<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین دهلوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@h.dehlavi72</link>
        <description>ادبیات‌چی (دانشجوی زبان و ادبیات فارسی) * علاقه‌مند به قصه و شعر | ناداستان‌نویس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:00:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/37600/avatar/vhTe4Q.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین دهلوی</title>
            <link>https://virgool.io/@h.dehlavi72</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آن تولد بی‌نظیر</title>
                <link>https://virgool.io/@h.dehlavi72/%D8%A2%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%B8%DB%8C%D8%B1-vmiieteg26wz</link>
                <description>قرار بود برای استاد تولد بگیریم. کیک سفارش داده بودیم و عکس قشنگش را روی آن چاپ کرده بودیم؛ عکسی تمام‌رنگی، با لبخندی کاملاً واقعی.استاد وقتی رسید، نمی‌دانست چه خبر است. می‌خواستیم غافلگیرش کنیم، هرچند می‌دانستم این چیزها چندان به چشمش نمی‌آید.دلیلش هم خاطره‌ای بود که یک‌بار تعریف کرده بود. گفت:«بهترین تولدم رو قیصر برام گرفت.»بین جمله‌هایش بغض می‌کرد. طوری دست روی گلویش کشید انگار می‌خواست گره‌ای را باز کند:«فقط خودمون دوتا بودیم… دوهزار تومن گذاشت توی پاکت و بهم هدیه داد...» و ما هم، مثل همیشه، با جمله‌های تکراری‌ای مثل «ناراحت نباشید استاد… خدا رحمتش کنه… آخی… الهی…» ـ که معمولاً در چنین موقعیت‌هایی گفته می‌شود ـ سعی کردیم آرامش کنیم. برگردیم به روز تولد، سالن کنفرانس کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. کیک که رسید، استاد ایستاد. در نگاهش شادی و شرم توأمان بود؛ کمی بغض، کمی لبخند…لابد دوباره یاد آن تولد بی‌نظیر افتاده بود.</description>
                <category>حسین دهلوی</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Dec 2025 15:50:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«زیبا» صدایش نکن</title>
                <link>https://virgool.io/@h.dehlavi72/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%86%DA%A9%D9%86-m89bp2ot4ony</link>
                <description>یک اقتباسِ کانونی؟!قرار بود به‌عنوان یک «کانونی»، فیلمی «کانونی» ببینم؛ فیلمی که شنیده بودم بر اساس رمانی از فرهاد حسن‌زاده ساخته شده، آن‌ هم با حال‌وهوای آشنای ادبیات نوجوان. با تمام وجودم روی صندلی نشستم و منتظر ماندم تا فضای آشنای روایت‌های حسن‌زاده برایم زنده شود. اما همان سکانس اول، تمام انتظارم را دود کرد و به هوا فرستاد. فیلم بوی کهنگی می‌داد؛ نه بوی نوشتۀ حسن‌زاده، بلکه بوی تکراری آثار رسول صدرعاملی.فیلم از نظر بصری خوش‌آب‌و‌رنگ بود، خوب بزک شده بود، اما نه طرح درستی داشت و نه منطق روایی. چند بار واقعاً چشم‌هایم از تعجب گرد شد؛ چون آن‌چه روی پرده می‌دیدم به هیچ‌وجه باورپذیر نبود. مثلاً تصور کنید پدری از تاکسی پیاده می‌شود چون خیابان را مأموران گشت ارشاد بسته‌اند؛ بعد خیلی راحت و «طبیعی»، سوار ون گشت‌ارشاد می‌شود، چند خیابان جلوتر می‌رود، بازداشت‌شدگان را پیاده می‌کند، ماشین را همان‌جا رها می‌کند و با آرامش کامل به سر خیابان برمی‌گردد، تاکسی را می‌بیند و دوباره سوار می‌شود.سؤال اینجاست: دختر نوجوانی که کنارش نشسته، دقیقاً باید چه واکنشی نشان بدهد؟ هر نوجوان سالمی در چنین موقعیتی یا ترس برش می‌دارد، یا دچار اضطراب می‌شود، یا حداقل شوکه می‌شود از این «اقدام قهرمانانه!». اما متأسفانه نوجوان داخل فیلم، هیچ‌کدام از این واکنش‌ها را ندارد. نه تعجب، نه اضطراب، نه هیجان.به نظر می‌رسد سازنده‌ی اثر بدون توجه به منطق درونی روایت و شعور مخاطب، صرفاً دنبال این بوده که عده‌ای از تماشاگران، شاید، در سالن برای این «اقدام اعتراضی باشکوه!» کف بزنند. این همان چیزی‌ست که از آن با عنوان «بزک» یاد می‌کنم. فیلم طوری چیدمان شده که حس کنیم با اثری شاعرانه، عمیق و معناگرا مواجهیم؛ اما در نهایت درمی‌یابیم که تنها یک استخوان‌بندی خام، با رنگ و لعابی زیبا به ما تحویل داده‌اند.ماجرای فیلم شبیه این بیت مشهور است:دانی کف دست از چه بی‌موست؟زیرا کف دست مو نداردمخاطب ناآشنا شاید گمان کند شعری شنیده، چون در بیت آرایه‌هایی مثل تکرار و واج‌آرایی هم وجود دارد. اما واقعیت این است که این صرفاً یک جمله‌ی بی‌محتواست، نه شعر. و فیلم هم دقیقاً همین‌گونه است: ساختاری سطحی که خود را عمیق جا می‌زند.در نهایت، نه‌تنها این فیلم «کانونی» نبود، بلکه فیلم خوبی هم نبود. حتی نمی‌توان آن را یک اقتباس واقعی دانست. «زیبا صدایم کن»، در بهترین حالت، با فاصله‌ای دور و بی‌اعتنا از کنار رمان فرهاد حسن‌زاده رد شده و رد پای مبهمی از آن را، آن‌هم با اغراق و بی‌دقتی، روی پرده انداخته است.</description>
                <category>حسین دهلوی</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 08:14:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیاده‌ی سفید</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-zbgr3fmsopw2</link>
                <description>ملاقات با یک شطرنج‌باز آنتیکباران زده بود و هوا کمی نمناک شده بود و دم داشت. به همان دلیلی که همیشه دوست دارم از مسیرهای مختلف به خانه بروم (حتی درحد اینکه «هرروز از پیاده‌روی راست می‌رم، این‌بار از چپ برم») مسیرم را تغییر دادم. هجوم آن‌همه چتر، دیدم را مختل می‌کرد. پیچیدم توی کوچه‌ای که انگار از سال 1340 هیچ تغییری نکرده بود. چشمم خورد به مغازه‌ای قدیمی، بدون رنگ‌ولعاب و رزق‌وبرق، نه تابلویی نه ویترینی. نزدیک‌تر شدم. مردی مسن نشسته‌بود گوشه‌ی مغازه پشت میز کوچکش. سبیل نازکی داشت عینک باریکش هرلحظه ممکن بود از نوک دماغش سربخورد و بیفتد. داشت با دقت یک باستان‌شناس به صفحه‌ای که روی میزش بود نگاه می‌کرد. یک‌قدم دیگر برداشتم. مغازه‌ی شطرنج‌فروشی بود و تخته. قفسه‌ها پربودند از جزوات، مهره‌ها وصفحات خاک‌گرفته. بدون اینکه نگاهم کند گفت:-«سفید یا سیاه؟»گفتم: «جان؟»گفت: «اگه حال و حوصله داری که چنددقیقه‌ای از بقیه‌ی چیزا دورشی، بیا داخل!»جلوتر رفتم و بالای سرش ایستادم. سرش را بالا گرفت. چشم‌های خاکستری پرجانی داشت و نگاهش دقیق بود. گفتم:«سفید. معمولا سفید بازی می‌کنم.»دوباره سرش را پایین انداخت: «اینجا همیشه مهمون سیاه بازی می‌کنه.»نشستم. بازی شروع شد. اما این شطرنج، یک‌چیز متفاوت بود. مهره‌ها عجیب بودند. پیاده‌ها انگار نفس می‌کشیدند. رخ‌ها سایه می‌انداختند. اسب‌ها با هر حرکت، صدای شیهه‌ی دوری از دل صفحه درمی‌آوردند. حریفم هیچ‌وقت مستقیم نگاهم نمی‌کرد. برعکس من که بعد از هر حرکت، سریع سرم را بالا می‌آوردم و نگاهش می‌کردم.با لحن خونسردی گفت: « این بازی، بیشتر از فکر، دل می‌خواد.»اواخر بازی بود. پرسیدم:« می‌تونم اسم شریفتونو بپرسم ؟»_«آهی»اسمش آهی بود و با گفتن این کلمه‌، چنان آه سردی کشید که یخ کردم.چند مهره‌ی دیگر هم حرکت دادیم و تمام.-«کیش‌ومات» و لبخند زدم. منتظر بودم که تحسینم کند. آرام مهره‌ها را برگرداند سرجای خودش. بعد دفترش را باز کرد و نوشت «38»!برایم عجیب بود. سرگرداندم و به دیوارها نگاه کردم.چند عکس به دیوار بود و چند بریده‌روزنامه‌ی رنگ‌پریده. بلندشدم و رفتم سراغ عکس‌ها. گفت:-«سارا خادمی. استادبزرگ شطرنج، زیر پرچم اسپانیا بازی می‌کنه.»رو به عکس دیگری چرخیدم. گفت: «علیرضا فیروزجا... فرانسه...»؛ « میترا حجازی‌پور... فرانسه...»دیگر دلم نمی‌خواست بشنوم. شنیدم اسم این پرچم‌های خارجی برایم مثل زهرمار تلخ بود.برگشتم و نزدیک میز ایستادم: «استاد! عمدا به من باختید؟»سرش را بالا آورد: «من استاد نیستم. من یه پیاده‌ام که رسید تا انتها و وزیر شد، بزرگ شد و قدکشید تا اینکه احساس کرد هیچ مهره‌ای بالاتر از خودش نیست.»نشستم روبه‌رویش و نگاهش کردم. چشم‌هایش را می‌دزدید: «شایدم استادم. دارم به خودم یاد می‌دم که هنوز همون پیاده‌م.»یاد دفترش افتادم و عددی که نوشته بود. گفتم: «بازم می‌تونم بیام؟»-«آره! می‌خوای بری؟»مچ دست چپم را نگاه کردم: «یه‌کم دیرم شده...»-«هروقت خواستی دوباره بیا. دفعه‌ی بعد من سیاه می‌شم!»کیفم را برداشتم و خداحافظی کردم. زیرلب با خودش گفت: « رفتن همیشه آخرِ راهه؛ ولی آخرین راه نیست »------------------پیرمرد جالبی بود. سه روز از این ملاقات می‌گذرد و من هنوز فرصت نکرده‌ام بروم پیشش. هنوز راهم به خیابان جمهوری، کوچه مسجد هدایت نیفتاده. اما همین‌که دوباره ببینمش، می‌آیم و شرحش برایتان را می‌نویسم.</description>
                <category>حسین دهلوی</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Sun, 04 May 2025 15:13:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملاقات با نویسنده‌ای با کاپشنِ بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D9%BE%D8%B4%D9%86%D9%90-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-b6lgi3ukgxey</link>
                <description>بی‌ربط به زخم کاریدوست شاعر-نویسنده‌ام را در پارکی ملاقات کردم. دفتر کوچک خردلی‌رنگش را جیب‌ بزرگ کاپشن بزرگش بیرون آورد (اگر بخواهم دقیق‌تر و وفادارانه‌تر برایتان روایت کنم، پیش از اینکه دفترچه را بیرون بیاورد، با عنایت به بزرگی کاپشنی که روی تنش زار می‌زد گفت: «باید اینو عوض کنم. شبیه کارتن‌خوابا می‌شم باهاش.») دفتر را کمی ورق زد. منتظر بودم تا برایم یک قطعه‌ی سپید بخواند؛ اما نخواند. فقط ورق زد، بعد بست و گذاشت روی نیمکت، کنار خودش.-«پشیمون شدی استاد؟»بدون اینکه نگاهم کند، جواب داد: «زندگیمون شده یه داستان بی‌سروته و مسخره. یه‌ کوفتِ غیرمنطقی. کاراکترای بی‌مورد میان تو زندگیمون، گند می‌زنن بهش، بعدم بی‌دلیل می‌رن بیرون. اصلا شخصیتا ساخته نمی‌شه تو این داستانِ دری‌وری...»کلی بد و بیراه گفت اما دلش وقتی خنک شد که رو کرد به من و در تکمله‌ افزود: «می‌دونی؟ انگار تیم مهدویان قصه‌ی مارو نوشته‌ن.»رویم نشد بخندم. فهمیدم که زخمی کاری خورده. دوباره دفترچه را برداشت و گفت: «یه برداشت کوچیک از زندگیمه. می‌خونم برات:روی پله‌ها ایستادم و به انتهای خیابانی که با ده‌سالِ پیشش خیلی فرق کرده بود، نگاه کردم. تغییرات آنقدر تدریجی بود که حتما باید لانگ‌شاتش را از بالای پله‌ها می‌دیدی تا درکش می‌کردی. سرم را انداختم پایین و اول به کفش‌هایم نگاه کردم. بعد از کله‌ی درخت‌ها و سیم‌های برق رد شدم و از نوک ساختمان‌ها بالاتر رفتم و به لانگ‌شاتِ خودم نگاه کردم. سی‌سالگی‌ام روی پله‌ها ایستاده بود و هجده‌سالگیِ سردرگمش را مرور می‌کرد. عجب تغییراتی! چقدر مسخره به‌نظر می‌رسید. چقدر کمدی؛ تلخ... نمی‌شود گفت پیر شده‌ام، اما جوان هم نیستم. موهایم کمتر شده و وزنم بیشتر. اما هنوز وقتی روی آن پله‌ها می‌ایستم چیزی در قلبم سنگینی می‌کند. من رفتن‌های تلخ زیادی را از روی همین پله‌ها دیده‌ام. آدم‌هایی که رفتند و دیگر نشناختمشان. آدم‌هایی که باید لانگ‌شاتشان را ببینی تا بفهمی چقدر عوض‌شده‌اند. کیفم را روی دوشم صاف می‌کنم. دوربین زوم می‌شود و آنقدر نزدیک می‌آید که قاب بسته‌ی مرا بگیرد. بعد کات می‌خورد و زاویه‌ی دید عوض می‌شود: روی پله‌ها ایستاده‌ام. قرار است بروم و همه‌چیز را فراموش کنم. قرار است بروم و به‌ هیچ‌چیز و هیچ‌کس توجه نکنم. به تغییرات اهمیت ندهم. سرم پایین باشد و فقط کفش‌هایم را ببینم که روی آسفالت صدتکه‌ی پیاده‌رو حرکت می‌کند. قرار است صدای نفس‌نفس‌زدن‌هایم را بشنوم و مدام یادم بیاید که هجده‌سالگی‌ام روی پله‌ها جامانده.»گفتم: «خیلی سینمایی بود!»گفت: «وقتشه سریال بسازم.»</description>
                <category>حسین دهلوی</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2024 15:22:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از والتر وایت تا رودکی</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%B1-%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-yvcvl4ev0j6g</link>
                <description>من در خطر نیستم اسکایلر؟سرکلاس بودم و تدریس می‌کردم. یکی دست بلند کرد که: «ببخشید! دَردِ شراب چیه؟»گفتم: «دُردِ شراب!» و شروع کردم به توضیح دادن: «آبغوره یا آبلیموی طبیعی دیدین؟ اون بخشی که ته‌نشین می‌شه رو میگن دُرد. در گذشته دُرد از شراب ارزون‌تر بوده. میخونه‌ها آخر شب که بعضا این دُردهارو می‌ریختن بیرون. خمارهایی که پول کافی نداشتن و دستشون به دهنشون نمی رسیده، یا درد ارزون می‌خریدن یا اینکه آخرِشب‌ها از جلوی میخونه‌ها جمع می کردن و می خوردن. به اینا میگفتن دردی‌کِش.»توضیح می‌دادم و بچه‌ها هم با لذت گوش می‌دادند. بیت بعدی کلمه خط جور داشت. شروع کردم به توضیح خطوط روی جام شراب و نامشان را تک تک گفتم و رسیدم به اینجا که: «آخرین خط روی جام، اسمش جور بوده. کسی می‌تونسته تا خط جور شراب بنوشه، خیلی ظرفیت بالایی داشته. گاهی شرابخورا برای اینکه آبروشون نره، جامشون رو می دادن یکی دیگه بجاشون بخوره. اصطلاح جور کشیدن (جور درکشیدن یا جور سرکشیدن) از همینجا اومده.»لذت بچه‌ها بیشتر شده بود و چشم‌هایشان برق می‌زد. یکی زیرلبی گفت: «ماشالا تسلط دارید.» همه زدند زیر خنده. برای پاک‌کردن این ننگ، شروع کردم به توضیح اضافات که: «ما توی ادبیات و آثار ادبی، یک دسته‌بندی داریم به اسم خمریه. کلا درباره‌ی شراب و این‌هاست. مثلا رودکی توی خمریه‌‌ی معروفش می‌گه: مادرِ مِی را بکرد باید قربان / بچه‌ی او را گرفت و کرد به زندان / بچه‌ی او را ازو گرفت ندانی/ تاش نکوبی نخست و زو نکشی جان و... و به طور کلی آداب شراب‌سازی رو توضیح داده.»یکی از بچه‌ها توی گوش رفیقش چیزی گفت و ریزریز خندیدند. علت خنده را جویا شدم. یکی دست بلند کرد و گفت: «آقا! یه پیشنهاد!»-«چی؟»-«شما که اینقدر خوب بلدید، مثل والتر وایت شروع کنید از دستورالعمل رودکی بهترین شراب رو بسازید. اونوقت دیگه مجبور نیستید با ماها سر و کله بزنید.»دوباره خندیدند. من هم خندیدم چون در وهله‌ی اول واقعا خنده‌دار بود. اما در مسیر بازگشت به خانه مدام به حرف بچه‌ها، والتر وایت و شرایط زندگی یک معلم فکر می‌کردم. اینکه روزگار چگونه از یک معلم، والتر وایت می‌سازد...</description>
                <category>حسین دهلوی</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 14:17:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوبت به مرتضی که رسید...</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D9%86%D9%88%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-ldrhhgzm8ozs</link>
                <description>استاد امیری اسفندقه چندان علاقه‌ای به شعر بی‌وزن ندارد و این بی‌علاقگی از تولید فراوان متون ادبی با برچسب «شعر» ناشی می‌شود. تقریبا تمامی نزدیکان او، از اعتقاد وی باخبرند.این مقدمه را کنار بگذارید تا وارد اصل کوتاه‌روایت شوم.---------------عصر یک‌روز پاییزی بود که استاد وارد انجمن ادبی شد. نوشاعری مهربان و متواضع هم مدتی بود که شیفته‌ی جلسات استاد شده بود و جزو اولین نفرات، در جلسه حضور پیدا می‌کرد. گفت: «استاد! برای تولد شما شعر گفتم.» و گونه‌هایش سرخ شد.استاد امیری با آن تواضع مثال‌زدنی و خاکساری همیشگی خود در جوابش گفت: «من کمتر از اینم که تو بخوای واژه‌هاتو برای من خرج کنی. شعری که از زبان تو جاری بشه، نباید آلوده‌ی این چیزها بشه و...» از استاد انکار و از او اصرار.همه چشم‌دوخته بودیم به دهان شاعر تا مثل همیشه غزلی از او بشنویم که گفت: «شعر سپید براتون گفتم.»استاد بعد از شنیدن واژه‌ی سپید، شبیه به شیشه‌ای قدی که می‌شکند و یک‌باره فرومی‌ریزد، چهره‌اش درهم‌شکست، سکوتی کرد و از توسن تیزپای تواضع مثل جنگجویی شکست‌خورده، با غمی غریب پایین آمد و گفت: «کاش برای مرگ من سپید گفته بودی.» بعد مصراعی از محتشم را خواند:«نوبت به مرتضی که رسید آسمان تپید»</description>
                <category>حسین دهلوی</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Sat, 25 May 2024 14:08:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش کتاب مقدس فانتزی‌نویسان</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%86-pmkhwzjqbi09</link>
                <description>در روزگار ویدئو و فیلم‌های بزرگ و قطور VHS  ، اگر تلویزیون فیلم جالبی به‌نمایش می‌گذاشت، به‌همت مادرم آن را ضبط می‌کردیم. چشممان به تبلیغات تلویزیونی بود که فلان‌فیلم چه ساعتی پخش می‌شود تا فیش‌های قرمز و مشکی را حاضر و یک‌سرِ آن را به تلویزیون و یک‌سرش را به ویدئو وصل کنیم و ازروی فیلم، کپی بگیریم.یادم نمی‌آید کلاس چندم بودم. از مدرسه که برگشتم، مادرم گفت امشب ساعت 9، قرار است فیلم جالبی نمایش داده شود. از همان‌هایی که من دوست‌داشتم. سلحشوری و جادو و نبرد خیر و شر. با همین انگیزه، تکالیفم را سریع نوشتم تا 9 شب بنشینم پای تلویزیون و مادرم فیش‌های مذکور را متصل کند و باقیِ ماجرا.چشم‌هایم را می‎بندم و آن‌شب را تصویرسازی می‌کنم:سکوتِ خانه، صفحه‌ی سیاه تلویزیون، نقش بستن عنوانی طلایی‌رنگ روی صفحه و صدای بَمِ گوینده: «اربابِ حلقه‌ها» و موسیقی محشری که از همان لحظه‌ی نخست، به‌ اعماق تک‌تکِ یاخته‌هایم نفوذ کرد.اولین مواجهه‌ی من با شاهکار حماسی-فانتزی آقای تالکین فیلم، سه‌گانه‌ای بود که در شش شب پخش می‌شد. حدود یک‌هفته، شب‌ها ساعت 9 می‌نشستیم پای تصاویر سحّاری که پیترجکسون روی پرده‌ی سینما کشیده بود و از روی آن کپی می‌گرفتیم.بعدها که عقل‌رس‌تر شدم، فهمیدم که این اثر زیبا، اقتباسی‌است از شاهکار آقای تالکین با همین نام. از آنجا که خوره‌ی کتاب بودم، دربه‌در افتادم درپی پیداکردن این کتاب. کتابفروشی‌های محلی را یک‌به‌یک زیرِ پا گذاشتم، اما این کتابفروشی‌ها جز چاپ هزارم دیوان حافظ براساس یک‌نسخه‌ی مغلوطِ بازاری و رمان بامداد خمار و سیاهه‌های «ر.اعتمادی» و «م. مودب‌پور» و «تکین حمزه‌لو» و غیره، چیز دیگری در بساط نداشتند. باید می‌رفتم سراغ «شهرکتاب‌»ها. باز هم مادرم همت کرد و رفتیم و کتاب را خریدیم؛ آن‌هم هرسه‌جلد.آن‌روزها کتاب را چندباری ورق زدم. ترجمه‌ی شیوای آقای رضا علیزاده به همراه قطع بانمک کتاب و عکس‌های انتهایش از سرزمین میانه، حریف قطر زیاد آن نمی‌شدند و هربار سراغش می‌رفتم، شکست می‌خوردم و نمی‌توانستم درست و حسابی بخوانمش.این‌همه نوشتم که بگویم یک‌ماه است که دوباره رفته‌ام سراغ کتاب‌های تالکین و از هابیت شروع کرده‌ام به خواندن. نسخه‌ی مکتوب، بسیار جذاب است و می‌تواند با نسخه‌ی سینمایی رقابت کند. معمولا توصیه‌ی همه‌ی کسانی که فیلمی اقتباسی معرفی می‌کنند این است که اول کتاب را بخوانید، بعد فیلم را ببینید؛ اما من که از طرفدارهای قدیمی و باسابقه‌ی ارباب حلقه‌ها هستم، این توصیه را نخواهم کرد. تنها وصیتم این است که حتما کتاب‌های تالکین را بخوانید. در «هابیت» با بیلبو همراه شوید و جراتتان را به‌دست بیاورید، در «یاران حلقه» نگران سرنوشت فرودو شوید و شیفته‌ی آراگورن و لگولاس و گندالف خاکستری، در «دو برج» با شاه تئودن در میانه‌ی هِلمزدیپ اضطراب بگیرید و در آخر با آرامش تمام، «بازگشت پادشاه» را ببندید و ساعت‌ها و هفته‌ها و شایدهم سال‌ها به این اثر فکرکنید.والسلام.</description>
                <category>حسین دهلوی</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Apr 2024 13:28:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نامه‌ی نَمَکین</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D9%8E%D9%85%D9%8E%DA%A9%DB%8C%D9%86-klwyg7gnojzq</link>
                <description>به بها‌نه‌ی ماه مبارکپدربزرگم کتابخانه‌ی مفصل و وسیعی داشت از نسخ خطی. از آن نسخه‌هایی که دلت نمی‌آید به آن‌ها دست‌بزنی که مبادا پودر شوند. البته پدربزرگ هم نمی‌گذاشت کسی به برگه‌ها و نسخه‌هایش نزدیک شود، چه‌برسد به دست‌زدن و تورق وغیره. بعد از سالیانی که از فوت پدربزرگم می‌گذشت، یک‌روز به وسوسه‌ی نفسم گوش‌کردم و کلید زیرزمین خانه‌اش را برداشتم و قفل از گنج گشودم. زیرزمینی بزرگ و کم‌نور، که تمام دیوارهایش مزین شده‌بود به قفسه‌های نُسخ و برگه‌های قهوه‌ایِ رنگ‌پریده. یک‌لحظه احساس‌کردم فاصله‌ام با تاریخ، به‌قدر همین سه‌چهارپله‌ی زیرزمین است. خلاصه بین چهاردیواریِ کتابخانه چرخ می‌زدم، بو می‌کشیدم و به‌ندای نفسم که می‌گفت برو و کتاب‌هارا بازکن، لبیک می‌گفتم که رسیدم به کاغذی عجیب، خنده‌دار و جالب. ظاهرا نامه‌ای بود به‌قلم یکی از شازدگان قجری خطاب به مرجع تقلیدی در نجف اشرف. از فرط جالبی، آن‌را برای خودم رونویس کردم. بخوانید:حضرت میرزاآقا سیدمحمود اسماعیلی نجفیسلام‌علیکمبه‌گوشمان رسیده‌بود که بزرگِ خاندان، مکتوبه‌ای محضر حضرت آقامیرزای شیرازی فرستاده بودند درباب روزه‌گرفتن. این‌شد که فکری‌شدیم ما هم چندخطی برایتان قلمی‌کنیم و اجازتی بگیریم. حقیقتش را بخواهید این‌بنده دلباخته‌ی گلگون‌رخی شده‌ام که بسیار لاغراندام است و به‌قول بی‌بی‌خاتونمان می‌شود از او به‌عنوان چوق‌الف لای کتاب استفاده کرد. گویی پوستی‌است کشیده‌شده بر استخوانی. نهالی در زمستان و عصایی به‌دست پیران. اجازه دهید دیگر در توصیف اندام دلبرمان چیزی مرقوم نفرماییم چرا که هم تشریحِ اعضای نسوان برای مردِ نامحرم مجاز نیست، هم غیرتمان بالامی‌گیرد... لذا از شما خواهانم که در این ماه صیام، خطی بفرستید و امرشرعی کنید و این طفل معصوم را از روزه معارف دارید تا ازین‌بیش ترکه‌ای‌تر نشود. دلبر لاغراندام، هرچه‌هم لعبتک باشد، باب طبع نیست و کم‌تر به‌کارآید. مع‌الاسف برایش جانشینی نداریم. گِلِ ما چون طبع همایونی حضرت شاه نیست و دلمان کوچک و یکه‌پسند است.والسلامحبیب‌میرزا شریف‌السلطنه‌ی قاجار</description>
                <category>حسین دهلوی</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Mar 2024 14:43:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی رمان‌نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@h.dehlavi72/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-xr0cakpvhqcg</link>
                <description>بخشی از رمانخیلی‌وقت است که در ویرگول چیزی ننوشته‌ام. اعتیادم به نوشتن را ترک نکرده‌ام، بلکه مشغول نوشتن یک رمان نوجوان در ژانر فانتزی هستم. شکرخدا دارد خوب پیش‌می‌رود و اوضاع به‌کام است. روند نوشتن‌ به‌خاطر مشکلات (امتحان و...) بسیار کند است، اما به‌سکون نرسیده.تصویر بالا، بخشی از ابتدای فصل اول این رمان است.پی‌نوشت: بسیار دلتنگ نوشتن توی ویرگول بودم و این پست بیهوده را بهانه کردم برای رفع دلتنگی!</description>
                <category>حسین دهلوی</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Dec 2023 11:25:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست سایه‌نویس من</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%85%D9%86-e6pqvewvqe50</link>
                <description>سایه‌ها همیشه کلیتی هستند که جزئیات در آن‌ها مشخص نیست. هستند و نیستند. دوستی داشتم که سایه‌نویس بود. پس عجیب نیست اگر نامش را نبرم. قبل از اینکه از دوستم بگویم، بهتر است مختصری درباره‌ی «سایه‌نویسی» و «نویسنده‌ی در سایه» بنویسم.همانطور که از عنوان پیداست، نویسنده‌ای را سایه‌نویس می‌گویند که هم هست و هم نیست. سفارش می‌گیرد و برای دیگران و به‌جای دیگران می‌نویسد (پس هست) ولی هیچ نامی از او برده نمی‌شود (پس نیست). «رازداری» مهم‌ترین شاخصه‌ی آن‌هاست.دوست سایه‌نویس من هم همینجور بود. دوازده عنوان زندگی‌نامه و خاطرات خودنوشت برای اشخاص معروف و نیمه‌معروف نوشته بود و سه تا مجموعه‌ی داستان کوتاه به نام نویسنده‌ای قلم‌زده بود که وقتی اسمش را شنیدم، مغزم سوت کشید (نویسنده‌ی معروف، دچار «ننوشتن» که بیماری ناجوری است شده بود و به‌اصطلاحْ ذهنش قفل کرده بود).‌   دوستم می‌گفت: «خاطرات یه کشیش رو جوری نوشتم که طرف اومد زد روی شونه‌ام و ازم تعریف و تمجید کرد و گفت تو از خودمم بهتر و قشنگ‌تر تصویرسازی کردی. بعد یه صلیب کشید و از پدر و پسر و روح‌‎القدس خواست که مراقب قلم آسمانی من باشن.» خلاصه که در کارش خبره بود. وقتی دیدمش، داشت روی یک رمان بلند کار می‌کرد. البته شدیدا ناراضی بود. می‌گفت رمان به اندازه‌ی چهارتا کتاب وقتش را می‌گیرد.از او پرسیدم که ناراحت نمی‌شود وقتی می‌‌بیند قلمش به نام کس دیگری چرخیده و برایش شهرت به‌هم زده است؟ فقط نگاهم کرد و هیچ نگفت؛ اما در اعماق چشمانش چیزی بود که قلبم را به‌درد آورد...‌          پ‌.ن: سایه‌نویسی شغلی است مثل همه‌ی شغل‌ها. مبادا فکرکنید نوعی کلاشی است؛ خیر! ماجرا از این قرار است که صاحب خاطرات یا نویسنده‌ای که دیگر توان نوشتن ندارد، دستنوشته‌ها یا شفاهیاتی را در اختیار سایه‌نویس قرار می‌دهد، او هم مانند یک متخصص امر، سفارش را می‌پذیرد و اثر را تولید می‌کند. من به‌شخصه بسیار موافق این شغلم –حتی انواع سفارشات پذیرفته می‌شود!-؛ تنها چیزی که در این صنف ناراحتم می‌کند، نویسنده‌های پایان‌نامه‌ها و مقالات دانشگاهی هستند.</description>
                <category>حسین دهلوی</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Aug 2023 09:28:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصای راداگاست قهوه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@h.dehlavi72/%D8%B9%D8%B5%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%A7%DA%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%A7%DB%8C-mrcqlmigdgge</link>
                <description>آقای جان رونالد رول تالکین (جی.آر.آر. تالکین) که کتاب مقدس فانتزی‌نویسان –یعنی «ارباب حلقه‌ها»- را نوشته، کتابی دیگر هم دارد به اسم «هابیت». فیلمی از این کتاب اقتباس شده که در آن، «راداگاست قهوه‌ای» که جادوگر و دوست «گندالف» است، عصایش را به گندالف می‌دهد. ماجرا از این قرار است که گندالف در نبردی ابتدایی با نیروهای تاریکی، عصایش را از دست می‌دهد. وقتی می‌خواهد به نبرد ارباب تاریکی برود، راداگاست مهربان به او می‌گوید: «تو بیشتر از من به این عصا نیاز داری». گندالف هم پیشکش دوستش را قبول می‌کند و با نگاهی مهربان، مراتب تشکرش را ابراز می‌دارد و با عجله راداگاست را ترک می‌کند. ناگهان راداگاست نکته‌ای را به‌خاطر می‌آورد و با فریاد آن را به گندالف گوشزد می‌کند که: «فقط ممکن است گاهی درست کار نکند. در این صورت باید کمی کریستالِ بالای عصا را دستکاری کنی». راداگاست فریاد می‌زند اما عجله‌ی گندالف به او اجازه‌ی شنیدن این نکته‌ی مهم را نمی‌دهد.(عصای راداگاست از یک نهال واژگون ساخته شده بود و بالای آن کریستالی نصب بود که خاصیت شفابخشی داشت و می‌توانست بیماری‌ها را درمان و زخم‌ها را ترمیم کند.)حالا شده حکایت ما. دنیا با محبت فراوان چیزهایی را به ما هدیه می‌دهد، اما چون سرخوشیم و سربه‌هوا، ایرادش را نمی‌شنویم و روش استفاده‌اش را نمی‌فهمیم. پا جای پای گندالف می‌گذاریم و وقتی که غافلیم، ناگاه همان هدیه، بلایی برسرمان نازل می‌کند...</description>
                <category>حسین دهلوی</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Aug 2023 07:14:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانشناسیِ ادبیات؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@h.dehlavi72/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-dxeionizizxt</link>
                <description>به شاگردی که ریاضی‌اش ضعیف است، ولی فارسی را بیست می‌شود، نمی‌توان گفت شاگرد ضعیف یا قوی، بلکه باید میانگین را سنجید. بر همین اساس با مطلق‌گرایی و نگاهِ یکسویه‌ی مثبت-منفی‌نگر مخالفم و سعی می‌کنم میانگین‌ها را ببینم و هیچ‌چیز را مطلقا سیاه یا سفید نپندارم. معمولا افراد و پدیده‌ها در نظرم اهورایی یا اهریمنی نیستند، بلکه چیزهای خاکستری هم وجود دارد.با همین نگاه میانگین‌گرا و اعتدالی در طی سال‌هایی که در ادبیات تحصیل کرده‌ام، یک‌چیز برایم شدیدا اهریمنی‌ست (چیزی که اتفاقا قدیم‌ترها برایم جذاب بود، اما امروزه آن‌را اصلا مفید نمی‌دانم و یکسر سیاه است در نظرم). مدت‌هاست چیزی در ادبیات و نقد ادبی باب شده به اسم «نقد روانشناختی»؛ که معنایش می‌شود «چپاندن نظریات یونگ و فروید در متون ادبی و حرف‌گذاشتن توی دهان خالق اثر»! تحلیل‌های بی‌جا و دراز و بیهوده که مغز آدمی را پس از کوشش بسیار، به هیچ‌جایی نمی‌رساند و هیچ گره‌ای از متن نمی‌گشاید.‌       انداختن متن ادبی در شالبون نظریات روانشناسی، پیداکردن عقده‌ی ادیپی و مادینه- نرینگی یونگی، نه کار سختی است نه شق‌القمر؛ نه گره‌گشاست، نه عالمانه. تنها کاربردش تولید چندصفحه مقاله‌ است که چندان به درد اهل علم نخواهدخورد؛ فقط برای نویسنده‌اش ژستی میان‌رشته‌ای ایجاد می‌کند!به چه دردمان می‌خورد که بفهمیم فلان داستان بر اساس نظریه‌ی فلان‌روانشناس نوشته شده یا نه؟ آیا باعث می‌شود متن را بهتر بفهمیم و ادبیات را بیشتر درک کنیم؟ آیا ادبیات باید بستر ارائه‌ی نظریات روانشناسی باشد؟ اصلا گیریم که باشد. محقق و مقاله‌نویسان هم تمام نظریات را انداختند روی آثار ادبی، هم‌زدند و خروجی گرفتند. در نهایت چه اتفاقی خواهد افتاد؟ باعث می‌شود التذاذ «ادبی» ما بیشتر شود؟یک اثر ادبی، پیش از هرچیز باید «ادبیت» داشته باشد. یعنی اثر ادبی باید اثری «ادبی» باشد نه اثری روانشناسی یا اعلامیه‌ای سیاسی یا نظریه‌ای اجتماعی (البته ممکن است این‌ها را هم در خود جای‌داده باشد ها؛ لکن حسن نیست، بلکه اضافاتی است افزوده به ادبیت!). ممکن است با خود بگویید که فلانی دارد می‌گوید «هنر باید برای هنر باشد». من به این جمله هم اعتقادی ندارم. «هنر» هم برای هنر هست و هم برای هنر نیست. برای هنر است، زیرا اگر چنین نباشد، دیگر هنری وجود نخواهد داشت و همچنین برای اجتماع هم هست، اما صرفا نباید در اختیار جامعه‌شناسی، روانشناسی و... قرار بگیرد؛ چرا که مخاطب باید با آن انس بگیرد. وقتی مخاطب می‌خواهد داستان بخواند، به این معناست که او به دنبال «ادبیات» است نه روزنامه و مقاله و ... .هنر ناقدان این است که ادبیات را با ادبیت متن بشناسانند، نه اینکه بگویند فلان اثر دارد حرف‌های یونگ را می‌زند و چه و چه. این‌ها برای یک اثر ادبی، حسن به‌حساب نمی‌آیند. سال‌های نخست دوره‌ی کارشناسی بود که دو واحد شاهنامه داشتیم و در کلاس، رستم و سهراب می‌خواندیم. استاد آمد گفت که یک بابایی به اسم ادیپ بوده که پدرش را کشته و الخ؛ روانشناسی هم نظریه‌ای را بر اساس همین داستان بیان کرده و فلان. ذهن‌های دانشجویی ما هم که تقریبا خالی بود و ناخودآگاهمان می‌خواست آن‌را با علم روز پُر کند، به گوشمان فرمان داد و مثل عاشقی که نوای معشوق را می‌شنود، اصول نظریه را شنیدیم و بعد روی شاهکار سحار جناب فردوسی پیاده‌اش کردیم. سال‌ها بعد با خودم فکرکردم که این کار چه دستاوردی داشت؟ آیا جایگاه فردوسی را در ادبیات فارسی ارتقا بخشید؟ باعث شد ما بهتر شاهنامه را بفهمیم؟ آیا باید پُز بدهیم که فردوسی فروید را بلد بوده؟!! عقده‌ی سهراب را درمان کنیم؟! واقعا برای یک طلبه‌ی ادبیات، چه دستاوری می‌تواند داشته باشد؟ (البته شاید برای سرگرمی دانشجوهای روانشناسی و تمرین نظریات، بد نباشد). بعدها توبه کردم و استغفار، اما هنوز بابت اینکه آن تحلیل‌ها برایم علمی و جذاب بود، احساس گناه می‌کنم.</description>
                <category>حسین دهلوی</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Aug 2023 13:07:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دربابِ شعر هیئت</title>
                <link>https://virgool.io/Avinipub/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D8%A6%D8%AA-rzh8k1ldp1dc</link>
                <description>در تذکره‌های مداحان قدیمی که می‌گردی، چیزهایی می‌خوانی و می‌شنوی که برایت بسیار عجیب می‌نماید. پیرغلامی نقل می‌کرد که قبلا اگر می‌خواستی مداحی کنی و در مجالس نوحه بخوانی، بزرگترهای این صنف تورا به‌گونه‌های مختلفی امتحان می‌کردند. باید قصاید مختلفی را حفظ می‌شدی، بعد آن‌ها را از آخر به اول، از وسط به آخر و... و به شیوه‌های مختلف نزد استادت پس‌می‌دادی تا تو را به عنوان یک مداح قبول کند.همین حفظ قصاید محکم و استوار و پندخوانی مادحان، ذوق شعری آن‌ها را نیز افزایش می‌داد. حتی گاهی خود مداحان نیز آنقدر صاحب‌طبع می‌شدند که نوحه‌هایشان را خودشان می‌نوشتند. متأسفانه یکی از اتفاقاتی که در حوزه‌ی هیئت‌های امروز افتاده، شعرنشناسی مادحین است. مداحان استادندیده، شعر شاعران استادندیده‌ را می‌خوانند و آن‌را چون کاغذ زر دست به دست می‌کنند و وحی منزل می‌دانندش. تا جایی که برای اثبات رحمت واسعه بودن حضرت سیدالشهدا علیه السلام، بیتی وهن‌آمیز و سست، در تلویزیون ملی از دهان مداح خارج می‌شود:  آقا مرا به لاک سیاه همان زنی که پشت دسته‌های عزا می‌رود، ببخش(مداح حتی همین بیت ساده را هم با ایراد وزنی می‌خواند و این یعنی همان ناآشنایی با مقدمات شعر و همچنین عدم شناخت شعر خوب.)‌   کم‌رنگ‌شدن پندخوانی و پرداختن هرچه بیشتر به جنبه‌ی احساسیِ مرثیه‌خوانی، شاعران را به‌سمتی سوق ‌می‌دهد که بیشتر اشعارشان را بر همین اساس و به همین نیت بسرایند. شاعران (گاهی به خواسته‌ی مداحان) در پی مضمونی هستند که بیشتر گریه‌آور باشد تا تاثیرگذار و سازنده. شاعرانی را می‌شناسم که برای ساختن بیتی، آیات و روایات را زیر و زبر می‌کرده‌اند تا حرفشان اساس و پایه داشته باشد، نه صرفا کلامی باشد احساسی.سخن را بیهوده به‌درازا نمی‌کشم و آنچه نوشتم، همه را از استادان و بزرگان این صنوف آموخته‌ام. در نهایت خاطره‌ای به ذهنم رسید که نقلش بی‌ارتباط با موضوع ما نیست:  رفیقی تعریف می‌کرد که در فلان‌روستا، مداح مطرحشان ساقیِ افیون است و مشروبات! آن مداح، شغلش را از اعتقادش جدا کرده بود. سوالی که برایم پیش آمد، این بود که آیا امام حسین علیه السلام ایشان را هم می‌خرد؟ جوابش در ذهنم اینجور نقش بست که: چرا که نه؟ امام حسین علیه السلام رحمت واسعه‌ی الهی‌ست. با این حساب درست است که ما حضرت را به حق همان دستان افیونی و دهانِ عرق‌خورده قسم بدهیم که ما را هم ببخشد؟!</description>
                <category>حسین دهلوی</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jul 2023 06:36:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اکران احساسات گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@h.dehlavi72/%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-r4u7pdzkpvh0</link>
                <description>مغزم را می‌گردم و جملات غم‌انگیز را پیدا می‌کنم. دیالوگ‌های غم‌زده و به‌افسردگی‌ نزدیک را نگاه می‌کنم، مرورشان می‌کنم و به‌یادمی‌آورمشان. صفحه‌صفحه پشت هم ردیف می‌شوند توی ذهن خسته‌ام که از تایر خسته‌ترین پیکانِ جوانانِ تاریخ هم پنچرتر است. می‌‎بینمشان، کامل و کلمه‌به‌کلمه؛ اما نمی‌نویسمشان. حداقل برای تو نمی‌نویسمشان. نمی‌خواهم تو هم پنچری‌لازم شوی.لم می‌دهم به صندلی ناراحتِ کم‌کابردترین اداره‌ی جهان که تویش حبس شده‌ام و چشمانم را می‌بندم. پرده‌ی نمایش پشت پلک‌هایم سیاه می‌شود، بعد احساسات سال‌های نه‌چندان دوری روی آن اکران می‌شود. یاد روزهایی که عین قبل با چیزهای کوچک ذوق می‌کردیم. با دیدن کتاب‌ها گل از گلمان می‌شکفت و بوی آن‌ها را توی ریه‌هایمان ذخیره می‌کردیم تا موقع برگشت از خیابان‌های دودزده، از خاطرمان نرود. یاد شب‌هایی که به امید صبح‌شدن و رفتن به کتابفروشی برای خرید عنوانی که دیشب پیدایش کرده بودیم یا آخرین اثر نویسنده‌ای دوستش داریم، می‌گذراندیم...اگر بنویسم، آرام می‌شوم ها! اما نمی‌نویسمشان. نه می‌نویسم، نه چشمم را باز می‌کنم که تیتراژ پایانیِ احساسات سال‌های گذشته، روی پرده‌ی تاریکِ پشت پلک‌هایم شروع به بالارفتن نکند.</description>
                <category>حسین دهلوی</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jul 2023 10:43:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کجاست اون زندیق؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@h.dehlavi72/%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%82-dmlvoagslyuo</link>
                <description>همه شنیده‌ایم که پهلوی اول سعی داشت بساط روضه و نوحه‌خوانی را از میان مردم جمع کند، اما نشنیده بود که «چراغی را که ایزد برفروزد...»؛ پس تمام تلاشش را خرج کرد تا به مقصودش برسد.روضه‌ها و مجالس عزاداری اهل بیت علیهم‌السلام به خفا رفت و مردم پنهانی سینه‌ می‌زدند و اشک می‌ریختند. در خاطرات نقلی و مکتوب آمده که مردم برای برپایی مجلس عزا، رمزی عمل می‌کردند. مثلا سرکوچه‌ای که مجلس روضه‌ی خانگی در آن برپا بود، میخی می‌کوبیدند و تسبیحی برآن آویزان می‌کردند. یا جلوی در خانه، آب‌پاشی می‌کردند تا نشانه‌ای باشد برای اهلش. چه مرثیه‌خوان‌هایی که کتک نخوردند و چه مردمی که سر و دستشان نشکست برای برپایی مجالس عزاداری.گذشت و گذشت تا اینکه سلطنت پهلوی اول به آخر رسید و شاه، غزل خداحافظی را زمزمه کرد و بساطش جمع شد. تا اینجای داستان را داشته باشید؛ می‌خواهم شخصیت جدیدی وارد قصه کنم به نام «حاج مرزوق».محمد مرزوق عرب حائری (مداح) معروف به حاج مرزوق به‌عنوان پدرنوحه خوانی معاصر ایران شناخته می‌شود. او حدود صد و سی سال پیش از عراق به ایران آمد و نوحه خوانی کنونی در ایران را پایه‌گذاری کرد. وی در ۱۷ تیر سال ۱۳۲۹ خورشیدی در تهران درگذشت و پس از تشییع جنازه‌ای باشکوه در قبرستان نو در قم به خاک سپرده شد.‌   روضه‌خوانِ داستان ما که سر نترسی هم داشته و بارها ضربات باتوم را به‌خاطر برپایی مجلس اباعبدالله علیه السلام به جان خریده، بعد از سقوط پهلوی اول، وارد سبزه‌میدان می‌شود و عصایش را بلند می‌کند، می‌گوید: «کجاست اون زندیقی که می‌خواست چراغ ایزدی رو پف کنه ولی ریش خودش سوخت؟»با همین کلمات، توجه مردم را به خودش جلب می‌کند. کم‌کم اطرافش حلقه می‌زنند و شاید اولین مجلس علنی روضه‌خوانی بعد از فضای منع و ممنوعیت همانجا اتفاق می‌افتد.</description>
                <category>حسین دهلوی</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jul 2023 07:29:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادت‌های عجیب؛ نویسنده‌های عجیب‌تر (4)</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%AA%D8%B1-4-mpuflp8x63nd</link>
                <description>دوستی داشتم که داستان‌های کارآگاهی می‌نوشت و دیوانه‌وار عاشق کارآگاه‌های داستان‌های معروف بود؛ از جمله شرلوک هلمز و فیلیپ مارلو (در پرانتز عرض کنم که هیچ علاقه‌ای به پوآرو نداشت و این به‌خاطر سبیل خاص او بود. کلا کارآگاه‌هایی که سبیل داشتند را به رسمیت نمی‌شناخت!). در و دیوار اتاقش تبدیل شده بود به آلبوم عکس‌های شرلوک هلمز (با بازی جرمی برت) و مارلو (با بازی همفری بوگارت).همانطور که متوجه شدید، دوست فهیم من به‌اصطلاح «قدیمی‌باز» بود. یک‌بار به او ‌گفتم که دارد توی دنیای سیاه و سفید و نهایتاً اندکی رنگی-با خط‌وخش و پرش زندگی می‌کند. او هم در پاسخ گفت: «دنیای من، اون دنیاییه که مارلو با اون سیگار و دودِ اگزوزخاوریش، زیر بارون وایساده تا ببینه تقدیر چی واسش رقم می‌زنه...بقیه‌ش بازیه!». بعد قوطی سیگار قدیمی‌ای که از نمی‌دانم کجا گیرآورده بود را بیرون آورد و لم داد به صندلی، سیگار را گیراند و سرش را چنددرجه‌ای برد بالا، طوری که خیال می‌کردی روی سقف اتاق کارش ستاره‌ها چشمک می‌زنند.می‌دانم که تا اینجای متن را خوانده‌اید تا از عادت‌های عجیب دوستم باخبر شوید. یکی از عادت‌های او این بود که برای داستان‌هایش موسیقیِ متن می‌ساخت، آن‌هم با دهان! یعنی وقتی یک پاراگراف هیجان‌انگیز می‌نوشت، موقع بازخوانی مدام با دهانش موسیقی می‌نواخت. یک‌بار مرا دعوت کرد که بروم دفترش تا داستان کوتاهی که نوشته بود را برایم بخواند. اگر خودم آن را می‌خواندم شاید نهایتا 20 تا 30 دقیقه وقت می‌گرفت، اما چای یخ‌کرده‌ی روی میزش شاهد بود که یک‌ساعت و نیم داستان را برایم خواند، با موسیقی و حرکات شخصیت‌ها. دوستم یک کارناوال تک‌نفره بود. داستان‌هایش صدا و تصویر داشتند و هیجان. جالب اینجاست که وقتی از نوشتن فارغ می‌شد، می‌رفت توی جلد همفری بوگارت، با همان آرامش و نگاه‌های عمیق و غیره.‌                اصلا همین تناقض رفتاری‌ جالبش بود که باعث شد به‌قدر یکی‌دوپاراگراف وقتتان بگیرم.اگر خدابخواهد این یادداشت‌ها ادامه‌دار خواهد بود...</description>
                <category>حسین دهلوی</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 08:45:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسنده‌ی این تیاتر: پوپولیسم</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D9%BE%D9%88%D9%BE%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-az6aiczxg3s6</link>
                <description>داری با سختی و کلنجار، زندگی‌ات را می‌گذرانی و عرق می‌ریزی و زحمت می‌کشی؛ در حالی‌که عده‌ای نشسته‌اند و رنج تو را می‌بینند و با اینکه دستشان در تسهیل امور و ساده‌کردن کار برای تو و تقلیل رنج‌هایت باز است، تنها زخم‌هایت را با نگاهْ دنبال می‌کنند. بعد تو خسته و خسته‌تر می‌شوی و چین پیشانی‌ات ده‌برابر عمیق می‌شود و دهانت به اعتراض، گشوده. آن‌وقت آن مسئول/رییس/مدیری که احوالت را می‎‌بیند، برای اینکه سوارخی ایجاد کند تا این بخارهای جمع‌شده در ظرف اعصاب و روانت موقتا خالی شود، می‌آید و حرف‌هایی می‌زند با این موضوع که: «من هم مثل شمام!». قاعدتا کسی باور نمی‌کند که او هم اهل رنج باشد. مدیر یا مسئول یا هرکس دیگر وقتی می‌بیند که سوراخ ایجادشده به قدر کفاف بزرگ نیست، شروع می‌کند به طرح پیشنهادهای عوام‌فریبانه. و اینجاست که پوپولیسم می‌شود نویسنده‌ی نمایشی که کارگردانش بالادستان و بازیگرانش زیردست‌ها هستند...حکایت:روزی نشسته بودم و کارمندان از شدت کار و حدت بار و تنگی معیشت، زبان به اعتراض گشوده بودند و شکوه‌ها از ایشان می‎بارید، آن‌سان که باران از ابر. اندکی در کارشان خیره ماندم تا بفهمم ماجرا چیست و دعوا از کجاست. مکتوبات کارمندان، میز مدیر را آگنده بود که وی را حیلتی به ذهن فرارسید و زیت فکرتش چراغ بلاغت افروخت و گفت: «بندگان! گرچه خسته‌اید و شکسته، لیکن غمتان مباد. مشکلات را که خدای تعالی بایست حل کند، من‌بنده علی‌النهایه می‌توانم اردویی هماهنگ سازم تا دلتان باز شود. چطور است؟»</description>
                <category>حسین دهلوی</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jun 2023 09:52:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روی سنگ بگذاری، آب می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@h.dehlavi72/%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A2%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-tqxbyq2v1iak</link>
                <description>نادرشاه افشاراولدر نبردی که به «کرنال» مشهور است، نادرشاه افشار دهلی را فتح می‌کند که بیش از سی هزار نفر در این جنگ کشته می‌شوند. در نهایت محمدشاه گورکانی امان می‌طلبد؛ نادر در پاسخش می‌گوید: «درقبال کلید خزانه سلطنتی، جنگ را متوقف می‌کنیم.» محمدشاه هم که چاره‌ای نداشته، شرط نادر را می‌پذیرد. نادر هم نامردی نمی‌کند و هر چه می‌تواند (از جمله سریر پادشاهی هند که برای شاه‌جهان ساخته بودند و معروف به تخت طاووس بود، جواهرات کوه نور و دریای نور و همچنین جواهرات ریز درشت دیگر) را به ایران می‌آورد؛ تقریبا همه‌چیز غیر از تاج محمدشاه! اما از آنجایی که نادر تک‌خور نبود، بعد از آوردن غنیمت، تا سه سال مردم را پرداخت مالیات معاف می‌کند. تا به اینجا، روایت تاریخ‌نگاران است اما خلیل محمدزاده در کتاب «آسمان و ریسمان» علت بیخیال شدن نادرشاه از قتال را اینگونه نوشته: نظام‌الملک-ادیب‌السلطنه‌ی هند- به‌خدمت نادر رسید و از او فرصت شعرخوانی خواست. نادر هم که خسته‌ی جنگ بود، با روی باز پذیرفت. ادیب تنها یک بیت خواند که باعث شد نادر شمشیرش را غلاف کند و آن بیت این بود:دگر نمانده کسی تا به تیغ ناز کشیمگر که زنده‌کنی مرده را و باز کشیابوسعید ابوالخیردومابومنصور عُماره پسر محمد مروزی معروف به عُماره‌ی مروزی شاعر ایرانی است که در سده‌ی چهارم هجری و پایان فرمان‌روایی سامانیان می‌زیست. در اسرارالتوحید نوشته‌اند که:روزی قوّال در خدمت شیخ ابوسعید این بیت برمی‌گفت که «اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن/ تا بر لب تو بوسه زنم چونْش بخوانی»</description>
                <category>حسین دهلوی</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jun 2023 09:44:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادت‌های عجیب؛ نویسنده‌های عجیب‌تر (3)</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%AA%D8%B1-3-orvuzyfgsahe</link>
                <description>همه‌ی ما درباره‌ی اتاق کثیف نویسنده‌ها زیاد شنیده‌ایم، اما امروز می‌خواهم درباره‌ی نویسنده‌ای بگویم که اتاقش بسیار تمیز بود. در یکی از سفرهایم بود که با او آَشنا شدم. توی اتوبوس نشسته بودیم که وقت ناهار شد. اتوبوس کنار رستورانی بین راهی ایستاد تا مسافران غذا بخورند. خواستم پیاده شوم که اجازه نداد. گفت معلوم نیست توی این غذاها چی ریخته‌اند. گفت غذا آورده و کفاف دونفر را می‌دهد. بدم نمی‌آمد با او غذا بخورم تا با این بهانه بیشتر با هم باشیم و یادداشت‌هایم را تکمیل‌تر کنم. القصه دست کرد توی کیفش و یک رول سفره‌ی یکبارمصرف بیرون آورد. با آداب خاصی شبیه یک مرمت‌گر نسخه‌های خطی، با دقت هرچه تمام، سفره را تا حد نیاز از محل خط‌چین جدا کرد. بعد کیفش را گذاشت روی پایمان به‌گونه‌ای که نیمی روی پای من قرار بگیرد و نیمی روی پای خودش، بعد سفره را روی آن پهن کرد و چندباری رویش دست کشید تا صافِ صاف شود. از حوصله‌تان خارج است که بگویم چگونه لقمه را از وسط نصف کرد، سهم من را داد و قمست خودش را آرام‌آرام شروع به جویدن نمود!در کل آدم تمیزی بود. خودش می‌گفت: «باور غلطیه که آرتیستا شلخته‌ن. من خودم یه مثال نقضم!». حق هم همین بود. او به‌شدّت مرتب بود. وارد خانه‌اش که می‌شدی، اتاقکی داشت که آن را «آرامگاه» می‌نامید. دیوارش پوشیده بود از قفسه‌های کتاب که بر اساس رنگ جلد مرتب شده بودند؛ شبیه جعبه مدادرنگی. میز تمیزی کنار اتاق بود که رویش یک جامدادی و چنددسته کاغذ مرتب و یک لپ‌تاپ خودنمایی می‌کرد.یک‌چنین‌چیزیاین دوست ما البته یک‌جور بیماری هم داشت که میان عموم به «وسواس تقارن» مشهور است. اگر سمت راست اتاقش یک گلدان بود، امکان نداشت که یک گلدان با همان‌ شکل‌وشمایل طرف چپ اتاقش پیدا نکنی. می‌گفت: «بس که از هرچیزی دوتا می‌خرم، فروشنده‌های محلی خیال می‌کنن بچه‌ی دوقلو دارم». خودش هم خوب می‌دانست وسواسش بیمارگونه‌است اما از روان‌شناس و روان‌پزشک بیزار بود. کلا از دکترها خوشش نمی‌آمد و می‌ترسید اگر دارو مصرف کند، قلعه‌ی مرتب ذهنی‌اش –که در آن تمام اطلاعات را به گفته‌ی خودْ دقیـــق دسته‌بندی کرده بود- دست‌خورده و به‌هم‌ریخته شود.نکته‌ی دیگری که شاید جالب باشد این است که هیچ کتاب یا داستانی از او چاپ نشده و علتش هم همین وسواس عجیب است.شاید ادامه داشته باشد...</description>
                <category>حسین دهلوی</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Sun, 28 May 2023 15:33:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادت‌های عجیب؛ نویسنده‌های عجیب‌تر (2)</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%AA%D8%B1-2-k2taptgqg4yq</link>
                <description>خوابیده بود کف پیاده‌رو. گفتم چرا اینجور؟ گفت «هیس!». هیس را خیلی آرام و کوتاه گفت، به‌گونه‌ای که فقط سوتِ سینش میان دیگر حروف خودنمایی کرد.کمی که گذشت، جوری که انگار ماری چیزی گَزیده باشدش، از جا پرید. دست کرد توی جیبش و یک دفترچه‌ی لت‌وپار بیرون کشید. دفترچه یک مستطیل بود که از بالا سیم داشت، اما از وسط تا زده بودش که توی جیب جا شود. خلاصه دفترچه‌ی مگو را بیرون کشید و با یک مداد خیلی کوچک که در دست‌های بزرگش گم می‌شد، شروع کرد به نوشتن. کارش که تمام شد و مداد را دوباره گذاشت لای دفتر، خود را موظف دانست که برایم توضیح دهد:«برای یه رمان دارم توصیف جمع می‌کنم... یک‌سری توصیف از ابرهای آسمون. شخصیت رمان جدیدم یه شاعرِ آشفته‌س که فقط برای آسمون شعر می‌گه. برای همین نیاز دارم آسمون رو با حالات مختلف تجربه کنم...»از کارش خوشم آمده بود. دلم می‌خواست خودم را بگذارم جایش و ببینم چندتا توصیف می‌توانم برای یک صحنه جور کنم.بعدا جایی زد روی شانه‌ام و گفت: «حسین جان! تجربه‌گرا باش! از اهم لوازم نوشتن، همین تجربه‌گراییه.»هیچ‌وقت زنگ صدای خش‌دارش را فراموش نخواهم کرد...این هم از سبک نویسنده‌ای گمنام که به اسم حمید دارابی می‌شناختمش؛ اما مطمئن نیستم که نام واقعی‌اش باشد. آدم جالبی بود. عاشق چیزهای قدیمی. به‌عنوان مثال عرض کنم که عینکش خیلی قدیمی بود. می‌گفت از یک کلکسیون‌دار خریده . دسته‌ی عینک خاصش از دو جا شکسته بود و با چسب برق آن را ترمیم کرده بود. خوبی ماجرا، سیاهی بدنه‌ی عینک بود. باید خیلی تلاش و دقت می‌کردی تا بتوانی چسبِ روی دسته‌ را از بدنه تشخیص بدهی. الباقی وسایلش هم به‌همین‌شکل بود.شاید ادامه داشته باشد...</description>
                <category>حسین دهلوی</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Tue, 23 May 2023 10:54:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>