<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شاهزاده خاکستری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@grey_journey</link>
        <description>«سفر شاهزاده خاکستری».</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:04:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4350394/avatar/JhnkP5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شاهزاده خاکستری</title>
            <link>https://virgool.io/@grey_journey</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ابعاد جهنم : خشت به خشت تا جهنم</title>
                <link>https://virgool.io/@grey_journey/%D8%A7%D8%A8%D8%B9%D8%A7%D8%AF-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-%D8%AE%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-ld7cs14ys5j6</link>
                <description>من هنوز دوهفته از زندگیم تو تهران نگذشته بود که یک حس و حال عجیبی داشتم حس میکردم برگشتم خونه، بزور میتونستم متوجه بشم اما یک حسی مثل بازگشت به خونه  داشتم.وقتی که خونه مادربزرگم زندگی میکردیم ، ما سالی یک الی دودفعه میومدیم خونه شخصی که بهش میگفتیم پسر عمو و تا اون زمان اصلا نسبت دقیق این شخص و با خانواده پدریم نمیدونستم ، تا اینکه به روال هر سال بابام تصمیم گرفت تا  بریم اونجا ، هم یک دیداری تازه کنیم.وقتی رفتیم ، من بدون مقدمه یک سوال پرسیدم و در ادامش حسی که داشتم وگفتم که تقریبا یک لحظه کل مجلس ساکت شدن و بهم نگاه میکردن.حس سنگینی نگاه ها و هنوز خاطرم هستپرسیدم ، پسر عمو ما تا الان هر موقع اومدیم تهران چه با خدابیامرز بابابزرگم و چه بعد از اون فقط مسافرتی بوده ، هیچ موقع یادم نمیاد که تهران زندگی کرده باشم ، اما از وقتی اومدیم تهران حس میکنم برگشتم خونه. دلم میخواد بدونم چرا این حس و دارم؟ پسر عمو بعد از کمی مکث با یک حالت غم و شادی بهم نگاه کرد ، یک لبخند ریز زد و گفت خب مثل اینکه برگشتی خونه .به جرأت میتونم بگم حجم ابهامات ذهنم دو یا سه برابر شد ، یعنی چی ؟چیزیکه تعریف کرد برام جالب بود ، تعریف کرد که بابای پدربزرگم که میره میبد در اصل تنها پسر نبوده ، و قضیه اینکه چطور بابای پدربزرگم میره میبد (که در متن قبل بهش اشاره کردم ) و برام تعریف کرد.یادمه تو راه برگشتن به خونه من یک حس خاصی داشتم ، انگار دیگه فهمیده بودم چرا این حس آرامش و تعلق خاطر و نسبت به سرزمینی داشتم که تا حالا توش زندگی نکرده بودم.با خودم میگفتم ، شروع یک سفر،  بدون دل تنگی گذشته نیست ، انگار زندگی تمام این مدت صبر کرده تا این سفر حتی توسط یکی از نوادگان پدر جدم به پایان برسه، یک حس اسرار آمیز خاصی داشتم ، منم که خوراکم بود یک موضوعی و بفرستم تو تخیلاتم تا ازش یک داستان بسازه. برای مدتی گاه و بی گاه وارد تخیلاتم میشدم و به اون سرگذشت و نگاه میکردم و کلی جزئیات ریز و درشت بهش اضافه میکردم.خلاصه ، اینکه من رسیده بودم دانشگاه ، یک محیط پر از آدم هایی که تنها وجه اشتراکم باهاشون ، زندگی تو یک شهر بود ، دانشگاه من میدون صنعت بود ، من تازه میدیدم که یک دختر میتونه موتور سوار بشه ، اونم موتور سنگین ، تازه میدیدم پسر های هم سن خودم ماشین هایی دارن که حتی نمیتونستم اسمشون و تلفظ کنم ، یا بعضی هاشون برای مسافرت میرفتن کشور های دیگه ، خلاصه که یک حس غربت و عقب موندگی عجیبی منو گرفته بود.یادمه برای حفظ روحیه چیزهایی که داشتم به خودم یادآوری میکردم اما حقیقتش تمام دارایی منو خانوادم نسبت به اونا ، مثل یک بادکنک بود در برابر بالن. یادمه بین ورودی های جدید چندتا دوست پیدا کردم ، که به نظر میومد بیشتر شبیه خودم باشن و بین اونا با یکشون که از همه خون گرم تر بود ، تقریبا صمیمی تر شدم ، با خودم میگفتم ، ببین اینم مثل توه ، بیخیال نداشته هات شو ،  ببین چقدر قشنگ ارتباط برقرار میکنه و چقدر باحاله ، تا اینکه باباش با بنز کلاس سی اومد دنبالش ، حقیقتا درک دارایی باباش در اون زمان از توان ذهنی من خارج بود.بعدها اسمشو گذاشتیم مهدی سلطان ، چون چیزایی داشت که بقیه بهش قبطه میخوردن ،  تا چندسال پیش که باهم در ارتباط بودیم هم همین شکلی بود ، مثلا من فقط عکس مازراتی و دیده بودم و اون هرروز باهاش میرفت بیرون و یا N8 BMW من فقط عکسشو دیده بودم اما اون ماشین آخر هفته هاش بود.بله، من تو جمع اشخاصی بودم که فکر میکردم بیشتر شبیه خودمن اما سطح مالی و سوادی خانوادشون با من فرسنگ ها فاصله داشت. همین باعث شده بود چیزایی که برای من جذاب و هیجان انگیزه برای اونا یک امر پیش پا افتاده باشه.بودن تو این جمع ها هم خیلی عالیه و هم خیلی سخت ، چرا عالی ؟ چون میتونی ببینی آرزو هات دست یافتنی و مثل همون ها بزرگ فکر کنی ، چرا سخت ، چون با اولین برخورد وارد یک مقایسه سنگین میشی و خودت و خیلی پایین تر میبینی ، اما خب خداروشکر ، رفتار مهدی سلطان ، و صحبت هاش باعث شد من زودتر از تو این مقایسه کذایی بیام بیرون و بیخیال عقبه هر کدوم بشم و بیشتر روی چیزیکه هستن متمرکز بشم.اما خب بنا بر شرایط اون روزها من بیشتر زمان به مغازه، دانشگاه و کمک به شازده کوچولو میگذشت و زمان زیادی برای باهم بودن نداشتیم و کم کم از هم دورشدیم.نمیخواستم این قسمت و بگم اما خب گفتم شاید گفتنش بهتر باشه ، یک تجربه دوستانه از اینکه گاهی بین این سطح از اجتماع احمقانه رفتار میکنی نگران نباش ، بعدشم لطفا خود خوری نکن ، یک مکانیزم دفاعی مغزه که وقتی خیلی فشار میاری روش که من چقدر بدبختم عمل میکنه تا یک جور نجاتت بده .من خیلی زمان برد تا فهمیدم تقریبا همه یک بار تو یک جمع این کارها و کردن ، و دلیلش هم همینه ، وقتی بیش از حد وارد مقایسه با دیگران میشی ناخودآگاه ، نوعی از رفتار ، به صورت عمدی انجام میدی برای اینکه بیشتر شبیه جمع بشی ، حالا میتونه به صورت گوشه گیری باشه و یا شوخی های عجیب ، مهم نیست چیه ، اما شاید دونستنش به یکی دیگه که مثل من خاطراتی در این خصوص داره بتونه کمک کنه ، فقط نگران نباش زیاد طول نمیکشه که سطح جدید ذهنی ، ایجاد میشه و دیگه اون فشار و حس نمیکنی بینشون .در کل ترم اول گذشت من بین ترم تونستم یک نفس بکشم ، فشار سنگینی بود اما من پرو تر از اونا بودم ، بلاخره سطح جدید ذهن برام ساخته شد و متوجه بعد جدید افکار درون ذهنم شدم ، دیگه مقایسه نبود ، من تازه متوجه شدم اون غرور و منیتی که در مورد چیزایی که داشتم چقدر مسخره بوده ، و به فکر رشد دادنشون افتادم .طی یک صحبت با پدرم ، مغازه و از طبقه پایین به راهرو اصلی کنار بانک ملت انتقال دادیم ، خب این تقریبا بعد از یکسال ، پیشرفت حساب میشد ، وقتایی که تو مغازه بودم سعی میکردم بیشتر وقت بذارم و بفهمم مشتری ها چی میخوان تا بتونم از بازار و یا تولیدی ها بیارم که بتونم مشتریم و بیشتر کنم تا مغازه بزرگتر بگیرم ، و تا حد قابل قبولی هم تو کارم موفق بودم ، اجناس مغازه تقریبا به چیزیکه مد نظرم بود نزدیک و نزدیکتر میشد و مشتری هامم داشتن بیشتر میشدن و به مراتب پولی که درمیومد داشت بیشتر میشد .من تونستم برای خودم گوشی بخرم ، یادمه S4 سامسونگ اومده بود ، و بعد شروع کردم به خریدن لباس برای خودم ، میتونم بگم شروع کردم به ارتقا پیدا کردن بینشون ، انگار دیگه دست از یکسری تعصبات و عقاید برداشته بودم و داشتم نو میشدم ، تمام اینا خوب بود تا جایی که ، فکر کردم با نو شدن خودم باید خانوادمم نو بشن .یعنی وارد یک جور نگرانی از این شدم که اگر بقیه بفهمن بابای من مثل باباهاشون نیست چی و کلی چیزای دیگه که حتی الان از نوشتنشون خجالت میکشم ، پس منو ببخشید ، که این قسمت و کوتاه میکنم.خب تقریبا همون موقع ها بود که خشت های اول جهنم خودم با دستای خودم شروع کردم به چیدن ، پاگذاشتن روی اصول و مرز های خانواده و برای خودم مجاز کرده بودم و یکجور فکر میکردم که باید اینکارو بکنم ، حتی نمیدونم چرا انقدر پافشاری داشتم رو این ماجرا ، مثلا سیگار کشیدن و تمرین میکردم ، یا گاها با بابام بحث میکردم در مورد چیزهایی که ، حتی نمیدونم چرا بحث میکردم.من اسم این دوران از زندگیم گذاشتم دوران وحشیگری ، جایی که تقریبا با تمام اجتماع دورت به تضاد میخوری و شکستن قانون ها برات آدرنالین تولید میکنن  و باعث سرزندگیت میشن ، همش در حال رقابتی و همیشه میخوای نوک هرم توجه باشی و یک جور حس میکنی که باید دنیای مربوط به خودت و بسازی چون تو خیلی قوی تری .چیزی نگذشت که جهنم با بیشترین سرعت و قدرت و دقت ساخته شد و من به یکباره متوجه شدم تمام اون خشت هایی که برای ساختن دیوار های قلعه خودم ، روی هم کرده بودم به جز یأس و انزوا هیچ چیزی تو خودشون نداشتن ، من تقریبا خودمو  از تمام چیزها و اشخاصی که به نوعی بهم کمک کرده بودن تا به این رشد برسم جدا کردم و حتی خودم و ازشون بهتر میدیدم . تو این دژ ی که برای خودم ساخته بودم ، فقط من مونده بودم ، انگار تو این مدت نه چیزی دیده بودم و نه شنیده بودم و فقط یکسری کارها و با غرور و تکبر و بدون توجه به تمام لطف ها و کمک ها و اشخاص ، انجام داده بودم.من بجای یک دژ محکم و ساختن یک دنیای شیرین برای خودم یک جهنم ساخته بودم .من دوست دختر ، مغازه ، ماشین ، خانواده و تقریبا همه چیز داشتم ، اما هیچ‌چیز نداشتم .انگار تو یک دنیای پوشالی بودم ، غم و تنهایی تمام وجودم و گرفته بود ، انقدر که چشمام و بستم ، دستام و باز کردم و خودم انداختم تو دل این جهنم خودساخته.تو اون مدت  انقدر با بابام بحثمون بالا گرفت ، که از ادامه همکاری تو مغازه منصرف شد و من دیگه مغازه نداشتم ، و همچنین پولی برای ادامه تحصیل نداشتم ، و دیگه ماشینی نداشتم و در نهایت یک رابطه نیم بند بود و منو لباسام و پاکت سیگارم.همه چیز در کوتاه ترین زمان ممکن ، از بین رفته بود ، و در اون لحظه دیگه حتی خونه و خونواده ای هم نداشتم ، که بتونم بهشون پناه ببرم ، تنها روی جدول های کنار پل سیدخندان نشسته بودم و سنگینی مرور تمام این لحظه ها حتی نمیذاشت نفس بکشم ، گریه که جای خود داشت.بعد از ۴سال دوری از تمام باخت ها برگشته بودم ، تو حیاط خوابگاه ، نشسته بودم و فقط به این دوران فکر میکردم و از خودم میپرسیدم الان باید از کجا شروع کنم؟! اصلا چکار باید بکنم ؟! از پسش برمیام ؟! سفر شاهزاده خاکستری (ادامه دارد....)</description>
                <category>شاهزاده خاکستری</category>
                <author>شاهزاده خاکستری</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 11:42:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابعاد جهنم : سرگذشت من و شازده کوچولو</title>
                <link>https://virgool.io/@grey_journey/%D8%A7%D8%A8%D8%B9%D8%A7%D8%AF-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-ajxj9w1gg6ne</link>
                <description>همیشه تصور میکردم اگر الان یک گلادیاتور زنده بود می بردیمش تو صحنه متروپلیس ، با دیدن اونجا چه خاطراتی براش زنده میشد؟آیا خاطراتش شباهتی به فیلم ها داشت؟یا اینکه میشد از توش بوی خون روی خاک، صدای سم اسب ها ، زجه های آخر یک هم تمرینی قدیمی و هم حس کرد.بعد از حدود چهارسال من به مترو پلیس خودم برگشته بودم ، جاییکه حجم زیادی از ناکامی های من و تو خودش جا داده بود .برای نوشتن این قسمت از ابعاد جهنم مجبور بودم تمام خاطراتی که خیلی وقت بود دیگه دوستشون نداشتم و ورق بزنم ، برای درک بهتر از شرایط نیازه به گذشته دورتر سری بزنم اما از توضیحات ، اضافه پرهیز میکنم تا خوندن متن براتون کمتر ملا آور بشه ، حقیقتا تو این چند روز گذشته بارها از نوشتن این بخش پشیمون شدم چون هنوز طعم تلخشون و زیر زبونم حس میکنم. .اجازه بدید از اینجا شروع کنم ، که خاندان من برای رسیدن به تهران راه پرپیچ و خمی سپری کرده بودن و حتی اکثرا در قسمتی از راه موندگار شده بودن ، پدر بابابزرگم تهرانی بوده یعنی ری زندگی میکرده ، بعد از یک سفر به یزد دلبسته دختری روستایی میشه و همونجا سعی میکنه با خریدن زمین ادامه زندگی و سپری کنه ، اما خب زندگیش اونقدر ادامه دار نمیشه و حاصل اون عشق میشه یک فرزند پسر بنام حسین، بعداز فوتش به علت خشک سالی و یا هر چیز دیگه ای که دقیقا نمیدونم چیه ، مادر بزرگم بچش و بر میداره میاد مشهد ، این برای زمانیه که حسین فقط ۹سالش بوده.بعد از ورود حسین به مشهد ، به علت اینکه دیگه مرد این زندگی بوده ، میره تو شغل نونوایی ، و تا لحظه آخر زندگیشم به همین شغل ادامه میده ، در بین این مصافت عمر دلبسته دختری از فردوس میشه ، که از غذا برای زیارت به اون شهر رفته بودن از مغازه نونوایی ش خرید کردن ، خلاصه  باهاش ازدواج میکنه و حاصل زندگیشون میشه ۷ فرزند ، که پدر من کوچکترین فرزند خانوادش.از قضا این پسر جلب خانواده ، شروع میکنه به تجربه پارامتر های جدید که زیاد به مذاق خانواده سنتی ، خوش نمیاد عاشق موسیقی بودن در خانواده مذهبی و در نهایت تغییر خط مشی ذهنی نونوا گرایانه .بابام وارد بازار لباس میشه و حقیقتا خیلی خوبم رشد کرده بود، در بین این جنگ ها برای اینکه بتونن به گونه ای سربراهش کنن براش زن میگیرن اما ته تقاری خانواده پرو تر از اینا بوده و به کاراش ادامه می داده، وقتی من بدنیا اومدم بابام فقط ۲۱سالش بوده و مادرم ۱۷ ، از همون اول زیاد باهم جور نبودن برای همین زندگیشون زیاد طول نمی کشه و ۱۵سال بعد از هم جدا میشن. حاصل زندگی شون  این بنده حقیر و برادرم محمد هستیم.تا قبل از محمد داداشم ، من تنها فرزند پسر خاندان پدربزرگم بودم که فامیلیش و داشتم وهمونطور که میدونید این در خانواده های سنتی و قدیمی درجه خاصی و به یک فرزند می‌داد ، تنها میراث پدر بزرگم و ادامه دهنده فامیلی ش، حدودا ۵۵ تا ۶۰ سال بود که چشم انتظار اومدن من بود ، پس دلیل اون همه عشق و توجه و الان بیشتر درک میکنم ، تنها دلیل اینکه اسم خودم و گذاشتم شاهزاده خاکستری هم همینه ، اما این درجه تنها برای پدربزرگ و مادربزرگم شیرین بود ، چون زندگی من شبیه قصه های شاهزاده تنها بود.من وقتی چیزی دلم میخواست برام خریده میشد و بهترین غذا و اسباب بازی ها برام تهیه میشد ، بابام اون موقع انقدر کارش گرفته بود که از ترکیه و سوریه ، جنس میاورد و حتی یک تولیدی زده بود ، یک مغازه داشت که تمام جنس ها و به صورت عمده یا تک می‌فروخت ، خلاصه که غرق در فرایند کاریش بود ، مادر که به دلیل اختلافات فی مابین خونه مادرش بود ، و در نهایت من بودم و مادربزرگ و پدر بزرگم در یک خونه درن دشت، تمام خاطرات کودکی من در همون خونه گذشته تا ۹سالگی.در ۷سالگی من محمد داداشم به دنیا اومد تنها شخصی که مثل منم شاهزاده حساب میشد ، که در این متن بنام شازده کوچولو ازش یاد میکنم.بعد از اینکه محمد به دنیا اومد انگار پدرم حس خانواده داشتن و بیشتر درک کرده بود و تقریبا دهه بیست زندگیش سپری شده بود و الان امیال سرکش تجارت و پیشرفتش کمی به مرد خانواده شدن بیشتر تمایل داشت ، برای همین یک خونه خرید و من در ۹سالگی بلاخره رفتم خونه خودمون.حس غریبی داشت ، دیگه خیلی چیز ها شبیه گذشته نبود ، اما شازده کوچولو و داشتم ، و این از همه چیز مهم تر بود، حدودا ۱۰سالم بود ، که پدربزرگم و در ۱۴سالگی مادربزرگم ، برای همیشه از خاندان بزرگ ما رفتن ، و همونطور که گفتم ، ازدواج پدر و مادرم هم فروغ زیادی پیدا نکرد و حدودا دوسال بعدش از هم جدا شدن.تقریبا در اون چند سالی که رفتم خونه شاهد ، فراز فرود های زیادی از لحاظ خانوادگی و حتی اقتصادی بودم ، بابام ورشکست شد و دوباره شروع کرد اما دیگه از زندگی آرومی که ، در اون خونه درن دشت داشتم خبری نبود. حقیقتا برام زیاد اهمیت نداشت چون من ماموریت و هدف زندگیم و پیدا کرده بودم ، نگهداری از شازده کوچولو.بعد از جدا شدنشون ، بازم اونقدر درگیر شرایط نشده بودم چون زمان زیادی و پیششون نبودم که بتونم حس عمیقی از زندگی خانوادگی و بینشون تجربه کنم ، زندگی خانوادگی من بعد از رفتن پدربزرگ و مادربزرگم ، از بین رفته بود.انتخاب بین بودن با مادرم و یا پدرم به عهده من گذاشته شد و من بابام و انتخاب کردم ، چون نمیتونستم بار سنگین نگهداری دوتامون و رو دوش مادرم بذارم ، مادر من در تمام طول زندگیش خانه‌دار بود و الان برای گذران زندگی باید میرفت سر کار ، شرایط به اندازه کافی براش بغرنج بود و اضافه کردن این بار به نظرم ، نا معقول میومد.حالا ، دیگه من مونده بودم و شازده کوچولو و بابام ، پدرم برای اینکه شرایط بیشتر از این سخت نشه خونه و به مادرم داد و ما برگشتیم به خونه مادربزرگم ، الان خونه درن دشت بود اما نبودن پدربزرگ و مادر بزرگم ، باعث شده بود دیگه صفا و روشنی قبل در اون خونه نباشه.تا پایان دبیرستانم تو مشهد موندیم و بعدش با یک تصمیم انتحاری از طرف پدرم به تهران مهاجرت کردیم ، و من به نوعی به سرزمین اجدادیم برگشتم .اومدن به تهران برای خانواده نصف و نیمه من یکجور پیشرفت حساب میشد ، و اون زمان ذوق پیشرفت باعث شده بود ترس بودن در شرایط جدید برامون کمرنگ تر بشه اما بعد از مدتی که این ذوق کمی فروکش کرد تازه ترس هامون خودشون و نشون دادن.من اونقدر از اومدن به تهران حس غرور و خوشحالی میکردم ، که فکر میکردم الان باید بقیه هم از حضور من در تهران همین حس و داشته باشن ، اما با ورود من به پیش دانشگاهی ، این تصور از بین رفت ، نمیدونم شاید منتظر یک خوش آمد گویی و یا یک استقبال گرم بودم ، اما اولین جمله ای که شنیدم این بود :الان اومدی تهرون که از این به بعد بهت بگن بچه تهرونی ؟!اولین روزهای زندگیم در تهران و میتونم به زندگی در یک فضا پیما تشبیه کنم ، من از زمین رسیده بودم و همه چیز برام جدید بود و تازگی داشت ، حتی سردی و سختی هایی که تو شرایط زندگی حس میکردم ، پدرم دست از تمام دب دبه و کب کبش تو مشهد شسته بود و تو تهران به یک شاگردی در مغازه کفاشی رضایت داده بود.برای همین بیشتر اوقات من با شازده کوچولو می‌گذشت ، من تمام دانشم در مورد خانه داری ، آشپزی و حتی درس و آموزش بکار میبردم تا بتونم در حد امکان ، جاهای خالی اطرافش و براش پر کنم ، شاید دنیای اون به خاکستری مال من نشه ، اما خب همیشه هم موفق نبودم ، گاهی کارمون به مشاجره و حتی زد و خورد میکشید به هر حال بعدا فهمیدم این مورد بین برادر ها امری کاملا طبیعی و حتی باعث بوجود اومدن خاطرات خنده دارم میشه.چند مدتی به همین منوال بود و تا اینکه من برای تابستون به روال تابستون هرسال رفتم دنبال کار، یکی از آموزه های پدرم بود ، باورش این بود که در این زمان هم بازار و یاد میگیرم و هم به اصطلاح مرد میشم و میفهمم یک من ماست چقدر کره میده، بهم میگفت : دو روز دیگه اگر خواستی کاریو راه بندازی حداقل یک چیزی سرت میشه . به هر حال ، یک کار تو لوازم التحریر گیرم اومد تو ظفر ، بعد از گذروندن دوره پیش دانشگاهی و پیدا کردن چند تا دوست ، بین اون همه بچه های عجیب این سفینه فضایی که به نظر میومد انگار فرسنگ ها از شرایط زندگی من فاصله دارن، به نظرم این یکی کمی آسون تر بود ، اولین شغل من تو تهران بود و کلی مضطرب بودم.با رفتن تو این شغل خیلی دنیای من تغییر کرد ، منکه تا قبل از اون تنها کتابی که دیده بودم کتابهای درسیم بود ، اینجا یکی از وظایف روزانم تمیز کردن قفسه رمان ها و کتاب های غیر درسی بود ، اینطور بگم تو مغازه ، چند قفسه ای هم  به کتاب ها اختصاص داده بودن ، که معلوم بود زیاد طرف دار ندارن ، اما زمان خالی من زیاد بود و با کسری ‌پسر صاحب مغازه یا در حال صحبت بودیم یا باید ساعت ها ساکت میشستیم تا یک مشتری بیاد.برای همین من کم کم برای اینکه حوصلم سر نره ، رفتم سراغ همون قفسه متروک کتاب ها، چندتا رمان و لغت نامه و کتاب داستان ، همش همین چندتا بود ، اما یک کتابم بود که قسمتی ازش بخاطر نم دیدگی از بین رفته بود ، از کسری پرسیدم اشکال نداره من اینو بخونم ؟ گفت : نه ، بدرد که نمیخوره فقط یک لطفی کن بعد خوندنش بندازش تو سطل آشغال سر کوچه.جفتمون خندیدم و من رفتم یک گوشه پیدا کنم که کتاب و بخونم ، نمیدونم چی شد ، اما تا بخودم اومدم دیدم میرم مغازه تا اون کتاب و بخونم ، کارهای روزانه که معمولا کششون میدادم تا ظهر بشه و سریع تر جمع میکردم تا بتونم چند پاراگراف یا حتی صفحه بیشتر ازش بخونم ، من تا قبل از اون نمیدونستم دنیای خیالات من با خوندن کلمات تا این اندازه ، جون میگیره .عنوان کتاب درست خاطرم نیست اما یادمه داستانش درمورد یک دختر روستایی و شرایطی که براش به وجود اومد و تعریف میکرد ، چیزیکه از تمام اون نوشته ها توجه منو جلب کرد ، این بود که من وقتی کتاب میخوندم میتونستم فضا سازی ها و جزئیات متن و ببینم . اما متاسفانه قسمت زیادی از کتاب ناخوانا شده بود.دلم میخواست بدونم این چیزیکه تو این کتاب دیدم ، برای بقیه کتاب هام میتونم ببینم ؟ یا نه شیوایی قلم نویسنده باعثش شده بود؟ برای درک بهتر یک کتاب از پل استر بنام شب پیشگویی و برداشتم ، چیزیکه میتونستم از  کتاب تو ذهنم بسازم کمتر از سرزمین عجایب آلیس نبود.انقدر ذوق زده بودم که با اولین حقوقم ، چند صفحه مشبک خریدم و یک کتاب خونه کوچولو برای خودم درست کردم، و از اون به بعد تا کتاب فروشی میدیم با یک کنجکاوی خاص میرفتم به کتاب ها نگاه میکردم ، یک حس کنجکاوی از اینکه با این کتاب چی میتونم ببینم؟!چیزی نگذشت که این کتابخونه ، کوچولو دیگه جای کتاب نداشت ، همه مدل کتاب و میتونستی توش پیدا کنی ، از رمان های ادبی تا فلسفی و رانشناسی و حتی پزشکی و علمی ، منظورم واقعا کتاب پزشکی بود همون کتابی که تو دانشگاه بهشون درس میدن ، به طور اتفاقی تو ، مترو دست یکی دیدم، میتونستم حدس بزنم که دانشجو ، ورفتم خریدمش ، گرون بود ، اما یاد انیمیشن سفرهای علمی و خانم فریزر و اون اتوبوس عجیب افتادم .تابستون پر شوری بود ، بلاخره تموم شد و من رفتم برای دانشگاه (از قسمت کنکورش پریدم ، چون زیاد اتفاق خاصی نیوفتاد ، بیشتر کتاب های متفرقه ، بازی و ... بود ، یکروزم کنکور دادم ) اما با کمال تعجب ، دانشگاه قبول شده بودم، آزاد اسلامی خوراسگان اصفهان، رشته جانور شناسی ، بابام میخندید میگفت بچم رشته خودشناسی قبول شده، انقدر غرق در دنیای تازه کشف کرده خودم شده بودم که حتی یادم نمیومد کی و کجا و اصلا چرا همچین رشته ای و تو این شهر انتخاب کرده بودم .به هر حال کاچی به از هیچی بود رفتم دانشگاه ثبت نام کردم و بخاطرش از شغلم اومدم بیرون ، البته چند هفته بعدش انصراف دادم، بابام تو پاساژ بوستان تو پونک یک مغازه گرفته بود تو راهرو اردیبهشت ، رفتم اونجا و تقریبا بیخیال درس و کتاب شده بودم ، حتی دلیلش به سختی یادم میاد.اما خب تو این یکسال ، تونستم چند تا کار بکنم ، اول اینکه به زمان مطالعم یک سامون دادم ، دوم بابام ازدواج مجدد کرد ، سوم تونستم بیشتر به درس های شازده برسم ، چون بدلیل غرق شدگی من در مطالعه، کمتر وقت کرده بودم بهش کمک کنم و تو درساش یکم افت کرده بود و چهارم اینکه تونستم برم آزمون های قلم چی و علوی ، شرکت کنم تا بتونم شاید یکجای بهتر قبول بشم، البته این به اسرار پدرم بود.برنامه روزانه من شده بود ، صبح شازده کوچولو و آماده کنم و بفرستم مدرسه ، بعدش برم مغازه و باز کنم تا عصر ، بابا تو این بین کارهای خونه و میکرد و خریدهای مغازه ، عصر میومد مغازه و من میرفتم کلاس کنکور تا شب ، دوران پر تکاپویی بود. تلاش برای پیشرفت بود و اومدن اعضای جدید خانواده هم به این شرایط حس و حال جدیدی داده بودن، من دیگه یک خواهرم داشتم که شبا میرفتم سرکارش دنبالش و میاوردمش خونه ، یک حس غریب بود واسم ، من بلد نبودم برای خواهرم چطوری باید برادر باشم.برای همین ترجیح دادیم دو دوست محترم و تا حد امکان صمیمی برای هم باشیم ، البته نه بشدت قبلی اما بازم برای هردو مون عجیب بود. اما خب خیلی جاها تونستیم بهم کمک کنیم اینطوری من قسمت هایی که از این سفینه فضایی و نمیفهمیدم برام توضیح میداد و من براش از زمینی که اومده بودم میگفتم ، اینطوری گاها میتونستیم به والدین تازه آشنا شده مونم کمک کنیم که بهتر بتونن حرف همو بفهمن، مثل دوتا متارجم.قضیه دانشگاه قبول شدنم و تو وبلاگ &quot;همه چیز بعد از نا امیدی شروع میشود &quot; تعریف کردم ، اینجا دوباره تکرارش نمیکنم.و بعد دانشگاه قبول شدم ، به تمام پلن های قبلی رفتن به کلاس های دانشگاهم اضافه شد ، الان که دارم بهش فکر میکنم ، میبینم من به حدودا یکسال و نیم هرروز اینکار ها و انجام میدادم ، یکم برای خودم عجیبه ...اما دانشگاه ....سفر شاهزاده خاکستری (ادامه دارد )</description>
                <category>شاهزاده خاکستری</category>
                <author>شاهزاده خاکستری</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 15:39:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انباری من ها</title>
                <link>https://virgool.io/@grey_journey/%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%87%D8%A7-vc64rtd50va3</link>
                <description>چند روزی بود به کلبه درونیم پناه برده بودم ، یک کلبه دنج دور از هر گونه هیاهوی بیرونی ، معمولا وقتایی که میرم اونجا فقط استراحت میکنم ، روحم ، جسمم و افکارم و میذارم بیرون کلبه که برن برای خودشون تو تپه های خیال بچرخند.مثل همیشه وقتی روی صندلی چوبی کنار پنجره لم داده بودم داشتم از پنجره چشمام به بیرون نگاه میکردم ، صدای هم همه نجوا گونه ای توجهم جلب کرد.اولش کمی ترسیدم ، یعنی کی میتونست باشه ؟اونم این ساعت و اینجا؟!صدا رو دنبال کردم به یک در پوسیده قدیمی رسیدم ، به نظرم آشنا میومد ، اما به سختی میتونستم به یاد بیارمش.درو باز کردم و یک دفعه جمعی و تو تاریکی دیدم، مثل نگاه کردن به خودم بود اما نمیتونستم بشناسمشون، از اون همه جمعیت در اون مکان و شرایط متعجب شده بودم.اینا دیگه کین ؟!کی اومدن اینجا ؟!چرا نرفتن؟!وقتی کمی به نوری که از در می‌تابید نزدیک تر شدن بیشتر ، حیرت زده شدم ، یکیشون قدش کشیده شده بود مثل نقاشی های بچگانه ، یکشون چندتا لوله بهش وصل بود که از همون طریق قهوه بهش میرسید ، و یکی هم چمدونی از کتاب دستش بود و با یک وسواس خاصی همش در حال خوندم بود از بین جمعیت اون پایین بیشتر اینها توجهم و جلب کردن ، با یکیشون که یکم طبیعی تر بود صحبت کردم و پرسیدم ، شما ؟! اینجا چکار میکنین؟! اصلا کی اومدین اینجا و چرا این پایین ؟!با حالتی ترس آلود و مضطرب گفت ما &quot;من هایی&quot; هستیم که تو ساختیمون ، همون هایی که وقتی میخوای خودتو به دیگران معرفی کنی از ما استفاده میکنی .ببین اون اگر بهش قهوه نرسه تو هر وضعیتی خوابش میبره ، یا اون یکی اگر کتاب و ازش بگیری دیگه نمیتونه نفس بکشه و جونش به کتاباش بنده و یا اون که از همه بلند تره اون ، همونه که یک روز داشتی از خودت برای یکی تعریف میکردی ، که چقدر قدت بلنده ، در حین همین صحبت ها ، یادم میومد که کجا و کی ساختمشون ، طفلکی ها معلوم نبود چند ساله تو اون دخمه گرفتارن.در تمام مدت که داشت ، تک تک اون، من ها و بهم معرفی میکرد ، فقط یک سوال ذهنم و مشغول کرده بود ، چه مشکلی با خودت داشتی ؟! چرا انقدر از اینکه بقیه بفهمن توام یک امسان معمولی مثل بقیه هستی انقدر ترسیده بودی که از خودت یک همچین چیزهایی ساختی ؟!وسط اون دخمه تاریک با چراقی که به زود شعاعی و روشن کرده بود ، چند پرده نور که از در میتابید مات و مبهوت زول زده بودم بهشون و نگاهشون میکردم ، که یکشون جلو اومد و گفت میشه آزادمون کنی ؟! ما خیلی وقته اینجاییم ، تو چشمام که تو اون نور بزود دیده میشد نگاه کردم ، یک غم و اندوه و کمی امید دیده میشد .پرسیدم نمیدونم چکار باید بکنم ؟! چطوری آزادتون کنم ؟!گفت : فقط اجازه بده از اون در بریم بیرون ، با انگشتش به همون در پوسیده اشاره کرد.گفتم : بعدش چی میشه ؟!گفت : تبدیل میشیم به چیزی که بودیم ، یک من معمولیوقتی گفتم : آزادین همتون برین ، یک به یک بدون اینکه پشت سرشون نگاه کنن به سمت اون در رفتن و آزاد شدن.غم سنگینی روی سینم بود ، مدتهای زیادی بود که زندان بان ، من هایی بودم که از خودم ساخته بودم ، و در اون دخمه نگهشون داشته بودم که اگر دوباره لازم شد ازشون استفاده کنم. چه لحظه ی غریبی بود .تمام امروز و داشتم به همون لحظات فکر میکردم ، و تنها جوابی که تونستم به سوال هایی که از خودم میپرسیدم بدم این بود : از معمولی بودن میترسیدم .میترسیدم معمولی بودنم وذیرفته نشه ، دوست داشته نشه ، و از همه مهم تر دیده نشه .این همه ترس برای همین ؟!بعضی وقتا ترس یک چیز ، از خودش ، ترسناک تره ، بدتر اینکه من با تمام من هایی که از خودم ساخته بودم هم ، تنها بودم ، نه تنها هدفی که از ساختنشون داشتم محقق نشده بود ، بلکه برای مدت زمان زیادی هم محبوس شده بودن.داشتم به این فکر میکردم که ، چرا تصور میکردم که با نمود دادن چیزی که حتی خودمم از دیدنشون کمی ترسیده بودم ، میخواستم به هدف هایی برسم؟!چه اشکالی داره بقیه بدونن که من یک انسان معمولیم ، اخلاق ، رفتار و حتی سلایقی دارم . که شاید همه باهاش موافق نباشن.وقتی بهتر نگاه کردم ، دیدم اونایی که من ، ندارن زندگی راحت تری دارن. راحت تر باهم دوست میشن ، راحت تر باهم حرف میزنن و بیرون میرن ، حتی از هم عصبانی میشن و قهر و آشتی میکنن . انگار زندگی برای معمولی ها ، معمولی تره.سفر شاهزاده خاکستری (یک انسان معمولی )</description>
                <category>شاهزاده خاکستری</category>
                <author>شاهزاده خاکستری</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 15:30:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابعاد جهنم : بازگشت به میدون جنگ قدیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@grey_journey/%D8%A7%D8%A8%D8%B9%D8%A7%D8%AF-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-fhmhzfqtik3v</link>
                <description>خانواده عجیبی هستیم در طی 34 سال همراهی باهم ، بیشتر از 5الی 6 سال زیر یک سقف باهم زندگی نکردیم .بندرعباس ، فریدنکنار ، تهران ، مشهد جغرافیای زندگی ما تا الان بوده ، یک جور ییلاق و قشلاق میکردیم بین شهر ها در فصل های مختلف ، بقیه نقشه ایران و هم یکسری زدیم ، فقط توشون خونه نداشتیم وگرنه در حد چند روز و یا گاها چند هفته هم شده بودیم ، مثلا یزد و میبد بخاطر بودن عمم جزو حیاط خلوت ها حساب میشه و اصفهان و شیرازم به عنوان بیرون شهر ، یاسوج و کرمانشاه و اردبیل و تبریز موقع هایی میریم که هوا گرمه ؛ از گرگان تا آستار هم که جزو روزمرگی هامون بودن تنها جایی که نرفتیم کرمان ، دزفول و زابل و زاهدان بوده.زندگیمون پر از خاطرات مختلف از سفر ها و جا به جایی هاست ، اما در عین حال یک قانون داریم ، هر کدوم به کمک نیاز داریم بقیه خودشون و میرسونن تا ببینن چطور میشه حلش کرد ، حالا چه حضوری چه غیر حضوری ، اما بقیه شرایط به توانایی خودت بستگی داره که بتونی از پسش بربیای یا نه .شاید به همین خاطره که بیشتر خو کردیم به تنهایی تا تو جمع بودن ، یا شاید این سفر ها و یک مرهم میدیدم که رو تنهاییامون میذاشتیم ، نمیدونم ، فقط میدونم که بعد از تمام این ها به این نتیجه رسیدم که :۱. آدما برای تنهایی ساخته نشدن۲. راز پیشرفت تو میزان موندگاریچرا ؟به نظر من به همین خاطره که میگن ، کاریو انجام بده که دوست داری ، اینطوری بیشتر تو راهش میمونی و در این صورت پیشرفت و درآمدم داری.میتونه اشتباه باشه ، اما من بنابر تجربه ها و مشاهداتم میگم.مثلا در تمام مدت جا به جایی های من تو زندگیم اشکان رفیقم ، تو کار آشپزی موند و ادامه داد تا الان کلی شاگرد داره و به جرأت می تونم بگم الان میتونه حتی بهتر از چیزایی که من تجربه کردم و داشته باشه.یا علیرضا که درس و انتخاب کرد و ادامه داد ، الان کاناداست و به جای اینکه تو شهرهای ایران دور بزنه تو اروپا و آمریکا دور میزنه .پس لطفا اینو از من بپذیرید که قانون دومم این باشه.بر گردیم سر روایت اصلی ، بخاطر همین یک‌جور بعد جغرافیایی برای ما اهمیت کمتری داره اما موندن تو یک نقطه از سخت ترین کارهای دنیا محسوب میشه.موقعی که تو روسری فروشی کار میکردم ، محمد داداش کوچکترم به همراه بابام رفته بودن بندرعباس ، اونجا محمد تو یک ساندویچی کار میکرد ، وقتی اومد پیشم ، خیلی تپل شده بود ، یک مدت کنار هم بودیم که پرسید میشه منم بیام اینجا ، از شغل اون زمانش راضی نبود ، صحبت کردم که بیاد و بلاخره بعد از چند وقت محمد ، اومد مشهد پیش ما.با اومدنش ، حس و حال جدیدی به محیط کار و زندگی من اضافه شد و به هدفم دلگرم تر شده بودم که بتونم یک شعبه و تو تهران بزنم حالا دیگه دونفر بودیم و میتونستیم بهتر به کارها رسیدگی کنیم.دوران خوبی بود ، حدودا یک سال یا کمی بیشتر و کنار ما موند ، که بابام خبر داد یک مغازه طرف رامسر گرفته که بعدش منتقل شد به فریدونکنار و لازمه یکی از ماها برای کمک باهاش بره ، اولش جفتمون مخالفت کردیم اما بعدش محمد نظرشو عوض کرد و رفت .بعد رفتن محمد انگار ، حس و حال تنهایی بیشتر بهم فشار میاورد، پایه تمام کارام رفته بود و دیگه تقریبا بدون اون هیچکار و تفریحی حال نمیداد ، یک مدت گذشت و تونستم خودم و یک ریکاوری کنم که رفتم برای گواهینامه موتور ، گواهینامه ماشین و تو 18سالگیم گرفته بودم اما من بی نهایت از موتور میترسم برای همین بیخیالش شده بودم ، که دیدم فرصت مناسبه که با این ترس قدیمی یکبار برای همیشه روبرو بشم، انقدر بهتون بگم که روز اول که سوار موتور آموزشگاه شدم انقدر دست و پام می لرزید که نمیتونستم پام و از زمین بردارم که دنده و یک کنم و حرکت کنم ، اما آخرش به حدی رسیده بودم که آزمون ها و تو دفعه دوم قبول شدم .اما تا امروز دیگه سوار موتور نشدم ، انگار یک جورایی به خودم ثابت کردم که میتونم از پسش بربیام.چند ماه بعدش، محمد اومد دنبالم، مثل اینکه نمیتونست از بار مسئولیتی که رو دوشش بود تنهایی بربیاد نیاز به کمک داشت ، چند مرتبه مخالفت کردم ، تا زمانیکه فهمیدم بابام در حین جا به جایی بارهای مغازه به دلیل دیابتی که داشت حالش بد شده و حتی کارش به بیمارستان کشیده .اونجا بود که ، دیگه نمیتونستم بی تفاوت باشم ، از طرفی زندگیی بود که تو مشهد برای خودم ساخته بودم و هدف هایی که داشتم و برنامه هام ، از طرفی میدیدم قسمت دیگه به حضورم نیازه. راضی شدم سه ماهی و برم و کمک کنم تا کارا رو قلتک بیوفته و برگردم سر زندگی خودم ، رفتن همان و سه ماه تبدیل شد به یکسال و چند ماه موندن در فریدونکنار، همان.فکر شو بکن منکه مدتها بود تشنه برگشتن تو زمین بازی خودم بود الان تو یک شرایط ناخواسته گیر افتاده بودم ، باید یک جوری خودم تتبیق میدادم ، برای همین ، مغازه فریدونکنار و یک آزمون تصور کردم ، الان مغازه داشتیم اما خب روسری نبود اما اجناس دیگه بود که باید به تمامش رسیدگی میشد ، یکجوری من سرپرست فروشگاه حساب میشدم دوتا فروشنده خانمم داشتیم ، الان باید خودم و محک میزدم ببینم چند مرده هلاجم و میتونم واقعا از پس رویا هام بر بیام؟میتونم بگم آزمون و قبول شدم با اینکه قضیه فریدونکنار و مغازه پایان خوشی نداشت ، انقدر بگم که تا چند ماه پیش وقتی رفته بودم اونجا هنوز اون مغازه خالی بود .شخصی که باهاش شریک بودیم بعد از دیدن پیشرفت کار ترجیح داد خودش مدیریت کامل مغازه و به عهده بگیره و تقریبا زد بود زیر تمام قول و قرارهاش ، مغازه و مدتی خودش و خانمش و بعد پسرش و در انتها به یکی دیگه سپرده بودن مه هیچ‌کدوم نتونسته بودن از پسش بر بیان ، بعد از دیدن این ماجراها انگار دلم خنک شده بود ، و از طرفی خیلی به خودم افتخار میکردم که کاریو کردم که چند نفر دیگه نتونسته بودن انجامش بدن .حدود یک الی دوروز بعد از قضیه فریدنکنار ، ما راه افتادیم طرف تهران که بعدش بریم یزد ، برای یکسری از چکاپ های بابا ، که منو محمد تو همون توقف کوتاه تو تهران کار پیدا کردیم .الان دیگه من رسیده بودم تو همون زمین بازی قدیمی اما با کلی تجربه ، دلم میخواست انتقام تمام ناکامی های اون روزهام وبگیرم و این دفعه اونی که پیروز میدون میشه من باشم.با محل کارمون صحبت کرده بودیم مه از اول هفته آینده شروع بکار کنیم ، تو همون مدت یک خوابگاه پیدا کردم مزدیک سیدخندان تو خیبون هویزه ، دوتا تخت گرفتیم و منتظر اول هفته موندیم.دل تو دلم نبود که سوت ، شروع زده بشه تا خودی نشون بدم تو این میدون جنگ قدیمی .... (ادامه دارد )</description>
                <category>شاهزاده خاکستری</category>
                <author>شاهزاده خاکستری</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 15:40:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابعاد جهنم : شروع من مستقل</title>
                <link>https://virgool.io/@grey_journey/%D8%A7%D8%A8%D8%B9%D8%A7%D8%AF-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84-mxu5nkdjcvcc</link>
                <description>حدودا بیشتر از ۹ماه بود که تو آشپز خونه بودم ، دقیقا یادم نیست فروردین بود یا اردیبهشت ماه ، فقط میدونم هوای خیلی صاف و آفتابی بود نسیم خنکی هم می وزید.تمام کارهای اونروز تا ظهر تموم شده بود ، برای شام هم مجلس نداشتیم ، با همون لباس و چکمه سفید به در اصلی آشپزخونه تکیه داده بودم. از خودم می پرسیدم :این شغلیه که دلت باخواد تا زمانی که موهات سفید شد ادامه ش بدی ؟یک نگاهی به دور اطرافم انداختم و دیدم از فشار کاری که تو این شغل بود خیلی ها رو آورده بودن به مورفین و قرص های ویتامین ، در حالی که نهایتا ۴۰یا ۵۰ سال بیشتر نداشتن .از طرفی وقتی آشپز بالا دستیم و نگاه میکردم ، که حتی زمان زیادی برای گذروندن با خانوادش نداشت در حالی که تازه پسرش بدنیا اومده بود ، بیشتر دلم میگرفت ، با خودم میگفتم حاضری برای این شغل از این لحظات بگذری ؟غرق تو همین افکار بودم که مسئول سالن ، که پیر مردی حدودا ۶۰ساله بود ، رشته افکارم و پاره کرد ... رضا  نهار آماده ست بیا.در تمام طول زمان نهار خوردن داشتم به این سوال فکر میکردم ، حاضری ادامه بدی ؟نمیدونم چند روز گذشت ، اما یک روز رفتم مغازه روسری فروشی ، حمید پسر عمم ، از بچگی پیشش کار میکردم و برام بیشتر حکم یک استاد کار و الگو داشت و بیشتر مواقع باهاش مشورت میکردم . خودش نبود ، چند ساعتی نشستم و کمی با داداش کوچکترش مجتبی از خاطرات ، قدیم گفتیم ، کلی هم خندیدیم ، اینکه اولین روزهایی که اومده بودم تو بازار چه رفتارهایی داشتم بعضی وقتا خجالت زدم میکرد .تو صحبتمون گفت ، میخوان یک مغازه بزرگتر باز کنن ، اگر بخوام خوشحال میشن برگردم ، اما اینم گوش زد کرد که برم فکارم و بکنم چون اگر مغازه و باز کنن میخوان یکی باشه که بتونن رو بودنش حساب کنن .از شدت ذوق و هیجان از مغازه تا خونمون و پیاده رفتم .انقدر خوشحال بودم که نفهمیدم کی بخونه رسیدم . دلم میخواست راه طولانی تر میشد تا بیشتر قدم میزدم.وقتی رسیدم خونه همه ماجرا و برای مادرم تعریف کردم ، در نهایت گفتم فکر کن ، اگر بعدش بتونم یک مغازه تو پاشاژ بوستان و یا هرجای دیگه بزنم چقدر خوب میشه ؟ میدونی میتونم باهاش صحبت کنم و یک شعبه بزنیم تو تهران ؟ روسری فروشی آیدا شعبه تهران با مدیریت من . یک هفته ای بهم زمان داده بودن تا بهشون خبر بدم ، اما من فقط یه چند ساعت بیشتر نیاز نداشتم تا تصمیم بگیرم.دقت کردین وقتی منتظری جواب بدی ، اما داری سعی میکنی که خودتو متفکر نشون بدی و سنگین چقدر زمان دیر تر میگذره ؟با حاج علی صحبت کردم و در نهایت ، شغلم و به روسری فروشی تغییر دادم . روزهای اول کارم همراه شده بود با دکور زدن و آماده کردن شعبه جدید ، خدا میدونه که چقدر حس و حال خوبی داشتم. انگار سنگینی کار آشپز خونه باعث شده بود، سختی کار به چشمم نیاد و با تمام توان و ذوقم کار میکردم .شعبه جدید که آماده شد ، یک جشن افتتاحیه گرفتیم و کلی آب میوه و شیرینی ، من انقدر خوشحال بودم که انگار مغازه خودم و باز کردم . تایم کاریم اصلا خسته کننده نبود ، صبح ساعت ۹میرفتم مغازه تا ساعت ۱  ظهر بعدش با یچه ها میرفتیم باشگاه و بعدش میومدیم نهار میخوردیم ، اگر وقت داشتیم یک چرتم میزدیم ، و بعد برای ساعت ۴مغازه و باز میکردیم تا ۱۱شب ، من اونقدر انرژی داشتم که از مغازه و تا خونه پیاده میرفتم تو راه کلی خیال بافی میکردم  ، خونه ما حدودا دو محله اونورتر بود برای همین راه زیادی نبود.همه چیز یک رنگ و بوی دیگه بخودش گرفته بود ، دیگه بجای بوی پیاز داغ و روغن ، بوی ادکلن میدادم ، لباسام و خودم انتخاب میکردم و دیگه مجبور به پوشیدن اون لباسی که چند سایز از خودم بزرگتر بود ، نبودم.حقوقم بیشتر شده بود الان میتونستم چند تومنی و پس انداز کنم . بماند که چند وقت بعدش به مناسبت روز مادر برای مادرم با همون پس انداز ها یک ماشین لباسشویی و یک تلوزیون خریدم . چند وقت بعدش تونستم یک گوشی جدید برای خودم بخرم ، حس پیشرفت و امیدواری تو تمام وجودم بود ، شیرینیش اونقدر بود که دیگه طعم تلخ اتفاق های یکسال گذشته بزور یادم میومد.یکم که بیشتر گذشت ، شروع کردم روی خودم بیشتر تمرکز کردن ، برای خودم لباس میخریدم ، کلاس زبان اسم نوشتم و با همکلاسیام قبل از شروع کلاس میرفتیم کوه ، انگار بدنم عادت کرده بود به اون حجم کار آشپز خونه ، زمان بیکاری بهم خوش نمیگذشت . کلاس جمعه ها ساعت ۹بود ، خب ماهم ۵میزدیم بیرون و میفرتیم کوه ، بعدش یک چیزی میخوردیم و بعدش میرفتیم سر کلاس ، منم که تا پام به کلاس میرسید ، شروع میکردم به گفتن و خندیدن ، آدم اجتماعی نبودم اما حس میکردم واقعا نیاز دارم تو اجتماع باشم و دوست برای خودم پیدا کنم ، همکلاسیام یکجوری دوستامم شده بودن ، از ترم های اول باهم بودیم برای همین ، خیلی حس صمیمیت داشتیم.تا اینکه محمد داداش کوچکترم از بندرعباس ، اومد مشهد پیش من ، ..... ادامه دارد ....</description>
                <category>شاهزاده خاکستری</category>
                <author>شاهزاده خاکستری</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 14:32:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابعاد جهنم : پس از ناامیدی</title>
                <link>https://virgool.io/@grey_journey/%D8%A7%D8%A8%D8%B9%D8%A7%D8%AF-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-fy5pqaikf43s</link>
                <description>همیشه صحنه اولین نبرد تو زندگی ، مفتضحانه ترین صحنه ست ، وقتی بر میگردی و بهش نگاه میکنی ، پر از ناکامی و فرصت های سوخته ست ، تمام وجودت پر از غم و گاهی هم خشم میشه ، از زاویه دیگه که بهش نگاه میکنی میبینی هر آنچه بلد بودی و بکار بردی اما خب کافی نبوده.روی جدول کنار پیاده رو که نشسته بودم داشتم به تمام این صحنه ها فکر میکردم ، فشار سنگینی روی سینم حس میکردم و به جرأت میتونم بگم از خشم و غم حتی صدامم در نمیومد.صدای زنگ گوشیم اون خلوت سنگین درونیم و بهم زد ، یکی از دوستان قدیمی خانوادگی بود بنام حاج علی ، بهم گفت تو مشهد یک رستوران گرفته و برای آشپزی نیاز به کارگر داره ، تو یک لحظه برگشتم به وضعیتم نگاه کردم ، فقط تا سه روز دیگه یا میتونستم با قرض ،  ۵۰تومن پول تخت خوابگاه و بدم و یا باید برم ، تو خیابون ، از همه مهم تر چی تو تهران دارم که بخوام بابتش بمونم و ادامه بدم ؟ برای همین قبول کردم ، رفتم خوابگاه و لوازمم و جمع کردم ، با اولین اتوبوس به سمت مشهد رفتم .رسیدم مشهد و رفتم خونه مادرم ، مادر و پدر من چندسال قبلش جدا شده بودن و منو پدرم و برادرم اومده بودیم تهران و مادرم تو مشهد مونده بود و خونه داشت . مد نظرم بود برای چند وقتی پیشش بمونم که که بتونم خودم و جمع کنم بعدش برم و زندگی خودم و بسازم .تو فکرم بود یکسالی تو مشهد کار میکنم و پول جمع میکنم ، بر میگردم تهران که بتونم هم دانشگاهم و برم و هم بتونم پول خوابگاه و بدم و بعدش ، میتونم دوباره دنبال کار بگردم .چیزی نگذشت که به عنوان کمک آشپز ، وارد آشپز خونه شیدایی شدم ، تالار رستوران قدیمی تو مشهد ، کار آشپزی کار سنگینیه ، همیشه تو فیلم ها دیده بودم و گاهی هم خودم تو خونه آشپزی میکردم و کیک میپختم ، تمام چیزیکه فکر میکردم در موردش همین بود تا موقعی که ، شده بود شغل روزهای سختم ، خوب بود ، اونقدر کارش سنگین بود که حتی توانی برای فکر کردن نداشتم و برای اون زمان من یک نعمت حساب میشد.تا یکم خلوت میشد و یا کارم سبکتر میشد ، میرفتم تو فکر اتفاقاتی که تو تهران گذروندم و غم و اندوه و خشم از خودم که چقدر آدم نالایقی بودم و حقمه این بلا ها سرم بیاد. انگار سختی که حس میکردم و غم و اندوه  به عنوان جذا  خودم قبول کرده بودم . صبح ساعت ۵ و نیم سوار اتوبوس میشدم ، تا ساعت ۶و نیم برسم سرکار ، یادمه روزهای سردی بود ، به محض اینکه وارد میشدم ، یک دیگ و آب میکردم و زیرش و روشن میکردم تا  هوای آشپزخونه گرم بشه ، بعدم میرقتم پای تابلو تا ببینم غذای امروز چیه و مقدمات شو فرا هم کنم . معمولا برنج و از یک شب قبل خیس میکردیم ، اما خورشت یا مرغ یا حتی کباب و ... از صبح موادش آماده  میشد تا ظهر و حتی شب ، بعد از سرو  ، می‌رفتیم برای شستن ظرف ها و آشپزخونه ، بعدش راهی میشدم طرف خونه ، یادمه موقع هایی که تعداد شام کمتر بود و دیگ ها کوچکتر بودن خیلی خوشحال میشدم چون نهایت تا ساعت ۱۲ شب میرسیدم خونه ، در غیر این صورت شاید تا ساعت ۱بعد از نیمه شب هم کارمون طول میکشید.حدودا سه ماه طول کشید که تونستم به جایی برسم که یک مجلس  کوچیک و از اول تا آخر غذا  شو خودم پیش ببرم.نمیتونم توصیف کنم ، بعد از اون همه حس شکست و ناکامی ، طعم اولین پیشرفت چقدر شیرین میشه. انگار دوباره خون تو رگ هام جریان پیدا کرده بود . لاغر شده بودم و بخاطر کار سنگین بازو هام و سرشونه هام مثل بدنساز ها شده بودن ، لباس که میپوشیدم ژست میگرفتم . دوران سخت و و طاقت فرسا و هم چینی شیرین پر خنده همشون کنار هم بودن ، انگار کم کم داشتم دوباره خودم و جمع میکردم اما این دفعه نه با پوشال ، کمی واقعی تر و مستحکم‌تر.اون موقع ، تمام هدفم شده بود ، امتحان سازمان حج و زیارت و بعدشم رفتن برای آشپزخونه مرکزی مکه یا کربلا ، و یک درآمد دلاری و کلی فکر هایی که با اون پول داشتم ، میتونستم برگردم دانشگاه ، یا ماشین بخرم ، حتی به مادر خرجی بدم که لازم نباشه دیگه کار کنه و غرق در همین افکار ، سختی روزها و میگذروندم ، که فهمیدم یکی از قوانینش ۲۵سال کامل و تأهل بود . اون زمان من تازه ۲۲سالم شده بود و دیدن این افق خیلی بیشتر از چیزی که انتظارشو داشتم طولانی به نظرم میومد. بعد از این ماجرا ، اومدم ایده های دیگه و جاش بذارم که بهم اون ذوق و شوق و بده اما خب ، نمیدادن. کم کم دلسردی از آینده کار ، سختیاشو بیشتر به رخم کشید و بیشتر خسته میشدم. یادمه یک مدت به این باور رسیده بودم که من خیلی آدم بدی بودم و خطا زیاد داشتم برای همین ، زندگی داره تنبیهم میکنه . تو همین افکار بودم ، که یک دفعه در بعدی برام باز شد ..... ادامه دارد سفر شاهزاده خاکستری </description>
                <category>شاهزاده خاکستری</category>
                <author>شاهزاده خاکستری</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 12:15:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابعاد جهنم</title>
                <link>https://virgool.io/@grey_journey/%D8%A7%D8%A8%D8%B9%D8%A7%D8%AF-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-ywr9pyhksngm</link>
                <description>دیدین اشخاصی که از یک بحران روحی ، روانی ،عاطفی و یا حتی مالی بر میگردن تبدیل میشن به یک آدم دیگه میشن؟انگار تمام چالش های بعدی زندگی و با اون دوران مقایسه میکنن و دیگه متر و معیارشون برای اینکه اسم چالشی و سختی و یا غم بذارن فرق کرده.بیشتر تو سکوت و آرامش وقتشون و میگذرونن و کمتر درگیر هیجانات میشن. با خودشون مهربون تر میشن و انگار ابعاد جدیدی از شخصیت درونیشون و پیدا میکنن.این گذرگاه مخوف ، برای هر کسی یه یک شکل و در سن خاصی اتفاق میوفته و زمان متفاوتی هم داره ، برای من حدودا ۶ سال طول کشید.اگر چند سال قبل ازم میپرسیدن ، میگفتم که بهترین سال های زندگی و جوونیم و تو بحران بودم ، اما الان نظر متفاوتی دارم ؛ انگار تنها چیزی که میتونست بینش و فهم امروزم و برای حل و فصل ماجرا های زندگیم بهم بده از دل همون گذرگاه دراومده . یادمه به این نتیجه رسیده بودم که قراره تو این دنیا بمونم . شروع کرده بودم ابعادشو در میاوردم که ببینم میتونم براش پرده و مبل بخرم ، یا میز تلوزیونم و کجا بذارم که یک دفعه ، رنگ همه چیز عوض شد ، احتمالا بدون اینکه بدونم جواب و پیدا کرده بودم .من معتقدم ، که روند زدگیم به این شکل که زندگی ازم یک معما میپرسه و من باید جواب بدم ، و تازمانیکه جواب و پیدا نکنم ، دوران بعدی شروع نمیشه در ضمن جواب غلط و پیچوندن هم نداریم ، میخوای روزانه خودتو با الکل و مواد گیج کن و یا خودتو سرگرم نشون بده که انگار متوجهش نشدی، خودت میدونی ، اما به محض اینکه یکم ازشون فاصله بگیری و یا ترک کنی ، میبینی با همون معما جلوت وایستاده و میگه : هنوز جوابشو ندادی ها .حدودا ۲۱ سالم بود ، که معما مطرح شد . چشم باز کردم دیدم ورشکسته ، بدون پول روی جدول های کنار سیدخندان نشسته بودم.حدودا تا دو هفته قبل ، مغازه تو پاساژ بوستان پونک ، یک پراید و دانشگاه و دوست دختر داشتم و تو خونه کنار خانوادم زندگی میکردم ، اما اون زمان فقط خودم ،لباسام و یک حس غم افسارگسیخته و یک فشار خفه کننده داشتم.یکم عجیبه ، اما یکی از دوستام زنگ زد و بهش گفتم کجام .اومد و باهم صحبت کردیم و آخرش یک سلفی گرفتیم و رفت ، هنوز اون عکس و دارم ،هروقت فکر میکنم که شرایط سخت شده ، بهش نگاه میکنم .به نظرم دلیل اینکه چرا راه زندگیت به اونطرف کشیده میشه مهم نیست ، یکی بخاطر شکست عشقی یا شکست تو مسائل مال یا خانوادگی ( برای من همش بود ) اما مهم اینه چی ازش بیرون میای ...تو یک کتاب میخوندم که تفاوت پسر بچه ها و مرد ها اینجا مشخص میشه ، اما بیاین جنسیت زده ش نکنیم و بگیم مرحله از بلوغ رفتاری و شخصیتی که میتونه برای هر کسی رخ بده.یادمه اون زمان دلم میخواست یک کتاب بنویسم و عنوانش و بذارم &quot;زندگی به شرط چاقو &quot; از همون موقع ها یک سررسید برداشتم و شروع کردم به نوشتن وقایع زندگیم.میتونم حال و هوای اونروز ها به یک مدرسه گلادیاتور یا صحنه هایی که از جنگ های ناپلئون که تو نقاشی و فیلم ها دیدم تشبیه کنم و نقش خودم به عنوان یک تازه وارد که حتی نمیدونستم تفنگ و یا شمشیر و چطوری دستم بگیرم.به نظرم همه از من زرنگ تر و قوی تر میومدن ، اما اونجا همه بفکر زنده نگهداشتن خودشون بودن و فقط تعداد افراد کمی وقت داشتن نسبت بهت ، مهربون باشن . موضوع عجیبش این بود که با هرکی در مورد ش صحبت میکردم همه میگفتن &quot;زندگی همینه&quot; اما من فهمیدم این جمله کامل نیست ، جمله کاملش اینه : &quot; زندگی بدون ، داشتن هنر زندگی ، همینه &quot; خیلی زمان برد تا تونستم جمله کاملش و پیدا کنم اما خب اشخاص کمی بودن که میدونستن و کساییم که میدونستن سالها بود که دیگه زنده نبودن.اوایل ، با خودم تو یک دوگانگی عجیب گیر کرده بودم ، اگر زندگی همیشه این شکلی بوده ، پس زندگی که قبلا داشتم چی بوده؟ واقعا انقدر با دنیا غریبه بودم ؟ اینا کی یاد گرفتن که باید چطور زندگی کنن و با تمام چالش هاش چکار کنن؟حقیقتا چهره هایی از زندگی واقعی و دیده بودم و از اون بچه هایی نبودم که لای پر قو بزرگ شده باشه ، اما این یکی اصلا شبیه بقیه نبود . نمیدونم چرا برنگشتم خونه و بگم غلط کردم و برای همین مواقع گذاشتن دیگه ، شاید غرورم اجازه نمی داد به این زودیا شکست و قبول کنم . بخودم اومد دیدم از ترس دارم فریاد میزنم و شمشیر و رو هوا می چرخونم و یا به هر طرفی شلیک میکنم . در مورد این حالتم نوشته بودم : حس میکنم یک توپ شیطونکم که یکی محکم زدتم به زمین و الان نمیدونم دارم کجا میرم ، اما دارم همه چیز و بهم میریزم و خراب میکنم .مادرم یکم پول برام فرستاد که تونستم باهاش یک تخت تو یک خوابگاه بگیرم ، داداشمم یک سری پتو و بالشت و لباس برام آورد .با ته مونده پولم یک روزنامه همشهری گرفتم و تو صفحه نیازمندی هاش شروع کردم به دنبال کار گشتن. تقریبا تمام آگهی ها و رفته بودم یا بهشون زنگ زده بودم . اون زمان دوره تکنسین داروخونه و گرفته و کارآموزیم و گذرونده بودم ، چند سالیم تو بازار فروشندگی کرده بودم از لباس و لوازم تحریر تا پارچه و کفش ، برای همین امیدوار بودم هر چی سریع تر یک کار پیدا کنم که بتونم خرج زندگیم و در بیارم ، بعضی وقتا نمیشه که بشه یا ما هنوز بلد نیستیم چطوری میشه که بشه ، فکر کنم اسم اون دوران و همین بذارم ، جایی که بیشتر از اینکه به نیازات توجه کنی هنوز درگیر توهمات خودت از خودتی ، آخ که چقدر درد داره وقتی میفهمی تمام اون چیزی که از خودت ساخته بودی ، فقط یک من پوشالی بوده.برای اینکه بتونم جیره غذاییم و نگهدارم روزانه یک وعده غذا میخوردم و حتی برای مدتی بود که هر دو روز یکبار غذا میخوردم. یکبار نمیدونم چرا ، اما رفته بودم دم در خونه یکی از دوستای دوران دانشگاهم ، فکر کنم برای درد دل ، تا منو دید گفت : معتاد شدی ؟ خندیدم گفتم: نه ، اما نمیدونم کی غذا خوردم . رفت شام شو برداشت و رفتیم تو میدون ۱۶ نارمک باهم غذا خوردیم .یادمه اون شب ، یک چیزی و متوجه شدم ، اینکه این زندگی نبود که بخاطرش دست از همه چیز کشیده بودم .رسیدم خوابگاه و به توصیه یکی از هم اتاقی هام بنام مهدی رفتم دفتر املاک طرف جنت آباد و شهر زیبا .تمام تلاشم و کردم ، که تا قبل از سر ماه و اجاره م یک قرارداد ببندم ، اما از پسش بر نیومدم.همینجا بود که متوجه شدم ، دیگه باید بین عقب نشینی و یا خوابیدن تو خیابون یکی و انتخاب کنم.ناامید از همه جا و همه کس ، روی جدول کنار پیاده روی سید خندان نشسته بودم که ، همه چیز بعد از ناامیدی شروع شد ،... (ادامه دارد )سفر شاهزاده خاکستری</description>
                <category>شاهزاده خاکستری</category>
                <author>شاهزاده خاکستری</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 13:20:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز بعد از ناامیدی شروع میشه</title>
                <link>https://virgool.io/@grey_journey/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-rdibymkaq2cv</link>
                <description>من همیشه بدجوری درگیر انگاره های مغزیم میشم و اونقدر باهاشون پیش میرم که به بن بستی بنام ناامیدی میخورم.همین ناامیدی باعث میشه یک استپ بخوره روی تمام انگاره ها و تصورات ریز و درشتی که توذهنم دارم ، انگار سالن مغزم که تا چند دقیقه قبل مثل یک دادگاه ، پر از هیاهو صحبت و بحث بوده ، خالی میشه و فقط صدای نفس هام و میشنوم .تمام عضلاتم شل میشه و مثل یک عروسک خالی از حس و فکر یک گوشه میشینم .همیشه شروع های دوباره زندگی من ، بعد از این حالت اتفاق میوفتن.تصور میکنم زندگی در تمام مدتی که من تو دادگاه ذهنم دارم به عنوان دادستان ، متهم و وکیل مدافع تلاش میکنم که رای هیئت و عوض کنم ، آروم روی صندلی نشسته و داره به حرف های من گوش میده و بعدش در کمال خونسردی میره تو اتاق و با یک رای بیرون میاد و تمام شرایط زندگی من بعد از اون معلوم میشه.حتی به سختی میتونم توضیح بدم که چرا اون رای و با تمام وجود میپذیرم و در راستاش قدم بر میدارم ؟شاید بخاطر اینکه تمام دلایل و استدلال هام و خط ومشی ذهنم و بدون پرده تو دادگاه عنوان میکنم و منتظر یک راهم تا بتونم توش قدم بذارم.توی ذهنم ، پر شده از تمام تجربیاتی که به رای نهایی احترام گذاشتم و اون مسیر ، چیز هایی و بمن داده که از حد تصوراتم در اون لحظه خارج بوده. اونقدر خوب که بعدا وقتی نگاهشون میکردم حتی خودمم باورم نمیشده که چنین دستاوردهایی و ایجاد کردم.مثلا یادمه از کنکور اومدم و کاملا نا امید و مستأصل کنار دفتر پست نرسیده به هفت تیر نشسته بودم و بغض کرده بودم. اصلا امید نداشتم که دانشگاه قبول بشم چه برسه به رشته و دانشگاهی که دوستش داشتم. با همون حال رفتم دفترچه و گرفتم و شروع کردم به پر کردنش . درست خاطرم نیست چرا رفتم میدون سپاه ، شاید برای چند سوال در مورد مدارکی که لازم داشتم بود .سربازی که پشت باجه نشسته بود بعد از اینکه مدارکم دید و بررسی کرد با یک حالت بی میلی گفت : چرا ارتش؟گفتم : اون دیسیپلین و دوست دارم.گفت : با این چیزایی که نوشتی معاف میشی ، فقط کافیه این چند مدرک و بیاری و ... بعدشم شروع کرد به توضیح دادن درمورد روندکار.تمام مسیر تا خونه نمیدونستم از چیزیکه شنیدم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟!اینو یادمه چندوقت بعدش خودم در حال جور کردن مدارک پیدا کردم و بعد از ارائه کامل مدارک یک امضا و تمام. کارت معافیت من چند وقت بعدش دستم رسید.هنوز منتظر رسیدن کارت بودم که جواب کنکور و تعیین رشته اومد ، دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز تو رشته شیمی کاربردی قبول شده بودم.یادمه اونجا بود که از شدت هیجان و خوشحالی دستام می‌لرزید و بغض کرده بودم. همه چیز دقیقا بعد از نا امیدی کامل من شروع شده بود و من وارد دوره ای جدید از زندگیم شده بودم. مثل پا گذاشتن رو پله اول پله برقی بود ، من تو مسیر بودم و داشتم میرفتم جلو ....تو یک دهه گذشته از زندگیم حتی قبلش بارها تو شرایط مشابه قرار گرفتم و هردفعه بعد از صدور رای ، همین شرایط و تجربه کردم ، یک مسیر جدید و دستاورد هایی فراتر از انتظارم .در هر دوره قبل از صدور رای پر از التهاب و نگرانی و ترس بودم اونقدر که هر دقیقه برام ساعت ها میگذشت ، اما این دفعه روحم پر از آرامش بود . مثل یک خواب که چند دفعه بود دیده بودم ، میدونستم قراره چی بشه ، ۲۶ اسفند ماه یک ایمیل از شرکت گرفتم که بابت اینکه ادامه همکاری باهاشون مقدور نیست ازم دلجویی کرده بودن .من دوباره خودم و تو دادگاه پیدا کردم ، سرم پر شد از هیاهو و صحبت و استدلال های مختلف ، اما این دفعه از درون منتظر یک تغییر بودم. انگار وقتی داشتم به بحث های جدی ذهن و قلبم ، گوش میدادم تبسم کرده بودم ، و فقط چشمم به زندگی بود که تو جایگاه هئیت ژوری نشسته و داره با آرامش به همه چیز گوش میده.مثل همیشه با همون خونسردی ، بلند شد ، به اتاق رفت و با رأی جدید برگشت.ساعت ۴ بعد از ظهر ۲۸فروردین ۱۴۰۵ پام و رو پله اول پله برقی گذاشتم و مسیر جدید زندگی من شروع شد .الان وقتی تو محیط کارمم رویا پردازیم و نسبت به آینده واقعی تر و دست یافتنی تر و از همه مهم تر دوست داشتنی تر میبینم .سفر شاهزاده خاکستری </description>
                <category>شاهزاده خاکستری</category>
                <author>شاهزاده خاکستری</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 15:04:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسافت های بی هدف</title>
                <link>https://virgool.io/@grey_journey/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%AF%D9%81-z2mmukd4loi9</link>
                <description>دلم خاطره سازی میخواد تو دل مسافت ها ، دلم میخواد یکروز بعد از کارم برم ترمینال ، یک اتوبوس انتخاب کنم ، برم یک یا دو روز بعدش برگردم.یادمه چندین سال پیش وقتی تازه گواهینامم و گرفته بودم ،ماشین و برمیداشتم و میرفتم تو کوچه پس کوچه های شهر تا گم بشم ، یا میرفتم زیر پل سیدخندان ببینم کدوم مسافرا ماشین گیرشون نیومده و سوارشون میکردم تا برم یکجای جدید و کشف کنم ، بعد شروع میکردم به سوال کردن تا به جایی برسم که دیگه ، میتونستم مسیر خونه و پیدا کنم.چندتا دوست و هم محله ای داشتم پایه تمام بی برنامگی هام بودن ، مثلا یکروز برنامه چیدیم بریم درکه سر از فشم درآوردیم یا می‌خواستیم بریم دربند سر از سد لتیان و جاده شمال درآوردیم.چندسال بعدش با برادرم برنامه، سفرهای یک روزه برادرانه و داشتیم ، از لواسون شروع کردیم و تا همدان و کاشان و... رفتیم . هر هفته برنامه می ریختیم که روز تعطیل مون کجا بریم که شب خونه باشیم و فرداش بریم سرکارمون ، یکروز قبلش هرچی لازم داشتیم و آماده میکردیم و شب یا سحر میزدیم تو دل جاده برای یک تجربه تازه ، تو اینستاگرمم پر شده بود از عکسامون.ماشین با وفایی بود تا موقعی که همسفر راهم بود هیچ مسافتی برام طولانی و سخت نبود ، باهاش جاهایی نبود که نرفته باشم.به جرأت میتونم بگم همراه قشنگ ترین و ترسناک ترین لحظات دهه بیست زندگیم بود .وقتی اونقدر پیر شد که باهام خداحافظی کرد ، حس آدمی و داشتم که رفیق چندین سالشو از دست داده ، دیگه دل و دماغ مسافت ها و نداشتم ، انگار نزدیک ترین شونم دور به نظر میرسید.کم کم خو گرفتم به روزمرگی هام و دفتر ماجراجویی هام و بستم.اما جدیدا دلم میخواد لای این دفتر قدیمی و باز کنم و بی هدف بزنم تو دل ماجراها ، بالاخره یک لقمه نون پیدا میشه که یکی دو روز شکمم و سیر کنه و یک وجب جا پیدا میشه که شب سر بشه ، کسیم که از دو روز سختی کشیدن نمرده ، تازه اگر بشه اسمشو گذاشت سختی!دلم میخواد هر چند وقت یکبار بی هدف بزنم تو دل یک مسافت ، شمال یا جنوب ، شرق یا غرب ش فرقی نمیکنه ، برم یک تجربه و یک خاطره از توش بردارم و برگردم .سفر شاهزاده خاکستری</description>
                <category>شاهزاده خاکستری</category>
                <author>شاهزاده خاکستری</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 17:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دقیقه ه‍ای سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@grey_journey/%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D9%87%E2%80%8D%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-awk76mqyq3gb</link>
                <description>هنوز چند دقیقه بیشتر از شروع فیلم نگذشته بود.تا حالا تا این اندازه با دیالوگ های یک فیلم حس نزدیکی نکرده بودم.فکر میکنم فیلم نامه برگرفته شده از گفت و گو درونی یک انسان تنهاست.همونطور که گفته بودم : عقیده دارم که آدما برای تنهایی ساخته نشدن، برای همین وقتی کسی و از بیرون پیدا نمیکنن ، یک من درونی برای خودشون میسازن ، که وقت های تنهایی، که اغلب اوقات میشه و باهاش حرف بزنن.دیالوگ ها همین اندازه بی پروا، متضاد و بی رحمانه بین دوطرف منتقل میشه. فکر میکنم تنها کسی که میتونه تمام دلایل به ظاهر موجه اما غیر واقعی که سالهاست برای متقاعد کردن بقیه میگی تا دست از سوال هاشون بردارن و دوباره تنهات بذارن و پشت سر بذاره ، خودتی!خودتی که با بی رحم ترین حالت ممکن خودتو به چالش میکشی و این مکالمه تاجایی ادامه پیدا میکنه که در عریان ترین حالت ، مجبور به اعتراف غم انگیز ترین و اصلی ترین دلیل میشی.دوباره نمیتونم همزمان از یکی متنفر باشم و دوستش داشته باشم. ترس از پذیرفته نشدن و ترد شدن. حقیقتی تلخ اما انکار ناپذیر.یادمه وقتی اون گفت و گو تموم شد یک دل سیر گریه کردم، انگار بعد از اون تونستم جا برای حقیقت باز کنمکی انقدر تنها شدم؟!کی دنیای رنگین کودکی و اون شادی و شیطنت ها جاشو به این دنیای خاکستری داد؟نمیدونم.فقط یادمه به خودم که اومدم ، مشغول خودند داستان ها و شعر هایی بودم که منو تا عمق خیالات میبرد.هرکدوم از ما یک زمانی و فقط برای یک نفر ، دست از کتابخونه خیالمون برداشتیم و کتاب هاشو فروختیم تا زندگی تازه ای و شروع کنیم. اما اون رفت ....فقط میدونم منتظر کسی موندم که میدونستم قرار نیست هیچ موقع بیاد. گاهی طعم تلخ حقیقت و با چند حبه دروغ عوض میکردم تا شاید راحت تر از گلوی مغز و دلم پایین بره.پذیرش اشتباه جرات زیادی میخواد ، من تا سالها جرات شو نداشتم، خوش بحال اونایی که داشتن.کمی که میگذره ، تلخی قهوه میشه ، طعم شروع هرروزت ، تو کوچه پس کوچه های کتاب ها و شعر ها قدم میزنی و گاهی میری خونه خیالاتت مهمونی.دیگه نه انتظار کسیو میکشی و نه اجازه میدی کسی منتظرت باشه.بیا که در غم عشقت مشوشم بی توبیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی توشب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسارچو روز گردد گویی در آتشم بی تودمی تو شربت وصلم نداده‌ای جاناهمیشه زهر فراقت همی چشم بی تواگر تو با من مسکین چنین کنی جانادو پایم از دو جهان نیز درکشم بی توپیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دارجواب دادی و گفتی که من خوشم بی توسفر شاهزاده خاکستری</description>
                <category>شاهزاده خاکستری</category>
                <author>شاهزاده خاکستری</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 12:51:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبان بی زبانی!</title>
                <link>https://virgool.io/@grey_journey/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-jmwd4ifnxwk0</link>
                <description>تا حالا دقت کردین که چقدر خوبه یکی تو زندگیتون داشته باشین که هردو با این زبون بتونید با هم حرف بزنید؟مثل زمانیکه دو دوست قدیمی یکدفعه بهم نگاه میکنن و میخندن؟یا زمانیکه مامان مون با گشاد کردن چشمام بهمون می فهموند چه عاقبتی از آتیش های که سوزوندیم در انتظارمونه؟من مدتهاست که برای کسی که بتونم با این زبون باهاش صحبت کنم دلم تنگه.یادمه یکبار چندین سال پیش با رفیقم تو ساحل فریدونکنار نشسته بودیم :بهش نگاه کردم گفتم : میدونیکه....!!!گفت : آره خبر دارمگفتم : نمیخوای چیزی بگی ؟!گفت: از آتیش و دریا لذت ببر ، فردا ببینیم چه گلی به سرمون بگیریم؟!حقیقتش اصلا از موضوع و اتفاقی که اون موقع افتاده بود چیز زیادی خاطرم نیست ، اما ساعت ها میتونم درمورد هون لحظه کوتاه و حس وحالش صحبت کنم.جدیدا وقتی با یک یا چند نفر میخوام صحبت کنم و میبینم باید ساعت ها توضیح بدم تا تازه متوجه بشن که قضیه چیه ، حس آدمی و دارم که تو شهر ناشنواها دنبال آدرس میگرده. نه میفهمم چی میگن و نه میفهمن چی میگم.برای همین ترجیح میدم سکوت کنم و لبخند بزنم.امروز داشتم به این فکر میکردم که من سالها برای این سكوت تو زندگیم تلاش کردم و یک دفعه چنان غرقش شدم که حتی صدای خودمم فراموش کردم چه برسه به حرف زدن با بقیه.یکروز به خودم اومدم و متوجه شدم بدجوری تو اعماق این سکوت خود خواسته گیر کردم و دلم حتی برای شندیدن صدای ترافیک و هم همه تنگ شده.عصر ها از خونه میزدم بیرون ومیرفتم یک کافه میشستم، قهوه سفارش میدادم و تاجایی که میتونستم طولش میدادم که یکم صدای مردم و بشنوم.شاید فقط دلم یک هم صحبت و هم زبون میخواد که حتی با زبون بی زبونی بتونیم ساعت ها کنارهم باشیم و متوجه گذر زمان نشیم و دارم این همه آسمون و ریسمون بهم میبافم...بقول معروف آدما برای تنهایی ساخته نشدن، همه مون یکی لازم داریم که پیشش خودمون باشیمسفر شاهزاده خاکستری </description>
                <category>شاهزاده خاکستری</category>
                <author>شاهزاده خاکستری</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 17:31:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نارنیا یا سرزمین عجایب؟</title>
                <link>https://virgool.io/@grey_journey/%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-e5h9qkjtrfaf</link>
                <description>همیشه تصورم این بود که زندگی دو راه پیش پام میذاره یکی خوب که در راستای اهدافم و دیگری بد که من و از اهدافم یا دور میکنه و یا باعث میشه بهشون دست پیدا نکنم.اما امروزه تصورم عوض شده، تصور میکنم زندگی دوتا داستان و پیش پام میذاره هردو آموزنده و دارای دستاورد های بخصوص ، هردوشون با پایان خوب و من فقط لازمه انتخاب کنم که تو کدومش پا بذارم.درسته بهم ربطی ندارن اما دستاورد،چالش وآموزش های خودشون و دارن.همیشه وقتی چالشی تو زندگیم پیش میومد حالا چه مالی و یا چه در ابعاد دیگه حس بچه ای و داشتم که میخوان تنبیه ش کنن دست به هرجا و هرکس مینذاختم ،بغض میکردم و گریه و التماس میکردم ، پاهام سفت میشد و از رفتن به سمت اون انباری یا حموم تاریک و یا دیدن کمربند و یا اخم ، جلو گیری میکردم و تصور میکردم که زندگی با بی رحمی تمام منو کشون کشون به سمتش میبره.حس میکردم دارم به سمت یک گرداب مخوف و تاریک کشیده میشم که تهش نا پیداست و من حتما کارهای بد زیادی کردم که دارم تنبیه میشم.ایندفعه کمی از دورتر بخودم و ماجرا نگاه کردم. من تمام تلاش های لازم و انجام داده بودم حتی گاهی بیشتر از توانم ، حقیقتش اینه هردفعه حس از خود بیزاری و یا خودکم بینی میومد سراغم و همش بخودم میگفتم هرچی تلاشم کنی کافی نیست، اما این دفعه فرق داشت.یک مدت کوتاهی و مثل عادت هام رفتار کردم و به حال خودم تاسف خوردم و حتی دست دراز کردم به سمت اشخاصی که فکر میکردم کمکم میکنن.اما برای چند لحظه بعد به خودم اومدم. دیدم شاید این فقط یک دریچه به بعد دیگه است.داشتم فکر میکردم اگر واقعا آلیس از اون خرگوش میترسید و تو سوراخ نمیرفت واقعا سرزمین عجایب و پیدا میکرد؟اگر ادموند،لوسی و سوزان از رفتن تو اون کمد می ترسیدن نارنیا و پیدا میکردن؟اون ها قهرمان شدن، قهرمان داستان های خودشون.هر داستان پر از فراز و نشیب و پر از دستاورد و آموزش بود، حتی جاهایی بدبیاری و قهرو حس شکست.اما هر دوتا خوب تموم شدن و قهرمان های داستان وقتی برگشتن به خونه هاشون کلی چیز یاد گرفته بودن که میتونستن ازشون استفاده کنن.و متوجه شدم که بار هر ماجرا و دستاورد و تجربه من بارها بین نارنیا و سرزمین عجایب سفر کردم.بعدش دیگه دست به جایی و کسی ننداختم پاهام راست شدن استوار ایستادم، دستام و به طرفین باز کردم و خودم و سپردم به گردابی که روبروم بود .حقیقتش بعد از این تصور دیگه اونقدرهام مخوف و تاریک و ترسناک نبود.با خودم گفتم ایندفعه قراره سر از کدوم سرزمین در بیارم؟شهر اوز یا جک و لوبیای سحرآمیز ؟ اینبار زندگی برام چه داستانی و تدارک دیده؟ چشمام و بستم و کشیده شدم تو گرداب.سفر شاهزاده خاکستری </description>
                <category>شاهزاده خاکستری</category>
                <author>شاهزاده خاکستری</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 16:50:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه خصمانه بجنگ و نه بزدلانه فرار کن</title>
                <link>https://virgool.io/@grey_journey/%D9%86%D9%87-%D8%AE%D8%B5%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86-ddcqorxkiobt-ddcqorxkiobt</link>
                <description>شاید شهامت جایی بین این دوتا باشه!امروز این جمله داره تو ذهنم میچرخه، اکثر موقع ها وقتی به چالشی تو زندگیم میخوردم سر دوراهی قرار میگرفتم، الان باید بخاطرش بجنگم ؟ یا بیخیال بشم و راهم و عوض کنم؟همین دوراهی باعث میشد شریجه بزنم تو دل کلی داستان دیگه، خب الان بجنگم؟ چطوری،کجا، چطوری برنده بشم بماند که بعضی وقتا مثل یک ژنرال قبل از جنگ با لباس نظامی میرفتم دور میز و دستام می کوبیدم رو میز و میگفتم : این یک جنگه،بچه بازی نیست و بعد از اون خصمانه ترین افکار و زیر رو میکردم تا هرطور شده پیروز بشم.حقیقتش بعد از اینکه طرف مقابل تو ذهنم تا دم مرگ میبردم، بخودم میومدم که مدتیه به یکجا خیره شدم و تو ذهنم هر بلایی که دلم میخواست و سر طرف مقابل آوردم.یکجوری دلم خالی میشد و اون حس غم و اندوه و خشم درونیم کمی ارضا شده بود.بعدش میرفتم رو حالت اهمیت ندادن به موضوع، دیدین وقتی یکی میخواد قانع تون کنه که کاری و انجام بدین اما شما ممانعت میکنید از چه روش هایی استفاده میکنه؟ مثلا میره رو حالت پیشنهاد بعدش تهدید و بعدش ایجاد حس دلسوزی یا احساس گناه ...منم دقیقا تو ذهنم همین کارو با خودم میکنم تا راضی بشم که یک چیز و ولش کنم برهنمیدونم حس الانم و اسمشو چی میشه گذاشت، من اسمشو میذارم یک قدم دیگه تا بلوغ رفتاریاین دفعه اینکارو نکردمدیروز بود که یک پیام برام اومد پر از گله و شکایت جاهاییشم تهدید داشت . اولش مثل همیشه بعد از اینکه خوندمش طرف و بلاکش کردم، آخه موضوع برای خیلی زمان پیش بود و طرف هنوز داشت تلاش میکردم من قبول کنم که مقصر نیست و همش تقصیر منه.اما بعد از چند دقیقه از بلاک بودن خارجش کردم و خیلی عادی باهاش صحبت کردم بهش گفتم چه برنامه ای داشتم و تا کجا پیش رفتم، بهش گفتم که بر خلاف اون من اشتباه و تاوانی که دادم و پذیرفتم اما نه این دفعه از موضع ضعف، این دفعه پیگیری های لازم و تا لحظه آخر انجام دادم اما نخواستم تمومش کنم، و حتی دلیل شو بهش گفتم که چرا تمومش نکردم.اینجا بود که متوجه تغییر لحنش شدم، حس میکنم برای اولین بار تو زندگیم نه خصمانه جنگیدم و نه بزدلانه فرار کردم.حسی از رضایت مندی و شادی و غرور داشتم و همینطور یک نفس راحت از تموم شدن یک مسئله قدیمی که حل نشده باقی مونده بود، کشیدم.متوجه شدم با فرار کردن و حرف نزدن طرف مقابل حق و بخودش داده بود حتی از من خیلی عصبانی بود اما وقتی بهش گفتم چه صدماتی بهم زده انگار تازه خودشو تو ماجرا پیدا کرد، اینکه میتونم این مسئله و تا تایید نهایی دادگاه پیش ببرم و تمام خسارت و بگیرم در حالی که اون حتی یک مدرک معتبر هم نداره برای ارائه.حس میکنم برای اولین دفعه تو زندگیم از خودم به بهترین شکلی که میتونستم دفاع و چالش و حل کردم.سفر شاهزاده خاکستری</description>
                <category>شاهزاده خاکستری</category>
                <author>شاهزاده خاکستری</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 13:21:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ردپاهایی که یکی نشدند</title>
                <link>https://virgool.io/@grey_journey/%D8%B1%D8%AF%D9%BE%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF-oi1uukxfsmsi</link>
                <description>بعضی وقت‌ها در مسیر زندگی،روی تخته‌سنگی کنار جاده می‌نشینم.جایی که بتوانم هم گذشته را ببینم،هم آینده را حدس بزنم،و رد پاهایی را که پشت سر گذاشته‌ام مرور کنم.گلویی تازه می‌کنم،تکه نانی می‌جوم،و ناگهان غرق سؤال‌هایی می‌شوم که جواب روشنی ندارند.آیا قرار است تمام این جاده را تنها قدم بزنم؟آیا زندگی اصلاً مسیری مشترک برایم در نظر گرفته است؟تا امروز تلاش کرده‌ام کسانی را که گمان می‌کردم همسفر مناسبی‌اند،با خود همراه کنم.اما هرکدام در نقطه‌ای از راه جدا شدند؛و مسیرشان فرسنگ‌ها از مسیر من فاصله گرفت.نمی‌دانم باید اسمش را چه بگذارم.ایراد؟بی‌کفایتی؟یا فقط تفاوت مسیرها؟آیا من همسفر خوبی نیستم؟یا کسی تاب هم‌قدم شدن با من را ندارد؟گاهی به مسیر دیگران نگاه می‌کنم.بعضی با خانواده،بعضی با یار،و بعضی—مثل من—تنها.خیال‌پردازی همیشه هم بد نیست.گاهی تصور می‌کنم دو مسیر چطور به هم گره می‌خورند،چطور دو رد پا آهسته آهسته یکی می‌شوند.گاهی فکر می‌کنم شاید فقط صدای نفسِ یک نفردر سکوت این جاده کافی باشدتا زندگی رنگ دیگری بگیرد.اما بعد از خودم می‌پرسم:شاید هنوز آماده‌ی داشتن همسفر نیستم؟شاید هنوز چیزی نیاموخته‌ام که باید می‌آموختم؟آیا در تمام این راهآن‌قدر در عوالم خودم غرق بوده‌امکه درس‌های مسیر را ندیده‌ام؟یا آن‌قدر به تنهایی خو گرفته‌امکه از تغییر می‌ترسم؟نجواهایی درونم بالا می‌آیند—پر از سؤال،بی‌پاسخ.با این‌همه،در این مسیر به یک باور رسیده‌ام:زندگی سخت‌گیر است،اما تنگ‌نظر نیست.هرگاه به کفایت برسی،آنچه سهم توستبه تو خواهد رسید.و حالا سؤال دیگری سر برمی‌آورد:آیا هنوز به کفایتِ یک همسفر نرسیده‌ام؟می‌ترسم.از اینکه نیابم.یا بیابم،وقتی دیگر توان ادامه ندارم.می‌ترسم ذوقی که روزی داشتم،در من خاموش شده باشد.گاهی فکر می‌کنم زندگی مرا در چالش‌هایی پیاپی می‌آزماید؛و من،بی‌حوصله،از کنارشان رد می‌شوم.پاداشی شاید در کار بوده،اما من ذوقِ برنده بودن را گم کرده‌ام.شاید زندگی هنوز منتظر استروزی که با لبخندی غرورآمیزآن پاداش را به دستم بدهد—و من آماده‌ی گرفتنش باشم.ابهام هم نعمت است و هم آزمون.گاهی راه را باز می‌کند،گاهی سردرگم‌ترت می‌کند.اما به یک چیز امید دارم:روزی نوبت من هم می‌شود.روزی کسی پیدا می‌شودکه تا آخر خط با من بماند،و مسیرمان بی‌اجبار،به هم گره بخورد.آن شب،در گوشه‌ای دنج زیر سایه‌ی درختی کنار جاده،چادر کهنه‌ام را برپا می‌کنم،آتش روشن می‌کنم،به ستاره‌ها خیره می‌شوم.و آماده می‌شومبرای روز بعد.برای ادامه دادن.حتی اگر هنوزتنها.سفر شاهزاده خاکستری</description>
                <category>شاهزاده خاکستری</category>
                <author>شاهزاده خاکستری</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 05:29:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر آن راه را می‌رفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@grey_journey/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-rxjt3bhjv7wo</link>
                <description>تأملی درباره دوربین‌هایی در مسیردر مسیر زندگی گاهی به مکان‌هایی می‌رسم که اسمشان را گذاشته‌ام «دوربین».نقطه‌هایی که وقتی از آن‌ها عبور می‌کنی،می‌توانی برگردی عقب را نگاه کنیو خودت را در شرایطی ببینی که آن زمان، هیچ درکی از بزرگی‌اش نداشتی.می‌بینی آنجا ایستاده‌ای؛سردرگم، مردد، شاید ناراحت.و امروز نمی‌فهمی چطور از آن عبور کردی.چطور دوام آوردی.گاهی این دوربین، شکل یک آدم قدیمی را به خودش می‌گیرد.به‌طور اتفاقی با کسی روبه‌رو می‌شوی که سال‌ها پیش در یک مقطع حساس زندگی کنارت بوده.می‌نشینید، حرف می‌زنید،و ناگهان به همان دوراهی قدیمی می‌رسید.به همان نقطه‌ای که مجبور بودی انتخاب کنی از کدام طرف بروی.و آن سؤال قدیمی، که سال‌ها ته ذهنت مانده بود، دوباره بیدار می‌شود:اگر آن راه دیگر را می‌رفتم، بهتر نبود؟راحت‌تر نبود؟او از مسیری می‌گوید که تو نرفتی.از اتفاق‌هایی که پشت آن انتخاب افتاده.و تو میان حس‌های متناقض می‌مانی؛نمی‌دانی باید خوشحال باشی که نرفتییا غمگین باشی برای کسی که رفت.گاهی هم دوربین، یک ماجرای ناتمام را نشان می‌دهد.رابطه‌ای که تمام شد و هیچ‌وقت نفهمیدی چرا.از بیرون می‌بینی که بعد از نبودنت چه اتفاق‌هایی افتاده؛فضایی که اگر می‌ماندی، شاید درونش گرفتار می‌شدی.آن‌وقت نمی‌دانی خروجت را باید بگذاری پای خوش‌شانسییا تدبیر.من این لحظه‌ها را می‌گذارم پای لطف زندگی.سال‌ها در ذهنم برمی‌گشتم عقب.خیال‌پردازی می‌کردم.انتخاب‌هایم را عوض می‌کردم.خودم را موفق‌تر، قوی‌تر، شجاع‌تر تصور می‌کردم.تا یک روز از خودم پرسیدم:اگر با ذهن امروزت برگردی به آن زمان،آیا حاضری دقیقاً همان سختی‌ها را دوباره تحمل کنیتا به همین‌جایی که ایستاده‌ای برسی؟آیا حاضری دوباره صبر کنی وقتی صاحبکارت در لوازم‌التحریر تحقیرت می‌کردفقط برای آن پاداش آخر ماه؟آیا حاضری دانشگاه نرویو تمام خاطرات ترم‌های اول را نداشته باشیبه امید یک مسیر «بهتر»؟زندگی پر از احتمال‌هاست.هیچ تضمینی وجود ندارد که اگر آن کار را می‌کردم، نتیجه‌اش همان می‌شد که امروز در ذهنم می‌سازم.یاد انیمیشن Inside Out می‌افتم.خوشحالی در قسمت اول می‌خواست همه‌چیز فقط روشن باشد.اضطراب در قسمت دوم می‌خواست همه‌چیز را کنترل کند.هر دو نیت‌شان خوب بود.اما نتیجه همیشه مطابق تصورشان نشد.وقتی خوشحالی پذیرفت هر خاطره می‌تواند چندرنگ باشد—هم غم، هم شادی، هم خشم—و وقتی اضطراب فهمید تحلیل کردن خوب است، اما باید حد داشته باشد،تعادل برگشت.من هم فهمیدم سال‌ها داشتم همین کار را می‌کردم.در ذهنم دنبال نسخه‌ای بی‌نقص از خودم می‌گشتم.می‌خواستم گذشته را جوری بازسازی کنم که حس برنده بودن بدهد.من دنبال تضمین موفقیت نبودم.دنبال حس موفقیت در بازآفرینی خاطراتم بودم.اما هر بار که به زمان حال برمی‌گشتم،با خودم بی‌رحم می‌شدم.حس‌هایم را تبدیل به چکش می‌کردم.از آن‌ها زجر می‌ساختم.خودم را بی‌عرضه و احمق خطاب می‌کردم.تا وقتی که دوربین، تصویرهای دیگری نشانم داد.نشانم داد پشت بعضی خروج‌ها،نجات پنهان بوده.نشانم داد بعضی مسیرهایی که نرفتم،شاید مرا به موقعیتی می‌برد که امروز حتی طاقت تصورش را هم ندارم.نمی‌دانم اسمش قسر در رفتن است،خوش‌شانسی است،یا تدبیر.اما من اسمش را می‌گذارم لطف زندگی.و در یک چیز مطمئنم:من خوشحالم که آن راه دوم را نرفتم.سفر شاهزاده خاکستری </description>
                <category>شاهزاده خاکستری</category>
                <author>شاهزاده خاکستری</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 21:38:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صندلی قرمزِ خاطره</title>
                <link>https://virgool.io/@grey_journey/%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-phfk9l1cn9pe</link>
                <description>عکس متعلق به زنده یاد محمدرضا قدرت می باشد جاده‌ی زندگی همیشه آبستن حادثه نیست.گاهی فقط یک جاده‌ی خاکی‌ست؛با سکوتی کرکننده، آفتابی سوزان و نسیمی گه‌گاهی که بیشتر یادآور تنهایی‌ست تا آرامش.و سخت‌ترین بخش سفر همین‌جاست؛وقتی ناگهان به درون خودت پرتاب می‌شوی.جایی که خاطره‌ها بی‌اجازه پخش می‌شوند،صداهایی که سال‌ها خاموش مانده‌اند بلند می‌شوند،و احساس‌هایی که هیچ‌وقت فرصت بروز نداشتند، یکی‌یکی صف می‌کشند.نگاتیوها را در پروژکتور می‌گذاری.روی صندلی قرمز می‌نشینی.و خیره می‌شوی به پرده‌ی سفید روبه‌رویت.اوایل اردیبهشت بود.چند روز مانده به تولدم.خودم را می‌بینم؛سرگردان در خیابان‌ها،با همان پراید سفید همیشگی.سری سنگین، انگار وزنه‌ای دویست‌کیلویی روی شانه‌هایم افتاده باشد.خشم از اتفاق‌هایی که نمی‌توانستم توضیحشان بدهم.اندوهی که از تنهایی می‌آمد و راه نفس را تنگ می‌کرد.هرچه بیشتر دست‌وپا می‌زدم، بیشتر فرو می‌رفتم.روی پرده، مردی را می‌بینم که جلوی یک مغازه مکث کرده.با خودش کلنجار می‌رود:بیرون غذا بخورد یا برگردد خوابگاه؟آخر سر با بی‌حوصلگی می‌گوید:«کی حوصله‌شو داره… همین‌جا یه چیزی بخور.»و همان تصمیم ساده،نقطه‌ی چرخش داستان شد.مغازه‌ای با دیوارهای آجری، پر از گل و گلدان.دکوراسیونی سنتی،و مردی به نام محمدرضا قدرت.نمی‌دانم چرا همان‌جا نشستم و ماندم.فقط یادم هست دم‌نوشی جلوی من گذاشتو بی‌مقدمه پرسید:«چته جوون؟ چرا انقدر تو خودتی؟»گاهی یک غریبه،امن‌تر از آشناترین آدم‌هاست.با شعر حافظ و سعدی حرف می‌زد.می‌خندید.اصرار کرد دیزی آن‌جا را امتحان کنم.قبول کردم.و بهترین لحظه‌ی آن روز، همان بود.کم‌کم آن مغازه شد پاتوق تنهایی‌هایم.بعد مادر، بعد برادرم، بعد پدر و دوستانش.غذا بهانه بود؛ما برای دیدن او می‌رفتیم.وقتی اولین خانه‌ام را گرفتم،با شوق رفتم خبر بدهم.یکی از گلدان‌هایش را داد دستم و گفت:«مبارکت باشه.»امروز خانه‌ام پر از گلدان است.اما آن یکی، چیز دیگری‌ست.شاهد رشد کارش بودم.شاهد روزهایی که زندگی سخت گرفت؛سرطان همسرش، کرونا، فشارها…اما هیچ‌وقت خم به ابرو نیاورد.تا آن روز.رفتم مغازه.پرسیدم: «استاد کجاست؟»گفتند: «دیگه بین ما نیست.»همان‌جا،چیزی در من فرو ریخت.همسرش خوب شد.پسرش ماند.اما خودش رفت.از آن روز دیگر از آن بلوار رد نشدم.نه به‌خاطر اینکه نمی‌توانستم،به‌خاطر اینکه نمی‌خواستم نبودنش را باور کنم.روی صندلی قرمز،با چشمانی نمناک،به پرده نگاه می‌کنم.سال‌ها طول می‌کشد بفهمی بعضی خاطره‌ها نه شیرین‌اند، نه تلخ؛آن‌ها «زنده»‌اند.تلخی رفتنش،شیرینی حضورش را از بین نبرد.زندگی پر از تلخی‌ست،اما گاهی یک آدم،در درست‌ترین لحظه،مثل جرعه‌ای آب در بیابان ظاهر می‌شود.نگاتیو را از دستگاه بیرون می‌آورم.با آستینم گردوغبارش را می‌گیرم.با احتیاط می‌گذارمش سر جایش.ناگهان می‌فهمم ساعت‌ها در جاده قدم زده‌امبی‌آنکه بفهمم چقدر گذشته.به سراشیبی پشت سرم نگاه می‌کنم.کوله را جابه‌جا می‌کنم.تبسمی تلخ می‌زنم و آرام می‌گویم:«یادت بخیر، رفیق قدیمی.»و برمی‌گردمو این‌بارسبک‌ترادامه می‌دهم.سفر شاهزاده خاکستری </description>
                <category>شاهزاده خاکستری</category>
                <author>شاهزاده خاکستری</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 22:45:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستگاه سی‌سالگی؛ دادگاهی که خودم حکم را اجرا کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@grey_journey/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AD%DA%A9%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-opyzot4xdyty</link>
                <description>جایی که قرار بود آغاز باشدپسرک، در اوج تنهایی‌اش، تنها به مسیری که پشت سر گذاشته بود فکر می‌کرد؛به میانه‌ی راهی که تا همین‌جا ادامه داشت.به روزهایی که خود را غرق آرامش می‌دید و شب‌هایی که در تاریک‌ترین لحظات راه گم می‌شد.این آرامش چندان دوام نیاورد.به چشم برهم‌زدنی، خود را میان دنیایی از تنفر و انتقام، عشق و دوستی و محبت یافت.روزها می‌گذشت و هر روز، خودش را از سلول انفرادی بیرون می‌کشید و به دادگاهی می‌برد که در آن، هم‌زمان قاضی بود و وکیل مدافع، دادستان بود و متهم، شاکی بود و مجرم.و هر بار، در پایان دادگاه، خود را به اشد مجازات محکوم می‌کرد؛ حکمی لازم‌الاجرا.تنها سؤالی که هر روز از خودش می‌پرسید این بود:اگر همه‌چیز جور دیگری رقم می‌خورد، الان کجا بود؟چه می‌کرد؟زهرآگین‌ترین لحظه‌ی زندگی، همان‌جایی بود که خودش، با آغوشی باز، این مجازات را می‌پذیرفت؛تنهایی، دلسردی و سیاهی شب‌ها را تاوانِ اشتباهاتش می‌دانست.از صبح که چشم باز می‌کرد تا شب، رؤیا می‌بافت؛از بودن کنار هم، از خنده‌ها و اشک‌ها، از حمایت‌هایی که قرار نبود هیچ‌وقت اتفاق بیفتد.شب، صفحه‌ی آن روز را می‌بست و فردا، صفحه‌ای تازه باز می‌کرد.مثل زندانی‌ای که در انتظار اجرای حکم است؛هر روز، طعم آخرین روز را می‌چشد.آخرین آفتاب، آخرین فرصت زنده‌بودن، و آخرین شب.یاد آن روزِ پارک،یاد سر گذاشتن بر پای او،یاد آخرین خنده…عذابی بود که پایانی نداشت.هفت سال از آخرین باری که حس تعلق را تجربه کرده بود می‌گذشت.پیش از آن، راه فقط راهی ساده بود؛ بی‌هدف، بی‌عطش رسیدن.و ناگهان او.بی‌هیچ دلیلی.چشم باز کرد و دید زنده شده، در مسیر رسیدن به هدفی روشن:ساختن کلبه‌ای در دشتی نزدیک رودخانه‌ای پرآب؛صبحی با بوی چوب سوخته، نان تازه، و چشمانی منتظر.دخترکی با موهایی که خودش آن را «لانه‌ی کبوتر» می‌نامید،خنده‌هایی از ته دل،و پاهایی اردکی.استعاره‌هایی که پسرک با شگفتی به آن‌ها خیره می‌ماند؛به زندگی‌ای که در او جریان داشت.دلش می‌خواست چشم‌هایش را ببندد و باز کند و خود را در آغوش او بیابد؛نوازش‌ها، بو، و کلماتی که قدرت روشن‌کردن تاریک‌ترین روزهایش را داشتند.سال‌ها بود که هیچ‌کدام از این‌ها را نداشت.سال‌ها بود که آن دادگاه ادامه داشت،و شمار روزها و ساعت‌ها از دستش در رفته بود.تا سرانجام، خود را در مقصدی دید:ایستگاهی به نام سی‌سالگی.شمع‌ها، مثل هر سال، به‌تنهایی خاموش شدند.و دنیا، سنگین و بی‌رحم، بر سرش آوار شد.در جایی ایستاده بود که سال‌ها پیش به دخترک وعده‌ی آغاز داده بود.مثل ایستادن در خرابه‌های خانه‌ی کودکی؛جایی که قرار بود شروع باشد، اما دیگر هیچ معنا، صدا یا بویی نداشت.او از حال دخترک بی‌خبر نبود.خوشحال بود، کنار کسی دیگر.در آستانه‌ی شروعی تازه.و پسرک، پس از سال‌ها حمل‌کردن استخوان‌های رابطه‌ای فرسوده،چاره‌ای جز دفن آن نداشت.زمین را کند،با صورتی خیس از اشکو دلی خون،استخوان‌ها را در همان‌جایی دفن کرد که قرار بود نفس تازه‌ای باشد.پایان، همان‌جا شکل گرفت.پسرک، بی‌هیچ تعلق و شوقی، به دل جاده زد؛قدم پشت قدم،با امیدی کم‌رنگکه شاید روزی، دوباره زندگی در او جریان پیدا کند.«سفر شاهزاده‌ی خاکستری»</description>
                <category>شاهزاده خاکستری</category>
                <author>شاهزاده خاکستری</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 21:59:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرک، نیلوفر و راهی که ادامه داشت</title>
                <link>https://virgool.io/@grey_journey/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DA%A9-%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-vigvproicffp</link>
                <description>پسرک در مسیر زندگیحتی دقیق یادم نیست آخرین باری که دیدمش کی بود.اما هنوز، در تنهایی‌هام، باهاش حرف می‌زنم.گاهی درباره‌ی کارهایی که بعد از رفتنش کرده بحث می‌کنیم،و گاهی درست شبیه وقت‌هایی که بچگانه برای هم لوس می‌شدیم،بی‌دلیل می‌خندیم.تصویر خاطره‌هاش کم‌کم داره تار می‌شه،اما صداها هنوز توی سرم می‌پیچه.بعضی وقت‌ها غم نبودنش رو با تحلیل رفتارش کم می‌کنم.به خودم می‌گم این‌طوری برای هر دوتامون بهتر شد؛اون آزاد رفت دنبال زندگی و ارزش‌هاش،و من هم همین‌طور.اما تهش، دلم براش تنگه.دختر کوچولوی سلیطه‌ی بابا…الان رفته پی زندگی و علاقه‌های خودش،اما جاش توی خونه‌ی باباش خالیه.توی قطع رابطه، تا جایی که تونستم، اجازه ندادم همه‌چیز از حالت منطقی خارج بشه.خواستم با احترام، بدون دعوا و خشم، تمومش کنیم.نه چون درد نداشت،بلکه چون نمی‌تونستم با این فکر کنار بیام که هیچ کمکی نکرده،یا اینکه همه‌چیز تقصیر او بوده و من بی‌نقصم.واقعیت اینه که کمک کرد.واقعاً تلاش کردیم.اما بعضی وقت‌ها نمی‌شه که بشه.ما دوست‌های خیلی خوبی بودیم،اما پارتنرهای مناسبی برای هم نه.وقتی به رابطه‌مون نگاه می‌کنم،تنها چیزی که کمبودش رو می‌بینم، اعتماده.قبلاً هم توی دفترم نوشته بودم:اگر این چکاوک، بال‌هاش خوب بشه،باز هم من و خونه‌م رو انتخاب می‌کنه؟و اگر انتخاب نکنه چی؟شاید تمام اتفاق‌هایی که بعد از عید افتاد،داشت با زبون بی‌زبونی همین رو بهم می‌گفت.کم‌کم شک و ترس، تبدیل شد به یقین.یقین به اینکه ما انتخاب‌های مناسبی برای هم نبودیم.شاید برای همین بود که منطق درونم پذیرفتو اجازه داد همه‌چیز، شبیه یک وداع،با آرامش، احترام و صبر تموم بشه.حتی بعدش هم،تا جایی که تونستم،کنارش موندم…برای اینکه خودش رو پیدا کنه.پسرک، در میانه‌ی راه زندگی، به جنگلی مه‌آلود رسید.جایی ناآشنا، اما عجیب آشنا.تنهایی، سکوت، و همان ترس قدیمی.در مسیر، کنار برکه‌ای ایستاد و نیلوفر آبی را دید؛گلی متفاوت،خندان،بی‌قرار،با رنگ‌هایی که هر روز عوض می‌شدند.پسرک، بی‌آنکه بفهمد، ماند.حرف زد،فراموش کرد از کجا آمدهو به کجا باید برود.اما جنگ اصلی، آرام‌آرام، درون خودش شروع شد.آیا واقعاً من او را خوشحال می‌کنم؟نکند راه من،لبخندش را کم‌رنگ کند؟وقتی تصمیم به رفتن گرفتند،راه سخت بود.برکه‌ی جدید، تازه و هیجان‌انگیز،اما ناآشنا.این‌بار جنگ با اطراف نبود؛آتش، میان خودشان افتاده بود.تا جایی که نیلوفر، راه برگشت را انتخاب کردو پسرک، دوباره رو به جاده ایستاد.آنچه باید می‌شد، شد.نه توان ادامه بودو نه میلی برای ماندن.پسرک رفت،و نیلوفر به برکه‌ی قدیمی برگشت.حالا، هر وقت در مسیر خسته می‌شود،چشم‌هایش را می‌بنددو خنده‌های نیلوفر را به یاد می‌آورد؛نه برای ماندن،بلکه برای دوام آوردن.زندگی،به اندازه‌ی کافی،تلخی دارد.سفرِ شاهزاده‌ی خاکستری</description>
                <category>شاهزاده خاکستری</category>
                <author>شاهزاده خاکستری</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 15:32:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوارهایی که بدون سیمان ساخته می‌شوند</title>
                <link>https://virgool.io/@grey_journey/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-bo3np2xntlyo</link>
                <description>درست و دقیق خاطرم نیست کی و کجا گفت‌وگوهای درونیم از حالت تنبیه بیرون اومد و به این شکل رسید.شبیه ورق زدن یک آلبوم قدیمیه؛ با این تفاوت که به‌جای عکس، خاطره‌ها، رفتارها و واکنش‌هامن.ورق می‌زنیم و با هم تحلیل می‌کنیم که دقیقاً از کجا شروع شد و چرا.کجاها باید عقب می‌کشیدم و نکشیدم، و چه پیامدی داشت؟کجاها باید صبر می‌کردم و محکم روی حرفم می‌ایستادم؛ و ایستادم یا نایستادم، و بعدش چه شد؟حتی جاهایی که با موقعیت‌های تازه روبه‌رو شدم و نمی‌دونستم کار درست چیه؛ از پیامدها برگشتم به نقطه‌ی شروع و تازه فهمیدم چه‌چیزی، کِی و چطور آغاز شده بود.این حالت از افسردگی شبیه قدم زدن توی خونه‌ی خودته؛فقط خودتی و خودت.تو سرسرای ذهنت، اون‌که پذیرایی می‌کنه،اون‌که روی نیمکت‌ها لم داده،اون‌که وسط حوض داره آب‌تنی می‌کنهو اون‌که انگورها رو می‌چینه؛همه‌شون خودتی.می‌تونی بهش مثل ورق زدن پست‌های اینستاگرام خودت نگاه کنی؛درسته که فقط یک عکس یا یک تیکه فیلمه،اما تمام لحظه‌های قبل و بعدش، یک‌جا توی ذهنت تداعی می‌شن.تقریباً ساعت نزدیک چهار بعدازظهر بود که از خواب بیدار شدم و خودم رو غرق در حس غم و اندوه پیدا کردم.انگار تمام مدتی که من خواب بودم، ذهنم بیدار بوده و داشته آلبوم رو ورق می‌زده؛حتی صبر نکرده بود بیدار بشم تا با هم شروع کنیم.در این ورق زدن، اتفاقات بین من و او مرور شد؛از روزهایی که در محل کار جزو تازه‌واردها بودیم،تا وقتی هم‌خانه شدیمو حتی زمانی که از هم جدا شدیم.می‌دونی؟یک رابطه، برخلاف ظاهرش، اغلب سراسر جنگه.سؤال اینه که طرف مقابلت کیه؟مشکلات و پیش‌آمدهای زندگی و آدم‌های اطراف؟یا پارتنرت؟باور کن اینکه طرف مقابلت دقیقاً کدوم یکی از این‌هاست، سرنوشت یک رابطه رو رقم می‌زنه.به‌جرأت می‌تونم بگم خیلی از رابطه‌ها از جنگ بین دو نفر شروع می‌شنو بعد تبدیل می‌شن به یک جنگِ پشت‌به‌پشت با زندگی و اطرافیان.اما رابطه‌ی من و او نامرتب شروع شد؛اول جنگ با اطرافیان،بعد جنگ بین خودمون،و در نهایت، هیچ‌وقت اعتماد دوطرفه‌ای شکل نگرفت.مثل تجربه‌های قبلی، می‌تونستم سال‌ها این صفحه‌ها رو ورق بزنم؛اما حقیقت اینه که نمی‌خوام دوباره عمرم رو صرف خاطره‌بازی با یک آلبوم فرسوده کنم.در تمام مدت این ورق زدن، احساسات پنهان یکی‌یکی خودشون رو نشون می‌دادن؛خشم، عصبانیت، انزجار، غم، ناامیدی.هر کدوم مثل یک صحنه از تئاتر اجرا می‌شدن.با خودم و آینه حرف زدم،دعوا کردم،خط و نشون کشیدم،حتی تهدید کردم.جاهایی هم عذرخواهی کردم و ابراز پشیمونی.مثل باز شدن دریچه‌های یک سد بود؛ملغمه‌ای از احساسات ریز و درشت که با فشار بیرون می‌زدن.اما خودم رو جمع‌وجور کردم.حقیقتش اینه وقتی این دریچه‌ها باز می‌شن، تنها چیزی که کمکم می‌کنه خودم رو توی اون جریان سهمگین گم نکنم، مرتب کردن خونه‌ست؛آب دادن به گل‌ها،تی و جارو زدن،آشپزی،گردگیری.اون وقت تبدیل می‌شم به یک خانه‌دار تمام‌عیار؛در حالی که درونم، اصلاً شبیه بیرونم مرتب و تمیز نیست.بعد از سرهم کردن سناریوهای بین من و او، به چند سؤال رسیدم:اگر او می‌تونست به من اعتماد کنه، باز هم این همه مسئله‌ی حل‌نشده باقی می‌موند؟اگر من شفاف‌تر با خودم و با او رفتار می‌کردم، این همه بلاتکلیفی شکل می‌گرفت؟در نهایت رسیدم به یک نتیجه‌ی ساده:یک رابطه‌ی به‌هم‌ریخته.می‌تونستم با ورق زدن این آلبوم، بارها انگشت اتهام رو به سمت دیگران بگیرم؛او،خودم،مادرم،اسم‌های زیاد دیگر،حتی همکارهای قدیمی.اما واقعیت اینه که هیچ‌کدوم از اون‌ها مقصر نبودن.هیچ‌کدوم نمی‌تونستن به رابطه‌ی ما نفوذ کنن،اگر خودمون اجازه نمی‌دادیم.حتی خودمون هم تلاش می‌کردیم بهترین نسخه‌ی خودمون باشیم و به هم کمک کنیم؛اما یک چیز این وسط کم بود:اعتماد.تمام ماجرا از همین چند کلمه‌ی ساده شروع شدو قبل از اینکه بفهمیم،همه‌چیزی که با هم ساخته بودیم از بین رفت.رابطه‌ای بدون اعتماد، شبیه دیواریه که آجرهاش رو بدون سیمان روی هم چیده باشی؛شاید از دور شبیه دیوار باشه،اما نمی‌شه بهش تکیه داد،نمی‌شه باهاش خونه ساخت،و با اولین لرزش فرو می‌ریزه.الان نشستن و انگشت اتهام گرفتن و گفتن «ای‌کاش» هیچ کمکی نمی‌کنه.کشتی و جک یخ زدن و رفتن ته اقیانوس اطلس.می‌تونستم مثل گذشته خودم رو زندانی کنم،اما این بار می‌خوام برعکس عمل کنم.می‌خوام خودم رو بغل بگیرم و بگم:رهاش کن.دیدی، درس گرفتی، حالا رهاش کن.بیرون کشیدنش از آب و تلاش برای زنده نگه داشتنش، زنده‌اش نمی‌کنه.تو حق داری غمگین باشی،اما ناامید نه.زندگی هنوز جریان داره.</description>
                <category>شاهزاده خاکستری</category>
                <author>شاهزاده خاکستری</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 01:24:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی احساسات مجرم نیستند</title>
                <link>https://virgool.io/@grey_journey/%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-qorogsuv2pyj</link>
                <description>درباره‌ی نوشتن، احساس، و نرفتن از خودنویسنده‌های سریال‌های خانگی، برای اینکه داستانشون با زندگی واقعی مردم قرابت داشته باشه، روی نقاط اوج و فرود مانور می‌دن؛دعواها، چالش‌ها، جشن‌ها، بحران‌ها.اما به چیزهایی که برای اون جامعه روتینه دست نمی‌زنن، چون مخاطب خیلی زود تناقض رو حس می‌کنه و اثر از رئالیسم می‌لغزه بیرون.شاید این تکنیک برای یه فیلم کوتاه جواب بده،اما برای سریالی که قراره مخاطب خانگی رو نگه داره، نه.اون‌جا کوچک‌ترین دروغ، خودش رو لو می‌ده.ناخودآگاه، به یه الگوی مشترک تو خیلی از فیلم‌ها رسیدم.آدم‌ها بدون حس گناه از احساساتشون حرف می‌زنن؛از ناراحتی، عصبانیت، حسادت.برای خودِ احساس عذرخواهی نمی‌کنن،اما اگر رفتارشون باعث آسیب به دیگری شده باشه، معذرت می‌خوان.و دقیقاً همین‌جا بود که ذهن من گیر کرد.سال‌ها فکر می‌کردم آدم قابل احترام کسیه که عصبانی نمی‌شه؛نه کسی که رفتارش رو در قبال احساسش مدیریت می‌کنه.برای مدت زیادی از زندگیم از احساساتم فاصله گرفتم،چون فکر می‌کردم نشونه‌ی ضعفه.ضعف اخلاقی.چیزی که نباید دیده بشه.برای همین کنار می‌کشیدم.ساکت می‌شدم.نه از روی بلوغ،از ترس.از وقتی شروع به نوشتن کردم، بدون سبک‌سنگین کردن، شروع کردم احساساتم رو تجربه کردن.گاهی دلم می‌خواد ازشون فرار کنم،گاهی دلم می‌خواد طعمشون رو بچشم.تلخی ناراحتی،شیرینی موفقیت‌های کوچیک،و بی‌مزگیِ سکوت و تنهایی.امشب دارم این متن رو می‌نویسم و هم‌زمان چند حس متناقض رو با هم دارم،بدون اینکه بدونم کدومشون باید جلوتر باشن.یاد آشپزی افتادم.آشپز خوب کسیه که بلد باشه طعم‌های متناقض رو کنار هم بذاره؛وگرنه غذایی که همه‌ی طعم‌هاش شبیه هم باشه،حتی قابل خوردن هم نیست.این روزها محو تماشای هنرمندها می‌شم.نه محصول،خودِ فرآیند خلق.و یه سؤال مدام تو ذهنمه:آیا ارزشش رو داشت؟اگه از داستایوفسکی یا میکل‌آنژ می‌پرسیدن آیا ارزش داشت تمام عمرت رو صرف کاری کنی که این‌قدر از جامعه دورت کرد، چی می‌گفتن؟و چرا سال‌ها بعد، همون آثار آدم‌هایی رو جذب می‌کنه که برای داشتنش حاضرن همدیگه رو نابود کنن؟انگار دارم با خودم حرف می‌زنم.اگر سال‌ها برای کاری وقت بذاری، پیر بشی، از دنیا بری و کسی نفهمه بوده‌ای،و شاید دهه‌ها بعد دیده بشه…حاضری؟و یه بخش از من می‌گه:اگر انجامش ندم، که همین شانس هم ندارم.من هنوز دوست دارم بنویسم، حتی اگه کسی نخونه.یه بخشی از من تو همون صفحه‌ها زنده‌ست.برای همین دارم دست‌وپا می‌زنم.می‌نویسم.می‌سازم.شاید فقط برای اینکه نشونه‌ای از خودم جا بذارم.دلم می‌خواد فریاد بزنم و گریه کنم،اما نه صدام درمیاد، نه اشکم.فقط یه فشار سنگین روی سینه‌مه.برای همین نوشتم.شاید بتونم بخوابم.سفر شاهزاده‌ی خاکستری</description>
                <category>شاهزاده خاکستری</category>
                <author>شاهزاده خاکستری</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 03:43:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>