<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Z.G</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@gorji8770</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 19:36:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4136923/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Z.G</title>
            <link>https://virgool.io/@gorji8770</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوستی در آتش خیانت</title>
                <link>https://virgool.io/@gorji8770/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-ngge20k1rd9t</link>
                <description>-تقاص دادن چطوریه؟ اونم وقتی که دوستت ازت تقاص میگیره! -خیلی دردناکه! همین الان توسط تو تجربه اش کردم-چرا به علت حس دردناکت فکر نمیکنی؟- از من میخوای روابط علت و معلول رو برات مشخص کنم الان؟توی همچین شرایطی؟- آره ازت اینو میخوام تو همین شرایط که فکر نکنی این دفعه هم میتونی از گناهکار بودن قسر در بری-واقعا عجیبه! فکر میکردم رفیق خوبی هستی، ولی زدی کشتیش. به خاطر اون افکار مزخرفت دیگه اونو ندارم..-من هنوزم رفیق خوبی هستم فقط از شر یه رفیق عوضی خلاصت کردمالبته جفتمونو فکر کردم قراره ازت تشکر بشنوم-تو میدونستی دوسش داشتم!چرا این کارو کردی؟-آره ولی اینم میدونستم که بودنش به ضررمون تموم میشد اینطور سهم جفتمون بیشترم میشه- نمی‌فهمم داری چی میگی؟ چه ضرری به تو میرسوند؟-معلومه که میدونم چی دارم میگم گناهش این بود که زیادی پاک بود و همینطور ساده لوحساده لوحیش بهمون آسیب میزنه- پاک! ساده لوح! هع منی که دوسش داشتم هم همچین کلماتی براش نمی‌تونم استفاده کنم تو چطور این کارو میکنی؟-چون نمیتونم مثل تو نسبت به واقعیت کور باشمپاک بود،ساده لوح بود، اما در کنارش ابله هم بود اگه به کسی خبر میداد که داریم چیکار میکنیم یا حتی قانون رو خبردار میکرد، فکر میکنم باید الان مجبوری ازم تشکر کنی- من نسبت به واقعیت کور بودم؟ حرف جالبی زدی ولی منم به دل نمی‌گیرم.اون اگه ابله بود ما الان اینجا نبودیم احمق!!تو ترسیدی! همین و من هم هیچ وقت از توی روانی تشکر نمی‌کنم! اینو تو مغز فندقیت فرو کن. اونم وقتی که یکی از اساسی ترین اعضای گروه رو کشتی.- من ترسیدم؟چطور ترس و با من پیوند میدی؟اون احمق اگه میموند تو گروهمون الان روی صندلی الکتریکی بودیم انقدر اسم حماقتتو عشق و وجدان نزار من کشتمش چون داشت بهم آسیب میزد،به سهمم و همه تلاشام که واسه قاپیدن اون گنجایی که بی صاحب اونجا خوابیدن کردمازت تشکر نمیخوام فقط چشاتو باز کن نادون!من بهت لطف کردم؛ نامردیه کشتن دوستتو لطف جلوه بدم ولی تو که نمیخوای حقیقتو زیر سوال ببری، میخوای؟- نترسیدی!از همون اول ترسو بودی، با حرفای من بود وارد این بازی شدی.حماقتو من کردم یا تو..لعنت به تو که هر بار ریدی به رفاقتمون یجور خودم حلش کردم...کی به توی عوضی آسیب میرسوند؟ باید همون موقعی که تو جمع بودیم و گفتن که تو رو حذف کنیم موافقت میکردم که این همه الان فیس تو فیس و چشم تو چشم زر زر نمی‌کردی این تویی که از حقیقت داری فرار میکنی. من خیلی وقته حقیقت ماجرا رو فهمیدم، ولی به روی خودم نیاوردم.تو از گروه برای همیشه حذفی!!!-آره حذفم کن ترسوی عوضی تا رئیس بشم و تو هم برو واسه اون دختره ی بی ارزش گریه کن و واسش گل رز پر پر کنمن ترسو نبودم، نادون بودم که حتی نتونستم تا اینجا شو بخونم اگه دلت نمیخواد باهام رفیق باشی حرفی نیست منم تنهایی رو ارجعیت میدم و پشت پا میزنم به تو و همه آدمای دورت اگه نمیخوای بیشتر ازین به جسد دختره اهانت شه بیا و ازینجا ببرش و با نهایت احترام دفنش کن اگه به من باشه تو رو هم کنارش میسوزونم- ببینیم و تعریف کنیم -فکر کردی نادونم و نمیدونستم که قصدت این بود با معشوقه عزیزت بری و پشت سرتو که من وایسادم نگاه نکنی؟فکر نمیکردی بفهمم انقدر عوضی باشی که برات فقط عضو اضافه گروهی باشم نه رئیس تیم الانم ناراحتیت به خاطر کشتن اون حرومزاده نیست؛ به خاطر نقشه های بر باد رفتته که داری سعی میکنی بپوشونیشوندرست نمیگم آقای رئیس؟قصدت فقط تحویل دادن من به قانون نبود؟- قصدم این بود همرو به زیر خاک ببرم و خودم صعود کنم نه شما بی ارزشای لاشخور که فقط بلدید مفت بخورید حالا هم که اونو کشتی دیگه مرده مهم نیست میرم و عاشق کس دیگه ای میشم تو هم مزاحم نشوخودت خرابش کردی وگرنه می‌تونستی دستیار من بشی ولی تو هم مث بقیه خاکت می‌کنم-من دستیار نمیشم آقای رئیس تنها جایی که واست خم میشم مراسم ختمته که واقعا مشتاق اون روزم-اون دختر بره به درک همین!چرا نمیخوای باور کنی؟- اینو نگو آقای رئیستصمیم داشتم تو رو هم پیش اون بفرستمدلم نیومد معاشقه هاتونو ناتموم بذارم-من از همه به عنوان وسیله استفاده میکنم! -چیزی رو که تجربه کردمو بهم توضیح نده-چقدر خوبه میدونی وسیله بودی! -... -هع جالب بود! مثلا رفیقم بودی میدونستی که من خیلی وقته مردم و فقط این جسم بی روحمه که زندس و خیلی وقته که مجلس ختمم هم بودیمن اگه نمرده بودم الان اینجا نبودم و مطمئن باش توی کافه داشتم برای تو تولد میگرفتم! - من نیاز به تولد ندارم چون یادم نیست همچین روزی وجود داشته باشه تمومش کن آقای رئیس و برو کنار معشوقه ت عاشقی کن مهم نیست که اون دختره تنها معشوقه ت نبود ؛ ولی حالا آخرین معشوقه ته - من و تو جفتمون تو روز تولدمون مردیم حق هم داری من معشوقه ای ندارم تو هنوز منو نشناختی؟ -آره تو یه روز مردیم چون همدیگه رو کشتیم معشوقه؟عشق؟آقای رئیس اینا واست مسخرن مگه نه؟ - دقیقا! - تو استاد انکار کردنی؛چرا انکار نمیکنی؟وسیله بودنمو انکار کنبزار دوست بمونیم لطفا انکار کن - ضربه بدی از سمتت خوردم، حالا میای زر زر میکنی ‌که انکار کنم این کار هارو؟ - نه..نیاز ندارم که ازت بشنوم هنوزم با هم رفاقتی داریم نمیخوام انکار کنی بزار وسیله بمونم لطفا تلفنو روم قطع کن و واسه همیشه مثل یه آشغال بیرونم بنداز همونطور که با اون دختره اینکارو کردی.. -بای!(موبایل رو قطع کردم چون خودش گفت میخواست نگه، والا! هر چیَم هم گفته به خودش برگرده) و اینگونه بود پایانش</description>
                <category>Z.G</category>
                <author>Z.G</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jul 2025 00:19:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمان خوابیده!</title>
                <link>https://virgool.io/@gorji8770/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%87-pvesux9gkmhh</link>
                <description>عاشق چشمانش شدم.!گاهی درآن خوشحال است و گاهی غمگین.گاهی درآن اشک شوق است و گاهی اشکِ دردِ زندگی.گاهی دران معنای زندگی را میتوان فهمید و گاهی دران معنای مرگ را میتوان با تمام وجود درک کرد.اما حالا دران چشمان بی حس چیزی جز مرگ و سردی نمی‌بینم.چه بر سر آن نگاه آمد؟چرا دیگر نیست؟آیا مت اورا از دست دادم؟ آری، من او را از دست دادم. نه برای چند روز، برای همیشه.میدانید او را از دست ندادم. زیرا که هر هفته پنج روز را به مدت دو ساعت در کنارِ او میگذرانم.هر سری برای او شاخه گلی از عشق میبرم و به او نگاه میکنم به یاد چشمان او،با او سخن میگویم به یاد شیرین زبانی او ،در کنار او میگریم به یاد شانه های او ،و او فقط به من نگاه میکنند.خیلی سخت است آدمی را که با تمام وجودت میپرستیدی به یکباره دیگر در کنار تو نباشد. آری من او را فقط در قلب و ذهن و افکار خود از دست ندادم. ولی او برای همیشه از آغوش من رفت و آغوش خداوند را پذیرفت. آغوش من مشکلی داشت؟گاه مثل دیوانه ها با خود میگویم اگر مرا دوست داشت هیچوقت فکر رفتن به سرش نمیزد و حتی به خداوند حسودی میکنم که اکنون ضربان قلب مرا برای خود دارد. اکنون چشمان به‌رنگ قهوه و نگاه مرا هم برای خودش دارد.یکی نیست به خدا بگوید عاشق این است. او باید معشوقش را داشته باشد. چرا اورا از من گرفتید؟چرا اورا از کنار من بردید؟و من آهسته میگریم. نبود معشوقم سخت است.امیدوارم هیچ وقت عاشق و معشوقی یک دیگر را از دست ندهند زیرا مانند کسانی که تعادل روحی خود را از دست داده اند میشوندو هیچ کس ،هیچ کس نمیتواند آنها را مانند قبل کند. مگر مرگی بازگشتی چیزی. ..معشوق من خوابیده. نمیدانم زیر این سنگ بیرحم جایش خوب است یا نه. z.gنظری داشتین بگیناین متنی که با گفته ها و نطراتت درستش کردم بهتر شد ؟</description>
                <category>Z.G</category>
                <author>Z.G</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jul 2025 22:46:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین و آخرین اشتباه</title>
                <link>https://virgool.io/@gorji8770/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-prvx3scqsnfo</link>
                <description>جالبه بدونید که اولین بار تو کافه دیدمش و آخرین بارهم تو کافه...با فرق اینکه اولین بار خودش را به عنوان عاشقی جا زده بود که آسمان و زمین را برایم خریداری میکرد و آخرین بار هم کسی که بودجه خریداری آسمان و زمین را ندارد و حوصله وقت تلف کردن با من راهم ندارمبعد از دوسال کم کم سردشدنش را نسبت به خودم رو فهمیدم پس طبق یکسری تحقیقات کارآگاهان یا همان رفقایم به این موضوع پی بردم که او عاشق کس دیگری شدهعجب دلی ،دل که نبود صد رحمت به دل ولی دل او کاروان سرای خوبی بوداوایل از او خوشم نمیامد ولی او کم کم مرا شیفته و دلباخته خودش کرد ولی خب من هم آنقدر در زندگی ضربه دیده بودم که ترک کردن او در میان تمام آن درد ها پشیزی ارزش نداشت چون من عاشق نشده بودم فقط یک وابستگی ساده بود که بعد از مدت کوتاهی اورا از یاد بردم چه دروغی برای خودم بافتم من درسهایی که در آن دوسال با او تجربه کده بودم را هیچوقت نتوانستم از یاد ببرمبرای اولین قرارمان، با رفقایم صحبت کرده بود و من رابه کافه دعوت کرده بود با هزار دوز و کلک و دروغ از خود سخن می‌گفت ولی در روز آخر آن من بودم که اورا به همان کافی برای آخرین بار دعوت کردم به او با صادقی تمام گفتم که دیگر نمی‌خواهم با او باشم و بعد هم با غرور و تکبر بسیاری کافه را ترک کردم و فکر میکردم که کار بزرگی در زندگی ام انجام دادم و خود را از مخمصه ای بزرگ نجات دادم.z.g</description>
                <category>Z.G</category>
                <author>Z.G</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jul 2025 22:37:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>