<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حامد.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@h1376h</link>
        <description>وَ «مَن»، شروعِ تمامِ اشتباه‌هایِ زندگی.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 07:14:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/20121/avatar/aTqALO.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حامد.</title>
            <link>https://virgool.io/@h1376h</link>
        </image>

                    <item>
                <title>۹۹- برای قاصدک‌های دیروز.</title>
                <link>https://virgool.io/@h1376h/%DB%B9%DB%B9-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-rudpbvxauvyq</link>
                <description>می‌ترسم. ییییییییییییییییییمی‌ترسم. ییییییییییییییییییمی‌ترسم. ییییییییییییییییییمی‌ترسم. ییییییییییییییییییمی‌ترسم. ییییییییییییییییییمی‌ترسم. ییییییییییییییییییمی‌ترسم. ییییییییییییییییییمی‌ترسم. ییییییییییییییییییمی‌ترسم. ییییییییییییییییییمی‌ترسم. ییییییییییییییییییمی‌ترسم. ییییییییییییییییییمی‌ترسم. ییییییییییییییییییمی‌ترسم. ییییییییییییییییییمی‌ترسم. ییییییییییییییییییمی‌ترسم. ییییییییییییییییییمی‌ترسم. ییییییییییییییییییمی‌ترسم. ییییییییییییییییییمی‌ترسم. ییییییییییییییییییمی‌ترسم. ییییییییییییییییییمی‌ترسم. ییییییییییییییییییمی‌ترسم. یییییییییییییییییی</description>
                <category>حامد.</category>
                <author>حامد.</author>
                <pubDate>Sat, 20 Feb 2021 22:28:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۹۹- فروردین، افسردگیِ قر-دار.</title>
                <link>https://virgool.io/@h1376h/%DB%B9%DB%B9-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D9%82%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-dqvcygtfbppc</link>
                <description>شب که بشه، اگه یادم بمونه، بقیه‌شو می‌نویسم.یه ماه پیش جمله‌ی بالا رو می‌نویسم و الآن، وسط اردیبهشتی‌ام که چون کرونا اومده، گذاشتمش یه گوشه که چند روز دیگه بازش کنم. یادم موند و توی این روزا هم چند بار دلم خواست بیام ادامه‌ی این نوشته رو کامل کنم، ولی نشد. شاید دوست داشتم تکرار شدن یه سری چیزا رو ببینم و با اطمینان بیشتری بنویسم و شایدم از این می‌ترسیدم اون‌قدرا هم که فکرشو می‌کردم، این‌طوری نباشن این روزام. هی میام و هی می‌رم. خوابمو درست می‌کنم و خرابش می‌کنم. فروردین و تا این‌جای اردیبهشت، قشنگِ خسته‌ایه. پر از دلتنگی! پر از ناراحتیایی که هی ذوق می‌کنن و یه حرکتی می‌زنن و خیلی زود، از بی مخاطبی قایم می‌شن یه گوشه‌ای از فکرام. کارایی که دیگه انجام شدن یا نشدنشون اون‌قدرا هم اهمیتی نداره. حالا هی برنامه بریزم و هی تیک بزنم یا نزنم. تیک زدن دلتنگیارو کم نمی‌کنه. می‌کنه؟بقیه‌ای نداره این نوشته. نه که نوشتنی‌ای نداشته باشم،‌ ولی ترجیح می‌دم وقتِ خودم یا کسی که داره این نوشته رو می‌خونه رو بیشتر از این نگیرم.ولی می‌گیرم! هِی میام قشنگیا و خوشحالیای زندگیمو برای خودم می‌نویسم و ناراحتیامو می‌ذارم برای ویرگول یا نوشته‌دونی‌های اجتماعی‌تر. یه روز کتاب می‌خونم، یه روز فیلم می‌بینم و چند روز هم به جز تراریا بازی کردن کار دیگه‌ای نمی‌کنم. فلاتر یاد می‌گیرم و به جاش، از تیکّه‌های آسون‌تر درسای دانشگاه فرار می‌کنم.بیشتر از The Platform فیلم دیدم این روزا، ولی بیشتر از خود فیلم و حسّ خوبی که دیدنش تا یه روزِ بعد بهم می‌داد، اینو فهمیدم که شاید بهتره به جز فیلمایی که بهم می‌گن ببین، فیلمایی که دارن به بقیه می‌گن ببین رو هم ببینم. شاید چند وقت دیگه  مانی هایست رو ببینم، شایدم نه. مهم اینه چیزایی که دوست‌داشتنی‌ان رو شروعشون کنم و تا جایی که گریه‌م نگیره،‌ سعی کنم فکرها و حس‌هامو جدّی بگیرم (یا نگیرم).آره. به نظر میاد تیک زدن یه سری چیزا و یا حتی نوشتنشون، دلتنگیا رو هم کم می‌کنه. حالا باز ممکنه تا یه ماه هیچی ننویسم، شایدم یه سال یا همیشه. شایدم دو روز دیگه ذوق کنم و بیام راجع به این که &quot;هورا. چه‌قدر نقّاشی کشیدن توی فلان سایت قشنگه&quot; بنویسم و یا حتی، یه غرِ ریز. یه قِرِ ریز.</description>
                <category>حامد.</category>
                <author>حامد.</author>
                <pubDate>Tue, 31 Mar 2020 05:25:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۹۸- مهر، خش‌خشِ خاکستری.</title>
                <link>https://virgool.io/@h1376h/%DB%B9%DB%B8-%D9%85%D9%87%D8%B1-%D8%AE%D8%B4%D8%AE%D8%B4%D9%90-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-ii9klpyxh67s</link>
                <description>۱.+ تو نمی‌خوای بشریتو نجات بدی؟- نه. من اگه بتونم مشکل خودمو حل کنم، بسّمه. بشریت مشکل خودشو حل می‌کنه. من نمی‌خوا...+ پس تو نمی‌خوای بشریتو...؟- نه. من اگه مشکل خودمو حل کنم، بسّمه. می‌تونم مشکل خودمو حل کنم؟ زیادم هست.۲.+ اونم می‌خواد مثل تو بشریتو نجات بده؟- بله.+ از کجا می‌دونی؟- از اون جمله‌هایی که زیرش خط کشیده.+ یعنی چون زیر اون جمله‌ها خط می‌کشه،‌ پس تو فهمیدی می‌خواد بشریتو نجات بده؟- بله.+ خیله خب...۳.- مرسی.+ خانم! مرسی چیه می‌گین؟- ببخشید.+ دعاشون کن! دعاشون کن!- خدا عمرت بده. خدا عوضت بده. خدا عمرت بده. خدا عوضت بده. به منِ...+ اشکال نداره. ادامه بدین!- به منِ گشنه کمک کنین.۴.- این‌جوری که نه! اگه من گلو بهش می‌دادم. الآن تموم شده بود. بیست سال سرگردان نمی‌شدم.۵.+ عجله نکن زینال. این برمی‌گرده. ببین! اون درخت... درخت کجه رو می‌بینی؟- آره.+ به اون نرسیده، برمی‌گرده.و برنگشت. &quot;نون و گلدون&quot; رو دیدم و برنگشت. همه‌ی مشکلای از نظرم بزرگ رو حل کردم و گذاشتم یه کنار و چشامو باز کردم و دیدم فرقِ خاصّی نکرده هیچی. سعی کردم وابستگیامو تمومش کنم و دیگه عاشق نباشم و بازم چیزی بهتر نشده واقعاً. دو سه تا کانال، یه اینستاگرام و یه عالمه چیز از اون روزا، جلوم وایساده و می‌گه: &quot;عاشق نباشی که چی؟&quot;.به خودم می‌گم: &quot;عوضش آرومی و می‌تونی به کارات برسی&quot;.و به خودم می‌گم: &quot;این انفعالِ مزخرف، کجاش آروم بودنه؟&quot;.صبحا با هدفونِ مسخره و آهنگای مسخره‌ترِ توش میام دانشگاه. دنیایی رو قشنگ می‌بینم که قشنگ نیست و از طرفی هم خیلیا با همینا شاعری می‌کنن و می‌گن:&quot;انسان مکانیزم ذهنی‌ای داره که می‌تونه شادی رو سنتز کنه. مکانیزمی که ناخودآگاه ایده‌آل‌هاش رو به سمت شبیه شدن به محیطش حرکت می‌ده. خیلی‌ها با استفاده از همین «شادی سنتزشده» می‌زنن توی سر این نوع رضایت. می‌گن «این شادی واقعی نیست و برای همین کم‌ارزشه.» نظر من رو بخواید، می‌گم این حرف کسشعر محضه. جنس شادی‌ها یکیه. اثباتش هم می‌شه کرد. تعریف کردن «ارزش» برای شادی هم به عقیدهٔ بنده کار عبثیه. تهش نتیجه‌ای که می‌خوام از حرفم بگیرم، اینه که به جای ایده‌آل‌سازی، باید توی دنیا خودمون رو جا بدیم. به جای درست کردن چهارچوب‌هایی انتزاعی و تلاش برای جادادن دنیا توی اون چهارچوب‌ها، باید بذاریم دنیا چهارچوب‌هامون رو تعیین کنه. وگرنه می‌افتیم توی چاه خیال‌پردازی. می‌دونید که، واقعیت رو نمی‌شه تغییر داد. بیاید واقع‌بین باشیم، اختیارمون اندکه. من هم خوشحال می‌شدم اگه می‌تونستم کشورم رو خودم بسازم و رنگ خیابون‌ها رو تعیین کنم، اما خب، قضیه به این سادگیا نیست.&quot;شاید منم باید بشینم یه گوشه‌ای، سرگرمِ چهار تا کار از هزار تا کاری که دوستشون دارم و بعدش هِی نتونستن‌هام رو توجیه کنم و بزنمشون توی سرِ بقیه که &quot;کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ&quot;. نه.زندگیمو که از دور می‌بینم، دوست دارم خودمو بغل کنم و بگم: &quot;خودت چی؟ خودت خوبی؟&quot; تا شاید یادم بیاد &quot;بد نیستم&quot; و ان‌قدر گیر نکنم توی خودم، محیط و تأثیرای ناخودآگاهش روی این دیوونگیِ غیر واقعی و خاکستری.</description>
                <category>حامد.</category>
                <author>حامد.</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2019 15:37:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلشهر، دوباره.</title>
                <link>https://virgool.io/@h1376h/%DA%AF%D9%84%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-ugaqbfwspli8</link>
                <description>با بابام آشتی می‌کنم، سعی می‌کنم اون پروژه‌هه رو تمومش کنم و بعدشم آلمانی یاد می‌گیرم و کنار درس نخوندنام، اون AI Challengeه رو یا توی مدرسه‌ی داداشم و یا دانشگاه شروعش می‌کنم و هممم... همین!دلم برای آدمایی تنگ شده که نمی‌دونم این روزا چه شکلی‌ان.دْوره همه‌چی. Not a growing trendWhere what I haveI always tend to loseBy dancing in the devil&#x27;s shoes</description>
                <category>حامد.</category>
                <author>حامد.</author>
                <pubDate>Tue, 03 Sep 2019 02:22:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۹۷- آذرِ سخت، هفته‌ی اوّل.</title>
                <link>https://virgool.io/@h1376h/%DB%B9%DB%B7-%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D9%90-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%91%D9%84-v7c5ikrxzleh</link>
                <description>سعی کردم یکم با خانواده کارتون ببینم و شگفت‌انگیزان ۲، کوکو و سینگ رو دوباره دیدم.شگفت‌انگیزان ۲ - ۲۰۱۸:از اونجایی که وقتی بچّه بودم دوستش داشتم، احتمالاً از هر ۲ی دیگه‌ای که ازش ساخته می‌شد هم خوشم میومد. نمی‌دونم چی ازش یاد گرفتم و حتّی نمی‌دونم چرا بار دوم هم با دقّت همه‌ش رو دیدم!کوکو - ۲۰۱۷:یکی از بهترین چیزایی که تو این چند وقت دیدم. بابام اوّلش گارد گرفته بود که چرا زیادی داره کِشش می‌ده، ولی فرداش اعتراف کرد که کارتونِ تأثیرگذاری بوده و دوستش داشته. &quot;معروف بودن واقعاً دوست‌داشتنی نیست بچّه‌جان&quot; و کلّی چیزا و حرفای دیگه.سینگ - ۲۰۱۶:دوستش نداشتم. هر چند شنیدنِ آهنگِ سیناترا از دهنِ یه موش و یه سری ترکیبِ بامزّه‌ی دیگه داشت.ولی خب دوباره دیدمش، چون حس کردم شاید از نظر داداشام قشنگ باشه. (که نمی‌دونم بود یا نبود!)بتمن vs سوپرمن - ۲۰۱۶:زیاد از ابر-قهرمانای این مدلی خوشم نمیاد و نمی‌دونم ایده‌یِ ساختنِ شخصیتِ کسشعری مثلِ سوپرمن مالِ کْیه، ولی انداختنش جلویِ بتمن، اونم با همچین فیلم‌نامه‌ای،‌ احتمالاً هدفی به جز پول نداشته باشه.&quot;خون میای؟&quot; و خیلی حرف‌هایِ این‌طوریِ دیگه که گولِت بزنه که &quot;تو این فیلم رو دوست داری&quot;. ولی نه.آخرین سامورایی - ۲۰۰۳:از اونجایی که بهم توصیه شده بود، سعی کردم که با دقّت‌تر ببینمش.+ ما باید از پیشرفت‌های غرب، مخصوصاً سلاح‌های پشرفته‌شون، برای حفظ کشور و ارتش خودمون استفاده کنیم تا خودمون به قدرت کامل برسیم.[...]+ شما قانون منع شمشیرو مطالعه نکردین؟- من تمام قوانینو به دقّت مطاله می‌کنم.+ درسته، ولی شما با سلاح وارد جلسه شدین.- شمشیرِ من، مشکلی برای جلسه‌ی شورا به وجود نمیاره.+ به سلاح دیگه نیازی نیست، کشورِ ما، کشور قانونمندیه!هعی... :&#x27;[لازانیا - ۱۳۹۷:&quot;همّه‌ش دلم می‌گیره&quot;، حتّی بعد از دیدنِ این فیلم، توی سینما و با خانواده.من این دنیا رو نمی‌فهمم و چه قدر خوبه دیدنش، برای یادآوری متنفّر بودن. (از خودِ فیلم!)دارم سعی می‌کنم حالِ خودمو خوب‌تر کنم. (اگه بذارم.)و شاید فکر به همین &quot;سعی کردن&quot;ها باشه که حالِ آدمو بد می‌کنه. نمی‌دونم!</description>
                <category>حامد.</category>
                <author>حامد.</author>
                <pubDate>Wed, 28 Nov 2018 14:01:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبی نمونده، حتّیٰ برای شاشیدن به دنیا.</title>
                <link>https://virgool.io/@h1376h/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AD%D8%AA%D9%91%DB%8C%D9%B0-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-olx791bjeqeo</link>
                <description>نه دوست بودن رو بلدم و نه عاشق بودن رو. دنبالِ چی‌ام؟گریه دارم. ولی فکر نمی‌کنم کسی صدایِ گریه‌هامو بشنوه.[پر کردن ۳۰۰ تا کارکتر با کلمه‌های نان‌سنس خیلی بهتر از مزخرفیه که قبلاً ادامه‌ی این دو خط نوشته بودمشون. حالا این که این روزا هم مثل اون موقع آبی مونده یا نمونده، می‌تونه دلیل خوبی باشه برای کش دادن این دو سه تا جمله، هر چند نیست. دیگه نیست]</description>
                <category>حامد.</category>
                <author>حامد.</author>
                <pubDate>Sun, 25 Nov 2018 03:47:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ة</title>
                <link>https://virgool.io/@h1376h/%D8%A9-bps2f0vm0xgt</link>
                <description>اگه مطمئن بودم کسی نمی‌خونه، اینجا هم می‌نوشتم..اگه مطمئن بودم کسی نمی‌خونه، اینجا هم می‌نوشتم...اگه مطمئن بودم کسی نمی‌خونه، اینجا هم می‌نوشتم....اگه مطمئن بودم کسی نمی‌خونه، اینجا هم می‌نوشتم.و این محدودیتِ تعدادِ کارکترِ ویرگول خیلی مسخره‌ست. اه.</description>
                <category>حامد.</category>
                <author>حامد.</author>
                <pubDate>Sat, 24 Nov 2018 00:02:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>:-(ناراحتی)</title>
                <link>https://virgool.io/@h1376h/%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C-xupplh9or1jw</link>
                <description>هنوزم ناراحتم و هنوزم دلتنگ.اگه بتونم، ساعت ۶ پا می‌شم، ولی دیگه اون اوّلش هم توهّمِ امیدی نیست.وقتی کیف نمی‌برم (و البته اون کاپشنِ بزرگِ لعنتی رو)، دانشگاه حسّ خیلی بهتری داره،از خوابیدن روی کُنده‌ی اون درخت تا خیلی کارایی که توی حالت عادی نمی‌تونی انجامش بدی.نه فقط حرفایی که به دوستام می‌زنم، که حتی یه سری چیزای همینجا هم برای اینه که خودمو گول بزنم.مثلاً خودِ این نوشته که می‌خواد بگه ناراحتم، ولی نمی‌تونه قبول کنه که بگه: &quot;باخت. همین&quot;. همین.</description>
                <category>حامد.</category>
                <author>حامد.</author>
                <pubDate>Wed, 21 Nov 2018 23:48:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوراخای تومون دارن از خودمون بزرگ‌تر می‌شن.</title>
                <link>https://virgool.io/@h1376h/%D8%B3%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%AE%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-yix5rbqmckbi</link>
                <description> نه که دنبالِ بهونه باشم برای رفتن، نه. برعکس! دنبالِ بهونه‌م برای موندن.آدمای اطرافم فقط خودشونو می‌بینن. تویِ تهِ تهِ عاشقی‌هاشون هم همینن.&quot;بچّه‌های دانشگاه چه قدر احمقن&quot;، چیزیه که از اکثر بچّه‌های دانشگاه می‌شنوی و یه عالمه بحث و حرف مسخره که هیچ‌وقت هم به هیچ‌جایی نمی‌رسه. (و اصلاً قرار هم نیست به جایی برسه!)منم یکی از همون آدمای اطراف،با یه عالمه فکرِ ضدّ و نقیض و مسخره.یه عالمه غرورِ تو خالی که دوست داریم باشیم.فقط باشیم. گورِ بابایِ هر چیز دیگه‌ای، حتّی خودمون!:(</description>
                <category>حامد.</category>
                <author>حامد.</author>
                <pubDate>Mon, 19 Nov 2018 00:34:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی روی پیچ‌بِند.</title>
                <link>https://virgool.io/@h1376h/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%DA%86%D8%A8%D9%90%D9%86%D8%AF-b69kllyzakae</link>
                <description>دارم توی گریه غرق می‌شم و باید سعی کنم آروم باشم.&quot;می‌دونستم سخته، نمی‌دونستم غیر ممکنه&quot;، همه‌ی چیزیه که از زندگی برام مونده....یه سریا روی کلاویه‌هایِ پیانو زندگی می‌کنن و زندگیشون یه صدایی داره، ولی من؟حتّی نمی‌شه به یه سریا گفت که چه قدر دوستشون داری.بشینم گریه‌مو بکنم. منو چه به حرف زدن؟ :((</description>
                <category>حامد.</category>
                <author>حامد.</author>
                <pubDate>Sun, 18 Nov 2018 07:24:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۹۷- هنوزم آبان، هفته‌ی سه و نیم‌تر.</title>
                <link>https://virgool.io/@h1376h/%DB%B9%DB%B7-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2%D9%85-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87%DB%8C-%D8%B3%D9%87-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85-rxhh9vjafiik</link>
                <description>&quot;شما خودتون می‌خواین فریب بخورین&quot;.پرستیژ رو دیدم.بچّه که بودم یه تیکه‌هاییشو دیده بودم و چیزِ زیادی یادم نمی‌اومد، به جز یه تصویر از یه عالمه کلاه.اصرار به این که &quot;تو فداکاری بلد نیستی&quot;، فقط من بلدم و جنگ کردن سر همین.چه قدر دوست دارم خودمو گول بزنم بعضی وقت‌ها.این همه سعی کردم این نباشم و هنوز، همین‌قدر بچّه و ضعیف.هعی... :&#x27;(کَست اِوِی - ۲۰۰۰:چه قدر خوب، بی‌ارزش بودنِ وقت/زندگی رو نشون می‌داد.دیدم که دستاشو خون آورد تا دوباره بتونه توپش رو رنگ کنه. ( فقط دیدم :(  )..نمی‌دونم دارم چی کار می‌کنم.ولی دارم تموم تلاشِ خودمو می‌کنم که یه کاری بکنم.که خودمو گول بزنم شاید. که؟ نمی‌دونم.</description>
                <category>حامد.</category>
                <author>حامد.</author>
                <pubDate>Sat, 17 Nov 2018 03:59:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[ Δ ]</title>
                <link>https://virgool.io/@h1376h/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2%D9%85-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87%DB%8C-%D8%B3%D9%87-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%AA%D8%B1-nwycg2ceo5oh</link>
                <description>دلم برای کسایی تنگ می‌شه که شاید اجازه‌ی دلتنگشون بودن رو ندارم. هی به خودم می‌گم که داری برای چی تلاش می‌کنی؟ و به خودم میام و می‌بینم که تلاشم به هیچ دردی نمی‌خوره. (و اصلاً شاید وجودِ خارجی نداشته باشه).هر چه قدرم ادایِ آروم بودن رو در بیارم، یهویی دلم می‌گیره.چهارشنبه که با محمدحسین و علی رفته بودیم بیرون، یواشکی گریه می‌کردم.به حالِ خودم و تمومِ روزایی که می‌تونست باشه و گند زدم (زده شد) توش.دوست دارم ساعتِ هفت و نیم، با بچّه‌ها چایی بخوریم.بشینیم چند نفره و حقیقت-جرئت بازی کنیم و هعی... نه.کاش یه دونه جونِ اضافه داشتم. یه دونه ژتون برای دوباره بازی کردن. نمی‌دونم.چرا ننویسم؟ صبر کردن، معنیش هیچ کاری نکردن نیست.می‌ترسم که نگاهش کنم و گریه‌م بگیره. حرف بزنم و یادش بیفته.ای کاش، ای کاش، ای کاش، داوری، داوری، داوری، در کار، در کار، در کار...</description>
                <category>حامد.</category>
                <author>حامد.</author>
                <pubDate>Sat, 17 Nov 2018 03:48:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۹۷- آبانِ چِقِر، هفته‌ی سه و نیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@h1376h/%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%DA%86%D9%90%D9%82%D9%90%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87%DB%8C-%D8%B3%D9%87-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85-rv6rjvnpmnqu</link>
                <description>به خیلیا می‌گم که از اذیت کردنِ خودم خوشم میاد. چرا؟شاید چون دوست دارم خودم، خودمو از دستِ خودم نجات بدم.شبیه‌سازیِ یه اتفّاقِ خیلی بد تا بتونم قهرمانِ خودم باشم.نه! این فکرا و حرفا دروغه. حتی اگه واقعی باشه هم مسخره‌ست.کاش یه روزی جرئت قبول کردنِ اینو پیدا کنم که &quot;ذاتاً عاشقم و نمی‌تونم از کسی متنفّر باشم&quot;.تا امروز حرفی نمی‌زدم و از امروز به بعد هم به جز توی اون دفترِ آبیِ لعنتی،هیچ جایی در موردِ بعضی از ناراحتیام حرف نمی‌زنم. ضعف داشتن بده یا نه؟ نمی‌دونم.ولی یه گوشه نشستن و التماس کردن،کاری نیست که واقعاً کسیو از دستِ خودش نجات بده.روزایِ خوبی رو برای خودم درست نمی‌کنم.گند می‌زنم. همیشه. ولی... فرار کردنِ آدما مسخره‌ست.باید سعی کنم آدم‌تر شم، حتی شده بازم عینِ قبل، تلاش کنم و بدتر شه.پس همین الآن و وسطِ همین نوشته،می‌رم و از مامانم معذرت می‌خوام و بر می‌گردم... :(( چوبْ‌شور خوردم و حس کردم شاید سیگارای خیلی بهتری هست،که خیلیا بلد نیستن بِِکِشنشون.حالم خوب نیست.و بقیه‌شو بعداً می‌نویسم. (یا حتّی نمی‌نویسم).:(((</description>
                <category>حامد.</category>
                <author>حامد.</author>
                <pubDate>Fri, 16 Nov 2018 20:34:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منم از اوّل؟</title>
                <link>https://virgool.io/@h1376h/%D9%85%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%91%D9%84-hzseld7cqrv8</link>
                <description>رفتم توی خیابون و سعی کردم یکم راه برم و آدما رو ببینم.بقیه‌ش تا وقتی همین باشم زیاد مهم نیست. پس نمی‌نویسمش.یه دفتر/دفترچه می‌خرم و سعی می‌کنم بقیه رو هم راضی کنم که توش بنویسن. این‌طوری خیلی بهتره.اینجا حسّ خوبِ وبلاگو می‌ده؟ خب بِده! (که البته واضحه که حتّی همون حس رو هم نمی‌ده).تهِ تهش، هیچی نوشتن روی کاغذ نمی‌شه. :^</description>
                <category>حامد.</category>
                <author>حامد.</author>
                <pubDate>Sun, 11 Nov 2018 20:43:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۹۷- آبان، هفته‌ی دو و نیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@h1376h/%DB%B9%DB%B7-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85-djv2ol1nxuwu</link>
                <description>آره. این هفته دیگه اونو نمی‌گم. بدترشو می‌گم.فردیناند رو دیدم. تکراری. ولی کارتون.و چی ازش فهمیدم؟ همممم...۱- این که یا جنگنده‌ای یا غذا؟ نه!۲- راهِ خودتو دنبال کن؟ نه!این که بعضی وقت‌ها بشین و با داداشات هم کارتون ببین! همین.اینسِپْشِن - ۲۰۱۰:باعث شد فردای دیدنش، تا ساعت دوازده خواب باشم.چون بازم از اون خوابایی دیدم که توش، بیدار می‌شی ولی خوابی. :/یه عالمه ایده داشت که نمی‌دونم چرا، ولی زیاد از نظرم جالب نبودن.باعث شد که بازم شک کنم. یکم.و برای همین دوستش دارم، یا شایدم حس می‌کنم باید داشته باشم.فایْت‌کِلاب - ۱۹۹۹:آخرین بار، سرِ کلاس زبان یه تیکه‌هاییشو دیدیم و وسطش خوابم برد.ولی این دفعه؟ خیلی دوستش داشتم! اون‌قدری که شاید بعداً یه بار دیگه ببینمش.(با این که هر چی بیشتر به فیلم فکر کنی، بیشتر حس می‌کنی که هیچیش منطقی نیست).فردا قشنگ‌ترین روزِ &quot;آقایِ ایکس&quot;ه. صبحونه‌ش از هر صبحونه‌ای که من و تو به عمرمون خوردیم خوش‌مزه‌تره.هعی! دلم انگیزه می‌خواد. حتی انگیزه‌ی زوری و زیرِ فشار.دِ گرین‌مایْل - ۱۹۹۹:دوباره دیدمش. بعدِ چند سال. هم به یادِ کلاسای نقدِ فیلمِ اون سالا و هم به امید این که شاید یه عالمه چیز توش باشه که من اون موقع نمی‌فهمیدم. خوب باشی و از این که آدما دارن هم‌دیگه رو می‌کُشن بنالی، ولی خودت دو تا آدم رو، به خاطرِ بد بودن بُکُشی. خوب باشی و عاشقِ طبیعت. ولی آخرین آرزوت این باشه که فیلم ببینی و بگی: &quot;اینا فرشته‌ها هستن، مثل اونایی که تو بهشتن&quot;. هعی... :&#x27;( Waiting for the love of the travellin&#x27; soldier...من دارم فیلمامو می‌بینم. کتابامو هم سعی می‌کنم بخونم. می‌خواستم کیبورد یاد بگیرم که بتونم برای یه روزِ خاصّ و یه آدمِ خاص، یه آهنگی رو بزنم. ولی... حالم خوب نیست. کاش هیچ‌کی از دستم ناراحت نبود.به دانشگاه فکر می‌کنم و به این که چه قدر همه منو اشتباهی می‌شناسن.کاش حداقلش توی این روزا محمدحسین‌ها و سروش‌ها از دستم ناراحت نمی‌بودن.۱۸ آبانه و خسته‌م.به دادِ خودت برس تایلِر... :((</description>
                <category>حامد.</category>
                <author>حامد.</author>
                <pubDate>Fri, 09 Nov 2018 16:23:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسیدی، سفت، وسطِ طبقه‌یِ آخرِ یخچال.</title>
                <link>https://virgool.io/@h1376h/%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D9%81%D8%AA-%D9%88%D8%B3%D8%B7%D9%90-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87%DB%8C%D9%90-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D9%90-%DB%8C%D8%AE%DA%86%D8%A7%D9%84-awakxsl6php1</link>
                <description>زندگیم شده مثل یه پرتقال، که البته نه گِرده و نه نارنجی.بالای چند ساعت سعی کردم یه کتابو بخونم و تهش می‌بینم که حتی به صفحه‌ی ۴۰ش هم نرسیدم!یا امروز صبح زود پا می‌شم و آدم می‌شم، یا باید بخورمش.</description>
                <category>حامد.</category>
                <author>حامد.</author>
                <pubDate>Fri, 02 Nov 2018 03:30:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۹۷- آبان لعنتی، هفته‌ی اول.</title>
                <link>https://virgool.io/@h1376h/%DB%B9%DB%B7-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-xxj7wsrhkgjj</link>
                <description> اوّلاش خوب بود، ولی با این که صبحا زودتر بیدار می‌شم،بیشتر برنامه‌ریزی می‌کنم و ...، به هیچ‌کدوم از کارهام نمی‌رسم!هفته‌ی بعدی دیگه اینو نمی‌گم.باید یه عالمه کتاب بخونم، ولی نمی‌دونم چی.فردا ۱۹۸۴ی که هیچ‌وقت تمومش نکردم رو شروع می‌کنم.دوباره مثلِ‌ هفته‌ی قبلی و قبل‌تر،شبِ روزایی که دانشگاه داریم، یه دونه فیلم می‌بینم.و هممم.... کانال موزیکو دوباره راه انداختم،ولی داره بدتر باعث می‌شه که همه‌ش پای کامپیوتر باشم و به کاری نرسم.درستش می‌کنم. از همین فردا! (که یعنی امروز :| ).Enter The Void:دو ساعت و خورده‌ای فیلم. (خُرد-خُرد، توی سه روز.)یه هتلی داشت که اسمش لاو بود و همه داشتن توش س.. می‌کردن.خالی و غمناک.وقتی شروع شد، به خودم می‌گفتم که چرا داری این فیلمو می‌بینی؟ولی تا برسه به تهش، یه عالمه چیزِ دوست-داشتنی که نمی‌فهمی چرا دوستشون داری. تصویربرداریِ جالبی داره. و یه سکوت طولانی، که راحت می‌ذاره به همه چی فکر کنی.نمی‌دونم فیلمی داریم که اوّلش رنگی-رنگی باشه و کم‌کم رنگای محیط حذف بشن، یا نه؟یا حتی یه داستانی که توش راوی بمیره و بقیه‌ش بیفته دستِ یکی دیگه؟ چمی‌دونم!... :/\The Pianist:بد نبود. نمی‌دونم!صحنه‌های جالب زیادی داشت:۱- بعضی وقت‌ها هنوز مطمئن نیستم که کدوم‌ور دیوارم.۲- پیانو زدن، با فکر و انگشت، بدونِ پیانو.۳- فروختنِ ساعت و گفتنِ این که الآن غذا از زمان مهم‌تره.نه!اونجایی تحتِ تأثیر قرار گرفتم که یکی به همه شلّیک کرد و تیرش تموم شد،و تا میومدی به شانس آوردنِ طرف فکر کنی، پُر کردنِ دوباره‌ی خشاب و تموم! ^_^بی حسّیِ تویِ قیافه‌ی بازیگر نقش اوّلش اسمی بود. :|دارم سعی می‌کنم جاهای جدید دانشگاهو ببینم.و خیلی سعی‌های دیگه که نمی‌دونم تهش چی می‌شن.هعی! :^نوامبر نزدیکه و،https://www.bartleby.com/360/5/115.html۹ آبان - ساعت ۲ شب. </description>
                <category>حامد.</category>
                <author>حامد.</author>
                <pubDate>Wed, 31 Oct 2018 02:13:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>،</title>
                <link>https://virgool.io/@h1376h/-vqwxftbtfsx4</link>
                <description>دوست دارم &quot;اینجا&quot; در موردِ هر هفته و اتّفاقاش بنویسم، یکم!با این که تایپ کردن، حسّ نوشتن رو نداره، ولی خوبیِ خودشو هم داره.نظم و امکانِ زدنِ یه سری حرکتِ دورِ همی.مثلاً؟یه عالمه آدمِ غریبه یا آشنا،هر هفته میان و یه تیکه از زندگی‌ای که کردنو می‌نویسن.یکی، این هفته یه کتابو می‌خونه و دو تا از جمله‌هاشو می‌نویسه.(و اسمِ خودش و کتاب و نویسنده و یه سری چیز دیگه رو تَگ می‌کنه).یکی هم از قشنگیایی که هنوز توی دنیاش مونده می‌نویسه.یکی هم صرفاً زندگیِ بقیه رو می‌بینه.یه جورِ دیگه‌تر. خلاصه و دورتر از تلگرام، اینستا و توییتر.</description>
                <category>حامد.</category>
                <author>حامد.</author>
                <pubDate>Wed, 31 Oct 2018 01:25:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>:(</title>
                <link>https://virgool.io/@h1376h/fs001-lmqvowver72s</link>
                <description>ناراحتم. اون‌قدری از خودم شاکی‌ام که. هعی...دلم براش تنگ شده. بیشتر از تنگ. خیلی بیشتر.ساعت ۶ صبح پا می‌شم، می‌دوئم توی خیابون،با یه توهّمِ امید، که اون‌قدری کمه که تا برگردم به خونه تموم می‌شه.قراره توی یه سررسید هر روزمو بنویسم.خودمو این‌طوری گول می‌زنم: شروعِ جدید با &quot;سررسید نو!&quot;.چرا؟چون توی اون سررسید پر از چرک‌نویسِ حرفاییه که هیچ‌وقت نزدم.دلم براش تنگ شده.خلاصه‌ی همه‌چی،‌ ۹ آبان.</description>
                <category>حامد.</category>
                <author>حامد.</author>
                <pubDate>Wed, 31 Oct 2018 00:52:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>