<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Kimiya•</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@gozargahist</link>
        <description>https://t.me/gozargahist</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:43:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3081180/avatar/4LndVt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Kimiya•</title>
            <link>https://virgool.io/@gozargahist</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای کودکی‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@gozargahist/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%85-r1ngmziwwtex</link>
                <description>می‌گویند اگر خاطرات کودکی‌ات یادت نیست یعنی دچار تروما شده‌ای.هرچه فکر می‌کنم جز چند‌تا فرم بی‌جان چیزی از بچگی یادم نیست. کلی به مغزم فشار آوردم تا چند‌تا خاطره پیدا کنم.&quot;ر&quot; بهم پیام داد و گفت: «فکر می‌کنم، در تمام روز‌های تلخ کودکی، تو شیرین‌ترین خاطره‌ی منی.»لبخند می‌زنم. من بهترین خاطره‌ی روز‌های بد یک نفرم؟! چقدر قشنگ‌‌.اما خودم، حتی کسی را ندارم بهترین خاطره‌ی روز‌های کودکی‌ام باشد.به چشم‌های کیمیای ۱ ساله نگاه می‌کنم. چقدر امید! شمارا نمی‌دانم، اما حقیقتا برق چشم‌هایم خودم را متحیر می‌کند.نوید آینده را می‌دهد، کیمیای احتمالا یک ساله‌‌.ببین چطور میان آن همه هیاهو هنوز لبخند می‌زند، ببین چه چشم‌هایی دارد.دستش را می‌گیرم، بغلش می‌کنم، از تو ممنونم، از تو ممنونم عزیزم. ممنونم که تاب آوردی و زندگی را به دست‌های من رساندی. ممنونم، ممنونم، ممنونم. این کلمات را می‌نویسم و گریه می‌کنم. تو قوی‌ترینی، شجاع‌ترینی. حقیقتا، تا اینجا زندگی هنوز هم سخت است، خیلی چیز‌ها بهتر شده، آن روزها گذشته است.نیاز نیست خجالت بکشی اما من هنوز دارم تلاش می‌کنم. به تو قول می‌دهم در یک آینده‌ی زود، کاری کنم که ارزش برق چشم‌هایت را داشته باشد. که ثابت کند آن همه امید و کنجکاوی چشم‌هایت بیهوده نبود.دوستت دارم❤️</description>
                <category>Kimiya•</category>
                <author>Kimiya•</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 15:07:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین مستند‌های علوم اعصاب</title>
                <link>https://virgool.io/@gozargahist/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%A7%D8%B9%D8%B5%D8%A7%D8%A8-nhv4iwz5ha7y</link>
                <description>⭐️ این شما و این یک لیست از بهترین مستندات! 🧠•داستان مغز دیوید ایگلمندر ۶ قسمت، اینکه احساسات از کجا میان ما چطور رفتار می‌کنیم و .... 🧠•ذهن تشریح شدهاین مستند رو اما استون روایت می‌کنه، در ۵ قسمت با موضوعات: حافظه، رویاها، اضطراب، ذهن آگاهی و مصرف داروهای روان‌گردان🧠•میدان ذهن:خوبه دیگه، همین:)🧠•فضای ذهنی راهنمایی برای خواب:اهمیت خواب، کیفیت خواب و اینکه چطور خواب خوبی داشته باشیم؟!🧠•یک مغز متفاوت:این مستند یک رویکرد آگاهی بخشی و درمانی هم داره! راجع به کسانی که صدمات مغزی و نارسایی مغزی دارند و اینکه چطور زندگی‌شون و خودشون تغییر می‌کنه با این اتفاق.•🧠سفرهایی به لبه‌ی ضمیر ناخوداگاه:این مستند نظریه‌های روان‌شناختی غرب رو بررسی می‌کنه و در نهایت به این سوال پاسخ میده در چه شرایطی می‌تونیم به شناخت خودمون و جهان پیرامون برسیم؟!•🧠:بازی‌های مغزاین مستند به این می‌پردازه که ذهن چطور کار می‌کنه. و یکی از مهم‌ترین چیزهای دیگه  خطاهای ذهن است؛ خطاهای ادراکی، خطاهای حافظه، اشتباهات در استدلال کردن، سوگیری در تصمیم گیری‌ها و… که اینجا راجع بهشون صحبت می‌کنه. جذابه!•🧠:به جستجوی حافظه:این مستند تاریخی به زندگی عصب شناس محبوب و دارنده‌ی مدال نوبل می‌پرازده، جناب آقای کندل، مرد برازنده‌ی علم. به گفته‌‌ی او:« حافظه همه چیز است و بدون اون ما هیچ چیز نیستیم.»•🧠 نبرد ذهن:این مستند هم بسیار جذابه!به جدال میان شهود و منطق می‌پردازه. به مساله‌ی سوگیری‌ و زیان‌گریزی در انسان‌ها و موجودات دیگر می‌پردازه و تصمیمات غیرعقلانی ما.امیدوارم از تماشای این‌ها لذت ببرید! 💐#مغز#علوم‌اعصاب#مستند</description>
                <category>Kimiya•</category>
                <author>Kimiya•</author>
                <pubDate>Tue, 30 Apr 2024 16:16:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«رفتن»</title>
                <link>https://virgool.io/@gozargahist/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-ulx87leyg1pa</link>
                <description>دست‌هایت را برای من بگذار و برو|هر طور شده خواهی رفت و من حق ندارم که تو را نگه دارم اما خودت را در من جا بگذار|• عزیز نسین« تو می‌ری،تو می‌ری مثل آزاده، سمیه، الف.کاف، مثل تمام‌ اسم‌هایی که من رو تنها گذاشتند. تو می‌ری و من نمیتونم ازت بخوام که بمونی، نمی‌تونم ازت خواهش کنم، نمی‌تونم با تو بیام و نمی‌تونم دلواپست کنم.نمی‌تونم و حالا من خود این  واژه‌‌ام و شاید هیچ‌وقت نفهمی موندنت رو چقدر دعا کردم.تو می‌ری،از آینده‌ میری، از تمام لحظات ممکن و زیسته می‌ری، از خیابونای انقلاب می‌ری، از کافه وصال میری، از هرجایی که می‌تونست حافظه‌ی خنده‌های ما باشه.از قلب و ذهن من اما؟!نمیدونم. من حالا به خودم و همه‌‌ی گذشتم شک دارم. به یقین‌ها مرددم و به تردید‌ها مومن.تو میری و سهم ما حتی خداحافظی ساده هم نیست.برو عزیزم؛من همیشه از اینجا بهت افتخار می‌کنم.حتی اگر هیچ وقت دیگه فرصت شنیدن اسمم با صدای تو رو نداشته باشم.بدرود.»</description>
                <category>Kimiya•</category>
                <author>Kimiya•</author>
                <pubDate>Sat, 27 Apr 2024 10:04:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از سالی که گذشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@gozargahist/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-vfyhwlxap6yi</link>
                <description>| از سالی که گذشت یاد گرفتم:« بعد از مدتی می‌فهمی تفاوتِ جزئی وجود دارد بین گرفتن یک دست و زنجیر کردن یک روح و می‌فهمی عشق تکیه کردن نیست و همراهی الزاماً به امنیت منجر نمی‌شود. و کم کم یاد می‌گیری که بوسه‌ها قراردادی نیستند و هدیه‌ها عهدی در پِی ندارند و با سری افراشته و چشمانی باز شروع می‌کنی به پذیرشِ شکست‌هایت و با شکوه یک زن و نه حزنی کودکانه. و می‌آموزی مسیرهایت را برپایه‌ی امروز بنا کنی چون زمین‌های فردا برای هیچ برنامه‌ای چندان مطمئن نیست و خطر از هم پاشیدن همیشه آینده را تهدید می‌کند. بعد از مدتی در‌می‌یابی که حتّی نور خورشید هم می‌تواند بسوزاند پس به جای اینکه منتظرِ کسی باشی که دستِ گلی برایت بیاورد، با دست خود در باغت درختی بنشان و روحت را بیارای. و یاد می‌گیری که واقعاً توان تاب آوردن را داری، که حقیقتاً  قوی هستی و واقعاً با ارزشی و یاد می‌گیری با هر خداحافظی یاد می‌گیری.»و یاد گرفتم که:فرقی میان طعنه و تعریف خلق نیست. یاد گرفتم که در این دنیا همه‌چیز ( خوشبختانه و متاسفانه) ناپایداره و آدمی‌زاد به لحظه بنده و همه‌چیز در یک لحظه می‌تونه از دست بره.یاد گرفتم که از یاد گرفتن نترسم.یاد گرفتم که هیچ‌ دوستی‌ای، عشقی و انسانی نمی‌تونه تنهایی انسان رو پر کنه و ما به تنهایی با این جهان مواجه خواهیم شد.•یاد گرفتم به مو می‌رسه، پاره هم میشه. بعضی وقت‌ها میتونی بلند شی و گره بزنی و بعضی وقت‌ها هم باید بری سراغ موهای جدید.یاد گرفتم جز خودم هیچ کنترلی بر روی چیز‌های دیگر و انسان‌های دیگر ندارم.•یاد گرفتم از انسان‌ها بت نسازم و اجازه ندم کسی هم از من بت بسازه. •یاد گرفتم منتظر شنیدن کلمه‌ی « ببخشید» از آدم‌ها نباشم و برای ادامه دادن در نهایت باید ببخشم، کسی رو که حتی پشیمان هم نیست.•یاد گرفتم سکوت‌هایم برای حفظ صلح و جلوگیری از تنش به قیمت سلامتی‌ام تمام خواهد شد.•یاد گرفتم تنها چیز‌هایی کمی در این جهان وجود داره که ارزش وقت گذاشتن و انرژی گذاشتن داشته باشه و باید یاد بگیرم عبور کنم.•یاد گرفتم راز آرامش در گره نزدن امیدم به آدم هاست و نا‌امیدی گناه نیست.یاد گرفتم دم را غنیمت بشمارم با حفظ چشم‌انداز.•یاد گرفتم که گاهی باید رفت و گاهی باید ایستاد در میانه‌ی جهان و مکث کرد. یاد گرفتم کسی که بیش تر از همه به عشق من احتیاج داره، خودم هستم.•چیز‌هایی رو تجربه کردم و در خودم شناختم که حاضر نیستم تا سال‌ها ازشون حرفی بزنم.و در آخر:امسال دستاوردی نداشتم که باهاش عکس بگیرم و به دیگران نشون بدم. من امسال ریشه‌هام رو عمیق کردم و تنومندم. به معنای واقعی.همین و شکرت 🌱متن ابتدایی از خوزه لوئیس هست.</description>
                <category>Kimiya•</category>
                <author>Kimiya•</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 13:34:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« همان روان بی امان»</title>
                <link>https://virgool.io/@gozargahist/%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-mbopsp9niir7</link>
                <description>| ما دیگر زندگی را هم اسکرول می‌کنیم |ما دیوانه وار عاشق سرعتیم، اسکرول می‌کنیم و به راحتی از کنار هم می‌گذریم و پی زندگی می‌دویم غافل از اینکه زندگی بیخ گوشمان است.ما حتی جهان را هم اسکرول می‌کنیم.تحمل خواندن یک شعر بلند را نداریم، دو صفحه کتاب را نمی‌توانیم با تمرکز بخوانیم، ما دیگر همان تکست های تک خطی را هم از خواندنشان عاجز شده‌ایم.به همه چیز سرعت می‌دهیم غافل از اینکه یادگیری و تجربه واقعی زندگی، رسیدن به تبحر و عمیق شدن در یک موضوع، نیازمند زمان، تمرکز و انرژی است و راه میان‌بری ندارد و طول می‌کشد. تمام چیزهای ارزشمند این جهان در خلال آهستگی، صبر و سختی بدست می‌آیند، نه دست کشیدن بر چراغ جادو.</description>
                <category>Kimiya•</category>
                <author>Kimiya•</author>
                <pubDate>Mon, 19 Feb 2024 20:19:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرثیه‌ای برای مرگ ثانیه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@gozargahist/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-nrnjhsiczrej</link>
                <description>از تولد تا مرگ، زمان بادیوارهای ناملموس‌اش احاطه‌مان می‌کند.ما با قرن‌ها، سال‌ها و دقیقه‌ها سقوط می‌کنیم.زمان آیا فقط یک سقوط است، فقط یک دیوار؟گاهی، لحظه‌ای ما– نه با چشمها‌ی‌مان که با اندیشه‌های‌مان-زمان را می‌بینیم که به درنگی آسوده است.دنیا نیمه‌باز می‌شود و ما به نیم‌نگاهی می‌بینیمملکوت آراسته‌ای را شکل‌هایی ناب را،حضورها رابی‌جنبش، شناورسر ساعت، رودی که از رفتار باز می‌ایستد:حقیقت، زیبایی، شماره‌ها، گمان‌هاو خوبی،واژه‌ای مدفون درقرن ما.■شعر از: اکتاویو پاز</description>
                <category>Kimiya•</category>
                <author>Kimiya•</author>
                <pubDate>Tue, 13 Feb 2024 21:54:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسه در مه</title>
                <link>https://virgool.io/@gozargahist/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%87-wd1qidfuoblg</link>
                <description>زندگی کردن شبیه تو مه راه رفتنه.جز چند قدم رو به روت، دیگه هیچ چیز دیده نمیشه. مه پیش روت همزمان که زیباست، مرموزه، ترسناکه.ولی تو باید ادامه بدی، قدم بر‌داری و پیش بری و بزنی تو دل اون مه.شانس بیاری یک نفر هم دستت رو بگیره و باهم عبور کنید ولی در نهایت، باید از این مه گذشت‌.</description>
                <category>Kimiya•</category>
                <author>Kimiya•</author>
                <pubDate>Mon, 05 Feb 2024 19:14:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درون‌ آینه‌ها پی چه می‌گردی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@gozargahist/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%BE%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-s1linpechurp</link>
                <description>« درون آینه ها در پی چه می گردی؟»پذیرفتن خود، چیزی فراتر از قبول ضعف‌ها و قوت‌هاست. یک بخشی هم دارد: پذیرفتن آن بخش‌های سیاه و تاریک و وحشی. آن‌ بخش های بی آبرویی، آن بخش‌های بی نقاب و دروغین‌.آن بخش‌های خشمگین، ترسو، حسود.آن بخش‌های شهوانی، درمانده و طمع‌ورز.آن‌ بخش‌های غیر قابل تحمل‌‌.با آن‌ها چه می‌کنی؟!با « خودت» وقتی که مشتاقانه گوش می‌دهی  و وقتی که حوصله‌ی مادرت را نداری و ناراحتش می‌کنی چه می‌کنی.آن‌کس که پشت سر دیگران حرف می‌زند و آن‌کس که سکوت می‌کند برای حرمت، هر دو تویی.آن کس که حقیقت را با شجاعت می‌گوید و آن‌کسی که دروغی با توجیه می‌‌گوید، هر دو تویی‌‌.آن کس که روزهای زیادی را تلاش می‌کند و کار می‌کند و روزهایی هم فقط درجایش غلت می‌زند، هردو تویی‌.آن‌کس که راحت قضاوت می‌کند و آن‌کسی که تامل می‌کند، هردو تویی‌.آن‌کس که به راحتی دل می‌شکند و آن‌کسی که دلش نمی‌آید پا روی مورچه بگذارد، هردو تویی‌.آن کس که مغرور می‌شود به داشته‌هایش و خدارا بنده نیست و آن‌کسی که سر فرود می‌آورد، هر دو تویی‌.آن‌کس که رو برمی‌گرداند و آن‌کسی که با روی گشاده به استقبال می‌رود، هردو تویی.آن کس مسخره می‌کند و آن‌کسی که خودداری می‌کند و همدلی، هردو تویی‌.آن کس که در دلش خودش را بهتر و بالاتر می‌بیند و آن‌کسی که تواضع می‌کند، هردو‌ تویی.ما همه‌ی این‌هاییم. «بدی» داریم. « اشتباه» می‌کنیم. حق به جانب می‌شویم، تنبل می‌شویم، دروغگو می‌شویم، ریاکار می‌شویم، سنگ‌دل می‌شویم.این‌هارا چگونه تحمل میکنی؟!با آینه که رو به رو می‌شوی، خودت را چطور تحمل می‌کنی؟!برای من، مهم وزنه‌ی ترازوست. اینکه در آخر به کدام سمت خم می‌شوم. خودم را تحمل میکنم فقط با یک امید، همه‌ما با همین امید خودمان را تحمل میکنیم. با امید« تغییر» و « از فردا...» ها.شاید که فردا را جور دیگری رقم زدیم، انسان بهتری شدیم و بهتر عمل‌کردیم.ای کاش وزنه‌ی خوبی‌ها سنگین تر باشد. کاش.پ.ن: عنوان را از فریدون مشیری وام گرفته‌ام.</description>
                <category>Kimiya•</category>
                <author>Kimiya•</author>
                <pubDate>Sat, 03 Feb 2024 12:59:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو از یادم نمی‌روی</title>
                <link>https://virgool.io/@gozargahist/%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-earlzydhkgbx</link>
                <description>برهنه به بستر بی‌کسی مُردن، تو از یادم نمی‌رویخاموش به رساترین شیونِ آدمی، تو از یادم نمی‌رویگریبانی برای دریدنِ این بغضِ بی‌قرار، تو از یادم نمی‌رویسفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهایی،تو از یادم نمی‌رویسوزَنریزِ بی‌امانِ باران، بر پیچک و ارغوان،تو از یادم نمی‌رویتو ... تو با من چه کرده‌ای که از یادم نمی‌روی؟!دیر آمدی ... دُرُست!پرستارِ پروانه و ارغوان بوده‌ای، دُرُست!مراقب خواناترین ترانه از هق‌هقِ گریه بوده‌ای، دُرُست!رازدارِ آوازِ اهل باران بوده‌ای، دُرُست!خواهرِ غمگین‌ترین خاطراتِ دریا بوده‌ای، دُرُست!اما از من و این اندوهِ پُرسینه بی‌خبر، چرا؟آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار این شیشه کشیدمچقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوترتا خوابِ سرشاخه در شوقِ نورتا صحبتِ پسین و پروانه پائیدم و تو نیامدی!باز عابران، همان عابرانِ خسته‌ی همیشگی بودندباز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه وشهر، همان شهر ساکتِ سالیان ...!من اما از همان اولِ بارانِ بی‌قرار می‌دانستمدیدار دوباره‌ی ما مُیَسّر است ... ری‌را!مرا نان و آبی، علاقه‌ی عریانی،ترانه‌ی خُردی، توشه‌ی قناعتی بس بودتا برای همیشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کُنم._ سید علی صالحیاین شعر را خیلی دوست دارم. بسییار بسیار زیاد.برای هرکس این شعر نام یک انسان دیگر را زنده‌می‌کند. به راستی، آن نامی که انسان در لحظه‌ی مرگ در یادش زنده می‌شود، نام کیست؟!دکلمه‌اش از خسروی شکیبایی راهم اینجا آپلود کرده‌ام:https://t.me/gozargahist/3320</description>
                <category>Kimiya•</category>
                <author>Kimiya•</author>
                <pubDate>Thu, 01 Feb 2024 00:07:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت دوم از پست قبلی.</title>
                <link>https://virgool.io/@gozargahist/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%A8%D9%84%DB%8C-ttvu6uqoig1c</link>
                <description>۷)استادم سر کلاس شوخی جنسی میکند‌. نمی‌خندم. شاگرد فعالش بودم، نگاهش به من است. نمی‌خندم. شرمنده می‌شود. عذر خواهی میکند‌. حالا لبخند می‌زنم.۸) داخل سوپری هستیم. مردک دست میگذارد روی شانه‌ام. دستش را پس میزنم. جیغ میزنم.۹) داخل مدرسه‌ایم. یکی از اساتید رشته‌های دیگر زل زده است. در را محکم می‌بندم‌‌. دیگران تعجب میکنند. ۱۰) مرد دیگری زل زده است. باز هم اعتراضم را نشان میدهم.۱۱) دوستم به باسنم دست می‌زند. دختر است‌. مهم نیست. دستش را  کتک می‌زنم. میخندد، نمی‌خندم. تعجب میکند. مهم نیست. بدن من حریم من است‌.•باز هم مثال بزنم؟!از رنج هر روزه‌ی زن بودن مثال بزنم؟جنگ مردانه تلقی می‌شود اما زنانگی سرشار از جنگجویی است. « این بدن میدان نبرد است.» میدان نبرد برای عقده‌ها، تحقیر‌ها، اعمال قدرت و شهوت دیگران‌. •اما چرا « تعجب» می‌کنید؟!چرا در برابر مرزگذاری، در برابر دفاع تعجب میکنید؟!انقدر بی مجازات مرتکب شده‌اید که باورتان شده بی‌گناهید.</description>
                <category>Kimiya•</category>
                <author>Kimiya•</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 23:53:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزار جنسی| پیکر زن همچون میدان نبرد</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1-%D8%B2%D9%86-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-c4d7jvzhji3w</link>
                <description>«آزار جنسی»۱) ۵،۶ ساله‌ام. این بار صدم است که شوهر عمه ام ماچم می‌کند. فقط لپ را. نمی‌خواهم. حالم ازش بهم میخورد. اکراه و اعتراضم را نشان داده بودم. کسی جلویش را نگرفت‌‌.مهمانی بعدی با تمام وجود جیغ زدم. شدید ترین جیغی که فکرش را بکنید‌. هنوزم با فاصله از کنارم رد می‌شود. ۲) سوار تاکسی می‌شوم‌.۱۵,۱۶ ساله‌ام. مردک درست نمی‌نشیند. اعتراض میکنم، داد میزنم، راننده‌ی شریف با من همراه می‌شود و مردک را پیاده می‌کند.۳) ۱۸ ساله‌ام. استادم که واقعاً هم مرد شریفی است، برای دیدن جزوه‌ام کنارم می‌ایستد. ۱ سانت هم فاصله نداریم. صدای نفس‌هایش را می‌شنوم. خودم را عقب می‌کشم، فاصله میگیرم، با خشم و جدیت به او نگاه میکنم. تعجب می‌کند. مهم نیست‌‌. مرز گذاری فیزیکی حق من است.۴) باز هم ۱۸ ساله‌ام. آرنج یکی از همان آشنایان به سرم میخورد. نگاهش میکنم. برای عذرخواهی سرم را در دستانش میگیرد و میگوید ببخشید.رویم را بر می گردانم، دستانش را کنار میزنم و می‌گویم: «نهه!» تعجب می‌کند. ۵) امروز. پیامی میگیرم. نوشته:« چقدر خوبی تو» بلافاصله یک گیف س.سی برایم می‌فرستد.عوق میزنم. بلاکش میکنم. پروفایلم را می‌بندم‌. عکس‌هایم را نگاه میکنم ببینم کجا چیز بدی گذاشته ام؟! ۶) « سکوت نمیکنم.» هرگز. هرگز و هرگز.برای عزت نفسم، برای شعورم، شخصتیم و روحم.سکوت نمیکنم.و خواهش هم از شما همین است.</description>
                <category>Kimiya•</category>
                <author>Kimiya•</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 23:51:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در حضور ماهی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@gozargahist/%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%B3%D8%AA-w6rsn1r2v4qo</link>
                <description>سراسر غم بودم که قرار است از پیش مادرجان برویم.  از حیاط قشنگ و بزرگمان. دلم نمی‌خواست درخت انجیر و حوض کوچک را ترک کنم.خوب یادم است. با چشمان گریان از ماشین پیاده شدم. از همه طلب کار بودم و همه را  مقصر جدایی  می دانستم. از در که وارد شدم حس میکردم تکه ای از قلبم را پیش مادرجان و درخت انجیر جا گذاشته ام. تا اینکه دم در تو را دیدم. پیراهن گل گلی تنت بود. با یک تنگ ماهی در دستت. آفتاب روی صورتت آوار شده بود و چشمهایت را عسلی کرده بود.شیطنت از چشم هایت می بارید نازلی جان!لبخند که زدی و سلام دادی، قلبم روشن شد. احساس کردم یک دلخوشی کوچک برای این خانه و محله پیدا کردم. دلخوشی ای برای ماندن که  میتوان با آن بازی کرد و بخاطر جدایی کمتر غصه خورد.همه چیز خوب بود. دلتنگی ام کمتر شده بود و من هم به کاشانه جدید خو گرفته بودم. ما دوست شده بودیم، شاید هم کمی فراتر.تا اینکه تنگ از دستت افتاد و ماهی‌ها به بیرون پرتاب شدند. گریه میکردی و این وظیفه‌ی من بود که برشان گردانم به آب‌. یادت می آید؟همیشه از پشت تنگ نگاهشان میکردم. زیبا بودند. دم هایشان، پولک هایشان و شنا کردنشان. اما جرئت نداشتم بهشان دست بزنم. حتی برای نجاتشان وقتی که جلوی چشمم جان می دهند.مسخره‌ام کردی! گفتی که ترسو هستم. تو از من ناامید می‌شدی و من بیشتر خجالت می‌کشیدم. ساعت کش می‌آمد، ترس من هم با ساعت. چندشم می شد اما دوست نداشتم جلوی تو ضایع بشوم و فکر کنی ترسو هستم.از طرفی نمیخواستم آن پسر همسایه که دوست دارد با با تو دوست بشود یکهو بیاید ماهی را جابجا کند  برق خوشحالی چشمان تو سهم او بشود و جام شجاعت را بگیرد.گریه میکردی و  وقتی ناامید شدی بلند شدی تا بروی یک بزرگتر اینکار را بکند. همه‌چیز به این لحظه بند بود و لطف تو به من هم یه این لحظه. چشم‌هایم را بستم. اسمت را مثل یک ورد زمزمه میکردم تا ترس را پس بزنم. دست انداختم، ماهی را برداشتم و به تنگ انداختم. پوستش لجز و چندش آور بود، همانطور که فکر میکردم.لحظه ی مهمی بود. تا آن لحظه  به دل ترس‌هایم  نزده بودم. ماجرا ختم بخیر شد و من هم پیش تو خجل نشدم. پاداشم شد نگاه و لبخند مهربان تو.•تا اکنون ماهی های زیادی را در دست گرفته‌ام و اجازه ندادم بچه های همسایه جام شجاعت را از من بگیرند. ماهی های لجز که سر میخورند.با اینکه  با ماهی های زیادی  جنگیده‌ام و از پسشان بر آمدم،هر بار که با تنگ جدیدی رو به رو میشوم می ترسم. من هنوز همان ترسو هستم نازلی !( که نمیخواهد جلوی تو خجل شود.)تو باید باشی تا من تمام قدرتم را جمع کنم و ماهی هارا در دستانم بگیرم.بخاطر تو و برق چشمانت؛نگاهی که مرا از روی زمین بلندم می‌کند.</description>
                <category>Kimiya•</category>
                <author>Kimiya•</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jan 2024 14:27:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهدان اصلی زندگی..</title>
                <link>https://virgool.io/@gozargahist/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-mbdzwzxyaugu</link>
                <description>نیلوفر آبی| ✨زخم‌هایم را دوست دارم.آنها شاهدان اصلی‌ام هستند که چطور شجاعانه زندگی کردم.[ پونه مقیمی]اتفاقی پست‌های قدیمی کانال را خواندم و شوکه شدم. خیلی از چیز‌هایی که با اشک، با حسرت، با خوشحالی، با غلیظ ترین احساسات وجودم  ازشان حرف زده‌ام، رنگ باختن.حتی یکی دوبار نوشته‌ام در فلان تاریخ عمیقاً دلم شکست و الان اصلا یادم نمی‌‌آید موضوع چه بوده‌. اصلا.از یک جا به بعد فقط یادم می‌آید که بابت یک چیزی خیلی گریه کردم، روز‌هایی بوده است که خیلی دلتنگ بوده‌ام و روز‌هایی که در شرم و حسرت و غم غوطه ور بودم، یک سری آدم‌ها  را دوست داشته‌ام و واقعا « رنج » می‌کشیدم.اما فقط یادم هست‌. همین.روان‌شناس می‌گوید این یعنی:« عبور کردن، حل شدن یک مساله. اینکه رنج نمی‌کشی،  دردت یادت هست ولی عذاب نمی‌کشی. مثل این است که زخم پایت حالا خوب شده، راه می‌روی، اما رد یک زخم روی پایت هست. جایش هست اما تو را از راه رفتن و دویدن و ادامه دادن منع نمی‌کند.»به چیزی که می‌خواستم رسیده‌ام اما خوشحال نیستم. به آن رنج معتاد شده بودم. یک جایی خوانده بودم که ما خودخواسته درد را رها نمی‌کنیم چون آخرین حلقه اتصال‌مان به چیزیست که از دست داده‌ایم. دلم میخواهد نمک روی زخم پایم بریزم و مطمئن‌شوم هنوز همانجاست. همراه من؛ تنها چیزی که برایم از گذشته باقی‌مانده.</description>
                <category>Kimiya•</category>
                <author>Kimiya•</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 18:36:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به جستجوی تو..</title>
                <link>https://virgool.io/@gozargahist/%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%88-ii3lkcu3z9kk</link>
                <description>«و چسباندن صورت و تن به درختانکسی را زیرِ خاک تسکین می‌دهدوگرنه این نیازاین اندازه عمیق نبود.»_ شهرام شیدایی | به جستجوی تو|« ای کاش تو اینجا بودی. کاش اینجا بودی و من بغلت میکردم و یک دل سیر گریه میکردم.کاش تو اینجا بودی تا باز هم شعر بخوانی. از حافظ و سعدی و خاقانی.همیشه پر از شعر و ضرب المثل برای هر موقعیتی.که صدای الله اکبر گفتن موقع نمازخواندنت بیدارم کند، که صبح بروی کله‌پزی و مرا بخاطر دوست نداشتنش شماتت کنی.دستت را روی شانه‌ام بگذاری و بگویی:« می‌شه.. میشه... تلاش و توکل کافیه.»که اشک‌هایم را پاک کنی و بگویی:« تو غصه نخور، من درستش میکنم.»که نگاهم کنی و از چشمانت چیزی شبیه یقین، یک حقیقت به من سرایت کند. به روح من ایمان ببخشد و من رد خدارا در آن ببینم. من دلم لک زده که تو باشی، که تو در خانه را برای من باز کنی، که رویت را ببوسم، رویم را ببوسی.  دل من برای بودنت، تند‌تند راه رفتنت، خنده‌های بامزه‌ات پر می‌زند.هر طرف را که می‌نگرم این حقیقت را توی صورتم می‌کوبد که تو رفته‌ای. رفته‌ای اما تنها نه.تو با خودت تمام رویاها، خنده‌ها، آغوش ها و قلبی که عاشقانه می‌تپید را برده‌ای و نیستی.همه جا نیستی و همه‌جا پر از جای خالی توست.»</description>
                <category>Kimiya•</category>
                <author>Kimiya•</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 14:09:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌گو رفت و قصه‌ی او ماند..‌...</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DA%AF%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D9%88-%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-mxyqawca7y3b</link>
                <description>عنوان را از کیارستمی وام گرفته‌ام. بعد از یک سال کانال نویسی، تصمیم گرفتم وبلاگ را شروع کنم تا شاید کمی در منسجم نوشتن کمکم کند. فضاهای دیگر مرا دچار یک «پراکنده‌گویی» و « پرحرفی»  کرده است که دوستش ندارم. همیشه اولین قدم‌ها سخت است و  انتخاب این « اولین» پست هم برایم کار سختی بود. وسواس را کنار میگذارم و شروع می‌کنم. یک تعهد رسمی به نوشتن. راستی؛ کانال تلگرام را جای امنی برای همان ادبیات و موسیقی نگه‌ میدارم.@gozargahist «گذر روزهای جوانی‌.»</description>
                <category>Kimiya•</category>
                <author>Kimiya•</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jan 2024 22:19:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>