<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حامی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@haami</link>
        <description>افکارم که گره می خورد اینجا می نویسم، برای ثبت، به امید گشایش.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:48:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/249344/avatar/xalJK2.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حامی</title>
            <link>https://virgool.io/@haami</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوربرگردون</title>
                <link>https://virgool.io/@haami/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88%D9%86-sdwninxxmh2t</link>
                <description>یه جایی از راه هست که می فهمی اشتباه اومدی، ولی خیلی اومدی و‌ دیگه هزینه برگشت زیاده، ولی می دونی جلوت بازم دست اندازه، هر چند اگر راه کوتاه تر شده. ماشینت آسیب میبینه ولی دیر هم می رسی به مقصدی و دیداری که دیگه از دست می دی. حقیقتش حال رانندگی برگشت هم نداری. من یه جایی وسط این راهم و هر متر از راه به دوربرگردون فکر می کنم؛ ولی انگار جاده هیچ جا جای دور‌زدن نداره، در این نزدیکی. به همسفرم که اونم منتظر رسیدن به مقصده فکر می کنم. همون قدر که به دور برگردون. پشت ما ماشین ها با سرعت دارن میان ولی انگار فقط من می خوام دور بزنم. شبه و جاده مه آلود. دور برگردون ها تابلو دارن، ولی با این سرعت خیلی سخته سرعتت رو کم کنی و بکشی کنار دوربرگردون. چند تایی هم که بوده رد کردم. ۲-۳ تا دیگه هم هست، می دونی ولی نکنه دیر برسیم؟ نکنه هرگز نرسیم. آهنگ پخش می کنم، انگار کاری نمیشه کرد. دید محدوده ولی همین قدرش هم که معلومه قشنگه. لااقل به بی راهه نزدیم.”سهم ما از آرزوها، جستجوی لحظه ها بود...”صدای آهنگ رو می برم بالا. خدا بزرگه...</description>
                <category>حامی</category>
                <author>حامی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Apr 2021 11:23:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ ترس</title>
                <link>https://virgool.io/@haami/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-sjf7dbgrshu3</link>
                <description>ای آن روز باشکوه! ای دورترین ممکن الوجود ورای ذهن من تو بیا، که من اینک آماده نیستم. اینجا پر از امروزهایی است که هرگز فردا نمیشوند،و فرداها فرسنگ ها با امروز فاصله دارند، و امروزها در زنجیر دیروزند.ای آن فردای باشکوه، تو یک قدم از سرزمین خیالات محال فاصله گیر، تو بیا،اگر بیایی من در گوشت خواهم گفت،که من برای مردن آماده نیستم! </description>
                <category>حامی</category>
                <author>حامی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Apr 2021 11:19:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار به زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@haami/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-gzcostnykwy7</link>
                <description>خوب بود که یاد گرفتم، که حال خوش برای خوب بودن لحظه ها، &quot;لازم&quot; نیست. ما همه اندوهگینانیم که بعضی می دانیم این زندگی را باید دوید یا نمی دانیم و می نشینیم به غصه. من دیگر هر روز که بیدار می شوم می خواهم بدوم. برای گریز از نشستن برای گریز از مرگ. دویدن مگر همین زندگی نیست؟ باید اول دوید تا به چیزی رسید. من در جایی از زندگی ایستاده ام شبیه قسمت مه اندود جاده شب، پیش رو را نمی دانم ولی ایستادن خود مرگ است. مهم نیست که چگونه به اینجا رسیده ام مهم این است که از اینجا بگذرم. پشت مه؟ نمی دانم ولی می دانم اینجا ایستادن تباهی است. &quot;فرار&quot; می کنم؟ بلی! فرار می کنم! مگر فرار همان دویدن به آغوش زندگی نیست؟ زندگی را دوست دارم، خواب هایم رنگی است، هر چند زندگی پیش رو خاکستری و ابری به نظر می رسد. دور به دور دنیای رنگی را می بینم، ولی به عشق همان پیش می روم. نگاهم خاکستری است؟ ممکن است، ممکن است نه. می دوم تا نگاهم رنگی شود، نشد؟ می دوم تا به دنیایی رنگی برسم. زندگی رنگارنگ است ولی آیا می شود &quot;همیشه&quot; رنگارنگ باشد؟ مهم نیست، فقط باید رنگ هایش را از خاطر نبرم. </description>
                <category>حامی</category>
                <author>حامی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jan 2021 10:03:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سلامتی &quot;اشتباه&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@haami/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-wbssoj7csuw8</link>
                <description>من رو ببر فقط به دو سال و نیم پیش؛ نه اینکه اون موقع همه چی خوب بود و به راه، اون موقع خوبی بود برای راه رو جدا کردن. یا من رو ببر به 3 سال پیش، یا 3.5 سال پیش. شاید اون بهترین جا بود برای تصمیم درست یا حتی نادرست! یا حتی من رو ببر به 4.5 سال پیش. من فقط می خوام یه تصمیم اشتباه بگیرم همون موقع.  آدم خیلی احمقه. احمقه و هر لحظه فکر می کنه خیلی چیزها رو میدونه و پیش بینی می کنه، ولی از آینده هیچ خبری نداره؛ پشیزی نمی دونه. هر کی گفت می دونه شعر می گه.  بزرگترین دغدغه های اکنون، کوچکترین اهمیتی برای فردا ندارن، و همینه که تصمیم هایی که آینده رو تحت تاثیر می گذارند، مشکل می کنه. آدم ها محکوم اند به تصمیم گرفتن. هر لحظه باید یک تصمیم گرفت. آدم ها در این دنیا بی رحمانه تنهان و باید تصمیم بگیرن، و مسلما یه تعدادی از این تصمیم ها اشتباه اند و  هیچ نصیحتی بار مسوولیت تصمیم رو از دوش آدم بر نمی داره. حتی عزیزترین ها که پدر و مادر باشن هم در گرفتن این تصمیم و سرنوشت اون کمکی نمی کنن. آدم ها با سرعتی باور نکردنی رو به تنهایی می رن و پیر می شن و تموم میشن. دنیا پره از لحظه هایی که بین دوراهی درست و غلط باید انتخاب کنیم. ما همون شخصیت اول بازی هستیم تو صفحه سیاه تلویزیون که حرکت اشتباهمون می تونه کلکمون رو بکنه یا در پیروزی رو برامون باز کنه. بازی رو هم که باختی ری استارت می کنی، شده اصلا از اول بازی رو انجام بدی، انجام می دی! ببین چقدر تصمیم نگرفتی رفیق، چقدر اشتباه شد که تصمیم نگرفتی. چقدر تصمیم  مثلا &quot;درست&quot; گرفتی با عقل بی عقلت؛ که الان دلت هلاکه برای غلط هایی که نکردی. ببین رفیق بیا همه اشتباه های دنیا رو جمع کنیم دور هم. اون هایی که هستن و جبران میشن. بیار همشون رو کنار هم؛ این ها همه اون چیزهایی هستن که یه عمره ازشون می ترسی. رفیق اینا اون جوری هم نیستن، یکیشون فردا درست تر بود یکیشون دیروز درست بوده و الان نیست. داداش، بیا یه بارم شده بشینیم همون تصمیم اشتباهه رو بگیریم. ضرر نزنیم به بقیه ولی هرچی فکر می کردیم اگر کنیم چی میشه و بهمان، همون رو برداریم. بابا لامصب، تنها خودمونیم هیچکی حواسش به ما نیست، که باشه هم مهم نیست. به سلامتی &quot;اشتباه&quot;.  به سلامتی پدر زندگی که نشون داد آدم ها بودن که &quot;درست&quot; رو گذاشتن کنار &quot;اشتباه&quot; که معنی بگیره. ما آدم ها خودِ اشتباهیم؛ و بیرون از خودمون می گردیم دنبالش. داداش اشتباه خودتی، خودمم. ولی به سلامتی &quot;اشتباه&quot;.</description>
                <category>حامی</category>
                <author>حامی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Dec 2020 10:23:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال خوب واقعیت داره!</title>
                <link>https://virgool.io/@haami/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-qg2smjreuxe0</link>
                <description>امروز خیلی حالم خوبه! خواستم بگم روزهایی هست که می تونه حال آدم عالی باشه و این روزها آدم انگار آدم متفاوتیه. و حال خوب واقعی است و حقیقت داره! همیشه حالتون خوب باشه، ارزشش رو داره!</description>
                <category>حامی</category>
                <author>حامی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Dec 2020 09:55:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باشد برای بعد</title>
                <link>https://virgool.io/@haami/%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-ut2iczhhrhz1</link>
                <description>بزرگترین مشکل زندگی من چیست؟ کوچکترین مانع برای پیشبرد اهداف اکنونم. آیا باید به این مشکل رسیدگی کنم؟ حتما، اما هر چیزی هزینه ای دارد، و هزینه امروز سنگین تر از دستاورد رفع این مشکل است. حقیقت این که زمان محدودتر از این است که سریع اشتباهاتمان را پس نگیریم. عمر هم؛ گاهی اما دیر می شود. ولی خوبی اش این است که همیشه دیر می نمی ماند، حداقل امیدوارم.روزی به تصمیم امروزم نگاه می کنم، و با خودم می گویم در این نقطه درست تصمیم گرفته ام. فقط ای کاش افکار این گونه درگیر این تصمیم نبود. امروز ؟ ناراحت نیستم؛ زندگی را کمی هل می دهم تا شتاب بگیرد و برسم  به آنجایی که باید. امیدوارم بتوانم آن موقع تصمیم بگیرم. تصمیم درست.</description>
                <category>حامی</category>
                <author>حامی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Dec 2020 07:38:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دژاوو</title>
                <link>https://virgool.io/@haami/%D8%AF%DA%98%D8%A7%D9%88%D9%88-wj7l2kj0kdfw</link>
                <description>بوی مرگ می دهد. دیدن عشق های قدیمی ات. وقتی خطی بر پیشانیشان افتاده، یا که برق از چشمانشان رفته. بوی مرگ می دهد. آن ها که زمانی کیمیای زندگی ات در دستانشان بود انگار دیگر با هیچ کس فرقی ندارند. کیمیا رفته، و شن های عمرت را میشنوی که پایین می غلطند. و دلت اتاقی را که سالیان نگه داشته باید سیمان بکشد. بوی مرگ می دهد. تو می مانی  و کیمیایی که رفت و  آرزوهایی که ماند، دلی که سیمان شد، صدای شن های غلطان عمر و بوی مرگ. بوی مرگ می دهد. </description>
                <category>حامی</category>
                <author>حامی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Dec 2020 11:39:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشیمانی بهتر است یا حسرت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@haami/%D9%BE%D8%B4%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-htqsypuumpdx</link>
                <description>سال ها هیجان هایی بود که فرو خوردم. چرا؟ حالا تک به تک از داخل چمدان سنگین عمر بیرون می کشم و حسرت؛ مثل لباس های زیبایی که دیگر اندازه شما نیست. حسرت، بدترین احساس زندگی است، خاصه که دیگر فرصت جبران نباشد. راستی پشیمانی بهتر است یا حسرت؟ هرگز خود را در این دو راهی قرار ندهید؛ پشیمانی حاصل گذر زمان است و تجربه، و حسرت هم. هر پشیمانی با حسرتی همراه است و هر حسرتی با پشیمانی. زندگی همین است. ولی هیچ کس در زمان صفر در این دوراهی قرار نمی گیرد. اگر بود در نقطه ای اشتباه ایستاده. هرگز در این دوراهی نمانید. پشیمانی یا حسرت؟ من با پشیمانی راحت ترم - اکنون.</description>
                <category>حامی</category>
                <author>حامی</author>
                <pubDate>Sat, 28 Nov 2020 12:50:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش چندم</title>
                <link>https://virgool.io/@haami/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%85-j5nq3b1xp4ws</link>
                <description>-وقتی به یکی دیگر از کاش های زندگی فکر می کردم بخوانم-فکر می کنی باید یکی می زد روی شانه ات و می گفت این کار را نکن. بودند، روی شانه ات زدند، تو گوش نکردی. یعنی گوش کردی، لکن انجام ندادی. نخواستی- به هر دلیلی- انجام بدهی. فدای سرت... اگر باز هم داری به این فکر می کنی از اول بخوان.</description>
                <category>حامی</category>
                <author>حامی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Nov 2020 05:07:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابرهای تیره، زمین سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@haami/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-qfalowwrfb7y</link>
                <description>به عقب نگاه می کنم. به کارهایی که  اگر می کردم چه خوب بود و چه. حسرت ها از تصمیم های گذشته، و تصمیم های گذشته پایان تردید های قدیم، و تردیدهای قدیم که انگار ساده ترین معادلات جهان بودند و تک مجهولی، که گویی جواب در جلوی چشمانم بود و من نخواستم که ببینم. نه رفیق، من همانی هستم که کارهای نکرده ام، با تمام تیرگی و مه غلیظی که راه می اندازند، من را، اکنون من را، ساخته. که اگر نبود اکنون، اینجا، نبودم. که با تمام ابرهای تیره ای که می آیند گاهی، باز هم زمینم سبز است و درخت های زندگی ام میوه می دهند. من اصلا آسمان ابری رشتم، یا شاید آسمان ابری لندن. زمینم سبز است و همان ابرها هم گاهی رنگی به آسمانم می دهند.</description>
                <category>حامی</category>
                <author>حامی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Nov 2020 06:18:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکر باید گفت</title>
                <link>https://virgool.io/@haami/%D8%B4%DA%A9%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%D9%81%D8%AA-gzefrvgbbyfe</link>
                <description>-برای موقعی که فکر می کنم حالم همیشه بد بوده-داشتم پست هام رو می خوندم، همه روزهایی بودن که حالم بد و اینجا نوشتم. احساس کردم همیشه حالم بد بوده. ولی این طور نیست. من الان خوشحالم و امروز حالم خوب بوده. بسیار هست چیزهایی که براش می تونم خدا رو شکر کنم و راستش بسیار کم چیزهایی که می تونم ازش ناراحت باشم. می خوام تمرکز کنم رو چیزهای خوبی که دارم و متوقف کنم فکر کردن به چیزهایی که ناراحتم می کنه. خدا رو شکر. </description>
                <category>حامی</category>
                <author>حامی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Nov 2020 06:41:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی در آبان</title>
                <link>https://virgool.io/@haami/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-db49f89n6sr4</link>
                <description>صرفا برای تحکیم تصمیمم اینجا می نویسم. این استرس هم می گذرد. این روزهای بد و تلخ (که خودم تلخشان کردم) می گذرند. به بهترین شکل از این می گذرم. اما، این بار حالم را نمی گذارم سرجایش تا برسم به چالشی دیگر، بزرگتر در زندگی و دوباره بی عملی و رخوت و افسردگی. قدم اول آگاه کردنش از این مشکل است و نیاز به تغییر، در خودم و در او. به هر شکل. زندگی با نقش بازی کردن جلو نمی رود. &quot;زندگی&quot; جلو نمی رود. یا درست می شویم یا نمی شویم و می رویم دنبال سرنوشت خود. سرنوشت اگر قرار است با هم یکی نباشد به زور نمی شود چفتش کرد. باید بداند که این طور نمی شود دیگر جلو رفت. هزینه پیشرفت آگاهی از این مشکل است. گیرم که زندگی ما &quot;ایده آل&quot; نباشد و قرار باشد بحثی &quot;جدی&quot; در بگیرد، بگذار بگیرد اگر قرار است بماند و اگر قرار است نماند، بدانیم که اینگونه است. باید عمل کرد. با بی عملی فقط دیر می شود و دیر می شود و بدتر. </description>
                <category>حامی</category>
                <author>حامی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Nov 2020 03:12:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بن بستی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@haami/%D8%A8%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-nabr4qa78zzg</link>
                <description>-موقع تردید مجدد بخوانم-همه انتخاب هایی که کردیم و برایمان اکنون کنار آمدن با آن ها مشکل است، اگر کاری برای آنها نمی کنیم برای این کار خودمان را سرزنش نکنیم. ما همین الان هم انتخاب کرده ایم - حتی اگر به انگیزه های ناخودآگاه آن اشراف نداریم. ما دیگر درگیر این انتخاب نیستیم؛ حداقل فعلا. بگذریم از این تردید. ما انتخاب کرده ایم. هر موقع خواستیم می توانیم باز انتخاب کنیم. زندگی هیچ موقع بن بست نیست.</description>
                <category>حامی</category>
                <author>حامی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Nov 2020 01:42:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز برمی گردد به آینه</title>
                <link>https://virgool.io/@haami/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-zzia220nbs8a</link>
                <description>-هیچ چیز بی خود اتفاق نیافتاده است-تو اینجا نشسته ای فکر می کنی که چرا این طور نشد و چه. بعد از مدت ها می بینی اش. یکی از آن ها را. صورت بانمک چشم های شیطنت آمیز گونه های گل انداخته خنده های که که با چشم ها جفت شیش می اندازند، ادا و اطوار زنانه و حرکات مچ و انگشتان موزون که انگار زندگی را به رقص در می آورد؛ گویی طرف همیشه 27 ساله است؛ &quot;لوند&quot;. دلت را می برد باز هم مثل قدیم ها، انگار عکس های سپید و سیاه زندگی ات را رنگی کرده است، خون در مغزت دوباره می جوشد. او را می بینی، می خواهی. بیشتر می نگری، دل فریب، دلت را می برد بالا بالای بالا و ناگهان پرتت می کند پایین. خودخواه، با همه کس سری و سیری و چرکنویس دلش دیگر پر و صفحه های زندگی اش خط خطی. بیشتر فکر می کنی، یک شب؟ دو روز؟ یک هفته؟ نهایتا سر 3 ماه دلت خون می شود. او را می بینی، این بار شبیه یک فیلم؛ فیلم را جلو می بری، جلو و جلوتر؛ آخرش نشسته اید، هر کی هر جا- دل هایتان همه چرک. زندگی دوباره سیاه و سپید می شود. -اجسام از آنچه که در آینه می بینید به شما نزدیک ترند-</description>
                <category>حامی</category>
                <author>حامی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Nov 2020 00:18:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزاره بی ربط</title>
                <link>https://virgool.io/@haami/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%A8%D8%B7-twy9tavf1zdr</link>
                <description>دسته بندی ساده انگاری است؛ ولی بعضی رنج ها با ما هستند، که انگار خودمان نگاهشان می داریم، برای اوقات روزمرگی، به مانند خراشی که کندن محل بسته شدنش لذت بخش است. بعضی دیگر از رنج ها با ما هستند که انگار آن ها به ما دست انداخته اند و رهایمان نمی کنند؛ در مکتب زخم گاهی کوچک مثل زخم کندن جوش صورت، که انگار در همان نگاه در آینه قرار است شریک عمر ما باشند، و گاهی واقعا هستند و جدی، مثل زخم پای بیمار قند. حین دیدن و حس این زخمها ، گویی هرگز بشر با چنین زخمی کوچکترین قدمی به جلو برنداشته - انگار دل و جسم پر از آن زخم است - انگار برای همیشه. و این طور نیست. ما همیشه زخم داریم - بی شک؛ ولی اصلا این طور نیست. اصلا این طور نیست که قدم نتوان برداشت. قدم و زخم؟ یک گزاره بی ربط.</description>
                <category>حامی</category>
                <author>حامی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Oct 2020 05:15:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفیق اون روز -هرگز-نمیاد.</title>
                <link>https://virgool.io/@haami/%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-fummcxczvhsh</link>
                <description>یه روزی هست که همه مشکلات آدم حل شده، هیچ دغدغه و فکری جز اولویت های همون موقع تو ذهنش نداره. بهترین رابطه رو با شریک زندگیش داره و تو کارش هر کاری کنه بدون مشکل انجام میشه، چرا که قبلش برنامه ریزی کامل داشته و به همه جوانب فکر کرده. اون روز همون روزی هست که همین الان که انگار کل دنیا متحد شدن برای متهم کردن تو و برای ایجاد مشکل تو زندگیت بهش فکر می کنی ، همون روز که دیگه هیچ چیزی مانع اراده ات نیست. رفیق.. .اون روز نمیاد. هرگز نمیاد. اراده کن و این قدر نباف. مشکلت رو بابد خودت حل کنی. بی اراده ای، مشکلات زیاده؟ هیچ دکمه جادویی برای رفع همه اون ها وجود نداره. یه سری مشکلات با گذشت زمان حل می شن، با کارهای ریزی که انگار هیچ اثری ندارن. اون روز بدون مشکلی هست که داری بهش فکر می کنی، اون روز هیچ موقع نمیاد. بتمرگ و بخواه و کارت رو انجام بده. منتظر کسی هستی، یا زمانی که مشکلت حل بشه؟ خودت فقط خودت رو کمک می کنی، خودت فقط می تونی خودت رو کمک کنی -خوشبختانه. تو تنها منجی خودتی؛ و تنهایی. و غمگینی. اون روز نمیاد. ولی؛ مهم نیست. خودت تنها و غمگین خودت رو نجات می دی.همین الان شروع می کنی، یه قدم حتی؛ همین الان  شروع می کنی. آره رفیق...</description>
                <category>حامی</category>
                <author>حامی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Oct 2020 03:00:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه روزی بیاد</title>
                <link>https://virgool.io/@haami/%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AF-pgnccljft6kr</link>
                <description>حالم یهو خیلی بد شد. فردا کار زیادی دارم و الان دو ساعتی هست که دارم فکر می کنم می خوام جدا بشم یا نه؛ و این قدر حال افسرده ای دارم که اصلا نمی دونم بعدش اصلا زندگی خوبی پیش روم هست یا نه. همه چی از بیرون خیلی خوبه، چون دارم خیلی براش تلاش می کنم، ولی دارم از درون متلاشی میشم. نمی دونم افسردگی باعث این فکرهای من میشه یا رابطه ای که دوست ندارمش باعث این داستان شده. من باید خیلی زودتر چیزی حدود به 3 سال پیش این تصمیم رو می گرفتم. و اون موقع هم همین احساس رو داشتم و موندم. من یه بازنده ام که با اینکه چیزهای زیادی رو به نظر دارم به دست میارم به نظر خودم بزرگترین بازنده دنیام. کاش یه روز همه چی درست بشه و من دیگه این فکرها سراغم نیاد. ولی نمی دونم راه حل چیه. مستاصلم.</description>
                <category>حامی</category>
                <author>حامی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Sep 2020 07:58:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذت نرسیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@haami/%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-mmg36goqwsqh</link>
                <description>دوست داشتم از هم دور بودیم و گاهی دلم برایت تنگ می شد. کمی چای می نوشیدم و تلخی چای دلم را خراش می داد و من هم شعر می خواندم و آهنگ های سوزناک جدایی می شنیدم و با این زخم بازی بازی می کردم. من اصلا از این بابت عاشق جدایی ام. همه ترانه های دنیا برای جدایی و فراق است. راستش اصلا لذتی که در نرسیدن است در رسیدن نیست. و رسیدن و رفتن انگار از هر دو بهتر است. مثلا آنجا که پوریا عالمی می گوید:&quot;فصل‌ها آن‌قدر رفتندکه بهار عربی رسیدبهار عربی یعنی ربیعو اینجا ربیع یعنی گلابو گلاب یعنی فاتحهو فاتحه این شعرو فاتحه این معاهده خوانده شده است با عملیات انتحاری من برای حفظ تو در این جمله در این برههاما تو رفته‌ایتو رفته‌ایو بحران نوشیدن چای بی تو در این خانهمهم‌ترین بحران خاورمیانه است واین احمق‌ها هنوز سر نفت می‌جنگند&quot;من گاهی دلم عملیات انتحاری می خواهد اصلا، اما عملیات انتحاری تو. که بروی و مهم ترین بحران من تو شوی و من هر روز مثل احمق ها برای خودم بجران سازی نکنم. من انگار هر شب می جنگم و صبح شکست خورده بیدار می شوم. اما تو خودت را در این برهه اصلا حفظ نمی کنی. </description>
                <category>حامی</category>
                <author>حامی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Sep 2020 21:53:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوبی روزهای بد</title>
                <link>https://virgool.io/@haami/%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF-dveic14rjwim</link>
                <description>-در روزهای خاکستری خوانده شود-خوبی روزهای بد می دونی چیه؟ اینه که می گذره. روزهای بد هم یهویی خوب نمیشن، یه روز از خواب بیدار میشی و اصلا یادت نمیاد که چرا قبلا نمی تونستی از خواب پاشی. این وسط یه سری روزهای خاکستری وجود داره که هیچ احساسی نداری. راستش رو بخوای خیلی از روزهای بد، به خودی خود روزهای بدی نیستن. فقط این خود ماییم که &quot;فکر می کنیم&quot; روزهای بدی رو داریم. یه کار مفید، یه آهنگ خوب، یه غذای خوشمزه و یک کمی انقباض عضلانی می تونه اون روز رو عوض کنه. امروز هم روز بدی نیست، یعنی نمی خوام باشه. هر چیز بدی بوده گذشته، نگذشته باشه هم تاثیری روی &quot;الان&quot; من نمی گذاره. امروز اصلا می خوام یه روز عالی باشه.  اصلا بگم خوبی روزهای بد اینه که خود آدم هم می تونه عوضشون کنه. </description>
                <category>حامی</category>
                <author>حامی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Sep 2020 05:02:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشق امشب</title>
                <link>https://virgool.io/@haami/%D9%85%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-gsbu4sq2lmsv</link>
                <description>من می خواهم خودم را ببخشم، برای همه اشتباهاتی که جایز بود و انجام دادم. همه اشتباهات را نمی شود / نباید پاک کرد. گاهی باید کمی کم رنگش کرد، گاهی فقط یک خط اضافه اشتباه را اصلاح می کند، گاهی می گذاریم و بعدا می بینیم اصلا خیلی هم خوب به جمله مان نشسته. زندگی پر از این دستنویس های ماست، گاهی انشاست و گاهی املا. درست و غلط راستش آخر کسی نمره نمی دهد. خودت باید با نوشته ات عشق کنی.</description>
                <category>حامی</category>
                <author>حامی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Aug 2020 09:03:09 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>