<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Habib Karimi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@habib.karimi1966</link>
        <description>بیشتر از خاطرات مینویسم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 01:53:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4539523/avatar/oPwhLi.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Habib Karimi</title>
            <link>https://virgool.io/@habib.karimi1966</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مات در صف نانوایی</title>
                <link>https://virgool.io/@habib.karimi1966/%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D9%81-%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-fa8dvvtughrn</link>
                <description>...توی صف نانوایی سمت راست ، خانم‌ها ایستاده بودند و سمت چپ مردان ؛ از هر قشری .جلوتر از من ، مردی بود که بعد از چند دقیقه متوجه شدم استاد ادبیات است. همراه پسرکِ دهه نودی‌اش؛ یک نسل‌زدِ تمام‌عیار که بیرون از صف ورجه‌وورجه می‌کرد و هر از گاهی با نوجوانی که در صف بود راجع به آخرین بازی‌های کامپیوتری ، هوش مصنوعی ، لایک و فالوور و ... بحث میکردند.پسرک نوجوان غرق در هیاهوی مجازی، از همه باهوشتر و زرنگتر بنظر می‌رسید و هر اطلاعی که از دهان او خارج میشد پدرش خیلی ذوق میکرد و چهره اش از خوشحالی می‌درخشید.تا اینکه بحث فوتبال مطرح شد و پدر بچه برای نشان دادن اطلاعات پسرش یه سوال در مورد بهترین بازیکنان تاریخ فوتبال پرسید . پسرک دهه نودی شروع کرد به گفتن از پله ، مارادونا، رونالدو . مسی و مقایسه آنها ، از اهمیت کفش طلایی و توپ طلایی .پدر خیلی ذوق می‌کرد و انگار قند تو دلش‌ آب میشد.اینجای داستان بود که من با نیتی خالص ( البته کمی لجبازی) وارد میدان شدم ، به پدر پسرک گفتم :خيلي خوبه بچه ها از اطلاعات روز برخوردار باشند . ولی سوالم اینه: پسر شما شعر نو بلده ؟گذشته از این مگه شما رشته ادبيات نیستی؟ چقدر سعی کردی پسرت با متون زبان و ادبیات فارسی آشنا بشه؟ یه بار شده داستانی از شاهنامه ،یا یه قصه از کلیله و دمنه برای او بگویی؟ یا شعری از مولانا یا حافظ برایش بخوانی؟!!دیدم چهره پدر بچه در هم رفت.تازه گرم شده بودم ، با لحنی طعنه آمیز ادامه دادم ! هیچوقت دیباچه گلستان سعدی یا لااقل همون صفحه اولش را برایش خواندی؟ مگر سعدی بزرگوار در همین دیباچه نفرموده:گل همین پنج روز و شش باشدوین گلستان همیشه خوش باشدو گفتم:حتم دارم منظور سعدی ، قطعا همین گل های زده شده توسط رونالدو و مسی هم بوده که فقط پنج ، شش روز اعتبار دارند!!!(البته از جناب سعدی ، بابت این جسارت ، عذرخواهی می‌کنم؛ اما چاره‌ای نبود تا بحث را برای پسرک جذاب کرده و پدرش را وادار به تفکر کنم!)حس کردم میدان نبرد را فتح کرده ام ، ادامه دادم: اعتبار کفش طلایی و توپ طلا میگذره اما اعتبار حافظ و سعدی ابدی است.حسابی دور گرفته بودم با اقتدار ادامه دادم : مگه ما وارثان زبان فارسی نیستیم؟ !! چرا امروزه نسل جوان ما در خواندن یک بیت شعر عاجزند ، اما از نوشتن دستورات پیچیده برنامه‌نویسی سر در می‌آورند؟چرا ذهن کودک ما باید اسیر غول‌های مجازی یعنی هوش مصنوعی و گوگل شود؟بحث که اینجا رسید.، سکوتی سنگین برقرار شد و دو نفر با سر تکان دادن، نظر مرا تأیید کردند.دیدم پدر بچه بدجور در لاک خود فرو رفته ، مبهوت شده و فقط خیره نگاه میکنه!پیش خودم گفتم ایول! دیگه بسه!! بله! این همان اثر گذاری عمیق است ! حتما حرفهایم حسابی روی او اثر گذاشته و او خودش را مقصر میدونه و داره به خودش ناسزا میگه!!خیلی خوشحال بودم که توانستم یه نفر را چنان توجیه کنم که تا برسه خونه ، فورا بره کل کانال های فوتبال و دنیای مجازی را از گوشی و تلویزیون حذف کنه و بعد بره طرف کتاب ها و یه برنامه‌ منظم بریزه که حداقل روزی چند صفحه از پنج گنج نظامی را برای پسرش بخونه تا پسرش حسابی با عمق ادبیات فارسي آشنا بشه!!!چقدر احساس غرور میکردم!!غرق در شعف بودم ، که دیدم پدر پسرک تلفن همراهش را از جیب در آورد و با خانمش تماس گرفت و با لحن خیلی جدی گفت : عزیزم ، صف نانوایی شلوغه و ممکنه نرسم بیام مسابقه‌ زنده دورتموند و وردربرمن آلمان را تماشا کنم !فلش را بگذار روی تلویزیون، مسابقه را ضبط کن که چیزی از دست ندم!!!!در همان لحظه ، تمام آن پیروزی کلامی، تمام آن حرارت سخنوری، دود شد و رفت به هوا !!!من شده بودم مثل چند دقیقه قبل آن پدر ( مبهوت) !چرا که او با یک حرکت ، شبیه آخرین حرکت مهلک در بازی شطرنج ، مرا مات کرده بود.تنها صدایی که در گوشم نفیر می‌کشید ، صدای رعد بود و در آن لحظه ، دیگر هیچ‌کس و هیچ‌چیز پیرامونم اهمیتی نداشت.چه اهمیتی داشت که چند خانم از تعجب دست بر صورت بکوبند؟برایم مهم نبود که نانوا ، میخواهد خودش را درتنور بیندازد.!!.یا حاضرانِ در صف، از بهت یخ زده باشند.همه این هرج و مرج‌ها برایم بی‌ معنی بود.چون من کاملاً مات شده بودم!</description>
                <category>Habib Karimi</category>
                <author>Habib Karimi</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 17:07:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادرزن سلام!</title>
                <link>https://virgool.io/@habib.karimi1966/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B2%D9%86-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-p3hi8lkh13oa</link>
                <description>ظهرِ داغ تیرماه بود، وسط ترافیک گیر کرده بودم. گرمای کلافه‌کننده از یک طرف، خرابی کولر ماشین از طرف دیگر، و حرکت لاک‌پشتی ماشین‌ها هم مزید بر علت شده بود. حسابی حالم گرفته بود.رسیدم به چهارراه و پشت چراغ قرمز ایستادم. کنارم ماشینی توقف کرد که فقط از یک جهت شبیه ماشین من بود: آن هم کولرش خراب بود و شیشه‌هایش پایین بود. اما فرقش این بود که راننده‌ی آن ماشین، برخلاف من که کلافه بودم و قیافه ام ناراحت به نظر می‌رسید؛ خوشحال و خندان بود انگار نه در ترافیک،بلکه در جاده سرسبز شمال است. وقتی حال و روز دمق مرا دید، سر صحبت را باز کرد و با صدای بلند گفت:— آقا، خبر داری امروز چه روزیه؟فقط سرم را تکان دادم از آن تکان‌ها که یعنی «نه، و لطفاً بگذار در حال خودم باشم... او که دید من جوابی نمی‌دهم، رو کرد به ماشین سمت دیگرم که شیشه‌اش پایین بود و بلندتر گفت:— آقا، شما می‌دونین امروز چه روزیه؟آن مرد با خوشرویی جواب داد:— نه والله، نمی‌دونم آقا.مرد با قیافه پیروزمندانه همراه با لبخند رو کرد به خانمی که کنارش نشسته بود و بلند گفت:— امروز روزِ مادرزنه!و من هم مادرزنم رو برای گردش آوردم بیرون تا یه کم بهش خوش‌ بگذره.بعد هم با یه حرکت نمایشی دستِ مادرزنش را گرفت و بوسید.چند نفر دیگر که متوجه ماجرا شده بودند همان لحظه سرها را از پنجره بیرون آوردند. مرد که حسابی از نمایش راضی بود، رو به ما کرد و گفت:— از همه‌تون یه خواهش دارم! لطف کنین از همون‌جا که هستین، به مادرخانم بگین: «مادرزن سلام!»اخم من ناخواسته باز شد و چون از همه نزدیک‌تر بودم، با صدای بلند گفتم:— «مادرزن، سلام!»مرد جوانی در ماشین بغلی هم خندید و گفت:— مادرزن، سلام!خانمِ مسن، اول کمی جا خورد، بعد خنده شادی روی صورتش نشست و با بالا آوردن دستش جواب سلام‌ها را داد. دو تا پسربچه‌ی شیطان هم از صندلی عقب همان ماشین سرک کشیدند و با ذوقی که فقط مخصوص بچه‌هاست، فریاد زدند:— مادرزن سلاااام!دیگر ماجرا جا افتاده بود. هنوز چراغ سبز نشده بود، ولی چهارراه تبدیل شده بود به مراسم رسمیِ تکریم مادرزن! از این طرف و آن طرف، هر کس که می‌فهمید داستان چیست، چیزی می‌گفت، لبخندی می‌زد، دستی تکان می‌داد.پلیسی هم که وسط چهارراه ایستاده بود، متوجه ماجرا شد.چند لحظه نگاه کرد، بعد خیلی جدی و با ابهت تمام، رو به آن خانم کرد و یک سلام نظامیِ تمام‌عیار داد!این حرکت واقعا عالی بود. چند راننده از روبه‌رو که چیزی نفهمیده بودند اما حال و هوا را گرفته بودند، چراغ دادند و با خنده سر تکان دادند. بعضی‌ها هم فقط از روی کنجکاوی لبخند می‌زدند، بی‌آنکه بفهمند چرا ناگهان وسط جهنمِ تیرماه، همه شاد شده‌اند.و عجیب این‌که واقعاً دیگر کسی کلافه نبود.گرما همان بود. ترافیک همان بود. کولرِ خراب هم همان کولرِ خراب. اما حال آدم‌ها عوض شده بود. صورت آن مادرزن از شادی برق می‌زد؛ انگار برایش جشن گرفته باشند، آن هم نه در تالار، بلکه وسط چهارراه و بین بوق و دود و چراغ قرمز.چراغ که سبز شد، ماشین‌ها آرام آرام راه افتادند، اما لبخندها هنوز سر جایشان بود. من هم تا چند چهارراه بعد، بی‌اختیار می‌خندیدم و به این فکر می‌کردم که شاد کردن آدم‌ها، گاهی از هر کاری آسان‌تر است؛ فقط یک شوخیِ به‌جا می‌خواهد، یک دلِ خوش می‌خواهد، و کسی که بلد باشد از دلِ کلافگی، خنده بیرون بکشد.مطمئنم آن مادرزن، آن روز را تا آخر عمر فراموش نخواهد کرد.</description>
                <category>Habib Karimi</category>
                <author>Habib Karimi</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 00:58:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسکناس تا خورده</title>
                <link>https://virgool.io/@habib.karimi1966/%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-cldgazxj5w3o</link>
                <description>.آخر شب بود. راننده در دفتر آژانس منتظر زنگ بود تا آخرین سرویس را انجام دهد و بعد به خانه برگردد.خسته بود. کنار مدیر آژانس نشسته بود و اگر مدیر با او حرف نمی‌زد، حتماً تسلیم خواب می‌شد.در همین موقع زنگ تلفن به صدا درآمد.مدیر گوشی را برداشت، چند لحظه گوش داد، بعد آدرس متقاضی را روی برگه‌ای نوشت و به دست راننده داد و گفت:«شب خوبی داشته باشی.»راننده چند کوچه آن‌طرف‌تر جلوی درِ خانه‌ای ترمز زد. چون آخر شب بود با یک بوق کوتاه حضورش را اعلام کرد.چند لحظه بعد درِ حیاط خانه باز شد.راننده دید مرد جوانی روی ویلچری پهن کمی دولا افتاده است. دختر بچه‌ای طرف سبک‌تر ویلچر را گرفته بود و خانمی جوان هم قسمت سنگین‌تر آن را بلند کرده بود و با هم آرام‌آرام به طرف ماشین می‌آمدند.راننده پیاده شد. اول درِ عقب خودرو را باز کرد، بعد به طرف دختر بچه رفت تا ویلچر را از دستش بگیرد.اما مادر با لحنی مؤدبانه گفت:«خواهش می‌کنم بگذارید خودمان او را روی صندلی بگذاریم.»مرد زیاد سنگین نبود. با احتیاط او را روی صندلی عقب نشاندند.زن کنار شوهر نشست. دختر بچه هم آمد و روی صندلی جلو نشست. راننده آرام حرکت کرد.او هیچ سؤالی درباره وضعیت مرد نپرسید.اما از نگاه نگران زن و چهره معصوم دختر بچه خیلی چیزها دستگیرش شد.در بین راه، مرد اسکناسی تاخورده به دختر بچه داد و گفت:«عزیزم، پول آژانس را حساب کن.»دخترک پول را گرفت و به طرف راننده دراز کرد:«آقا بفرما.»لحظه‌ای سخت برای راننده بود.نه می‌توانست قبول نکند،و نه می‌توانست قبول کند.آن چند ثانیه انگار طولانی‌تر از همه راهی بود که آمده بودند.بالاخره با همان جمله معمول گفت:«قابل نداره.»اسکناس را از دست دختر بچه گرفت و گفت:«دستت درد نکنه دخترم.»ماشین در سکوت راهش را ادامه داد.راننده در تمام مسیر با خودش درگیر بود.بالاخره به مقصد رسیدند. همان‌طور که مرد را سوار کرده بودند، همان‌طور هم او را پیاده کردند. دختر بچه و مادر، مرد خانواده را آرام به داخل خانه بردند.راننده چند لحظه همان‌جا نشست.بعد ماشین را روشن کرد و به طرف خانه خودش راه افتاد. خانه‌اش همان نزدیکی بود.به در خانه که رسید، ناگهان جرقه‌ای در ذهنش زد.با شتاب دور زد.خیابان‌ها خلوت بود. چند دقیقه بعد دوباره جلوی همان خانه ترمز کرد. پیاده شد، به پشت در خانه رفت و همان اسکناسی را که هنوز در دستش بود از بالای در به داخل حیاط انداخت.بعد سوار ماشین شد و آرام به طرف خانه برگشت.آن شب وقتی وارد خانه شد، انگار باری از روی دلش برداشته شده بود.</description>
                <category>Habib Karimi</category>
                <author>Habib Karimi</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 12:56:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنبورها در جادهٔ خاکی</title>
                <link>https://virgool.io/@habib.karimi1966/%D8%B2%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%DB%8C-g81gy0qh70ae</link>
                <description>.جادهٔ روستا تا شهر نزدیک چهل کیلومتر بود؛ جاده‌ای سراسر خاکی، پر از دست‌انداز و گرد و غبار. بیشتر مردم روستا اگر کاری در شهر داشتند، ناچار بودند با همان مینی‌بوس رفت‌وآمد کنند. مینی‌بوس معمولاً بیش از گنجایشش مسافر می‌گرفت؛ صندلی‌ها زود پر می‌شد و بعد عده‌ای در راهرو می‌ایستادند و با هر تکان ماشین به یکدیگر می‌خوردند.راننده پیرمردی بود که سال‌ها پشت فرمان همان مینی‌بوس نشسته بود. راه را از بر داشت؛ پیچ‌ها و گودال‌ها را می‌شناخت و می‌دانست کجا باید سرعت کم کند و کجا دنده عوض کند.آن صبح هم، پیش از آنکه آفتاب خوب بالا بیاید، مینی‌بوس از روستا راه افتاد. مسافران خواب‌آلود و خاموش بودند. گرد و خاک از درز پنجره‌ها به داخل می‌آمد و روی لباس‌ها و صورت‌ها می‌نشست.چند کیلومتر که رفتیم، به ابتدای گدار رسیدیم. راننده سرعت را کم کرد، کلاچ گرفت و دنده را یک کرد. موتور با صدایی سنگین بالا رفت و مینی‌بوس آهسته به سینه‌کش خاکی گدار چسبید.در همان حال یکی از مسافران با صدای بلند گفت:«لال باد هر که نگوید این کلماتبر محمد و آل محمد صلوات.»صدای صلوات در مینی‌بوس پیچید. زن و مرد با هم صلوات فرستادند. همان مرد دوباره گفت:«برای سلامتی راننده صلوات.»دوباره صلوات بلند شد و مینی‌بوس، ناله‌کنان، از گدار بالا رفت و به راه افتاد.چند کیلومتر بعد، پسربچه‌ای که کنار مادرش نشسته بود آهسته گفت:«مادر، دستشویی دارم.»مادر گفت:«طاقت بیار پسرم، برسیم شهر.»اما بچه دوباره گفت که نمی‌تواند. مادر ناچار سر بلند کرد و با صدای بلند گفت:«آقای راننده، لطفاً نگه دارید. بچه دستشویی دارد.»راننده زیر لب غرولندی کرد و مینی‌بوس را کنار جاده نگه داشت. ماشین با تکانی در میان گرد و خاک ایستاد. شاگرد پیاده شد. مادر دست پسر را گرفت و کمی دورتر رفت. چند نفر دیگر هم از ماشین پایین آمدند تا نفسی تازه کنند.راننده دور مینی‌بوس چرخی زد و نگاهی به لاستیک‌ها انداخت. هنوز درست سر جایش برنگشته بود که ناگهان صدایی از کنار جاده بلند شد.مردی در حالی که دست‌هایش را دور سر و گردنش می‌چرخاند و می‌دوید، فریاد زد:«فرار کنید! زنبورها حمله کردند!»چرخ مینی‌بوس درست روی لانهٔ زنبورهای زرد رفته بود؛ لانه‌ای میان بوته‌های خشک کنار جاده. زنبورها دسته‌دسته بیرون ریخته بودند و به هر که نزدیک بود حمله می‌کردند.مسافران پراکنده شدند. بعضی به طرف بیابان دویدند، بعضی دست‌ها را روی صورت گذاشتند و می‌دویدند. زنبورها روی سر و گردن و دست‌ها می‌نشستند و نیش می‌زدند. صدای فریاد و جیغ در هوا پیچیده بود.آن‌هایی که داخل مینی‌بوس مانده بودند نیز در امان نماندند. زنبورها از در و پنجره به داخل هجوم آوردند و فضای تنگ ماشین را پر کردند. مسافران دستپاچه از جا بلند می‌شدند و به هم می‌خوردند. هر کس صورتش را می‌پوشاند و نیش می‌خورد.راننده که خود چند نیش خورده بود، سر و صورتش را پوشاند، خودش را پشت فرمان رساند و ماشین را روشن کرد. مینی‌بوس با تکانی راه افتاد و چند کیلومتر جلوتر ایستاد.کم‌کم مسافران پراکنده از دور پیدا شدند و دوباره سوار شدند. هر کدام نشانی از آن هجوم بر تن داشتند؛ یکی چشمش ورم کرده بود، دیگری گونه‌اش، یکی هم گردنش سرخ و متورم شده بود. حال پیرمردها از همه بدتر بود؛ آن‌ها کمتر توانسته بودند بدوند.مینی‌بوس دوباره در جاده افتاد. این بار کسی حرفی نمی‌زد. فقط صدای موتور می‌آمد و گرد و خاکی که پشت سر ماشین در هوا می‌ماند. مسافران ساکت نشسته بودند و گاه دستی روی صورت ورم‌کرده‌شان می‌کشیدند.راه شهر ادامه داشت.</description>
                <category>Habib Karimi</category>
                <author>Habib Karimi</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 02:37:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بند قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@habib.karimi1966/%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-clarxamyzch2</link>
                <description>.رنگ شلوار بدک نبود، اما دقیقاً اندازه قد و قواره‌ی پسرک نبود. عیدی‌ای که پدر برایش آورده بود، موقع خرید کمی بزرگ‌تر انتخاب شده بود؛ چون می‌گفت: «بزرگ‌تر باشد می‌شود کاری‌اش کرد، اما اگر کوچک باشد هیچ کاری نمی‌شود کرد. از این گذشته، بچه در حال رشد است؛ امسال نشد، سال دیگر حتماً اندازه‌اش می‌شود.»پسرک فقط نگران نداشتن کمربند بود؛ اینکه چطور شلوار نو را روی کمرش محکم کند. شلواری که بیش از ده سانتی‌متر برایش گشاد بود. وقتی آن را پوشید، متوجه شد خیلی بزرگ است؛ به‌طوری که توی هر جیب عقبش یک کتاب قطور هم راحت جا می‌گرفت. فکری به خاطرش رسید؛ دهانه‌ی پاچه‌ها را چند بار تا زد و رو به مادرش گفت: «ببین، قدش الان دقیقاً اندازه‌ام شد!»مادر با لبخند گفت: «خوب شد.» و برای رفع نگرانی پسر ادامه داد: «صبر کن، کمربندت را هم درست می‌کنم.» بلافاصله به انباری رفت و با یک دامن قرمز برگشت. پسر تا دامن را دید، جا خورد و گفت: «مادر، این چیه؟»مادر در حالی که بند قرمز رنگ را از دامن جدا می‌کرد گفت: «بیا، این بند را به‌جای کمربند ببند.» بعد کمک کرد تا بند را دور کمر شلوار گشاد ببندد.پسرک خوشحال بود، اما هنوز در چهره‌اش ردی از نگرانی دیده می‌شد؛ نگرانی برای رنگ قرمز بند دامن که حالا نقش کمربند را برایش بازی می‌کرد. مادر که متوجه ماجرا بود، بلوز پسرک را از شلوار بیرون آورد و روی آن انداخت و گفت: «بیا، دیگه هیچ‌کس بند قرمز را نمی‌بینه.»کمی بعد، مادر متوجه شد که قسمتی از بند قرمز از جلوی شلوار بیرون زده است. بند را باز کرد و دوباره به‌جای کمربند بست، این بار طوری که گره‌اش پشت کمر باشد. گفت: «این‌جور بهتره؛ گره بند زیر بلوزت پنهان می‌مونه و اصلاً دیده نمی‌شه.»پسرک چهره‌اش باز شد. صاف ایستاد و دو دستش را در جیب‌های جلو برد. سعی کرد دستانش را تا انتهای جیب‌ها ببرد. کمی به جلو خم شد، اما دستانش به ته جیب نمی‌رسید. بیشتر خم شد، باز هم نرسید. مجبور شد دست‌ها را تا آرنج در جیب فرو کند؛ حالا او دولا شده بود و از اینکه بالاخره به ته جیب رسیده، خنده‌ای تلخ روی لبانش نشست.مادر گفت: «مادرجان، مجبور نیستی حتماً تا انتهای جیب دست‌هایت را ببری.»پسرک با معصومیت گفت: «خب اگه بخواهم چیزی را که در جیب گذاشته‌ام بردارم، چه کار کنم؟»مادر گفت: «اون‌وقت طوری نیست؛ فقط دولا شو.»پسرک چند قدم با شلوار نو راه رفت؛ حس کسی را داشت که در جمع دوستانش قدم می‌زند، در حالی که آن‌ها همه لباس‌های شیک پوشیده‌اند. چرخی زد و شلوار انگار یک دور دور خودش چرخید. رنگ سبزه‌ی پسرک با پیراهن قهوه‌ای و شلوار آبی تند، او را شبیه مترسکی کرده بود که در ورودی جالیز، باد آن را به حرکت درمی‌آورد.روز بعد، پسرک راهی مدرسه شد. زنگ اول و دوم گذشت و زنگ سوم، زنگ ورزش بود. معلم در حیاط مدرسه بچه‌ها را به دو تیم تقسیم کرد. پسرک چون می‌دانست شلوارش برای دویدن مناسب نیست، ترجیح داد در دروازه بایستد.بازی شروع شد و بچه‌ها به جنب‌وجوش افتادند. در یک صحنه، شوت سنگینی به‌سوی دروازه شلیک شد. توپ در هوا اوج گرفت و از روی سر چند بازیکن عبور کرد و مستقیم به سمت دروازه آمد. پسرک نفسش را در سینه حبس کرد و پرید. دستانش در هوا باز شد و لحظه‌ای بعد توپ در دستانش آرام گرفت. او موفق شده بود! وقتی توپ را در هوا با دو دستش گرفت، همه او را تشویق کردند.همین بالا پریدن‌ها باعث شد گره قرمز بند شلوارش از زیر بلوز بیرون بیفتد. مهاجم تیم حریف چشمش به آن گره افتاد و تصمیم گرفت انتقام بگیرد.چند لحظه بعد که توپ پاس داده شد و پسرک برای گرفتن آن در هوا پرید، مهاجم به بهانه‌ی سر زدن توپ نزدیک شد و با یک حرکت سریع گره بند را کشید. همان لحظه، گره باز شد.با باز شدن بند، شلوار گشاد از پایش پایین خزید و آرام روی کفش‌هایش افتاد.با این صحنه، صدای هیاهو و خنده در حیاط به پا شد. بچه‌های تیم حریف شروع کردند به خندیدن و یک‌صدا فریاد می‌زدند: «بند قرمز! بند قرمز!»پسرک در آن وضعیت توپ را رها نکرد. خم شد، سعی کرد با یک دست شلوار را بالا بکشد اما نشد؛ ناچار توپ را به زمین حریف پرتاب کرد و خم شد تا با دو دست شلوارش را بالا بکشد.اما وقتی شلوارش را بالا کشید و ایستاد، دید بچه‌های هم‌تیمی‌اش، پیش از آنکه داور بخواهد حرکتی کند، مثل یک دیوار انسانی دور او حلقه زده‌اند تا صحنه‌ی شلوار پایین‌افتاده‌ی او را کسی نبیند.معلم ورزش که حالا به صحنه رسیده بود، سوت ممتدی زد و بازی را متوقف کرد. بعد به سمت پسرک آمد، با مهربانی دستی به شانه‌اش زد و گفت: «احسنت... چیزی نشده.»پسرک در میان حلقه‌ی دوستانش ایستاد. شلوارش را که بالا کشیده بود، این بار دیگر دنبال جای گره در پشت کمر نگشت. خودش با دست‌های مصمم بند قرمز را دور کمرش پیچید و گره آن را درست در جلوی شلوار، همان‌جا که همه ببینند، محکم کرد.سکوت عجیبی بر حیاط مدرسه حکم‌فرما شد.بازی دوباره شروع شد. پسرک دیگر نگران نبود؛ او حالا در دروازه ایستاده و بند قرمز بر کمرش مثل مدالی می‌درخشید</description>
                <category>Habib Karimi</category>
                <author>Habib Karimi</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 14:19:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش زودتر گفته بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@habib.karimi1966/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%B2%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-ta25lmlr3avz</link>
                <description>.سخت عاشقش بودم .او همیشه در فکرم بود اگر سر سفره غذا می‌نشستم، همین که یادش می‌افتادم اشتهایم کور می‌شد. قاشق در دستم می‌ماند و غذا سرد می‌شد.اگر می‌خواستم درس بخوانم، چند خط بیشتر جلو نمی‌رفتم؛ ذهنم آرام‌آرام از روی کتاب بلند می‌شد و می‌رفت جایی که او بود.اگر با رفقا حرف می‌زدیم و یکی کلمه‌ای مثل عشق یا دوست یا محبت می‌گفت، انگار کسی دکمه‌ای در ذهنم می‌زد؛ تصویر چهره او می‌آمد و همه‌چیز روی همان تصویر قفل می‌شد.گاهی در خوابگاه با خودم می‌گفتم بروم کتابخانه شاید حواسم پرت شود. اما وقتی در را باز می‌کردم می‌دیدم او هم آنجاست؛ نشسته و نگاهش روی در ورودی ثابت مانده، انگار منتظر است کسی وارد شود.یا گاهی می‌رفتم سمت چمن‌های کوی دانشگاه که کمی تنها باشم، اما باز می‌دیدم او روی نیمکتی نشسته. همین‌که مرا می‌دید، نگاه کوتاهی می‌کرد و بعد سرش را پایین می‌انداخت.کم‌کم فهمیدم ما با هم حرف نمی‌زنیم، اما با نگاه‌هایمان همه‌چیز را می‌گوییم.تنها باری که واقعاً کنار هم نشستیم همان سفر اتوبوس بود. یک اتوبوس بین‌شهری. صندلی‌هایمان نزدیک هم افتاده بود. اول با تعارف آجیل و بیسکویت شروع شد. بعد چند جمله کوتاه. بعد سکوتی که عجیب راحت بود.وسط راه یکی از مسافران شروع کرد مزاحمش شدن. من بلند شدم و جلویش ایستادم. حرف خاصی هم نزدم، فقط ایستادم. همان کافی بود که آن مرد عقب بکشد.وقتی دوباره نشستم، نگاهش فرق کرده بود. در نگاهش چیزی بود شبیه قدردانی… شبیه اعتماد.تا آخر سفر کم‌کم با هم حرف زدیم. حتی دفترچه خاطرات کوچکش را هم به من داد و گفت چند صفحه‌اش را بخوانم. من هم خواندم؛ چیزهایی از زندگی‌اش، تنهایی‌هایش، آرزوهایش.از آن سفر به بعد دیگر غریبه نبودیم. اما عجیب این بود که با وجود این همه نزدیکی، هیچ‌کداممان آن کلمه ساده را به زبان نمی‌آوردیم.روزها می‌گذشت.نگاه‌ها ادامه داشت.اما حرفی زده نمی‌شد.تا یک شب که دیگر طاقتم تمام شد و با یکی از رفقای خوابگاه درد دل کردم. همه‌چیز را از اول تا آخر برایش گفتم.کمی فکر کرد و چند راه پیشنهاد داد.گفت از یکی از همکلاسی‌هایش کمک بگیر. بعد خودش گفت نه، شاید بد شود.گفت نامه بنویس. باز خودش گفت نه، ممکن است دستش بماند و بعد دردسر شود.آخر سر با بی‌حوصلگی گفت:«برو مثل یک مرد با خودش حرف بزن.»گفتم:«جرأتش را ندارم.»پوزخند زد و گفت:«پس تو مردش نیستی.»بعد هم در حالی که پتویش را می‌کشید روی سرش، زیر لب گفت:«جگر شیر نداری سفر عشق مرو.»کمی بعد هم غلتی زد و دوباره طوری که بشنوم گفت:«گر همسفر عشق شدی مرد خطر باش.»آن شب تا صبح خوابم نبرد. با خودم کلنجار می‌رفتم. به خودم بد و بیراه می‌گفتم که چرا این‌قدر می‌ترسم.آخرش نزدیک صبح خوابم برد.در خواب دیدم با او در یک پیاده‌رو قدم می‌زنیم. کنار هم، آرام. حرف می‌زنیم و می‌خندیم. دست در دست هم.یک جا به او گلی دادم. گل را بویید و از میان گل‌ها یک غنچه کند و روی جیب من گذاشت.اما ناگهان ماشینی کنارمان ترمز کرد. یکی از بچه‌های هم‌دانشگاهی پیاده شد. با یک دست مرا کنار زد و با دست دیگر دست او را گرفت. هر دو سوار شدند و ماشین دور شد.از شدت ناراحتی از خواب پریدم.رفیقم را بیدار کردم و خوابم را گفتم. با چشم‌های نیمه‌باز غر زد و گفت:«می‌بینی؟ شل بازی دربیاری عشقت را می‌دزدند.»بعد هم گفت:«اگر عرضه داری همین صبح برو بگو دوستت دارم.»صبح زود بلند شدم. صبحانه خوردم. لباس شیکم را پوشیدم و کلی عطر زدم. تصمیمم را گرفته بودم.می‌دانستم ساعت هفت کلاس دارد. رفتم جلوی سالنی که کلاسش آنجا برگزار می‌شد ایستادم.از اضطراب داشتم می‌مردم. هر کس مرا می‌دید می‌فهمید آرام و قرار ندارم. هرچه به ساعت هفت نزدیک‌تر می‌شد، ضربان قلبم تندتر می‌شد.هی دعا می‌کردم تنها بیاید.اما وقتی از دور پیدایش شد، دیدم با یکی از دوستانش می‌آید. آرام و خونسرد راه می‌رفت.وقتی نزدیک شد، یک لحظه نگاهمان به هم افتاد. همان نگاه آشنا.بی‌اختیار گفتم:«ببخشید…»هر دو ایستادند.گفتم:«می‌شه چند دقیقه باهات حرف بزنم؟»دوستش نگاهی به او کرد. او چند لحظه فکر کرد و بعد گفت:«تو برو کلاس… من الان میام.»وقتی دوستش رفت، چند ثانیه فقط روبه‌روی هم ایستادیم.گفت:«گفتی کاری داشتی؟»نفسی عمیق کشیدم. حس می‌کردم تمام جمله‌هایی که دیشب تمرین کرده بودم از ذهنم فرار کرده‌اند.گفتم:«راستش… مدت‌هاست می‌خواهم چیزی بگم.»سکوت کرد. منتظر ماند.بالاخره گفتم:«من… تو را خیلی دوست دارم.»چند ثانیه نگاهم کرد. بعد آرام گفت:«می‌دانستم.»قلبم تندتر زد.اما بعد آه کوتاهی کشید و ادامه داد:«ولی خیلی دیر گفتی.»انگار کسی یک‌باره دنیا را از زیر پایم کشید.گفت:«چند روز پیش خانواده‌ام برایم خواستگار قطعی آوردند… و من قبول کردم.»هیچ حرفی نداشتم بزنم. فقط نگاهش می‌کردم.او هم ناراحت به نظر می‌رسید. گفت:«اگر زودتر می‌گفتی… شاید همه‌چیز فرق می‌کرد.»بعد آرام خداحافظی کرد و رفت داخل کلاس.من همان‌جا ایستادم. همان جایی که چند دقیقه قبل با هزار امید منتظرش بودم.ناگهان خواب دیشب مثل یک تصویر روشن در ذهنم برگشت؛همان پیاده‌رو… همان گل… و همان ماشینی که آمد و او را با خود برد.آن موقع فکر کرده بودم فقط یک خواب آشفته است.اما حالا فهمیدم خوابم بی‌دلیل نبود؛ انگار ذهنم از قبل می‌دانست اگر دیر بجنبم، او از کنارم خواهد رفت.آن روز او رفت…و من آرام‌آرام یاد گرفتم فراموشش کنم.اما یک درس بزرگ برای همیشه در ذهنم ماند:بعضی عشق‌هانه به خاطر نخواستن،بلکه فقط به خاطر چند لحظه دیر گفتنبرای همیشه از دست می‌روند.</description>
                <category>Habib Karimi</category>
                <author>Habib Karimi</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 01:51:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفری با یک همسفر افغان</title>
                <link>https://virgool.io/@habib.karimi1966/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%85%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86-wfwzirawv9ev</link>
                <description>.اتوبوس جای سوزن‌انداختن نداشت. من و یکی از دوستانم در قسمت آخر نشسته بودیم و هر مسافر در عالم خودش بود.اما صدای گفت‌وگوی دو مرد افغان در قسمت بوفه‌ی اتوبوس، بی‌اختیار توجهم را جلب کرد.از فحوای حرف‌شان معلوم بود اهل سواد و مطالعه‌اند. آن‌قدر زیبا و شمرده صحبت می‌کردند که انگار بیهقی با یکی از همشهریانش از قرن پنجم هجری، همسفر ما شده باشد. لهجه‌ی دری، وقتی دانایی و سواد با آن همراه شود،دلنشینی اش دو چندان میشود .از هر دری با لفظ «دَری» ، صحبت می‌کردند؛ از گرانی اجاره‌خانه، قیمت ارزاق و گرفتاری‌های روزمره.کمی جلوتر فهمیدم یکی از آن‌ها داغدار پسر جوانش است؛ پسری که در بمبارانی در افغانستان، در جریان درگیری با طالبان، جان باخته بود. مرد کناری با همان زبان شیوای دری، آرام و شمرده دلداری‌اش می‌داد؛ از ناپایداری دنیا می‌گفت و اینکه عاقبت همه‌ی انسان‌ها مرگ است و هیچ جانداری از آن گریزی ندارد.برای تسلی دل هموطن و همسفرش، چند آیه هم خواند.آن مرد اما گویی طاقت فراق نداشت. چشم‌هایش خیس بود و سکوتش سنگین. کم‌کم دیگر مسافران هم متوجه ماجرا شدند و هرکس به زبان خودش سعی می‌کرد دلش را آرام کند.در آن لحظه، افغان یا ایرانی بودن دیگر اهمیتی نداشت؛همه فقط انسان بودند، شریکِ غمِ یک انسان.بعد از مدتی، مرد داغدار آرام‌تر شد و دوباره به حرف آمد. گفت:هر وقت خیلی دلم می‌گیرد، بعد از راز و نیاز با خدا، می‌روم گوشه‌ای و تاریخ بیهقی می‌خوانم. قصه‌ی بردار کردن حسنک وزیر… قصه‌ای که مثل تابلو نقاشی جلوی چشمم جان می‌گیرد. پر از درس است؛ از نامردی‌ها، از آدم‌های ناکس و چاپلوس، از بی‌اعتباری مقام و بی‌ارزشی مال دنیا، و از صبر سنجیده‌ی مادر حسنک.  من که عاشق تاریخ بودم و تاریخ بیهقی یکی از متون درسی‌ام، حس کردم این حرف‌ها فقط روایت یک کتاب نیست؛ برای اولین بار حس کردم تاریخ، چیزی دور از دسترس نیست، نشسته روبه‌رویم  و دارد نفس می‌کشد. انگار داشت درباره‌ی همین زمانه حرف می‌زد.مرد دست در جیبش برد و کتابچه‌ی کوچکی بیرون آورد؛ «گزیده‌ی تاریخ بیهقی». شروع کرد به خواندن، تا رسید به آن جمله‌ی معروف:«او رفت و این قوم که این مکر ساخته بودند نیز برفتند… احمق مردا که دل در این جهان بندد، که نعمتی بدهد و زشت بازستاند.»سکوتی سنگین اتوبوس را پر کرد؛سکوتی که در آن، تاریخ و حال یکی شده بودندو غمِ حسنک وزیر، با غمِ یک پدر افغان، هم‌نفس شده بود.</description>
                <category>Habib Karimi</category>
                <author>Habib Karimi</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 22:42:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنظیمات کارخانه :غم</title>
                <link>https://virgool.io/@habib.karimi1966/%D8%AA%D9%86%D8%B8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%BA%D9%85-mdbxzrgkwg8s</link>
                <description>4.بعضی آدم‌ها غم را زندگی نمی‌کنند؛غم، آن‌ها را زندگی می‌کند.ما در فامیل‌مان یک مورد خاص داریم؛ زنی دوست‌داشتنی، مهربان، خودمانی… که اگر او را وسط جشن عروسی هم بگذاری، می‌تواند از روی دسته‌گل عروس مجلس ختم راه بیندازد.داستان از همین‌جا شروع می‌شود.--من یه همسایه دارم که از بس دوست‌داشتنی و خودمونی است، همه بهش می‌گیم «خاله». تنها عیبی… نه، عیب که نمی‌شود گفت؛ تنها مشکلی که این خاله عزیز دارد این است که فکر کنم تنظیمات کارخانه‌اش کلاً روی «گریه و غم» قفل شده!هر وقت اسمش می‌آید و تصویرش توی ذهنم نقش می‌بندد، یا دارد گریه می‌کند، یا اگر هم گریه نکند، حتماً یک جای کار می‌لنگد و دارد غصه می‌خورد. یا با دست می‌زند توی سرش، یا با پشت دست می‌کوبد توی صورتش. بارها اقوام خواسته‌اند «ریستش» کنند، ولی انگار سیستمش هنگ کرده و اصلاً به‌روزرسانی نمی‌شود.یادمه بچه بودم. با پسر همین خاله یه گوشه نشسته بودیم و داشتیم نوار کاست استاد شجریان را گوش می‌دادیم:«عزیزم از غم و درد جدایی…به چشمونم نمونده روشنایی…»همین‌طور که ما غرق آهنگ بودیم، یهو صدای هق‌هق گریه خاله بلند شد. هی پرسیدیم:«خاله چی شده؟ چرا گریه می‌کنی؟»مگر می‌گذاشت جواب بدهد؟ آن‌قدر گریه کرد که ما هم اشک‌مان سرازیر شد. گفتیم حتماً یکی از نزدیکان فوت شده! هر سه‌تایی چنان گریه می‌کردیم که نفس‌مان بند آمده بود.یهو آن یکی پسرخاله‌ام وارد شد. مات و مبهوت نگاه‌مان کرد و داد زد:«چی شده؟ چه خاکی به سرمون شده؟»من هم با دست به مادرش اشاره کردم که یعنی از خودش بپرس.خاله، میان هق‌هق، گفت:«نذر می‌کنم این بنده خدا که توی نوار کاست می‌خونه، حتماً یه غم بزرگی به دلش رسیده!»از همان‌جا فهمیدم خاله در «گریه کردن» دست همه را از پشت بسته. روضه‌خونی که می‌رفت، تک‌تاز میدان بود. مشهد می‌رفت، گریه می‌کرد. مشایعت زوار می‌رفت، گریه می‌کرد. یکی از زیارت برمی‌گشت، خاله جلودار صف اشک‌ریزان بود.فامیل که از این خوی غمناک خاله خسته شده بودند، جلسه گذاشتند. پیشنهاد شوهرش از همه عاقلانه‌تر بود:«به جای روضه و دعای کمیل، ذهن این بنده خدا رو از مصائب منحرف کنید تا این‌قدر گریه نکنه. کور شد بنده خدا!»قرار شد قصه بخوانند. آن هم قصه‌های قرآن.حاجیه‌خانم داوطلب شد و شروع کرد به خواندن داستان حضرت یوسف. همه‌چیز خوب پیش می‌رفت تا رسید به چاه. هنوز یوسف ته چاه درست جاگیر نشده بود که صدای شیون خاله بلند شد. با توپ و تشر ساکتش کردند. کمی دوام آورد… تا رسیدند به کوری یعقوب.همین که کلمه «گریه» آمد، خاله منفجر شد!طرح «قصه‌درمانی» شکست خورد.این بار مهگل، دانشجوی فامیل، گفت:«بریم سراغ رمان خارجی. مثلاً بینوایان. شاید کمتر گریه بیاد سراغش.»بینوایان شروع شد. خاله داشت کیف می‌کرد… تا کوزت وارد داستان شد.و همان‌جا پروژه «رمان‌درمانی» هم با گریه سه‌روزه و قطع اشتها رسماً تعطیل شد.نسخه بعدی: سفر.گفتند شاید حال‌وهوایش عوض شود. رفتند شهری دیگر. بازار، پارک، گردش… همه‌چیز خوب بود تا اینکه بلیت کنسرت گرفتند و جای خاله، درست ردیف اول درآمد.کنسرت شروع شد. خاله هم همخوانی می‌کرد و فامیل از خوشحالی برق می‌زدند.تا اینکه خواننده آمد و خواند:«دلم گرفته ای دوست…»همین کافی بود.خاله چنان جیغی کشید که انگار آمبولانس پیچیده توی سالن! حضار هم تحت تأثیرش شروع کردند به گریه. خواننده ساکت شد. مسئول سالن چراغ‌ها را خاموش کرد. وقتی روشن کردند، نوازنده‌ها رفته بودند و کنسرت عملاً تبدیل شده بود به مجلس ترحیم نامعلومی.این نسخه هم شکست خورد.در اوج ناامیدی، یکی از اقوام شاعر از راه رسید و گفت:«امشب شب شعره. بیایید حال‌وهواتون عوض شه.»فامیل گفتند: «باشد. این یکی را هم امتحان می‌کنیم.»شب شعر شروع شد. شاعر قوم رفت روی سن، خاله را رسمی معرفی کرد و با صدای پرطمطراق خواند:«دمی با غم به سر بردن، جهان یک‌سر نمی‌ارزد…»هنوز بیت تمام نشده بود که خاله رفت روی اوج شیون.اشک، آه، لرزش شانه‌ها…بعد هم شروع کرد وسط مجلس شعر خواندن:«دلم گرفته ای دوست…»«عزیزم از غم و درد جدایی…»«آخ کوزتِ مادرندیده…»مجلس شب شعر رسماً تبدیل شد به همایش ملی اندوه. شاعرها کاغذهایشان را جمع کردند. مجری خواست فضا را طنز کند، اما تا گفت «فاصله»، خاله یاد «درد جدایی» افتاد و دوباره صدا رفت هوا.آن شب هم با شکست کامل به پایان رسید.همان‌جا فامیل به نتیجه قطعی رسیدند:مشکل از برنامه نیست. مشکل از تنظیمات است.خاله از هر چیزی یک مصیبت درمی‌آورد. کنسرت را می‌کند عزا. شعر را می‌کند روضه. پارک را احتمالاً تبدیل می‌کند به مجلس ختم برگ‌های ریخته.درمان بی‌فایده است.خاله ذاتاً یک «سوگوار حرفه‌ای» است.بهتر است به جای این همه نسخه پیچیدن، معرفی‌اش کنند به مراسم ختم؛لااقل آنجا اشک‌هایش هم خریدار دارد، هم ثواب.---</description>
                <category>Habib Karimi</category>
                <author>Habib Karimi</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 16:27:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعله قانون</title>
                <link>https://virgool.io/@habib.karimi1966/%D8%B4%D8%B9%D9%84%D9%87-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-upshe1zf6tdj</link>
                <description>امتحانات شروع شده بود. دانش‌آموزان همه سخت مشغول مرور و مطالعه درس‌ها بودند. بعضی از هم‌کلاسی‌ها خانه را برای درس خواندن ترجیح می‌دادند، اما من درس خواندن در باغ‌های اطراف را بیشتر دوست داشتم. برای همین، آن روز عصر تا نزدیک غروب در باغی سر سبز درس خواندم.بعد از اینکه من و دوستم سر قنات آب خوردیم، از همان مسیر به طرف خانه برگشتیم. از توی رودخانه، روبه‌رو بالا آمدیم. هنوز سربالایی را تمام نکرده بودیم که پیرمردی را دیدیم با موهای یکدست سفید، باری سنگین از بوته‌های خشک بیابانی بر الاغش گذاشته و با چهره‌ای خسته، هم‌مسیر ما شده بود.سلام و احوال‌پرسی کردیم. می‌گفت از ساعت ده صبح به بیابان‌های اطراف رفته و به زحمت این بار را برای سوخت تنور جمع کرده است. حرف می‌زدیم و می‌آمدیم تا رسیدیم روبه‌روی یک کوچه ، پیرمرد گفت:«خانه‌ام همین کوچه است.»داشتیم خداحافظی می‌کردیم که ناگهان موتورسواری سراسیمه رسید، جلوی الاغ پیچید، آن را نگه داشت و با تحکم گفت:«این بار مال کیه؟»پیرمرد جلو رفت، سلام کرد و گفت:«مال منه.»مرد موتورسوار جواب سلامش را نداد. همان‌جا وسط خیابان از موتور پیاده شد و آن را روی جک زد. بعد افسار الاغ را گرفت و با خشونت، چند قدم به طرف وسط خیابان کشید.در میان نگاه‌های مات و مبهوت همه ما، بازویش را زیر بار بوته‌ها زد و آن را از روی الاغ به زمین انداخت و با تندی به پیرمرد گفت:«یالا، طناب‌ها را از بار باز کن!»پیرمرد بدون ذره‌ای اعتراض، طناب‌ها را از میان بوته‌ها بیرون کشید.مرد به طرف موتورش رفت، کیف کوچکی را که روی موتور بود برداشت، بسته کبریتی از آن درآورد و برگشت. کنار بار بوته‌ها نشست، چوب کبریتی درآورد و خواست آن را روشن کند.من جلو رفتم و گفتم:«چکار می‌خواین بکنین؟ واقعاً می‌خواین آتشش بزنین؟»جوابی نداد.وقتی من این حرف را زدم، مردی جلو آمد و گفت:«آقا! شما که می‌خواین آتشش بزنین، ما تنورهایمان را با چی گرم کنیم و نان بپزیم؟ اینجا روستاست؛ نانوایی نداریم که برویم نان بخریم.»جنگل‌بان به بسته کبریت که در دستش بود نگاهی انداخت و کمی مکث کرد.بعد بلند شد، رو به جمعیتی که دور ما ایستاده بودند کرد و گفت:«من دارم وظیفه‌ام را انجام می‌دهم؛ خواهش می‌کنم در کار من دخالت نکنید.»با شتاب برگشت، کبریتی روشن و به بوته‌ها نزدیک کرد. شعله‌های بلند آتش، چهره حاضران را روشن کرد.پیرمرد فقط به شعله‌ها نگاه می‌کرد؛ در حالی که اشک در چشمانش می‌لرزید. بعد، بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند، طناب‌ها را روی الاغش انداخت، با دست لرزان افسار را کشید و به داخل کوچه رفت.زبانه‌های آتش بالا می‌رفت و من به زحمت تک تک آن بوته‌ها فکر می‌کردم؛ به ساعاتی که آن پیرمرد زیر آفتاب کار کرده بود.جنگل‌بان دور آتش می‌چرخید و از حفاظت و نگهداری جنگل‌ها و مراتع می‌گفت. شعله‌ها داشت فروکش می‌کرد و کسی چیزی نمی‌گفت؛ همه در سکوت فقط به شعله‌ها نگاه می‌کردند.در همین هنگام، زنی جوان و چادری از داخل همان کوچه بیرون آمد. رو به جنگل‌بان کرد و با صدایی بلند گفت:«احسنت به شما، مرد وظیفه‌شناس! وظیفه‌تان همین بود؟ کمین کنید تا پیرمردی برای تنورش چند بوته بیاورد و شما جلوی خانه‌اش آتشش بزنید؟ با این کارتان جنگل‌ها و مراتع نجات پیدا کرد؟»بعد رو به مردم کرد و گفت:«شما هم همه اینجا ایستادید و گذاشتید زحمت این پیرمرد این‌طور جلوی چشمتان بسوزد؟»دوباره رو به جنگل‌بان کرد و گفت:«آن‌همه درختی را که با اره می‌برند نمی‌بینید؟ آن‌وقت برای این چند بوته قانون یادتان می‌افتد؟»سکوت حاکم شد و مردم کم‌کم پراکنده شدند. آن لحظه از خودم متنفر بودم. کم‌کم به طرف خانه راه افتادم.هنوز چند صد متر دور نشده بودم که متوجه شدم همان موتورسوار کنارم ترمز زد و پرسید:«شما آن پیرمرد را می‌شناختی؟»گفتم:«بله.»گفت:«می‌شود آدرس خانه‌اش را به من بدهی تا بروم از دلش دربیاورم؟»با تعجب به او نگاه کردم و پرسیدم:«چطوری می‌خواهی از دلش دربیاوری؟»جوابی نداد. بعد سرم را پایین انداختم و به طرف خانه رفتم؛ در حالی که تصویر آن پیرمرد با شانه‌های افتاده، از ذهنم بیرون نمی‌رفت. هنوز هم معذب بودم و می‌دانستم این حس به این زودی‌ها در درونم خاموش نمی‌شود.</description>
                <category>Habib Karimi</category>
                <author>Habib Karimi</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 15:42:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفیق نا رفیق</title>
                <link>https://virgool.io/@habib.karimi1966/%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D9%86%D8%A7-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-tox3kdckyopj</link>
                <description>.---تابستان تازه از راه رسیده بود.من و دوستم، که یک وانت نیسان داشت، مثل همیشه بیرون بودیم. از آن رفیق‌هایی بودیم که بعد از تمام شدن کلاس‌ها، عصرها یا با وانت او می‌زدیم به جاده، یا با موتور من راهی کوچه‌پس‌کوچه‌ها و دشت‌های اطراف می‌شدیم. آن‌قدر به هم نزدیک بودیم که فکر می‌کردم هیچ رازی بین ما نیست.اما آن روز، از همان اول، چیزی در چهره‌اش بود. ساکت‌تر از همیشه بود و انگار ذهنش جای دیگری پرسه می‌زد. معلوم بود چیزی دلش را مشغول کرده.چند بار از او پرسیدم چه شده، اما طفره رفت. من هم که خودم را رفیق شش‌دانگش می‌دانستم، ول‌کن نبودم. گفتم اگر مشکلی دارد، بگوید؛ شاید کاری از دستم بربیاید.آخر سر، زیر فشار اصرارهای من، گفت:«باید برم یه سری به پدرم بزنم.»پرسیدم: «کجاست؟»گفت: «سر مزرعه‌ست. داره کار می‌کنه.»گفتم: «منم میام.»کمی مکث کرد و گفت: «نه… فقط یه سر می‌زنم و برمی‌گردم.»اما من همراهش رفتم.نزدیک غروب بود. تا به مزرعه رسیدیم، آفتاب خودش را پشت افق پنهان کرده بود.پدرش از صبح با تراکتور زمین را شخم زده بود و ریشه‌های گیاهان دارویی را از دل خاک بیرون کشیده بود. هر چند متر، توده‌ای از ریشه‌های خاک‌آلود روی زمین جمع شده بود. هنوز نفس تراکتور در هوا بود و بوی خاکِ تازه زیر و رو شده، همه جا پیچیده بود.چشم پدرش که به ما افتاد، گفت:«پسرم، می‌شه با دوستت کمک کنین این ریشه‌ها رو بار وانت کنین؟»ما هم چیزی نگفتیم.منِ دانش‌آموز، کنار رفیقم، شروع کردم به بار زدن. یکی‌یکی، توده‌توده، ریشه‌های سنگین و خاکی را بلند می‌کردیم و می‌انداختیم عقب وانت. کار پشت کار. زمان می‌گذشت و هوا تاریک‌تر می‌شد.دو ساعت تمام کار کردیم. دست‌هایم سست شده بود، کمرم درد می‌کرد، نفس کم می‌آوردم، اما باز هم چیزی نمی‌گفتم. همه را به حساب دوستی می‌گذاشتم. با خودم می‌گفتم: «رفیق است دیگر… کمکش می‌کنم.»بالاخره کار تمام شد.پدرش آمد طرفمان و گفت:«دستتون درد نکنه. شما حرکت کنین برین سر دو راهی آبادی وایسین، منم با تراکتور پشت سرتون میام.»ما هم رفتیم و کنار جاده منتظر ماندیم.هوا دیگر کاملاً تاریک شده بود. یک ساعت گذشت تا بالاخره پدرش رسید.آن‌جا بود که چیزی در دلم لرزید.پدر و پسر کمی دورتر از من با هم حرف زدند. آرام، کوتاه، پچ‌پچ‌کنان. من جلوِ وانت ایستاده بودم و نگاهشان می‌کردم، بی‌آن‌که چیزی بدانم.بعد، با تعجب دیدم پدرش رفت و نشست پشت فرمان وانت. رو به پسرش کرد و با دست اشاره زد:«تو برو خونه. من با دوستت می‌رم انبار، اینا رو با هم خالی می‌کنیم.»همان لحظه انگار همه‌چیز برایم روشن شد.تا آن لحظه، تمام خستگی را به پای رفاقت گذاشته بودم. اما آن‌جا فهمیدم ماجرا فقط یک کمک ساده نبود. انگار از اول، با هم هماهنگ کرده بودند که از من حسابی کار بکشند. نه حرفی، نه توضیحی، نه حتی پرسیدنِ رضایت من. فقط چون رفیق بودم، چون رودربایستی داشتم، چون تا آن لحظه چیزی نگفته بودم.درونم چیزی شکست. نه از خستگی، نه از سنگینیِ بار؛ از حس فریب‌خوردگی.با همان خستگی، اما با صدایی محکم گفتم:«نه. من باید برگردم خونه. تا حالا هم خبر ندارن کجام و چقدر برای شما کار کردم.»نه خداحافظی کردم، نه منتظر توضیحی ماندم.از وانت فاصله گرفتم و زدم به جاده. تنها، پیاده، در تاریکیِ غروبِ تمام‌شده.حتی از دوستم هم خداحافظی نکردم.سال‌ها از آن روز گذشته است.اما من دیگر هیچ‌وقت با او حرف نزدم.بعضی رفاقت‌ها با دعوا تمام نمی‌شوند؛با یک لحظه فهمیدن تمام می‌شوند.لحظه‌ای که می‌فهمی تو دوستی را جدی گرفته بودی،اما طرف مقابل، فقط روی معرفتت حساب باز کرده بود.---</description>
                <category>Habib Karimi</category>
                <author>Habib Karimi</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 19:18:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارک و شهربازی</title>
                <link>https://virgool.io/@habib.karimi1966/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D9%88-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-pb4zkj99ht49</link>
                <description>.عصر بود. رفیقم گفت: «بیا به اتفاق خانواده برویم شهربازی تا بچه‌ها کمی سرگرم شوند و خودمان هم گشتی بزنیم.» وسایل را برداشتیم و راه افتادیم.وقتی وارد شهربازی شدیم، حسابی غوغا بود. بوی ذرت مکزیکی و پفک‌نمکی در هوا پیچیده بود، صدای موسیقی از بلندگوها پخش می‌شد و بچه‌ها با بادکنک‌های رنگی این طرف و آن طرف می‌دویدند و صدای خنده‌شان به آسمان می‌رفت.وارد محوطه سرگرمی‌ها شدیم. در مسیرمان غرفه‌های مختلفی بود؛ تیراندازی با تفنگ، گردونه شانس که شاید خودکار یا چراغ‌قوه‌ای نصیب آدم می‌کرد، شاید هم هیچ. بعد غرفه پرتاب توپ در سبد و بعد هم زدن توپ به هدف. همان آخری را انتخاب کردم.صاحب دکه چهار توپ داد. هر توپ نرخ ثابتی داشت؛ اگر می‌بردی جایزه می‌داد و اگر می‌باختی که هیچ! بعد گفت:«هر وقت گفتم بزن، می‌زنی!»من که از بچگی توی روستایمان آن‌قدر گردوپلکی کرده بودم که نشانه‌گیری‌ام حرف نداشت، معطل نکردم.توپ اول را چنان زدم که هدف از جا کنده شد! صاحب دکه جا خورد و گفت:«آقا قبول نیست! من که هنوز نگفته بودم بزن!»دوباره هدف را چید و گفت:«حالا بزن!»دومی را زدم. بعد سومی و چهارمی... همه خورد به هدف! 🎯صاحب دکه که دید کارم خیلی درست است، بهانه آورد و دیگر نوبتی به من نداد. آخر سر هم چند تا خودکار فنری که چلیک‌چلیک صدا می‌دادند گذاشت دستمان و با احترام عذرمان را خواست!رفتیم غرفه بعدی؛ ترکاندن بادکنک با دارت.پنج تیرک دارت گرفتم. اولی خورد به بادکنک، اما نترکید و افتاد روی زمین. دومی و سومی هم همین‌طور.ای داد بیداد! پنج تا تیرک زدم اما دریغ از ترکیدن حتی یکی!داشتم جلوی همراهان کم می‌آوردم که مردی کنارم یواشکی گفت:«بی‌خیال آقا... این‌ها کلک زده‌اند!»گفتم:«چطور؟»گفت:«بادکنک‌ها را بیش از حد باد نمی‌کنند؛ شاید هم جنس‌شان طوری است که دارت وقتی بهشان می‌خورد، سُر می‌خورد.»رفتم توی فکر. همان لحظه نگاهم افتاد به دست پسرم که یک بادکنک معمولی دستش بود. جرقه‌ای در ذهنم زده شد.رو کردم به صاحب دکه و گفتم:«آقا بیا شرط ببندیم! این بادکنکِ پسرم را بگذار جای آن بادکنک وسطی؛ اگر با تیرک زدم و ترکید، من برنده‌ام. اگر نترکید، من بازنده!»اطرافیان جمع شدند و صاحب دکه با اکراه قبول کرد. بادکنک را بست و کمی عقب‌تر ایستاد.رفیقم گفت:«نبازی رسوا می‌شویم‌ها!»نفس را حبس کردم. نشانه گرفتم...تیرک خورد وسط بادکنک و صدای «ترق!» همراه با سوت و کف مردم بلند شد. 🎈💥صاحب دکه که حقه‌اش رو شده بود، با اوقات‌تلخی چند تا جایزه، سوت و اسباب‌بازی گذاشت جلوی بچه‌ها.بچه‌ها با خوشحالی جایزه‌ها را جمع کردند. موقع برگشت، رفیقم زد به شانه‌ام و گفت:«عجب نشانه‌گیری‌ای داری رفیق! اگر چند غرفه دیگر می‌رفتیم، این بنده‌خداها باید دکه‌شان را تخته می‌کردند!»خندیدم و با غرور گفتم:«نه بابا... این‌ها که چیزی نیست!ما توی روستای خودمان گردو می‌گذاشتیم روی سرِ رفیقمان، بعد با سنگ جوری می‌زدیم که گردو از وسط دو پَرَک می‌شد ولی یک تار مو هم از سرِ رفیقمان کم نمی‌شد!اصلاً گمان کنم داستان ویلهلم تل را هم از روی همین کارهای ما ساخته‌اند!» 🤣بعد ادامه دادم:«اصلاً چه بگویم از گردوبازهای روستایمان! طرف با یک دانه گردو می‌آمد توی مسابقه، همه را لوله می‌کرد و آخرش با یک گونی گردو می‌رفت خانه!»این‌ها را که گفتم، دیدم رفیقم با تعجب خاصی نگاهم می‌کند. معلوم بود توی ذهنش دارد تصور می‌کند ما بچه‌های روستا با گردو و سنگ چه کارهایی بلد بودیم.آخر سر خندید و گفت:«رفیق، خدا را شکر امروز به جای سنگ، فقط دارت توی دستت بود!»خلاصه با خنده و شوخی راه افتادیم سمت ماشین‌های برقی، در حالی که پشت سرمان هنوز چند نفر درباره آن بادکنک‌های کذایی پچ‌پچ می‌کردند.</description>
                <category>Habib Karimi</category>
                <author>Habib Karimi</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 23:48:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دزدی نیست، شبیه دزدیه!</title>
                <link>https://virgool.io/@habib.karimi1966/%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D9%87-fmwxcw2n4t3f</link>
                <description>.ماشین نو را تحویل گرفتم و دنبال فرصتی بودم که با خانواده بزنیم به جاده و برویم شمال. بالاخره یک روز قرار گذاشتیم. من با اهل و عیال، دوستم هم با ماشین خودش و خانواده‌اش راه افتادیم.چون راه طولانی بود، هر چند ساعت جایی توقف می‌کردیم؛ هم خستگی در کنیم هم اگر چیزی دیدنی بود، سری بزنیم. آن موقع‌ها موبایل هنوز همه‌گیر نشده بود، برای همین باید حواسمان بیشتر به هم می‌بود؛ مخصوصاً دوستم که هر بار سرش به یک چیزی گرم می‌شد و چند بار نزدیک بود گمش کنیم.بعد از چند روز گردش رسیدیم تهران. یکی دو روز هم ماندیم و گشتیم. انگار تمام خستگی راه شمال، توی تهران بود.یک روز قرار شد برویم مرکز شهر و بازار بزرگ. آن‌قدر چرخیدیم که نزدیک ظهر حسابی از پا افتادیم. ناهار خوردیم و چون پارکینگ کمی دور بود، قرار شد من بروم ماشین را بیاورم.پیاده رفتم طرف پارکینگ. هوا گرم بود و از بس در بازار چرخیده بودم، فقط می‌خواستم برسم به ماشین.رسیدم کنار ماشینی که فکر می‌کردم مال خودم است.سوییچ را انداختم داخل در…در با کمی زور باز شد.پیش خودم گفتم:«عجب! ماشین نو چرا این‌قدر سفت شده؟»نشستم پشت فرمان. حس کردم صندلی کمی جلوتر است. گفتم شاید بچه‌ها باهاش ور رفته‌اند.سوییچ را چرخاندم… باز هم با کمی تقلا روشن شد.گفتم: «کیفیت ماشین‌ها هم که روزبه‌روز بدتر میشه.»ماشین را از پارکینگ بیرون آوردم و رفتم جایی که خانواده و دوستم منتظر بودند.بچه‌ها پریدند داخل ماشین.پسر کوچکم گفت:«بابا اسباب‌بازی من کو؟»گفتم:«کجا بود؟»گفت:«پشت شیشه عقب.»گفتم:«شاید مادرت گذاشته صندوق.»در همین موقع خانمم سوار شد… اما همین که نشست خشکش زد. چند ثانیه به جلوی پایش خیره ماند.گفت:«این کفش‌های زنانه اینجا چی کار می‌کنه؟!»نگاه کردم. یک جفت کفش زنانه‌ی نو جلوی صندلی بود.گفت:«این‌ها مال کیه؟!»گفتم:«من که کفش زنانه نمی‌خرم.»گفت:«پس کیو سوار کردی؟»گفتم:«هیچ‌کسو!»گفت:«پس اینا از کجا اومده؟!»اصلاً نمی‌گذاشت حرف بزنم. پیاده شد و رفت پیش خانم دوستم و گفت:«من با این مرد چکار کنم؟ عقلش را از دست داده!»دوستم آمد، نگاهی به داخل ماشین انداخت، بعد رفت جلو… و یک‌دفعه زد زیر خنده.گفت:«رفیق… یه نگاه به پلاک بنداز.»رفتم جلو.چند ثانیه طول کشید تا ویندوز مغزم بالا بیاید.پلاک… مال من نبود!ماشین دقیقاً هم‌رنگ و هم‌مدل بود، اما مال من نبود.همه را پیاده کردم و برگشتم پارکینگ.کنار در، مأمور پارکینگ ایستاده بود با یک زن و شوهر که هر کدام یک بچه بغلشان بود و حسابی مضطرب بودند.مرد طوری نگاهم می‌کرد انگار ارث باباش را بالا کشیده ام.بچه تا چشمش به ماشین افتاد گفت:«بابا… آقا دزده ماشینمون رو آورد!»مأمور گفت:«بفرما آقا، نگفتم اشتباه شده؟»مرد گفت:«آقا قبل از سوار شدن یه نگاه به پلاک نمی‌نداختی؟»زنش گفت:«ما فکر کردیم ماشینو دزد برده…»گفتم:«خب، شما هم اگه ماشین منو می‌بردین، مساوی می‌شدیم.»شوخی‌ام فقط برای خودم خنده‌دار بود.مأمور گفت:«این یکی دیگه نوبر بود.»گفتم:«خسته بودم و عجله داشتم. تازه خانمم که کفش زنانه دید، نزدیک بود منو همون‌جا بسوزونه.»بعد گفتم:«ماشین دزدی از قانع کردن همسر خیلی راحت‌تره.»همه خندیدند.داشتم می‌رفتم طرف ماشین خودم که صاحب ماشین گفت:«صبر کن، یه خاطره بگم بفهمی فقط تقصیر تو نیست.»گفت:«به راننده‌ام گفتم ماشین را ببرد تعمیرگاه، چرخ جلو صدا می‌داد.چند ساعت بعد برگشت گفت بلبرینگ را عوض کرده‌اند، یک میلیون و هفتصد هم شده.»گفت:«آخر وقت که خودم سوار شدم، دیدم صدا هنوز هست.به راننده گفتم. نگاه کرد و گفت:“مگه این ماشین شماست؟ من اون یکی رو بردم تعمیرگاه!»با سوییچ ماشین من، یک ماشین دقیقاً شبیهش را برده بود تعمیرگاه،بلبرینگ سالمش را هم عوض کرده بودند،پولش را هم من داده بودم.خندید و گفت:«این ماشینا انقدر شبیه‌ان که آدم هم اشتباهی صاحبش میشه.نمیشه گفت دزدیه؛ شبیه دزدیه.»---</description>
                <category>Habib Karimi</category>
                <author>Habib Karimi</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 00:07:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میلیاردرهای فقیر</title>
                <link>https://virgool.io/@habib.karimi1966/%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%B1-dromtcchjksu</link>
                <description>ساعت حوالی ۵ عصرِ روز پنجشنبه بود که آقا رحیم به اتفاق خانم و دختر دوازده  ساله و پسر ده ‌ساله‌اش به خانه جواد آمدند. چون هوا بهاری بود و باغچه منزل آقا جواد سرسبز و دلنشین، بوی بهارنارنج و گل محمدی در فضا پخش شده بود؛ این باعث شد همان کنار باغچه سرسبز و زیر درخت شاداب نارنج فرشی بیندازند و بساط چای و پذیرایی و صحبت‌های دوستانه و روزمره شروع شود. بچه‌ها هم آن‌طرف‌تر به جنب‌وجوش و بازی پرداختند.بعد از چند دقیقه و پس از بحث‌های روز و موضوعات مختلف، سر صحبت قیمت‌ها باز شد. البته در این لحظه اصلاً اشاره‌ای به گرانی اقلام خوراکی و پوشاک و امثالهم نشد؛ چون آقا رحیم ماشینی که سال گذشته خریده بود و در حال حاضر قیمتش نجومی شده بود، سر صحبت را خودش باز کرد؛ اما مستقیم از خودش نگفت، بلکه خطاب به آقا جواد گفت:رفیق، می‌دونی الان قیمت ماشینت چنده؟آقا جواد برای اینکه بگوید اصلاً برایم مهم نیست، فقط شانه بالا انداخت؛ آقا جواد کلاً آدمی کم‌حرف بود و اگر جایی لازم بود حرف بزند، سنجیده حرف می‌زد. باز آقا رحیم گفت: می‌دونی الان من و تو بخوایم خونه و ماشینمون رو قیمت بزنیم، سر از چند میلیارد تومان درمی‌آره؟آقا جواد با نگاهش پاسخ را درخواست کرد. آقا رحیم با شوق و ذوق همه‌چیز را برآورد کرد و نهایتاً به این نتیجه رسید که: من و تو الان میلیاردر هستیم!در همین اثنا خانمِ آقا رحیم که خوشحالی در چهره‌اش موج می‌زد، گفت: به‌جای این حرف‌ها، آقایونِ میلیاردر، بلند شید بریم توی شهر گشتی بزنیم، بعد شامی؛ قلیونی. بچه‌ها هم خوشحال‌تر می‌شن. یالا، چی نشستین؟بعد از نیم‌ساعت، دو خانواده‌ی میلیاردر سوار بر ماشین‌های میلیاردی، جداگانه در خیابان‌های شهر می‌چرخیدند. کم‌کم بچه‌ها احساس گرسنگی کردند. یک‌جا آقا رحیم با شتاب راند و دقیقاً کنار دوستش آقا جواد ایستاد و با صدای بلند گفت: رفیق، امشب همه‌تون دعوت من هستید؛ شام رو من حساب می‌کنم.» و با اشاره به رستورانی که جلوتر دیده می‌شد، گفت: همان بغل پارک کن بریم تو رستوران. همه سرنشین‌های دو ماشین پیاده شدند و از پله‌های فرش‌شده و چراغانی رستوران بالا رفته و داخل شدند. بوی غذای لذیذ، اشتهای همه را برانگیخت و آب از لب‌ولوچه بچه‌ها انگار سرازیر شد. بچه‌ها بدو رفتند کنار میزی تمیز که روی آن گل‌های طبیعی و معطر و همچنین ظروف شیک دیده می‌شد، ایستادند. دخترِ آقا رحیم بلند مادرش را صدا زد و گفت: مامان، ما اینجاییم، برای من سوپ و سالاد هم بگیر! بعد هر چهار بچه دور میز بزرگ نشستند و منتظر سرو غذاهای خوشمزه و مطبوع شدند. پس از چند لحظه نیز والدین بچه‌ها هم سر همان میز و در کنار بچه‌ها نشستند. هنوز داشتند فضای رستوران را رصد می‌کردند که در همین موقع، خانمی شیک‌پوش و زیبا به کنار میز آن‌ها آمد و منوی رستوران را به آقا رحیم و یک منو هم به خانم‌ها داد. خانمِ آقا رحیم که مسبب اصلی این برنامه بود و از همان ابتدا اخمی در چهره‌اش موج می‌زد، تا چشمش به منو و انواع غذاهای ذکر شده و قیمت بسیار بالای آن‌ها افتاد، چهره‌اش مثل برف سفید شد. نگاهی به شوهر انداخت و به بهانه‌ای سرش را نزدیکش برد و گفت: آقا میزبان، یه نگاه به قیمت‌ها بکن!آقا رحیم که هنوز داشت از میزان دارایی و قیمت مستغلاتش (شامل منزل مسکونی و یه باغچه در اطراف شهر و...) به آقا جواد می‌گفت، با شنیدن حرف خانمش لیست منو را وارسی کرد و رنگش شد مثل زردچوبه! و بعد، بدون رودربایستی و خجالت رو کرد به آقا جواد و خانم‌ها و گفت: خدا رو حق، خیلی گرونه! شما ببینید اینجا هر پرس چلو مرغ رو چند نوشته؟خانم آقا جواد شرایط را سریع درک کرد؛ چون قیمت هر پرس چلو مرغ با مخلفات و غیره از یک میلیون بالا می‌زد و روی هم رفته باید ده میلیون از جیب آقا رحیم می‌رفت. محض رعایتِ خانواده آقا رحیم، حرف او را تأیید کرد و گفت: مجبور نیستیم الکی پول تجملات بدیم. آقا رحیم از خدا خواست و سریع ادامه داد: آخه این چه کاریه که بیاییم توی این رستوران که فقط شیک و دلفریبه غذا بخوریم؟ اگه اجازه بدین بریم یه جا کبابی باشه، با نصف یا شاید یک‌سوم قیمتِ اینجا، یه دل سیر کباب بخوریم، ها؟جواد آقا هم نگاهی به خانمش کرد و گفت بله فرمایش شما درسته بریم بابا!بچه‌ها از اینکه مجبور شدند گشنه رستوران را ترک کنند، وا رفتند و دخترِ آقا رحیم بیشتر نق‌ونوق می‌کرد. نیم‌ساعت بعد جلوی یه کبابی پارک کردند و قرار شد آقا رحیم و آقا جواد بروند برای خرید کباب.تا وارد شدند، چشمِ آقا رحیم به نرخ هر سیخ کباب کوبیده و کنجه و... روی دیوار افتاد. یه لحظه سریع سرانگشتی پیش خودش حساب‌وکتابی کرد و دید ای دل غافل، قیمت هشت پرس کباب از قیمت ۸ پرس چلو مرغ هم جلو نزنه!کمتر هم نمیشه! از طرز نگاه و ادایش آقا جواد متوجه شد و به دوستش آقا رحیم گفت:  رحیم جان، با هم راحتیم، چطوره دانگی حساب کنیم؟ این‌طور بهتره و پیش خودمون می‌مونه، چکار داریم بگیم کی حساب کرد چند شد و اینا؟ یا بریم یه جایی ساندویچ می‌خوریم، بهتر نیست؟آقا رحیم گفت:  حاشا و کلا! نه، مگه من بیل به کمرم خورده؟ خودم پیشنهاد دادم و باید شام مهمان من باشین، آن‌هم شامی مفصل و آبرومندانه! بعد یه لحظه طوری که مثلاً یه مسئله مهمی یادش اومده، گفت:  ای داد و بیداد! من که نباید گوشت قرمز بخورم. آقا جواد، یادم نبود بهت بگم که چند روز پیش رفتم دکتر؛ او قدغن کرد که به‌هیچ‌وجه من‌الوجوه نباید حتی یه لقمه گوشت قرمز بخورم.خدا عجب گلوی منو گرفته!بوی کباب و نان تازه و در عین حال روغن کباب توی هوا می‌پیچید و همه جا پخش شده بود؛ حتی به مشام خانواده آقا رحیم و آقا جواد. بوی نان و روغن ؛همین بهانه شد برای خانم آقا رحیم. فوری پیاده شد و با شتاب رفت طرف آقا رحیم و در گوش شوهرش چیزی گفت. آقا رحیم نگاهی از سر رضایت به خانمش انداخت و بعد رو کرد به آقا جواد و گفت:  ببخشید، یادم نبود امروز پنجشنبه‌ست و من باید هر شب جمعه برای مرحوم پدرم که هنوز یک‌سال نشده نان روغنی درست کنم و به چند نفر بدم. کاش می‌شد همین امشب به اتفاق خانواده جنابعالی این نذرم را ادا می‌کردم، نظرتون چیه، ها؟ آقا جواد که کلاً شرایط برایش جا افتاده بود گفت:  خدا رو شکر که الان یادت اومده، چرا که نه، همین الان موقعشه که نذرت رو به‌جا بیاری.بعد سریع رفتند بیرون؛ با وجود اعتراض بچه‌ها که درخواست پیتزا داشتند، دوباره راندند و جلوی یه نانوایی ایستادند. نیم‌ساعت بعد توی حیاط منزل آقا رحیم، تابه‌ای روی اجاق‌گاز با نان‌های گردِ روغنی به چشم می‌خورد.آقا رحیم می‌گفت:  خدا رفتگان همه رو بیامرزه؛ بچه‌های من هر شب جمعه این رسم نان روغنی رو خیلی دوست دارند. بعد در حالی که داشت نان روغنی به بچه‌ها و خانم آقا جواد تعارف می‌کرد، گفت:  این رو من قبول ندارم؛ باید حتماً یه شب به حساب من به یه رستورانِ باحال تشریف بیارین. مگه این دنیا چقدر ارزش داره؟ ما که نباید این همه مال و اموالمون را برای وراث به‌جا بگذاریم، خودمان هم باید استفاده کنیم.خانمِ آقا رحیم نگاهی به شوهرش انداخت و گفت:  بله، ما الان میلیاردر هستیم، ولی داریم با مهمانان نان روغنی می‌خوریم! باز خدا رحمت کنه مرحوم پدرِ بزرگوار شما را که امشب روحش در بزمِ شادیِ ما شریکه!ولی یادت باشه برایِ وعده‌ی بعدی که داری میدی، فکر دیگری داشته باشی! </description>
                <category>Habib Karimi</category>
                <author>Habib Karimi</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 00:40:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنگ انشا</title>
                <link>https://virgool.io/@habib.karimi1966/%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-otzzuiftooq8</link>
                <description>.همه بچه‌های کلاس سوم «ب» آن روز هم‌قسم شده بودند که اصلاً سر کلاس انشا نروند. زنگ تفریح که خورد، چند نفری دور حیاط مدرسه جمع شدند، دست‌ها را روی هم گذاشتند و قول دادند هیچ‌کس سر کلاس برنگردد. بعد هم دسته‌جمعی از در مدرسه بیرون زدند و توی کوچه‌های اطراف پراکنده شدند.اما میان آن‌ها دو نفر آرام‌تر از بقیه بودند؛ یکی ریایی، پسری لاغر با موهای کوتاه و عینک گرد، و دیگری حامد، که همیشه ته کلاس کنار پنجره می‌نشست. وقتی بقیه دور شدند، ریایی چند قدمی با آن‌ها رفت، بعد آهسته ایستاد. نگاهی به حامد انداخت و گفت:«من برمی‌گردم مدرسه.»حامد با تعجب گفت:«دیوانه‌ای؟ همه قرار گذاشتند نیاییم.»ریایی شانه بالا انداخت و گفت:«ببینیم چه می‌شود.»بعد راهش را کج کرد و بی‌سر و صدا به طرف مدرسه برگشت.چند دقیقه بعد خودش را به حیاط مدرسه رساند. حیاط تقریباً خلوت بود؛ فقط صدای جارو کشیدن خدمتگزار از کنار باغچه می‌آمد. ریایی آرام از پله‌های کنار دفتر بالا رفت و داخل دفتر شد.معلم انشا پشت میز روبه‌روی در نشسته بود و دفتر حضور و غیاب را ورق می‌زد. ریایی مؤدبانه جلو رفت و خیلی آهسته، طوری که معاون مدرسه که گوشه اتاق نشسته بود چیزی نشنود، گفت:«ببخشید آقا… شما زنگ بعد کلاس می‌آیید؟»معلم که از این سؤال جا خورده بود، عینکش را کمی بالا برد و گفت:«این چه سؤالی است آقای ریایی؟»ریایی گفت:«آقا اجازه… بیشتر بچه‌های کلاس رفته‌اند بیرون. با هم قرار گذاشته‌اند کسی سر کلاس نیاید تا زنگ تعطیل شود.»معلم چند لحظه به او نگاه کرد، بعد دفتر را بست و گفت:«حتی اگر یک نفر هم در کلاس باشد، من وظیفه دارم سر کلاس حاضر شوم.»چند دقیقه بعد زنگ کلاس به صدا درآمد. صدای قدم‌های معلم‌ها در راهرو پیچید و هر کدام به طرف کلاس خودشان رفتند. معلم انشا هم از راهروی طولانی طبقه دوم گذشت و جلوی در کلاس سوم «ب» ایستاد.در کلاس نیمه‌باز بود. کلاس ساکت بود؛ نه همهمه‌ای، نه صدای حرفی. فقط نور کم‌رنگ آفتاب از پنجره‌های بلند می‌تابید و روی نیمکت‌های چوبی افتاده بود.معلم در را باز کرد و داخل رفت.دید فقط دو نفر در کلاس نشسته‌اند؛ ریایی روی نیمکت دوم کنار دیوار، و حامد ته کلاس کنار پنجره.آن دو نفر به احترام معلم بلند شدند.معلم با دست اشاره کرد بنشینند. بعد آرام به طرف تخته رفت، ماژیک را برداشت و بالای تخته نوشت:موضوع انشا  «رفیق بی‌وفا را کمتر از دشمن نمی‌بینم»بعد ماژیک را روی میز گذاشت و گفت:«درباره این موضوع بنویسید. آخر زنگ برمی‌گردم.»و از کلاس بیرون رفت.کلاس دوباره در سکوت فرو رفت. صدای تیک‌تاک ساعت دیواری و گاهی صدای گنجشک‌هایی که پشت پنجره می‌نشستند شنیده می‌شد. ریایی سرش را پایین انداخت و شروع کرد به نوشتن. حامد هم چند لحظه به تخته نگاه کرد، بعد آهسته دفترش را باز کرد.گاهی هر دو بی‌اختیار به هم نگاه می‌کردند، اما چیزی نمی‌گفتند.نزدیک آخر زنگ، در کلاس باز شد و معلم انشا دوباره وارد شد. جلو آمد و برگه‌ها را از روی میز برداشت.اولی را باز کرد. نوشته بود:«رفیق بی‌وفا را کمتر از دشمن نمی‌بینم، چون دشمن از اول دشمن است، اما رفیق اگر بی‌وفایی کند، آدم را از جایی ضربه می‌زند که هرگز انتظارش را ندارد.»معلم برگه را بست و برگه دوم را باز کرد.در آن نوشته بود:«آقا اجازه… امروز فقط دو نفر در کلاس بودند. یکی من بودم که سر کلاس ماندم… و یکی هم ریایی بود که قبل از زنگ رفت و همه را به شما خبر داد.»</description>
                <category>Habib Karimi</category>
                <author>Habib Karimi</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 17:10:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاه کلید</title>
                <link>https://virgool.io/@habib.karimi1966/%D8%B4%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF-h8qsl3bmwdzp</link>
                <description>.با یک کلید نمی‌شود تمام قفل‌ها را باز کرد؛ اگر هم بشود، آن دیگر یک کلید معمولی نیست، «شاه‌کلید» است!در اولین روزهای کارم، دو اتفاق پشت‌سرهم برایم افتاد که برای همیشه در ذهنم حک شد.ماجرای اول: وقتی ادب نادیده گرفته می‌شوداوایلِ شروع به کارم بود. باید سوابقِ پرونده‌ مهمی را که به من محول شده بود بررسی می‌کردم و گزارشش را به مدیر می‌دادم. صبح زود با انرژی رفتم سمت بایگانی. برگه مشخصات را با احترام روی میزِ بایگان گذاشتم، بلند سلام کردم و گفتم: «آقای فلانی، بی‌زحمت این سوابق را به من بدهید، خیلی مهم است.»اما در کمال تعجب، آن کارمند باسابقه نه تنها جواب سلامم را نداد، بلکه حتی دستش را که دورِ زانویش حلقه کرده بود، رها نکرد! فقط سری جنباند و بی‌اعتنا گفت: «این سوابق معلوم نیست کجاست، من نمی‌توانم پیدایشان کنم.»دوباره محترمانه اصرار کردم، اما برای اینکه من را از سرش باز کند، گفت: «حالا آخرِ وقت یک سری بزن، ببینم چه می‌شود.»حالم خیلی گرفته شد. در مسیر برگشت، یکی از همکاران پیشکسوت و فهمیده را دیدم و ماجرا را تعریف کردم. گفتم: «این بنده خدا نه برخوردش درست است، نه همکاری می‌کند؛ مؤدبانه سوابق را خواستم، جواب سربالا می‌دهد!»همکارم لبخندی زد و گفت: «بیا برویم تا یادت بدهم با بعضی‌ها باید متناسب با شخصیت‌شان برخورد کنی. تو فقط تماشا کن.»رفتیم پشت پنجره. همکارم برگه را با جدیت پرت کرد جلوی بایگان و آمرانه و با صدای بلند گفت: «بلند شو این سابقه را بده!»در کمال ناباوری، او هم مثل برّه‌ای سربه‌راه بلند شد و سریع پرونده را آورد! بعد همکارم برگه‌ی من را هم از دستم گرفت، روی میز بایگان پراند و گفت: «این را هم بده!» و بعد چشمکی به من زد و گفت: «دیدی؟ با این‌گونه افراد باید مثل خودشان رفتار کرد.»این تجربه به من ثابت کرد که همیشه برخوردِ مودبانه همه‌جا جواب نمی‌دهد؛ اما هنوز بُعد دیگر ماجرا را ندیده بودم، تا اینکه با آقای حسینی روبرو شدم...ماجرای دوم: جادوی صمیمیتمدتی بعد، موقعیت دیگری پیش آمد. پشت یک پنجره، همه‌ی همکاران تجمع کرده بودند. آقای حسینی مدارک افراد را برای کارت ملی بررسی می‌کرد. شلوغی کلافه‌کننده بود و هیچ نظمی وجود نداشت. با نگرانی به همان همکار پیشکسوت گفتم: «چکار کنیم؟ خیلی شلوغ است. برویم بعداً بیاییم.»همکارم گفت: «حالا ببین!» و بعد با صدای بلند صدا زد: «آقا رسول!»حسینی که تا آن لحظه بی‌توجه به القابِ «آقا»، «جناب» و «ببخشیدِ» دیگران کار می‌کرد، ناگهان سرش را بلند کرد و گفت: «جانم؟»همکارم گفت: «این مدارک من چه شد؟» و حسینی بلافاصله گفت: «چشم، همین الان.» و سریع کارش را راه انداخت.همکارم رو به من کرد و گفت: «فقط بگو آقا رسول!»من هم بلند گفتم: «آقا رسول!»او بلافاصله با خوش‌رویی و لبخند گفت: «جانم! بفرما!» و کار من را هم سریع انجام داد.همکارم لبخندی زد و گفت: «حسینی در آن شلوغی، با شنیدنِ نام کوچکش احساس صمیمیت می‌کند. فهمیدی بعضی‌ها از برخورد خودمانی بیشتر لذت می‌برند تا رسمی؟»*آن روزها درس بزرگی گرفتم: واکنشِ آدم‌ها متفاوت است و نباید همیشه طبق کلیشه‌های ذهنی خودمان عمل کنیم. یک‌جا باید مقتدر بود و یک‌جا برادرانه و صمیمی.پیدا کردنِ راهِ نفوذ به قلب یا ذهن هر آدمی، واقعاً یک «هنر» است. من فقط دو نمونه را گفتم، اما قطعاً همه‌ی ما از این تجربه‌ها داریم. در این میان، آدم‌های باتجربه‌ای هم هستند که تمامِ راه‌های نفوذ را بلدند؛ آن‌ها همان «شاه‌کلیدهایی»** هستند که قفلِ سخت‌ترین رابطه‌ها را به راحتی باز می‌کنند.</description>
                <category>Habib Karimi</category>
                <author>Habib Karimi</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 13:11:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روبان قرمز   ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@habib.karimi1966/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-pmormayoegbu-pmormayoegbu</link>
                <description>.اول مهر بود. من از آن شهر رفتم به شهری دورتر از تاتی. سال دوم دبیرستانم شروع شد.خواهر تاتی و شوهرش هر دو معلم بودند. تقریباً هر صبح که به مدرسه می‌رفتم، آن‌ها را می‌دیدم که با هم از جلوی مدرسهٔ ما رد می‌شوند. کمی جلوتر از هم جدا می‌شدند و هر کدام به طرف مدرسهٔ خودشان می‌رفتند.گاهی رودررو می‌شدیم و من با هر دویشان سلام‌وعلیکی می‌کردم.حدود یک ماه گذشته بود و دلم برای تاتی خیلی تنگ شده بود. هر وقت خواهرش را می‌دیدم، لبخندش چقدر شبیه تاتی بود. همین بیشتر دلم را تنگ می‌کرد؛ تا جایی که سر کلاس بیشتر حواسم پیش تاتی بود تا درس.یک شب نقشه کشیدم. هر طور شده باید با خواهرش حرف می‌زدم؛ می‌خواستم بدانم تاتی کجاست و چه می‌کند.صبح زودتر از خانه زدم بیرون. کتاب اشعار فریدون مشیری را که پیشم مانده بود برداشتم و با خودم بردم. آن‌قدر صبر کردم تا خواهر تاتی و شوهرش از خانه بیرون آمدند و مثل همیشه کمی جلوتر از هم جدا شدند.همان فرصتی بود که منتظرش بودم.تندی خودم را به خواهرش رساندم. بعد از احوالپرسی گفتم:— ببخشید… این کتاب مال تاتیه. پیشم مونده بود. می‌خواستم لطف کنید هر وقت دیدینش بدین بهش.کتاب را گرفت. بعد با لبخندی که خیلی شبیه لبخند تاتی بود گفت:— تاتی آخر هفته میاد پیشم. چشم، می‌دم بهش.نقشه‌ام همان‌جا تمام شد.خیلی خوشحال شدم. درست است که کتاب از دستم رفت، اما در عوض خبر خوبی نصیبم شد.آخر هفته، از زنگ آخر مدرسه غیبت کردم. تا غروب پاییزیِ حدود ساعت پنج، دور و بر کوچه‌ای که خانهٔ خواهر تاتی بود پرسه می‌زدم.کوچه ساکت بود.یک لحظه متوجه شدم پیکان سفیدی پیچید توی همان کوچه.من از دور، پشت چند درخت قطور که ابتدای کوچه بود، سرک می‌کشیدم.پیکان درست مقابل خانه ایستاد.درِ عقب باز شد.وقتی پیاده شد، اول چیزی که چشمم گرفت روبان قرمز پشت موهایش بود.دلم یک‌هو لرزید. با خودم گفتم شاید اشتباه دیده باشم.اما نه.خودش بود.تاتی پیاده شد…چادرش کمی از سرش سر خورده بود و روی شانه‌اش افتاده بود. روبان قرمزش مثل همیشه پشت موهایش بسته بود.درِ ماشین را بست. از پنجرهٔ جلو با راننده چیزی گفت. صورت راننده را نمی‌توانستم ببینم.بعد دستش را جلو برد.راننده هم دستش را دراز کرد.با هم دست دادند.بعد تاتی از جلوی ماشین رد شد و رفت طرف درِ خانهٔ خواهرش.قبل از اینکه زنگ بزند، یک لحظه برگشت طرف ماشین.لبخند زد و برای راننده دست تکان داد. همان لبخند همیشگی‌اش.پیکان آرام راه افتاد و از کوچه بیرون رفت.تاتی هم وارد خانه شد.من همان‌جا مانده بودم.انگار آتش گرفته بودم.با بغضی که توی گلویم گیر کرده بود، راه خانه را در پیش گرفتم.وقتی رسیدم، داشتم کفش‌هایم را درمی‌آوردم که چشمم افتاد به کفش‌کنی… و کفش‌های یادگاری تاتی.همان کفش‌هایی که نشسته بود روی زمین و با دست‌های خودش به پایم کرده بود.گفته بود: «معامله تمومه.»نگاهشان کردم.همان کفش‌ها بودند.اما انگار دیگر به من تعلق نداشتند.زود رویم را برگرداندم.رفتم گوشهٔ اتاقم نشستم.ضبط‌صوت را روشن کردم؛ همان آهنگی که آن روز در خانهٔ تاتی برایم گذاشته بود.صدای معین در اتاق پیچید:اونا که تو زندگیشون قصه های خوب شنیدندتو قمار زندگانی همه جور بازی رو دیدنداونا که تو خلوت شب شعرهای حافظ رو خوندندهمه راه و رفتن اما بر سر دو راهی موندندبهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مستهیه نفر همیشه تنها سر این کوچه نشستهبهشون بیگید که قصه اش مثل شاهنومه درازهکی بوده کجا رسیده چه جوری باید بسازهحالا قصه هاشو مستها توی میخونه ها میگنداما اون همیشه مست رو توی اونجا راه نمیدند...اشکم درآمد.بی‌محابا روی صورتم جاری شد.و تمام مدت، چشمم به کفش‌هایی بود که هنوز بوی خانهٔ تاتی را می‌دادند.</description>
                <category>Habib Karimi</category>
                <author>Habib Karimi</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 02:10:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روبان قرمز 4</title>
                <link>https://virgool.io/@habib.karimi1966/%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-4-jegtprpawlkw</link>
                <description>.سال‌ها گذشت.من داشتم برای کنکور آماده می‌شدم.یک روز خواهرم گفت:«بیا وسایل سیزده‌گردی رو بذار دم در؛ الان سعید با مینی‌بوس میاد، باید با هم بریم.»گفتم: «چرا مینی‌بوس؟»گفت: «تعدادمون زیاده؛ خودمون هستیم، داداش با خانمش، سعید هم با پدر و مادر و نامزدش.»چند لحظه بعد، مینی‌بوس جلوی خانه ترمز کرد. سعید ــ برادر زن‌داداشم ــ مینی‌بوس داشت و شنیده بودم تازگی‌ها نامزد کرده.چندتا وسیله برداشتم و تا خواستم پایم را بیرون بگذارم، یهو خشکم زد.مات ماندم… درست می‌دیدم؟تاتی از مینی‌بوس پیاده شده بود و همراه زن‌داداشم می‌آمد داخل حیاط.فقط زل زدم به او.زن‌داداشم با لبخند سلام کرد و گفت:«ایشون نامزد سعیده… تاتی‌خانم.»فقط با سر جوابش را دادم.یک لحظه دیدم تاتی نگاهش را دزدید و بعد با لبخندی که دیگر برام هیچ جذابیتی نداشت گفت:«خوبی؟»زیر لب جوابی دادم؛ خودم هم نفهمیدم چی.آن‌ها رفتند داخل حیاط و من وسایل را می‌بردم.خواهرم با عجله آمد طرفشان. روبوسی کردند و خواهرم نامزدیشان را تبریک گفت.داشتم برمی‌گشتم بقیهٔ وسایل را ببرم که دیدم شال تاتی کمی از سرش سر خورده و روبان قرمزش پشت موهایش افتاده…اما آن روبان دیگر هیچ درخشندگی نداشت.---همه سوار مینی‌بوس شدیم.من صندلی آخر نشسته بودم و به همهٔ لحظه‌های آشنایی خودم و تاتی فکر می‌کردم؛به اشک‌هایی که پنهانی با خواندن «کوچه» و گوش دادن به «مست»ِ معین ریخته بودم…اشک‌هایی که او هیچ‌وقت ازشان خبر نداشت.در راه، سعید بسته‌ای تخمه برداشت. از توی آینه به تاتی اشاره کرد و دستش را با تخمه‌ها پشت سرش گرفت.خواهرش نیم‌خیز شد تا بردارد، اما سعید دستش را عقب کشید و گفت:«تو نه… اون بیاد!»منظورش تاتی بود.خواهرم هم که کنار راننده ایستاده بود، خواست بردارد.سعید خندید و گفت:«تو هم نه… فقط اون!»تاتی بلند شد. بستهٔ تخمه را از سعید گرفت و برگشت سمت صندلی خودش.وقتی به انتهای مینی‌بوس رسید، چشمش به من افتاد.لحظه‌ای مکث کرد.نگاهش در نگاهم گره خورد.بعد همان‌طور که نگاهم می‌کرد، مستقیم آمد طرفم.بستهٔ تخمه را جلو آورد و گفت:«بفرما.»با بی‌میلی چند دانه برداشتم.او هم برای اینکه حرفی پیش نیاید، به بقیه تعارف کرد و برگشت سر جایش.سعید همه‌چیز را از آینه دیده بود.وقتی فهمید تاتی اول به من تعارف کرده، با نگاه تند توی آینه زل زد و بلند گفت:«از مسافرین محترم خواهشمندیم پوست تخمه نریزن کف مینی‌بوس!»نمی‌دانم منظورش دقیقاً من بود یا نه…ولی حس کردم که بود.---به باغ رسیدیم.بهار بود؛ سبزه‌ها تازه سبز شده بودند و بوی پونه و شکوفه در هوا می‌پیچید.زن‌ها مشغول درست کردن آش شدند و مردها، از جمله سعید، طنابی به شاخهٔ درخت بستند تا تاب درست کنند.بعد از خوردن آش، مردها پراکنده شدند. چند نفرشان رفتند روی چمن و فوتبال بازی کردند.زن‌ها قدم می‌زدند.من اما حوصلهٔ هیچ کاری نداشتم. رفتم داخل اتاق و دراز کشیدم.فکرها توی سرم می‌چرخید؛ خاطرات گذشته، حرف‌هایی که شنیده بودم…مغزم نمی‌توانست این‌همه را با هم هضم کند.عقل یک‌چیز می‌گفت و دل چیز دیگری.در همین فکرها بودم که در اتاق باز شد.تاتی بود.رنگش پریده و نفس‌نفس می‌زد.با دیدنش نشستم.آمد و روبه‌رویم نشست.لحظه‌ای سکوت کرد و گفت:«می‌دونم چی می‌کشی… و چی فکر می‌کنی.»با بغض گفتم:«نه… اصلاً نمی‌دونی.»از تندی حرفم جا خورد.آرام گفت:«اجازه می‌دی حرف بزنم؟»نگاهش کردم. ادامه داد:«تو شرایط منو می‌دونی. من و مادرم تنها‌ایم. برادری ندارم.خرج‌مون فقط از حقوق بازنشستگی بابامه.دارم با بدبختی دیپلم می‌گیرم… بعدش چی؟»صدایش لرزید.«مجبور بودم به سعید جواب بدم.تو تازه امسال دیپلم می‌گیری. بعدش باید بری سربازی یا دانشگاه.من بخوام صبر کنم… چند سال طول می‌کشه تا اصلاً فکرِ ازدواج بشه؟»اشک در چشم‌هایش جمع شده بود.«تو هنوز فرصت داری…ولی من نه فرصتش رو دارم، نه راه دیگه‌ای.»مکث کرد. بعد گفت:«سعید ماشین داره… درآمد داره…پسر بدی هم نیست.»اشکش چکید.هر دو ساکت شدیم.از بیرون صدای خندهٔ مردها می‌آمد. توپ گل شد و چند نفر هورا کشیدند.تاتی آرام گفت:«فکر نکن راحت بود برام.»سرم پایین بود.«اون روز که تو کوچهٔ خونهٔ خواهرم بودی… پشت درخت‌ها… دیدمت.»نفسم بند آمد.«ولی جرأت نکردم بیام سمتت.اگه می‌اومدم… مگه می‌تونستم برگردم؟»صدایش می‌لرزید.«فکر می‌کنی همه‌چی رو فراموش کردم؟اون کتاب چرا پیش تو بود؟چرا وقتی باهام حرف می‌زدی صدات فرق می‌کرد؟منم آدمم… بی‌حس نبودم.»دیگر نتوانست ادامه بدهد.اشک از گوشهٔ چشمش سرازیر شد.«خیلی بهت فکر کردم… حتی بعد از اینکه با سعید حرف زدیم.ولی فکر کردن خرج زندگی من و مامانمو نمی‌ده.احساس… آینده نمی‌سازه.»گلویم خشک شده بود.«اگه شرایط فرق می‌کرد… اگه چند سال جلوتر بودی… شاید همه‌چی فرق می‌کرد.»بعد با صدایی لرزان‌تر گفت:«من دوستت داشتم… هنوزم با دیدنت دلم می‌لرزه.ولی نمی‌تونم کاری کنم.»به سختی گفت:«ببخش…ببخش که نتونستم صبر کنم.باید عاقل باشیم.»رفت سمت در.لحظه‌ای برگشت.نگاهش نه شیطنت داشت، نه امید.فقط گفت:«حق داری ناراحت باشی.»و رفت.---تنها ماندم… مثل سنگی سرد روی یخ.انگار چیزی در دلم برای همیشه خاموش شد.وقتی بیرون رفتم، همه دور تاب جمع شده بودند.تاتی هم میانشان بود. شالش روی شانه‌اش افتاده بود و روبان قرمزش از دور دیده می‌شد.سعید آمد، دستش را گرفت و با اصرار او را سمت تاب برد.تاتی نمی‌خواست سوار شود.خواهر سعید خندید و گفت:«عروس‌خانم نترس… ما هم اولش می‌ترسیدیم.»تاتی نشست.تاب آرام حرکت کرد… بعد تندتر شد.سعید از پشت تاب را هل می‌داد.باد زیر موهای تاتی افتاد.روبان از میان موهایش جدا شد و در هوا چرخید و پشت جمعیت افتاد.و او ماند با موهای افشان در باد.تاب می‌خورد… و آرام‌آرام از نگاه من دور می‌شد.وقتی مینی‌بوس رسید، همه وسایل را جمع کردند.یکی توپ زیر بغل داشت، یکی سبد ظرف‌ها را.زن‌ها هم وسایل را داخل ماشین می بردند.تاتی هم سوار شد.شال نازکی روی سرش بود…اما دیگر هیچ روبانی پشت موهایش نبود.</description>
                <category>Habib Karimi</category>
                <author>Habib Karimi</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 17:30:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صید ماهی</title>
                <link>https://virgool.io/@habib.karimi1966/%D8%B5%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-h9r4xkyywqzs</link>
                <description>.قبل همه‌چیز را با هم هماهنگ کرده بودند؛ چند متر سیم برق، یک رشته سیم مسیِ لخت که آن را حلقه کرده بودند، یک گونی، یک موتورسیکلت… و حضور خودشان.هر دو سوار موتور از آبادی بیرون زدند. باغ‌ها و زمین‌های زراعی را یکی‌یکی پشت سر گذاشتند تا به جایی رسیدند که تپه‌ها شروع می‌شد؛ تپه‌هایی که روی بعضی‌شان کشتِ دیم دیده می‌شد.آن تپه‌ها را هم رد کردند. هرچه جلوتر می‌رفتند، تپه‌ها بلندتر می‌شد و در دوردست، کوه‌های زرد و سیاه با قله‌هایی برآمده—چنان‌که انگار روی تنشان ورم نشسته باشد—پیدا بودند.هرچه پیش می‌رفتند، بوته‌ها و درختچه‌ها، بنه‌های پُربرگ و بادام‌کوهی، متراکم‌تر می‌شدند. از کنار راه خاکی تا سینه‌کِش کوه، ردیفی از درختان کوتاه و بلند جنگلی دیده می‌شد.راه پیچ‌درپیچ و ناهموار بود و موتور با غرش یکنواختی جلو می‌رفت.رحمان راننده بود؛ مردی جسور، کنجکاو و کارکُشته. از کودکی کنار همین رودخانه بزرگ شده بود و همیشه می‌گفت: «آب یعنی آبادی.» صید ماهی با برق را خوب بلد بود و باور داشت بهترین راه همین است؛ نه دردسر دارد، نه تور می‌خواهد.حمید پشت سرش نشسته بود؛ کمی چاق و اندکی دست‌وپاچلفتی. این نخستین تجربه‌اش بود.در یکی از پیچ‌ها، رحمان راه فرعی باریکی دید و بی‌درنگ به سمت کوه زد. حمید اعتراض کرد: «خیلی دور شدیم… بسه دیگه.» اما رحمان گاز بیشتری داد تا بالاخره به رودخانه‌ای رسیدند که آبش از زیر پایشان عبور می‌کرد.رحمان ایستاد و گفت: «باید از این شیب بریم پایین، کنار رودخانه.» موتور را پیاده از سراشیبی سنگلاخی پایین بردند و با زحمت خودشان را به آب رساندند. رودخانه پرآب بود؛ گوشه‌ای هم شبیه حوضچه، با سنگ‌های بزرگِ کنار هم که بعضی‌شان تا نیمه در آب فرو رفته بودند.رحمان نگاهی انداخت و گفت: «همین‌جا خوبه.»کفش‌هایش را کَند و پاچه‌های شلوار را تا بالای زانو بالا زد. از میان گونی، سیم‌ها را بیرون آورد. صید ماهی را دوست داشت، نه از سر بی‌رحمی—بیشتر از نگاه کسی که باور دارد طبیعت با او رفیق است.حلقهٔ سیم مسی را به یکی از سرهای سیمِ بلند ده‌متری وصل کرد و بعد رشته‌های سیم را از هم بازتر کرد تا جریان بهتر بگیرد. سرِ آزادِ آن را داخل آب انداخت و سرِ دیگر—همان که سیم مسی به آن وصل بود—زیر چند سنگ در آب جا داد.سپس دو سر سیم‌ها را به کابل‌های برق موتور وصل کرد. حمید مات و بی‌حرکت فقط نگاه می‌کرد؛ هنوز نمی‌دانست چرا اصلاً با رحمان آمده بود. رحمان پیش‌تر فقط گفته بود: «می‌ریم شکار ماهی.»او خیال کرده بود قرار است با قلاب یا تور صید کنند؛ اما آن‌چه رحمان انجام می‌داد، هیچ شباهتی به شکار نداشت و حمید را سردرگم کرده بود.رحمان موتور را روی جک وسط قرار داد، نشست پشت آن و با یک هندل روشنش کرد. صدای غارغار موتور میان کوه‌ها پیچید و دودِ اگزوز با بوی تندِ بنزین در هوا پخش شد.رحمان گاز داد. ناگهان سطح آب، در همان نزدیکی سنگ‌ها، سفید شد. لبخند زد و فریاد کرد: «برو پایین‌تر، بپر توی آب؛ هر ماهی که اومد رو، پرتش بیرون!»شکم‌های سفیدِ ماهی‌ها وارونه روی آب افتاده بودند؛ مظلوم و بی‌حرکت. غورباقه‌ها نیز همان‌طور، با دست‌ها و پاهای باز، انگار تن داده به سرنوشت.صحنه، بیشتر شبیه میدانِ جنگ بود تا صید.هرچه رحمان گاز می‌داد، ماهی‌های بزرگ‌تر هم وارونه بالا می‌آمدند و ماهیان ریزتر با شکم‌های سفید در جریانِ آب شناور می‌رفتند.رحمان فریاد زد: «بپر، جمع‌شون کن!»حمید تا کنار آب رفت، کمی پایین‌تر؛ اما دلش نمی‌خواست پا در آب بگذارد. انگار برق نه در رودخانه، که در بدنِ خودش دویده بود؛ یخ کرد، گلویش سنگین شد و در ذهنش گذشت: «این چه صیدیه؟ سلاخیه.»رحمان تردیدِ حمید را دید و لحظه‌ای خودش هم مکث کرد—خیلی کوتاه؛ آن‌قدر کوتاه که نمی‌شد گفت دلش لرزید، اما چیزی در چهره‌اش تکان خورد؛ شاید همان حس دیرینهٔ رفاقت با رودخانه.خودش پرید توی آب و گفت: «اگه دیر بجنبیم، همه‌شونو آب می‌بره.»سپس رو به حمید کرد: «نرو توی آب، همین کنارِ موتور بمون. دستهٔ گاز رو بگیر؛ هر وقت صدام زدم، فقط گاز بده.»رحمان در آب بود و با چابکی ماهی‌ها را یکی‌یکی به خشکی می‌انداخت. بعضی هنوز می‌جنبیدند و خودشان را به خاک می‌مالیدند، بعضی فقط لب می‌زدند، و برخی دیگر بی‌حرکت مانده بودند—شاید مرده.حمید فقط نگاه می‌کرد؛ از چشمانش پیدا بود که دلش برایشان می‌سوزد. آن‌قدر محوِ ماهی‌های بیرون‌افتاده بود که یادش رفت گاز بدهد. موتور خاموش شد. با فریادِ رحمان به خود آمد:«لااقل بیا این ماهی‌هایی رو که بیرونه جمع کن و بریز توی گونی—زود باش!»حمید گونی را برداشت و رفت سمتِ ماهی‌ها. رحمان همچنان تند و تند ماهی بیرون می‌ریخت. بعضی که بیشتر در آب مانده بودند، داشتند جان می‌گرفتند؛ معلوم بود دوباره حالشان جا می‌آید، اگر وقتِشان می‌دادند.یکی جلوی پای حمید افتاد؛ تقلا می‌کرد، خودش را به سنگ می‌کوبید و تندتند لب می‌زد، انگار التماس.حمید دست برد، با سختی گرفتش و—دور از چشمِ رحمان—انداختش توی آب.ماهی تا افتاد، یک لحظه برگشت طرفش؛ انگار گفت: «ممنون.» بعد، با چند تکانِ پیاپی رفت و ناپدید شد.حمید نفسش را با لرزش بیرون داد.ماهی زیاد بود و رحمان، با حالتِ قهر که تقریباً هیچ کاری نکرده بود، گفت:«نمی‌خوای جمع کنی؟ گونی رو بده.»بعد با سرعت ماهی‌های شکارشده را در گونی ریخت و دوباره با همان لحن گفت:«برو سیم‌ها رو جمع کن، خودم اینا رو جمع‌وجور می‌کنم.»نصفِ گونی، کمی هم بیشتر، ماهی جمع شده بود. حمید مشغول حلقه‌کردنِ سیم‌ها شد؛ خوشحال از اینکه این صحنه دیگر تکرار نمی‌شود.رحمان گونی را آورد و گذاشت ترکِ موتور. چشمش که به حمید افتاد، نگاهش را تند و تیز چرخاند سمتِ او؛ آن نگاه دلخور و ناراحتِ حمید را که دید، چیزی در صورتش سخت شد—انگار حمید را دشمنِ کارِ خودش دیده باشد.فضا بین‌شان پر از تنش بود؛ سنگین و سرد.رحمان پاچه‌های خیسِ شلوارش را صاف کرد و کفش‌ها را پوشید. با عجله موتور را از روی جک انداخت و گفت: «باید تا سرِ راه خاموش بریم، سنگلاخیه.»حمید پشتِ موتور را گرفت و رحمان فرمان را. راه افتادند. هنوز چند قدم نرفته بودند که رحمان نگاهی به سمتِ رودخانه انداخت و یک‌هو وسطِ راه خشک شد. چشم‌هایش خیره ماند و دیگر پلک نزد.زیر لب گفت: «ای دادِ بی‌داد…»دوباره دقیق نگاه کرد؛ انگار فاجعه‌ای دیده باشد.بی‌درنگ موتور را دوباره روی جک زد و برگشت سمتِ آب.رسید لبِ رودخانه.آنجا بود که انگار دنیا روی سرش خراب آوار شد.حمید هم دوید کنارش.هزاران ماهی و موجودِ آبزی، مرده روی آب شناور بودند. آب شده بود گورستان؛ هرچه آب جلوتر می‌رفت، مرگ بیشتر بود.بویی که می‌زد بالا، بویِ مرگ بود… بویِ نابودی.قلبش از دیدنِ این‌همه نابودی درد گرفت.رحمان صدایش از بغض و خشم می‌لرزید:«اینا دارن نسلِ هر نوع آبزی رو تو این رودخونه می‌خشکانن… بی‌وجدان‌ها سمِ مرگ‌ماهی ریختن…»حمید با صدایی بغض‌آلود گفت: «رحمان… چی شده؟»رحمان، بی‌آن‌که چشم از آب بردارد، با صدایی مملو از غم گفت:«این سمّه، حمید… همین مرگ‌ماهی. یه مشت نامرد می‌ریزن تو آب که کارش رو یک‌سره کنه؛ نسل‌کُشی می‌کنه این لعنتی.»در راهِ برگشت حتی یک کلمه با هم حرف نزدند. هوا سنگین بود؛ سکوت بینِ هردویشان.نزدیکِ آبادی، رحمان با صدایی گرفته گفت:«حمیدجان… ما اگه با برق ماهی می‌گیریم، یه تعدادی رو می‌گیریم و اونایی هم که نمی‌گیریم، یه‌کم بعد حالشون جا می‌آد و برمی‌گردن به زندگیشون.ولی اون نامردا، دارن نسلِ ماهی رو از بین می‌برن. خدا می‌دونه کجا این مرگِ ماهی رو ریختن که همین‌طور هرچی موجود زنده‌ست رو می‌کشه و با آب داره میاد پایین… تا آخرِ رودخونه می‌کشه.»حمید با صدایی لرزان پرسید: «مرگِ ماهی سمه؟»رحمان گفت: «بله… یه سمّه، به همین اسم.»باز، هر دو سکوت کردند تا رسیدند سرِ کوچه.حمید گفت: «نگه‌دار.»رحمان گفت: «بذار بیام درِ خونه، شکار رو نصف کنیم.»اما حمید، بی‌آن‌که جوابی بدهد، از ترکِ موتور پیاده شد و به طرفِ خانه رفت—مثل کسی که انگار کمرش زیر چیزی خم شده باشد.آرام و خمیده راه افتاد.دستش را در جیب برد، قلابِ سالمی که همراه داشت درآورد و با حسرت به پشتِ سرش نگاه کرد.رحمان هم نگاهش را از او دزدید.---رحمان سرش را پایین انداخت.گفت: «می‌خواستم یادت بدم صید یعنی چی…»حمید گفت: «یاد گرفتم.»بعد، همان‌طور که می‌رفت، فهمید درسِ امروز اصلاً آن چیزی نبود که رحمان می خواست.</description>
                <category>Habib Karimi</category>
                <author>Habib Karimi</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 22:33:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین غم غربت</title>
                <link>https://virgool.io/@habib.karimi1966/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%BA%D9%85-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%AA-xiqil43cdeap</link>
                <description>.کوچک بودم، خیلی کوچک. فکر می‌کنم تازه مدرسه می‌رفتم. یک صبح زود بابام گفت می‌خواهد برود سیرجان. من هم لج کردم که «منم می‌خوام بیام.» آن‌قدر پافشاری کردم که بالاخره راضی شد مرا همراه خودش ببرد.سوار مینی‌بوس بنز شدیم؛ راننده را «قاسم نادعلی» صدا می‌زدند. کنار درِ مینی‌بوس، پسرکی ایستاده بود که مدام بالا و پایین می‌پرید؛ مسافر سوار می‌کرد، بارها را جابه‌جا می‌کرد و کرایه می‌گرفت. اسمش «نادر» بود؛ بعدها هم‌کلاسی‌ام شد. آن‌وقت‌ها با خودم فکر می‌کردم چقدر خوش‌به‌حاله، این‌همه سواری با مینی‌بوس!جاده خاکی بود و مینی‌بوس آن‌قدر می‌لرزید که انگار تمام دندان‌هایم به هم می‌خوردند. نادر هم، با آن یک طرف لپِ ورم‌کرده‌اش، بی‌حرکت کنار در ایستاده بود و نصفه‌نصفه خواب می‌رفت. انگار نمی‌خواست لحظه‌ای پستش را رها کند.نزدیک‌های ظهر رسیدیم سیرجان؛ در گاراژ شیخ ناصر، ساختمانی قدیمی با حیاطی بزرگ نزدیک بازار. پیرمردی بداخلاق به نام «آقای فیض» همه‌کاره‌ی آن‌جا بود. ما وسط سالن نشستیم. کنار اتاق فیض یک «کیل» بزرگ بود؛ من نمی‌دانستم چیست. رفتم نزدیکش و چون کسی حواسش نبود، رفتم بالایش و شروع کردم به «تلق‌تلوق» بازی. چند لحظه بعد، فیض سرش را از پنجره بیرون آورد و چنان سرم داد زد که همان‌جا خشکم زد.بعد با بابام رفتیم توی بازار. بوی تنخواه، بوی تند زولبیا و بوی تخمه‌ی برشته در هوا پیچیده بود. بابام دو تا نان سنگک تازه خرید، کمی سبزی و چند سیخ جیگر،،. گوشه‌ی دنجی نشستیم و خوردیم؛ هنوز مزه‌اش یادم مانده.در بازار قدم زدیم. از یک خرازی، یک سازدهنی رنگارنگ برایم خرید. جلوتر، در مغازه‌ای بزرگ، یک پیراهن تازه هم گرفت که آستین‌هایش کمی بلند بود. آن‌قدر خوشحال بودم که تا آخر روز از تنم درنیاوردم. شلواری هم خرید، اما بلند بود و بابا گفت: «عیبی نداره، رو به پیشی اندازه‌ت می‌شه.»جایی از بازار که می‌رفتیم، بابام لبخند زد و گفت: «حسابی مشتی شدی.»بعد کمی زولبیا در بسته کاغذی خرید. از بس بوی شیرینش را می‌پرسیدم، خندید و آن را داد دستم. مشغول خوردن بودم که یک‌باره دوروبر را نگاه کردم و دیدم بابام نیست. هیچ خبری ازش نبود. دویدم این‌طرف، دویدم آن‌طرف… خبری نبود. بقیه‌ی زولبیا را یک‌جا پرت کردم و دوباره دویدم.احساس غریبی داشتم؛ انگار یکهو همه‌چیز بیگانه شده بود.انگار در غربت گیر افتاده بودم.رفتم جلوی همان دکان زولبیا‌فروشی. شاگردش تا من را دید اخم کرد و گفت:— این‌جا چیکار می‌کنی؟ برو بیرون.باز دویدم. غربت هر لحظه بیشتر روی سینه‌ام سنگ می‌شد.تا رسیدم جلوی همان مغازه‌ای که شلوار خریده بودیم. همان‌جا نشستم و زدم زیر گریه. مثل ابر بهار گریه می‌کردم. چند نفر از کنارم رد شدند؛ یکی‌شان که مهربان‌تر بود پرسید:— بچه، چرا گریه می‌کنی؟جواب ندادم؛ فقط بیشتر گریه کردم.با صدتا هق‌هق گفتم بابام را گم کرده‌ام. جمعی دورم حلقه زدند. همان شاگرد بداخلاق زولبیا، با سینی بزرگ زولبیا رسید و تا حال‌وروزم را دید، دلش نرم شد. گفت:— من دیدمش با بابات زولبیا خریدید… فکر کنم بابات رفت گاراژ شیخ ناصر.نام گاراژ مثل اسم فرشته‌ی نجات بود.یکی از مردها گفت: «مسافرن، بچه‌ بی‌چاره جا مونده.»این را که شنیدم، دوباره گریه‌ام اوج گرفت. جیغ هم اضافه شد.شاگرد زولبیا و پسرکی هم‌سن‌وسالم کنارم ماندند؛ هی شکلک درمی‌آوردند، تو سر و کله‌ی هم می‌زدند تا حواسم پرت شود. میان اشک و آب‌ریزش بینی، بالاخره خنده‌ام گرفت. تازه فهمیدم شاگرد زولبیا آن‌قدرها هم بداخلاق نیست.او دستم را گرفت و گفت: «پاشو بریم باباتو پیدا کنیم. آفرین پسر خوب.»داشتم از میان جمع می‌آمدم بیرون که یک‌باره چشمم به خوبیار افتاد. ساده و بی‌ریا می‌آمد جلو.گفت: «پسر سیف‌الله، تو این‌جا چکار می‌کنی؟»با خوشحالی گفتم: «سلام… بابام کو؟گمش کردم…»گفت: «گم نشده. بیا بریم.»با او راه افتادم. در پیچ بازار، بابام را دیدم که داشت دنبالم می‌گشت.خوبیار گفت: «همونه بابات.»اشک‌هایم را با آستین‌های بلند پیراهن تازه پاک کردم و دویدم سمت پدر.وانمود کردم هیچ‌چیز نشده:— کجا رفتی؟— هیچی… همین دور و برا بودم.شاگرد زولبیا تا بابام را دید گفت: «پسرت این‌جا بود.»وقتی برگشتیم، دیدم فقط پنجاه متر دور شده بودم، اما برای من شبیه فرسنگ‌ها بود.بابام از رنگ و رویم فهمید گریه کرده‌ام، ولی چیزی نگفت.بعد از سوار شدن، مردم مینی‌بوس همه اهل همان حوالی بودند.من اما رفتم ته مینی‌بوس و کنار خوبیار نشستم؛ همان که آن روز نجاتم داد.خدا رحمتش کند. یادش همیشه با من مانده؛اولین‌بار که غربت را فهمیدم، او دستم را گرفت.</description>
                <category>Habib Karimi</category>
                <author>Habib Karimi</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 15:31:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روبان قرمز ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@habib.karimi1966/%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%DB%B2-hfyfxiqvjluu</link>
                <description>.باران هنوز می‌بارید.جرأت نمی‌کردم تکان بخورم. پاهام زیر سر تاتی گرم شده بود. نفس‌هایش آرام و منظم بالا می‌آمد و پایین می‌رفت.گاهی باران اونقد تند می‌شد که صدای برخورد قطره‌ها با آب حوض در حیاط می‌پیچید. بعد دوباره آرام‌تر می‌شد.فقط نگاش می‌کردم. روبان قرمزش شل شده بود و گوشه‌اش روی گونه‌اش افتاده بود. چند تار مو هم رو پیشونیش چسبیده بود.دلم می‌خواست اون تار موها را کنار بزنم. یه لحظه دستم رفت طرف صورتش؛ می‌خواستم موهای روی پیشونیشو کنار بزنم… اما جرأت نکردم. ترسیدم بیدار بشه.یه بار در خواب کمی تکان خورد. نفس در سینه ام حبس شد. سرش را چرخوند و آروم‌تر روی پاهام جا گرفت.باران کم‌کم آروم‌تر شد.همونجا، زیر صدای باران، نمی‌دونم کی خوابم برد.وقتی چشم باز کردم، هوا روشن شده بود.تاتی دیگر روی پاهام نبود.دیدم تو آشپزخانه است. از کنارم رد شد و رفت توی حیاط. لب حوض نشست، روبانش را باز کرد، موهاشو را با حوصله جمع کرد و دوباره پشت سرش بست.من هم رفتم توی حیاط.آفتاب تازه از پشت دیوار بالا آمده بود. عطر گل‌های محمدی از باغچه بلند بود و گنجشک‌ها روی دیوار سر و صدا می‌کردند.حوض لبالب از آب باران پر شده بود. تاتی خم شد و با دستش آب را کمی تکان داد. روبان قرمزش در آفتاب صبح برق می‌زد.همان موقع که داشت کتری را پر می‌کرد، پرسید:— خوب خوابیدی؟گفتم:— آره.گفت:— متوجه شدی من اومدم تو اتاق؟گفتم:— کی اومدی؟گفت:— همون وقتی که بارون تند شد.فقط لبخند زدم.با تبسم ادامه داد:— وقتی بارون گرفت، می‌خواستم جام رو بیارم تو اتاق. گفتم شاید بیدار بشی… برای همین فقط پتو رو برداشتم. اومدم سرمو گذاشتم رو پاهات. راحت خوابم برد.باز هم فقط لبخند زدم.بعد رفت تو آشپزخانه و همونجا بساط صبحانه را چید. نان تازه، پنیر، عسل و استکان‌های چای را روی سفره گذاشت.چند بار با قاشق برام عسل روی لقمه مالید و به طرفم گرفت. یک بار که لقمه را نگرفتم، خندید و گفت:— دلت میاد لقمه عسلو از دست من نگیری؟صورتم داغ شد. چیزی نگفتم و لقمه را گرفتم.بعد از صبحانه، سفره را جمع کرد. من رفتم توی اتاق و خودم را با کتاباش مشغول کردم. کتاباش مرتب در قفسه چیده شده بود. لای بعضیاشون گل خشک یا تکه‌ای کاغذ دیده می‌شد.چند لحظه بعد تاتی اومد تو اتاق. از قفسه، کتاب اشعار فریدون مشیری را بیرون کشید و داد دستم.گفت: شعر کوچه اش رو بارها خوندم. تو هم بخون. از این به بعد هر وقت بخونیش، یه خاطره خوب ازش خواهی داشت.لبخند زدم و کتاب را گرفتم.چند دقیقه بعد دیدم داره قفسه یخچال را بیرون میاره. رفتم کنارش و گفتم:— چی شده؟گفت:— پارچ آب سوراخ بوده. قفسه‌ی وسط کلاً زیر آبه.گفتم:— بذار کمکت کنم.یه طرف قفسه را گرفتم، او هم اون طرفش را. قرار شد با هم بیرونش بکشیم. من آستین کوتاه بودم و او آستین بلوزش را بالا زده بود. پوست دستش خنک بود.وای خدا… داغ شدم.با صدای لرزان گفتم:— هماهنگ باش… با هم بکشیم.هر دو خم شدیم. شونه‌هامون به هم نزدیک شد.احساس می‌کردم صورتمون یکی شده.عجیب بود؛ جلوی هوای سرد یخچال ایستاده بودیم، اما انگار هر دو آتش گرفته بودیم.قفسه بیرون آمد.اما دلم می‌خواست همونجا، در همون حالت، بیشتر بمانیم.بعد از تمیز کردن یخچال، رفت توی اتاقش و ضبط را روشن کرد.صدای معین پیچید:«بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مستهیه نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته…»بعد کنارم نشست و گفت:— بیشتر وقتا اینو تو اتاقم گوش میدم.گفتم:— خیلی قشنگه.بلند خندید، لپم را کشید و گفت:— تو هم مثل منی.عصر، بعد از مرتب کردن ایوان، چشمش به کفش هام افتاد.گفت:— چه کفشهای قشنگی داری!با لبخند گفتم:— قابل نداره.همونجا رو زمین نشست. کفش‌ها را برداشت و پوشید. بنداشو را محکم کرد، ایستاد و مستقیم آمد سمتم.اونقد نزدیک که نفسش را حس می‌کردم.زل زد توی چشام و گفت:— من این کفش ها رو دیگه بهت نمی‌دم. مال من شد.گفتم:— من که گفتم باشه، مال خودت.گفت:— نه… این‌جوری نه.برگشت درکفش‌کن را باز کرد، یه جفت کفش طوسی‌رنگ با دو خط سفید برداشت و آورد طرفم. روی زمین نشست، مچ پایم را گرفت و گفت:— بذار کنم پات.من هم روبه‌رویش نشستم. بندهای کفش را شل کرد و با دست خودش کفش‌ها را به پایم پوشاند.بعد مثل بچه‌ها مچ دستم را گرفت و با هم بلند شدیم.کنارم ایستاد و گفت:— راه برو ببینم بهت میاد.چند قدم رفتم. دقیقاً اندازه‌ام بود. برگشتم و گفتم:— خوبه… ولی این‌ها از کفش‌های خودم بهترن.خندید و گفت:— دیگه معامله تمومه.من هم گفتم:— اون کفش‌ها هم خیلی بهت میاد.کمی مکث کرد. به کفش‌ها نگاه کرد، بعد سرش را بالا آورد و با خنده گفت:— بیاد یا نیاد… همین که پای تو بوده برام خیلی ارزشمنده.همونطور که این را می‌گفت و می‌خندید، روبان قرمزش در آفتاب میدرخشید.و من حس کردم کفشامون را عوض کردیم هیچ…دلامونم عوض کردیم.دل داده بودیم به هم.</description>
                <category>Habib Karimi</category>
                <author>Habib Karimi</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 23:00:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>