<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی ملک زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@graphist.mojahed82</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:58:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/156397/avatar/QiOALm.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی ملک زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@graphist.mojahed82</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کوله پشتی من - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@graphist.mojahed82/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-zpuhun2ccqen</link>
                <description>ازون ماجراها گذشت و گذشت تا روز ورود من به مدرسه؛ مامان بابام میگفتن دوستای جدیدی پیدا میکنی ولی چکنم من حس خرابی به دوست داشتم دوستام یامنو سوزونده بودن یاهم پرتم کرده بودن دور…. با مامانم وارد مدرسه شدیم اصلا دوست نداشتم از مامانم جداشم ولی با اون دلگرم یاش وعده وعید دادناش منو راضی کرد تا ازش دور بمونم… اولین تجربه زود بیدارشدن خودرا چگونه گذرانده اید؟؟؟؟ یادمه شیش صبح بیدار شدم یه لیوان شیر گرم و صبحونه و بعدم مدرسه و خواب آلودگی من، از مادرم خداحافظی کردم رفتم سرکلاس، روز اول مختلت بودیمو میخواستن مارو شیفت بندی کنن از شانس گند ما پسرا افتاده بودن شیفت صبح. معلم اومد سرکلاس و همه بهش سلام گفتیم نشستیم رو موکتا منم چشمام سنگین ، رفتم هپروت وقتی بیدارشدم دیدم همه دارن نگام میکنن نگو چیشده، دخترا رفته بودن یه طرف پسراهم یه طرف منم میون دخترا آخ که از خجالت آب شدم زود بلند شدم رفتم طرف خودمون همه زیر چشمی نگام می‌کردند لبخند ریزی زده بودند انگار آدم فضایی دیدن بابا منم انسانم فقط خابم برده بود همین… اون روزاهم سخت گذشت ما معنی یه دوست خوبو نفهمیدیم دیگه قید دوست زده بودم باخودم گفتم مثل بتمن تکی کار میکنم خودمو عشقه بقیه رو بیخی. گذشت تو گذشت تا اولین اردوی زندگیمو تجربه کردم دور از خانواده با بچه هایی که میخواستن من نباشم ولی من بختکم دیگه همه جا بودم و بخاطر اون خنده زیرلبیاشون میخواستم انتقام بگیرم رسیدیم کوه؛ سرپرست مون گفت کوه رو زیاد اذیت نکنید اونم مثل ما جون داره ولی کی  کار میگیره به این حرفا کی اونم من؛ پا مو محکم میزاشتم روی کوه کوهم پشت سر هم میگفت آخ کار بجایی رسید که کوه گفت جانما ولکن آقا  مارو راحت بزار ولی کو گوش شنوایی ؛ کوه عصبانی شد پالنگیم کرد و منم تا همون پایین غلط خوردم حس پاندای کونگ فو کار دست داده بود بهم ، بلند که شدم فقط سر زانوم زخم شده بود بچه ها که فکر می‌کردند از شر من راحت شدن ولی نمیدونن که من هفتا جون دارم… </description>
                <category>علی ملک زاده</category>
                <author>علی ملک زاده</author>
                <pubDate>Sun, 29 Mar 2020 18:46:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوله پشتی من</title>
                <link>https://virgool.io/@graphist.mojahed82/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%86-hwkenpmqc1aw</link>
                <description>چند سالی هست که دارم کوله پشتیمو با خودم حمل میکنم و خاطرات خوب زندگیمی و گاهی بد رو داخلش قرار میدم.این اواخر خیلی سنگین شده نیاز دارم یکم سبکش کنم تا مسیر زندگیمو روون تر برم ،زیپ کوله رو باز کردم چقدر خاطره ؛ حتی خاطره هایی که برام کمرنگ شده ،چقدر زیباست این خاطره ها چه تجربیات جذابی که من از آنها خبر نداشته ام و یا به چشم بیهوده به آنها نگاه میکرده ام ؛ این خاطره چقدر برایم جذاب است صبر کن من اورا به چشم بچگی می دیده ام .این خاطره شاید برای دو یا سه سالگی من هست ؛ بچه بودم و شیطون ،آن زمان ما بخاری نفتی داشنیم ومن هم دوست داشتم با او دوست شوم و هم بازی داشته باشم ؛ هردفعه که سمتش میرفتم پدرم با سرعتفلش من را زیر بغل میگرفت و نمی گذاشت با او دوست شوم شاید پدرم خبر داشت که بخاری چه دوست بدی است ؛ یک روز دور از چشم پدر با چهار دست و پا به سمت بخاری رفتم و اورا یک بغل جانانه کردم ولی او خیلی عصبانی شد و داغ کرد و من را سوزاند ، من که بدی به او نکرده بودم فقط می خواستم با او دوست شومولی این را فهمیدم که پدر من صلاح من را میخواهد و هیچ وقت دوست ندارد من آسیب ببینم.گذشت و گذشت تا به پنج سالگی رسیدم ،دوست های جدید خودم را داشتم یک از دوست های من برادران قلاب بافتنی بودند آنها قد بلندی داشتن و دلی سخت ولی با این حال دوستان خوبی بودند؛ یک روز که در حال بازی کردن باهم بودیم چشممان به پریز برق خورد تنها نشسته بود بدون هیچ دوستی ،ما تصمیم گرفتیم که از تنهایی درش بیاوریم به او نزدیک شدیم و سلام کردیم به درخاست کردیم تا بیاید و باما هم بازی شود و او پذیرفت ؛ برادران میله بافتنی دوست داشتند تا بیشتر با پریز آشنا بشوند و من هم نامردی نکردم و آنها را به او نزدیک کردم ،وای چشمانم سیاهی میرفت من پرت شده بودم گوشه اتاق و برادران میله بافتنی با پریز را دیدم که چقدر باهم صمیمی شده اند میله های بافتنی شاید دیگر من را دوست نداشته اند و رفیق نیم راه شدند...                                                                                                                ادامه دارد...... </description>
                <category>علی ملک زاده</category>
                <author>علی ملک زاده</author>
                <pubDate>Wed, 25 Mar 2020 00:20:46 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>