<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین بوذرجمهری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@h.bouzarjomehri</link>
        <description>دانشجوی دکتری سیاست‌گذاری سلامت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 16:50:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/24110/avatar/A7HDjm.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین بوذرجمهری</title>
            <link>https://virgool.io/@h.bouzarjomehri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حاکمیت ابتذال</title>
                <link>https://virgool.io/applymag/%D8%AD%D8%A7%DA%A9%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%B0%D8%A7%D9%84-etlbnjcv8isy</link>
                <description>هفته پیش داشتم در سایت دکتری دانشکده کار می‌کردم و به این  می‌اندیشیدم که چند سال دکتری را با حقوق بخور نمیر دانشگاه بسازم و کار  نکنم و در عوض تجربه‌ی یک فعالیت لذت‌بخش نسبتاً خالص علمی را داشته باشم و  از زندگی لذت ببرم که شاید چنین فرصتی دیگر در طول عمرم به دست نیاید. در  همین فکرها بودم که یادم آمد سال دیگر حلما باید برود مدرسه و اگر نتوانیم  دولتی بفرستیمش یا نگذارند که بفرستیمش (!) باید خصوصی بگذاریم و  هزینه‌هایش کمرشکن!از طرف دیگر چند روز بعد از این فکرها و با  آغاز کلاس‌ها دیدم که درس جالبی برای واحد «سیاست‌گذاری سلامت» گذاشته‌اند:  دو واحد «کارآفرینی»! مسخره است که برای درس سیاستگذاری عمومی واحد  کارآفرینی بگذارند. بخش عمومی وظیفه‌ی خودش را دارد و بخش تجاری و خصوصی  وظیفه‌ی خود را. ما نه آن را داریم و نه این را و حالا که از بالا امر شده است که کارآفرینی چیز خوبی است (!)، در راستای دانشگاه‌های نسل سوم باید در همه رشته‌های تحصیلی دو واحد  کارآفرینی اجباری گذاشته شود که در نتیجه برای رشته‌ی سیاست‌گذاری هم  کارآفرینی گذاشته‌اند! همینقدر مبتذل! چیزی که احتمالاً‌ در هیچ کوریکلوم  جهانی یافت نمی‌شود.در همین افکار و ایده‌های مابین اینها  بودم که دیدم چقدر این دو رویداد با یکدیگر نسبت داشتند. من نمی‌توانم  بنشینم یک‌جا با آسایش و خیال راحت کار علمی انجام دهم و خلاقیت داشته  باشم، چرا؟ چون دولت وظیفه‌ی خود را درست انجام نمی‌دهد. چون برخلاف قانون  اساسی، برخلاف تجربه‌ی بشری و برخلاف عقلانیت، در این مملکت آموزش همگانی  رایگان وجود ندارد. همچنین خدمات سلامت همگانی و همچنین مسکن همگانی و  بگذارید که نگویم، حتی امنیت همگانی! من باید نگران آموزش فرزندم باشم و  دغدغه‌های هزینه‌های سرسام‌آور آن. هزینه‌های مسکن تهران هم که زبانزد است.  مگر فقط شانس بیاوری و مریض نشوی که هزینه‌های کمرشکن سلامت سراغت نیاید!  امنیت هم باشد آخر کار تا بگویم برایتان! آنوقت برای رشته سیاست‌گذاری درس  کارآفرینی می‌گذارند؟ کارآفرینی  مال سوئد و سوئیس و دانمارک و هلند است که دولت رفاه و خدمات اجتماعی‌شان  به راه است و مردم نگران دسترسی به حقوق اولیه انسانی خویش نیستند. این  چیزها مال خارجی‌هاست که دولت‌شان دولت است. دولت‌شان درست کار می‌کند و  مردمشان مجال دارند فکر کنند، ایده بدهند، خلاق باشند. آنها که به فکر نان  نیستند و در کف هرم نیازهای مازلو دست و پا نمی‌زنند، می‌توانند خودشکوفا  باشند. نوآوری و کارآفرینی برای سوئد است که خدمات آموزش از مدرسه  تا دانشگاه برای همه رایگان و با کیفیت است. برای آنجا که خدمات سلامت،  ملّی و رایگان است. مشکل کارآفرینی مملکت دقیقا همین است که برای  سیاست‌گذاری سلامت واحد کارآفرینی می‌گذارید. همین است که دنبال تجاری‌سازی  خدمات اجتماعی از جمله آموزش، سلامت و حتی امنیت هستید. مشکل کارآفرینی  مملکت ما این است که دولتش دولت نیست. این کشور دولت ندارد. ما سرمایه‌داری  دولتی داریم. دولت تسخیر یافته و دولت فاسد داریم. دولت کاسب داریم. دولت  خودش توسط سرمایه‌داران بخش خصوصی تسخیر و غارت شده است. خودش تبدیل به  ابزار دست آنها شده است نه ابزار دست مردم. دولت در این کشور وجود ندارد.  اشتباه نشود، من نه با کارآفرینی مخالفم و نه با بخش خصوصی. مشکل بنده با  ابتذال است. ابتذال دولت و حتی ابتذال کارآفرینی در کشوری که نه دولتش دولت  است و نه بازار و کارآفرینی‌اش بازار و کارآفرینی.و امّا امنیت! دوستان چند سالی است که امنیت را هم به فروش گذاشته‌اند. شرکت‌های تأمین امنیت را ندیده‌اید؟ سری به سایت حریم ایمن ثاقب (!) بزنید!  آنوقت میبینید که اگر مغازه دارید، یا کارخانه یا حتی خانه و برج و  آپارتمان، می‌توانید امنیت بخرید! این شرکت تحت نظارت نیروی انتظامی (ناجا)  هم هست که یعنی برادران ناجا خودشان وارد بازار شده‌اند! مدیر عامل آن  «محمد صادق روزبهانی» است که با جستجوی نامش متوجه می‌شویم که احتمالاً یکی  از مقامات بازنشسته ناجا بوده باشد. یکی از کتابهایی که ترجمه و منتشر  کرده است چنین عنوان دارد: «خصوصی‌سازی پلیس در آمریکا»  که در پژوهشکده ناجا کار شده است و توسط انتشارات «ناجی نشر» که به نظر  می‌رسد ناشر خصوصی انحصاری (!) ناجا باشد منتشر شده است. بله، روزگار غریبی  است نازنین. خصوصی‌سازی امنیت هم مدتی است که شروع شده است. نیروهای  امنیتی هم مثل معلمین و پزشکان، کاسبی جدیدی یافته‌اند و تا چندی دیگر  همه‌ی آن چیزهایی که درباره‌ی آموزش و سلامت رخ داده است قرار است درباره‌ی  امنیت نیز رخ بدهد. قرار است امنیت عمومی وجود نداشته باشد چرا که کار و  کاسبی شرکت‌های امنیتی خصوصی را مختل می‌کند. قرار است اگر امنیت می‌خواهید  بابتش هزینه کنید! مفت و مجانی که نمی‌شود. قرار است از کیفیت خدمات  امنیتی دولتی بزنند تا خدمات خصوصی‌شان با کیفیت جلوه کند! قرار است برای  تأمین بازار پر سود و کم ریسک امنیتی خود، نا امنی را در مملکت نهادینه  کنند! همچنان که آموزش دولتی را چنین کردند و خدمات سلامت دولتی را.دیر  نمیبینم روزی را که بالاشهری‌ها دیوارهای بلندی به دور خود کشیده باشند،  چنان که در باستی‌هیلز دیوار کشیدند و در آنجا همه چیز را خریده باشند، از  جمله امنیت و آسایش را. و بیرون این دیوارها، ما مردمان فرودست در تعفن  کثافت خویش غوطه‌ور باشیم و برای لقمه نانی نه، بلکه برای کمی امنیت روزانه  سگ دو بزنیم... (سینمایی In Time را ببینید) و بالانشنیان از جمله جناب  پناهیان در منبرهای محرم به ما توسری بزنند که شما بی‌عرضه‌ها کارآفرینی  بلد نیستید! که اگر بلد بودید مثل منِ پناهیان از سر و کول حاکمیت بالا  می‌رفتید و بعد که از حاکمیت استفاده کافی را بردید می‌رفتید مدرسه‌ی خصوصی  رانتی با شهریه‌های مشتی می‌زدید و گلیم خود را از این کثافت بیرون  می‌کشیدید! بله دوستان، این قصه‌ی پر غصه‌ی دولت و اقتصاد و حتی کارآفرینی  مبتذل شده است در این مملکت... در مملکتی که فساد نهادینه شده است و ابتذال  در اوج است...</description>
                <category>حسین بوذرجمهری</category>
                <author>حسین بوذرجمهری</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2019 14:04:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدیر سرویس بهداشتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@h.bouzarjomehri/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%A8%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-fnfcvnk84wo5</link>
                <description>دستشویی‌های عمومی معمولاً یک مدیر دارند! این مدیر احتمالاً دم درب  نشسته است و هزینه استفاده از سرویس را می‌گیرد. این مدیر دستشویی یک کار  دیگر هم ممکن است بکند. مثلاً یکبار که آفتابه را برداشته‌اید و می‌خواهید  داخل سرویس بهداشتی شوید، ممکن است صدایتان کند و بگوید آن آفتابه‌ای که  برداشته‌اید را کنار بگذارید و آفتابه دیگری را بردارید! حال آنکه هرچه به  آفتابه خودتان و دیگری توجه می‌کنید تفاوتش را در نمی‌یابید! احتمالاً  واقعیت هم همین است که این دو آفتابه هیچ تفاوتی ندارند! پس چرا چنین  رفتاری از مدیر سرویس بهداشتی سر می‌زند؟!به نظرم پاسخ به این سؤال  با یک مثال دیگر که یکی از دوستان زیاد نقل می‌کند مشخص می‌شود. او همیشه  داستان پدر و فرزندی را تعریف می‌کند که پدر مدام کودکش را کتک می‌زند! از  وی می‌پرسند چرا انقدر بچه‌ت را می‌زنی؟ جواب می‌دهد: «من که خونه زندگی  درستی برای بچه‌م جفت و جور نکردم. پولی هم که ندارم به بچه‌م بدم. سفر و  تفریح و بیرون هم که نمی‌برمش. بذار لا اقل کتکش بزنم بفهمه یه بابایی هم  داره!» یا به عبارت دیگر: «بفهمه رئیس کیه؟!» بنظرم مسئله به همین سادگی  روشن شده باشد.در عمل خیلی از سازمان‌های موجود همان «سرویس  بهداشتی» هستند! مدیران این توالت‌ها هم همان مدیران! توالت که چیز خاصی  ندارد که مدیر بتواند اعمال قدرت کند. این مدیر «علاقمند به قدرت» پس چگونه عطش خود را برای اعمال زور و قدرت ارضا کند؟ یا همچون پدری می‌شود که مدام  بی‌خود و بی‌جهت توی سر فرزندش می‌زند تا وی بفهمد رئیس کیست؟ یا همچون  مدیر آن توالت خواهد بود که گیر الکی به آفتابه آدم می‌دهد! این آفتابه را  بر ندار، آن یکی را بردارد! این سازمان‌های توالت عمومی، پر هستند از  کارهای ساده‌ای که سخت شده‌اند. این مدیران توالتی احساس می‌کنند فرایندهای  سازمانی خیلی ساده و پویا هستند و این خوب نیست! اینجوری کارمند نمی‌فهمد  رئیس کیست! بگذار این کار ساده را چهار بار پیچ و تاب بدهیم تا کارها به  اندازه‌ی کافی سخت و دلچسب بشوند! درست بر عکس اصل ساده‌سازی کارها و  فرایندها، مدیران توالتی کارهای ساده را پیچیده می‌کنند و لقمه را دور سر  می‌گردانند. بهرحال دل این مدیران، به مدیریت همان توالتی که در اختیار  دارند خوش است. با این کارها فکر می‌کنند ناسا را مدیریت می‌کنند! این  مدیران قادرند موضوع ساده‌ای مثل به اشتراک گذاشتن چهارتا فایل ساده را  تبدیل کنند به یک مسئله‌ی امنیت ملّی!</description>
                <category>حسین بوذرجمهری</category>
                <author>حسین بوذرجمهری</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jul 2019 14:07:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنبیه برای همه، تشویق برای یکی</title>
                <link>https://virgool.io/@h.bouzarjomehri/%D8%AA%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AA%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%82-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-okey0inb2okh</link>
                <description> این یکی از شعارهای معروف نظامی‌هاست. آنرا اینطور توجیه میکنند که در  یک عملیات نظامی، خطای یک نفر می‌تواند برای همه گران تمام شود، بنابراین  تنبیه خطای یک نفر برای همه است! البته نمیدانم قسمت تشویق را چطور توجیه  می‌کنند ولی بهرحال این توجیه برای من هیچوقت معقول نبوده است. اگر هدف از  تنبیه، اصلاح رفتار نادرست است، با چنین نوعی از تنبیه بعید میدانم اصلاحی  صورت بگیرد و اتفاقا برعکس، چیزی شبیه به لغزش به میانگین را حاصل می‌کند.  برای مثال در دوره شبه آموزش نظامی که بودم و از آنجایی که در آموزش‌های  سربازی همه‌جور آدمی با هر سطح فرهنگ و درک و شعوری حضور دارند، برخی از  جوان‌های سبک‌سر احمق و به زعم خودشان با نمک هم حضور داشتند که خیلی جاها  خوشمزه‌بازی در می‌آوردند. یکی از جاها سر صف صبحگاهی بود. پاسخ فرمانده به  سرپیچی‌های این بی‌فرهنگ‌ها هم مشخص بود: تنبیه همه! مثلا بابت خطای یک  نفر، کل نفرات مجبور می‌شدند سینه‌خیز مسیری را طی کنند. نتیجه‌ی این  برخورد آن بود که خوشمزه‌های بی‌فرهنگ هیچوقت اصلاح نشدند چون هیچوقت عملاً  نتیجه‌ی خطای خویش را ندیدند. اینجور آدم‌های بی‌کله معمولاً شر هم هستند و  جسم‌های ورزیده‌تری هم دارند بنابراین در یک سینه‌خیز همگانی آنها اتفاقا  بهتر از بقیه از پس کار بر می‌آمدند. یکبار یادم است بدون اینکه به کسی  اشاره کنم، بلند گفتم: «خوشنمکی که این کارو کردی. درسته بچه‌ها ساکتن بهت  هیچی نمیگن ولی تو دلشون دارن حسابی مادرت رو یاد میکنند». اینجور آدمها  معمولاً روی این حرفها هم غیرتی می‌شوند و حدسم درست از آب درآمد و همان  چیزی شد که فکر میکردم. طرف قاطی کرد و می‌خواست کاری بکند امّا من خودم را  تبرئه می‌کردم که من که نگفتم خودم چیزی گفتم، بچه‌ها میگن. کاری نتوانست  بکند امّا با این چیزها هم آدم نشد. فقط تا آخر دوره با بنده سر لج افتاده  بود! بهرحال هیچوقت ندیدم این تنبیه‌های همگانی عملاً منجر به تغییر رفتار  شوند چون اتفاقا فرد خاطی خوشش هم می‌آمد که عملاً به جای او، دیگران هستند  که تنبیه می‌شوند و هیچوقت تنبیه‌ها مستقیماً متوجه او نیست. و برعکس،  باعث می‌شد افرادی که منظم‌تر هم هستند دیگر دست از رفتار درست خود بردارند  چرا که علی‌رغم رفتار درست خود، بی‌خود و بی‌جهت باز هم تنبیه می‌شدند. در نتیجه آنها هم بی‌انگیزه می‌شدند.در سازمان‌های معمولی هم زیاد  دیده‌ام که به دلیل اشتباه یک یا چند نفر، کل مجموعه تنبیه می‌شوند. این  تنبیه از خشونت‌ها و سرزنش‌های کلامی است تا وضع مقررات نامناسب برای همه  تا جریمه‌ی همگانی. این وضعیت نتایجی تقریباً به همان نسبت سازمان‌های  نظامی را به همراه دارد. در سازمان‌هایی دیده‌ام که با اینگونه رفتارها،  اوّل از همه دقیقاً افرادی به وضعیت جدید واکنش نشان داده‌اند که اتفاقا  آنها هیچ تقصیر و گناه و خطایی نداشته‌اند. واکنش افراد بهترِ سازمان به  این رفتارهای مدیریتی، تا سطح خروج از مجموعه بوده است. در چنین مواقعی  عملاً سازمان با تنبیه غلط، نیروهای بهتر خود را از دست داده است و نیروهای  بدتر باقی‌مانده‌اند و در مجموع سازمان ممکن است متضرر شده باشد. در واقع  همانطور که افراد منظم در دوره‌های نظامی بابت نظم خود تنبیه و دلسرد  می‌شدند، در دیگر سازمان‌ها هم افراد بهتر، از اینجور تصمیمات مدیریتی  گله‌مند می‌شوند و این رفتار را بر نمی‌تابند؛ و درست برعکس، افراد خاطی و  مقصر پوست‌کلفت‌تر از آن هستند که با این چیزها تنبیه شوند و رفتار آنها  تغییر کند. احتمالاً به میزانی که مدیران روحیات نظامی‌گری، از جمله تکبر و  خودرأیی را بیشتر داشته باشند، بیشتر مرتکب چنین رفتارهای مدیریتی  می‌شوند. اساساً افراد با روحیات مبتنی بر خودرأیی، مهمترین ابزار مدیریتی  خود را در تنبیه می‌بینند و آنرا بیش از هر ابزار دیگری به کار می‌بندند،  حال آنکه ابزار تنبیه معمولاً نتایج غیرقابل پیش‌بینی به بار می‌آورد.</description>
                <category>حسین بوذرجمهری</category>
                <author>حسین بوذرجمهری</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2019 19:44:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردم در حال ترک قلعه هستند</title>
                <link>https://virgool.io/@h.bouzarjomehri/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-z7sn89q7vj9y</link>
                <description>من هیچوقت علاقه زیادی به بازی‌های کامپیوتری استراتژیک نداشتم؛ عمدتاً  به دلیل اینکه معمولاً کند، کم هیجان و حوصله سر بر بودند! با این وجود به  نظر می‌رسد کسانی که به مدیریت علاقمند هستند باید به اینگونه بازی‌ها نیز  علاقمند باشند. حداقل در عمل کسانی که به مسائل مدیریت و سیاست علاقمندند  اظهار می‌کنند که یا بازی‌ها را دوست ندارند یا نهایتاً بازی‌های استراتژیک  را دوست دارند. امّا این مسئله می‌تواند صرفاً یک سوگیری بی‌جهت نیز باشد.  بهرحال تنها بازی استراتژیکی که بنده دوست داشتم و آنرا تمام کردم بازی  قلعه (stronghold) بود. اتفاقاً خیلی‌ها با این بازی نوستالژی دارند. دلیل  علاقه‌ی من ساده بود: دوبله‌ی فارسی بانمک آن. عمدتاً با خواهر و برادرم  می‌نشستیم پای بازی و ادای دوبله‌های با نمکش را در می‌آوردیم و می‌خندیدیم.بازی‌ها  به نظر من بی‌اهمیت نیستند. اساساً تعریف بازی پیچیده است. هرچیزی  می‌تواند بازی باشد. در واقع شاید هرچیزی که بخواهد درست باشد گویا باید  گونه‌ای بازی باشد. چه بسا زندگی جز بازی نیست. از بچگی خودمان را در جهان  همچون موجوداتی در یک بازی کامپیوتری تصور می‌کردم که پروردگار دارد از روی  صفحه نمایشگر بدان‌ها می‌نگرد (یاد فیلم truman show افتادم).  بهرحال به نظر من بازی‌ها مهم هستند. همانقدر که فیلم‌ها و داستان‌ها  هستند. بازی‌ها گونه‌ای تلاش برای حل مسئله‌اند. مسائلی که ممکن است یک  شبیه‌سازی از مسائل جهان واقع باشند. بازی قلعه شبیه‌سازی خوبی از برخی  مسائل واقعی بود. مصادیق آن بسیار است امّا یکی از آنهایی که هرکس این بازی  را انجام داده احتمالاً به خاطر می‌آورد، مسئله‌ی «ترک قلعه» بود.داستان  بازی قلعه ساده است. جزیره انگلستان تجزیه شده و توسط 4 پادشاه خودکامه  اداره می‌شود و این وظیفه ما است که 4 پادشاه را شکست داده و امپراطوری  یکپارچه تشکیل دهیم. برای رسیدن به این منظور فعالیت‌های بسیاری باید  می‌داشتیم امّا به نظر بنده و آنطور که به خاطر دارم، مهمترین مسئله برای  حکومت‌مان، «مردم» بودند. البته که هدف پیروزی بر دشمن خارجی بود امّا  مهمتر از آن حفظ و تقویت سامان داخلی حکومت بود. بازی شبیه‌سازی ساده‌ای  داشت، هرگاه امورات داخلی خوب پیش می‌رفت، غذا به اندازه کافی بود، زاد و  ولد بیشتر می‌شد، جمعیت رشد می‌کرد، ثروت و سرباز تولید می‌شد و هرگاه  برعکس بود، گرسنگی زیاد می‌شد مردم کم‌کم قلعه را ترک می‌کردند. با کاهش  مردم ثروت کاهش می‌یافت، سرباز کم می‌شد و همه‌چیز رو به زوال می‌رفت.کاربرد این شبیه‌سازی شاید در مقیاس بزرگ کشور برای شما ناگفته پیدا باشد امّا به نظر من این مسئله حتی در سازمان‌های  کوچک هم کاربرد دارد. مسئله‌ی «رضایت» مردم یا کارکنان برای دست یافتن به  اهداف اهمیت دارد و مدیری که توان درک این موضوع ساده را نداشته باشد را  نمی‌توان به واقع مدیر دانست. مدیر ممکن است به راحتی با خود خیال کند که  نیروهای خود را جایگزین می‌کند. حتی در بازی قلعه هم این کار به راحتی رخ  نمیداد. در عمل که جایگزینی نیروهای کارکرده و آموزش دیده بسیار دشوارتر  است. اینکه «مردم در حال ترک قلعه» هستند احتمالاً بزرگترین نشانی از عملکرد ضعیف مدیریت است.  قاعدتاً خروج یک یا حتی دو سه نفر از یک سازمان می‌تواند جزء فرایندهای  طبیعی با هر دلیلی باشد امّا نسبت بالای افرادی که از سازمان خارج می‌شوند  با انواع تفکرها و عملکردهای خود، نمی‌تواند نشان خوبی باشد. به خصوص که  همانطور که متون دانش «منابع انسانی» می‌گویند، مسئله‌ی ترک سازمان  احتمالاً رادیکال‌ترین واکنش فرد است که به راحتی رخ نمی‌دهند. این مسئله  به خصوص زمانی نا امید کننده‌تر است که مدیر با ساده‌اندیشی از کنار این  مسئله گذشته و آنرا بی اهمیت بداند. حتی این رفتار من را یاد احمدی‌نژاد  می‌اندازد. کسی یا کسانی که فکر می‌کنند «خودشان» یا گروه اندکی از  اطرافیان خویش هستند که سازمان را اداره می‌کنند و باقی افراد موضوعیت  ندارند یا حداکثر کارکنانی گوش به فرمان هستند یا باید باشند.از  دیگر ویژگی‌های این مدیران شاید آن باشد که دست یافتن به جایگاه فعلی خویش  را نشانی از برگزیده بودن خویش نزد خداوند می‌پندارند! (باز همچون  احمدی‌نژاد!) و آنگاه نظرات متفاوت با خود را از جانب وسوسه شیاطین یا  تحریک افراد مغرض بیگانه قلمداد کنند. همه یا بسیاری از آنچه که در مقیاس  یک حکومت می‌تواند بروز یابد در یک سازمان نیز ممکن است. مسئله‌ی «رضایت»  اهمیت دارد و نادیده انگاشتن آن بی‌خردی است. این مسئله فکر مرا به سمت  مفهوم «قرارداد اجتماعی» سوق می‌دهند (شاید بی‌جهت) و اهمیت آنرا برایم  تداعی می‌کند و اینکه آنچه بدون قرارداد و توافق جمعی است مانا نیست. همه‌ی  آنچه گفته شد را شاید خیلی ساده، دم دستی و بدیهی بدانید امّا بسا سازمان‌های  بزرگ و کوچک بسیاری که پایبند به این نیستند. شاید یکی از دلایل آن حتی  روشن نبودن اهداف از ابتدا باشد و عدم توافق اعضا بر سر مرام‌نامه و  اساس‌نامه‌ای با چشم‌انداز و وظایفی روشن و مشخص. به این می‌اندیشم که باید  برحذر باشم که سازمان یا گروهی با اهدافی ذهنی، غیرملموس و ناروشن تشکیل  دهم. اگر روزی شرایطی حاصل شد، حتما باید اهداف را ساده، مختصر، با ارزش،  دست‌یافتنی و مورد توافق «همه» تعیین کرد.پی‌نوشت:  این یادداشت آنچه میخواستم نشد! خیلی هم فکر کردم اما مرا راضی نکرد.  میخواستم مثل خیلی از دیگر یادداشتهای این چنینی همینجور بگذارم یک گوشه  خاک بخورد. امّا دیدم منتشر کردنش هم با خاک خوردنش تفاوت زیادی نمی‌کند!  سخت نگیرم!</description>
                <category>حسین بوذرجمهری</category>
                <author>حسین بوذرجمهری</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2019 16:42:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بسیج ملی کنترل فشار خون!</title>
                <link>https://virgool.io/@h.bouzarjomehri/%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%AC-%D9%85%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%84-%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D9%86-h4cc4trzfhl8</link>
                <description>این دیگر از کجا پیدا شد؟ بسیج ملی کنترل فشار خون؟ نظام سلامت این  مملکت آنقدر مشکل دارد که نگو و نپرس. آنوقت یکدفعه «بسیج ملی کنترل فشار  خون»؟ آنقدر این اولویت سوسول‌گونه و تیتیش‌مامانی و نچسب است که وقتی  دانشجوی پزشکی نخبه مملکت در دیدار دانشجویان با رهبری، از ایشان خواست که  به این بسیج ملی بپیوندند و بصورت نمادین فشار خون خود را اندازه بگیرند،  کسی در سالن باقی نماند که خنده مضحکه نکرده باشد. وسط شرایط جنگی مملکت با  آن تحریم و نرخ دلار و تورم و گرانی و کمبود دارو و هزینه‌های درمانی مردم  و فقر و فلاکت و بدبختی، شعار و اولویت اول وزارت بهداشت شده است «بسیج  ملی کنترل فشار خون»! چیزی که در شرایط پایدار اقتصادی یک کشور توسعه‌یافته  هم یک کار گوگولی‌طور قلمداد می‌شود امّا حالا برای ایرانِ جنگ‌زده، شده  است اولویت اول! کانال وبدا (رسانه وزارت بهداشت) را که باز میکنی مدام  اخبار بسیجِ گوگولی کنترل فشار خون را میبینی!‌ بازدیدهای پر اِهِن و تولوپ  مسئولین بالا تا پایین وزارت بهداشت از مراکز این بسیج ملّی! این  اولویت‌بندی مضحک، کاریکاتوری از کل مدیریت در وزارت بهداشت است. سیستمی پر  از دبدبه و کبکبه و ولخرجی و پز برای کارهایی بسیار کم‌ارزش، حداقل در  شرایط فعلی ممکلت... کشور را آب برداشته، وزارت بهداشت را خواب... مردم هم  خر نیستند! همانطور که دانشجویان در دیدار با رهبری زدند زیر خنده، دیگران  هم میفهمند و میخندند. میفهمند که مسئولین وزارت بهداشت اصلاً درد مردم را  نمیفهمند و به جای آنکه درد مردم را دوا کنند به دنبال بازی‌های  خویش‌اند... همین چیزهاست که مردم را نسبت به وزارت بهداشت و کل حکومت  بدبین می‌کند... إِن کُنتُم تَعقِلونَ!</description>
                <category>حسین بوذرجمهری</category>
                <author>حسین بوذرجمهری</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2019 23:55:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما و تایتانیک</title>
                <link>https://virgool.io/@h.bouzarjomehri/%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-kpoqgrgo4ffh</link>
                <description>یادم می‌آید بچه که بودیم، فیلم تایتانیک تازه آمده بود و حکم فیلم‌های  پورن را داشت! نمی‌شد اسمش را آورد! و من هم ندیدمش. تا همین دو هفته پیش  که بالاخره توفیق شد و فیلم را دیدیم! خب فرهنگ سیال است! آنچه که آن روز  اسمش را نمی‌شد آورد امروز شبکه‌ی تلویزیونی کیش هم می‌تواند نمایش دهد!  فوقش چند صحنه‌ی آنرا می‌شود سانسور کرد و در سیمای ملی هم پخش کرد! بهر  حال من از همان اول هم هیچوقت علاقه‌ی دیدن فیلم را نداشتم! چون داستانش  لوس به نظر می‌آمد و چیز جدیدی نداشت. پیشاپیش مشخص بود ما قرار است یک  داستان عاشقانه را در قالب یک رویداد تاریخی غرق شدن کشتی ببینیم که  احتمالاً در انتهای فیلم یکی از آنها نجات می‌یابد یا هر دو یا اصلا  هیچکدام! که تفاوت زیادی هم نمی‌کند! امّا بالاخره فیلم را دو هفته پیش  دیدم. نه بر اثر یک اشتیاق برای دیدنش، بلکه برای اینکه یکی مهم‌ترین  فیلم‌های تاریخ را دیده باشم و ببینم چرا انقدر فیلم مهمی است؟ بعد از دیدن  فکر میکنم ارزش آنهمه جایزه‌ای که برده است را داشت! فیلمی که اتفاقا  پیشاپیش داستانش لو رفته و حرف زیادی در داستان خود ندارد ولی می‌تواند شما  را میخکوب کند تا لحظه لحظه فیلم را از دست ندهید و چه بسا بخواهید آنرا  چندباره ببینید، فیلمی است که ارزشش را دارد!فیلم از چندین حیث  برایم جالب بود. اولین آن، تقلای انسانها برای نجات بود. نجات از چه چیزی؟  واقعا این آدمها دنبال چه نجاتی بودند؟ کدام یک از آنها نجات یافتند؟ چرا  اینهمه تلاش کردند؟ چرا برای به اصطلاح نجات خود، دیگری را می‌کشتند؟ چرا  انقدر ما انسان نیستیم؟ انسان نیستیم چون آخر نفهمیدیم زندگی چیست و زندگی  چقدر و چطور ارزش دارد و چقدر بی‌ارزش است. فیلم صحنه‌های خودکشی فراوانی  داشت که شاید خیلی‌ها اصلا آنها را نفهمیده باشند. اینکه کاپیتان کشتی در اتاق  خویش باقی ماند تا بمیرد، اینکه طراح کشتی روبروی ساعت کنار شومینه ایستاد  با بمیرد. اینکه فلان پیرمرد ثروتمند روی صندلی خویش نشست تا هجوم وحشتناک  اقیانوس را به سمت خویش ببیند و بمیرد. و بسیاری از دیگر خودکشی‌های زیبا.  در کنار تمام تلاش‌های ذلیلانه و مفتضحانه‌ی حیوان‌ها برای بقاء خویش!  تقریبا در انتهای فیلم آدم از هیچکدام از زندگانی که باقی ماندند راضی  نیست. تعداد انگشت شماری هستند که آدم از آنها راضی باشد. آدم همه‌ی آنهایی  که مردند را به آن زندگان ترجیح می‌دهد!و خود جک. تلاشگر عجیب برای  لذت و بقاء ولی ناکام. ناکام؟ آدم از پاسخ می‌ماند! تنها کامیاب ماجرا،  آیا جک بود؟! در بین اینهمه نقش‌هایی که بازی شد، کدامیک کامیاب‌ترین بود؟  رز؟ جک؟ کاپیتان؟ سازنده کشتی؟ طراح آن؟ مادر رز؟ نامزد رز؟ نوازندگان  موسیقی؟ پلیس کشتی؟ نمی‌شود انتخاب نکرد. ما باید یکی از اینها را انتخاب  کنیم. این کشتی زندگی ماست! این کشتی کشور ماست. این  کشتی زندگی است که به  قول سریال west world  هر چند روز یکبار از کنار ساحل شروع به حرکت می‌کند و وسط اقیانوس غرق  می‌شود! و دوباره از نو، با مسافرینی جدید از کنار ساحل حرکت می‌کند و وسط  اقیانوس غرق می‌شود! و درست وسطِ اقیانوس! هیچ مقصدی هم نیست! در این کشتی  کدام نقش را می‌خواهی بازی کنی؟ این کشتی یا کشور، پر از اختلاف طبقاتی  است. طبقه‌ات را هم خودت از پیش انتخاب نکرده‌ای. امّا چه انتخابی خواهی  کرد؟ می‌خواهی نجات بیابی؟ واقعا؟ از چه چیزی نجات پیدا کنی؟ چرا هیچکس به  دنبال نجات یافتن از این زندگی نیست؟ ما را که از مرگ نجاتی نیست، پس چرا  نمی‌خواهیم درست فکر کنیم و خود را از زندگی نجات دهیم؟ فقط این حیوانات  طبقه‌ی بالا هستند که حاضرند برای نجات نیافتن از زندگی، ساکنین طبقه‌ی  پایین را از زندگی نجات دهند! اما من از آنها حمایت نمی‌کنم. انتخاب باید  با خود فرد باشد. خودش باید خودش را نجات دهد. خودش باید انتخاب کند. اما  چه کسی جرئت نجات یافتن دارد؟من می‌خواهم خودم را نجات دهم! من نقش  پلیس کشتی را انتخاب می‌کنم. کسی که به دنبال عدالت است! به دنبال نظم است!  امّا در برابر این حجم از بی‌عدالتی مستأصل است! می‌خواهد عدالت را رعایت  کند امّا نمی‌تواند. پلیس حتی خطا می‌کند! برای عدالت، یک نفر را می‌کشد!  همه ساکت می‌شوند! آیا او خطا کرده است؟ در یک پارادوکس عمیق قرار می‌گیرد!  انسانی که قرار بود بمیرد را او کشته است! به فکر فرو می‌رود. او دنبال چه  می‌گردد؟ مردم دنبال چه می‌گردند؟ راه نجات؟ عدالت؟ اساساً در اینجا عدالت  ممکن نیست. شرایطش نیست. تایتانیک خودش محصول و مولود و بازتولید  بی‌عدالتی است. اگر عدالت وجود داشت که تایتانیکی نبود. عدالتی نمی‌تواند  به وجود آید. نجاتی وجود ندارد! بهترین راه نجات چیست؟ دلش به حال این  حیوانات می‌سوزد که چطور از نجات یافتن فرار می‌کنند! او نمی‌خواهد درد  بکشد! پس با کُلت کمری‌اش، راه نجات آسان را انتخاب می‌کند و آن را به  دیگران نیز می‌آموزد! امّا دیگران به حرف او گوش نمی‌دهند! بعد از آنکه او  با کُلت خودش را نجات می‌دهد، تا چند لحظه سکوت ادامه می‌یابد امّا بالاخره  سکوت شکسته می‌شود و وضعیت حماقت‌بار انسانی (یا حیوانی) پیشین دوباره از  سر گرفته می‌شود و آموزش نجات وی، دیده نمی‌شود! او تنها بود، و تنها، بی  سر و صدا، بدون اینکه حرفش دیده و شنیده شود رفت و حیوان‌ها باقی ماندند با  تقلاهای پوچ بیشتر.پی‌نوشت:  دیشب، نسبتاً اینها را خواب دیدم! خواب دیدم که در خواب دارم درباره‌ی  نسبت کشتی تایتانیک و زندگی و اختلاف طبقاتی و ساخته و نابود شدن کشتی توسط  ثروتمندان می‌اندیشم! جالب است که طبقات بالا هم کشتی را ساخته‌اند و هم  مسئول نابودی آن هستند! خواب دیدم که در خواب دارم درباره‌ی موضوعی فکر  می‌کنم! گمانم این اولین بار بود که چنین خوابی می‌دیدم! انگار که نه تنها در بیداری فکرهای پریشان دارم، که در خواب هم فکر  کردن‌های زورکی و پریشان‌وارم تمام نمی‌شود! رؤیای من هم فکر کردن‌های  بی‌انتهای ملالت‌آورم هستند! </description>
                <category>حسین بوذرجمهری</category>
                <author>حسین بوذرجمهری</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jan 2019 19:51:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانشناسی و سرمایه‌داری</title>
                <link>https://virgool.io/@h.bouzarjomehri/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-gaujckvsippc</link>
                <description> فیلم stonehearst asylum  (تیمارستان استون‌هرست (که شاید عمداً یک حرف s را جابجا کرده و منظورش  تیمارستانِ سنگ‌دلان بوده باشد)) را فرصت کردید ببینید. مرز جنون و عقلانیت  را به چالش می‌کشد. فیلم روایتگر داستانی در سال 1899 است. یک نکته‌ی جالب  فیلم آن بود که می‌گفت اکثر دیوانگانی که تیمارستان نگهداری می‌شوند از  خانواده‌های اعیان و اشراف هستند. چرا؟ زیرا خانواده‌ی آنها، آنها را  نمی‌خواسته‌اند. مثلاً آنجا یک دختر زیبارو وجود داشت با یک اختلال کوچک:  او هوس‌ران و عاشقِ روابط عاشقانه و جنسی بود (که شاید حتی اختلال هم  نباشد). امّا خانواده‌ی ثروتمندِ او، وی را دیوانه تشخیص داده بودند چرا که  مایه‌ی آبروریزی خانواده‌ی اشرافی آنها بوده است و از این رو وی را به  تیمارستان سپرده‌اند و هزینه‌ی نگهداری‌ش را هم به تیمارستان می‌پرداختند.  چه بسا اساساً تیمارستان‌ها بدین شیوه شکل گرفته باشند! باید تاریخ جنون را  خواند.Stonehearst Asylum (Movie Poster)بهرحال، حرفم مستقیم با این قضیه مرتبط نیست امّا شاید از  همینجاها نشئت می‌گیرد. از اینکه شاید اساساً روانشناسی و روانپزشکی به دست  و به وسیله‌ی ثروتمندان شکل گرفته باشد برای کنترل عناصری که از نظر آنها  نامطلوب هستند. مارکس شاید میگفت با صنعتی شدن، کارگران به هم نزدیک  می‌شوند و بعد از کار و در وقت فراغت گردِ هم می‌آیند و آگاه می‌شوند و در  نهایت انقلاب می‌کنند امّا جالب اینکه صنعتی شدن انگار در عین ایجاد «دهکده  جهانی» به منزوی شدنِ بیشتر انسان‌ها انجامیده است: یکبار توییت کردم که  «شبکه‌های اجتماعی، شبکه‌ای از آدمهای غیر اجتماعی‌اند». تناقضات بانمکی  وجود دارند. امّا روانشناسی در این بین چه می‌کند؟ اگر بپذیریم که انسان‌ها  در عصر صنعتی و پساصنعتی (یعنی عصر اطلاعات)، تنهاتر و ماشینی‌تر و  خسته‌تر و منزوی‌تر شده‌اند و در عین حال احساس نیاز بسیار بیشتری برای  دیده‌شدن، جمع شدن، شبکه شدن، حرف زدن، دیده شدن و ... می‌کنند، اینجا  همان‌جایی است که روانشناسی می‌تواند بار دیگر به کمک سرمایه‌داری بیاید.انسان‌ها  حرفهای سطحی خود را در شبکه‌های اجتماعی می‌زنند، امّا دیده نمی‌شوند،  حرفهای عمیق خود را در دل نگاه می‌دارند و نیاز دارند با کسی حرف بزنند. چه  بسا این نیاز باعث شود انسانها دوستان صمیمی و «برادران» (یکی از  کلیدواژه‌های چپ‌ها برای صدا کردن رفقای خود) خود را بیابند و اینجاست که  روانشناسی به این انسانهای تک افتاده کمک می‌کند تا بار دیگر «گرد هم  نیایند» و باز هم «منفرد» و «تنها» باقی بمانند. روانشناس کمک می‌کند  انسانها با او حرف بزنند و «خالی شوند» و «تنها» «در خود» باقی بمانند و  «به خود مشغول باشند» و «درونِ خود را بکاوند» به جای آنکه نگاهی به سیستمِ  منزوی کننده و جامعه‌ی خود بیاندازند و حتی به اصلاحِ جامعه فکر هم نکنند.  روانشناسان احتمالاً هیچ علاقه‌ای به اصلاح نظام ندارند چرا که کسب و کار  آنها را کساد می‌کند! و بانمک اینکه، خود روانشناسی چه تجارت پر سودی است!  چه خوب سرمایه‌داران، انسانها را تنها می‌کنند و نیاز را برای انسان ایجاد  می‌کنند، و راه‌حل (روانشناس) را هم برایش «تولید» می‌کنند و محصول را به  خودِ انسان «می‌فروشند». سرمایه‌داری مشکل‌زاست، امّا برای حل مشکلاتی که  خودش می‌سازد هم باز، کالاها و خدمات بسیار سود ده «تولید» می‌کند.  سرمایه‌داری برای روانشناسی مشتری جور می‌کند و روانشناسی به سرمایه‌داری  کمک می‌کند تا انسان‌ها تنها و در خود باقی بمانند و برای حفظ سلامتی خود،  هیچ‌گاه ریسک نکنند و دست به اصلاح نظام نزنند.جالبتر نسبت  روانشناسی و جامعه‌شناسی است. این دو که به نظر می‌رسد هر دو محصول تلاش  برای شناخت انسان باشند و حتی از یک منشاء ایجاد شده باشند امّا چقدر با  یکدیگر متفاوتند. یکی وبال گردنِ سرمایه‌داری (جامعه‌شناسی) و دیگری ابزار  دست سرمایه‌داری (روانشناسی). با اینهمه بنده نه دانش‌آموخته‌ی  روانشناسی‌ام و نه جامعه‌شناسی. بلکه دانش‌آموز سیاست و قدرت هستم و همه  اینها خرده تأملات یک متألم خرد است که چه بسا به کلی اشتباه باشند.</description>
                <category>حسین بوذرجمهری</category>
                <author>حسین بوذرجمهری</author>
                <pubDate>Sun, 23 Dec 2018 11:30:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفاً کمتر مراقب باشید</title>
                <link>https://virgool.io/@h.bouzarjomehri/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7%D9%8B-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-oyj22wpv1mvx</link>
                <description>یک اتفاق جالب این است که افرادی که معمولاً در رانندگی دقت بسیار  بیشتری می‌کنند در مواجهه با خطرات واکنش بدتری دارند. این قضیه را با نام  بیش‌تمرکزی یا روانشناسی گیرکردن یاد می‌کنند. مثال رایج این قضیه در  روانشناسی ورزش بررسی شده است، مثل فوتبال یا بسکتبال. برای مثال یک بازیکن  بسیار خوب، ممکن است ضربه پنالتی را خراب کند. یک دلیل آن این است که روی  ضربه‌ی پنالتی بیش از حد تمرکز یا گیر می‌کند! این فعالیت‌ها چنان پیش پا  افتاده‌اند که ورزشکاران حرفه‌ای در انجام دادن خودکار آنها عملکرد بهتری  دارند. شما هم می‌توانید آزمون کنید، دفعه‌ی بعد که از پله‌ها می‌دوید به  حرکت پاهایتان فکر کنید! اگرچه شما در گام برداشتن روی پله‌ها حرفه‌ای  هستید امّا با فکر کردن به آن کارآمدی‌تان بسیار کم خواهد شد.بیش‌تمرکزی  باعث کاهش کارایی می‌شود امّا کم‌تمرکزی نیز همان نتیجه را در پی خواهد  داشت (بنگرید به نمودار انگیختگی). من در مورد رانندگی این را تجربه  کرده‌ام. بنده تقریبا بصورت اتوپایلوت رانندگی می‌کنم! جوری که وقتی می‌رسم  خانه تازه متوجه می‌شوم که داشتم رانندگی می‌کردم! تقریبا تمام همان  فکرهایی را که در دستشویی و سر نماز می‌کنیم، من حین رانندگی هم می‌کنم! یک  عیب این کار این است که ممکن است بصورت خودکار، از  همان مسیرهایی بروم که  همیشه می‌رفتم! و برای مقصدی جدیدی، مسیر اشتباهی را بروم! علاوه بر  ماشین، بنده 7 سال است که با موتور هم در تهران طی طریق می‌کنم. در این 7  سال کلا 3 بار خورده‌ام زمین (بدون تصادف). امّا جالب اینکه هر سه مورد در  یک سال اخیر رخ داده است. غیر از مورد اول که عمده‌ی تقصیر بر عهده فرد  دیگری بوده، 2 مورد دیگر تقصیر از خودم بود که در فاصله حدود 3 ماه گذشته  رخ داده است. زیاد فکر کردم که دلیل این 2بار خوردن زمین چه بوده؟ 7 سال  سالم با موتور رانده‌ام، امّا در 3 ماه چه اتفاقی برایم افتاده؟ بخشی‌ش به  موتور جدیدی که در 6 ماه گذشته خریده‌ام مربوط است. احتمالاً موتور قبلی  پایدارتر بوده است. با این حال این موتور هم نباید دلیل عمده‌ی این اتفاق  باشد. اگر بخواهم دقیق این دو بار زمین‌خوردگی را تشریح کنم اینطور است: با  سرعت حدود 20 الی 30 کیلومتر بر ساعت در یک جای خیلی خلوت داشتم حرکت  می‌کردم و طبق معمول در فکرهای خودم غوطه‌ور بودم که یکباره میدیدم یک  ماشین در فاصله حدود 5 متری من توقف کرده است و به سرعت از فکرم خارج  می‌شدم و محکم ترمز می‌گرفتم و نقش بر زمین می‌شدم. نه تنها با ماشین  برخورد نمی‌کردم بلکه حدود 2 متری هم قبل‌تر از ماشین جلویی زمین می‌خوردم!نمودار انگیختگی (arousal curve)چرا  اینطور شد؟ آیا چون حواسم نبود؟ آیا اگر حواسم را جمع‌تر کنم بهتر می‌شود؟  اول فکر کردم از حواس‌پرتی است اما بیشتر که فکر کردم احساس کردم شاید از  حواس جمعی است! حواسم به این دلیل جمع نبود که روی تک تک جزئیات رانندگی‌ام  فکر می‌کردم بلکه به این دلیل جمع بود که موتورم را تازه خریده‌ام! بصورت  ناخودآگاه بسیار مراقب‌تر از موتور قبلی‌ام رانندگی می‌کنم! آهسته‌تر  می‌رانم و بسیار با احتیاط‌تر از گوشه‌ها حرکت می‌کنم. با موتور قبلی‌ام  تقریبا کارهای به نسبت محیرالعقولی می‌کردم! اما همین کارها را با تمرکز  بالایی نمی‌کردم. روی همان نمودار انگیختگی در سطح بهینه عمل می‌کردم. اما  با موتور جدید بیش‌تمرکزی دارم و درست در برخی لحظات که دوباره در فکر خودم  غرق می‌شوم و باز می‌گردم یکباره اصطلاحاً کُپ می‌کنم! فلذا تصمیم گرفتم  با موتور جدیدم هم مقداری ویراژ میراژ بدهم و لایی مایی بکشم تا هم اینکه  حواسم خیلی پرت نشود (آدم وقتی خیلی خوب می‌راند حواسش بیشتر پرت می‌شود.  باید کمی به صورت مصنوعی هم که شده بد براند تا حواسش پرت نشود!) و هم  بصورت ناخودآگاه وسواس و بیش‌تمرکزی روی موتور جدید نداشته باشم. </description>
                <category>حسین بوذرجمهری</category>
                <author>حسین بوذرجمهری</author>
                <pubDate>Mon, 17 Dec 2018 12:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تأملی در باب انقلاب جنسی</title>
                <link>https://virgool.io/@h.bouzarjomehri/%D8%AA%D8%A3%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-v3ejwa5hmtig</link>
                <description>image source: http://culture.affinitymagazine.us/the-sexual-revolution-and-its-influence-on-film-and-literatureمستند «انقلاب جنسی» آقای شمقدری را شاید دیده‌اید. من  مطالعات جنسی نداشته‌ام اما بنظرم یک تأملی در این مستند جا مانده بود. این  مستند همه‌چیز را در همان سطح «جنسی» میبیند و تفسیر میکند و اصلاً توضیح  نمیدهد چرا یک «انقلاب» برای یک امر جنسی رخ داده است؟ اصلا وجه تسمیه  عبارت «انقلاب» بعنوان یک مفهوم سیاسی چیست؟ نمیدانم انقلاب جنسی چقدر کاربرد دارد و مثلا چند انقلاب جنسی در جهان رخ داده است اما ذهن مرا صرفا به انقلاب جنسی دهه 1960 امریکا میبرد. آنطور که مستند «قرن خود» آدام کورتیس (the Century of the Self) نشان  میدهد (و اگر درست در ذهنم باقی مانده باشد) یکی از ریشه‌های اصلی «انقلاب  جنسی» ناکامی در انقلاب سیاسی در امریکاست. جنبشهای دانشجویی چپ در دهه 60  در امریکا ناکام ماندند و این ناکامی و افسردگی سیاسی منجر به انقلاب جنسی  شد. اما چگونه؟ بنظرم این را میشود در تئوری ERG آلدرفر  توضیح داد (جستجو نکردم، اصلاً شاید تولید این نظریه ریشه در همین مورد  انقلاب جنسی امریکا داشته باشد). بر خلاف نظریهٔ سلسله مراتب مازلو که رفتن  به سطح بالاتر، نتیجهٔ ارضای سطح پایین‌تر است، این نظریه از اصل «ناکامی-  بازگشت» استفاده می‌کند. این اصل بیان می‌کند که اگر نیازِ سطح بالایی، در  فرد سرکوب شود، نیاز سطح پایین‌تر در وی فعّال می‌شود. بنابراین همان  چپهای انقلابی امریکا که نیازهای سطح بالاتر خود را سرکوب شده دیدند، به  نیازهای جنسی سطح پایین‌تر بازگشتند و در آنجا «انقلاب» کردند! مفهوم  «انقلاب» واقعا در اینجا خوب به کار رفته است چرا که اساسا این کنش، یک کنش  سیاسی بوده است.The Century of the Self. (2002) حالا  در ایران هم ما با افسردگی سیاسی مواجه هستیم. چپ و راست، هر که رأی داده،  یا نداده، در یک افسردگی درباره بیهودگی امر سیاسی به سر میبرد. این  کنشگران سیاسی احتمالاً در حال بازگشت به نیازهای سطح پایین‌تر خود هستند و  احتمالاً در یک بعد فردی ممکن است دست به یک «انقلاب جنسی» بزنند (یا  انقلاب غیرجنسی! هر نوع انقلابی در سطح نیازهایی پایین‌تر از نیازهای  اجتماعی. انقلابهایی در بعد فردی مثل انقلاب درامدی مثلا. حتی صحبتهای شب  عاشورای پناهیان درباره عدول از امر سیاسی و بازگشت به پر پول کردن جیب‌های  خودمان هم شاید ناشی از یک افسردگی سیاسی و بازگشت به نیاز سطح پایین‌تر  باشد که البته باز با رنگ و لعاب خدمت به وطن بیان می‌شود). اما ایران یک  تفاوت با امریکا دارد. دولت امریکا انقلاب جنسی را تشویق میکرد تا جوانان  انقلابی به جای درگیری در سیاست، به خود و انواع و اقسام روشهای ارضای  غرایز جنسی مشغول باشند امّا در ایران حتی یک انقلاب جنسی هم سرکوب خواهد  شد. جوانان این مملکت احتمالا در نیازهایی در سطح سیستمهای غیر انسانی، یا  حتی غیر حیوانی، یعنی سیستمهای جمادی مجاز هستند دست به یک انقلاب بزنند!</description>
                <category>حسین بوذرجمهری</category>
                <author>حسین بوذرجمهری</author>
                <pubDate>Thu, 13 Dec 2018 15:58:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>