کنند ؟ ( یعلمون مالا تعملون )آیا همیشه باید سایه یک چماق بر بالای سر ما باشد؟ سالها پیش در سال 1985 میلادی دوستی یک وانت تویوتا خریده بود. ناراحت بود که این ماشین اگر کمربند را نزنی مرتب بوق می زند. و می گفت باید بروم پیش برقکار اتومبیل تا سیم بوق آنرا قطع کند. او حاضر بود سیم بوق هشدار دهنده را قطع کند، اما حاضر نبود کمربند را که برای ایمنی خود او بود بزند. اما امروزه که بستن کمربند اجباری شده و نبستن آن جریمه دارد، کمر بند می زند. هنوز هم او کمربند را بخاطر ترس از جریمه شدن می زند و گرنه، نه صدای بوق هشدار دهنده و نه صدای واق واق آن سگ آلمانی او را به این کار وادار نمی کند.28/3/1391سه شنبه 06 تير 1391</description>
                <category>احمد گرگانی</category>
                <author>احمد گرگانی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 18:29:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>كرامات زنان</title>
                <link>https://virgool.io/@gorganiahmad/%D9%83%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-oeol1cu66qdo</link>
                <description>می­گویند در زمان­های نه چندان دور بر سر كوهی، پیری فرزانه می­زیست و معروف بود به اینكه جواب هر سوال را می­داند. آوازه ­ی او همه جا پیچیده و از اطراف و اكناف مشتاقان به دیدار او می­شتافتند. روزی جوانی نیكو منظر با چهره­ای بشاش به دیدن او آمد . چون به حضور پیر رسید، پیر پرسید : ای جوان برای چه آمده ای و سوالت چیست؟ جوان گفت : ای پیر! راهی طولانی آمده­ام و رنح بسیاری برده­ ام تا بدین جا رسیده ­ام و خواهشم اینست كه مرا در مورد مسئله غامض ازدواج راهی بنمایی.پیر كه این شنید سر در گریبان فرو برد. از زیر ابروان پر پشت نگاهی عمیق به چهره شاداب ، موهای سیاه، چشمان پر شوق و صورت متبسم جوان افكند ودر آیینه خیال او را دید بعد از چند سال ، با موهایی به سفید گراییده، پیشانی پر چین و چروك ، چشمانی مضطرب و سبیل­هایی آویخته ... ناگهان تكانی بخود داد و لرزه ای اندام او را فرا گرفت. جوان متعجب و متحیر به پیر خیره شد و پرسید : ای پیر آیا پاسخ سوال من اینچنین دشوار است كه چنین به خود لرزیدی؟ پیر به خود آمد و در جواب گفت: ای جوان از قدیم گفته­اندكه بگذارید مردان در انتخاب تجرد یا تاهل آزاد باشند، چون به هر حال پشیمان می­شوند. آنكه مجرد زیست بعد از عمری نادم می­شود كه ای وای عمر به بطالت گذراندم و خود را از موهبت زن و فرزند محروم كردم. اما آنكه ازدواج كرد ، ممكن است او هم پشیمان شود،اما او از كرامات زنان برخوردار خواهد شد و من این كرامات را برای تو بر خواهم شمرد:عده ­ای از مردان پس از ازدواج بعد از مدتی سر به بیابان خواهند گذاشت و چنان ناله ها­ی سوزناك و آه های جگر سوز خواهند كشید كه دل بهائم به حال او سوخته ، اطراف او چرخیده ، راهی برای آرام كردن او خواهند جست. اینان عارف می­شوند. می­گویند در عهد قدیم عارف نامداری بود كه حیوانات وحشی را رام كرده بود و آوازه­ ی كراماتش در همه جا پیچیده. شخصی كه از دور وصف او را شنیده بود، ندیده مفتون او شده بود. پس قصد زیارت او كرد. پرسان پرسان به در خانه او رسید، چون در زد، زنی از خانه بیرون آمد، بسیار ترش روی و در جواب او كه سراغ شیخ را گرفت، سخنان ركیك بسیار گفت. مرد از تعجب و كمی هراسان در گوشه ای آرام گرفت و منتظر شیخ ماند.بعد از ساعتی دید كه مردی می آید بر پشت شیر نری هیزم نهاده و مار افعی را بجای تازیانه در دست گرفته. چون بدر خانه رسید هیزم را از پشت شیر گرفت و آن دو حیوان را رها كرد تا بروند. مرد زائر پیش رفت و گفت : ای شیخ تویی؟ و خود را بدامان او افكند و اظهار ارادت­ها نمود. اما متحیر پرسید : ای شیخ تو این شیر نر و این افعی را رام كرده ای ، این زن چیست كه در خانه داری؟ شیخ پاسخ داد : این را بدان كه من از مقام صبر كه در برابر این زن كرده ­ام به این درجه رسیده ­ام.عده ­ای دیگر از مردان از دست زنان سر به كوه می­گذارند . و كوهنوردانی معروف می­شوند و هر چه شدت رنج آنها بیشتر ، به قله های مرتفع­تری می­روند. البته اگر از آنها سوال شود كه برای چه به كوه می روند خواهند گفت : به خاطر هوای پاك و طبیعت زیبا و از این داستانها اما در دل خود می­دانند كه برای چه می­روند. آنها كه تازه پا به كوه نهاده­اند، سریع­تر راه می­روند و خود را بسیار خسته می­كنند چرا كه شنیده ­اند :خستگی جسم راحتی روح می­آورد.اما آنها كه سابقه ای در كوهنوردی دارند ، آرام و با طمانینه قدم بر می­دارند،چرا كه به درجه­ی درد خویی رسیده ­اند.گروه سوم نه سر به بیابان می­گذارند ونه به كوه. آنها در گوشه ­ای می­نشینند و فكر می­كنند و می­گویند، خدایا چه شد كه ما به این روز افتادیم؟ اینان از فرط تفكر و تعمق فیلسوف می­شوند.فیلسوف شدن سقراط در تاریخ معروفست كه از كرامات زنش گزانتیپوس می­باشد.گروه چهارم از مردان ، معروف است كه در بحث و مناظره با زنانشان حرف آخر را می­زنند و آن اینكه زنانشان هی می­گویند و می­گویند و این مردان جواب می­دهند : چشم (حرف آخر) و برای اینكه جانشان را آزاد كرده باشند ، سند ماشین و خانه را به نام زنشان می­كنند،حقوق را تماما دو دستی تقدیم می­كنند ، بعد پول تو جیبی را با خواهش از آنها گدایی می­كنند. ظرف می­شویند، خانه جارو می­كنند. آنها را به اختصار ز-­ذال می­گویند. یعنی زن ذلیل. بعضی از این مردان در جمع مردانه رجز می­خوانند كه از آنها نیستند و از زنشان ترسی ندارند.... اینها را ز-ز-ذال می گویند. یعنی زر می­زنند كه ز-ذال نیستند.سخنان پیر كه به اینجا رسید ،كمی سكوت شد. پیر برخاست و از پنجره به كوه­های دور دست نگاهی افكند.جوان در فكر فرو رفته ، حرفی نمی­زد. پیر بسوی جوان آمد ، دست بر شانه­هایش نهاد و گفت : پسرم بسیاری مشاهیر توسط زنانشان به این شهرت رسیده­ اند. فرهاد و مجنون كه شنیده­ ای.در داستان آنها تحریفی صورت گرفته، در واقع فرهاد و مجنون بعد از ازدواج سر به كوه و صحرا نهاده­ اند. و این­ را بدان پشت سر هر مرد موفقی زنی ایستاده است كه بعضی كج اندیشان می­گویند كه نمی­گذارد او جلوتر برود.پیر ادامه داد: پسرم تو نیز دانه گندم خورده­ای و غمزه­ی چشمانی اسیرت خواهد كرد، پس جرئت داشته باش و قدم پیش بگذار و از این چهار حالت یكی را انتخاب كن شاید در آینده از مشاهیر شدی.شنبه 19 شهريور 1390</description>
                <category>احمد گرگانی</category>
                <author>احمد گرگانی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 18:23:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسانه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@gorganiahmad/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-lhpivfb0y0ul</link>
                <description>یکی از عناصر فرهنگ فولکولوریک، افسانه­ ها هستند. این که افسانه­ ها چگونه به وجود آمده ­اند و یا خالق آن­ها کیستند، بر کسی معلوم نیست، احتمالا شخص با ذوقی نطفه اولیه آن را می ­بسته و چون مقبول مردم واقع می ­شده، دهان به دهان و سینه به سینه و نسل به نسل در بین مردم پخش می­ شده است. کسانی آن را بنا به ذوق و سلیقه خود بال و پر می ­دادند و کسانی چیزهایی از آن کم می­ کردند.انسان­هایی که به آن درجه از علم و دانش و توانایی نرسیده بودند، سختی­های طبیعت از یک سو و ظلم و جور شاهان و حاکمان از سوی دیگر در خیال برای خود جهانی زیبا می­ساختد. بادها و طوفان­ها را مهار می­کردند و ظالمان را به سزای اعمال خود می­رساندند، ظالمانی که ممکن است شاه، حاکم، ارباب و یا خان باشند. قهرمانانی می­ساختند دارای قدرت فوق بشر که می­توانستند پرواز کنند، با حیوانات حرف بزنند، غیب شوند و یا شهری را جا به جا کنند. در واقع افسانه ها بازتابی از آرزوهای بشری برای ساختن دنیایی عاری از ظلم و جور و سرشار از خوشبختی و سعادت بشری هستند.هر افسانه مانند هر قصه یا داستانی پیغامی دارد. این پیغام ممکن است تشویق به مبارزه، عدالتخواهی، نیکی و احسان به دیگران، راستگویی باشد. و یا هر افسانه ممکن است یکی از آرزوهای بشری را در دل نهفته باشد. یکی از آرزوهای بشری داشتن عمر جاوید است که در افسانه ها زیاد آمده است. آب حیات بازتاب همین آرزوست. یکی از قهرمانان افسانه ای که به روایاتی او را پیغمبر هم گفته اند، حضرت خضر می باشد. طبق روایات او به همراه الیاس به آب حیات دست یافت و به عمر جاوید رسید. خضر در صحراها و الیاس در دریاها به یاری درماندگان می شتابند. طبق اعتقاد ترکمن ها هر کس خضر را ملاقات کند به ثروت و سعادت می رسد. ضرب المثل های زیادی در این باره درست شده: مثلا وقتی شخصی وضع مالی خوبی پیدا می­کند، می­گویند: خیدیر(خضر) گورن یالی. (انگار خضر را دیده). یا اگر ثروت و مکنت در خانواد­ه ­ای نسل­ها تداوم پیدا کند، می­گویند: آنگیرسی خیدیر گورن. یعنی اعقابشان خضر دیده اند. وقتی کسی به امید یاری دست به دامن شخصی می ­شود و او نه تنها کمک نمی ­کند که حق او را هم می­ خورد، می­ گویند: خیدیر دییب توتانیم خرس چیقدی. ( خیال کردم خضره خرس از آب در آمد.)اکنون یک قصه کوتاه افسانه­ ای که در کودکی از زبان مادرم شنیده­ ام را نقل می کنم:مردی فقیر و ساده ­دل که برای تهیه هیزم به صحرا رفته بود، مرد دیگری را می­­ بیند که خسته، تشنه و گرسنه است. از او تقاضای کمک می­ کند. مرد فقیر آن چه در توشه داشته از آب و نان در اختیار او می­ گذارد. مرد خسته بعد از خوردن آب و نان، به او می گوید: من خضر هستم. چون تو به من کمک کردی می­ خواهم تو را ثروتمند کنم فقط شرطی دارم و آن این است که می­ خواهم این ثروت را به نیمی از عمر باقی مانده تو بدهم. می­ توانی انتخاب کنی . آیا می­ خواهی نیمه اول ثروتمند شوی یا نیمه دوم؟ مرد کمی فکر می­ کند و بعد می­ گوید: ای خضر زنی عاقله دارم. بگذار با او مشورت کنم. خضر می ­پذیرد. مرد به سوی خانه می­ شتابد و موضوع را با زنش در میان می­ گذارد. و می­ گوید: بهتر است نیمه دوم ثروتمند شویم که گفته اند: اونگیم بولانیندان سونگیم. ( بهتر است عاقبتم به خیر شود.) اگر اول ثروتمند شویم و بعد فقیر، بعدا به ما سخت خواهد گذشت. اما اکنون که فقیریم تحمل می­ کنیم تا به نیمه دوم برسیم. زن کمی فکر می کند و می گوید: برو به خضر بگو ما می­ خواهیم اول ثروتمند شویم. مرد ساده­ دل که به هوش و ذکاوت زنش ایمان داشت می­ پذیرد. و خضر آن ها را ثروتمند می­ کند. بعد از آن گاوشان پرشیر می­ شود، گوسفندهایشان دوقلو می زایند و زراعتشان پر برکت می ­شود. قوم دییب توتانی قیزیل بولیا. (هر خاکی که می­گیرد، طلا می­شود.)زن عاقل به شوهرش می ­گوید: حال که خداوند به ما لطف کرده ما هم باید جبران کنیم. و راه نیکی و احسان را در پیش می­ گیرد. به این ترتیب هیچ گرسنه ای را بدون اطعام و هیچ برهنه ­ای را بدون لباس رها نمی­ کند. هر سائل و درمانده ­ای با دست پر از خانه او بر می ­گردد. و آوازه نیکوکاری و احسان و مهمان­ نوازی آن­ها در اطراف و اکناف می پیچد. سال­ها می­ گذرند و زمان موعود فرا می­ رسد. مرد ساده ­دل که عهد و پیمان خضر را فراموش کرده بود، روزی در صحرا سوار بر اسب که برای دیدن چوپانان و گله خود رفته بود، باز خضر را می ­بیند. او را می شناسد و به یاد قرار خضر با او می­ افتد، از اسب پایین می­ آید سلام می­کند و می­ گوید: ای خضر حتما آمده­ ای ما را به حال اول خود برگردانی. هر چه امر کنی می­ پذیریم و از بابت سالیانی که ما را ثروتمند کردی، از تو تشکر می­ کنیم، خضر می­ گوید: طبق قرار باید باقی عمر تو را فقیر گردانم و مال و ثروتت را از تو بگیرم، اما اعتراف می­ کنم که زن تو زیرکتر از من است. من اجازه ندارم ثروت کسی را که این چنین به نیکوکاری و احسان معروف است از او بستانم. و شما تمام عمر هم چنان ثروتمند خواهید ماند.در این داستان کوتاه گر چه خضر یکی از قهرمانان است، اما قهرمان اصلی داستان زن آن مرد ساده ­دل است و تم یا مضمون اصلی داستان همان احسان و نیکوکاری است.روایت کوتاه دیگری هم هست، مردی که شنیده بود هر کس به خضر کمک کند، ثروتمند می­ شود، کوزه ای آب از چشمه بر می دارد تا به صحرا برود و خضر را پیدا کند. مسافتی نرفته مرد دیگری را می بیند که از او تقاضای آب می کند. از دادن آب امتناع می کند و می گوید: من این آب را برای خضر می­برم. مرد دوم می گوید: سودا سولیق اتمه سنگ، چولده خیدیر نیلاسین. یا روایت دیگر: سوسانا سو برمه سنگ چولده خیدیر نیلاسین. یعنی اگر تشنه ­ای را سیراب نکنی، در صحرا خضر چه کند ( برای تو)نتیجه اخلاقی یا پیغام این داستان خیلی ساده است. اگر می ­خواهی نیکی کنی باید بدون چشم داشت باشد و هر کسی ممکن است خضر باشد. گورن گونینگ قدر بیل اوینگدن چیقانی خیدیر بیل ( هر روز را قدر بدان و هر شخصی را خضر)در این دو روایت کوتاه خضر آن شخصیت افسانه ­ای فقط وسیله است و هدف از خلق این داستان­ها همان توصیه به نیکوکاری، بذل و بخشش و مخصوصا مهمان­نوازی است که ما ترکمن­ها به آن معروفیم. شنیدن این قصه­­ ها مخصوصا در ایام کودکی، بار عاطفی آن­ها را زیاد می­ کند و این خصوصیات خوب اخلاقی در وجود آن ها نهادینه می ­شود.چهارشنبه 09 شهريور 1390</description>
                <category>احمد گرگانی</category>
                <author>احمد گرگانی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 18:10:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتهایی از سر دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@gorganiahmad/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-copap8xv0vbq</link>
                <description>بشنو از نی چون حکایت می کند وز جداییها شکایت می کندسینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاقزندگی با جدایی آغاز می شود و باجدایی هم پایان می پذیرد. پس هر زندگی در فاصله بین دو جدایی است. وجدایی غالبا دردناک است. برای همین نوزادان هنگام تولد گریه میکنند، برای اینکه از محیط امن وآرام که در بطن مادربوده اند، جدامیشوند. و هنگام مرگ که آخرین جدایی است، وابستگان متوفی با گریه او را بدرقه می کنند. اما این تمام داستان نیست. ازتولد تامرگ، ما بارها و بارها با جدایی آشنا می شویم. بسیاری از آنها سرنوشتی محتوم بنظر می رسند، مانند جدا شدن ازهمکلاسیها یا همدوره ای های سربازی، که بعد از اتمام آنها دوره ای دیگر در زندگی انسان شروع می شود. اما این خیلی دردناک نیست. ممکن است با بعضی از آنها دوستی را ادامه دهی وبعضی ها را هم بعد ازسالها که همکلاسی یا همدوره ای را دیدی، احساس می کنی حرفی برای گفتن ندارید، فقط یادآوری خاطرات گذشته.......اما ما جداییهای دردناک زیادی در زندگی داشته ایم. هرکسی که سنی از او گذشته باشد، لااقل در میانسالی محتملا جداییهای دردناک و غم انگیز داشته است . مرگ پدر یا مادر شاید پذیرفتنی باشد، هر چند دردناک است، اما مرگ دوست یا همسر یا برادر........ بسیار ناراحت کننده است. دردناکی هرجدایی بستگی مستقیم به میزان وابستگی طرفین دارد و میزان یا طول مدت افسردگی ناشی از آنهم به همان میزان وابستگی ارتباط دارد. وگرچه می گویند، ازدل برفت هر که ازدیده برفت، اما بعضی ها ممکن است از دیده چشم بروند، اما ازدیده دل چه؟ مگر به همین سادگی است؟حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر کنایتیست که از روزگار هجران گفتجدایی قصه دراز دامنی است. سراسر ادبیات شرح این جداییهاست. چه مولانا که گفت:بشنوازنی چون حکایت می کند وز جداییها شکایت می کندو چه حافظ:آن یارکز و خانه ما جای پری بود سر تا قدمش چون پری ازعیب بری بود........از چنگ منش اختر بد مهر بدر برد آری چه کنم فتنه دور قمری بودچرا به موضوع جدایی پرداخته ام؟ مگرچه شده است؟ حقیقت اینست که موضوع جدایی فعلی من از نوع دیگری است. من از کوه جدا شده ام. شاید برای خیلیها این حرف مسخره بیاید، اما آنها از میزان وابستگی من به کوه بی اطلاعند :نمی دانم از چه سنی کوه پیمایی را آغاز کردم. فکر می کنم سالهای 53 یا 54 بود که اولین کفش کوهم راگرفتم. جای دوری نمی رفتم. دور و بر ناهارخوران و غالبا کتابی دردست می گرفتم، روی تخته سنگی می نشستم وکتاب می خواندم. آن زمان کوهستان خیلی خلوت بود، بعد ها دوستان جوان را ازچن سولی می اوردم و به کوه می بردم. از ناهارخوران پیاده تا آبشار دوقلو یا دوبرار ..........از سال 65 که در گرگان اقامت گزیدم، کوه رفتن من جدی تر شد. دوستانی را در کوه ملاقات کردم و گروهی تشکیل دادیم. اما من وسط هفته غالبا تنها به کوه می رفتم. درتنهایی احساس آرامش بیشتری می کردم. سالها گذشت، گروه از هم پاشید، دوستان به شهرهای دیگر رفتند. بارها کسانی را همراه می بردم و اگر کسی نبود، تنها می رفتم. همه فامیل و آشنایان می دانستند که نباید جمعه ها مزاحم من بشوند. کوه همیشه چون مادری مهربان مرا در آغوش خود می پذیرفت. در دامانش احساس آرامش می کردم، یک نوع یگانگی با طبیعت، دورشدن از روزمرگیها، احساسی خاص، احساسی چون احساس بودا در حالت نیروانا.اما موضوع صحبت ما ازجدایی بود: باید بگویم بارها و بارها با دردناکترین جداییها روبرو شده ام. دوستان بسیار عزیزی را از دست داده ام که هنوز که هنوز است، خاطره شان در نزد من بسیار عزیز هستند و دردناکترین جداییها برای من جدایی از آن یار بود کزو خانه من جای پری بود. اما اختر بدمهر از چنگ من بدر برد. سالهای بسیار بدی داشتم، آن ایام که آن یار بالابلند من در بستر بیماری بود. تنها پناهگاه من کوهستان بود. وقتی چاره ای نمی یافتم، به کوهستان پناه می بردم، گامهای تند و سریع بر می داشتم. در خلوت ترین جاها با صدای بلند می گریستم ، از بی پناهی و ناتوانی خود فریادهای جگر سوز می کشیدم.آه ای شاخه های پیچ پیچ درختان انجیلو شما خود شاهدید که در آن ایام برمن چه گذشت و چون از سر بی پناهی به خانه می آمدم، آن یار که بر جلو خان منظرم جلوه ای داشت، با نگاهی کنجکاو و کمی نا امید بر من نظر می کرد و خیلی آرام می گفت: آرام گرفتی؟ &quot;کوشیدینگمی&quot; و مگر کوشیمک به همین سادگی بود؟ در او نظر می کردم. به هم نظر می کردیم. نگاه از هم می دزدیدیم، هراسان بودیم. نمی خواستیم، نمی خواستیم که از هم جدا شویم، اما می دانستیم که این سرنوشتی ناگزیر است.به او می گفتم، ای کاش من بجای تو بودم، بچه ها مادر می خواهند. و او می گفت: این حرف را نزن. جای همچون تو پدری را من چگونه می توانم پر کنم.آه ای روزگار غدار، روزگار غدارآن یار را اختر بد مهر بدر برد. و من باز بارها و بارها به دامان کوه پناه بردم.نشان یار سفرکرده از که پرسم باز که هرچه گفت برید صبا پریشان گفتسوزناکترین ترانه ها را می خواندم و از دیده اشک می افشاندم:گیتدینگ یونه قولاغیمده سنگ ملایم سوزلنگ قالدینازلی گوزل گوزلریمده گولیب دوران گوزلنگ قالدیزمان گذشت، زمان گذشت. گرچه ازدیده برفت، اما هرگز از دل نرفت. ظاهرا من با زمانه ساختم. تقدیره تدبیر یوق. به ظاهر می گفتم و می خندیدم. سه چیز آرامم می کرد: شعر، کوه و سومی بقول حافظ:غم کهن به می سالخورده دفع کنید که تخم خوشدلی اینست وپیر دهقان گفتاحساس کردم که باید بیشتر به کوه پناه ببرم. راه دوری نمی رفتم تا زودتر به خانه برگردم. غالبا وسط هفته دو بار یا سه بار می رفتم و می آمدم. دوستی هم بود که نمی خواست من در تنهایی در خود فرو روم، زنگ می زد و جمعه ها با او به کوه می رفتم. چیزی که می خواستم خستگی بود، خستگی جسم، باید خود را خسته می کردم، تا شبها کمی آسوده تر بخوابم. تا آنکه دوستی دیگر پیدا شد. به راه های کوتاه من قانع نبود. مثل بزغاله ورجه وورجه می کرد و از من می خواست به راه های دورتر برویم. محیط خانه کمی آرام شده بود و من احساس کردم می توانم به این دوست نو رسیده حال بیشتری بدهم . پس رفتیم و رفتیم. دوستانی دیگر پیدا شدند. و باز جوانانی دیگر از شهرها و روستاهای اطراف، همه مشتاق و آرزومند. مشتاق راه های دور، قله های ندیده، چشمه های ننوشیده. و دوستان باز افزون شدند. افزونی دوستان باعث نشاط خاطر من شد. دورانی دیگر آغاز شد. و من از شوق دیدار این دوستان در جمعه ها روزهای هفته را سپری می کردم.مسیرهای تند و دشوار، صعودهای نفس گیر، فتح قله ها ،زبله، تلنبار، لنده، شاهوار و هنگام فتح قله ،گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی. در مسیر های سخت هنگام خستگی یاران، ترانه ای را طنین افکندن، یا شعری را با صدای بلند خواندن. آتش افروختن در برف وباران.آه که چه شعرها که خوانده نشد و چه آوازها که در کوه طنین نیافکند و آن آتشهای اهورایی، آتشهای اهورایی. و آن شبهای جمعه، آن زنگهای تلفن: فردا چه ساعتی؟فردا کجا؟ .... فردا به سردانسر خواهیم رفت، فردا به زبله ، تلنبار، مازوکش.......اما ناگاه نهیب حادثه ای؟! ! اتفاقی ساده، دردی در زانو و احساسی ناگوار از اینکه نمی توانی حتی به سادگی راه بروی. زنگها را مایوس می کنی. چشمها را به انتظار می گذاری. یک هفته، یکماه، چندماه، و می بینی می توانی جمعه ها در خانه بمانی و با حسرت این شعر حافظ بخوانی:یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بودمی توانی جمعه ها در خانه بمانی، تلویزیون نگاه کنی . می توانی از دور به کوه چشم بدوزی و ببینی که می توان بدون کوه هم به زندگی ادامه داد. اما چه ادامه ای؟ با حسرتی در دل:آه ­از این ­جور و تطاول­که ­در این ­دامگه ­است و ای­ از آن ­عیش­ و تنعم­که ­در آن محفل بودآه ای کوه های مرتفع، ای قله های سر به فلک کشیده. ای زبله مغرور وای تلنبار گردنکش، بدرود. ای آب سرد پیر میشی وای قله بلند شاهوار و ای لنده کوه سرکش، بدرود. وای چشمه گوارای مازوکش بدرود. بدرود. بدرود. چرا که مرا دیگر دیداری با شما نخواهد بود.و درود بر شبهای جمعه ساکت، درود. دیگر کسی بمن زنگ نمی زند. احمد، فردا دیر از خواب بر خواهی خاست. خمیازه ای و نگاهی از دور به کوه .شبی است تاریک و سنگین:بو گیجانگ توملوگی نیچیکسی آغیریرینگ یاغیرنی سی آغرامدان یاغیریا سویگی گونشی دوغسین داغلاردانیا دا سن روحیمی تازه دن دوغیرگرچه از کوه محروم شده ام با تمام تلاشی که کرده بودم:در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کردکه سعی من و دل باطل بوداما نا امید نیستم:هان مشو نومید چون واقف نه ای از سرغیب باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخورباز جای شکرش باقیست، دو یار دیگرم با من هستندکتاب و شعر. پس رو بسوی کوه بنگر و بگو: درود و بدرود:روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد آن روزگاران یاد بادکامم از تلخی ایام چون ­زهر­ گشت بانگ نوش شادخواران یاد بادگرچه یاران ­فارغند­ از یاد من از من ایشان را هزاران یاد بادمبتلا گشتم در این بند وبلا کوشش آن حقگزاران یاد بادگرچه صد ­رود است درچشمم مدام زنده رود باغ کاران یاد بادراز حافظ بعد از این ناگفته ماند ای دریغ از رازداران یاد بادالبته من می دانم یاران از یاد من فارغ نیستند. همیشه بیاد من هستند.همچنانکه من همیشه بیاد آنها هستم.شب جمعه 7/5/1389پنجشنبه 22 بهمن 1394</description>
                <category>احمد گرگانی</category>
                <author>احمد گرگانی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 18:07:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره هایی از دوران جوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@gorganiahmad/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-k7y4tzp8qupy</link>
                <description>امروز روز ششم مهر ماه است. شش روز از پاییز گذشته است. تعطیلات تابستان تمام شده و ما باید به ساری &quot;دانشگاه&quot; برویم و با دوستان دیدار کنیم و خوش آمدی و روبوسی و سوال اینکه تابستان چگونه گذشت؟ راستی برای من تابستان چگونه گذشت؟تابستان گذشته برای من یکی از پر بارترین تابستانها بود. اغلب در خانه می نشستم و کتاب می خواندم. کتابهای زیاد و خوبی خواندم و در عین حال از مسافرت غافل نبودم. اوایل با دوستان گنبدی به مراوه تپه و گلی داغ و گوکلان رفتیم. یک سفر سه روزه بود. ولی خیلی خوب و پربار گذشت. پر بار از این جهت که با طرز زندگی مردم گوکلان و حوالی مراوه تپه آشنا شدم.هر سفری پر بار است.و می توان از آن نتایج زیادی گرفت. می توان زیاد اندوخت و تجربه کسب کرد. آری هر سفری خوب است. مخصوصا به مناطق ناشناخته و ندیده. غیر از سفر به مراوه تپه یک بار به تهران هم رفتم و کتابهای زیادی گرفتم. بعد از آمدن از تهران، اوایل شهریور به خراسان رفتم. اول به درگز، بعد به نیشابور، سبزوار و آخر شاهرود. بسیار سفر خوب و جالبی شد. مخصوصا در نیشابور از آرامگاه خیام دیدن کردیم و غیر از آرامگاه که بهانه ای بود، مردم بودند که برای دیدنشان مشتاق بودم. راستی ما در این مسافرتها دنبال چه چیزی بودیم؟ من که اینقدر به مسافرت عشق می ورزم، به جستجوی چه چیزی میروم؟ در هر شهری احساس می کنم، چیزی هست که می خواهم ببینم، چیزی که همیشه بدنبالش بوده ام. و وقتی از آن شهر خارج می شوم،متوجه نمی شوم که آیا آنرا یافته ام یا نه. در واقع هم یافته ام و هم پیدا نکرده ام. در هر شهری به قول دکتر اسلامی ندوشن من بدنبال صفیر سیمرغ بودم. سیمرغی که وجود خارجی ندارد، و در عین حال صدایش صفیرش همیشه مرا بخود می خواند. می دانم در هیچ شهری وجود ندارد، اما صدایش را می شنوم و به آن شهر میروم. آیا واقعا آرامگاه خیام بود که من می خواستم ببینم؟ نه. هرگز. معلوم بود که آرامگاه خیام نیز آرامگاهی است همچون آرامگاه های دیگر. قبلا بارها با خیام طعنه زده بودم. بارها صدای می خور او را بگوش شنیده بودم. مقبره خیام و یا فردوسی بهانه بودند. آنچه که من می خواستم ببینم، آرامگاه نبودند، مردم بودند. این خیل عظیمی که از دیر باز زنده اند و زنده خواهند بود.بعد از آنکه از خراسان بر گشتم، باز بیکار نبودم و بیشتر وقتها را در مطالعه کتاب می گذراندم. در عین حال از موسیقی غافل نبودم و موسیقی ترکمنی و موسیقی کلاسیک سخت مرا شیفته کرده بودند. مخصوصا چایکوفسکی و بتهوون مرا دیوانه کرده بودند. هر چه بیشتر موسیقی کلاسیک گوش می کنم، بیشتر احساس آرامش روح پیدا می کنم. آدمی را در حال و هوای دیگری می برد که جدا از زندگی شلوغ و پر آشوب بیرون است.یکی دیگر از کارهایی که می کردم، بالا رفتن از کوه ناهارخوران بود. به نقطه ای میرفتم که نه صدایی بود و نه دودی. فقط صدای تق تق نوک کوبیدن دارکوب، سکوت جنگل را بهم میزد. در آن بالا تنها می نشستم و فکر میکردم. در خود احساس آرامش و آسایش میکردم. احساس پاکی و سبکی پیدا می کردم. هر چه پایین تر میامدم، صدای ماشینها و صدای ترانه های شکمی آزارم می داد تا وقتی که مجبور می شدم بیایم پایین و در همین صداها قاطی شوم. براستی آن بالا صفا و پاکی است. سکوت و آرامش است. با خودم فکر می کردم، چقدر خوب می شد، همیشه و یا لااقل چند روزی آن بالا می آرمیدم. و بقول نیما گوسفندی وسگی.همین احساس را در خالد نبی و گلی داغ هم داشتم. نوعی رجعت به گذشته. به پاکی و صفای گذشته. کاش می توانستم یکسال، پیش یکی از این چوپانهای آقبند یا همان اطراف چولیق می شدم وکار می کردم. نه، اینها رویاست و شدنی نیست.بهر حال، من از کوه بالا می رفتم. از دیدن شیشه های شکسته آبجو و عرق و قوطی ناراحت می شدم، که چرا محیط پاک جنگل را اینچنین خراب کرده اند. و مگر آن پایین بس نیست که بالای پاک را آلوده اند، بیاد لنی افتادم، قهرمان کتاب &quot;خدا حافظ گاری کوپر&quot;. که از کوه می رفت بالا و اسکی سواری می کرد. تا وقتی که برف بود، خوب و پاک بود. وقتی هم برف آب می شد، مجبور می شد از کوه و ارتفاعات دل بکند و به پایین و اجتماع شلوغ و پر هیاهو قدم بگذارد. وآنوقت، شرف وجوانمردی خودرا همراه اسکی هایش در جایی می گذاشت و همرنگ جماعت می شد.آری من هم مانند لنی به ارتفاعات پناه می بردم . از شهر و صدای کر کننده ماشین ها در خیابان که مانند مورچه ها در رفت و آمد بودند، متنفر بودم و هستم. انگار که عقب مانده اند و انگار که چیزی را گم کرده اند. همچون گرگ گرسنه ای که در گله گوسفند بیافتد، مردم و ماشینها هم در رفت وآمدند. آری در ارتفاعات خبری از اینها نیست. و وقتی پایین می آیی و در لجنزار کثافت قدم می گذاری، چاره ای نداری خود نیز یکی از همان لجنها باشی. خود نیز همچون گرگ باشی. تا گرگ دیگری بهت صدمه نزند.آخ کوهستان. با آن هیبتت، چسان مرا شیفته کرده ای؟6/7/1356وقتی به آن بالا می رسم، آن بالایی که سکوت حاکم جنگل است، و آن بالایی از فساد پایین و پایینها عاری است، افسوس می خورم. افسوس می خورم از اینکه چرا شاعر نیستم و نمی توانم با دیدن آن همه صفا و پاکی و طراوت جنگل و کوه شعر بسرایم و درد دل مسکین خود را تسکین بخشم. و یا چرا نقاش نیستم و قادر نیستم منظره شهر گرگان و دشت گسترده آنرا که بنظر زیر پایم میامد، ترسیم کنم.آخرین بار که رفته بودم به کوه، در جای مرتفعی نشستم، جایی بود که هیچکس صدایم را نمی شنید وصدای هیچکس را نمی شنیدم. و با صدای بلند، مایده های زمینی ژید را می خواندم.آنجایی که می گفت: ای رضایت خاطر، من بدنبال تو هستم. تو همچون سپیده دمان تابستان زیبایی.براستی هم من بدنبال رضایت خاطر هستم. که هیچوقت بدست نمی آید. مایده ها من بدنبال تو هستم. کجایید مایده ها، کجایید رضایت خاطر. و یک رنج مزمن که رنجم می دهد و اکنون شدت یافته است، باعث سردرد ناجوری شده، این درد همانا تنهایی است. تنهایی چیست؟ تنهایی فقط تنهایی است. درختی است که با تنهایی تغذیه می شود و شکوفه ها و میوه هایش تنهایی است. حتی اگر در یک باغ پر درخت هم باشی، باز تنها هستی. همانطور که هر درختی تنهاست.وقتی با دوستان می نشینم و از هر دری صحبتی می شود، می گوییم و می خندیم، خود را در دورترین مسافت از آنها می یابم. نه اینکه برتر باشم و یا پست تر، خیر. فقط از این نظر که هر کسی تنهاست. حتی اگر دو نفر در تمام موارد با هم عقیده شان یکی باشد، باز هم تنهایند.هیچ جا قرار ندارم. وقتی در ساری هستم، حوصله ام سر میرود و می خواهم به گرگان بروم. در گرگان نه در خانه می نشینم و نه پیش کسی می روم و یا اگر رفتم، خیلی کم. نه در چن سولی آرام می گیرم و نه در هیچ جای دیگر. به گنبد میروم، ولی آن رضایت خاطر ی که در جستجویش هستم، گیر نمی آورم. آه ای رضایت خاطر، کجایی؟ کجایی؟ همچون شتر ماده ای که در صحرا بچه خود را گم کرده، هراسان به این سو و آن سو می دوم، ولی نمی یابم. از هر طرف صفیر سیمرغ بگوشم می خورد ولی وقتی به آنجا رسیدم، می بینم نه، خبری نیست، اشک ریزان به سوی دیگر می دوم به جاهای دیگر. ولی از شتر بچه اثری نیست، اینست که سر در گریبان فرو می برم و می خوانم:کجایی؟کجایی شتر بچه سیه چشمم کجایی؟از پستانهایماز پستانهای پر از شیرم،شیر می ریزد،کجایی شتر بچه سیه چشمماز پستانهایم شیر می ریزد،کجایی؟از پستانهایمبسی شیر سفید.شنبه 05 فروردين 1391</description>
                <category>احمد گرگانی</category>
                <author>احمد گرگانی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 18:00:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامهربانی با یار مهربان</title>
                <link>https://virgool.io/@gorganiahmad/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-kx4qhag78loj</link>
                <description>بیش از صد و اندی سال از زمانی که اولین مدرسه به سبک جدید در ایران تاسیس شده می گذرد. تاسیس این مدرسه حاصل تلاش چندین دهه نواندیشانی بود که در راه آزادی و ترقی ایران مبارزه کردند و می خواستند ایران و ایرانی از حالت رخوت و خمودگی و عقب ماندگی بیرون بیاید و همچون ممالک مترقی در راه ترقی و پیشرفت قدم بگذارد. ثمره ی تلاش این مبارزان راه آزادی با همراهی روحانیون ترقی خواه به بار نشست و فرمان مشروطیت در سال 1285 ه.ش. صادر شد ونمایندگان شروع به نوشتن قانون اساسی کردند. دو سال بعد قانونی در مجلس به تصویب رسید که تعلیمات ابتدایی برای عموم اجباری است. کمتر از بیست سال بعد اولین مدارس در ترکمن صحرا تاسیس گردید. در سال 1304 در امچلی یا بناور با نام صفوی و در سال 1305 در روستای چن سولی دبستانی به نام دارا دازه تاسیس گردید.مدرسه رفتن اجباری شد، درنتیجه فراشانی با چوب ترکه در دست، بچه ها را از خانه ها بیرون می آوردند و در مدرسه به صف می کردند.بیش از هشتاد سال از آن زمان می گذرد. در همه روستاها مدارس دائر گردیده اند. دیگر برای فرستادن بچه ها نیازی به ترکه فراشان نیست.همه با اشتیاق به مدرسه می روند.دبیرستان را تمام می کنند و آرزومندانه به دانشگاه قدم می گذارند.با اندک تلاشی می توان به دانشگاه راه یافت.انواع دانشگاهها: دولتی، آزاد، شبانه، پیام نور و ... درحال حاضر سالانه بیش از یک میلیون فارغ التحصیل دانشگاهی داریم. زمانی بود که هر کس مدرک شش ابتدایی را می گرفت، آن را قاب و به دیوار اتاق آویزان می کرد. اگر سربازی نامه ای می نوشت همین ها بودند که آن را برای خانواده اش می خواندند و معلوم شد که آدم با سواد علاوه بر آنچه در مدرسه خوانده ، می تواند چیزهای دیگری نیز بخواند.روزنامه بخواند برای اطلاع از آنچه در وطن یا دنیا می گذرد.مجله بخواند طبق سلیقه اش، ادبی، هنری یا سرگرمی.و کتاب بخواند برای افزودن آگاهی و دانش بیشتر، برای عمیق تر شدن نگرشش به دنیا و هستی.حال با توجه به تعداد عظیم تحصیل کردگان، سوال این است: چرا میزان مطالعه در کشور ماا ینقدر پایین است؟ یکی از شاخصه های پیشرفت هر کشوری میزان مطالعه ی سرانه آن است و متاسفانه آمار در مورد کشور ما رقمی بین دو تا پنج دقیقه را نشان می دهد در حالی که در کشور ژاپن 90 دقیقه است. چند سال پیش در یکی از روزنامه ها گزارشی خواندم از سازمان یونیسکو که ایران در آسیا از نظر مطالعه در جایگاه بیستم است.آسیا حدود چهل کشور دارد و در نظر بگیرید که ما از چه کشورهایی عقب هستیم.از نظر آسیب شناسی بررسی این که مشکل چیست، اشکال در کجاست، حتما نیاز به تحقیقی جامع دارد.آیا دولت ها مانع بودند؟ شاید. با توجه به اینکه از زمان زضاخان تا بعد هر که کتاب می خواند، نشانه این بود که کله اش بوی قرمه سبزی می دهد و سر از زندان در می آورد و خانواده ها را وادار می کرد که مانع کتاب خواندن فرزندانشان بشوند. و ضرب المثل هایی از قبیل اینکه، خوشبخت آنکه کره خر دنیا آمد وخر از دنیا رفت یا هرکی خره ما پالانیم هر کی دره ما دالانبم، رواج داشت.اما ما درحال حاضر در عصر پهلوی زندگی نمی کنیم ما در عصر انفجار اطلاعات زندگی می کنیم و یکی از مواد منفجره ی اطلاعات علاوه بر اینترنت و تلویزیون و رسانه های دیگر، کتاب است. پس نمی توانیم همه چیز را به گردن دولتها بیاندازیم. مثل کسی که می گفت : هوا چقدر گرمه؟ دولت چرا کاری نمی کنه؟ انگار که گرمی هوا هم به دولت مربوط است. آیا این تحصیل کردگان نمی دانند که باید کتاب بخوانند ،در حالی که در مدارس معلمان بارها به آنها گفته اند که کتاب یار مهربان است.آیا کتاب گران است؟ شاید، اما خیلی ها هزینه هایی دارند که بخش اندکی از آن را هم صرف خرید کتاب بکنند خیلی می شود و بهر حال برای اقشاری از جامعه امکان این هست که بخشی از درآمد خود را صرف خرید کتاب و البته خواندن آن بکنند.بحث فقط در مورد کتاب نیست، نگاهی به آمار روزنامه ها هم بکنیم ، تاسف بار است. پر تیراژترین روزنامه ما رقم 360000 دارد.در حالی که روزنامه یومیوری در ژاپن 15 میلیون تیراژ دارد. ایران بالای هفتاد میلیون و ژاپن حدودا 125 میلیون جمعیت دارد. اما باید اضافه کرد که شش روزنامه پرتیراژ اول دنیا ژاپنی هستند. در همین همسایگی ماترکیه دوستی که آنجا تحصیل کرده بود، می گفت روزنامه های معروف هم صبح و عصر و هم روزهای تعطیل منتشر می شوند.برای کشوری که یکی از افتخاراتش تمدن چند هزار ساله است و از معدود کشورهای دنیاست که چنین افتخاری دارد، برای کشوری که تاسف می خورند که اعراب کتابخانه آنچنانی اش را آتش زدند، یا مغول ها در نیشابور چنین و چنان کردند. تاسف برگذشته و آثار از بین رفته البته دردآور است، اما در حال حاضر چه؟ چه عواملی باعث عدد پایین میزان مطالعه سرانه در کشور است؟ واقعا آرزو دارم، یک محقق علوم اجتماعی در این مورد تحقیق کند که علت پایین بودن میزان مطالعه در کشوری با سابقه فرهنگی چون ایران، چیست؟در یکی از شهرستان های استان خودمان گلستان ساعاتی مهمان دوست جوانی بودم که درجه کارشناسی ارشد در یکی از رشته های علوم انسانی داشت. چون قرار بود دو سه ساعتی آنجا باشم، برای سرگرمی از میزبان پرسیدم کتابی ندارید که با آن خود را سرگرم کنم. گفت : چرا و رفت کتابی آورد ، به درستی یادم نیست اما فکر می کنم کتابی بود در زمینه عرفان. گفتم : این نوع کتاب ها را دوست دارید؟ گفت: نه.گفتم پس چرا این کتاب را خریده اید؟ گفت : نخریده ام، رفته بودیم در سمیناری و آنجا به ما دادند. گفتم کتاب دیگری ندارید؟ گفت نه. به همین سادگی ، کارشناس ارشد مملکت گفت : نه. دریغ از یک جلد دیوان حافظ یا مختوم قلی.من درد در رگانم، حسرت در استخوانم ، چیزی نظیر آتش در جانم پیچید.نگاهی به خانه او انداختم. واقعا چیزی کم وکسرنداشت.همه امکانات رفاهی اعم از یخچال های آنچنانی، اسپیلت، ال سی دی با میز شیشه ای و ... تنها چیزی که کم داشت کتابخانه بود یا قفسه کتاب ، و یاد جمله ای از سیسرون خطیب معروف یونانی افتادم که : اتاق بدون کتاب مثل انسان بی روح است. اصلا در معماری داخلی اغلب خانه ها جایی برای قفسه کتاب در نظر گرفته نمی شود. فقط کمدی با در شیشه ای می گذارند و انواع ظروف کریستال و چینی شامل بشقاب و قوری و کاسه به نمایش گذاشته می شود. دریغ از یک کتابخانه کوچک لااقل برای کتاب هایی که در دانشگاه مجبور بوده اند بخرند. اگر سراغ آنها را هم بگیرید در داخل کارتونی معلوم نیست در کدام گوشه ی دور افتاده خانه خا ک می خورند. آیا کسی که لااقل هیجده سال درس خوانده ، نمی داند که دانش و اطلاعات تمام شدنی نیستند و زندگی فقط بالا بردن مدل ماشین یا خریدن وسایل آنچنانی خانه نیست. مگر نه این است که ما انسان زاده شدیم تا به قول شاملو :تا در بهار گیاه به تماشای رنگین کمان پروانه بنشینمغرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنومتا شریطه خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهمکه کارستانی از این دستاز توان درخت و پرنده و صخره و آبشاربیرون استانبیش از صد و اندی سال از زمانی که اولین مدرسه به سبک جدید در ایران تاسیس شده می گذرد. تاسیس این مدرسه حاصل تلاش چندین دهه نواندیشانی بود که در راه آزادی و ترقی ایران مبارزه کردند و می خواستند ایران و ایرانی از حالت رخوت و خمودگی و عقب ماندگی بیرون بیاید و همچون ممالک مترقی در راه ترقی و پیشرفت قدم بگذارد. ثمره ی تلاش این مبارزان راه آزادی با همراهی روحانیون ترقی خواه به بار نشست و فرمان مشروطیت در سال 1285 ه.ش. صادر شد ونمایندگان شروع به نوشتن قانون اساسی کردند. دو سال بعد قانونی در مجلس به تصویب رسید که تعلیمات ابتدایی برای عموم اجباری است. کمتر از بیست سال بعد اولین مدارس در ترکمن صحرا تاسیس گردید. در سال 1304 در امچلی یا بناور با نام صفوی و در سال 1305 در روستای چن سولی دبستانی به نام دارا دازه تاسیس گردید.مدرسه رفتن اجباری شد، درنتیجه فراشانی با چوب ترکه در دست، بچه ها را از خانه ها بیرون می آوردند و در مدرسه به صف می کردند.بیش از هشتاد سال از آن زمان می گذرد. در همه روستاها مدارس دائر گردیده اند. دیگر برای فرستادن بچه ها نیازی به ترکه فراشان نیست.همه با اشتیاق به مدرسه می روند.دبیرستان را تمام می کنند و آرزومندانه به دانشگاه قدم می گذارند.با اندک تلاشی می توان به دانشگاه راه یافت.انواع دانشگاهها: دولتی، آزاد، شبانه، پیام نور و ... درحال حاضر سالانه بیش از یک میلیون فارغ التحصیل دانشگاهی داریم. زمانی بود که هر کس مدرک شش ابتدایی را می گرفت، آن را قاب و به دیوار اتاق آویزان می کرد. اگر سربازی نامه ای می نوشت همین ها بودند که آن را برای خانواده اش می خواندند و معلوم شد که آدم با سواد علاوه بر آنچه در مدرسه خوانده ، می تواند چیزهای دیگری نیز بخواند.روزنامه بخواند برای اطلاع از آنچه در وطن یا دنیا می گذرد.مجله بخواند طبق سلیقه اش، ادبی، هنری یا سرگرمی.و کتاب بخواند برای افزودن آگاهی و دانش بیشتر، برای عمیق تر شدن نگرشش به دنیا و هستی.حال با توجه به تعداد عظیم تحصیل کردگان، سوال این است: چرا میزان مطالعه در کشور ماا ینقدر پایین است؟ یکی از شاخصه های پیشرفت هر کشوری میزان مطالعه ی سرانه آن است و متاسفانه آمار در مورد کشور ما رقمی بین دو تا پنج دقیقه را نشان می دهد در حالی که در کشور ژاپن 90 دقیقه است. چند سال پیش در یکی از روزنامه ها گزارشی خواندم از سازمان یونیسکو که ایران در آسیا از نظر مطالعه در جایگاه بیستم است.آسیا حدود چهل کشور دارد و در نظر بگیرید که ما از چه کشورهایی عقب هستیم.از نظر آسیب شناسی بررسی این که مشکل چیست، اشکال در کجاست، حتما نیاز به تحقیقی جامع دارد.آیا دولت ها مانع بودند؟ شاید. با توجه به اینکه از زمان زضاخان تا بعد هر که کتاب می خواند، نشانه این بود که کله اش بوی قرمه سبزی می دهد و سر از زندان در می آورد و خانواده ها را وادار می کرد که مانع کتاب خواندن فرزندانشان بشوند. و ضرب المثل هایی از قبیل اینکه، خوشبخت آنکه کره خر دنیا آمد وخر از دنیا رفت یا هرکی خره ما پالانیم هر کی دره ما دالانبم، رواج داشت.اما ما درحال حاضر در عصر پهلوی زندگی نمی کنیم ما در عصر انفجار اطلاعات زندگی می کنیم و یکی از مواد منفجره ی اطلاعات علاوه بر اینترنت و تلویزیون و رسانه های دیگر، کتاب است. پس نمی توانیم همه چیز را به گردن دولتها بیاندازیم. مثل کسی که می گفت : هوا چقدر گرمه؟ دولت چرا کاری نمی کنه؟ انگار که گرمی هوا هم به دولت مربوط است. آیا این تحصیل کردگان نمی دانند که باید کتاب بخوانند ،در حالی که در مدارس معلمان بارها به آنها گفته اند که کتاب یار مهربان است.آیا کتاب گران است؟ شاید، اما خیلی ها هزینه هایی دارند که بخش اندکی از آن را هم صرف خرید کتاب بکنند خیلی می شود و بهر حال برای اقشاری از جامعه امکان این هست که بخشی از درآمد خود را صرف خرید کتاب و البته خواندن آن بکنند.بحث فقط در مورد کتاب نیست، نگاهی به آمار روزنامه ها هم بکنیم ، تاسف بار است. پر تیراژترین روزنامه ما رقم 360000 دارد.در حالی که روزنامه یومیوری در ژاپن 15 میلیون تیراژ دارد. ایران بالای هفتاد میلیون و ژاپن حدودا 125 میلیون جمعیت دارد. اما باید اضافه کرد که شش روزنامه پرتیراژ اول دنیا ژاپنی هستند. در همین همسایگی ماترکیه دوستی که آنجا تحصیل کرده بود، می گفت روزنامه های معروف هم صبح و عصر و هم روزهای تعطیل منتشر می شوند.برای کشوری که یکی از افتخاراتش تمدن چند هزار ساله است و از معدود کشورهای دنیاست که چنین افتخاری دارد، برای کشوری که تاسف می خورند که اعراب کتابخانه آنچنانی اش را آتش زدند، یا مغول ها در نیشابور چنین و چنان کردند. تاسف برگذشته و آثار از بین رفته البته دردآور است، اما در حال حاضر چه؟ چه عواملی باعث عدد پایین میزان مطالعه سرانه در کشور است؟ واقعا آرزو دارم، یک محقق علوم اجتماعی در این مورد تحقیق کند که علت پایین بودن میزان مطالعه در کشوری با سابقه فرهنگی چون ایران، چیست؟در یکی از شهرستان های استان خودمان گلستان ساعاتی مهمان دوست جوانی بودم که درجه کارشناسی ارشد در یکی از رشته های علوم انسانی داشت. چون قرار بود دو سه ساعتی آنجا باشم، برای سرگرمی از میزبان پرسیدم کتابی ندارید که با آن خود را سرگرم کنم. گفت : چرا و رفت کتابی آورد ، به درستی یادم نیست اما فکر می کنم کتابی بود در زمینه عرفان. گفتم : این نوع کتاب ها را دوست دارید؟ گفت: نه.گفتم پس چرا این کتاب را خریده اید؟ گفت : نخریده ام، رفته بودیم در سمیناری و آنجا به ما دادند. گفتم کتاب دیگری ندارید؟ گفت نه. به همین سادگی ، کارشناس ارشد مملکت گفت : نه. دریغ از یک جلد دیوان حافظ یا مختوم قلی.من درد در رگانم، حسرت در استخوانم ، چیزی نظیر آتش در جانم پیچید.نگاهی به خانه او انداختم. واقعا چیزی کم وکسر نداشت. همه امکانات رفاهی اعم از یخچال های آنچنانی، اسپیلت، ال سی دی با میز شیشه ای و ... تنها چیزی که کم داشت کتابخانه بود یا قفسه کتاب ، و یاد جمله ای از سیسرون خطیب معروف یونانی افتادم که : اتاق بدون کتاب مثل انسان بی روح است. اصلا در معماری داخلی اغلب خانه ها جایی برای قفسه کتاب در نظر گرفته نمی شود. فقط کمدی با در شیشه ای می گذارند و انواع ظروف کریستال و چینی شامل بشقاب و قوری و کاسه به نمایش گذاشته می شود. دریغ از یک کتابخانه کوچک لااقل برای کتاب هایی که در دانشگاه مجبور بوده اند بخرند. اگر سراغ آنها را هم بگیرید در داخل کارتونی معلوم نیست در کدام گوشه ی دور افتاده خانه خا ک می خورند. آیا کسی که لااقل هیجده سال درس خوانده ، نمی داند که دانش و اطلاعات تمام شدنی نیستند و زندگی فقط بالا بردن مدل ماشین یا خریدن وسایل آنچنانی خانه نیست. مگر نه این است که ما انسان زاده شدیم تا به قول شاملو :تا در بهار گیاه به تماشای رنگین کمان پروانه بنشینمغرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنومتا شریطه خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهمکه کارستانی از این دستاز توان درخت و پرنده و صخره و آبشاربیرون استپنجشنبه 13 مرداد 1390</description>
                <category>احمد گرگانی</category>
                <author>احمد گرگانی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Feb 2022 23:34:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشف</title>
                <link>https://virgool.io/@gorganiahmad/%DA%A9%D8%B4%D9%81-g5bo9z85foo2</link>
                <description>وقتی صحبت از کشف و اختراع می شود، آدم ناخودآگاه بیاد کاشفان و مخترعان معروف تاریخ می افتد. همچون کریستف کلمب کاشف قاره آمریکا یا توماس ادیسون با 2500 اختراع از جمله لامپ الکتریکی و یا گراهام بل مخترع تلفن و البته بسیاری دیگر از انسانهای زحمتکش و فداکاری که بعضا جان خود را در راه کشف یا اختراع خود دادند. کشف یا اختراع هر یک از این انسان های فداکار و مبتکر، تحولی عمیق در زندگی انسانها بوجود آورده است. همچنانکه در همین چند ساله با اختراع فن آوری های نوین همچون موبایل و کامپیوتر و اینترنت دگرگونی عظیمی در شیوه زندگی انسانها ایجاد شده است.اما در طول تاریخ کاشفان و مخترعان گمنام و فروتنی بوده اند که نامشان در تاریخ ثبت نشده و ممکن است کشف آنها کم ارزش بنظر بیاید. اما اگر موضوع را در ظرف زمان در نظر بگیریم، و هزاران سال به عقب بر گردیم، خواهیم دید که کشف یا اخترع آنها در زمان خود کمتر از اختراعات یا اکتشافات معروف تاریخ نیست. نگاهی به چند نمونه بیاندازیم:اولین کشف انسان یک قطعه سنگ بود. آنگاه که انسان از حالت میمونی بدر آمد و قامت راست کرد و دستانش آزاد شد، توانست با گرفتن یک قطعه سنگ بعنوان ابزار و استفاده از آن در کندن زمین، کشتن حیوانات و یا دفاع از خود استفاده کند. انسان موجودی ضعیف بود. او پنجه های شیر و ببر را نداشت، یا دندانهایش مانند دندانهای درندگان نبود، پاهای او سرعت دویدن چهار پایان را نداشت. اما یک ویژگی داشت که حیوانات نداشتند و آن مغز بزرگتر و پیشرفته تر بود. تحولی در او رخ داده بود. جهشی باعث افزایش حجم مغز او شده بود چیزی که او را از سایر حیوانات متمایز می کرد. اما این مغز خام بود. وقتی او اولین بار سنگ را برداشت و با آن حیوانی را کشت، احساس کرد که قدرتش زیادتر شده است. بتدریج یاد گرفت که از چه نوع سنگی در چه جایی باید استفاده کند. سنگ ابزار بود. آگاهی از کاربرد ابزار بر تکامل و گنجایش مغز انسان افزود. به این ترتیب انسان ابزار را ساخت و ابزار انسان را. اینگونه عصر حجر یا عصر سنگ آغاز شد. هر چه می گذشت ابزار ها متنوع تر و متکامل تر می شدند. کارد سنگی، تبر سنگی، نیزه سنگی و ... انسان که قبلا فقط از راه جمع آوری میوه و دانه و یا خوردن پس مانده شکار حیوانات دیگر ارتزاق می کرد، خود تبدیل به شکارچی شد. در ادامه مرحله شکارورزی، او اهلی کردن حیوانات را آموخت و در ادامه جمع آوری میوه و دانه رمز حاصلخیزی زمین را کشف کرد. و عصر کشاورزی آغاز شد که خود سرآغاز و شروع تمدن است.بدرستی معلوم نیست که انسان آتش را چگونه کشف کرد. محققان احتمال می دهند بر اثر صاعقه و ایجاد آتش سوزی با آتش آشنا شده اند. بتدریج آنرا مهار کرده و در واقع آتش را رام کرده اند. عده ای می گویند انسان بر حسب تصادف سنگ چخماق را پرتاب کرده و مشاهده کرده بر اثر برخورد سنگها با هم جرقه زده و علف های خشک اطراف آن آتش گرفته اند. هر چه بوده آتش تحولی شگرف در زندگی انسان بوجود آورده. برای ایجاد گرما و روشنایی در شبها و غلبه بر تاریکی و دفاع در مقابل حیوانات وحشی و بعد ها ایجاد صنعت، از آتش استفاده های فراوانی شده و همچنان می شود. آتش چنان جایگاهی در نزد انسان پیدا کرد که حتی مورد پرستش قرار گرفت. آتشکده ها درست شد. که سالیان سال روشن نگه داشته می شدند.از آن به دیر مغانم عزیز می دارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماستحافظکمی از انسانهای اولیه دور شویم، یکی از کشف ها یا اختراعاتی که در زمان خود تحولی شگرف بوجود آورد، اختراع رکاب بود. امروزه ظاهرا رکاب وسیله پیش پا افتاده ایست. تا قبل از اختراع آن، سوارکار مجبور بود روی ما تحت خود بنشیند و برای کنترل خود شاید از زانوانش استفاده می کرد. اما با اختراع رکاب تعادل او زیاد شد، توانست روی اسب روی پا بایستد، بچرخد،کمانداری کند و ... .در کتاب امپراطوری صحرانوردان آمده است که : &quot;اختراع رکاب باعث گردید که مدتهای مدید صحرا نوردان شمالی &quot;هون ها وسیت ها&quot; برتری سرشار و تفوق بسیاری نسبت به سوارکاران قبایل بادیه نشین دارا باشند .&quot;آیا تا به حال به عدد صفر فکر کرده اید؟ عددی که به تنهایی هیچ است. اما در مقابل هر عددی که بگذارید، آنرا ده برابر می کند. و کاربرد دیگرش، جایگزینی برای عددیست که وجود ندارد. مثلا برای نوشتن عدد یکصد و یک &quot;101&quot; جای دهگان وسط را پر می کند. چه کسی اولین بار صفر را کشف کرد ؟ گویا بابلیها، یونانیان و هندیها از اولین کاشفان عدد صفر هستند. درنظر بگیرید که پیدایش عدد صفر چه تحولی در ریاضیات و در زندگی انسانها بوجود آورده است.امروزه عادی ترین وسیله نقلیه، اتومبیل است. آیا فکر کرده اید که چه کسی اتومبیل را اختراع کرد؟ اگر به دایره المعارفها یا اینترنت مراجعه کنید، می بینید جیمز وات مخترع ماشین بخار است و نیکولا ژوزف کونیو خودرویی سه چرخ اختراع کرد و در آلمان بنز در سال 1887 موتور با احتراق داخلی را برای حرکت وسایل نقلیه بکار برد. هر چه زمان جلوتر رفت، این وسیله تکمیل تر شد. تا به اتومبیل های امروزی رسید. حال دوباره می پرسیم چه کسی اتومبیل را اختراع کرد؟ اگر قبل از اختراع اتومبیل، ارابه ها بوجود نیامده بودند و قبل از آن چرخ بوجود نیامده بود آیا ما در عصر حاضر اتومبیلی داشتیم؟ اتومبیل مجموعه ایست از چرخها و نیروی محرکه. نیروی بخار و بعدها احتراق داخلی توسط بنزین تحولی شگرف ایجاد کرد. ولی نقش اولین انسانی که چرخ را کشف کرد چه می شود؟ انسانی که ممکن است از غلتیدن تنه درختان در سراشیبی و یا هر چیز مشابه دیگری به رمز و راز چرخ پی برده باشد.و اما مهمترین کشف انسان در طول تاریخ از ابتدا تا کنون و شاید تا ابد، کشف زبان است. زبان انسانیت انسان را تکمیل کرد. و به او هویت کاملا انسانی داد. حیوانات علایمی صوتی از خود بروز می دهند. در هنگام ترس یا شکار و یا فرار صداهای خاص تولید می کنند. علایم صوتی آنها را متوجه بروز خطر یا وجود شکار و یا هشدار برای فرار می کند. در حیوانات زبان از این بیشتر تجاوز نمی کند اما در انسان زبان روز بروز متکامل تر می شود.در مورد چگونگی پیدایش زبان چون مربوط به هزاران سال قبل ( پنجاه تا صد هزار سال قبل ) می شود، دانشمندان فقط از حدس و گمان استفاده می کنند. در این مورد در کتاب &quot;بررسی زبان &quot; اثر جرج یول آمده است:&quot; دیدگاه کاملا متفاوتی وجود دارد که اساس پیدایش زبان را صداهای طبیعی می داند. براساس این دید گاه، واژه های نخستین می توانند تقلیدی از صداهای طبیعی باشند که مردان و زنان بدوی از اطراف محیط زندگی خود شنیده اند . و اصوات اصلی زبان ممکن است از فریاد های احساسی از قبیل درد، عصبانیت، و یا شادی و لذت بر خاسته باشند.&quot;ویل دورانت معتقد است &quot;ایما و اشاره مقدم بر زبان بوده است.&quot; به هر حال بتدریج اولین کلمات که همان تقلید صداهای طبیعی است، بوجودآمده اند. مثلا وقتی می خواستند هشدار دهند که گرگها ممکن است حمله کنند، صدای زوزه گرگ را تقلید کرده اند و همینطور برای شکار حیوانات مثلا صدای گاو را در می آورده اند تا حضور گاو را اعلام کنند.مراحل رشد و تکامل یک نوزاد انسان آیینه تمام نمایی از مراحل رشد و تکامل انسان در طول تاریخ است. مخصوصا تکامل زبان. نوزاد اولین بار صداهایی احساسی مثل گریه و بعد ها خنده و بعد با به هم زدن دستها هیجان هایش را نشان می دهد. بتدریج با لبهایش کلماتی مانند د د د یا با با با و ... بیرون می دهد. وقتی آب می خواهد صدایی مثل اوووو یا مشابه در می آورد. آرام آرام بعضی خواسته هایش را با اشاره دست مثلا بطرف آشپزخانه همراه با صدای اووو منظورش را نشان می دهد که یعنی آب می خواهد. هر چه بزرگتر می شود، کلمات کاملتر می شود تا به جایی می رسد که جمله ها را کامل ادا کند. اگر در نوزاد این مرحله 2 تا 3 سال طول می کشد، در انسانهای اولیه هزاران سال طول کشیده است. بتدریج کلمات کاملتر و واضحتر شده اند بعد از نام گذاری مجرد هر چیز، اسامی عام بوجود آمده اند. مانند کلمه درخت که در واقع درطبیعت &quot;درخت&quot; نداریم. بلکه فلان درخت گیلاس موجود در جایی مشخص داریم. اما وقتی می گوییم درخت یعنی ویژگیهایی که بین آنها مشترک است و شامل ریشه، تنه، شاخه، برگ و ... می شود.انسان بتدریج با ساختن جملات، توانست مفهوم ها را انتقال دهد. انتقال مفهوم ها راه های ارتباطی جدیدی برای تبادل نظر و افکار ایجاد کرد. بزرگترین فایده کلمات و انتقال مفاهیم پس از توسعه فکر، تعلیم و تربیت است. نسلهای جدید لازم نبود تجربیات گذشتگان را تکرار کنند بلکه توسط والدین آموزش داده می شدند. هر چه زبان پیشرفته تر می شد سرعت تکامل انسان افزایش می یافت. و از طرف دیگرانسان با خیال پردازی توانست غیر از دنیای واقعی دنیای دیگری در ذهن خود بسازد که هم باعث بوجود آمدن بعضی اختراعات می شدند &quot;خیال پردازی واقع گرایانه&quot; و هم در خیال دنیایی بهتر برای خود می ساخت. که از یک طرف منشا هنر و از طرف دیگر منشا وهم و جادو شد.در مورد اهمیت زبان صد ها جلد کتاب نوشته شده است و در این وجیزه نه فرصت پرداختن به این موضوع مهمی است و نه بنده بضاعت علمی کافی برای پرداختن به آن را دارم. هر چه هست، به قول اقبال لاهوری:آب دریا را گر نتوان کشید هم بقدر تشنگی بتوان چشیددوستان عزیز، داستان کشف و اختراع به درازای خلقت و تکامل بشر، طولانی و دراز دامن است. هدف این نوشته فقط این بود که یادمان باشد چگونه به اینجا رسیده ایم.پدری به فرزندش حکایت می کرد که: فرزندم من وقتی به سن تو بودم، کفش نداشتم که بپوشم. غذای کافی نداشتم که بخورم. و لباسهایم پر از وصله پینه بود و ... بچه طاقت نیاورد وگفت: بابا تو باید خوشحال باشی که با ما زندگی می کنی.دوشنبه 15 آبان 1391</description>
                <category>احمد گرگانی</category>
                <author>احمد گرگانی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Feb 2022 23:29:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریغ</title>
                <link>https://virgool.io/@gorganiahmad/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%BA-tjxbfanfjxbb</link>
                <description>صدای یک آخو تیری در قلبتیری نه از برون!دردی جانکاه پیچیده در قفسه سینهونگاهی عمیق و مضطربسرشار از هزاران حسرت و افسوسو دریغ از فرصت!وآخرین نگاهنگاهی سرد و بی روحتا انتها تا بی نهایتوسکوتسکوتی با هزار معنیقبل از شروع شیون و زاریشنبه 19 شهريور 1390</description>
                <category>احمد گرگانی</category>
                <author>احمد گرگانی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Feb 2022 23:24:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشورت</title>
                <link>https://virgool.io/@gorganiahmad/%D9%85%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-jwktydw7icwv</link>
                <description>مشورت امر خوبی است، کاریست انسانی و هیچکس از مشورت کردن با دیگران ضرر نمی کند. اما بعضی ها منظورشان از مشورت کردن با دیگران، فقط شنیدن رای موافق است و نه نظر واقعی طرف. من که آدم ساده لوحی هستم، متوجه این امر نبودم و نه چند بار که چندین بار بر سر این موضوع مورد شماتت قرار گرفتم. به چند نمونه اشاره می کنم.به دیدن دوست مغازه داری رفته بودم، او گفت: خوب شد آمدی چون می خواستم با تو مشورتی داشته باشم. می خواهم ماشینم را عوض کنم و مدل بالاتر بخرم. من باید می گفتم مبارک است و قال قضیه کنده می شد، اما سادگی کردم و نگاهی به قفسه های خالی مغازه اش انداختم و گفتم: بهتر نیست به جای خریدن ماشین مدل بالاتر، در مغازه سرمایه گذاری کنی، جنس مغازه ات را جور کنی تا درآمد بیشتری کسب کنی؟ و بعدا البته می توانی ماشین مدل بالاتر هم بخری. طرف کمی رنگش عوض شد و احساس کردم خوشش نیامد. فردای آن روز وقتی به خانه برگشتم، دیدم خانم ناراحت است و گفت: به تو چه که مردم می خواهند ماشین بخرند. خانم فلانی زنگ زد و گفت که شوهرت حسودیش می شود ما ماشین مدل بالا سوار شویم و کلی غر زد و ...یکی از بستگان آمد منزل و گفت که مشورتی با تو دارم. گفتم بفرما. گفت برای دخترش خواستگار آمده، گفتم طرف کیست؟ گفت از اهالی فلان شهر است و از طریق فلانی دختر ما معرفی شده و ... معلوم شد که با خانواده طرف آنچنان آشنایی ندارد. من باز هم سادگی کردم و نظر واقعی خودم را گفتم: دختر تو هنوز جوان است، بهتر نیست کمی صبر کنی، اگر طرف خیلی خواستار است شش ماه یا یکسال صبر می کند. تا آن موقع شما هم بیشتر تحقیق می کنید، خانواده اش را می شناسید . . . باز هم طرف رنگش برگشت و بعدا چقدر از طرف خانمش مورد نوازش قرار گرفتم. پشت سر من کلی لُغُز گفت: مگر فلانی ( یعنی من) دختر ما را بزرگ کرده؟ خودمان می دانیم چیکار کنیم. من هم گفتم، اگر به من مربوط نیست چرا با من مشورت می کنید؟ بگذریم، هنوز چند ماهی نگذشته بود که طرف را گریان دیدم. مرا که دید زد زیر گریه و گفت: نمی دانی یک مادر شوهر سلیطه ای دارد که مادر فولاد زره دیو پیشش فرشته است. سعی کردم دلداریش بدهم، اما چیز دیگری نتوانستم بگویم.دوستی را دیدم توی فکر فرو رفته گفتم چه شده؟ گفت: پسرم دانشگاه آزاد قبول شده، می دانی که شهریه اش چقدر است و نمی دانم او را بفرستم یا نه؟ شهری هم که قبول شده دور است. نظر تو چیست؟ ملاحظه کنید گفت نظر تو چیست؟ مردد بود و بلاهت و سادگی من هم که تمامی ندارد، باز نظر واقعی خودم را گفتم: دوست عزیز، اگر پسرت به این رشته علاقه دارد و هدفش علم اندوزی است و نه درآمد، خب برود بخواند. حالا بعداً کار پیدا کرد یا نکرد لااقل علم مورد علاقه اش را خوانده است. گفت: نه بابا علاقه کجا بود، برای اینکه قبول شود این رشته را انتخاب کرده. گفتم به نظر من اگر علاقه ندارد، چهار، پنج سال وقت خودش و کلی پول تو را تلف می کند با این حقوق کارمندی که می گیری. بهتر است برود سربازی، بعد از سربازی دوره ی فنی حرفه ای ببیند، حرفه ای یاد بگیرد خیلی بهتر است، انواع رشته های فنی مانند لوله کشی، نجاری، برق کاری . . . دوست محترم بنده فکری کرد و گفت: پر بیراه هم نمی گویی و رفت. آن شب وقتی رسیدم خانه، عیال را دیدم بسیار برافروخته و عصبانی. گفتم چه شده؟ گفت: به تو چه مربوط است که بچه ی مردم دانشگاه برود یا نرود؟ زن فلانی زنگ زد و کلی بد و بیراه نثار ما کرد. گفت مگر شهریه اش را شما می خواهید بدهید که غصه اش را می خورید؟ حالا پسرم لوله کش بشود؟ الهی بچه ی خودتان لوله کش بشود . . . گفتم بابا خودش نظر خواست من هم نظر خودم را گفتم.بگذریم، کمی از آن دوستم دلخور شدم. سال ها گذشت و من موضوع را فراموش کرده بودم. روزی در یکی از این چند شنبه بازارها می گشتم، دیدم یکی مرا صدا می زند: عمو عمو، پسر همان دوستم بود. حال و احوالی پرسیدیم. گفتم خب دانشگاه تمام شد؟ گفت عمو کجای کاری؟ دانشگاه که هیچ، سربازی هم تمام شد. گفتم: عجب زمان چه زود می گذرد. خب حالا چکار میکنی؟ اشاره ای به بساط جلویش کرد و گفت: می بینی که. توی بازار بساط پهن می کنم. هر روز یکجا. چکار کنم کار ما شده این. نگاهی به بساطش انداختم ، ظروف پلاستیکی بود. بغض گلویم را گرفت و اشک در چشمانم جمع شد. خودم را کنترل کردم و با انگشت مگش کشی را نشان دادم و گفتم: یک مگس کش بده ( وقتی ناراحت می شوم با مگس کش به جان مگس ها می افتم .)کوچکتر که بودم، همیشه می شنیدم که تصدیق شش ابتدایی قدیم ارزشش از لیسانس حالا بیشتر است. من معنی این حرف را نمی فهمیدم. می گفتم مگر ممکن است شش کلاس کجا، لیسانس کجا؟ حالا می فهمم معنی اش چیست؟ آن موقع با شش ابتدایی در اداره جات استخدام می شدند یا معلم می شدند. حالا با لیسانس و فوق لیسانس می روند ویزیتوری، کارگری، بساطی . . . می شوند.بگذریم، موضوع صحبت ما مشورت بود، ضرب المثلی ترکمنی می گوید: کوپه گِنگِش بیلدینگی اِت. با جمع مشورت کن و آنچه خود می دانی عمل کن. اما خواهشا به آن مشورت دهنده ی بیچاره بد و بیراه نگویید!روستایی ساده آدمجمعه 07 تير 1392</description>
                <category>احمد گرگانی</category>
                <author>احمد گرگانی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Feb 2022 23:18:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چوپان و مار</title>
                <link>https://virgool.io/@gorganiahmad/%DA%86%D9%88%D9%BE%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%B1-bu71bxeoiho1</link>
                <description>چوپان جوان هر صبح زود از خواب بر می‌خواست. مادرش قبلا صبحانه‌اش را، که شیر داغ با نان بود، آماده کرده بود. بعد از آنکه‌ابی به سر و صورت خود می‌زد، نان را داخل شیر تریت می‌کرد و با اشتیاق می‌خورد چرا که می‌دانست روز درازی در پیش است. مادرش بقچه نان و کوزه کوچکی آب به‌او می‌داد و او آنها را در توبره خود گذاشته، چوبدستی در دست عازم میدان ده می‌شد. سگ سیاه‌ابلق ریز جثه‌اش هم در کنارش. در میدان ده گاوها منتظرش بودند. روستاییان هر روز صبح بعد از دوشیدن گاوها آنها را به سمت میدان ده هدایت می‌کردند تا چوپان جوان آنها را به صحرا ببرد.چهارده ساله بود که پدرش از دنیا رفت و او سرپرست مادر و خواهر کوچکش شد. ابتدا شاگرد یک چوپان گوسفند شد. او حق استادی به گردنش داشت. خیلی چیزها از او آموخت. سه سال وردست او بود. اما چوپانی گوسفند یک اشکال داشت، مجبور بود شبها هم پیش گله باشد. مادر و خواهرش در خانه تنها بودند و او با پیشنهاد کدخدا چوپان گاوهای روستا شد. جوان خوبی بود، مردم با کمی ‌حس ترحم و دلسوزی دوستش داشند.چوپان جوان هر روز گاوها را به سمتی هدایت می‌کرد. سعی می‌کرد هر روز به یک سمت نبرد تا علفها فرصتی برای روییدن داشته باشند. سالهای بارانی مرتع پر علف می‌شد. مخصوصا در بهار. و تابستانها هم اگر باران نمی‌بارید، جز علف خشک چیزی گیر گاوها نمی‌آمد.چوپان، گاوها، و دشت وسیع و تنهایی. فرورفتن در رویاهای دور و دراز. آرزوهایش محدود بود. در حد و اندازه‌اینکه‌ایکاش خودش هم گاو داشت. قبلا داشتند، اما مدتی بعد از فوت پدر مجبور شدند بفروشند. حقوق ناچیزی بابت هر راس گاو، ماهیانه می‌گرفت. امکان پس انداز نداشت. مادرش همیشه نگران بود. نگران تهیه جهیزیه دختر و داماد کردن پسرش.نزدیکی‌های ظهر گله را به سمت تک درختی که شاخه‌های انبوهی داشت، هدایت می‌کرد. گاوها در آن حوالی استراحت می‌کردند. چوپان جوان هم در سایه درخت بقچه‌اش را در می‌آورد و آب و نانی می‌خورد. از چرت مختصری که بیدار می‌شد، انگار که گاوها و سگ سیاه‌ابلقش که مختصر نانی خورده بود را در انتظار می‌دید. گاوها نشخوار کنان او را نگاه می‌کردند و سگ سیاه هر از چندگاهی پوزه‌اش را از روی پاهایش بلند می‌کرد و ملتمسانه نگاهش می‌کرد. آن وقت بود که دست در توبره‌اش می‌کرد و نی خود را در می‌آورد و آرام شروع به نواختن آن می‌کرد. نی زدن را استاد سابقش یاد داده بود و گفته بود، استعداد خوبی داری و از من بهتر خواهی زد. و موقع خداحافظی نی خود را به ‌او داده بود.این کار هر روزش بود. اندوه خاصی در صدای سازش بود. حسرت آرزوهای برآورده نشده، فقر و نداری، و بعضی مواقع ناخودآگاه ‌اشک از چشمانش جاری می‌شد، طوری که سگ سیاه ‌ابلقش متوجه می‌شد و با خورخورو واق واق او را از عوالم اندوهناکش بیرون می‌آورد.سال دوم چوپانی‌اش بود. اواسط بهار بود. هوا گرمی‌ مطبوعی داشت. چوپان جوان داشت نی می‌زد، از سازی که می‌زد خوشش می‌آمد و شور و هیجان خاصی داشت. ناگهان احساس کرد، چند قدم آنطرفتر، چیزی از روی درخت به پایین افتاد. یک مار بود، نسبتا بزرگ. مار گردنش را بلند کرد و به چوپان خیره شد. چوپان ترسید. دنبال چوبدستی‌اش گشت. آنرا در کنارش یافت، آرام چوبدستی را در دست گرفت، خواست با ان برسر مار بکوبد. اما چیزی در نگاه مار بود، انگار خواهشی داشت، یاد حرفهای استادش افتاد که ‌اگر خوب نی بزنی حتی مار را به رقص در می‌آوری. مدتی به هم نگریستند. بالاخره، چوپان آرام نی را به دهن برد و شروع به نواختن کرد. مار به چوپان نگاه کرد. بعد آرام شروع به پیچ و تاب دادن بدنش کرد. هر چه چوپان بیشتر به هیجان می‌آمد و صدای نی طنین بیشتری می‌یافت، مار هم مانند بازوان دخترکان رقاص هندی، بدنش را قوس می‌داد و پیچ و تاب می‌خورد. چوپان به مار نگاه می‌کرد و از رقصیدن مار هیجان زده شده بود. مار در حالتی خلسه گونه مانند دراویش، می‌رقصید و می‌رقصید. بالاخره بعد از دقایقی طولانی، چوپان نی را از دهان برداشت و مار در سکوت به چوپان خیره شد، انگار که تشکر می‌کرد. سگ سیاه ‌ابلق که با صدای نی در حالت خماری متوجه مار نشده بود، تازه متوجه مار شد و با خورخوری تهدیدآمیز، خواست به مار حمله کند که چوپان با نهیبی او را سر جایش نشاند. مار خیلی آرام به پشت درخت خزید و از نظر دور شد.شب وقتی ماجرا را در ده تعریف کرد، هر کس چیزی گفت، بعضی ها گفتند باید او را می‌کشتی. مادرش او را از نیش مار بر حذر می‌داشت. اما چوپان احساس دیگری داشت. منظره رقص مار در پیش چشمانش بود و آرزو می‌کرد، دوباره ‌این منظره را ببیند.صبح فردای آن روز برای چوپان خیلی طولانی گذشت. می‌خواست زودتر ظهر شود تا ببیند مار دوباره می‌آید یا نه. سر ظهر حتی یادش رفت نان و آبش را بخورد. شروع به نی زدن کرد. اما از مار خبری نشد. ناامید از آمدن مار می‌خواست بساطش را جمع کند که باز خور خور سگ بلند شد و دید که مار از پشت درخت ظاهر شد و در سکوت، آرام به ‌او نگاه کرد. چوپان با هیجان شروع به نواختن نی کرد و مار به رقص آمد.این ماجرا هر روز تکرار شد. انگار که چوپان و مار قرار داشتند. حتی سگ سیاه ‌ابلق هم عادت کرده بود و خور خور اعتراضش بلند نمی‌شد. روزهایی که چوپان از خستگی به خواب می‌رفت، وقتی بیدار می‌شد، مار را می‌دید در کنارش چنبره زده ‌انتظار می‌کشد. آوازه دوستی چوپان و مار در ده پیچید. بعضی‌ها برای تماشا می‌آمدند و چوپان به شرطی قبول می‌کرد که کسی به مار آزاری نرساند.چند ماهی گذشت. یک روز غروب که چوپان خسته ‌از کار روزانه به خانه آمد، فروشنده دوره‌گرد ده را منتظر خود دید. باتعجب سلام کرد و جویای احوال شد. فروشنده با هیجان گفت: در شهر بودم، معرکه‌ای بپا بود، دیدم معرکه‌گیر مار بازی مردم را دور خود جمع کرده و نمایش می‌دهد. وقتی ماجرای تو و رقصیدن مار را تعریف کردم، گفت مار را به قیمت خوبی می‌خرم. چوپان با تغیر از جا بر خاست و بشدت اعتراض کرده‌ از این کار امتناع کرد. فروشنده گفت: خودت می‌دانی. اما با پول آن می‌توانی لااقل یک گوساله بخری. و رفت. آن شب چوپان دیر به خواب رفت. فروشنده دوره گرد، وسوسه‌ای در دلش انداخته بود. اما او دلش رضایت نمی‌داد. مار به ‌او اعتماد کرده بود. و او نمی‌خواست به مار خیانت کند.روزها گذشت و فروشنده دوره‌گرد ماجرا را به ‌اهالی ده تعریف کرده بود. بعضی‌ها او را مسخره می‌کردند و عده‌ای هم او را دیوانه می‌پنداشتند. یک شب دایی‌اش به خانه آمد به شدت به ‌او توپید وگفت:&quot;آه در بساط نداری، مادرت در خانه ‌این و آن کلفتی می‌کند و تو دلت برای یک مار سوخته. مگر نمی‌دانی از قدیم گفته‌اند، مار دشمن آدم است. حالا که یکی پیدا شده، می‌خواهد مار را به قیمت خوبی بخرد، کفران نعمت می‌کنی. همین فردا به شهر می‌روم و آن معرکه گیر مار باز را می‌آورم تا مار را بگیرد و ببرد.&quot; چوپان احترام خاصی به دایی داشت. بعد از پدرش، بزرگترش بود و البته دل در گرو دختر دایی‌اش هم داشت. نتوانست به دایی جواب رد بدهد. ساکت ماند. پس از رفتن او، مادرش هم کمی ‌او را نصیحت کرد و حق را به دایی داد.بعد از چند روز دایی با مارگیر آمد. سر ظهر مار را غافلگیرکرده، به دام انداخته، بردند. فردای آن روز دایی گوساله‌ای به خانه آاورد. چوپان جوان از خوشحالی مادر و خواهرش، خوشحال شد و هم ته دلش از کاری که کرده بود، ناراحت بود.دو سه ماهی گذشت. پاییز سررسیده بود و علفهای صحرا کم شده بودند. چوپان جوان به دستور مادرش به شهر رفته بود تا چیزهایی بخرد. بعد از خرید لوازم مادر، از بازار بر می‌گشت که دید عده زیادی در میدان شهر جمع شده‌اند. کنجکاو سرک کشید و از لابلای جمعیت، آن مرد معرکه‌گیر را دید که با هیجان از مار و رقص او تعریف می‌کند. جوانکی روی چارپایه‌ای نشسته نی می‌زد. اما مار از جایش جنب نمی‌خورد. معرکه‌گیر با ترکه نازکی به پشت مار می‌زد و مار هر بار از درد پیچ و تاب می‌خورد و با غضب سرش را به سمت چوب می‌برد تا از خودش دفاع کند. دیدن این صحنه در دل جوان آتش افکند. از خشم سرخ شده بود. نمی‌دانست چکار بکند. آخر، با عصبانیت داد زد، چرا زبان بسته را می‌زنی؟ و خود را به میان میدان انداخت. ترکه را از معرکه‌گیر گرفت و شکست. معرکه گیر او را شناخت. او را آرام کرد و گفت: &quot;هر کاری می‌کنم نمی‌رقصد. دایی‌ات این مار را به شرط رقصیدن به من داد&quot;. چوپان نی را از دست جوان گرفت، روی چارپایه نشست، با نگاهی به مردم متحیر، شروع به نواختن نی کرد. مار که چنبره زده بود، آرام سرش را بلند کرد، انگار که خاطره‌ای دور در ذهنش بیدار شده. به طرف چوپان خزید، نیم خیز شد به صورت او خیره شد. مثل اینکه می‌خواست مطمئن شود که خودش است. چوپان به نواختن نی ادامه داد و مار ابتدا به آهستگی و بعد تند شروع به رقص کرد. هر چه چوپان می‌زد و مار می‌رقصید هیجان هر دو و جمعیت بیشتر می‌شد. مردم به شوق آمده بودند و هورا می‌کشیدند، سکه‌های پول انداخته می‌شد و معرکه‌گیر از فرصت استفاده کرده کلاه خود را دور می‌داد و مردم در آن پول می‌انداختند. نیم ساعتی طول کشید. چوپان خسته ‌از نی نوازی دست کشید و سکوت حکمفرما شد. مار دوباره کمی ‌به سوی چوپان آمد و درصورت او خیره شد. پس از نگاهی عمیق به چوپان از دو چشمش اشک جاری شد. اشکهایی نیلگون. و برگشت و در جعبه‌اش خزید.چوپان به ده برگشت. سالها گذشت. گوساله‌اش گاو شد و گاوش گوساله زایید. اما او دیگر هرگز نتواتست نی بزند، هرگاه نی می‌زد، ناخودآگاه قطرات اشک از چشمانش جاری می‌شدند. اشکهایی نیلگون.چاپ شده در فصلنامه ترکمن نامه، شماره 2چوپان جوان هر صبح زود از خواب بر می‌خواست. مادرش قبلا صبحانه‌اش را، که شیر داغ با نان بود، آماده کرده بود. بعد از آنکه‌ابی به سر و صورت خود می‌زد، نان را داخل شیر تریت می‌کرد و با اشتیاق می‌خورد چرا که می‌دانست روز درازی در پیش است. مادرش بقچه نان و کوزه کوچکی آب به‌او می‌داد و او آنها را در توبره خود گذاشته، چوبدستی در دست عازم میدان ده می‌شد. سگ سیاه‌ابلق ریز جثه‌اش هم در کنارش. در میدان ده گاوها منتظرش بودند. روستاییان هر روز صبح بعد از دوشیدن گاوها آنها را به سمت میدان ده هدایت می‌کردند تا چوپان جوان آنها را به صحرا ببرد.چهارده ساله بود که پدرش از دنیا رفت و او سرپرست مادر و خواهر کوچکش شد. ابتدا شاگرد یک چوپان گوسفند شد. او حق استادی به گردنش داشت. خیلی چیزها از او آموخت. سه سال وردست او بود. اما چوپانی گوسفند یک اشکال داشت، مجبور بود شبها هم پیش گله باشد. مادر و خواهرش در خانه تنها بودند و او با پیشنهاد کدخدا چوپان گاوهای روستا شد. جوان خوبی بود، مردم با کمی ‌حس ترحم و دلسوزی دوستش داشند.چوپان جوان هر روز گاوها را به سمتی هدایت می‌کرد. سعی می‌کرد هر روز به یک سمت نبرد تا علفها فرصتی برای روییدن داشته باشند. سالهای بارانی مرتع پر علف می‌شد. مخصوصا در بهار. و تابستانها هم اگر باران نمی‌بارید، جز علف خشک چیزی گیر گاوها نمی‌آمد.چوپان، گاوها، و دشت وسیع و تنهایی. فرورفتن در رویاهای دور و دراز. آرزوهایش محدود بود. در حد و اندازه‌اینکه‌ایکاش خودش هم گاو داشت. قبلا داشتند، اما مدتی بعد از فوت پدر مجبور شدند بفروشند. حقوق ناچیزی بابت هر راس گاو، ماهیانه می‌گرفت. امکان پس انداز نداشت. مادرش همیشه نگران بود. نگران تهیه جهیزیه دختر و داماد کردن پسرش.نزدیکی‌های ظهر گله را به سمت تک درختی که شاخه‌های انبوهی داشت، هدایت می‌کرد. گاوها در آن حوالی استراحت می‌کردند. چوپان جوان هم در سایه درخت بقچه‌اش را در می‌آورد و آب و نانی می‌خورد. از چرت مختصری که بیدار می‌شد، انگار که گاوها و سگ سیاه‌ابلقش که مختصر نانی خورده بود را در انتظار می‌دید. گاوها نشخوار کنان او را نگاه می‌کردند و سگ سیاه هر از چندگاهی پوزه‌اش را از روی پاهایش بلند می‌کرد و ملتمسانه نگاهش می‌کرد. آن وقت بود که دست در توبره‌اش می‌کرد و نی خود را در می‌آورد و آرام شروع به نواختن آن می‌کرد. نی زدن را استاد سابقش یاد داده بود و گفته بود، استعداد خوبی داری و از من بهتر خواهی زد. و موقع خداحافظی نی خود را به ‌او داده بود.این کار هر روزش بود. اندوه خاصی در صدای سازش بود. حسرت آرزوهای برآورده نشده، فقر و نداری، و بعضی مواقع ناخودآگاه ‌اشک از چشمانش جاری می‌شد، طوری که سگ سیاه ‌ابلقش متوجه می‌شد و با خورخورو واق واق او را از عوالم اندوهناکش بیرون می‌آورد.سال دوم چوپانی‌اش بود. اواسط بهار بود. هوا گرمی‌ مطبوعی داشت. چوپان جوان داشت نی می‌زد، از سازی که می‌زد خوشش می‌آمد و شور و هیجان خاصی داشت. ناگهان احساس کرد، چند قدم آنطرفتر، چیزی از روی درخت به پایین افتاد. یک مار بود، نسبتا بزرگ. مار گردنش را بلند کرد و به چوپان خیره شد. چوپان ترسید. دنبال چوبدستی‌اش گشت. آنرا در کنارش یافت، آرام چوبدستی را در دست گرفت، خواست با ان برسر مار بکوبد. اما چیزی در نگاه مار بود، انگار خواهشی داشت، یاد حرفهای استادش افتاد که ‌اگر خوب نی بزنی حتی مار را به رقص در می‌آوری. مدتی به هم نگریستند. بالاخره، چوپان آرام نی را به دهن برد و شروع به نواختن کرد. مار به چوپان نگاه کرد. بعد آرام شروع به پیچ و تاب دادن بدنش کرد. هر چه چوپان بیشتر به هیجان می‌آمد و صدای نی طنین بیشتری می‌یافت، مار هم مانند بازوان دخترکان رقاص هندی، بدنش را قوس می‌داد و پیچ و تاب می‌خورد. چوپان به مار نگاه می‌کرد و از رقصیدن مار هیجان زده شده بود. مار در حالتی خلسه گونه مانند دراویش، می‌رقصید و می‌رقصید. بالاخره بعد از دقایقی طولانی، چوپان نی را از دهان برداشت و مار در سکوت به چوپان خیره شد، انگار که تشکر می‌کرد. سگ سیاه ‌ابلق که با صدای نی در حالت خماری متوجه مار نشده بود، تازه متوجه مار شد و با خورخوری تهدیدآمیز، خواست به مار حمله کند که چوپان با نهیبی او را سر جایش نشاند. مار خیلی آرام به پشت درخت خزید و از نظر دور شد.شب وقتی ماجرا را در ده تعریف کرد، هر کس چیزی گفت، بعضی ها گفتند باید او را می‌کشتی. مادرش او را از نیش مار بر حذر می‌داشت. اما چوپان احساس دیگری داشت. منظره رقص مار در پیش چشمانش بود و آرزو می‌کرد، دوباره ‌این منظره را ببیند.صبح فردای آن روز برای چوپان خیلی طولانی گذشت. می‌خواست زودتر ظهر شود تا ببیند مار دوباره می‌آید یا نه. سر ظهر حتی یادش رفت نان و آبش را بخورد. شروع به نی زدن کرد. اما از مار خبری نشد. ناامید از آمدن مار می‌خواست بساطش را جمع کند که باز خور خور سگ بلند شد و دید که مار از پشت درخت ظاهر شد و در سکوت، آرام به ‌او نگاه کرد. چوپان با هیجان شروع به نواختن نی کرد و مار به رقص آمد.این ماجرا هر روز تکرار شد. انگار که چوپان و مار قرار داشتند. حتی سگ سیاه ‌ابلق هم عادت کرده بود و خور خور اعتراضش بلند نمی‌شد. روزهایی که چوپان از خستگی به خواب می‌رفت، وقتی بیدار می‌شد، مار را می‌دید در کنارش چنبره زده ‌انتظار می‌کشد. آوازه دوستی چوپان و مار در ده پیچید. بعضی‌ها برای تماشا می‌آمدند و چوپان به شرطی قبول می‌کرد که کسی به مار آزاری نرساند.چند ماهی گذشت. یک روز غروب که چوپان خسته ‌از کار روزانه به خانه آمد، فروشنده دوره‌گرد ده را منتظر خود دید. باتعجب سلام کرد و جویای احوال شد. فروشنده با هیجان گفت: در شهر بودم، معرکه‌ای بپا بود، دیدم معرکه‌گیر مار بازی مردم را دور خود جمع کرده و نمایش می‌دهد. وقتی ماجرای تو و رقصیدن مار را تعریف کردم، گفت مار را به قیمت خوبی می‌خرم. چوپان با تغیر از جا بر خاست و بشدت اعتراض کرده‌ از این کار امتناع کرد. فروشنده گفت: خودت می‌دانی. اما با پول آن می‌توانی لااقل یک گوساله بخری. و رفت. آن شب چوپان دیر به خواب رفت. فروشنده دوره گرد، وسوسه‌ای در دلش انداخته بود. اما او دلش رضایت نمی‌داد. مار به ‌او اعتماد کرده بود. و او نمی‌خواست به مار خیانت کند.روزها گذشت و فروشنده دوره‌گرد ماجرا را به ‌اهالی ده تعریف کرده بود. بعضی‌ها او را مسخره می‌کردند و عده‌ای هم او را دیوانه می‌پنداشتند. یک شب دایی‌اش به خانه آمد به شدت به ‌او توپید وگفت:&quot;آه در بساط نداری، مادرت در خانه ‌این و آن کلفتی می‌کند و تو دلت برای یک مار سوخته. مگر نمی‌دانی از قدیم گفته‌اند، مار دشمن آدم است. حالا که یکی پیدا شده، می‌خواهد مار را به قیمت خوبی بخرد، کفران نعمت می‌کنی. همین فردا به شهر می‌روم و آن معرکه گیر مار باز را می‌آورم تا مار را بگیرد و ببرد.&quot; چوپان احترام خاصی به دایی داشت. بعد از پدرش، بزرگترش بود و البته دل در گرو دختر دایی‌اش هم داشت. نتوانست به دایی جواب رد بدهد. ساکت ماند. پس از رفتن او، مادرش هم کمی ‌او را نصیحت کرد و حق را به دایی داد.بعد از چند روز دایی با مارگیر آمد. سر ظهر مار را غافلگیرکرده، به دام انداخته، بردند. فردای آن روز دایی گوساله‌ای به خانه آاورد. چوپان جوان از خوشحالی مادر و خواهرش، خوشحال شد و هم ته دلش از کاری که کرده بود، ناراحت بود.دو سه ماهی گذشت. پاییز سررسیده بود و علفهای صحرا کم شده بودند. چوپان جوان به دستور مادرش به شهر رفته بود تا چیزهایی بخرد. بعد از خرید لوازم مادر، از بازار بر می‌گشت که دید عده زیادی در میدان شهر جمع شده‌اند. کنجکاو سرک کشید و از لابلای جمعیت، آن مرد معرکه‌گیر را دید که با هیجان از مار و رقص او تعریف می‌کند. جوانکی روی چارپایه‌ای نشسته نی می‌زد. اما مار از جایش جنب نمی‌خورد. معرکه‌گیر با ترکه نازکی به پشت مار می‌زد و مار هر بار از درد پیچ و تاب می‌خورد و با غضب سرش را به سمت چوب می‌برد تا از خودش دفاع کند. دیدن این صحنه در دل جوان آتش افکند. از خشم سرخ شده بود. نمی‌دانست چکار بکند. آخر، با عصبانیت داد زد، چرا زبان بسته را می‌زنی؟ و خود را به میان میدان انداخت. ترکه را از معرکه‌گیر گرفت و شکست. معرکه گیر او را شناخت. او را آرام کرد و گفت: &quot;هر کاری می‌کنم نمی‌رقصد. دایی‌ات این مار را به شرط رقصیدن به من داد&quot;. چوپان نی را از دست جوان گرفت، روی چارپایه نشست، با نگاهی به مردم متحیر، شروع به نواختن نی کرد. مار که چنبره زده بود، آرام سرش را بلند کرد، انگار که خاطره‌ای دور در ذهنش بیدار شده. به طرف چوپان خزید، نیم خیز شد به صورت او خیره شد. مثل اینکه می‌خواست مطمئن شود که خودش است. چوپان به نواختن نی ادامه داد و مار ابتدا به آهستگی و بعد تند شروع به رقص کرد. هر چه چوپان می‌زد و مار می‌رقصید هیجان هر دو و جمعیت بیشتر می‌شد. مردم به شوق آمده بودند و هورا می‌کشیدند، سکه‌های پول انداخته می‌شد و معرکه‌گیر از فرصت استفاده کرده کلاه خود را دور می‌داد و مردم در آن پول می‌انداختند. نیم ساعتی طول کشید. چوپان خسته ‌از نی نوازی دست کشید و سکوت حکمفرما شد. مار دوباره کمی ‌به سوی چوپان آمد و درصورت او خیره شد. پس از نگاهی عمیق به چوپان از دو چشمش اشک جاری شد. اشکهایی نیلگون. و برگشت و در جعبه‌اش خزید.چوپان به ده برگشت. سالها گذشت. گوساله‌اش گاو شد و گاوش گوساله زایید. اما او دیگر هرگز نتواتست نی بزند، هرگاه نی می‌زد، ناخودآگاه قطرات اشک از چشمانش جاری می‌شدند. اشکهایی نیلگون.چاپ شده در فصلنامه ترکمن نامه، شماره 2یکشنبه 15 مهر 1397</description>
                <category>احمد گرگانی</category>
                <author>احمد گرگانی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Feb 2022 23:14:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>