<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حبیب اله فاتح</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@habibfateh1990</link>
        <description>جهانی از حقیقت  ها، واقعیات، خاطرات، داستان ها و مثل هایی واقعی، اندیشه های رقم خورده بر سطور تاریخ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:43:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/218101/avatar/0QeXb5.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حبیب اله فاتح</title>
            <link>https://virgool.io/@habibfateh1990</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تو می‌دونی یک ثانیه بعد چی میشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@habibfateh1990/%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-c5msoxzs5rhe</link>
                <description>لحظات اکنون را دریابیمآدم از یک ثانیه یا بهتره بگم از یک لحظه بعدش هم خبر نداره. امروز شنیدم که یکی از دوستان عزیزتر از جانم کسالتی براش پیش اومده و رفته عمل جراحی و به معنای واقعی پشم‌هایم ریخت. طوری که قدرت تکلمم رو از دست دادم یه لحظه؛ وقتی این خبر رو شنیدم.هر اتفاقی که میفته، یه تلنگری بهمون می زنه که حواست باشه فلانی، ممکنه لحظه بعد نباشیا، پس درست زندگی کن، آدم باش، حواست به خودت و بقیه باشه، مهربون باش، کمک کن، لحظاتت رو واقعی زندگی کن. موقعی که فکرش رو نمی‌کنی متوجه میشی که دیگه کار از کار گذشته.این موضوعی هست که همه مون هم می دونیم ولی چی میشه که هر شب که می خوابیم و صبح پامیشیم فراموش می کنیم. عجیب ذهن فراموش کاری داریم تو یه سری مواردی که نباید فراموش بشه. کلا ذهن به معنای واقعی لاشی ای داریم. قبول کنید دیگه، یه سری چیزای تخمی تخیلی که هیچ ارزشی ندارن رو عمرا یادش بره، ولی تو یه سری چیزای مهم و اصلی که اساس مسیری که میریم هست از ماهی گلی هم بدتره که حافظه نداره.خلاصه که، مراقبت کنیم از لحظاتمون، این لحظات به آنی و کمتر از آنی می گذرن و دیگه حسرتش هیچ، هیچ، هیچ فایده ای نداره. زمان حالمون رو دریابیم. گور بابای گذشته و آینده.</description>
                <category>حبیب اله فاتح</category>
                <author>حبیب اله فاتح</author>
                <pubDate>Sat, 23 Nov 2024 00:24:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمان تو چه رنگ است امروز ...</title>
                <link>https://virgool.io/@habibfateh1990/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88-%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-j413hk8wzwt4</link>
                <description>تو فلاسفه پیش از سقراط، هر فیلسوفی میاد میگه که جهان از چیه و نقطه آغازین چی هست، مثلا تالس میگه جهان از آب هست، آناکسیمندر میاد میگه عنصر نخستین آپایرون یا بیکران هست، آناکسیمنس میاد میگه جوهر نخستین هوا هست که بیکران و پیوسته درحال حرکته و الی آخر.نمی خوام اینجا در مورد فلسفه و اصطلاحاتش صحبت کنم. می خوام اینو بگم که هر کدوم از این فیلسوف ها دنبال یه نقطه مشترک بودن که جهان رو تو اون نقطه خلاصه کنن و به قول نادیا که گفت آسمان مشترک داریم همه ما، اون فلاسفه می خواستن آسمان مشترک رو برای همه جهان پیدا کنن.حالا آسمان مشترک من و تو کجا هست و چی هست رفیق؟اگر هوا و اتمسفر رو در نظر بگیریم، ما می تونیم به کل کهکشان راه شیری و کل جهان های دیگه راه پیدا کنیم و اشتراک داشته باشیم باهاشون و با همدیگه.یک لحظه چشمات رو ببند و تصور کن. از هر کجای دنیا و هر شهر و کشوری که باشی، کم کم برو به سمت آسمون، برو سمت ابرها، از ابرها فاصله بگیر، همینجور برو بالاتر، از اتمسفر رد شو، وارد مدار زمین شو، از مدار زمین گذر کن و برو وارد مدار سیارات دیگه شو، کم کم از مدارها هم خارج شو و برو به سمت انتهای کهکشان راه شیری، تا می تونی ببین و بچرخ، همینجور ادامه بده، وارد کهکشان های دیگه و ابرکهکشان ها و بعدش وارد جهان های دیگه میشی و این مسیر انتها نداره تا آخرش که برگردی توی وجود خودت از همون مسیر.این سفر از کجا شروع شد؟از همین آسمونی که توش داریم نفس می کشیم، همین آسمونی که برای همه زمین همینه، و فقط یک تفاوت وجود داره که همون تفاوت اشتراک همه جهان میشه و اون اینه که این سفر از درون هر کدوم از ماها شروع میشه و پیوسته به سمت جلو حرکت می کنه، تو هر لحظه ما هستیم و این سفر رو ادامه میدیم. در واقع آسمان مشترک ما خودمون هستیم، تک تک ما آدما که از همین هوا نفس می کشیم، از همین آب روی کره زمین می نوشیم و ... .تک تک ماها هستیم تو اون بالا بالاها در فضا همه به هم می رسیم و یکی میشیم، درسته که اگر زمین رو گرد تصور کنیم به صورت واگرا حرکت می کنیم و میگید که نمیشه که به هم برسیم ولی اگر ابعاد دیگه فضا و زمان رو هم در نظر بگیرید، همه ما یک نقطه تلاقی خواهیم داشت.باز بحث فیزیکی و فلسفی شد. عبور کنم ازش. اون درون که میگم ازش، همین ذهن ما هست که همه مون هر کجای دنیا که باشیم می تونیم به هم وصل بشیم. همه ما آسمان مشترک همدیگه هستیم و به قول سایه که پرسید، آسمان تو چه رنگ است امروز ؟ در جوابش میگم: آسمان من رنگ توست امروز و هر روز دیگر.و چقدر فلسفه قشنگی می تونه باشه این آسمان مشترکی که همه آدما اشتراک همدیگه باشن و سایه ای برای هم و نوری برای هم و چشمه آبی برای هم. دیگه فاصله و زمان اهمیت نداره. دیگه دوری اهمیت نداره، دیگه هیچی اهمیت نداره جز بودن واقعی.حالا تو بگو، آسمان تو چه رنگ است امروز و همین الان ؟</description>
                <category>حبیب اله فاتح</category>
                <author>حبیب اله فاتح</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2024 01:37:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@habibfateh1990/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%88%DA%AF-nrloxpjwy8k6</link>
                <description>آفرینش های مجدداین روزها شاهد به سوگ نشستن آشنایان و ناآشنایانی هستیم که هر کدام عزیزشان را، جگرگوشه هاشان را، پاره های تنشان را، پدر یا مادرشان را، برادر یا خواهرشان را از دست داده اند.همگی این آشنایان و ناآشنایان در کلمه ای به عنوان مردم و در یک لایه درونی تر انسان خلاصه می شوند، همگی انسان هستند، چه آن هایی که به سوگ نشسته اند و چه آن هایی از دنیا رفته اند و به سوگ نشستن عزیزانشان را از دنیایی دیگر به تماشا نشسته اند و چه تماشای سختی !!!به واسطه همین انسان بودن است که همگی ما یک خانواده هستیم، آشنا و ناآشنا حذف می شود و همه یکی می شویم، بی واسطه و بی چون و چرا، به دور از رنگ ها، قومیت ها، نژاد ها، ملیت ها، دین ها و تاریخ ها همه در یک خانواده بزرگ به اسم انسانیت خویشاوند می شویم؛و این روزها انسانیت به سوگ نشسته است.لاجرم همه ما روزی به سوگ می نشینیم، اما بعد از سوگ چه باید کرد ؟!؟آرامش بعد از سوگ چه زمانی حاصل می شود ؟!؟این ها سوالاتی است که ذهن من و خیلی از ماها را احتمالا درگیر کرده است.بگذارید از اتفاقی که افتاده است بگویم؛ ما عزیزمان را از دست داده ایم، کسی که به واسطه جسم و روحش وجود داشته است، قابل لمس بوده است، قابل حس بوده است، اما اکنون جسمیت ش نیست و دیگر نه جسم و نه روحش به آن صورتِ ملموس و عینی قابل لمس و حس نیست.اتفاقی که در این مرحله می افتد این است که آفرینش یا خلقی که ما به صورت انسان می دیدیم، دیگر وجود ندارد و یک جایِ خالی بسیار بزرگ ایجاد شده است و این جایِ خالی تا مدت ها در فکر و ذهن و روحمان احساس می شود و باعث تنش و ناآرامی و ناخشنودی هایی در درون ما و در ارتباطات ما می شود.این کاملا طبیعی ست که وقتی به ناگاه یک وابستگی شدید عاطفی بین انسان ها به واسطه از دنیا رفتن یک طرف قطع می شود و طرف مقابل در درون چاهی فرو می افتد، تعادل ش را از دست می دهد و این آن اتفاقی است که بعد از سوگ رخ می دهد.سوگ در حقیقت پاره شدن طناب وابستگی های بین انسان هاست، بین افرادی این طناب ضخامتی زیاد دارد و بین افرادی ضخامتی اندک. در هر صورت این طناب پاره می شود و یک طرف تنها می شود و هر کسی از نگاه خود تنها می شود، ناآرام و مضطرب.در واقع آفرینشی به اسم انسان نیست شده است و این نیستی سببِ عدم امنیت و ناآرامی می شود. پس چه باید کرد ؟در یک جمله درمانِ این دردِ جانکاه و سخت آفرینشی مجدد است.در این دیدگاه می توان این ناآرامی را اینچنین به آرامش تبدیل کرد که این آفرینشِ نیست شده را دوباره بیافرینیم و آن را خلق کنیم اما در شکل و شمایلی دیگر، یکی کتابی می نویسد، یکی درختی می کارد، یکی اقدامی خیرخواهانه انجام می دهد و مرکزی عام المنفعه را تاسیس می کند، یکی آن را در نقاشی هایش بازآفرینی می کند، یکی موسیقی می نوازد، یکی معلمی می کند، یکی می سُراید، یکی حرکتی اجتماعی برای جامعه اش انجام می دهد و هر چه این بازآفرینی بعد از سوگ حرکتی عمیق تر در بطن اجتماع داشته باشد و اثری ملموس تر برای انسان ها و طبیعت، وجودِ جدیدِ آن آفرینشِ نیست شده ملموس تر و عینی تر خواهد بود، حضورش در همه جا حاضر خواهد بود و تماماً قابل حس و این از هم گسستگی قابل جبران تر.و شکی نیست که در این مسیرِ خلق و آفرینش نیاز به همراه و همدل بسیار ضروری است.بعضی ها نیز می گذارند زمان بگذرد تا شاید فراموش کنند، به هر سختی که شده این کار را انجام می دهند، اما فراموشی اتفاق نمی افتد، کمرنگ می شود ولی یادها و خاطره ها از بین نمی رود.ولی با بازآفرینی آن آفرینشِ نیست شده، ما دوباره تمام تلاشمان را می کنیم تا آن طناب پاره شده را به هم وصل کنیم، عدم آرامش خود را به آرامشی ابدی تبدیل کنیم و صد البته برای آن عزیز از دست رفته هم این طناب پاره شده را ترمیم کنیم.به یاد تمام عزیزانی که به خاطر کرونا جانِ خود را دست دادند، روحشان شادو برای همراهی تمام کسانی که عزیزانشان را در این برهه از تاریخ از دست داده اند. شاید مرهمی باشد بر زخم‌ هایِ از دست دادن هایشان.«یکم شهریورماه یک هزار و چهارصد»</description>
                <category>حبیب اله فاتح</category>
                <author>حبیب اله فاتح</author>
                <pubDate>Mon, 23 Aug 2021 00:18:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بِپُرس، پرسش همان پرستش است در ردایِ عقل و منطق</title>
                <link>https://virgool.io/@habibfateh1990/%D8%A8%D9%90%D9%BE%D9%8F%D8%B1%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%B9%D9%82%D9%84-%D9%88-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82-we8ibvaxhlar</link>
                <description>بنگر در آینه خود را و بپرس آنچه را که باید بپرسیصورتِ انفسِ آسمانی اش را بر طاقِ پیشانی من حک کرده بود و همچون عَشَقه ای گُمنام ولی پُرنام بر چارَکِ وجود من می پیچید، صدایِ درون را می گرفت، با خود ساز می کرد و به بلندایِ ایزد می نواخت و چه خوش صدایی داشت نوایِ نایِ چنگِ بربط زن بر ضرب تارهای تودرتویِ دالان هستیِ من که هر زمان می لرزید و لرزه بر اندامِ عاشقانِ دنیا می انداخت.اما این عشق نبود، گرمای سوزانِ ساقدوش طبیعت بود که شعله به جانِ این بلبل بیچاره انداخته بود و هر لحظه شعله ورتر می شد.چشمانی به رنگِ آبی ارغوانی با چاشنی سبزِ چمنی در برهوت آینه نگاهش به زیبایی روحِ مرا می نواخت، سرکش می شدم اما سر به زیر، بالا و پایین در مسیر یک فکر و اندیشه بکر همچون چشمه زلالِ ارس.دِل دل را می شناسد؛ در یک نگاه که هیچ، در چَشم بر هم زدنی می شناسد، شاید نه برای یک لحظه بلکه برای همیشه. و اینچنین شروع کرد، شاد شد، شَر به پاخاست؛ شَرّی که همه اش خیر است و سلام.و آغاز شد، آغاز به دیدار است نه به یک کلام و دو کلام. دیدار که رُخ داد، من همه او شدم، او همه فکر و خیال که آیا بایستم، لحظه ای درنگ شاید همان باشد ؟ و یا بگذرم همچون تمام لحظاتی که زمان نیز بر من گذر کرد !!!نسترنِ لطیف روحش، همچون وزشِ باد سرکش بود، می وزید بردامان کوهِ استوار وجودم، همه را با خود می بُرد و می آورد.حسی نبود، تماماً منطق و دلیل اما مملو از آلایشِ احساسی نو در بطن یک منطقِ بی منطق که در آن دنیایی از کلمات با تو بازی می کردند.کلمه را اگر بشود به زبان آورد که دیگر کلمه نیست، همه روح است و راح، فریاد است و سکوت، جام است و ساقی، پس جاری می شود، سخت می گیرد، می خواهد که سخت بگیرد، مسیرِ رنج پُر پیچ و خم است، پستی و بلندی دارد تا خودِ انتها.عشق را پرسیدند معنی تو چیست ؟ به کلامی گفت : علاقه شدید قاصدکقاصدک وین چه خبر آوردیگفتم ای دل تو بیا، بین چه نظر آوردمپَرپَرم کرد همه عالم و عقبی با همقاصدک گفت: ببین این چه خبر آوردمآسمانِ خیالت را به هفت آسمان بسپارهزار تکه هم که بشوی، باز همه تو هستی و تو. نمی توانی انکار کنی، انکار نهیِ زمان و مکانِ توست از وجودِ تو و اینچنین انکار امکان ناپذیر می شود، وقتی همه جا و همه زمانی هستی پس انکار لاجَرَم نیست می شود، همه تو می شود و انکار همه هیچ.اما بپُرس، تا می توانی بپُرس، که پرسش همان پرستش است در ردای عقل و منطق. آنقَدَر بپرس تا خودت را به پرستش وادار کنی، پرستشی همگانی از جنس من و ما. من در تو و پرسش هایت پیدا می شود، پس من باش و همه من بگو.به خاطر داشته باش که اگر من را با چاشنی غرور بیامیزی، تمام قد منیت می شود و سدِّ راهت و به یاد داشته باش که اگر من را پرواز دهی، همه تواضع می شود و نشاط از عرش تا به فرش، پس همه من باش با پرِ پرواز.من همیشه منتظر می مانم تا جواب بگیری. فکرها و ذهن ها در هم تنیده می شوند برای رویش مجدد عشق و آفرینش دنیاهای بی کرانِ دوستی و مهر و صفا در همین مکان و همین زمان. پس بپرس، هر چه می خواهی بپرس، بپرس تا آفریده شوی و بیافرینی دنیای انسان را به زیبایی و زیبارویی.</description>
                <category>حبیب اله فاتح</category>
                <author>حبیب اله فاتح</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 01:27:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطبه امام حسین در سرزمین منا</title>
                <link>https://virgool.io/@habibfateh1990/%D8%AE%D8%B7%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86%D8%A7-wbwxr8xuiaf7</link>
                <description>خطبه امام حسین در سرزمین مناخواستم امشب حتما یه چیزی رو پست کنم. هی بالا و پایین کردم، چپ و راست شدم.از تو کوچه و خیابون صدای واحسینا و واعطشانا به گوشم می خوره، میرم دم پنجره تو کوچه رو نگاه می کنم، آدمایی رو می بینم که پشت یه سری طبل و سنج به راه افتادن، کارناوالِ سیاهپوشان مدرنیته جهل و خرافه که نمی دونن برای چی پشت این کاروان به اسم حسین راه افتادن و بر سر و سینه شون می زنن، کفش از پا می کنن، زنجیر بر دوش هاشون می زنن و علم بر دوش می کشن.انگار همه چیز رو از دست دادیم، چیزی برای زنده موندن نداریم تو این دنیای پر از جنگ و تجاوز و بی حرمتی، ایران خودمون از یک طرف، همسایه مون افغانستان از یک طرف و اتفاقات مختلف و دردناک در دنیا. تو همین وانفسا بودم که یکی از دوستان خطبه امام حسین در سرزمین منی که در جمع علمای مدینه ایراد کرده رو خوند و دیدم که هیچ سخنی در این شبِ عاشورا از سخن مولایم حسین (ع) گویاتر و راسخ تر و محکم تر و بیم دهنده تر و بشارت دهنده تر نیست.من خودم اولین بار این خطبه رو در همایش طرح طفلان مسلم جمعیت امام علی شنیدم و تعجب کردم که چرا این همه سال هیچ کجای دین و اسلامی که مدام تو گوش ما می خوندن این خطبه رو برای ما نخونده بودن و البته وقتی اون رو خوندم فهمیدم که چرا نخوانده اند و نخواهند خواند، دیدم که چه ها را بر ملا می کند، حق را از باطل می شناساند و جهل مان را به آگاهی تبدیل می کند. به وضوح جمعیت معاویه را از جمعیت علی تشخیص می دهد و علائم و نشانه های یکی جامعه یزیدی را به روشنی ترسیم می کند.پس من هم همون خطبه رو بی کم و کاست تو این پست می ذارم، دقیق بخونیمش، تو این خطبه، مرز بین حق و باطل بسیار دقیق و گویا مشخص شده و جایی برای تفکر و انتخابِ اشتباه برامون باقی نمی ذاره.باشد که رستگار گردیم ...(27 مرداد 1400 / 9 محرم 1443)خطبه امام حسین در سرزمین منامتن خطبه امام حسین (ع) در منی&#x27;« در سال آخر زندگی معاویه، یکسال قبل از واقعه کربلا در جمع علمای مدینه »هان ای مردم! عبرت بگیرید و پند بیاموزید از آنچه خدا اولیاء خود را با مذمت و سرزنش علماء ((یهود)) پند داده است. آنجا که می فرماید:«چرا خداشناسان و احبار آنها را از ناسزاگفتن و حرام خوردنشان منع نمی کنند.»( مائده آیه 62)باز می فرماید: «آنانکه به کفر گرائیدند از اولاد اسرائیل لعنت شده اند و چه بد بود اعمالی که انجام می دادند.»و چرا این چنین خدا آنان را سرزنش می کند؟ برای اینکه آنان ستمگران را می دیدند که چگونه ستم روا می دارند و فساد بر می انگیزند، ولی آنان را از این اعمال نهی نمی کردند تا توسط ستمگران، به نوائی برسند و از گزند آنان در امان باشند؛ در حالیکه خداوند می فرماید:«از مردم نهراسید و فقط از من بیمناک باشید»(مائده 44)باز هم می فرماید: «مردان و زنان مومن، دوستداران یکدیگرند. به معروف امر می کنند و از منکر باز می دارند.»( بقره71)خداوند در این آیه،((امر به معروف و نهی از منکر)) را اولین فریضه قرار داد؛ زیرا اگر به انجام این فریضه اقدام گردد، تمام فرائض، چه آسان و چه دشوار، عملی می شود. علاوه بر این((امر به معروف و نهی از منکر)) دعوت کردن به اسلام است؛ همگام با طرد ستمگریها و مخالفت با ستمگران، و دعوت کردن به تقسیم بیت المال و غنائم و گرفتن مالیات ها از عوامل آن و پرداختن آن به موارد حقیقی شان است.شما ای بزرگان که درعلم ودانش پرآوازه اید! ودرخیرونیکی زبانزد دیگران! و درنصیحت و پند دادن شهره ی این وآنید!؛ بخاطرخدا، دردل مردم عظمت و شکوه دارید. افراد قوی و نیرومند شما را به حسا ب می آورند؛ وضعیف وناتوانان، شما را گرامی ومحترم می شمارند، کسان خود را برشما ایثارمی کنند که هیچ برتری برآنها ندارید؛ وقتی خواسته هایشان برآورده نمی شود ازشما شفاعت می جویند و شما باشکوه پادشاهان و عظمت بزرگان در میان آنان راه می روید.آیا اینهمه برای این نیست که مردم امیدوارند که شما به احیاء حقوق خداوند قیام کنید؛ لیکن شما در بیشترین موارد، از اداء حق الهی کوتاهی کردید و حقوق ائمه را سبک شمردید، حق ضعیفان را پایمال نمودید.شما آنچه حق خود تصورمی کردید، به ناروا گرفتید ولی در راه خدا نه مالی بخشش کردید، نه جانتان را به مخاطره انداختید و نه از اقوام و خویشانتان برای رضای خدا بریدید.وه چه پرروئی با این اعمال زشت، بهشت خدا و همجواری پیامبران او را آرزو دارید؛ و می خواهید از عذاب الهی در امان باشید. ای کسانیکه چنین آرزو از خدا دارید؛ می ترسم بر شما عذابی از عذابهای خدا نازل گردد.زیرا شما در پرتو عنایت خدا، به مقامی رسیدید که بر دیگران برتری پیدا کردید. چه بسیارند کسانیکه مورد احترام مردم نیستند ولی شما به خاطر خدا، در میان بندگانش احترام دارید. شما می بینید پیمانهای الهی درهم شکسته می شود، ولی هیچ دم نمی زنید؛ و به هراس نمی افتید. برای درهم شکستن بعضی از پیمانهای پدرانتان ناله سر می دهید، لیکن شکستن تعهدات و پیمانهای رسول خدا را نادیده می گیرید. کورها، لال ها و فلج ها در شهرها بی سرپرست مانده اند و شما نه رحمی بر آنان می کنید و نه عملی را که در خور شأن خودتان باشد، در مورد آنان انجام می دهید؛ و یا قصد انجام آن را دارید. فقط با چاپلوسی و تملق پیش ستمگران رفاه و آسایش خویش را می جوئید.خدا دستور فرموده است: از این اعمال پلید جلوگیری شود؛ ولی شما از آن غافلید، و شما مصیبت بارترین مردم هستید. زیرا از مسئولیت عالمانه و آگاهانه خود دست کشیدید.((زمام امور واجراء احکام باید بدست علماء الهی باشد که در رعایت حلال و حرام خدا امین هستند)) ولی این مقام و منزلت از شما سلب شده است؛ چرا که از محور حق پراکنده شدید؛ و با وجود دلائل روشن، در سنت پیامبراختلاف کردید. اگر با رنجها و آزارها، شکیبائی داشتید و سختی های راه خدا را تحمل می کردید، اجرا امور دین خدا بدست شما می افتاد؛ لیکن شما ستمگران را در مقام و منزلت خود، جایگزین ساختید و امور دین خدا را بدست آنان سپردید؛ و آنان به اشتباه عمل می کنند و در شهوات خود گام بر می دارند.(می دانید چرا ستمگران بر امور مسلط شدند؟)چون شما از مرگ فرار کردید، عاشقانه به زندگی گذرا دل نهادید.(در پی این وابستگی) شما ضعیفان و بی نوایان را، بدست ستمگران سپردید تا برخی را، برده و مقهور خود ساختند و برخی را برای لقمه نانی بیچاره و ناتوان کردند. ستمگران، در ملک خدا، طبق میل و خواسته خود گام بر می دارند؛ و با تمایلات خود، راه پستی و مذمت را هموارتر می سازند.از اشرار و دون فطرتان پیروی می کنند و جسورانه در مقابل خدای متعال می ایستند. در هر شهری بر فراز منبر گوینده‌ای دارند که فریاد می زند و با صدای بلند سخن می گوید. زمین در تسلط کامل آنان است و دستشان از هر جهت باز و گشوده. مردم بردگان آنانند بدانگونه که هر دستی برسرآنان کوبیده شود قادربه دفاع نیستند. گروهی ازاین جباران کینه توز، سخت بربی نوایان چیره گشته اند و گروهی فرمانروایانی هستند که نه خدا رامی شناسند و نه به روز معاد عقیده دارند.عجبا..! وچراتعجب نکنم؟! که زمین را، مردی حیله گر و مکار و فردی تیره روز تصرف کرده و بارمسئولیت مومنین را کسی بدوش کشیده که هرگز به آنان رحم نمی کند.خدا در این نزاعی که بین ما و او درگرفته، بهترین حاکم است و در نبرد ما با او قضاوت خواهد کرد.خداوندا ... تو خود میدانی عملکرد ما، نه برای آن است که به ریاست و سلطنت دست یابیم و یا از روی دشمنی و کینه توزی، سخن بگوئیم؛ لیکن (پیکار ما برای این است که) پرچم آئین ترا برافرشته گردانیم و بلاد بندگان ترا، آبادسازیم و به ستمدیدگان ازبندگان تو، امنیت بخشیم؛ و احکام و سنن و فرایض ترا (درجامعه) پیاده کنیم.و شما اگر ما را یاری و پشتیبانی نکنید، ستمگران بر شما چیره می شوند و در خاموش کردن نور پیامبرتان می کوشند. ولی بدانید خداوند ما را کفایت خواهد کرد و اتکای ما بر اوست و در مسیر او گام برخواهیم داشت؛ و به سوی او باز خواهیم گشت.منبع: تحف العقول</description>
                <category>حبیب اله فاتح</category>
                <author>حبیب اله فاتح</author>
                <pubDate>Wed, 18 Aug 2021 23:46:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انعکاس یک تابستان</title>
                <link>https://virgool.io/@habibfateh1990/%D8%A7%D9%86%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-rtijlwk30tyk</link>
                <description>ایام سلام است، سلامی کن و رَد شویاد بادا روزهای گرمِ سالخانه هامان پر زِ شادی پر زِ حالهر که را بر لب نموده خندِ طفلخانه ها جمع و پر از شور و وصالعاقبت این دستِ دنیا رو گرفتبُرد یک یک شادیِ ما را زِ حالیاد بُردم روزهایِ گرم تلخکآن عزیزی رفت از ما در کناریاد بُردم لحظه ها را تک به تکصبرِ ایزد شاملِ ما شد به نالشکرِ نعمت بایدم کاو را که هستنعمتان افزون شود از یادِ سالخوش ببازد، بازیِ این بختِ شوم !دستگیر آدمان شو در حِصارجمع و جمعیت بِباید ساخت کَردمثلِ هر دل مهربان شو با وقارآن عزیزی کاو بگفتم یادِ او‌نام او «ایرج» بُوَد در آفِتاببود او را انجمن مهر و نسیمنامِ او در یادها بودش به سالعاقبت هر کس رود آن سویِ خاکنیک باشد ز او بِماند چون بهارجاوِدان شو، ابرِ پرباران عیدبهترینت باش، ای شوقِ وصالمن به عنقا بال خواهم سویِ اوجعشق جویم، عاقبت ما را وصال&quot;نام نیکو گر بماند ز آدمیبِه که از تو ماند سرایِ زر نِگار&quot; **13 مرداد 1400 - به یاد حاج ایرج فاتح نوبندگانی (عموی خوبم)--------------------------** این بیت از سعدی می باشد.</description>
                <category>حبیب اله فاتح</category>
                <author>حبیب اله فاتح</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 09:47:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منم ایران، منم ایران، منم در بندِ این زندان</title>
                <link>https://virgool.io/@habibfateh1990/%D9%85%D9%86%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-sqmdleb0zsky</link>
                <description>منم آرش، منم آرش، کمانیگر کمانگیراناین روزا خیلی سخت شده، تنها پناه و مأوایم شده نوشته ها و زمزمه ها و نجواهای شبانه که با آسمانِ خلوتِ خودم دارم. بغض تمام وجودم رو گرفته و گه گاهی اشکی سرازیر میشه به یاد تمام انسان های فراموش شده و خون های ریخته شده و حق های ناحق شده  و گه گاهی هم این اشک ها کلماتی میشن و جاری میشن بر روی صفحه سیاه کاغذِ زندگی و رگه هایی از سپیدی نمایان میشه.این شعر رو به یاد تمام زندانیان دربند که بی گناه  در بند هستن، به یاد تمام کسانی که بی گناه به دار آویخته شدند و کشته شدند، به یاد فرزاد کمانگرها، یه یاد بهنام محجوبی ها، به یاد ساسان نیک نفس ها و به یاد تمام طرفداران و تلاش کنندگان برای آزادی و حقیقت، به یاد دخترکان زیبا و کوچم در دشت برچی افغانستان که به جای کتاب بمب نصیبشان شد و پر پر شدند، به یاد تمام کسانی که حقشان ناحق شد و صدایشان بی صدا؛ سروده ام.صدای همه آنان می شوم و بلند می خوانم ؛منم دیوارِ سرگردان، بُوَد بندم چُنین زندانز دردِ بی سکوتی مان، بُوَد هِرمان و این زندانهمی دادم، زِ فریادم، سکوتم نیست در دامانمنم پایان، منم سامان، منم در بند این زندانمرا شادیِ یک کودک، به لبخندِ هزاران شوقمنم ایران، منم ایران، منم در بند این زندانکمانِ آبروهامان به سویِ مردم شهرستمنم خاقان، منم خاقان، منم در بند این زندانصدایِ مردمان هستم، از این سو و از آن سوهامنم یاران، منم باران، منم در بند این زندانسکوتم را نخواهی دید، ای ظلمِ جفاپیشهمنم خاشاک، منم تابان، منم در بند این زندانگهی بالا، گهی زیرم، همین جا مأمنی گیرممنم پایان، منم درمان، منم در بند این زندانبه هر قصه شدم فریاد، وجودم از شماها بادمنم ایران، منم ایران، منم در بند این زندانمنم فرزندِ این میهن، از آغاز و زِ پایانشمنم دامان، منم سازان، منم در بند این زندانمنم آرش، منم آرش، کمانیگرِ کمانگیرانمنم جانان، منم جانان، منم در بند این زندانصدایِ بی صدایانم، کتابِ بی کتابانممنم انسان، منم سوزان، منم در بند این زندانمن آن اوراقِ سرگردان، در آن تالاب پر خونممنم دشتان، منم کبکان، منم در بند این زندانمنم هرمان، منم ایران، منم در بندِ این زندانرها گشتم، خدا گشتم، ز دردِ بندِ این زندانمنم ایران، منم ایران، منم در بندِ این زندانمنم ایران، منم ایران، منم در بندِ این زندان« سرها بریده دیدیم بی جرم و بی جنایت، زنهار از این ولایت، زنهار از این ولایت »ششم تیر 1400&quot; حبیب اله فاتح نوبندگانی (عنقا) &quot;</description>
                <category>حبیب اله فاتح</category>
                <author>حبیب اله فاتح</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jun 2021 23:48:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مناظره قلم و دفتر</title>
                <link>https://virgool.io/@habibfateh1990/%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%88-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-ib7dxhnj3t4z</link>
                <description>تعهد بر قلم کن، دفتری باشچو روزی دفتری اوراق گم کردنفس سوی قلم بنمود و هِی کردبگفتا ای قلم، سویِ چه آیی ؟ورق گم کرده ام، با من چه آیی ؟بگفتش من تو را خواهم به هر سویمرا بی دفتری سودی نه آن سویبگفتا ای قلم، جانِ ورق رفت !سخنگوی من و تو با عطش رفتقلم گفتا نگو زیبایِ خوش برگ !تو را هر آن بِروید برگه ای سبزچو دفتر این شنید، ذوقی نهان کردبه بالا و به پایین، رو عیان کردقلم گفتا، ورق خون است و ای دادبه جیحونِ قلم بی دفتری داد !بگفتش دفتر ای خوش رنگِ پُرنازتو را هر آن ورق آید به هر سازقلم بهر ورق جانی دگر یافتبه هر سویی پرید و نقطه ای ساختقلم را با قسم ها چون نوشتنددر آغازش یکی جمله نبِشتندبُوَد یک حرف و بعدش جمله ای بازدر آغازش کلام و یک خدا، رازقلم پر شوق و مستی از سرش بُردبه سویِ کاغذِ هستی یورش بُردبگفتا من نویسم رویِ تو نیکتو بشمارش به هستی تاک و یک تیکاز آن پس یک به یک اوراق بگشودبه دفتر چون سپیدی روی بنمودبه نقطه نقطه‌ی جانش امان دادبه روی کاغذِ دفتر وزان بادیکی جمله نوشت و دفترش بستو از آن اوراق هستی نو به نو بستقلم ها با ورق ها یک به یک خُفتبه هر یک قصه ای از آدمان گفتبه دریا چون قلم خون است اوراقبه گیتی نیز هر کاغذ چو اورادهمه رازِ جهان و آن جهان ساختبه عنقا نکته ای از آن جهان ساختقلم گفتا به آخر دفتری چَندهمه دنیا به طفلی، طفل با خَندبگفتش دفتر این راویِ بی نامهر آن تقدیرِ تو باشد به این بامنویس و خوش نویس و آسمان شوبه هر دفتر که رفتی، ساکن‌آن شوسخن آغاز بود و یک خدا بودبه قصه این قلم، دفتر همان بودبُوَد اوراق، دنیا را من و مابود هر قصه ای یاد من و ماتعهد بر قلم کن، دفتری باشکه اوراقش زند فریادِ هر کاشبه جوهر آرزوی هر کسی باشدعای خیر اِمکان، مرهمی باشسخن کوتاه باید، تو قلم شوبزن بر دفترت حرف و قدم شو</description>
                <category>حبیب اله فاتح</category>
                <author>حبیب اله فاتح</author>
                <pubDate>Sun, 09 May 2021 00:00:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در حالِ فرار</title>
                <link>https://virgool.io/@habibfateh1990/%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%90-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-zwaapu6uqiuf</link>
                <description>آینده،هدفی متحرک است، به سویش گام برداردویدن سخت است اگر نایِ راه رفتن نداشته باشی و مدام کسی دنبالت باشد و تو مجبور باشی که بدوی و کسی هم در جلوی تو باشد که تو باید به آن برسی!از جایی به بعد حس می کنی که دیگر پایی برای دویدن هم نیست، در آسمان هستی و به سمت جلو می روی، هیچ نمی بینی، هیچ نمی شنوی، هیچ حس نمی کنی، فقط بدون پا ولی سنگینِ سنگین در یک صحرای برهوت و آسمانی که بالای سرت می چرخد می دوی!هفت روز است که یکسره در حال دویدن هستم، نه به جلو می رسم و نه پشتِ سری دست بردار است !شاید نیاز باشد لَختی بایستم و با هر دو وارد مذاکره شوم ...اما نه، فایده ای ندارد، اگر بایستم پشت سری به آنی و کمتر از آنی می رسد و دمار از روزگارم در میاورد و جلویی هم که متوجه ایستادن من نمی شود، پس همچنان می رود و دورتر و دورتر و دورتر می شود.ایستادن فایده ای ندارد. باید فکری دیگر کنم و چاره ای بهتر به کار بندم. باید فریبشان بدهم ...اول باید بفهمم این ها که هستند و چرا من باید از دست یکی فرار کنم و به دنبال یکی دیگر باشم ؟!؟خسته شده ام و خستگی را حس نمی کنم، به پشت سرنگاهی می کنم ولی چیزی قابل دیدن نیست، در گرد و غباری محو به سمتم می آید، به جلو هم که خیره می شوم، باز چیزی نمی بینم.ناگهان صدایی می آید و به پایان نرسیده محو می شود : من من من .... (حالت اکو)و صدایی دیگر که آن هم می آید و می رود : من من من تو تو تو (حالت اکو)گیج و مَنگ به دویدن ادامه می دهم و باز آن صداها قوی تر می شوند و مدام تکرار می کنند : من من من من تو تو تو تو هَ هَ هَ هَ هَ هَ (حالت اکو)خود را به بی خیالی می زنم، اینها همه توهّمی بیش نیست، به خاطر دویدن مداوم و بی خوابی هاست. چیزی نیست.بی اختیار چشمانم بسته می شود. در گوشم چیزی مِنگ مِنگ می کند، فقط می توانم بشنوم، توان صحبت ندارم. بانگی بلند بر سرم می آید و رنگ از رخسار برون می رود. حال فقط صورتی دارم بی روح که تنها کاری که می تواند انجام دهد شنیدن است. نه دیدنی در کار است و نه زبانی برای صحبت کردن. دیگر صورت هم نیست. پوستی بر استخوانی با دو گوشِ ناقابل.هنوز در حال دویدن هستم، اینبار پاهایم را حس می کنم، اما نمی بینم. دیگر خواب نیستم. بدنم در حال جداشدن از هم است، از پشت سر کسی مرا می کشد که بایست و از جلو کسی مرا می کشد که بیا حرکت کن، نایست. دهانی و زبانی هم نیست که داد بزنم که مرا رها کنید ؟؟؟ شما کیستید ؟؟؟تمام صحبتم با خودم هست و فقط اعضا و جوارحم آن را می شنوند.ناگهان جرقه ای در ذهنم می خورد؛ آن تلنگر همانا و جان گرفتن دو دستم همانا، هر دو را با قدرت دستانم پَرت کردم. صداهایی مات شنیده می شد و متوجه شدم که آن دو با هم گلاویز شده اند.یکی می گفت : این برایِ من است، باید در دنیای من بماند، و آن یکی هم می گفت : این مال من است و باید با من بیاید.از فرصت استفاده کردم، با جانی دوباره که گرفته بودم شروع به دویدن کردم و مدام سرعت دویدنم بیشتر و بیشتر می شد و اینبار احساس می کردم که چند پای دیگر قرض کرده ام و با قدرت به سمت جلو حرکت می کنم، نه کسی در جلو و نه کسی پشت سرم بود. خستگی هم در کار نبود ...می توانستم ببینم، می توانستم فریاد بزنم ولی هنوز این سوال بزرگ در ذهنم بود که آن دو نفر که بودند و چرا اینکار را با من می کردند.ناگهان دویدن دو نفر در پشت سرم را حس کردم. با خودم گفتم، ای وای دوباره شروع شد !!!!اما نه؛اینبار کسی جلویِ من نبود و فقط دو نفر با فاصله پشت سر من در حال دویدن بودند. تصمیم گرفتم سرعتم را کم کنم و در یک حرکت انتحاری هر دوی آن ها را متوقف سازم و جواب سوالم را بگیرم.ایستادم و آن دو نفر هم رسیدند، اما دیدم که یکی از آنان صورتی دارد بدون چشم و دهان و فقط گوش هایی ست تنها بر سرش و آن دیگری هم دست بر پشت او انداخته و او را می کشد. دلم برایش سوخت و خواستم کمکش کنم، رفتم و شروع به کشیدنش کردم، این کشمکش ادامه داشت تا که ناگهان آن مرد بی چشم و دهان قدرتی عجیب گرفت و ما دو نفر را پرت کرد، درست مشخص نبود چه شد و وقتی به هوش آمدم دیدم که با آن مرد دیگر که او را می کشید گلاویز شده ام و می گویم: این مال من است و باید با من بیاید. در همین کشاکش و درگیری بودیم که ناگهان آن مرد با دو گوش شروع به دویدن کرد. با سرعت به سانِ یوزپلنگ می دوید و می دوید. تا آنجا که از چشمان ما ناپدید شد و ما همچنان گلاویز بودیم. بعد از مدت اندکی به خود آمدیم که چه شد و چه نشد ؟!؟!و ما هم شروع به دویدن کردیم، دیگر قدرت مثل قبل را نداشتم، پاهایم نای راه رفتن هم  نداشت چه برسد به دویدن. هم می خواستم پشت سری به من نرسد و هم می خواستم به جلویی برسم ....</description>
                <category>حبیب اله فاتح</category>
                <author>حبیب اله فاتح</author>
                <pubDate>Sun, 25 Apr 2021 00:58:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه‌ی عاقل</title>
                <link>https://virgool.io/@habibfateh1990/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D9%82%D9%84-lxjwu2wpbqj7</link>
                <description>ناگهان دیوانه از قفس پرید !!!عالِمَمُ و عاملِ درماندگی در دو سه روزی که بُوَد زندگی هر چه مرا بیش بُود دانشیکفر شود هر طرفش زندگی عاقل و دیوانه یکی چون شوند عقل شود زایلِ این زندگی عقل بینداز کمی سیر کن در همه بنگر تو ببین زندگی عالمِ دهری نبُوَد فرّ و جاه باطنِ پاکت بِشَود زندگی اِی که تو را از رَحِمش آفرید عاقبت است باطن تو زندگی اول و آخر همه را کُن خَموشکُن تو سلامی به همین زندگی دوش به فردا چو رسد صید کن توشه فردای تو این زندگی هر که تو را گفت که انسان یکی گو تو خَمُش این همه را زندگی خدمت عالم بکن و شاد باش عقل زُدا از برِ این زندگی</description>
                <category>حبیب اله فاتح</category>
                <author>حبیب اله فاتح</author>
                <pubDate>Fri, 23 Apr 2021 12:59:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بشنو این &quot;اسما عاشقی&quot; را</title>
                <link>https://virgool.io/@habibfateh1990/%D8%A8%D8%B4%D9%86%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-i8p7eptpp4q3</link>
                <description>پادکست اسما عاشقی - شارمین میمندی نژاددر بیابان های دنیا عشق و نفرت با هم است آدمی دیگر نباشد ، چونکه از حد با هم است عشق فرمان می دهد، گوید تو را نفرت نَوَرز نفرتم جان می شود ، با جانِ عاشق در هم است گل بروید در چمن ، خاشاک اندر خاکِ خشمخنده زَن بر روی خشم و گل ببین او با هم است شو مسیحای دلت، آواز شو در آسمان آن گَهینومِ سَرا را بَربِچین، چون با غم استمن که با موسی و عیسی همدمی آموختم روح گشتم چون کلامش، عاشقان را یک حد است عاشقی اسمای نامِ کبریای احمد است بر شنو از آسمان آن صوتِ زیبا، بی غم است ناخدا را نوح باشد اندر این کشتیِّ غرق بت شکن خواهد بیاید، چونکه او را یک غم استآدم آمد بُرد حوّا را به سمت و سویِ دلبرگزیدش آسمان ، اما هبوطی بر غم است عاقبت عنقا بپرَّد اندر این وادیِّ عشق عشق داند این عجب ، اسمای عاشق بی حد است-----------------------------------------------------------------------------و اوست محمد، مدِ اینکِ دریای خوبی‌ها که به ساحل‌پوشی خشکی‌ها فراز آمده، جاری شده، دلسوزانده و دلسوخته، بی ردای تن، تنها در قامت روح، برای معصومیت دریده شده و یا به گور گذاشته( بای ذنب قتلت)، رستاخیز گشته. (پادکست اسما عاشقی - شارمین میمندی نژاد)پادکست اسما عاشقی در شنوتو، ناملیک و پادکست خوان ها گوش دهید. </description>
                <category>حبیب اله فاتح</category>
                <author>حبیب اله فاتح</author>
                <pubDate>Mon, 19 Apr 2021 23:15:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام پدرها</title>
                <link>https://virgool.io/@habibfateh1990/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%87%D8%A7-i6sdod3rz7hf</link>
                <description>نام بزرگتر ایرج و نام آن یکی کوچکتر ابراهیم. دو برادر ، دو معلم ساده و بزرگ. دو انسان و دو پدر. دوشادوش هم ایستاده اند و به تاریخ لبخند زده اند که می آید و می رود.ایرج تاج پادشاهیِ انسان بودن بر سر دارد و ابراهیم تبرِ بت‌شکنی کینه و فقر را بر دوش، هرکَس به وُسع و توانِ خود. معلمی را پیشه کردند تا معلمی کنند فرزندان سرزمینشان را و چه خوب هم معلمی کرده اند. گفته اند که تاریخ را فاتحان می نویسند و فاتحانِ قلب زندگی ما هم این دو پدر هستند، تاریخ دوستی را فتح کرده اند و مکتوب کرده اند بر ما گذر تاریخ خودشان را.دیرزمانی است که ابراهیم دیگر تنهاست، صبری دارد ایوب وار، پدر است، برادر است، مرد است. آن خنده را دیگر بر لب ندارد ولی همانند یک گنج آن خنده را در قلب خود محفوظ نگه داشته است. نگهبان خنده های کودکان بسیاری است که هر رمضان چشم به راه دستان اویند که شبی تاریک بیاید و کیسه ای بر در بگذارد و برود. این کیسه به دوشی را سال ها به همراه برادر بزرگ خود انجام می داد. ارثی بود که مولا علی (ع) بر دامان شان گذاشته بود و توفیق داشتند به اطاعت. اما 15 سال است که دیگر برادر بزرگتر نیست. مرداد 1385، پَر کشید و رفت. رفتنی که در کار نبود، همیشه هست، انسان های بزرگ همیشه هستند، آنجا که باید نام و نشانشان هست و نیازی هم نیست در بوق و کرنا کنند که من هستم و چرا خیال می کنید که من رفته ام !دو برادر، دو دوست واقعی، دو رفیق، همیشه و هر لحظه در کنار هم. تا آنجا که به یاد دارم هیچ حرفی و سخنی و عملی نتوانست آنها را از هم جدا کند مگر رفتن یکی. اما ابراهیم خنده ها را برداشت و بر لوحِ محفوظ قلبش جای داد، هر جا خلوتی می یابد، آن خنده ها را با کودکان و مردمش سهیم می شود. هم ایرج است و هم ابراهیم. انسان بودن را بر دوش خود گذاشته، تبر بر ریشه کج فهمی ها می زند و بت ها را می شکند.لبخندهایی جاودانچند شب پیش، در خواب دیدم که هر دو در کنار هم ایستاده اند و لبخند می زنند، همین عکس بود، همین زمان بود، هر دو در کنار هم. دوشا دوش هم، ایستاده در قابی که عکاسش ذهن من و خیال من و جان من و روح من بود. خنده ای زدند و رفتند. از خواب پریدم، چشمانم غرق اشک بی تابی های سال های سال که دیگر عمویم را ندیده بودم و غرق اشکِ شوق برای پدری که پدری می کند فرزاندان شهرش را، معلمی می کند جوانان شهرش را.کتاب های نانوشته بسیاری دارند این دو پدر و بسیاری از پدرها. نانوشته ها نوشته نمی شوند، نانوشته ها را حک می کنند بر لوحی ماندگار که در سرایِ آسمان جای دارد.پس به نام پدرها بر می خیزیم، لبخند می زنیم و محفوظشان می داریم بر لوح نهفته در سینه مان تا باشد که روزی گشاده شود و برخیزد آن لبخند در تاریکی که پرنور کند آن را.آسمان لبخندها را جان فشاندبُرد و در قلب یکی اندر کشاندآن یکی آن ارث را محفوظ داشتبا همه قسمت بِکَرد و خوش بخواندسِرِّ لبخند خدا بر گونه این دو پدرخوش بمانَد تا ابد، پس دُر فشاندآن یکی ایرج که دارد تاج شاهی را به سروان که ابراهیم نامش، کنیه ها را بر نشاندلوح دل را گفته بودم، چون بیاری پیش ماعاقبت عنقا بِپَرّد، لوحِ سیمین پُر نشاندفاتح این قلب ها را این پدرها بایدتفاتح قلبی شود واندر دلی او گُل نشاندگل بکار و گل بکار و گل بکارخنده ای زن بر همه، خوش گُل فشاندعاقبت را خیر باشد، این دعای من به توشکر کن بر ایزدت، نامِ تو را چون خوش نشاند</description>
                <category>حبیب اله فاتح</category>
                <author>حبیب اله فاتح</author>
                <pubDate>Sat, 10 Apr 2021 23:36:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما را که بَرَد خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@habibfateh1990/%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%8E%D8%B1%D9%8E%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-labi7kk8me4s</link>
                <description>بشنو از نی چون حکایت می کند            از جدایی ها حکایت می کند« من مست و تو دیوانه ما را که بَرَد خانه »این جام که تو بُردی ، پُر گشت ز پیمانه در شهر یکی گوید ، کاو را همه تَن در داددر شهر چُنان گویند، این است در این خانه !حالی بُوَد و ای دل، ما را چه نشان با تو یا رب تو بده جامی، بر کَن ز من این خانه ای دوست در این شَهرَت ، هر کسی طَرَفی باشد من با تو و تو با من ، ما را که بَرَد خانه نایِ نِی و نایِ نوش، این نِی همه را آغوش بشنو تو نوای نی، ما را ببرد خانه من گفتم و چون رفتم ، در شهر پر آشوبم مَستیم به جان خوش بود، ما را که بَرَد خانه این سایه و آن نامه، نی در دلِ ما خانهآسوده دلی خواهد، ما را ببَرد خانه آن سروِ صنوبر را ، عنقا به سرش طوقی هر کس دو سه شوقی زد، ما را به سرش شانه گفتا که ‌سخن بس کن ، ای عاشق دیوانه آن را که تو می گویی، این را بِبرد خانه پا نِه قدمی پیش و بر کَن ز دلت ذلّت آن خانه که تو جویی،در دل بَرَدَت خانهعنقا / 15 فروردین 1400</description>
                <category>حبیب اله فاتح</category>
                <author>حبیب اله فاتح</author>
                <pubDate>Mon, 05 Apr 2021 16:46:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو بخواه، می شود</title>
                <link>https://virgool.io/@habibfateh1990/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-jkqtcfujr2hj</link>
                <description>به درون بنگر، خدا را می بینیخدایادر ثانیه به ثانیه زندگی ما حضور داشته باشتا بتوانیم برای بندگانت حاضر باشیم و خادمخدایانور ایمان و باور را بر وجود ما بتابانتا بتوانیم صلیب درد و رنج کودکان این شهرِ خاموش را بر دوش کشیمخدایااز بی نهایتِ خودت بر ما صبری جمیل عطا کنتا شکیبا باشیم بر دشواری ها و سختی های این روزگار غدارخدایاصدای قلب ما را می شنویمی بینی که عاجزیم از گفتن آن چیزی که باید بگوییمبه ما توانی دِه، تا بتوانیم فریاد شویم بیدادهای زمانه مان راخدایاقدرت دیدنی به ما عطا کن که انسان بودن را همچو رسولت درک کنیمخدایاقدرتی به ما ده، که انسان باشیم و انسان بمانیمو بتوانیم بار سنگین رسالتت را بر دوش کشیمخدایاقدرتِ شنیدنی عطا کن که بشنویم صدایِ دردهای پنهان شده زنان و کودکان شهرمان را در کوچه های تاریکی غفلت و جهالتمان راخدایابندگان خوب و پاکت را در پناه خودت بگیرو آنان را از هر بلا و آسیب مصون بدارخدایاانسان های بزرگ‌دل و قلب را در مسیر ما قرار بدهتا به ما رهنما شوند مسیر حق را و شاگرد شویم آن ها را و به ما درک و فهم و شعوری ده که قدر شاگردی این معلمان بزرگ را داشته باشیم و قدم در جایِ عمل آنان بگذاریم خدایااز تو می خواهیم آنچه را که خود نیز نمی دانیمهر چه را باید بر ما روا دارو توانِ تسلیم در برابر هر آنچه بر ما روا می داری را به ما عطا کنخدایاسینه مان را گشاده کنتا در آن جای دهیم تمام تلخی های روزگار راو بر آن مرهمی باشیم بر تمام دردها و رنج ها تمام کودکان و زنان دنیاخدایاکودک بودن را به ما بیاموز و ما را در مسیر کودکی قرار بدهخدایاطواف کعبه دل های پاک روزگارت را بر ما میسر گردانو ما را در حرم امنت مأوا دِهخدایاما نه آدمیم، نه نوحیم، نه ابراهیمیم، نه موساییم، نه عیساییم و نه محمدیمما را صفتی همچو آدم، صبری همچو نوح، جسارتی همچو ابراهیم، کلامی همچو موسی، روحی همچو عیسی و دوستی همچو محمد عطا کن.خدایاتوانی به ما ده که در مسیر حق و حقیقت دستانمان را به هم زنجیر کنیم و کسی یارای شکستن آن را نداشته باشدخدایاهمه و هیچمان باش تا ترسی بر ما وارد نشودخدایافهمی دِه تا خود را باور کنیم و اراده فولادینی دِه که در مقابل ظلم و ستم بایستیمخدایاهر آنچه ما می دانیم و نمی دانیم، تو همه را می دانیصدای قلبمان را به کلماتی بدل کن از جنس حقیقت تا صدایی باشیم از دردهای فراموش شده کوچه پس کوچه های تاریخخدایاوجودمان فقیر است به وجودِ توما را سرشار کن از ایمانت که تویی تنها ایمان و امیدمانخدایاتوان و استقامتی ده که تا جان در بدن داریم در مسیر حقانیت و ادای حقت گام برداریم«واپسین لحظات سال 1399 - 30 اسفند - ساعت چهار و سی و چهار دقیقه بامداد»</description>
                <category>حبیب اله فاتح</category>
                <author>حبیب اله فاتح</author>
                <pubDate>Sat, 20 Mar 2021 04:41:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شد آخرِ سال و همه افکار فنا رفت</title>
                <link>https://virgool.io/@habibfateh1990/%D8%B4%D8%AF-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D9%86%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA-fexzhc9xrziw</link>
                <description>گاهی وقتا به آسمون نگاه کن، باهات حرف می زنهشد آخر سال و همه افکار فنا رفتدل چاق شد و خنده بر آن سخت دَوا رفتاز عالمِ دیگر دو سه روزی همه پُرسنداین حال که دارید، کجا سوی قفا رفت ؟گفتم که بسی سخت شده زنده بمانییک سال، دو تا شد وَ بسی بیش فنا رفتهر روز زَنَد زخمه یکی بر دلِ ریشمگفتا زِ چه نالی که از صِفر خطا رفتگفتم همه عمری طَلَبم علم و نواهاستگفتا تو ندانی، بِنِگر از که بلا رفت؟گفتم تو بیا در دلِ این مجلس دنیایک روز دو تا سعی کن و بین چه خطا رفت؟گفتا ز چه گویی، بِنگر آینه خود رااین عکس تویی؟ آن مَهِ زیبا به کجا رفت ؟گفتم همه شد فرط گرانی و خزانیگفتا ز چه نالی ، همه دنیا به فنا رفتگفتم تو به عَنقا نظری کن که بتازدگفتا تو خودت باش، نِگَر، سوی صفا رفتگفتم تو زنی حرف و ندانی که چه احوال؟گفتا تو ندانی، خفه شو ، اینکه خطا رفت !گفتم رَسَنی پیش بِنِه تا که بگیرمگفتا که همینجاست، شدی کور که هر عمر خطا رفتگفتم به سلامت برسان روح مرا پیشگفتا به تو روحا، بدنت نیز سوا رفتگفتم بزنم بر سر و بر روی چُنانی !گفتا ز چه نالی، همین نقد جفا رفتگفتم عجبا هر چه بگویم تو بگوییگفتا عجبا!!! هر چه بگویی به خطا رفتگفتم تو بگو نکته آخر به چُنین سالگفتا شده سال آخر و این سال چه ها رفت !!گفتم برسان بر همه احوال سلامیگفتا که به چَشم، این همه احوال رَسا رفتگفتم که به این آخر سالی دلم از فتنه و آشوب رها کنگفتا تو بخواه آنچه بخواهی به عَلا رفت</description>
                <category>حبیب اله فاتح</category>
                <author>حبیب اله فاتح</author>
                <pubDate>Fri, 12 Mar 2021 21:41:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این داستان واقعی نیست، ولی واقعیت دارد !!!</title>
                <link>https://virgool.io/@habibfateh1990/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-lde2tlt9xnha</link>
                <description>این داستان، تخیلی است برگرفته از واقعیت روزمرگی ها و تاریخ هاپیشاپیش عذرخواهی می کنم بابت طعمِ تلخ این داستان و گاها استفاده از الفاظِ کمی نامهربانانه که مقتضای روح و جانِ این کلماتِ جاری شده بر کاغذ شد.شروع شده بود، برنامه فردا رو ریخته بودن، ما هم دو دل بودیم اون شب، همش با خودمون کلنجار می رفتیم که فردا صبح بزنیم بیرون یا نه! واقعا کی فکرش رو می کرد اینجوری بشه، سگ بشاشه به این بخت مزخرف ما، می خواستن دگرگونی فرهنگی مآبانه درست کنن ارواح جدشون، ما...به‌خطاها همه رو بستن به رگبار و خلاص. چقدا رو تو زندونا کشتن، بستن به رگبار، کشیدن پای چوبه دار و اعدام کردن، بدون اینکه جنازه تحویل بدن، همه رو می کشتن و اصن معلوم نبود کی به کیه، چی به چیه ؟خیلی شب سگ مصبی بود، چشم چشم رو نمی دید، فقط صدای تیر بود که به گوش می رسید. حکومت نظامی هم اعلام شده بود که بتونن مردم رو کنترل کنن، ولی تقریباً همه بیرون بودن. ما هم با چند تا از بر و بچ زده بودیم بیرون، هم وضعیت رو بسنجیم، هم خیابون های تجمع فردا رو یه بررسی گذری کنیم. البته هنو معلوم نبود با خودمون چند چندیم که تازه رفته بودیم ببینیم فردا چطور می تونیم غوغاکده ای به پا کنیم ؟!؟!این همون شبِ کذایی هس  و اون کسی هم که می بینید منمبا هر فلاکتی بود برگشتیم خونه، شب رو همه پیش هم بودیم، انگار دیوونه خونه بود، هر کسی با خودش زیر زبون وِز وِز می کرد، شده بودیم یه کندوی آتیش گرفته که هر کس منتظر موقعیتی بود تا کندو باز بشه و بزنه بیرون و فرار کنه. اما همه می ترسیدن، فکر پدر مادرشون و حرف این یکی و اون یکی بودن، ارواح باباشون فکر آبروشون بودن، نمی دونستن که آبروشون تا ابد سیاهِ سیاه شده و باید کلاشون رو بندازن هوا اگر بتونن یه کار اساسی کن. اون یکی گریه می کرد، اون یکی با زیرشکمش ور می رفت، یکی داشت وصیت نامه می نوشت، یکی خیره شده بود مثل شیشه ای ها و چشاش کج و معوج شده بود، منم که داشتم همه اینا رو می دیدم و زار زار به حال خودم گریه می کردم.یه داد بلند زدم، همه گرخیدن، ریدم به همشون، گفتم پاشید تن لشتون رو جمع کنید از این خراب شده برید بیرون. نمی خوام قیافه نحس تون رو ببینم. گور خودتون و باباتون و جد و آبادتون که نبودِ شما بهتر از بود شماهاست. اونا هم از خداشون بود، مثل قرقی با خوشحالی فرار کردن رفتن ...من موندم و یه فردای طولانی و سکوت نزدیک اذان صبح، صدای الله اکبر رو که شنیدم، دیگه هیچی یادم نیومد، وقتی از خواب بلند شدم که دیگه کار از کار گذشته بود، سال 1363 بود، وسط میدون جنگ رو یه تخت چوبی بسته شده بودم و کِشون کِشون داشتن منو می کشیدن، چشمام فقط رنگ سرخ رو می دید، همه فریاد می زنن عملیات لو رفته، برگردید عقب، اما راه برگشتی نبود، از خودی و غیرخودی می خوردیم،خزیدیم و خزیدیم ولی کسی ندیدیم،میدون جنگ ترس نداره ! شجاع باش تو همون حال بودم و هیچ حرکتی نمی تونستم کنم، دیدی تو خواب بختک میاد سراغ ت و نفس ت می گیره، انگار داری سقوط می کنی و هیچ کاری هم نمیشه کرد، دقیقا همون جوری، دائم در حال سقوط بودم و پر پر شدن جوون و نوجوون و پیر و کودک رو می دیدم که با توپ و ترکش و خمپاره بهشون نشونه می رفتن و به     فا...عظما می رفتن و من هنوز داشتم سقوط می کردم و هیچ غلطی هم نمی تونستم کنم.تمومی نداشت، انگار یکی زیر خرخره م رو گرفته بود و هی محکم تر فشار می داد، منم هیچ کاری نمی تونستم کنم. یه نگاه به خودم کردم دیدم دو تا دست ندارم، خون داره از دستای قطع شدم می چکه که روی بدنم گذاشته بودن، تو همون حال داشتم سقوط می کردم. با دست و پای نداشته م، هی دست و پا می زدم و هوم هوم هوم می کردم. اما کسی صدام رو نمی شنید.یهو که چشمام رو بستم، همه چی تموم شد، همون جور خزوون خزوون خزیدم توی ایوون یه خونه کاهگلی، دو تا بچه قد و نیم قد بالا سرم بودن، زیر کنگم رو گرفتن و گذاشتنم رو صندلی، من آخرین بازمانده بودم که از اون خزیدن ها جون سالم به در برده بودم، اما الان سقوط نمی کردم، ولی فقط و فقط می تونستم ببینم، اونم روزی یک ساعت، قرنیه چشمم آسیب دیده بود و فقط روزی یک ساعت می ذاشتن باز باشه که مثلا با نور افتاب به قرنیه چشمام آب بدن و زمینش رو حاصلخیز نگه دارن.تمام دنیای من شده بود یک ساعت های هر روز که منو لب ایوون مثل یه گلدون می کاشتن تا آبیاری بشم. اما کاش همون یک ساعت هم نبود. از ایون یه کوچه تنگ و تاریک معلوم بود، یه روزنه کوچیک داشته که خورشید شرقی ازش میومد و تو پستوی تنگ و تاریک شمال-جنوب کوچه حبس می شد و عصرا هم خورشید غربی میومد و می بردش، حالا من اینو چجوری فهمیده بودم ؟! از هر 24 روز که من رو هر روز یک ساعتِ متفاوت می ذاشتن دم ایوون که طیف نوری کامل را درک کنم فهمیده بودم آنچه را که شاید نباید می فهمیدم، یعنی 24 روز 24 روز من مرور می کردم آنچه گذشت رو.لب هام رو هم به هم دوخته بودن، آخه یه بار در سال منو می ذاشتن جلو آینده تا خودم رو ببینم، اولین بار فهمیدم که لبم دوخته شده، دومین بار فهمیدم گوشام هم یکی ش نیس، اون یکی هم مثل کویر لوت تیکه تیکه و خشک شده بود. نه می تونستم بخندم، نه می تونستم گریه کنم، نه می تونستم بشنوم، نه می تونستم حرف بزنم، نه دستی نه پایی چشام امید مایی.گاهی وقتا آینه می زنه تو پرت، اون چیزی که باید رو نشونت نمیدهحدودا 15 سال گذشت، تا اینکه یه روز دیگه چشمام باز نشد. البته چشمام باز بود، ولی من باز نبودم، مثل بقیه آدما تاکسی درمیم کرده بودن و توی موزه ایران مردم میومدن و ما رو تماشا می کردن، البته مردم که نه، رییس روسای بزرگ جهان رو می آوردن به دیدن ما و می گفتن این مردم نمونه فلان سال، این مردم نمونه سال های جنگ، این مردم نمونه سال های انقلاب، این مردم نمونه دوره پهلوی، این مردم نمونه دوره قاجار و زندیه و افشار و برو همینجور تا عقب تا هر جا میشه برو، لامصبا کلکسیون شون کامل بود.ولی من توی اینا خاص بودم، تقریباً یه سیر تاریخی رو سپری کرده بودم و نمونه نمونه ها بودم. بی دست و پا و چشم و گوش و ... . از ما الگو برداری می کردن و برای شهر و کشورشون از این الگوها استفاده می کردن. فکر کنم چند سالی من به عنوان بیشترین شخصیتِ الگوبرداری شده برای ساخت مردم کشورها برگزیده شده بودم و چند تا مدال افتخار به گردنم آویخته بودن.....یهو از خواب پریدم، صورتم خیس خیس بود، نفس نفس می زدم و به هِق هِق افتاده بودم، بلند شدم لب تاپم رو روشن کردم در لحظه، شروع کردم به نوشتن خوابی که دیده بودم. قرار بود دیشب‌زمانی هم یه حرکتی تو فضای مجازی بزنیم که لامصب شازده خان اومده بود صحبت کنه برای پس گرفتن ارث و میراث حکومت پهلوی و فضا رو ریده بود توش. از اون ور یه پدری خودکشی کرده بود، پدری که پسرش رو تو زندان به ناحق گرفتار کرده بودن و کلی تحت فشار گذاشته بودنش و منم یه آدمی شده بودم که خیلی چیزا رو از دست داده بودم و خیلی چیزا رو هم به دست آورده بودم، هم رونده شده بودم و هم دلبسته، یه سری آدم عوضیِ حروم لقمه هم بالاسرم پایکوبی می کردن که آخ جون اینا تو مشت مان، معلمم رو هم چند ماه پیش گرفته بودن و آزاد کرده بودن، 4 ماه انفرادی، دوستام رو هم یک ماه انفرادی تو اون زندان کوفتی دربه درشون. شب قبلش هم یه فیلمی دیده بودم به اسم کلونیا، در مورد شکنجه گاهی به اسم «کلونیا دیگنیداد» تو شیلی در زمان حکومت پینوشه، توی 17 سال حکومت این آقای پینوشه ، بیش از 40 هزار نفر رو زندانی و شکنجه کرده بودن و نزدیک 4000 نفر هم زیر شکنجه هاشون کشته شده بودن. خلاصه که شرایط شبیه سازی شده بود برا من. دیدم اینی که ما داریم کم از اون نداره (برداشت آزاد از این جمله مجاز است).خلاصه حرف ها داشتم برا گفتن و باید می زدم و باز هم خواهم گفت حتماً تا نشم مثل اون مردمِ نمونه موزه ایران در سال های دور و نزدیک ایران سَرفرازو سَر  فراز.ایران سرفراز و سَر فراز با همسایگانش در خاورِ میانه </description>
                <category>حبیب اله فاتح</category>
                <author>حبیب اله فاتح</author>
                <pubDate>Tue, 09 Mar 2021 01:08:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذری بر دردِ دل یک دوست</title>
                <link>https://virgool.io/@habibfateh1990/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%AF%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-b6b012x2xreh</link>
                <description>ماه رو ول کن، بیا بشین گوش بده عزیزبعد از اون اتفاق می خواست برا همیشه گوشه گیر بشه، ولی یه چیزی، یه نیرویی، یه انرژی مانعش می شد و مدام اون رو هل می داد که برو اشتباهت رو داد بزن و تا بقیه هم بفهمن که تو بودی.اشتباهش رو می دونست و مدام خودخوری می کرد ولی انگار اونجوری که باید شرایط رو نمی پذیرفت، تا اینکه بالاخره اون کسی که براش یه دوست واقعی بود، بهش گفت: برو، نمی خوام باشی. همین دو سه کلمه شد یه پایان و یه شروع.رفت یه خونه گرفت تنهایی، یه گوشه از شهر، که اتفاقا اون گوشه از شهر هم پر بود از بچه هایی که دوستشون داشت، قد و نیم قد، کار می کردن، زباله جمع می کردن.دیگه نمی تونست خیلی دوستاش رو ببینه، خیلی که نه، تقریبا نمی تونست ببینه، این گسستن گسستن از همه چی بود براش. هم بزرگ شده بود، هم خیلی تودارتر از قبل. تلاشش بی نهایت بار بیشتر شده بود. می دونست که باید صبر کنه، باید صبرِ سال کنه تا بالاخره شاید ذره ای جبران کنه و اون مسیری که باید به وجود بیاره.با جدیت صبح های زود از خواب بلند میشه، اول ورزش می کنه، بعد میره سراغ مطالعه، بعد کار و باز مطالعه و نوشتن و همچنان تا آخر شب. دایره ارتباط هاش داره سعی می کنه افزایش بده تو همین تنهایی که برا خودش ساخته.این خونه ای که اومده توش شده غار تنهایی دردهای بر دل و جانش، شده حرای درد و اشتباهاتش تا اگر بتونه تو چهل سالگی اون هم مبعوث بشه بر تمام دردها و رنج ها و مشکلات و مسیری بسازه اساسی. ده سال دیگه مونده چهل ساله بشه.ده سال وقت داره، یعنی 3650 روز با کم و زیاداش، یعنی 85440 ساعت، یعنی 5126400 دقیقه، یعنی 307584000 ثانیه. هم خیلی کم و هم خیلی زیاد. پس باید تا می تونه تلاش کنه.گاهی خسته میشه و افسرده ولی باز یه نیرویی سریع می زنه پسِ سرش که بلند شو یالا، موقع این لوس بازیا نیس، اون نیرو با قدرت بهش می گه خفه شو و باز بلند میشه و ادامه میده.دوست های خوب تا دلت بخواد داره که همه براش مثل خانواده هستن. خانواده ش هم مهربون و حامی. فقط باید بخواد. دلش پر از دردِ ولی مِتِق نمی کشه. موهاش تو همین سن داره سفید میشه.ذره ای نمی خواد که کسی از دستش ناراحت بشه ولی الان شرایط سختی پیش اومده که باید فقط صبر کنه، تلاش کنه، حرکت کنه تا باز هم چیزایی که از دست داده رو به دست بیاره، چیزای بیشتری رو هم به دست بیاره، پتانسیل ش رو داره، کارای که باید انجام بده رو دوش ش سنگینی می کنه و باید وقت رو تلف نکنه. البته مطمئنا همه چیز مثل قبل نمیشه ولی می تونه بهتر از قبل بشه.</description>
                <category>حبیب اله فاتح</category>
                <author>حبیب اله فاتح</author>
                <pubDate>Sun, 07 Mar 2021 19:19:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب هدیه‎ نگیرها</title>
                <link>https://virgool.io/@habibfateh1990/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%87%D8%A7-njwhixifnaju</link>
                <description>نمای هلی شات وار از تمام کتابایی که تابحال هدیه نگرفتیداین مطلبِ ویژه برای همدلی و همدردی با عزیزانی است که تاکنون موفق به دریافت کتاب به عنوان هدیه، از جانب هیچ دوست و آشنا و حتی غریبه‌ای نشده‌اند.به خاطر همین از تیم تحقیق و پژوهش بین المللی پرنیان خواستیم که تحقیقات فوق العاده گسترده‌ای در این زمینه انجام بدهند که در ابتدا نتایج زحمات این جوانان جویایِ نام این تیم رو به سمع و نظر شما می رسونیم. شمایی که ممکنه جز گروه افراد مذکور باشید یا نباشید.طبق تحقیقات پرنیان  و همکاران، 2021،  افرادی که دوست دارند کتاب هدیه بگیرند ولی معمولاً هدیه‌ای به غیر از کتاب در سبد اموالشان قرار می‌گیرد یا اصلا هدیه به آن ها تعلق نمی گیرد را به چهار دسته زیر تقسیم کرده است:- دسته اول کسانی هستند که نگرفتن هدیه چون بغضی گره خورده از طفولیت تا بزرگسالی در گلویشان باقی مانده و مدام در حسرت هدیه گرفتن بوده اند، برای این افراد فرقی نمی کند چه نوع هدیه ای بگیرند، کتاب یا هر چه که باشد، فقط دوست دارند هدیه بگیرند و معمولاً هیچ دریافت نمی کنند. تحقیقات نشان می دهد در 5 سال اخیر این افراد برای بیشتر دیده شدن هدیه‌ی تا به حال نگرفته خود را کتاب در نظر گرفته، خود را در زمره روشن فکران قرار داده اند و همین امر باعث افزایش حبابی تعداد کتاب هدیه ‎نگیرها در سطح جهان شده است که بیش از نیمی از جامعه کتاب هدیه‌نگیرها را به خود اختصاص داده است.در یکی از مشاهدات تاریخی، در قرن ها پیش نیز مولانا جلال الدین محمد بلخی در یکی از اشعارش نحوه برخورد با یک عقده را آسان گرفتن و رها کردن آن می داند که می گوید:عقده را بگشاده گیر ای منتهی (منتهی را می توان به هدیه نگیرها منتسب کرد)عقده سختست بر کیسه تهی (شاعر میگه وقتی هیچی نمی گیری خب دیگه غصه خوردنت چیه)در گشادِ عقده ها گشتی تو پیر (یعنی اینکه موهات مثل دندونات سفید شد و هنوز عقده رو ول نکردی)عقده چندی دگر بگشاده گیر (شاعر میگه، ول کن دیگه بابا)عقده ای که آن بر گلوی ماست سختکه بدانی که خسی یا نیک بخت (در این دو مصرع پایانی شاعر پایان رو باز گذاشته تا خواننده خودش تصمیم بگیره که بدبخت شده یا نیکبخت ؟)- دسته دوم کسانی هستند که به زعم خودشان، خیلی به کتاب علاقه دارند و در یک توهم رنگارنگ که با انواع کتاب ها سرشار شده است، گرفتار آمده اند. این افراد در طول عمر خود یک دانه کتاب هم نخوانده اند و با قاطعیت انتظار دارند که بقیه به آن ها کتاب هدیه بدهند. طبق نظریه روانشناسی فروید این افراد در آگاهی مقعدی خود گرفتار آمده و در ذهنِ خود کتاب را منشأ هستی قلمداد می کنند و به همین سبب خیال می کنند فقط باید کتاب هدیه بگیرند. از نگاه بیرونی، این افراد کودن به نظر می آیند و هیچ کس متوجه نمی شود که اینان دلشان کتاب می خواهد. در مقاله ژیون و همکاران، 2001، نشان داده شده است که 25 درصد از این افراد معمولا هدیه نمی گیرند و مابقی آنها هدیه ای می گیرند که اصلا به آن علاقه ای ندارند ولی مجبور به تحمل آن هستند.- دسته سوم کسانی هستند که واقعا اهل کتاب بوده ولی رفتار و سکنات آن ها چیزی دیگر نشان می دهد و به همین سبب است که تفکری اشتباه در اذهان اطرافیان راه انداخته و موجب می شود که حتی هدیه هم نگیرند چه برسد به آنکه بخواهند کتاب هدیه بگیرند. در آخرین آمار منتشر شده در مجله نیوکاسل‌تایمز این دسته از افراد 16.6 درصد از جمع کل کتاب هدیه‌نگیرها را تشکیل می دهند که خود نیازمند به تحلیل رفتاری-شناختی بیشتر می باشد.- دسته چهارم کسانی هستند که واقعا می خواهند کتاب هدیه بگیرند، اهل کتاب و مطالعه هم هستند ولی طبق قانون مورفی بدشانس ترین افراد روی زمین اند و به هیچ وجه کتاب هدیه نمی گیرند و نخواهند گرفت. در مقالات معتبری از این افراد با عنوان سگ‌شانس اشاره شده است. در حاشیه این مقالات معتر از طرف دادگاه بین المللی حقوق حیوانات به خاطر توهین به شعور سگ نیز شکایاتی به عمل آمده است که اقدامات لازم در دست پیگیری می باشد. علی ای حالٍ، این افراد نیز کتاب هدیه نمی گیرند و نخواهند گرفت، پس بهتر است ذهن خود را رها کرده یا به بیان عامیانه شل نمایند تا هم خود لذت ببرند و هم دیگران (زود قضاوت نکنید) البته از زندگی.در برخی مقالات نیز در جبهه مقابل به افراد خرشانس هم اشارتی شده است. این افراد معمولا چپ و راست هدیه می گیرند و از هر سه هدیه یکی کتاب می باشد. در حواشی این مقالات نیز توسط دادگاه بین المللی حیوانات به خاطر توهین نکردن به شعورِ خر شکایت طویلی به عمل آمده است که سریعاً توسط مافیای خر این شکایت حل و فصل گردید.در پایان شایان ذکر می باشد که دسته های متنوع دیگری از کتاب هدیه‌نگیرها وجود دارد که به دلیل درصد پایین آن ها نسبت به آمار کل، توضیح مبسوطی بیان نشده است. اما با اختصار عناوینی چند را به یادگار یاد خواهیم کرد، شاید شما یا اطرفیان شما یکی از ایشان باشد که در صورت حضور در این دسته ها، شدیدا به خود افتخار کنید، به دلیل اینکه شما یکی از خواص جامعه می باشید :- کسانی که به خاطر حسادت اطرافیان که نکند این بَشَر بیشتر از ما کتاب بخواند، کتابی هدیه نمی گیرند- کسانی که به خاطر عدم توجه عمیق اطرافیان ، با علم به اینکه آن ها می دانند این بشر علاقه به کتاب دارد و بُروز هم می دهد،کتاب هدیه نمی گیرند.- کسانی که عموماً، کمی تا قسمتی ابری، بدشانس می باشند، بدین صورت که برای آنها کتاب هدیه می گیرند ولی موقعیتی پیش می آید که این کتاب به دست آن ها نمی رسد و سال های سال خاک می خورد تا شاید زمانی به دست یکی از نزدیکان آن فرد مذکور برسد و سایه ای مبهم از آن هدیه را اگر عمری باقی مانده باشد رویت کنند.- کسانی که واقعا تمایل به هدیه گرفتن کتاب ندارند و کتاب هم هدیه نمی گیرند و طرز عجیبی معمولی به نظر می رسند؛ این افراد کمتر از نیم درصد جامعه کل را به خود اختصاص داده اند که خود شایان بسی توجه می باشد.- و ...در پایان این تحقیقات جامع و کامل، جملاتی از مصاحبه با هسته مرکزی پرنیان نیز آورده شده است که خواندن آن بهتر از نخواندن آن است، در جواب سوالِ «نظر شما در مورد این موضوع چیست» به اختصار بیان فرمودند:امید است روزی کسی که واقعا نیاز به کتاب دارد، به کتاب برسد چه با هدیه و یا چه با هر روش دیگری. گفتنی ست که تحقیقات آینده پژوهی با بررسی الگوهای رفتاری جوامع مختلف پیش بینی کرده اند که این امیدواری واهی بوده و ممکن است میلیون سال همراه با تجزیه شدن پلاستیک این رویداد زیبا به وقوع بپیوندد.خب، پس از خواندن این مقاله حتما این سوال به ذهن شما می‌آید که چاره کار چیست؟بلندگویی در دست بگیریم و اعلام کنیم که خانم ها و آقایان (لیدیز اَند جنتملز)، دوستان، آشنایان به من کتاب هدیه بدهید؟ و یا اگر نزدیک تولدتان شد خیلی آروم اما جسورانه اعلام کنید اگه گفتید من دوست دارم برای تولدم چه کتابی!!! هدیه بگیرم؟ و یا بگویید من که می دونم قطعا برای تولدم می خواهید کتاب تهیه کنید خب حداقل اون کتابی رو بگیرید که دوست دارم داشته باشم ؟ البته این ها همه روش های رو کردن و بردن آبروی خود برای گرفتن یک هدیه ناقابل است.توصیه اکید ما این است که امیدواری خود به هیچ عنوان از دست ندهید، در ابتدا گونه خود در میان هدیه نگیرها انتخاب کنید و سپس به دنبال راه حل های ترجیحا غیرمستقیم برای نیل به هدفتان باشید. باشد که رستگار شوید.شما از کدام گونه کتاب هدیه نگیرها هستید ؟!؟</description>
                <category>حبیب اله فاتح</category>
                <author>حبیب اله فاتح</author>
                <pubDate>Wed, 17 Feb 2021 23:08:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید بنویسی، این تقدیر توست !!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@habibfateh1990/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%AA-jh9qung4rpgp</link>
                <description>به هر تقدیر، تو اینک قدم در راهی گذاشته‌ای که باید نشان بدهی چند مَرده حلاجی (اکبر رادی)امروز نیز صدها بار نوشتم و پاک کردم.یک بار صدایی ناآشنا به میانه میدان آمد و زمزمه وار چیزی گفت،بار دیگر در واقعه شوم جنگ گرفتار آمدم و چشمانم همچون لاله سرخ شد،باری دیگر چهارده هزار و ششصد روز در اقیانوس متلاطم زندگی به حبس کشیده شدم و مجال حرکتی و هوایی برای تنفس، برایم نبود،باری دیگر در خط خطی های سپید جاده های بین دو شهر سرگردانِ نگاه های بالا و پایین شدم و کندی و تندی زندگی را حس کردم،باری دیگر به صفحه سفید کاغذ خیره ماندم و نگاهم به هزارتوی تاریخ سرزمینم کشانده شد، سوار بر اسبی که می تاخت، از این سلسله به آن سلسله.اینبار این صفحه سفید تمامی نداشت، هر چی می تاختم، بیشتر کِش می آمد و سفیدی چشمانم با نقطه های تاریک زمان تیره و تار می گردید. انحنای زمان در پستوی مکانِ جهالت خودی ها و بی خودی ها.از یک قله به قله ای دیگر، ورق اول سپیدِ سپید مانده است. هر چه به جلو می روم، نقاط سیاه بیشتر می شوند ولی همچنان آن ورق سپید را در خورجین اسبم نگاه داشته ام و هر لحظه به آن نگاهی می اندازم. سپیدیِ نخست بر تاریکیِ آینده فائق می آید و آینده روشن تر می شود.به جایی می رسم که دیگر سواره رفتن فایده ندارد. ورق سپید را برداشته و به عنوان تنها توشه ی راه بر می گزینم. نمی دانم چه در انتظار من است ولی می دانم که باید استوار بر پاهایم سوار شوم و بتازم، جنگی در پیش است. جنگی که تا بحال کسی به چشم خود ندیده است.قدم اول، سرزمینی دیدم پر از زنانی که هر کدام کودکی در بغل، کودکی بر پشت، دست کودکی در دست و جنینی در رحم­هایشان دارند و سرگردان با چشمانی بسته به این طرف و آن طرف می روند، مدام به هم می خورند و بر زمین جاری می شوند، هاجر وار چشمه زمزم زمینیان را با خونِ دل خود جاری می سازند و بین صفا و مروه هروله می زنند، ... کمرِ پاهایم خمیده شد ...نگاهم را به سپیدی ورق اول انداختمدو باره سوار بر پاهایم شدم و قدم دوم، به سرزمینی رسیدم که از دور بیابان به نظر می آمد، اما نزدیک که شدم، چشمانم خیره ماند به کودکان قد و نیم قد، افتاده بر زمینِ تلخ، نیمی زیرِ زمین و نیمی بالایِ زمین، همه بی جان و بی رمق، نه آبی و نه غذایی، به ناگاه دیدم سپاهیانی سوار بر اسب تاختند و تاختند بر آنان، انگار که هیچ نمی بینند، زنده به گور کردند و نبود کسی که مُمِد حیات باشد بر آنان و مفرِّح ذات در آینده آنان، ... کمرِ پاهایم خمیده شد ...نگاهم را دوباره به سپیدی ورق اول رهسپار کردمبر پاهایم سوار شدم و قدم سوم؛ نای رفتن نداشتم اما باید و باید می رفتم، جاده ای بی انتها که سراسر آن را مه فراگرفته بود، و اطرافش پر از درختان خمیده و در هم تنیده شده. اما نزدیک و نزدیک تر شدم، نه مه، مه بود و نه درختان، درخت. دره ای بزرگ دیدم پوشیده شده از دود سیاهِ افیون و در اطراف دره مردان و زنان و پیران و جوانانی که سیه چرده، چهره خفته بر زمین و پای استوار بر زمین، خمیده به انتهایِ درد، با زنجیر به هم تنیده شده بودند و بر اطراف شکاف راه می رفتند، ... کمرِ پاهایم خمیده شد ...خواستم بار دیگر بر سپیدی ورق اول نظری بیفکنم که نسیم دودآلود شکاف آن را با خود به انتهایی برد. من ماندم و تمام آنچه که در پیش رو و پشت سر داشتم.نه پایی برای رفتن بود و نه سپیدورقی برای ادامه ...چشمانم رنگ باخت، دلم چرکین شد، پاهایم ناتوان و دست هایم بسته ...خود را در حال سقوط به قعر جهنم دره ای دیدم و روان بر آتشی که شعله هایش همه و همه تصاویر ناتوانی های من بود بر گذر قدم های گذاشته شده بر زمینِ درد. هیزم هایش دست های بسته شده و پاهای زنجیر شده خودم بود که بی تفاوت از همه چیز گذشته بودم ولی به ناگاه حس کردم خنکای نسیمی که من را به بالا می کشاند، قطرات بارانی را حس می کردم بر گونه های تاول زده‎ ام، بال هایی حس می کردم از جنس آسمان که به کمک آن ها بالا و بالاتر می رفتم، چشمانم را به آسمان دوخته بودم، فقط یک مسیر بود که آن هم منتهی می شد به همان صفحه سپیدِ نخست، صدایی در گوشم زمزمه می کرد: جبران کن آنچه باید انجام دهی، دست های خالی ت را باور کن که تو همان توانایِ آگاهی دهنده ای و یک بار دیگر متولد شدم بر زمینِ درد تا مرهمی باشم بر آن همه درد.-----------------------------------------&quot; پس در کنار گوشه ول نگرد، مغزت را به کابوس کوچه‌های فرعی نینبار، و تن به ذلت تبلیغات بازاری و شهیدنمایی کاسبانه نده. نه به تایید دوستان مغرور و نه به باج دشمنان گستاخ. چه باک که ناکسان شبانه کمین کنند و با قلم‌های زنگ‌زده روحت را بخورند؟ چه باک که یک شاهد رسمی و دو کهنه‌فروش قدیمی تو را به جا نیاورند؟ یا چه غم که سمسار ورشکسته‌ای آه و دودکنان از توی سوراخ بیرون بیاید و در یک نیشترکشی به غده‌های چرکین خود تیری هم به تاریکی ناکجایش بیندازد؟ &quot; / (اکبر رادی)</description>
                <category>حبیب اله فاتح</category>
                <author>حبیب اله فاتح</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jan 2021 23:51:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تک پرنده ای بینوا</title>
                <link>https://virgool.io/@habibfateh1990/%D8%AA%DA%A9-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%A7-hblvzx4zvdcz</link>
                <description>حقیقت را خواهی یافتدر عوالم خیر و شر می نگریستم که دیدم یکی پرنده بر بلندایِ آسمان به دنبال کوچکتر از خود گشته و هر چه توان دارد بر بال های تیزچنگش گذاشته و همچو تندبادی نزدیک و نزدیک تر می شود.و اما آن یکی پرنده کوچکتر، نگاه ش را بر بالا و پایین می آساید، یکی آسمان و یکی دریا، بر پشت خود از گوشه تیز بال هایش نیم نگاهی می اندازد و قلب کوچکش تند و تندتر بر سینه تنگش می تپد.راه چاره ندارد، یک نقطه از قرار آرامش برداشته و پا به فرار آسایش گذاشته است که از نظر منطق نیز درست می نماید.پُر بیراه است این اتفاق که با این همه نعمت در دریا، آن پرنده نخستین محنت به دنبال کردن دیگری را بر خود سزاوار دیده و محنت کمتر را برای شکار از خود دریغ کرده است ؟!ذهنم در جست وجوی همین پرسش ها خیز بر می داشت که ناگاه دیدم پرنده نخست دُمِ پرنده دویُّم را گرفت و شروع به تکان دادن آن کرد، لرزه ای عمیق و جانکاه بر بدن آن پرنده بینوا افتاد، در عمق چشم های کوچکش صدای قلب زیرکش شنیده می شد که هوار هوار فریاد می زد ولی دم برنمی آورد، اما عجیب تر از آن اتفاق افتاد، به یک لحظه ماهی کوچکی از اعماق دِل پرنده بینوا بیرون افتاد و بر آسمان شناور شد، به ثانیه ای نکشیده بود که پرنده نخست آن بینوا را رها کرد و به دنبال ماهی اوفتاده بر اقیانوس آسمان شتافت و به آنی آن را گرفت و فروگرفت.آن بینوای کوچک که از آبی دریا به آبی آسمان به اوج می رفت، به ناچار دوباره از عرش آسمان به فرش دریا به حضیض رفت و به دنبال طعمه ای دیگر در تلاش شد.خوب در اندیشه شدم، دیدم قرین به دیدار دیارالبشر است این اتفاق، ظلمی که ظالم روا می دارد و خیر و شری که پدید می آید و آنقدر این چرخ می چرخد تا گردونِ روزگار منتقمی باشد بر زیاده روی شر. و اما کی این اتفاق بر ما رخ می دهد ؟و باید گفت که پاسخش را در خودت باید بیابی که اگر اراده بر تغییر کنی، جمعی ایجاد کن، تنهایی را بر هیچ کس روا مدار و خود بر مدارِ دیگرخواهی و یاری مستمندان برخیز، دادی را بیداد نکن و اقیانوس وجودت را جاری کن بر مذاب سرخ و سیاه ارتجاع و دیگر کارها که در مجالی دیگر به گفتن آید. اگر اینان را از کنون روزگار خویش آغازیدی، بدان که پیروزی ها از آن توست و حق و حقیقت را خواهی یافت.دلی آرام و مطمئن تو را باید در این مسیر که این مسیر را گرگ فراوان دارد که می درند گوسپندان بی دفاع را، پس نترس، توکل کن و با تدبیر پای بر میدان گذار.</description>
                <category>حبیب اله فاتح</category>
                <author>حبیب اله فاتح</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jan 2021 22:44:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>