<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گراما</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@gramafone</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 17:52:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/26051/avatar/L2FXoJ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گراما</title>
            <link>https://virgool.io/@gramafone</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روز بعدی</title>
                <link>https://virgool.io/lifeafter/day-after-wjztwb02dwgb</link>
                <description>به نام خداسوالی که ذهنم امشب درگیر کرد این بود که فردا از کی شروع میشه؟ از ۱۲ شب؟ از ۶ صبح؟ از وقتی که بخوابی و بعدش بیدار شی؟من شنیدم هر روز از ۴۵ دقیقه قبل اذان صبح شروع میشه. تقویم به ما میگه که از ۱۲ شب.این سوال وقتی برام پیش اومد که خواستم تیک بزنم کنار کارام، کارای دیروز (یا امروز) مونده و کارای فردا هم وجود داره بالاخره، چون براشون برنامه ریختم (ریخته‌ام) قبلا.اگه بگیم امروز وقتی تموم میشه که بخوابیم، من الان میتونم تلاش کنم کارای روزی که هنوز با خوابیدن تموم نشده رو انجام بدم و تیک بزنم کنارشوناگه بگیم نه و پیرو تقویم باشیم، میتونم با خیال راحت بپذیرم که امروز تمام شده و اکنون در فردا به سر میبریم. اینجا برای اینکه نرسیدن به کارای دیروز دردناک نباشه میشه نگاه به کارای دیروز کرد و گفت که اره فلان کار خیلیم مهم نبود حالا فردا محکم تر کارای دیگه رو انجام میدم که به اونا هم برسم (حتما همینطوره).به هر حال همه این‌ها ناشی از اینه که من قبل از ۱۲ شب نمیخوابم و به برنامم پایبند نیستم. اگر الان خوابیده بودم و یا کارامو انجام داده بودم الان توی فردا بودیم. البته این نکته هم هست که برنامه ریزی میکنم، اگه برنامه نمیریختم الان مشکلی نداشتم.به هر حال من الان توی فردام. میخوام برم کارای امروز(همون فردا) رو انجام بدم.</description>
                <category>گراما</category>
                <author>گراما</author>
                <pubDate>Sun, 09 May 2021 01:35:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۷ کیلومتری کاشان</title>
                <link>https://virgool.io/lifeafter/27-kilometers-to-kashan-bcymyyjwo35v</link>
                <description>به نام خداپیش از آنکه امسال شروع شود تصمیم بزرگی گرفتم. تصمیم گرفتم عادتی قدیمی را کنار بگذارم، اینکه حرف‌هایم را به در بگویم تا دیوارها بشنوند. از زمانی که نوشتن را آغاز کردم درون نوشته‌هایم حرفی پنهان می‌کردم برای کسی که احتمالا آن را می‌خواند. یک‌جور انگیزه بود برای اینکه بنویسم، اگر کسی نبود که حرفی به او بزنم اصلا دست به نوشتن نمی‌بردم. حتی تا دوران راهنمایی که زنگ انشاء داشتیم، تمام معنایی که از جهان می‌دانستم را برای اینکه معلم فارسی خوشش بیاید، با وسواسِ بسیار روی کاغذ می‌ریختم. آن‌روزها دنیا روی سرم خراب می‌شد اگر سر زنگ انشاء نوبت خواندن به من نمی‌رسید یا معلم دوستش نمی‌داشت.سال‌ها گذشت و دبیرستان هم تمام شد. اما هنوز ترس نخوانده شدن در وجودم مانده بود. تمام اشتباهم این بود که خواستم ترسم را نادیده بگیرم، نادیده گرفتم‌اش و شروع کردم به نوشتن، کسی را همیشه مخاطب می‌گرفتم و حرف‌هایم را برایش می‌نوشتم. حرف‌هایم را همه می‌خوانند، او که طرف صحبتم بود هم می‌خواند. حرف‌هایم عطری بود که در هوای آزاد پخش می‌کردم و مردمی که صدای این عطر را می‌شنیدند، با من صحبت می‌کردند. این‌گونه دوست‌های زیادی پیدا کردم، آدم‌هایی که مخاطب حرف‌هایم نبودند اما عطر کلمات به مشامشان خوش می‌آمد. تنها اشکال کارم همان یک‌نفری بود که نوشته را برایش می‌نوشتم، حق صحبت‌اش را گرفته بودم، با او حرف می‌زدم بی آن‌ که صحبتی را آغاز کرده باشم. پیش از شروع سال نو نقطه‌ی بزرگی گذاشتم روی عادت بدی که تنها راه خالی شدنم شده بود.تصمیم گرفتم دوباره با آدم‌ها صحبت کنم. همان‌ها که برایشان می‌نوشتم بدون آنکه بدانند، اکنون می‌دانند و تنها خودشان شنونده‌ی حرف‌هایم خواهند بود. اما باز هم داشتم اشتباه بزرگی می‌کردم. داشتم از نوشتن به گفتن گذار می‌کردم، داشتم نقاشی حروف را کنار می‌گذاشتم، داشتم یکی از مهم‌ترین نخ‌های بین آدم‌ها را پاره می‌کردم، نخی به اسم نامه.نامه‌ها موجودات عجیبی‌اند، نامه‌ها دونفر که از هم دور‌ند را متصل نگه می‌دارند. نامه‌ها را فراموش کرده‌ایم بی اینکه بدانیم به وجودشان نیازمندیم. پیش از این، آدم‌ها حرف‌هایشان را مدت‌ها در دل می‌پروراندند، بعد فرصتی پیدا می‌کردند تا نسخه از حرف‌هایشان را روی کاغذ بیاورند و بفرستند و منتظر بمانند. هرچه نامه‌ها بلندتر بود، فرستنده‌ی نامه انتظار بیشتری را تحمل می‌کرد. و ما امروز فرزندان همان نامه‌نویسان هستیم. امروز به دروغ به یکدیگر نزدیک شده‌ایم. سلامی می‌فرستیم و لحظه‌ای بعد دلخور می‌شویم از اینکه سلاممان چقدر دیر به پاسخش می‌رسد.آدم‌های امروز همانقدر از یکدیگر دورند که آدم‌های دیروز. و آدم‌های دور با نامه نزدیک می‌شدند. اما آدم‌های امروز با پیام‌های کوتاه و آنی از هم دورتر و دورتر می‌شوند. من اما تصمیم گرفتم نامه بنویسم. برای آن‌هایی که حرفی با ایشان داشتم نامه می‌نویسم. این اولین نامه‌ام است. و وقتی نوشتن‌اش تمام شد، آن را بهانه‌ای خواهم کرد تا پس از ۱۰ سال، دوباره با صاحبش گفتگو کنم.چند روز پس از شروع همین سال نو بود که توی تلگرام دستم می‌خورد روی دکمه گرد پایین صفحه‌ی اپلیکیشن و همان لیستی را می‌بینم که همیشه با فشردن آن دکمه پیدا می‌شد، اما اولین بار بود که متوجه شدم این لیست پر است از آدم‌هایی شماره‌شان را دارم و آن‌ها هم تلگرام دارند، و سر لیست آن‌هایی‌اند که به تازگی یا همین الان آنلاین هستند. باقی‌شان هم به ترتیب الفبا زیر هم ردیف می‌شوند.اولین بار بود که متوجه این لیست شدم. اصلا تا به حال نیازی به آن پیدا نکرده بودم. گفتم که، قبل از این شروع کننده‌ی صحبت با کسی نبوده‌ام و حرف‌هایم را همیشه روی در نوشته‌ام تا بلکه روزی به گوش دیوار برساند. انگشتم را از پایین به بالا روی صفحه کشیدم، دایره‌ی عکس آن‌هایی که رتبه اول گفتگو بودند محو شد و نام آن‌هایی که شماره‌شان را داشتم زیر هم سر می‌خورد. رسیدم به اسمی عجیب، صبر کردم تا عکسش هم پیدا شود. قبل‌تر ها اسم و فامیل واقعی افراد را ذخیره نمی‌کردم، اسمی اختراع می‌کردم و همان را کنار شماره‌اش می‌نوشتم، اگر فراموشی می‌گرفتم دیگر نه من و نه دیگری می‌فهمید این شماره برای کیست. و خب، من فراموشی گرفته‌ام. یادم نبود این شماره برای کیست تا اینکه عکسش پدیدار شد و شناختمش. این نامه برای اوست.</description>
                <category>گراما</category>
                <author>گراما</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 07:19:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه های زمستان - ۲۸تیر ۱۳۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@gramafone/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B2%DB%B8%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%DB%B1%DB%B3%DB%B9%DB%B9-n7qzq9swgduc</link>
                <description>امشب ۵۷ دقیقه از ۲۸ تیر ۱۳۹۹ گذشته و من، حبیب، کارآفرینی که سال ۱۴۰۶ فراموشی می‌گیره تونستم با تنسورفلو دوتا جمله رو توکنایز کنم.امشب ۵۷ دقیقه از ۲۸ تیر ۱۳۹۹ گذشته و من، حبیب، کارآفرینی که سال ۱۴۰۶ فراموشی می‌گیره تونستم با تنسورفلو دوتا جمله رو توکنایز کنم.امشب ۵۷ دقیقه از ۲۸ تیر ۱۳۹۹ گذشته و من، حبیب، کارآفرینی که سال ۱۴۰۶ فراموشی می‌گیره تونستم با تنسورفلو دوتا جمله رو توکنایز کنم.امشب ۵۷ دقیقه از ۲۸ تیر ۱۳۹۹ گذشته و من، حبیب، کارآفرینی که سال ۱۴۰۶ فراموشی می‌گیره تونستم با تنسورفلو دوتا جمله رو توکنایز کنم.امشب ۵۷ دقیقه از ۲۸ تیر ۱۳۹۹ گذشته و من، حبیب، کارآفرینی که سال ۱۴۰۶ فراموشی می‌گیره تونستم با تنسورفلو دوتا جمله رو توکنایز کنم.</description>
                <category>گراما</category>
                <author>گراما</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jul 2020 01:00:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه های زمستان - دوشنبه ۱۷ دی</title>
                <link>https://virgool.io/@gramafone/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%DB%B1%DB%B7-%D8%AF%DB%8C-rtuezfj4rzao</link>
                <description>شارژرم خراب بود دیگه، منم خاموشش کردم و گذاشتم تو کیفم و خوابیدم و صبح هم وقتی پاشدم دیگه نبود که ساعتش رو نگاه کنم و خاموش کنم و دوباره بخوابم که بابا بیاد به زور ساعت ۱۰ بلندم کنه. صبح وقتی پاشدم هوا روشن بود. کاش نبود. با رفتنت دیگه نماز صبحم هم قضا شد تا الان و این جزو همون چیزایی که دوست دارم براش گریه کنم. همون شیرینی هایی که نیستن دلم میخواد براشون گریه کنم اما اشکی نیست. من سیاه شدم. خیلی سیاه. دلم برای صبح هایی که بلند میشدم و توی سکوت خونه درس میخوندم و صدای پیام تو سکوت رو میشکست تنگ شده. برای روزایی که همه میگفتن چقدر آروم و مهربون شدی. چقدر عوض شدی. چقدر بهتر شدی. چقدر خوشتیپ شدی. بگذریمساعت ۱۰ بابا بلندم کرد. دستش رو آورد و بلندم کرد. خیلی دوست دارم این کارو. نمیگم خودم پامیشم. دستش رو میگیرم و بلند میشم. آخر سر ساعت ۱۱ از خونه بیرون رفتم و بابا مثل همیشه سرسنگین بود که چرا دیر میری و چرا درس نمیخونی. حق داره. نشستم توی قطار و از توی کیفم کتاب مسئله ی حجاب شهید مطهری رو درآوردم و شروع کردم به خوندن. اگه گوشیم درست بود عمرا سراغش میرفتم. با اینکه ماه هاست توی کیفمه. مثل تمام چیزای دیگه که جزوی از کیفم هستن. از وقتی دیدمت تا الان به مرور تمام عقاید و علایقم زیر سوال رفته و من باید دنبال سنجش اون ها باشم. این کتاب هم جزوی از اونه. اونقدر از تفکراتم فاصله گرفتم که وقتی از بیرون به اون کتاب نگاه میکنم یکم حرفاش برام قابل پذیرش نیست. باید چندین بار بخونمش شاید چیزی گیرم اومد. شایدم باید باز نگاه کنم و باز فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم. طوفان بدیه گیر کردن توی فکر.جام راحت بود، تا حسن آباد نشستم و بعد پیاده شدم. عینکمو که نزده بوپدم ایستگاه تار بود. یاد روزی افتادم که با نوید قرار داشتم و با چشمای تار دیدمش که اونور سکو ایستاده. این دومین باری بود که حسن آباد بهم میگه چشم هام ضعیفن. یادته اینجا رو؟ من خوب یادمه. رفتم و رفتم تا علاءالدین و مغازه ای که از سال ۹۲ ازش لوازم گوشی میگیرم. اما بهش نگفتم من مشتریشم. شاید فکر میکرد تخفیف میخوام. حتی وقتی که حساب کردم فقط خداحافظی کردم. دوتا برادرن و دوتا مغازه دارن تو دو جای زیر زمین علاءالدین. بهم گفت جنس خوب ندارم. گفت تولید نمیشه دیگه. گفتم بیار من لازم دارم. و خیلی ناراحت شدم. خیلی ناراحت شدم که مجبورم صفحه ی روشن آیفون مدل ۲۰۱۱ام رو نبینم فقط به خاطر اینکه دنیای بی وفا و سرمایه داری امروز اون رو فراموش کرده. وقتی رفته بود کابل رو بیاره برادرش از بیرون مراقب بود چیزی کش نرم. جوری رفتار میکرد که انگار من نمیدونم مراقب منه. ولی من میدونستم. موهاش سفید شده. بالاخره بعد ۵ سال خیلی چیزا عوض میشه. کابل رو گرفتم. راست میگفت جنسش خوب نیست. ولی من مجبور بودم. بهش گفتم دوماه هم کار کنه من راضیم. بباید یه گوشی جدید بگیرم. چیزی نگفت. روشن شد. از اعماق دلم شاد شدم. اما ازش میترسیدم. گذاشتمش تو جیبم و به سمت چارسو رفتم تا ببینم قراره مثلا دوماه دیگه چی توی جیبم باشه.بی پولی هم خوب چیزیه. آدم خوب بودن هم خوب چیزیه. اگه نبودن الان این گوشی توی جیبم نبود. به جاش همون غول شکسته صفحه رو داشتم و زندگیمو میکردم. رفتم هوآوی. خودمو توی دوربیناشون دیدم. یه پسر با موهای کوتاه و مرتب و صورت اصلاح شده. خیلیم تر وتمیز و زیبا با عینک بدون فریم گرد که فرم لب هاش کلی حرف داشت برای گفتن، ولی چیزی نمیگفت. اونی هم که میخواستم رو نداشتن. یه زمانی اینجا نمایندگی سونی بود و باهم هم اومده بودیم و عکس هم گرفتیم. توی همین ماه. ولی نه همین سالرفتم سونی. سونی مرده. خیلی وقته مرده. میخواستم گریه کنم. رفتم سامسونگ. اگه پول داشتم حتما یه سامسونگ میگرفتم. اونا خیلی تلاش کردن برای خوب شدن. با اینکه من ازشون متنفرم اما خب.. اونا خیلی خوبن و من دلیل منطقی ای برای رد اون ها ندارم. این یکی از همون عقایدیه که زیر سوال رفته و من هم ردش کردم که فکرم رو بیخودی مشغول نکنه.رفتم اپل تا با آخرین محصولش کار کنم. روش رمز گذاشته بودن. اما من چیزی که میخواستم رو فهمیدم. خودم رو توی دوربینش دیدم. زیباتر از بقیه بود. فوق العاده بود. اما از عقاید جابز فاصله داشت. خیلی فاصله داشت. از خودم متنفر شدم. از اپل متنفر شدم با اینکه صدایی هنوز میگفت این همون چیزیه که دوست داری. این همون کماله. درست میگفت. ولی خیلی گرونن. من دوست ندارم چیزی داشته باشم که دیگران خوابش رو میبینن. دوست ندارم مرسدس بنز سوار بشم. دوست ندارم بی ام و داشته باشم. با اینکه هرر وقت یکیشون رو توی خیابون میبینم دلم برای داشتنش پر میکشه. از دنیایی خداحافظی کردم و از چارسو بیرون اومدم که صاحب تفکرش مدت هاست مرده. گوشیمو دراوردم و از پل حافظ عکس گرفتم. من هنوز دوستش دارماز کنار تالار وحدت که رد میشدم باز از خیابون روبه روش عکس گرفتم. شارژش حتی کم هم نمیشد ولی میترسیدم خاموش شه باز. میترسیدم ازش. دم دانشگاه یادم افتاد که گوشیم روشن شده. پیام دادم که دیشب عکس هارو ایمیل کردم.درهم بودم. مثل روز های قبل از ۱۸ سالگی در هم بودم و جدی. ازینکه اینقدر راحت همه چیز از دست میره و برمیگرده شاکی بودم. این جور وقتا به همه چیز بی اعتماد میشم. منو با زور برد سلف که باهم غذا بخوریم. بعدشم دانشکده. نشستم و باز دنبال قیمت گوشی رفتم. با هزار احترام گوشیمو زدم به شارژ که خراب نشه باز. شهریار اومد باز هم ازون بحثای چرت در باب گوشی کردیم. برای ۴:۴۵ آلارم گذاشتم و معادلات خوندم. درباره ی یه دفترچه خاطرات نرم افزاری با سامی حرف زدم و رفتم سرکار. تو خودم بودم. تو خودم بودم.قرار بود چسب کاغذی هم بگیرم. اصرار کردم که خودم بگیرم و خودش نگیره. با اینکه میتونه هر وقت میاد خودش بره سمت داروخونه و بگیره. شاید نمیخوام بره. اگه بدونی برای نرفتنش چه کارا که نمیکنم. اما میره مطمئنم. میخوام گریه کنم. کاش بره و دنیارو بگرده تا هرگز آرزوی پرواز به دلش نمونه. و کاش دوباره ببینمش. کاش برگردهرفتم و نشستم پای کد زدن. دستم خیلی کنده. دارم تلاشمو میکنم.امشب خیلی آهنگای قدیمو گوش دادم. و آروم بودم مثل ۱۷ دی. یادم اومد که چقدر مهربونی و کلی شرمنده شدم از بداخلاقی هام. با تقد هم کلی دعوا کردم و کوبیدمش. دیکه این کارو نمیکنم. کمکش میکنم.با دستخطی که میدونی چقدر داغون بود قسمتی از اون کتاب رو برات نوشتم. اما این اول اون فصل نبود. اولش با این جمله شروع شد:آدم به سختی قبول میکنه که اشتباه کرده،‌ مخصوصا وقتی اون اشتباه رو خیلی وقت پیش انجام داده باشه.و بعدش از دوست داشتن گفته بود که چطور زیرکانه تمام وجود آدم رو میگیره.</description>
                <category>گراما</category>
                <author>گراما</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jan 2019 22:41:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه های زمستان - یکشنبه ۱۶ دی</title>
                <link>https://virgool.io/@gramafone/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%DB%B1%DB%B6-%D8%AF%DB%8C-fhwqtr5hks1l</link>
                <description>یاحقالبته الان ۱۷ دی و ساعت ۵۳ دقیقه بامداده. یادته ۱۷ بامداد چه کادویی دادی بهم؟ هنوزم دارمشون. مرسی، کادوهات بهترین یادگاریای دنیاست.خب امروز شارژر گوشیم خراب شد و الان خاموشه. وقتی فهمید قراره بذارمش رو طاقچه شروع کرد به ناز کردن. منم کلی کنف شدم و اعصابم خورد که چرا اصلا اینو گرفتم پارسال. به هر حال دوست داشتنیه و نبودنش دردآور، مثل تو.بازم میخوام از بو بگم. مثل اون روزی که دست به نوشتن بردم و از بو گفتم. ازینکه روم نمیشه به دوستام، به آدمای اطرافم، به اونایی که شاید ارتباطم باهاشون در حد گاهی سلام علیکه یا اونایی که مدام در حال صحبتم باهاشون، بهشون بگم عطرت خیلی خوبه، خیلی خوشبویی،‌وقتی میای اول از بوت میفهمم که اومدی، لطفا عطرت رو عوض نکن، من بهش عادت کردم، راستی آخرین باری که دیدمت و یکی مونده به آخرین بار، عطر نزده بودی اما من عطرت رو حس میکردم، عطرت رو عوض کن، فرقی نداره، فقط من با عطر های بیشتری به یادت میارم، اگه عطرت رو عوض کنی با هر بویی یاد قسمت خاصی از زمان میفتم. با اون عطر اخریه یاد روزای تابستون میفتم و با اون عطر قبلیه یاد روزایی که عاشقت شدم،‌ روزایی که یواشکی دوستت داشتم و تو نمیدونستی، یاد زمستون و پاییز و... کمی از بهار. گاهی میشه که این صابون مایع ها کاملا اتفاقی همونی عطری رو دارن که تو میزنی،‌بعدش من شب و روز دستم رو بو میکنم. گاهی هم چشمام رو میبندم و دست خودم رو میبوسم، گاهی دستم رو گاز میگیرم،‌یادمه از جلسه کنکور که بیرون اومدم روی دستم پر از جای دندون بود. گاهی هر دو دستم رو روی صورتم میذارم و به یه دنیای دیگه سفر میکنم. دنیایی که تو هم توش هستی. اونقدر نزدیک که میشه بو کردت.نمیدونم، این آدما شکل تو نیستن اما وقتی نگاهشون میکنم یادت میفتم، عطرشون عطر تو نیست اما عطرشون یاد عطر تو میندازتم. یادم میندازه روزگاری برای بوییدنت لحطه شماری میکردم و وقتی عطرت رو کسی توی پیاده رو داشت،‌من روم رو برمیگردوندم که عطر بی تو رو استشمام نکنم. اما حالا چه کنم، کاش بودی و عطرت رو بو میکردم.کاش می‌نشستم و فقط نگاهت میکردم. هر جا که هستی خدا به همراهت. آروم بخواب و سرحال بیدار شو. شبت بخیر. دعا کن امتحانامو خوب بدم. امروز که خوب بود خداروشکر.</description>
                <category>گراما</category>
                <author>گراما</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jan 2019 01:24:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه های زمستان - شنبه ۱۵ دی</title>
                <link>https://virgool.io/@gramafone/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%DB%B1%DB%B5-%D8%AF%DB%8C-jwqsn351s4ai</link>
                <description>یاحقاسمش رو نامه های زمستان گذاشتم. اینجا یه گوشه ی غریب و جدید و گرمه که میتونم جدا از هیاهوی دنیای شلوغ بنویسم. گرمه، سکوت گرمه. سکوت زمستون گرمه چون زیرش پر از آتشه. اینجا زیر هیاهیوی دنیای بیرونه، یک روز اینجا هم پر از آدم یشه و من باز هم به جای دیگری سفر میکنم. شاید این نامه ها دیر به دستت برسه، شایدم هرگز. شاید این آخرین نامه باشه، و شاید آغاز یه داستان بلند، داستان روزهای زمستان.یادش بخیر.. یاد صبحی که هنوز آفتاب نیومده بود و من پای بخاری برقی کز کرده بودم و برات شعر میگفتم بخیر. گفتم:(( بیا ای مهربان خسته دلم خسته دلم من، بیا از غم رهایم کن که غلتان در گلم من.))یادش بخیر اون صبحی که به شعله ی روشن اجاق گاز نگاه کردم و اولین بار برات شعر گفتم، یادم نیست چی بود، شعرام همه دست تو بود و بعد از تو هم تقلایی برای جمع کردنشون نکردم. یادش بخیر شبایی که باد بخاری به پاهام میزد و لای خوندن فیزیک بهت فکر میکردم. یادش بخیر.امشب هم باز از پیاده رو به سمت انقلاب رفتیم، امشب دیگه یادم نرفت به کافه قنادی نگاه کنم، آخه چند وقتی بود، وقتی یادم میفتاد کافه قنادی ای هست که ازش گذشته بودم، اما امشب نگاهم بهش افتاد، قبل از اینکه دیر بشه. بعدش نوبت به اون دیواری رسید که روش رو با در بطری تزیین کرده بودن، گفتم چند سال پیش توی همین پیاده رو، همینجا داشتیم قدم میزدیم. گفتم خیلی شیرینه، خیلی خاطرات شیرینی ان.گذشته ی من پر از اشتباهه، اما شیرینه، خیلی شیرین، و همیشه به من گفتن که فلان کار رو نکن، اشتباهه، تو اشتباه میکنی، تو اشتباه کردی، و من هر چیزی که میگفتن اشتباهه رو ترک گفتم. هر چیزی که اجازه نداد بین آدما، بین کسایی که شاید ندونن چقدر دوستشون دارم اوقات آرومی داشته باشم، چیزی وجود نداشته باشه که غرق شدن من توی نگاه کردنشون رو به هم بزنه.مثلا چند روزه که تصمیم گرفته ام به محض گرفتن اولین حقوق گوشیمو عوض کنم، همون قبلیو میگیرم، البته یه مدل جدید ترش، همونی که اونقدر خوب بود و من اونقدر باهاش غریبه بودم که خیلی زود افتاد شکست و منم خیلی ناراحت نشدم، وقتی بگیرمش امید است که خیلی مسائل حل بشه، اما من آرزوم رو از دست داده ام. از گنجی که این روزا وقتی بهش نگاه میکنم، وقتی قفلش رو باز میکنم کلی تو دلم قند آب میشه، یه خاطره ی شیرین میمونه، یه گذشته ی اشتباه شیرین، و من اشکی ندارم که برای این همه شیرینی گریه کنم، اشکی ندارم تا وقتی که از گوشی حرف میزنم و تو از من به جرم ماشینی بودن رو برمیگردونی گریه کنم، این یادگار مردیه که سال ها پیش الگوی زندگی من شد، کسی که حرف های متفاوت میزد و وقتی رفت حرف هاش هم به دست خاک سپرده شد، و من وقتی شناختمش که رفته بود. این یادگار یه سفر کرده است و کسی این رو درک نمیکنه، من هم اشکی ندارم که گریه کنم. مینویسم، هر چقدر دلتنگم مینویسم، دلتنگ دیر رسیدن ها و دیر بیدار شدن ها، دلتنگ اشتباهات شیرین، و اشکی ندارم که گریه کنم.امشب ابر و باد و مه خورشید و فلک گفتن باهات حرف بزنم. یکی گفت فلان هدیه رو بگیر و یک نفر گفت فلان جمله رو براش بفرست، گفتم نه، گفتم نه، دلم میخواست و گفتم نه. سکوت میکنم، اشکی ندارم که گریه کنم و سکوت میکنم. اینجا دلمان برایت خیلی تنگ است ولی جایی نیست. خیالت هست، صورتت خیلی شفاف، صدایت خیلی واضح، لبخندت به یادگار حک شده بر دل اما جایی نیست، در دنیای ماشینی من نغمه ی تو گم میشه، در چشم بی اشک من و سینه ی بی نفسم.قرار بود شب ها ننویسم، قرار بود ننویسم، قرار ما سکوت نبود، دوستی نبود که هرگز سراغش رو نگیری، و من خاموشم. اینجا صدایی نیست که به گوشت خوش بیاد،یک نقاشی به جایی میرسه که دیگه نقاش نمیتونه چیزی بهش اضافه کنه. و نامه ام پایان گرفت و جوهرم تمام شد.شبت بخیر.سحرم روی چو ماهت، شب من زلف سیاهت</description>
                <category>گراما</category>
                <author>گراما</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jan 2019 23:15:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>