<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hanieh shahba</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@h.shahba1360</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 18:03:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3194572/avatar/3DbEfU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hanieh shahba</title>
            <link>https://virgool.io/@h.shahba1360</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دنياي ارام #پارت نود وهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@h.shahba1360/%D8%AF%D9%86%D9%8A%D8%A7%D9%8A-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%AF-%D9%88%D9%87%D8%B4%D8%AA-vxftktisbemn</link>
                <description>كل زندگي ام بعد از اينكه از دانشگاه محرومم كرد ،خلاصه ميشد به اتاق سه در چهاري كه شاهد تمام غصه خوردن هاي من بود ،اين زندگي ديگر هيچ جذابيتي نداشت كارهاي تكراري انجام ميدادم ،غذا خوردن در حد بخور و نمير بود ،ديگه هيچ صحبتي نميكردم اصلا انرژي براي صحبت كردن باقي نمانده بود تمام احساس ،شادي و اميد در من مرده بود هر شب كه به خواب فرو مي رفتم به اميد اينكه ديگر طلوع خورشيد را نميبينم به خواب ميرفتم  از من يك ربات ساخته بود كه  فقط به امور خانه رسيدگي ميكردپيمان =ديگه فكر كنم به اهدافم نزديك ميشوم چون به معناي واقعي نابودي اش را با چشم خود ميديدم اما با اينكه ميدانستم دارم به اهدافم نزديك  ميشدم اما خوش حال نبودم حس ميكردم يك چيز اين وسط اشتباه است اما سريع سركوبش ميكردم اين وجدان را با خودم تكرار  ميكردم بايد بي وجدان بود تا بتوني زنده بماني ضربه اخر بزنم حتمي مياد اعتراف ميكند من=معده دردم دوباره برگشته بود ،شرايط خيلي سخت ميگذشت يا بهتر بگم اصلا نميگذشت تنها پناه اين روز هايم جانماز و سجاده ام بود كه ساعت ها اشك ميريختم و التماس ميكردم  به خداي مهربان تر از جانم كه كمك ام كند نجات ام بدهد تا بتوانم دوباره به زندگي ام برگردم اما نميتونستم قبول كنم اين موضوع را ،موضوع خيلي بزرگي بود براي مني كه كل زندگي ام زحمت كشيدم براي رشته مورد علاقه ام ، روز به روز  علائم افسردگي در من بيشتر ميشد ساعت ها در حمام ميماندم وبه كاشي ها خيره ميشدم بي اشتها شده بودم دل كندن از تخت خواب برايم سخت بود ديگر نه انرژي براي اشك باقي مانده بود نه براي فكر به قول شاعر كه ميگويد بر ما گذشت هر انچه كه نبايد ميگذشت باقي عمر هر چه بادا باد …</description>
                <category>Hanieh shahba</category>
                <author>Hanieh shahba</author>
                <pubDate>Wed, 02 Oct 2024 13:53:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنياي ارام #پارت نود وهفت</title>
                <link>https://virgool.io/@h.shahba1360/%D8%AF%D9%86%D9%8A%D8%A7%D9%8A-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%AF-%D9%88%D9%87%D9%81%D8%AA-lujmr8o7apwo</link>
                <description>من = نه شما نميتوانيد اين كار بكنيد من درسم برايم خيلي مهم پيمان = بايد همون روزي كه جان فدايي ميكردي فكر همه جاش ميكردي من=  من فكر همه جاش كردم اما شما اين مورد به من نگفتيد ،من بايد بروم پيمان بلند شد محكم روي ميز ضربه زد پيمان = بايدي وجود ندارد ،مگر من بهت نگفتم اينجا حرف ،حرف منه پس كارت انجام بده بيشتر از اختيارات حرف نزن ديگه نميتوانستم تحمل كنم ، ديگر به اخر رسيده بود همه چي اگر بهم ميگفتند كه قرار امروز بميري كمتر ناراحت ميشدم تا اينكه بهم بگويند زنده ايي ولي قرار نيست به اهدافت برسي ،به معناي واقعي تمام شد همه چي، ديگر زنده ماندن من فايده ايي نداشت زماني  كه ارزو معنايي نداشت رفتم داخل اتاق بي اختيار اشك هايم يكي پس از ديگري ريزش پيدا كردند من ديگه به معناي واقعي تمام شدم پيمان = فكر كرده قرار اينجا من بشوم هموني كه اونا ميخواهند  دو روز بهش رو دادم امر و نهي ميكند دختره خيره سر به جاي التماس وگريه دستور هم ميدهد حتي اگر يك درصدم قرار بود تصميم ام را برگردونم الان ديگه از محالات من =كاش ميدانست با اين كارش من براي هميشه ميكشت ،كاش ميدانست كه ديگه اين ارام مرده ايي بيش نيست كاش ميدانست ارزوي يك نفر را كشتن چه قدر ميتواند دردناك باشد ….</description>
                <category>Hanieh shahba</category>
                <author>Hanieh shahba</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2024 16:56:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنياي ارام #پارت نود وشش</title>
                <link>https://virgool.io/@h.shahba1360/%D8%AF%D9%86%D9%8A%D8%A7%D9%8A-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%AF-%D9%88%D8%B4%D8%B4-omp2qfp2mfeo</link>
                <description>ستاره = ببين ارام خانم از اينكه نقش ادم خوب ها را بازي ميكني حالم را بهم ميزني خودت با پاي خودت از زندگي پيمان برو بيرون مگر نه ب روش خودم بيرونت ميكنممن=لطفا درست حرف بزن ،من پام توي زندگي كسي نزاشتم كه بخواهم بروم بيرون قطعا اگر انتخاب پيمان بودي زودتر اقدام ميكرد ديگه واقعا نميتونستم جواب اين يكي را هم ندهم هر چند ميدانستم با جواب دادن من قرار است غوغا به پا شود اما ديگر توان صبر كردن نداشتم بعد خداحافظي كرديم سوار ماشين شديم همش استرس داشتم كه نكند اتفاقي بيفتد بعد از ده دقيقه رسيديم خانه هر كس رفت داخل اتاق اش صبح دانشگاه كلاس داشتم يادم رفت كه بگويم صبح بايد بروم دانشگاه بايد صبح كه صبحانه اماده كردم بهش اطلاع بدهم براي همين زودتر خوابيدم سعي كردم به اتفاق هاي امروز فكر نكنم من = اقا صبحانه تون حاضر است پيمان =اومدممن= ببخشيد من ديشب فراموش كردم بهتون اطلاع بدهم ،امروز بايد بروم دانشگاه كلاسام شروع ميشوند پيمان =حق نداري جايي برويمن=براي چي نمي تونم بروم اينكه جز قرار دادتون نبود پيمان =نبود ولي الان ميگم نمي خواهد  بريد، اختيار صفر تا صدت با من مثل اينكه يادت رفته ….  </description>
                <category>Hanieh shahba</category>
                <author>Hanieh shahba</author>
                <pubDate>Thu, 26 Sep 2024 15:17:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای ارام #پارت نود و پنج</title>
                <link>https://virgool.io/@h.shahba1360/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-dppbp6q6qz1e</link>
                <description>پیمان=حوصله این جور مهمانی های بی سر وته نداشتم کاش زودتر تموم میشد با چشمام ارام تعقیب میکردمکه کجا میرود به این دختره اصلا اعتماد نداشتم همش میترسیدم یک بلای دیگه سرم بیارن دیدم رفت پیش سارا بپچه اش ازش گرفت دیدم داره براش چیزی میخونه ده دقیقه طول کشید که پرنسا خوابید واقعا جای تعجب داشت اینکه تونست خوابش بکنه واقعا حس میکنم حس میکنم جادوگری چیزی باشه حتی به طرز فکر خودمم خندم می گرفت من=ساعت نه شام خوردیم و‌جمع کردیم من هم به اصرار زیاد خواستم کمک شون بدهم برای همین صافی کردن طرف ها را من به عهده گرفتم بعد از چند دقیقه دختر عمه وسطی پیمان که همون اول با من خصومت داشت اومد کنارم نشستستاره =راست شو بگو چه طور مخ این پسر دایی ما را زدیمن= ما سنتی ازدواج کردیم ستاره =اره تو راست میگیاصلا از این طرز صحبت کردنش خوشم نمی امد کاش کار دیگه ایی انجام میداد کمک من نبود دیگه خداروشکر صحبتی نکرد دیگه اخراش بود که خانم جان =ارام جان ،پیمان داره صدات میکنه فکر کنم میخواد برهمن= الان کارم تموم میشه میام موقعی که میخواستم بلند بشم که ناگهان…</description>
                <category>Hanieh shahba</category>
                <author>Hanieh shahba</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 16:29:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای ارام #پارت نود و چهار</title>
                <link>https://virgool.io/@h.shahba1360/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%AF-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-vomx2gaqco4k</link>
                <description>من =اشکال نداره ،چه اسم زیباییسارا = ممنونم زمانی پرنسا گرفتم در اغوشم احساس خیلی خوبی داشتم ارام سرش گذاشت روی شانه ام مثل اینکه خواب داشت بدعنقی میکرد منم سعی کردم ببرمش یک گوشه دور از شلوغی ها بتواند بخوابه و ارام شروع کردم به خواندن ان لالایی بی بی جانم که کلی خاطره باهاش داشتم الا تی تی بیا بیرون (ماه بیرون بیا)بیا نوکون می دیل خون (بیا دلم را غرق خون نکن)تو رو می لیلی می تی مجنون (تو لیلای من هستی و مجنون توام)هوا ایمشو چی تاریکه (هوا امشب چه تاریکه)می دیل چو رشته باریکه (دلم چو رشته ای باریک است )بو شو ای شب بو شو ای شب(برو ای شب)متوجه شدم به خواب عمیق فرو رفته سارا=معجزه شدهمن= برای چی عزیزم سارا= وای ارام ،اولین کسی هستی که تونستی پرنسا راحت بخوابونی این قدر که این بچه موقع خوابیدن اذیت میکند همه میدونن چه کار میکنهمن= هر انسانی روش خودش را داره چه بزرگ چه بچه اگر بتونی روش اش پیدا کنی قطعا به مشکل نمیخوری پرنسا مثل کودکی های من است که باید برام یا کتاب میخوندند یا لالایی تا بتوانم راحت بخوابم برای همین براش لالایی خوندم راحت خوابیدسارا= الهی قربونت برم ، مرسی واقعا من=خدانکنه ، خواهش میکنم ، خوشحالم که تونستم حداقل مشکل پرنسا حل کنم ….</description>
                <category>Hanieh shahba</category>
                <author>Hanieh shahba</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2024 12:59:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنياي ارام #پارت نود وسه</title>
                <link>https://virgool.io/@h.shahba1360/%D8%AF%D9%86%D9%8A%D8%A7%D9%8A-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%AF-%D9%88%D8%B3%D9%87-neltzgydyzt9</link>
                <description>به جز پروانه و دختر عمه وسطي پيمان كه هم مامانش و هم دخترش مثل يك قاتل به من نگاه ميكردند دليل اين همه خصومت را نميدانم شايد قراره بوده پيمان با دخترش ازدواج كند يا دلايل ديگر به هر حال وارد جمع شديم من و پيمان يك گوشه نشستيم مردها گرم بحث هاي داغ هميشگي بودند و خانم ها مشغول كارهاي مختلف. يكي بچه اش ارام ميكرد يكي كمك خانم جان و… من هم طبق فرمايش اقا در سكوت به سر ميبردم كه يك وقت ماجرا لو نره حتي پيمان هم تمايلي به صحبت توي بحث اقايان نشان نميداد سرگرم گوشي اش بودمن=اقا پيمان شما ناراحت لو رفتن ماجرا بوديد با اين حركات سرد و بي روح شما كم كن خودشان ميفهمند پيمان =الان شما ميگيدچه كار كنم قربان و صدقه بانو برم كه ماجرا لو نره من=چرا هميشه شما عادت داريد جبهه بگيريد ،منظور من قربان و صدقه شما نبود ، منظورم اينه كه اجازه بديد حداقل من برم مشغول بشم كمي مكث كردپيمان = برو ، ولي زياد حرف نزنمن = چشم عجب بشري بود ، اصلا تحمل كردنش از سخت هم فراتر بود ،رفتم كنار دختر عمه بزرگ پيمان كه يك دختر دو ساله خيلي شيرين داشت من= ميشه بغلش كنم سارا =اره چرا نشه عزيزم فقط اين پرنسا خانم يكم بدعنق يكم اذيت ات ميكند …</description>
                <category>Hanieh shahba</category>
                <author>Hanieh shahba</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 11:58:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنياي ارام # پارت نود و دو</title>
                <link>https://virgool.io/@h.shahba1360/%D8%AF%D9%86%D9%8A%D8%A7%D9%8A-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%88-hddysfg58ddi</link>
                <description>خانم جان تنها ادم اين فاميل بود كه هر وقت مي ديديش همه چي را از يادت ميبرد و جايش را به ارامش عجيبي ميدادخانم جان =بگو ببينم اين اقا پيمان كه اذيت نميكند پسر خوبي هست اگر نه تا همين جا گوشش بپيچونم من با كمي تاخير جواب دادم  شايد واقعا حتي تظاهرم نميتونستم بكنم كه همه چي خوب است اما اوضاع من جوري نبود كه حتي براي ثانيه اي بتوانم  خود واقعيم باشم براي همين به ناچار گفتم من= پسري كه شما تربيت كرده باشيد نميتونه بَد باشهپيمان چند لحظه ايي نگاهم كرد نميدانم چه برداشتي با خودش كرد اما بيشتر متعجب بود تا عصباني خانم جان=راضي ام ازت پسرم ،پدربزرگت خدا بيامرز ميگفت يك مرد زماني مرد بودن خودش ثابت ميكند كه زنش هر زمان بخواهد در موردش حرف بزند سرش بگيره بالا با عشق همسرش توصيف كند هنوز براي شما دوتا زوده كه به اين مرحله برسيد اما اگر عمري باقي ماند چند سال ديگه از ارام خانم همين سوال ميپرسم اگر اون جور جوابم داد اون موقع است ثابت ميكني كه تربيت ام درست بوده .چه قدر قشنگ حرف ميزد خانم جان ، كاش هر روز همين جا بوديم كاش ميشد به خانم جان همه چي گفت تا بلكه كاري ميكرد براي مني كه قرباني ناخواسته ايي بودم در اين بازي شومعمه بزرگ پيمان امد روي حياط خانم جان صدا زد عمه بزرگ= خانم جان ، بزار عروس خانم بياد داخل همه از كنجكاوي تلف شدن خانم جان = امديم ، بگو خودشون اماده كننبا يك لبخند كه تظاهري بيشتر نبود واردجمع شديم خانواده بزرگي داشت عمه و عموهاش ديده بودم اما بچه هاشون نه اكثريت شون ازدواج كرده بودند و بچه هم داشت اند ….</description>
                <category>Hanieh shahba</category>
                <author>Hanieh shahba</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2024 14:03:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای ارام #پارت نود ویک</title>
                <link>https://virgool.io/@h.shahba1360/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%AF-%D9%88%DB%8C%DA%A9-fx2besmbjqt4</link>
                <description>نمیدانم برای این بشر چه واژه ای میشود گفت که توصیف اش کرد فقط میتوان گفت خدا بهم صبر بده رفتم داخل اتاق و مشغول خودم شدم کم کم اماده شدم حدود ساعت هشت اماده بودم رفتم بیرون پیمان هم اماده بود بدون هیچ حرفی رفتیم سوار ماشین شدیم فقط از خدا خواستم حداقل تا اونجا هیچ حرفی نزند ولی مگر میشود پیمان=ببین خیلی با هیچ کدوم از اعضای پدریم گرم نمیگیری نمیخوام سوتی بدی ابرومون ببری ،احترام خانم جونم خیلی باید داشته باشی چون خط قرمز منه با اون هم خیلی گرم نمیگیری هر چی هم گفت فقط یا تایید میکنی یا لبخند میزنی وای به حالت جوری رفتار کنی که شک کنند به من و‌تو که نکند یک مشکلی داریم حالیته …من = بله ،ولی چرا جوری رفتار میکنید که انگار من قرار به همه اون جمع اسیب بزنم یا انتحاری بزنم واقعا درک تون نمیکنمپیمان= تو خیلی مرموز تر از این حرفایی تنها راه حفاظت همین دور نگه داشتنت از بقیه من ای کاش میتونستم ، این دل خسته وغمگین را دور از چشم همگان انگار که برای من نیست کنار همین خیابان رها کنم و بروم بدون هیچ حرفی دیگری رسیدیم به خانه خانم جان  خانه بزرگ  ، دل بازی بود یک حیاط بزرگ داشت که در وسط ان حوضچه ایی قرار داشت که اطراف اش پر از گلدان های گِلی با گُل های رنگی بود که ارامش عجیبی به ادم تزریق میکرد دقیقا همان خانه مورد علاقه من بود مادربزرگش به استقبالمون امد خانم جان = به به ، به عروس و داماد خودم قدمتون گل باران خوش امدین نور چشم هاممن= ممنون خانم جان پیمان =قربونت برم خانم جان ….</description>
                <category>Hanieh shahba</category>
                <author>Hanieh shahba</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2024 12:27:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای ارام #پارت نود</title>
                <link>https://virgool.io/@h.shahba1360/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%AF-pddqvakhrx9k</link>
                <description>من= نه چیزی به من نگفتن پروانه = میدونستم برای همین گفتم خودم بهت اطلاع بدهم که وقت داشته باشی اماده بشیمن=مرسی عزیزم، واقعا لطف کردی پروانه= فعلامن= خداحافظ عزیزمچه دل خوشیداشت مامان بزرگش اخه اون ها هم گناه ندارند فکرمیکنند‌اقعا ما مثل زوج عاشق هستیم نه دوتا نامحرمرفتم از اتاق بیرون کهدیدم روی مبل جلوی تی وی نشسته یک نگاه گذارا بهم انداخت بازم شروع کردپیمان= برام چای ،میوه بیارمن از این لحن حرف زدن متنفرم متنفر اما چاره چی هست باید صبر کنم ،صبر سه تا نفس عمیق کشیدم رفتم فرمایش های اقا حاضر کردم و براشون بردمپیمان=بین ،شب خانه خانم جونم دعوتیم یک لباس خوب بپوش به خودتم برس مثل میت بلند بشی همراهم بیایی چون خانواده پدریم فضول تر از این حرفا هستند نمیخوام پشت سرم حرف در بیارنحرف اش شنیدم برگشتم‌که برم دوباره در سلول تنهایی ام که گفت پیمان= زبون نداری بگی چشم من = چشمپیمان= دیگه تکرارنشه من= چشم توی این دنیا هیچ چیز قابل پیش بینی نیست در عرض یک ماه زیر و رو میشود تمام هست و‌ نیستت …..</description>
                <category>Hanieh shahba</category>
                <author>Hanieh shahba</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2024 12:06:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنياي ارام #پارت هشتاد ونه</title>
                <link>https://virgool.io/@h.shahba1360/%D8%AF%D9%86%D9%8A%D8%A7%D9%8A-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88%D9%86%D9%87-v8zq7ku7bcew</link>
                <description>بيست دقيقه ايي طول كشيد كه غذاش تموم شد من هم ترجيح دادم توي اتاق بمانم تا غذايش تمام بشودميل به غذا هم نداشتم فعلا سعي كردم خودم سرگرم كنم به حرف هاي امروزش اصلا فكر نكنم ، اتاقي كه براي من بود يك تخت يك نفره داشت با يك كمد و يك ميز ارايشي كوچك اتاق خوبي بود وسايلم چيدم كه صداي بسته شدن در اتاق اش امد رفتم توي اشپزخانه ،مرتب اش كردم دوباره برگشتم توي اتاقم ، حس ميكنم امن ترين جاي تو اين خانه براي من همين اتاق است حداقل اش ديگه قرار نيست دم به دقيقه تحقيرم كند           روي تخت دراز كشيدم چه قدر زود دلتنگ خانواده ام شده بودم هنوز يك روز هم از انها فاصله نداشتم كم كم به خواب رفتم پيمان=بعد از يك ساعت خوابيدن بيدار شدم ،هنوز براي من عادي نشده كه الان دارم با يك نفر ديگر زندگي ميكنم همش فكر ميكنم كه تنهام اما متاسفانه يك موجود عجيب و غريب ديگر هم در كنار من است همه ي اعضاي خانواده با من سر سنگين شده بودند اما نميدانم چرا انها يادشىون رفته پدر اين دختره كلاهبرداري كرده نه من اما من به اون ها هم ثابت ميكنم  كه من اشتباه نكردم اون روز قيافه اين دختره به ظاهر مظلوم ديدن دارد..من=تازه از خواب بيدار شده بودم كه گوشي ام زنگ خورد پروانه بودپروانه=سلام ارام خوبي عزيزم من=سلام مرسي عزيزم پروانه =اي واي ببخشيد خواب بوديمن=نه بابا تازه بيدار شده بودم ،جانم كارم داشتيپروانه=اين داداش گنده دماغم بهت گفته امشب خانه مامان بزرگم دعوتيم ؟….</description>
                <category>Hanieh shahba</category>
                <author>Hanieh shahba</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 14:16:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنياي ارام # پارت هشتاد وهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@h.shahba1360/%D8%AF%D9%86%D9%8A%D8%A7%D9%8A-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88%D9%87%D8%B4%D8%AA-mhjmpwgmwijw</link>
                <description>توي اتاق من حق وارد شدن نداريد و حق دست زدن به وسايل من هم نداريد اگر متوجه بشم چيزي جابه جا شده يا نباشه مطمئن باش اين قدر ارام باهات حرف نميزنم  اتاق اخري براي تو ، ميتوني وسايل ات بزاري اونجاراس ساعت ٨ بايد صبحانه حاضر باشد ،راس ساعت دو هم ناهار حاضر باشه هر روزم همان غذايي درست ميكني كه من ميگم واي به حالت يكي از قوانينم يادت بره يا بخواهي خلاف اش عمل كني اون موقع با من طرفي من= بله متوجه هستم پيمان = حالا برو ميز بچين هيچ كس تا حالا با من با لحن طلبكارانه و دستوري حرف نزده زماني هم عادت نداشته باشي خيلي خيلي سخت تحمل كردن دستور هاي از روي اجباري حتي اگر من بيشتر از او قرباني نباشم كمتر از او نيستم پس شايد من هم به اندازه او ميتونم بي رحم باشم اما فعلا توپ توي زمين اون ميز چيدم طبق فرمايشون كه نبايد باهاشون ناهار بخورم ،رفتم توي اتاق فقط دليل اينكه چرا فكر ميكند من علاقه مندم به او نزديك بشوم را نميدانم هركس يك روز با ما زندگي كند متوجه بي ميلي من به او ميشود نميدانم خودش چرا زيادي خودش تحويل ميگيردپيمان= اينكه هيچ جوابي نميدهد همش سكوت ميكند من و بيشتر ميترسونه كه نكند اينم بخشي از نقشه شون باشه براي همين من بيشتر مجاب ميشوم كه اذيت اش كنم تا بالاخره خودش بيايد حقيقت بگويد اما نميدانم كي قرار اين بازي مسخره تمام بشه فقط اين ميدانم اين بازي بايد طبق ميل من پيش بره اين دفعه بازنده من نيستم ميز چيده بود به نظر مي امد غذاي خوشمزه ايي باشد كه اميدوارم همين طور باشه كه اصلا حوصله بحث راجب اين موضوع ندارم …</description>
                <category>Hanieh shahba</category>
                <author>Hanieh shahba</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2024 13:44:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنياي ارام #پارت هشتاد وهفت</title>
                <link>https://virgool.io/@h.shahba1360/%D8%AF%D9%86%D9%8A%D8%A7%D9%8A-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88%D9%87%D9%81%D8%AA-csiulxd4mdcl</link>
                <description>طبقه بالا تقريبا همه چي داشت انگار خانه مجهز براي خودش بود اما به نظر مي امد چند وقتي خالي بوده چون همه جا خاكي بود سه تا اتاق داشت داخل يكي از اتاقا وسايلم گذاشتم تا خودش بياييد تكليف اتاقم مشخص كند من هميشه عادت دارم موقع كار كردن اهنگ ميزارم براي همين اهنگي گذاشتم شروع به تميز كردن خانه كردم اقريبا بعد از يك ساعت خانه تميز شده بود همه جا برق ميزد با خودم گفتم هميشه اولش سخته بعدش ديگه عادي ميشه همه چي، تو تا اينجاش اومدي بقيه اش هم ميتوني به قول ويكتور فرانكل هر كس بايد معناي زندگي خودرا در خود جست و جو كند و مسئوليت ان را نيز پذيرا باشد اگر موفق شد با وجود همه تحقير ها و تحميق ها ، به زندگي ادامه ميدهد ..دقيقا ميشه حرف نيچه كه ميگويد هر كس چرايي زندگي يافته با هر چگونگي خواهد ساخت تصميم گرفتم براي ناهار مرغ درست كنم البته نميدانم دوست دارد يا نه ساعت دو همه چي اماده بود رفتم توي اتاق چادر نمازم برداشتم نمازم خواندم هر وقت كه نماز ميخوانم خيلي ارام ميشوم با خدا حرف زدن ارام بخش ترين كار دنياست ساعت ٢:٣٠ پيمان امد خانه البته با همان اعصاب داغون من =سلام پيمان = غذا اماده است من = بله ،براتون بكشم پيمان= نهه ، قبلش بشين تا تمام قانون هاي اين خانه برات گوش زد كنم ببين توي خانه همراه من ناهار نميخوري يا قبلش ميخوري يا بعد از من دوم اينكه دوستاي من خبر ندارند كه چه اتفاقي بين ما افتاده براي همين زماني كه مي ايند شما موقت ميريد پايين بدون هماهنگي من از خانه حق هارج شدن نداريد به هيچ وجه حتي طبقه پايين ….</description>
                <category>Hanieh shahba</category>
                <author>Hanieh shahba</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2024 13:24:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنياي ارام#پارت هشتاد و شش</title>
                <link>https://virgool.io/@h.shahba1360/%D8%AF%D9%86%D9%8A%D8%A7%D9%8A-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D8%B4-nzad3ab4chzm</link>
                <description>پدرام =پيمان داداش از تو بعيد بود اين حركاتپيمان =ميدوني چيه گاهي بايد سخت شد مثل سنگ گاهي بايد كور شد تا بتوني طاقت بياري بين اين همه گرگي كه دندون تيز كردن براي طعمه كردنت پروانه =پيمان اگر يكي با خواهرت اين كار ميكرد همين قدر ريلكس وايمستادي متن فلسفي ميگفتيپيمان= پدر من هيچ وقت همچين كاري نميكند كه بخواهد بقيه تاوانش را بدهندعلي آقا=الله الكبر ،پيمان نا اميدم كردي پسر اگر روزي بفهمي كه اشتباه كردي حتي اگر اين دختر و خانواده اش تو را ببخشند من عرگز تو را نميبخشم چون تمام زحمت هاي من به باد داديپيمان =باباجان مطمئن باش اون روز نميرسه گاهي از اين اطمينان پيمان من هم ميترسم ،كع نكندية درصد پدرم مقصر باشد اما غير ممكنه پدر من اين كار انجام بدهدپيمان حرف هايش را زد و رفت و من ماندم يك خانواده متعجب وناراحت اما انها هم كه تقصير نداشت اند فعلا همه ما قرباني اين قضيه هستيممرضيه خانم =شرمنده تم ارام جان،پيمان اصلا اين طور نبود بعد از شكستي خورده كور و كر شده ببخش بالاخره ميفهمه باباي شما بي گناهمن=مرضيه خانم شما خودتون ناراحت نكنيد روزي كه من همه چي قبول كردم ايشون بخشيدم چون ميدانم همه ما قرباني ايم ،الان هم كه اينجا هستم خودم انتخاب كردم پروانه =به خدا كه تو حيفي براي پيمان ماعلي اقا كه خيلي ماراحت و عصباني بودند رفتند بيرون از خانه من هم براي رهايي از نگاه هاي ناراحت وشرمنده اعضاي خانواده پيمان رفتم طبقه بالا ،جايي كه قراره زندگي كنم اما به سبك جديد…..</description>
                <category>Hanieh shahba</category>
                <author>Hanieh shahba</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2024 16:44:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنياي ارام #پارت هشتاد و پنج</title>
                <link>https://virgool.io/@h.shahba1360/%D8%AF%D9%86%D9%8A%D8%A7%D9%8A-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-hhj8kqyrs57v</link>
                <description>ساعت ١٠در خانه پيمان اينا زدم در بازكردن پيمان هم بود به خاطر اينكه امروز تكليف خودش با من روشن كنه و همه را هم راحت كندپيمان=سلام زود بيا بشين كه كلي دارم معطل تو شدم ببين خدا چه گيري كردم من=بله،اومدم پيمان =مامان ،بابا پروانه و پدرام لطفا همه تون بياييد كه حرف مهمي دارم مرضيه خانم =جانم پسرمپيمان=كلا از مقدمه چيني خوشم نمياد براي همين ميروم سر اصل مطلب ،ماجراي من و ارام ماجرا از اين قرار كه بين. من و ارام قرار دادي امضا شده به خاطر ضرري كه پدرش به من زده . تا هر زمان من صلاح بدونم ميشه خدمت كار خانه من مرضيه خانم = يا جد سادات اين چه كاري كرديپيمان=مامان اجازه بهيد حرف ام تموم بشود ،خودش خواسته كه من شكايت ام پس بگيرم در قبالش اسن قرار داد قبول كرد علي اقا=به به اقا پيمان ،فكر نميكنم پيماني كه من بزرگ كردم اين طور بچه ايي باشدپيمان به جايي كه شرمنده بشه يا حتي خجالت بكشه خيلي رُك واضح صحبت ميكرد اتش انتقام اين قدر توي وجودش شعله ور شده بود كه حتي به صحبت هاي عزيز ترين افراد زندگي اش گوش نميكرد با اين وجود من خيلي راه سختي در پيش داشتم مني كه خودم مايه عذابش بودم پيمان =بابا جان من براي نصيحت اين حرفا نزدم تصميم گرفته شده ،قبلش هم بهتون نگفتم چون مطمئن بودم مخالفت ميكنيد براي همين الان گفتم اين ماجرا بين خودمون مي مونه اصلا دلم نمي خواهدجايي درز پيدا كند ….. </description>
                <category>Hanieh shahba</category>
                <author>Hanieh shahba</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 16:25:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای ارام #پارت هشتاد و چهار</title>
                <link>https://virgool.io/@h.shahba1360/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-eeyikpaex0wh</link>
                <description>ارمان شروع به مسخره بازی کرد خندیدیم ،چند لحظه ایی فارغ شدیم از این زندگی سخت ،زندگی همین جور سخت میگذره اگر سخت بگیری که اصلا نمیگذره رسید لحظه ایی که هیچ کس کنتظرش نبود دقیق ساعت رفتن من،زمان خداحافظی من ، ارزو محکم بغل ام کردفقط گریه هاشو میشنیدم بغض توی گلوم سنگین تر میشد ارمان=ارام یادم نمیره هیچ وقت چه کاری برام انجام دادی همیشه روی کمک داداشت حساب کن ارام ترین با‌بغض گفتم حتما شیدا =بهترین الگوی زندگی ام ،بهترین دوست ، نمی دانم چه بگویم  فقط میتونم بگم با رفتند خیلی چیزا از دست میدهم مرسی شیدا جان ،مواظب خودت و داداشم باشمامان= روزی که به دنیا امدی به خاطرلبخند زیبایی که به پدربزرگت زدی و ارامشی که به همه دادی تصمیم گرفتیم اسم ات ارام بزاریم                               همیشه ارامی مثل اسم ات شاید درست ترین کاری که تونستم انجام بدهم انتخاب اسم تو بوده من=مامان دلم برای نگاهت تنگ میشه دلم برای صدات تنگ میشه مامان =الهی قربونت برمما همیشه هستیم خدا کمک میکنه مطمئن باشبعد از خداحافظی با مامان رسید سخت ترین بخش خداحافظی یعنی از پشت و پناه زندگیم ،خداحافظی از بهترین الگو صبر زندگی ام من=بابا من صبر از شما یاد گرفتم زمانیکه صبر کردن اصلا اسون نبود میشه الان بهم یک چیز بگی که همیشه یادم باشد مرحمی برای تنهایی هام باشه بابا=قربونت برم  دختر نازم ، تو باید بلد باشی وقتی نور نیست خثدت خورشید بشی و بتابی قشنگ ترین جمله ایی بود که شنیدم  ارامش بخش ترین جمله ایی بود که نیاز به شنیدنش داشتم ……</description>
                <category>Hanieh shahba</category>
                <author>Hanieh shahba</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 16:54:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای ارام#پارت هشتاد وسه</title>
                <link>https://virgool.io/@h.shahba1360/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88%D8%B3%D9%87-w6atmuhxy09o</link>
                <description>هر انچه جلوتر میرویم بیشتر به سختی اش پی می بریم از زمان برگشت مون به خانه هیچ کس حتی تظاهر به خوب بودن و فوی بودن نمی کند که دلگرمی برای بقیه شود همه یک جورایی انرژی شون به اخر رسیده ،فقط تنها کاری که ازشون بر می آید اماده شدن برای خداحافظیمن هم رفتم توی اتاقم وسایل ام جمع کنم تمام هر انچه نیاز داشتم بر داشتم اخرین وسیله که قاب عکس خانوادگی مون بود هم داخل ساک گذاشتم با خودم جمله معروف صادق هدایت را تکرار کردم ، که میگه به پایان فکر نکن اندیشیدن به پایان هر چیز ،شیرینی حضورش را تلخ میکند بگذارپایان تو را غافلگیر کند درست مثل اغاز هیچ کس نمی توانست هیچ کار کند این موضوع بیشتر ازارشون میداد اینکه قرار بود ارام نقش قربانی بی گناه بازی کند بیشتر ازارشون می دادساعت پنج بیدار شدم رفتم پایین تدارک یک صبحانه مفصل و دیدم دلم میخواست اخرین صبحانه را دور هم بخوریم نمیدانم چه دلیلی بود ارام بودمساعت هفت بابا و مامان بیدار شدند کم کم بقیه امدند سر میز صبحانه حتی شیدا هم بود ارمان قضیه هم برای او تعریف کرده بود ارمان=به به ارام خانم چه کرده همه رو دیونه کرده من=کاری نکردم فقط دلم میخواهد برای اخرین بار دور هم جمع شدنمون ببینم بابا=نگو این جور دخترم ،میایی دوباره پیش مون ،سر میزنیمن=فعلا نمیتونم بابا جون،ایشالله درست میشه همین چند ساعتی باقی مانده دیگه دلم نمیخواد درمورد اینده نامعلوم صحبت کنم ،فقط میخواهم شاد باشم ….</description>
                <category>Hanieh shahba</category>
                <author>Hanieh shahba</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2024 13:29:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنياي ارام #پارت هشتاد و دو</title>
                <link>https://virgool.io/@h.shahba1360/%D8%AF%D9%86%D9%8A%D8%A7%D9%8A-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%88-bjyk0dil6vie</link>
                <description>مهماني به خوبي بر گزار شد فقظ حس كردم يكي از عمه هاي پيمان كه عمه وسطي اش ميشد خيلي به اين وصال راضي نبود اما دليل اش نفهميدم از همه بيشتر از مادربزرگش خيلي خوشم امد خيلي با حال و پر انرژي بودند و اين جور متوجه شدم رابطه پيمان و مادربزرگش خيلي صميمي بود چون پيمان به صورت ويژه باهاشون برخورد ميكرد مامان بزرگ پيمان= ارام خانم،بگو ببينم چه طور شد دل اين اقا پيمان ما را دزدي ،مگراين پيمان دم به تله ميداد ،ببين چه قدر شاهكاري كه پيمان دم به تله دادهمن= من …..پيمان نذاشت كه من بيشتر ادامه بدهم چون فهميد الان هاس كه ضايع كنم پيمان=خانم جان ما به طور سنتي ازدواج كرديم ،مامان پسنديدن ما هم پسنديديم كارد ميزدي خونم بيرون نمي امد مگر ميشود ادم اين قدر خودخواه خب حداقل داستان خيالي عاشقانه اي تعريف ميكرديمرضيه خانم = اره خانم جان پيمان راست ميگه از بس ارام جان ماه بودن نتونست هيچ ايرادي بگيره به دختر قشنگمونتنها من فقط  آن لبخند مسخره ي پيمان را ميدانستم كه چه قدر به خوش خيالي بقيه ميخندد بالاخره امشب هم تمام شد با تمام جزئياتش و من قرار شد امشب برم خانه مون وسايل مون جمع كنم به طور موقت براي اينكه راحت تر باشيم طبقه بالاي خانه باباي پيمان زندگي كنيم و اين يعني تمام هر انچه كه هست …</description>
                <category>Hanieh shahba</category>
                <author>Hanieh shahba</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jul 2024 12:50:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای ارام#پارت هشتاد و یک</title>
                <link>https://virgool.io/@h.shahba1360/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-z41wiegjzgju</link>
                <description>سفره زمانی پهن شد ،خود پیمان از اتاق اش بیرون امد همه سر سفره نشسته بودیم ناهار مون خوردیم بعد از ناهار من و‌پروانه ظرفا را جمع کردیم همه متفرقه شدند انگار دوباره من باید برمیگشتم توی همان اتاق عذاب اور اما خوشبختانه پیمان اماده رفتن شده بود و کمتر قرار بود حضورش توی این اتاق حس شود لاقل همین امروز کمتر دیدنش نعمت بود پروانه =ارام،بیا تو اتاق من اگه دوست داشتی من=اره حتما وارد اتاقش شدم تمام خاطرات کودکی ام مثل نوار فیلم از جلوی چشمانم عبور کردند چه زود گذشت چه زود همه چیز دیر میشد همه چی اتاقش مثل قبل بود فقط یک سری تغیرات جزئی داشت من=پروانه چه قدر دلم برای اون دوران تنگ شده پروانه =وای منم، یکی از بهترین خاطرات کودکی ام را با تو داشتم کمی حرف زدیم ،چند ساعتی فارغ شدم از این ماجرایی که خودم نقش اصلی شو بازی میکردم ساعت حدود ۹مامان اینا امدند چون مرضیه خانم همه را برای شام دعوت کرده بود یک جورایی اشنایی اولیه با خانواده شون بود پیمان سه تا عمه داشت دو تا عمو و از خانواده مادری شون هم فقط یک خاله داشت که خارج درس میخواندند امشب شاید می توانست شیرین ترین شب زندگی ام باشد اما افسوس اخرین شب شیرین زندگی ام قرار بود باشد عمه ها و عمو های  پیمان هم ساعت ۹:۳۰ امدند تنها بودند بچه هاشون دعوت نبودند بیشتر جنبه اشنایی داشت مرضیه خانم خودش وعده داده بود که جشن مفصل میگیرید و از عروسش رونمایی میکند اما حیف که نمیدانست که صبح همه چی قرار مشخص بشود …</description>
                <category>Hanieh shahba</category>
                <author>Hanieh shahba</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2024 13:26:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای ارام #پارت هشتاد</title>
                <link>https://virgool.io/@h.shahba1360/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF-dfsxhokokgbp</link>
                <description>دیگه منتظر نموندم بیشتر از این ادامه بدهد برای همین سریع تر رفتم بیرونپیمان=انگار توی سرم چندین بمب فعال کردن که هر دقیقه یکی از بمب ها منفجر میشود حالم از همه کس همه چیز بهم میخورد هیچ چیز روی روال نبود قرار هم نبود ماجرا تا اینجا پیش بره اما رفت حالاکه رفت پس باید تاوان پس بدهی دختر کوچولو ،تاوان گناه پدرت رفتم توی پذیرایی کمک مرضیه خانم من=مرضیه خانم اجازه بدهید کمک تون کنممرضیه خانم=الهی قربونت برم نیازی نیست ،همه چی اماده است شما برو پیش همسرت همسر تنها واژه اشنا اما غریبه ای بود که این روزا قرار بشنوم من=یکم خسته ان دارن استراحت میکنمرضیه خانم =پس شما هم برو استراحت کن یک سلعت دیگه ناهار میکشم به هر روش رفتم نشد که نشد برای همین مجبور شدم دوباره برگردم توی اتاقی که فرشته عذابم قرار داشت به خودم گفتم فقط یک امروز تظاهر کن زود تموم میشه حداقل خوبی ایش اینه خانواده اش قرار بدون ان دیگه لازم به تظاهر نیست.             روی تخت اش خوابیده بود ساعدش هم روی سرش گذاشته بود فکر کنم سر درد داشت                نمی دانم متوجه حضور من شد یا واقعا خواب بود به هر حال من ترجیح دادم روی صندلی میز کارش بشینم تا این یک ساعت هم بگذره زودتر از این اتاق که احساس خفگی برای من داشت رها بشوم .         بعد ازچهل دقیقه که صدای قاشق وچنگال از پذیرایی شنیدم ترجیح دادم برم بیرون تا قبل از اینکه بیایند صدامون بزنند و‌ما را توی این وضعیت ببینند ….</description>
                <category>Hanieh shahba</category>
                <author>Hanieh shahba</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2024 11:49:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنياي ارام #پارت هفتاد و نه</title>
                <link>https://virgool.io/@h.shahba1360/%D8%AF%D9%86%D9%8A%D8%A7%D9%8A-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D9%87-h6bebxqq5o3r</link>
                <description>وارد اتاق شدم يك اتاق متوسط بود با دكوراسيون سفيد و طوسي اتاق تميز و مرتبي بود رفتم جلو ايينه زماني چهره خودم را ديدم شوكه شدم ،يك صورت اشفته با پوست قرمز چشم هاي بي رمق كه دير چشم هايم به اندازه يك انگشت گود شده واي بر اين روزگار كه بايد توان گناه نكرده را پس بدهي .                                                                    ميدوني چيه سخت ترين قسمت قوي بودن اونجاست كه مجبوري وانمود كني به طرز احمقانه ايي خوشحالي و ميخندي در حالي كه تمام وجودت از درون دارن گريه ميكنن و فرياد ميكشن .                يكم مرتب تر شدم حداقل از اون اشفتگي كمتر كردم زماني ميخواستم برگردم بيرون از اتاق كه همزمان پيمان وارد شد ،اولش يكم شوك شد بعد دوباره به پيمان قبلي برگشت پيمان =ببين امروز فقط فقط جنبه نمايشي دارد هوا برت نداره كه خبريه صبح هم وسايل ات اوردي همه چي بهشون ميگم اون موقع است كه بازي قشنگ ميشه از امروزت نهايت استفاده را ببر .           ديگه براي امروز كافي بود ديگه توان نداشتم ،هر كس ظرفيتي دارد ديگه ظرفيت امروزم به اخر رسيده بود من=اقا پيمان چرا با خودتون فكر ميكنيد كه به خودم وعده دادم اينجا بهم خوش بگذره يا از شما سو استفاده كنم ،چرا فكر ميكنيد كه قرار مثل تو رمانا من شما عاشق خودم كنم قطعا خودم مي دانم كه نيامدم اينجا عشق و حال كنم اينم ميدانم كه قرار اينجا حمالي كنم تاوان پس بدهم ،تاران گناهان ديگران را……..</description>
                <category>Hanieh shahba</category>
                <author>Hanieh shahba</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jun 2024 18:39:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>