<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hades</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hades</link>
        <description>هادس، غم‌انگیزترین داستان تاریخ است. هردو روایتی مشابه داریم. من یک هادسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 02:38:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/31679/avatar/w1iKo7.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hades</title>
            <link>https://virgool.io/@hades</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اسم</title>
                <link>https://virgool.io/@hades/%D8%A7%D8%B3%D9%85-id5z4b3azv1p</link>
                <description>برخلاف تمام زمینه‌هایی که از خودش متنفر بود، اما عاشق اسمش بود. همیشه ازش تعریف می‌کرد و خیلی وقت‌ها معنی‌های بی‌ربط رو به اسمش می‌چسبوند و می‌گفت اسمم همچین معنی می‌ده. نمی‌تونستم به خاطر الفاظ و خصایص خوبی که به اسمش می‌ده سرزنشش کنم و ازش بدم بیاد؛ حقیقتش من هم اسمش رو دوست داشتم. بهم می‌گفت وقتی بقیه اسمم رو صدا می‌زنن، دهنشون شکل قشنگی می‌شه و حروف و هجاهایی که داخلشون هستن باعث می‌شن اون شخص تن صداش بیاد پایین و با لحن آروم و طمانینه خاصی حروف رو ادا کنه که همین منجر به آرامش خود طرف و این می‌شد. بهش می‌گفتم داری غلو می‌کنی. مگه ورد جادوگری هست که باعث این همه اتفاق بشه؟ می‌خندید و می‌گفت: &quot;قدرت اسم‌ها رو دست کم نگیر.&quot;بیشتر از دوست داشتن اسمش، عاشق این بود که بقیه صداش بکنن. همیشه گوش به زنگ بود تا صدا زده بشه و دوباره بتونه کلمه‌ای که متعلق به خودش بود رو بشنوه. این وسط و بیشتر از هر دو این‌ها، همیشه مشتاق و منتظر بود تا اون این کلمات جادویی رو بگه و اون لعنتی هیچ‌وقت به زبون نمی‌آوردش. با همه خوب و خوش بود و اسمشون رو صدا می‌زد و با اون لبخندش انتهای حروف رو امضا می‌کرد. اما وقتی به این می‌رسید انگار یهو نخ و سوزن آوردن و لب‌هاش رو به هم دوختن. هیچ صدایی ازش درنمیومد. با &quot;ببین&quot; و &quot;می‌گم که&quot; و امثال این‌ها سر صحبت‌هاش رو باز می‌کرد و اگه خیلی می‌خواست لطف بکنه، اسم خونوادگیش رو صدا می‌زد. همون موقع بود که این با دهن بسته لب‌هاش رو گاز می‌گرفت و با یه لبخند مصنوعی جوابش رو می‌داد. این اتفاق همیشه بینشون رد و بدل می‌شد و می‌دیدم چقدر از این جریان سرخوردست. سعی می‌کردم این صدا نزده شدن رو براش جبران کنم و چپ و راست اسمش رو می‌گفتم، اما صدای من، صدایی نبود که باید اون حروف رو به زبون میاوردن و شنیدنشون از من چاره‌ی کار نبود.چند سال بعد شبی که خودم رو ول کرده بودم و این شیب ملایم خیابون بود که به جلو می‌بردتم، اون رو دیدم. قیافش تغییری نکرده بود و فقط می‌شد از روی صورتش تفاوت و بزرگ شدن این چند سال رو خوند. ازم راجع بهش پرسید. حتی اینجا که فقط خودمون دوتا هم بودیم باز اسمش رو به زبون نمیاورد. همین کافی بود تا عصبانیت و بغضم باهم قاطی بشن و بهش بگم مگه صدا زدن یه اسم لعنتی چقدر سخت هست که ازش دریغ می‌کرد و نمی‌گفت؟ اون‌قدر که روزهای آخر از اسمش متنفر بود که چرا اونقدر زشت بوده که حتی اون هم به زبون نمیاوردش.من بغضم رو به زور نگه داشته بودم و این حرف‌ها رو می‌زدم، اما اون نتونست و بازی رو باخت و زد زیر گریه. مداوم و بی‌وقفه یک ربع تمام گریه کرد. نمی‌دونستم چی شد و چرا همچین اتفاقی افتاد. فقط منتظر موندم تا حالش به خودش بیاد. وقتی کمی تونست آروم بگیره و حرف بزنه، فقط یک جمله گفت: &quot;قدرت اسم‌ها رو دست کم نگیر.&quot;</description>
                <category>Hades</category>
                <author>Hades</author>
                <pubDate>Wed, 19 Aug 2020 04:14:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریکی بی‌پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@hades/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-ppqyvxhzi8jt</link>
                <description>باز هم قیافش شبیه جن زده‌ها شده بود. اگه نمی‌شناختیش –که کمتر کسی هم می‌شناختش- تا می‌دیدیش باید بسم الله می‌گفتی تا مطمئن بشی که از نژاد آدمیزاد هست یا اجنه. اوضاع درونیش به مراتب حتی بدتر از ظاهرش بود. فکر می‌کردم فقط من می‌دونم چه شرایطی رو داره پشت سر می‌ذاره، اما اشتباه می‌کردم. اطرافیان درجه یکش از نخوابیدن‌هاش گله می‌کردن. گله از اینکه چرا شبیه ارواح، توی تاریکی راه می‌ره و هیچ صدایی ازش درنمیاد. چرا تاریکی و سیاهی رو به تمامی رنگ‌ها و نوری که اون بیرون وجود داشت ترجیح می‌داد. چرا هیچ‌وقت با بقیه گرم که چه عرض کنم، حتی حرف هم نمی‌زد. ولی مطمئنم هر چیزی رو هم نمی‌دونستم، خوب از این موضوع مطلع بودم که دیگه قرار نیست بخوابه تا موقعی که به خواب واقعی بره. داخل جمجمش به جای مغز پر بود از خورده شیشه افکاری که قرار نبود ترکش کنن. اگه دراز می‌کشید خش خششون کَرش می‌کرد و اگه روی بالشت سرش رو تکون می‌داد اون خورده شیشه‌ها می‌بریدنش و زخمی‌تر از وضعی که توش قرار داشت می‌کردنش. دست خودش نبود. نمی‌تونست تمامی افکاری که توی این همه سال جمع شده بودن رو خاموش کنه. اوایل تنها راه خوابیدنش این بود که خسته‌ی خسته بشه، اونقدر که تا سرش رو روی بالشت می‌ذاشت بخوابه. اما این اواخر حتی این کار هم کارساز نبود. افکار می‌بریدنش و زخمیش می‌کردن و حتی قبل از اینکه زخم قدیمی التیام پیدا کنه، زخم جدیدی روی روحش می‌زدن. فقط یک لبخند می‌تونست اون رو از وضع نکبت بارش دربیاره. لبخندی که خیلی‌ها فکر می‌کردن متعلق به من هست؛ در حالی که اینطور نبود. من هیچ‌وقت اون شخص خاص براش نبودم، اما می‌دونم کی بود. کسی که برای سال‌ها حتی نگاهش رو هم از این گرفته بود و انداخته بودش داخل گودال سیاهی مطلقی که حتی نور هم بهش نمی‌رسید. این مونده بود با تاریکی بی‌پایان، خش خش افکار دائمیش و لبخندی که به خاطر از دست دادن چشم‌هاش هرگز نمی‌تونست ببینه.</description>
                <category>Hades</category>
                <author>Hades</author>
                <pubDate>Thu, 06 Aug 2020 20:13:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مربی مهد</title>
                <link>https://virgool.io/@hades/%D9%85%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%AF-enaek3p2wtzz</link>
                <description>می‌گفت تو تنها کسی هستی که توی این سال‌های اخیر باهاش درارتباطم. نمی‌دونم راست می‌گفت یا دروغ. اعتراف می‌کرد فقط با من در ارتباطه و به جز من فقط یه نفر دیگه هم هست. کسی که خواب رو از چشم‌هاش گرفته بود. البته فکر کنم خودش فراموش کرده بود که چندین سال پیش برام تعریف کرده بود چرا خواب از چشم‌هاش پر کشیده و رفته بودن و چشم‌هاش شبیه ماهی مرده شده بودن؛ شبیه لونه‌ی پرنده‌های مهاجری که بعد از مهاجرتشون دیگه هیچ‌وقت به اون آشیونه‌ی قدیمی برنمی‌گردن. والدین شاغلش که نمی‌دونستن بالاخره سر کار برن یا مراقب این باشن (که خب سرکار رو انتخاب می‌کردن) یه دوره‌ی طولانی توی جایی تقریباً شبیه مهد می‌ذارنش. جایی که مربی‌هاش چندتا دختر دانشجو بودن و با قبول این کار سعی می‌کردن دخل و خرجشون رو دربیارن. اما خب نباید فراموش کرد که اون موقع دانشجو بودن و درس خوندن یه ارزش به حساب میومد و این‌هام باید به درسشون می‌رسیدن. خب حالا چه راهی بهتر از اینکه هم از این و امثالش نگه‌داری کنن و هم مطالعشون رو بکنن. والدین هر بچه‌ای تا بچشون رو بهشون تحویل می‌دادن، این‌هام سریع توی یه اتاقی لحاف و تشک می‌نداختن تا این‌ها بگیرن بخوابن و خودشون هم پیگیر کارهای خودشون. متنفر بود از اینکه وقتی چند ساعت نبوده از خواب بیدار شده، دوباره به زور مجبورش می‌کنن که بخوابه. رفتن اونجا مصادف با خوابیدن اجباری بود براش. احتمالاً برای یه آدم تنبل زیاد هم بد نباشه، اما این از همون بچگی دوست داشت بیدار بمونه و توی شب سیر و سلوک کنه؛ بیشتر منظورم این هست که تلویزیون ببینه، تنها و بهترین تفریحی که داشت.یه بار خلاقیت به خرج داده و آدم‌های اونجا رو گول زده که مثلاً خوابیده و بعد اینکه اتاق رو ترک کردن دنبال این‌ها رفته و دیده برای بچه‌های بزرگ‌تر این اجازه‌ی تماشای تلویزیون رو صادر می‌کنن. وقتی دیدن که این نخوابیده و دنبالشون اومده، دوباره گرفتن و بردنش و این‌بار تا مطمئن نشدن که خوابیده از اتاق بیرون نیومدن. فکر کنم از اونجا بود که از خواب، سیستم آموزشی، تلویزیون و همه چی متنفر می‌شه.</description>
                <category>Hades</category>
                <author>Hades</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jul 2020 13:11:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیم</title>
                <link>https://virgool.io/@hades/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-yxtxk2pd05o3</link>
                <description>دیروز صبح وقتی چشمانم را باز کردم او کنارم بود. می‌توانستم ببینمش، لمسش کنم، ببویمش و به حرف‌های تمام نشدنیش گوش کنم. از من راجع به تصمیمم پرسید. از قدرتی که توسط علم به من اعطا شده بود. قدرتی که اجازه می‌داد تمام مردمان جهان را نابود کنم و فقط یک زن و یک مرد را زنده نگه دارم؛ تا این بشود شروع از صفر بشریت. بشریتی که این چند صد سال اخیر نه با دنیای اطرافش خوب تا کرده است و نه حتی با خودش. شاید این شروع مجدد عقلش را سر جایش بیاورد و بفهماند زندگی ارزشمندتر از چیزیست که فکر می‌کند. بفهمد که زندگی ارزشمندترین است. راجع به آدم و حوای جدید می‌پرسد. اینکه آیا بهترین اشخاص برای این کار هستند؟ جوابش را خودم نیز نمی‌دانم. اینکه اصلاً همدیگر را دوست دارند؟ مگر دیگر مهم هم است؟ فقط عین ماشین جوجه کشی باید بچه به دنیا بیاورند و بشریت را به جلو ببرند. ابتدا فکر کرد شوخی می‌کنم و خندید. بعد که چهره‌ی جدیم را می‌بیند لبخندش روی صورتش خشک شده و با نگرانی تماشایم می‌کند.-اگر همدیگر را دوست نداشته باشند چه؟-مهم نیست.-مهم‌ترین است...فریادش آنقدر بلند بود که حتی از داخل خوابم نیز می‌پرانتم.امروز صبح وقتی چشمانم را باز می‌کنم او کنارم نیست. نمی‌توانم ببینمش، لمسش کنم، ببویمش و به حرف‌های تمام نشدنیش گوش کنم. از خودم راجع به تصمیمم می‌پرسم. از قدرتی که توسط خودم به من اعطا شده. قدرتی که اجازه می‌دهد تمام مردمان جهان را نابود کنم و فقط یک زن و یک مرد را زنده نگه دارم.سالیان سال است که او رفته و حال من با قدرت نابودگرم مانده‌ام. همه را نابود می‌کنم و فقط یک زن و یک مرد باقی‌می‌ماند؛ اما ما آن زن و مرد نیستیم.</description>
                <category>Hades</category>
                <author>Hades</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jul 2020 03:36:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اختلاف سنی</title>
                <link>https://virgool.io/@hades/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81-%D8%B3%D9%86%DB%8C-nql96fpvynt2</link>
                <description>این اواخر زندگیش پر شده بود از آدم‌هایی که کوچیک‌تر ازش بودن. منظورم صرفاً از لحاظ قد نیست؛ بماند که تنها موردی که نسبت به خودش افتخار می‌کرد همین قدش بود. آدم‌هایی کم سن و سال‌تر که همیشه تحسینشون می‌کرد چطور تمام خلاءهایی که وقتی خودش هم سنشون بود رو تونسته بودن پر کنن و چطور به آدم‌های قوی‌تری نسبت به خودش و من و هم سال‌هامون تبدیل شده بودن. اما این مورد صرفاً به یک تحسین خشک و خالی ختم نشد و رفته رفته از یکیشون خوشش اومده بود. نمی‌تونست هیچ عاقبت خوشی رو برای این ربطه تجسم کنه و مدام با خودش کلنجار می‌رفت که حس افراد پیری رو داره که از یه بچه خوششون اومده و اگه کسی متوجه این بشه ممکنه چطور نگاهشون کنه و بیشتر اینکه نگران خودش بشه، نگران اون می‌شد. فکر این بود والدین اون رو چطور در جریان بذاره و وقتی قرار بود معارفه بشن بگه &quot;سلام. من کمی سن و سالم از شما کوچیک‌تر هست.&quot; و این تمام وجودش رو می‌خورد.موردی بود که هیچ‌جوره نمی‌تونست حلش بکنه. اگه چاقی یا لاغری بود، می‌تونست با یه رژیم غذایی حلش کنه. اگه مشکل یه مهارتی بود که بلدش نبود، می‌تونست یادش بگیره و توش استاد بشه. اما لعنتی موضوع سن بود و نه می‌تونست خودش رو کوچیک‌تر کنه و نه می‌تونست زمان رو برای خودش ثابت نگه داره تا اون بزرگ و بزرگ‌تر بشه و برسه به سنی که خودش توش هست. که البته این هم دغدغه‌ی جدیدی رو براش به وجود می‌آورد که اگه توی مسیر بزرگ شدنش با افراد دیگه‌ای آشنا می‌شد و به کل این رو فراموش می‌کرد تکلیف چی بود؟ اگه بالا رفتن سن باعث تغییر قیافش می‌شد طوری که دیگه چهرش رو نمی‌شناخت چی؟ اگه با همه‌ی این مشکلات کنار میومد و با هم رابطشون رو شروع می‌کردن و وقتی داشت این رو به دوستانش معرفی می‌کرد، یکیشون خاطرش میومد که وقتی بچه بوده و بستنی توی دستش میفته زمین و این هم برای بند آوردن گریش یه بستنی دیگه می‌خره و می‌ده بهش چی؟ البته شاید این مورد آخری زیاد مشکل چندانی به حساب نمیومد، اما تمامی این‌ها افکاری بودن که مدام بهشون فکر می‌کرد.تنها چاره‌ی کار رو جایی دید که تمام قدرتش رو جمع بکنه و این موضوع رو با خودش مطرح کنه. نه خودش درست خاطرش هست که اون روز چی گفت و نه از ته ریزه‌ی حرف‌هاش مورد درستی خاطر من مونده؛ اما خاطرم هست که بهش گفته اگه احساس می‌کنه گشتن و وقت گذروندن با کسی که سن و سال بیشتری ازش داره باعث می‌شه حس بدی بهش دست بده، می‌تونن دیگه این کار رو انجام ندن و جوابی که گرفته این بوده: &quot;نه هیچ مشکلی نیست و اگه چیزی باشه حتماً در جریان می‌ذارمت.&quot; و بعد از اون دیگه ندیدتش.هنوز هم نمی‌دونم کجای کار رو اشتباه انجام داده بود، اما هر چی فکر می‌کنم متوجه نمی‌شم شش سال اختلاف سنی مگه چقدر زیاد بود.</description>
                <category>Hades</category>
                <author>Hades</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2020 19:43:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنگ تلفن</title>
                <link>https://virgool.io/@hades/%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86-mvfrv5vand9v</link>
                <description>تنها آدمی که می‌شناختش من بودم. والدین و خواهرش هم وجود داشتن، اما همیشه اعتراف می‌کرد به قدری که فکر می‌کنه نه این اون‌ها رو می‌شناسه و نه اون‌ها این رو. هیچ‌وقت دلیل حرفی که زده بود رو نفهمیدم، لابد چیزی می‌دونست که اینطور می‌گفت. هرکجا می‌خواست بره و هر کاری که انجام بده با من هماهنگ می‌کرد و دوست داشت همراهیش کنم. نمی‌دونم چون از تنهایی متنفر بود همیشه می‌خواست من رو هم شریک کارهاش بکنه، یا اینکه دوست نداشت کارها رو تنهایی انجام بده و تنبلیش می‌شد. اما بیشتر این‌ها، برام سوال بود که اگه شخصی جز من رو هم می‌شناخت باز هم همچین پیشنهاداتی بهم می‌داد. هیچ‌وقت زنگ نمی‌زد و خودش می‌گفت وقتی پیام می‌فرسته حس می‌کنه تمرکز بیشتری داره و حرف‌هاش به کلماتی که توی ذهنش هستن نزدیک‌ترن. دروغ هم نمی‌گفت. اگه پیش هم بودیم و تلفنش زنگ می‌زد، ضربان قلبش بالا می‌رفت، رنگش عین گچ سفید می‌شد، دلشوره می‌گرفت و فقط به تلفنش نگاه می‌کرد تا قطع بشه و قسم می‌خورم اگه یک زنگ بیشتر می‌خورد، روح از بدنش جدا می‌شد. یادمه دلیل نفرتش از تلفن رو برام تعریف کرده بود. پدر و مادرش هر دو شاغل بودن و همیشه‌ی خدا باید صبح زود سر کار می‌رفتن و چون جایی نبود تا این رو اونجا بذارن، صبح‌های زود وقتی هنوز چند ساعت مونده آفتاب بیرون بزنه از خواب بیدارش می‌کردن و وقتی ذره ذره‌ی سلول‌های بدنش با کنار رفتن پتو یخ می‌زدن، بلند می‌شد و آماده برای مدرسه رفتن. روزی از راه می‌رسه که اونقدر زود به مدرسه می‌رسوننش که فقط بابای مدرسه بوده و می‌برتش اتاق معاونت تا منتظر بمونه کارکنای مدرسه و بچه‌های دیگه بیان و کلاس‌ها شروع بشه. همونجاست که یکی از تلفن‌های قدیمی که با چرخوندن صفحشون شماره گرفته می‌شد و بلندی صداشون اونقدری بود تا توی هیاهوی صدای بچه‌ها زنگ زدنش رو همه بشنون، زنگ می‌زنه. تعریف می‌کرد معاونت خیلی کوچیک بود و درش به راهرویی دراز و تاریک که فقط توی فیلم‌های ترسناک می‌بینیشون که از دست شخصیت قاتل روانی که می‌خواد بکشتت داری فرار می‌کنی و هیچ‌وقت به انتهاش نمی‌رسی ختم می‌شد و هر زنگی که تلفن می‌زد، صدا توی کل اون فضای بزرگ پژواک می‌کرد و قلب این رو ریش ریش. قسم می‌خورد طولانی‌ترین زنگ تلفنی بود که توی عمرش شنیده بود. تلفن همینطور زنگ می‌خورد و زنگ می‌خورد و صدا بلندتر و بلندتر. بابای مدرسه هم که گذاشته و رفته بود و فقط این مونده بود با زنگ تموم نشدنی تلفن. آخرش هم دووم نیاورده و زده زیر گریه. هیچ‌وقت نفهمیدم بالاخره چی شد؛ تلفن رو برداشت، کسی اومد تا از صدای وحشتناک نجاتش بده، فرار کرده یا هر اتفاق دیگه‌ای. انگار داستان با یه سالن دراز و تاریک، یه تلفن نارنجی -آره یادم رفت بگم تلفن نارنجی بود- زنگی که هرگز نمی‌خواد قطع بشه و یه بچه‌ی گریون ادامه پیدا می‌کنه و این می‌شه یه چرخه‌ی تموم نشدنی که تا آخر دنیا ادامه پیدا می‌کنه. احتمالاً به خاطر همینه که هیچ‌وقت صدایی از تلفنش نشنیدم و همیشه موبایلش توی حالت بی‌صدا بود و این اواخر هم کلاً خاموشش کرده بود.</description>
                <category>Hades</category>
                <author>Hades</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2020 22:07:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌های تابستان</title>
                <link>https://virgool.io/@hades/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-hfwqcl6hmg4r</link>
                <description>&quot;بهار یا تابستون بود. دقیق خاطرم نیست. اگه تابستون بود که اونقدر داغ نبود تا جزغاله بشم، اگه هم بهار بود اونقدر بارون نمی‌بارید که خیس شم. نامه‌ای از یه غریبه بهم رسید و خودش رو آشنای گذشته‌ها معرفی کرد. نشناخته بودمش. تو ادامه بیشتر خودش رو معرفی کرده بود و با هر کلمه‌ای که بعد اون می‌گفت گل از گلم باز می‌شد و نیشم رفته رفته بازتر و بازتر. آره که اون آشنای من بود و بعد از این همه سال که گمش کرده بودم الان خوشحال از پیدا شدنش. نامه‌ها تند تند رد و بدل می‌شدن، البته بیشتر از سمت اون و من بیشتر گوش بودم و می‌شنیدم، از تمامی سال‌هایی که نبود می‌گفت. از اتفاقاتی که برای خانوادش افتاده بودن. از خودش و اطرافیانش. اونقدر از چیزهای مختلف حرف می‌زد که تقریباً الان هیچ‌کدومشون خاطرم نیست، فقط خاطرمه هروقت نوشته‌هاش رو می‌خوندم، با صدای اون بود و این لذت خوندنشون رو خیلی بیشتر می‌کرد.&quot;&quot;تا حالا با صدای یکی دیگه فکر کردی؟ انجامش بده، لذتی بیشتر از این وجود نداره. مثل یه جوک احمقانه می‌مونه که فقط صدا و لحن یه شخص خاص می‌تونه خنده‌دارش بکنه.&quot;&quot;نامه‌ها همیشه می‌رفتن و می‌اومدن. تنها قسمت دردناکش این بود که فقط نامه بودن و صدای اون که توی ذهنم بود. لعنتی هیچ‌وقت خودش رو نشون نمی‌داد و هروقت کمی می‌خواستم بهش نزدیک‌تر بشم انگاری جن دیده و بسم الله گویان ازم فرار می‌کرد. هیچ‌وقت اشتیاق اون بهار یا تابستون لعنتی که بهم پیام داد رو یادم نمی‌ره. طوری از پیدا کردن آدرس جدیدم خوشحال بود و پشت سر هم برام نامه می‌فرستاد که انگار یه دل نه صد دل عاشقم شده. اما رفتارش هیچ‌وقت اینطوری نبود. توی نامه‌هاش داشت دنبالم میدوید و توی واقعیت من دنبالش. یه دوی ماراتون تموم نشدنی که برندش کسی بود که بیشتر بدوه.&quot;&quot;دیگه خاطرم نیست آخرین بار کی باهم حرف زدیم. چندین سال ازش می‌گذره. البته من همه‌ی نامه‌هاش و صداش رو توی ذهنم دارم، اما این‌ها هیچ‌کدوم جای خالیش رو برام پر نمی‌کنن. شاید توی ذهنم همه چیز نقش بسته باشه، اما توی قلبم یه جای خالی بزرگ وجود داره.&quot;از روی تخت به سمتش می‌چرخم و نگاهش می‌کنم. چشم‌هاش پر اشک شده. نمی‌فهمم چرا یکی باید از شنیدن این حرف‌ها گریش بگیره. من که خودم خوشحالم صدای اون هنوز توی گوشمه، شاید این هم باید صداش رو می‌شنید تا خوشحال می‌شد. بهش خیره می‌شم. یه چیزی توی صورتش هست که اذیتم می‌کنه و نمی‌فهمم چیه. شاید علائم پیر شدن هست یا شایدم داروهایی که توی این خراب شده به خوردم می‌دن که چشم‌ها درست نمی‌تونه قیافه‌ها رو تشخیص بده.ازش می‌پرسم: &quot;ببخشید، من جایی شما رو دیدم؟&quot;با صدای بغض کرده جواب می‌ده: &quot;نامه‌ها برای تابستون بود.&quot;</description>
                <category>Hades</category>
                <author>Hades</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2020 21:21:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبریک تولدم</title>
                <link>https://virgool.io/@hades/%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%85-zmexepysgxcw</link>
                <description>خیلی وقت‌ها یه عالمه کلمه قطار شدن توی ذهنم اما من ترجیح داد ساکت بمونم، مثل الان. مهمونی که سالی یه بار میاد عید دیدنی رو نباید رنجوند و باید با روی خوش ازش استقبال کرد.مرسی ****، برای تبریکت. برای اینکه احتمالاً ناخواسته بهم یادآوری می‌کنی یه حس‌هایی رو توی قلبم، ممنونم ازت. زحمتش فقط عوض کردن جای دو و یک بود تا برسیم به تبریکی که من باید با تاخیر بهت بگم.شاید زمانش بده و می‌تونست چیزی غیر از این باشه. منم نمی‌دونم. فقط می‌دونم که نفهمیدم کی پاییز شد . . .دنیای من شبیه یه نوعی از معلق بودن توی تاریکی شبه. حداقل تا وقتی که بتونم دست بزنم به ماه قراره بچرخم و بچرخم و بچرخم و کسی نمی‌تونه کمکم کنه. ولی خب چیزی که هیچ‌وقت از این تن کوچیک گرفته نشد امید بود. می‌دونم کاملاً هم چیز خوبی نیست، ولی اگه قراره یه روزی یه جایی به دردت بخوره برات آرزوش می‌کنم رفیق قدیمی.</description>
                <category>Hades</category>
                <author>Hades</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2020 15:10:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونای این چند وقت</title>
                <link>https://virgool.io/@hades/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%88%D9%82%D8%AA-rjuazyihi20m</link>
                <description>ازم راجع به کرونا می پرسه و منم جوابی بهش دادم:&quot;نظرت راجع به کرونا چیه که جهان رو تحت تاثیر قرار داده و خیلیها معتقدند دیگه از این به بعد دنیا همون دنیای قبلی نخواهد شد و سبک زندگیها تغییر خواهد کرد، اقتصاد جهان زیر و رو میشه. قدرتهای جهانی جابجا میشن. از جنبه میکروسکوپی گرفته که زندگی فردی آدمهاست، تااا جنبه ماکروسکوپی که غولهای عظیم اقتصاد جهانیه. حتی مشاغل هم خیلیها از بین میرن و تعداد عظیمی انسان بیکار شدند و خواهند شد. نخست وزیر سوئد به مردم گفت خیلی هاتون باید از عزیزانتون خداحافظی کنید، که یعنی خواهند مرد.&quot; &quot;جدیداً -جدیداًی که می گم شاید بحث این قرن جدید باشه- زیاد توی فیلم ها، موسیقی، کتاب و اسباب سرگرم کننده ی دم دستی، دنیایی که رو به ویرانی می ره یا دنیای بعد از آخرالزمان رو نشون دادن. اکثراً هم به خاطر ژانر کاری و مهیج بودنشون عواملی مثل موجودات فضایی و از ما بهتران و امثال این ها رو نشون دادن که مسبب این اتفاق می شن. شاید هیچ وقت فکر نمی کردیم که یه موجود داخل همین کره باعث بشه دنیا به سمتی بره که داره تموم می شه و دیگه امیدی بهش نباشه . . .من بعید می دونم کلاً و به این زودی ها به این مرحله برسیم و برای گفته ی خودم هم چندتا دلیل دارم:چند سال پیش هم بیماری اگه اشتباه نکنم به اسم ابولا به وجود اومد و خیلی ها رو درگیر خودش کرد و انتهای کار تموم شد. و مثل این بیماری هایی که هر چند سال یک بار یهو به وجود میان و از بین میرن زیاد داشتیم.شاید کرونا به خاطر این بزرگ ترینشون هست که آدم ها خیلی بیشتر و راحت تر روی زمین از یه نقطه ای به نقطه ی دیگه می رن و همه چیز راحت تر می تونه نشر پیدا کنه و خب این طبیعتاً کنترل چنین اتفاقاتی رو سخت تر می کنه. اما همین سکه یه روی دیگه داره؛ آدم ها همونقدر با همدیگه ارتباط دارن و تمامی اطلاعات و اخبار رو راحت تر با همدیگه منتقل می کنن. پس می شه آسون تر روی پیدا کردن راه حل این مشکل حساب باز کرد.اما فکر کنم تو فرای موضوع واقع بینانه بودن این جریان و درگیر کردن سهام و بالا پایین رفتنشون یه منظور دیگه ای هم داشتی.عمق وحشتی که به تمام آدم های دنیا رسیده. مربوط به یک شهر، کشور و یا قاره نیست و همه درگیرش شدن. کوچیک ترین حالت شبیه به این &quot;هم حسی بین مردم دنیا&quot; رو هم می شه توی رویدادهای ورزشی مثل جام جهانی و المپیک دید که چشم همه بهشون هست و احساسات مختلفی از همه جا روانشون می شه.وحشت وجود داره و همراه وحشت، خطری که کرونا تهدیدمون می کنه هست، اما آدم ها موجودات فراموش کاری هستن و احتمالاً این تنها جایی هست که فراموشی قراره به دردمون بخوره و می تونیم شب ها بدون فکر کردن بهش بخوابیم.&quot;</description>
                <category>Hades</category>
                <author>Hades</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2020 11:53:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبریک تولدش</title>
                <link>https://virgool.io/@hades/%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%B4-muffhuhdkmti</link>
                <description>تا حالا به مفهوم زمان فکر کردی؟برای من هرطور که فکرش رو می‌کنم انتهای کار همیشه به یک پایان دردناک می‌رسم و اون هم اینکه چقدر سریع داره می‌گذره و خاطرات خوب و بد رو با خودش می‌بره. شاید قسمت بردن خاطرات بدش زیاد هم بد نباشه؛ اما اونجایی ظالمانه‌ می‌شه که همین خاطرات رو با یک سری آدم خاص داشتی و چه خوش و چه تلخ فرقی نمی‌کنه، اون آدم خاص هست که مهمه و الان حتی دسترسی به اون شخص هم نداری. خاطرات اونقدر نزدیک بهت هستن که به چشم می‌بینیشون، اما همونقدر هم دور هستن که افسوسش نصیبت می‌شه که چرا نمی‌تونم دستم رو دراز کنم و بگیرمشون. من زمان‌های خیلی خوبی رو باهات داشتم، نمی‌تونم دروغ بگم زمان‌های بدی رو هم داشتم که نمی‌تونستم حرف‌هام رو بهت برسونم، و هرطور فکر می‌کنم متوجه نمی‌شم کارمون به کجا رسید که اینقدر از هم دور شدیم.این خاطرات خوبت بوده که تمام این مدت هم زمان لبخندی از خوشحالی که چقدر خوش‌شانس بودم با تو آشنا شدم و تلخی انتهای لبخندم که دیگه قرار نیست اونطور که بهم نگاه می‌کردی نگاه کنی توی ذهنم می‌چرخن و می‌چرخن و می‌چرخن.مقدمه‌ی طولانی شد و همونطور که می‌دونی بدون مقدمه‌ها نمی‌تونم برم سر اصل مطلب.و اما با تاخیر زیاد تولدت رو تبریک می‌گم و امیدوارم قسمت خوشحالی لبخندی که به من دادی رو به کلی آدم دیگه هم منتقل کنی.                                                                      ****کل پیامی که نوشتم رو پاک می‌کنم و به نوشتن یک جمله بسنده می‌کنم:من از اینجا، به توی آنجا تولدت را تبریک می‌گویم.</description>
                <category>Hades</category>
                <author>Hades</author>
                <pubDate>Sat, 14 Mar 2020 16:11:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغوشش</title>
                <link>https://virgool.io/@hades/%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4%D8%B4-xgzolvk0qpyn</link>
                <description>موهای سمت راستم و سمت چپ آینه طوری ریخته بودند که می‌شد پوست سرم را دید. چین و چروک زیادی روی صورتم داشتم. نه به آن اندازه که انگار ساعت‌ها زیر دوش آب مانده باشی و پوستت چروک شود، اما به اندازه‌ای برای یک جوان محسوس بود که انگشت‌نما می‌شدم. این فقط وضع ظاهریم بود و در باطن حتی به مراتب اوضاع و احوالم بدتر هم بود. سالیان زیادی از زمانی که توسط جنس لطیف‌تر لمس شده و بویشان به مشامم خورده بود و گفت‌وگویی بینمان رد و بدل شده بود می‌گذشت. تاثیرش طوری بود که هر روز مرا چرکین‌تر، فرتوت‌تر، خشن‌تر و بی‌روح‌تر قبل نمایان می‌کرد. ولی آیا تمام ماجرا همین بود؟ یک لمس کوچک؟ رایحه‌ای دل‌انگیز؟ هم‌صحبتی که نمی‌دانم اسمش را می‌شود هم‌کلام گذاشت وقتی من فقط شنونده بودم و هیچ کلامی به زبانم نمی‌آمد؟ هر چه که بود احوالات الانم را اینطور دگرگون کرده بود و مرا خسته‌تر از تمامی سال‌هایی که زندگی کرده بودم نشان می‌داد. هر روزم به اندازه تمامی سال‌های سپری کرده عذاب بود و عذاب.*****تن و جان و روح مرده‌ام زنده‌تر می‌شود وقتی غرق در آغوشش می‌شوم، بخشندگی‌اش بیشتر و بیشتر می‌شد و مرا به خود نزدیک و نزدیک‌تر می‌کرد. نمی‌دانم چرا چشمانم شروع به اشک ریختن کردند و بی‌آنکه جلویشان را بگیرم و بابت کثیف کردن لباسش معذرت خواهی کنم، به گریه کردن ادامه دادم. انگار قلب یخ زده‌ام بود که ذوب شد و چشمانم راه فرار یخ‌های آب شده بودند.دستانش وقتی دستانم را گرفتند و به جای خود هدایتشان کردند، دستانش وقتی روی پشت خمیده‌ام قفل شدند، شانه‌هایش وقتی امن‌ترین مکان برای ترکیدن بغضی که سال‌ها یدک می‌کشیدمش، سینه و قلبش که روی قلبم بود و ضربان آرامَش را حتی از ضربان تند خودم بیشتر احساس می‌کردم و تمام تنش که رفته رفته جذبش می‌شدم و حل می‌شدم درونش و برای اولین بار فارغ از همه چیز می‌شدم. تک به تکشان، جز به جز خاطرم است.همه‌ی این اتفاقات شاید کمتر از دو دقیقه طول کشید و همین برای من خسته کفایت می‌کرد و مطمئنم اگر ادامه داشت، درون خواب از گرمای آغوشش ذوب می‌شدم و دیگر هرگز چشمانم باز نمی‌شد.*****تنها صدایی که خاطرم می‌آید فقط یک سوال جواب کوتاه بود که بینمان رد و بدل شد.- فقط همین را می‌خواستی؟-از اولین باری که دیدمت همین را می‌خواستم.</description>
                <category>Hades</category>
                <author>Hades</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2020 19:40:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما آدم‌های چند دهه</title>
                <link>https://virgool.io/@hades/%D9%85%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D9%87%D9%87-j7tne8vyr1hb</link>
                <description>دهه‌ی پیش با هم آشنا شده بودیم. من اواخر سال‌های تحصیلم بودم بیست و دو سال داشتم و او تازه انتخاب رشته کرده بود و هجده ساله. من خسته از تکرار مکرراتی که تمامی این سال‌ها دیده بودم و حرفی جدید برای شنیدن و تصویری نو برای دیدن نداشتم و او سرخوش و شاد از دوره‌ای جدید که در زندگیش شروع شده بود، بود. حکم پیری را داشتم که تلاش در انتقال تجربیات شکسته خورده و نخورده‌ام به او را داشته و او گوشی شنوا برای این پیر بود. نمی‌دانم بعد از شنیدنشان به آن‌ها عمل می‌کرد یا نه، اما همین که بعد از گفتنشان نفسی راحت می‌کشیدم برایم کافی بود. انرژی و سرحالیش من کز کرده را نیز کم کم داشت تکان می‌داد؛ من خسته‌ از تکرار مکررات را. کم کم شور و اشتیاق را در زندگیم حس می‌کردم و شروع به انجام همان مکررات خسته ازشان می‌کردم. اما دنیا روی دیگرش را نیز دوست داشت به من نشان دهد. اصلاً خاطرم نمی‌آید چه شد که ارتباطمان قطع شد و دیگر هرگز خبری از او نشنیدم و همین هم کافی بود تا جرقه‌ی تازه روشن شده به سرعت خاموش شود.اواخر دهه‌ی پیش بود که یکهو و بی‌خبر از همه جا داخل یکی از همین شبکه‌های اجتماعی دم دستی مرا پیدا کرد، بماند که پیدا کردن منی که آویزان همان اسم چند دهه‌ای خودم با همان عکس هستم کار زیاد سختی نبود و این اتفاق خیلی زودتر از این‌ها هم می‌توانست بیفتد، اما همین که اسمش را دوباره می‌دیدم حس دیدن کور سوی نوری داخل چاهی تاریک‌تر از شب اول ماه و سیاه‌تر پر کلاغ بود را می‌داد. این همه سال کجا بود و چه اتفاقاتی را از سرگذرانده و چه تجربیات جدیدی کسب کرده بود را قبل از اینکه بپرسم خودش شروع به تعریف کردن کرد و مرا غرق تماشا کرد.اواخر سال‌های تحصیلش بود. بعد از این همه سال با تجربه‌تر و پخته‌تر و یک نسخه‌ی بهتر از خود دهه‌ی قبلی‌اش شده بود. آنقدر تجربه از سر گذرانده بود که انگار سی سال از آخرین گفت و گویمان که حتی یادم نیست کی و چه بود می‌گذشت. ناخودآگاه تیری به سمتم شلیک کرد و داستان مرا در طول این مدت پرسید. همان قدر که آخرین گفت و گویمان خاطرم نیست، به همان شدت خوب خاطرم است هیچ جوابی جز من و من نداشتم. چه می‌توانستم بگویم وقتی زندگیم از همان موقع تکرار و تکرار و تکرار بوده؟ جرقه‌ای به خاطر او روشن شده بود و با رفتنش خاموش شد و اکنون و بعد از این همه سال با بازگشتش انگار می‌خواست نسیم اسفند ماه را در من بدمد. نسیمی که یا من تحملش را نداشتم، یا او. چون بعد از تعریف کردن این داستان هم نسیم بینمان از بین رفت و هم جرقه برای همیشه در من خاموش شد. فقط اینبار آخرین گفت و گویمان را خوب خاطرم است. روزش را به او تبریک گفتم.                                                                             *****اکنون دهه‌ای دیگر است. من اواخر سال‌های تحصیلم است و بیست و دو سال دارم. چند روز پیش او را دیدم. سی و چهار سالش بود و فرزندی در آغوشش داشت.</description>
                <category>Hades</category>
                <author>Hades</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2020 13:15:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویر ابدی</title>
                <link>https://virgool.io/@hades/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-qmnncaw6sm01</link>
                <description>اولین تصویری که از زندگیم خاطرم است، مربوط به دو یا سه سالگیم، زمانی که صبح‌ها با مادرم از خانه و خیابان فرعی‌اش به سمت خیابان اصلی راهی می‌شدیم می‌شود. خیابانی طویل برای پاهای یک بچه. درمیان مسیر سطل زباله‌ای بزرگ و نارنجی رنگ قرار داشت که گربه‌ها کنارش ضیافتی برگزار کرده بودند و وقتی بهشان می‌رسیم از مادرم اجازه می‌خواهم تا بروم و &quot;پیشته&quot;شان بکنم و به محض صادر شدنش به سمتشان با تمام سرعت می‌روم و پیشته‌ای از اعماق وجود می‌کنم. متاسفانه آن‌قدر صدایم بلند نبود که حتی باعث گزیده شدن کک گربه‌های مذکور شود و ما مسیر را ادامه می‌دهیم تا در ابتدای خیابان اصلی سوار ماشین شویم و راهی.کمی دورتر و دورتر شویم. آن طرف‌تر و درست از داخل خانه‌مان، خواهرم از پنجره‌ی کوچک اتاقش به ما و تمام جریانات نگاه می‌کند. تا جایی با چشم‌هایش دنبال ما می‌آید که تبدیل به نقطه‌های کوچکی شدیم و سوار ماشین دیگر کامل از نگاهش محو می‌شویم.بعد از شنیدن داستانی که برایش تعریف کرده‌ام می‌گوید همیشه از اتاق که خارج می‌شود و من هم به دنبالش، منتظر صدای کلید لامپ می‌شود که بزنم و پشت سرش از پله‌ها پایین بروم. ادامه می‌دهد که این صحنه، صدای کلید و راهروی منتهی به پله‌ها برایش تبدیل به تصویری ابدی از من در ذهنش شده. تصویری که هرگز فراموشش نخواهد کرد.تصویر گربه‌ها و پیشته و سطل زباله‌ی نارنجی بچگیم فراموشم نخواهد شد.تصویر تبدیل شدن من و مادرم به نقطه‌هایی که سوار ماشین محو می‌شویم فراموش خواهرم نخواهد شد.و تصاویر ابدی از هرکدام ما که در ذهن دیگری فراموش نخواهد شد.اگر بخواهم زندگی تک به تکمان را ارزش‌گذاری کنم، فقط به واحد خاطرات می‌رسم. خاطراتی از ما که در قاب ذهن اطرافیان و دوستارانمان شکل گرفته و حتی بعد از ما هم زندگی خواهند کرد. من امروز برای بار دوم در زندگیم و بعد از شنیدن داستان صدای کلید لامپ ابدی شدم.</description>
                <category>Hades</category>
                <author>Hades</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jan 2020 14:29:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت سال پیش در 12/21 دنیا تمام شد</title>
                <link>https://virgool.io/@hades/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-1221-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF-k7xa4ocrg0cv</link>
                <description>هفت سال پیش. دقیقاً روزی شبیه به این دنیا قرار بود تموم بشه. کمی روشن‌تر از این وقت روز و زیر شرشر بارونی که از دیشب می‌بارید و من رو به وادی اینکه نکنه دنیامون قراره با این بارونی که حتی نمی‌خواد قطع بشه و تبدیل به سیل شه ببره ایستاده و خیره به چهره‌اش بودم. با نگاهی که حتی الان هم جزئیاتش خاطرم هست، بدون اغراق، ساده، بی‌آلایش و غرق افکار آینده‌ای که می‌تونستیم باهم داشته باشیم ایستاده بودم. دو نفر دیگه همون موقع کنارمون بودن و بحث جدی راجع به آینده‌ی ما می‌کردن که حتی جزئیاتش یادم نیست؛ فقط شکلک درآوردن‌هاش پشت سر یکی از اون اشخاص رو یادمه که تنها چیزی بود که می‌تونست من رو از افکار آینده‌ی باهممون جدا می‌کرد و باعث می‌شد مثل یه بچه بخندم. مثل موش آب‌کشیده شده بودم و برام مهم نبود. توی اون شرایط فقط دیدنش و ادامه داشتن اون لحظه‌ی به‌خصوص تا ابد برام ارزش داشت. تا به اون لحظه شادترین لحظات زندگیم رو پیشش گذروندم، اما دنیا واقعاً برای من بعد از اون روز تموم شد. بیست و یک دسامبر سال دوهزار و دوازده قرار بود دنیای ما تموم بشه، اما فقط دنیای من تموم شد و لحظات شاد خیلی کمی رو بعد از اون به خاطر میارم. بعد از اون روز فقط یک چیز تمومی نداشت و اون هم &quot;ادامه داشتن همون لحظه‌ی به‌خصوص تا ابد&quot; برای من بود. هر سال که به این روز می‌رسم دوباره یادم میفته که دیگه نمی‌تونم و این پایان من بود.</description>
                <category>Hades</category>
                <author>Hades</author>
                <pubDate>Sat, 21 Dec 2019 20:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@hades/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-jlj0sdilsidi</link>
                <description>این بار خواب نبودم که بیدار شوم. بیدار بیدار بودم. در هوشیاری کامل. از روی صندلی بلند شدم و جای خالیت را روی تخت دیدم. تختی که صاحبش هستی و برای چندین سال روی آن دراز می‌کشیدی، استراحت می‌کردی و می‌خوابیدی و الان خالی‌اش می‌دیدم. نصف شبی ترس کاری با قلبم کرد که حسش کنم. لرزید از اینکه &quot;پس او کجاست&quot; و &quot;باید پیدایش کنم&quot; و ای وای که اگر پیدایش نکنم. یک قطعه‌ی بزرگ از زندگیم گم شده که باید پیدایش کنم. پاهایم با فکر کردن به این موضوع سست شد و تاریکی نیمه‌های شب حالا چهره‌ی واقعی خود را نشان دادند. ترسم چند برابر شد. اما هیچ‌کدام این‌ها ترس واقعی نیستند. ترس واقعی آنجایست که دیگر نیستی و نمی‌توانم صدایت را بشنوم. ترس واقعی کور شدن نیمه شب از تاریکی و نبود نور نیست، بلکه از نبودن و ندیدن توست. اگر نتوانم تو را ببینم، دیگر چه فرقی دارد شب باشد یا روز، نوری باشد یا نه.همه‌ی این اتفاقات برای شاید کمتر از یک ثانیه اتفاق افتادند و دوباره پوچ بودن زندگیم را به من نشان دادند. جریانی که دارم با آن زندگی می‌کنم. با واقعیتی که با من است. با دیگر نبودنت.</description>
                <category>Hades</category>
                <author>Hades</author>
                <pubDate>Sun, 10 Nov 2019 02:09:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادربزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@hades/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-i5rlgtna8ryv</link>
                <description>خواهرم و –کمی بیشتر- من همیشه نوه‌های محبوب مادربزرگم بودیم. طوری که همیشه نوه‌های دیگر صدای اعتراضشان از محبت‌های زیادی مادربزرگ به ما سر به فلک می‌کشید.چندین سال از مهاجرتم به این شهر می‌گذرد و بعد از این همه وقت، فکر کنم این دفعه‌ی سومی بود که مادربزرگ مهمانمان شده بود. پیرزن فرتوت‌تر از هر زمانی شده بود که به خاطر دارم. بی‌حوصلگی در صحبت‌ها و رفتارش موج می‌زد. غم از دست دادن شوهر، نگرانی برای فرزندانش که زندگی‌های مشترک‌شان به طلاق منجر شده بود و یا گذر عمر و بالا رفتن سن. تمامی این‌ها هرکدام به تنهایی می‌توانند کمر هر کسی را خم و اوقاتش را تلخ کنند. اما به شخصه فکر می‌کنم زحمت بزرگ کردن و نگه‌داری از بچه‌های فرزندانش مسبب تمامی این بی‌حوصلگی‌ها بود. تا فرصتی پیش می‌آمد می‌خواست چرتی بزند و آسوده چشم روی هم بگذارد. انگار تمامی این سال‌ها بیدار نگهش داشته بودند و الان و اینجا را مکانی برای یک چرت طولانی مدت می‌دید. دیگر آن قربانت بروم‌هایی که فقط مختص من بود و هرگز نه قبل از آن در زندگی‌ام شنیده بودم و نه خواهم شنید را نثارم نمی‌کرد. انگار نمی‌توانست مرا از نوه‌های کم سن و سالش تفکیک کند و فکر می‌کرد تا کمی محبت کند، همان بلا سرش خواهد آمد و حتی من با این سن و سال آویزانش خواهم شد و منتظر تر و خشک شدن.جریانی که بیشتر مواقع به آن فکر می‌کردم و مادربزرگ هم مجدد خاطرم انداخت که انسان‌ها و شرایط مختلف بایکدیگر متفاوت‌اند و باید بینشان فرق گذاشت و همه را به یک چشم ندید. حرفی که چند وقت اخیر از دو شخص مختلف شنیده‌ام که اگر تجربیات خوشی از آدم‌های اطرافم نداشته‌ام، قرار نیست اوضاع به همین منوال سپری شود و حتماً آن بیرون آدم‌هایی هستن که رفتاری متفاوت داشته باشند. اما نمی‌توانم این حرف را قبول کنم. چطور می‌توانم به احتمالاتی که معلوم نیست چقدر واقعی هستند دل خوش کنم و برعکس تمامی تجربیات گذشته‌ام که همیشه خلاف این گفته را ثابت کردند را نادیده بگیرم؟آیا واقعاً امیدواری آخرین ریسمان انسان است که به آن چنگ می‌زند تا زندگی‌اش را ادامه دهد؟ حداقل برای من یکی و در این مورد که به هیچ وجه صدق نمی‌کند.</description>
                <category>Hades</category>
                <author>Hades</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2019 11:53:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مبین</title>
                <link>https://virgool.io/@hades/%D9%85%D8%A8%DB%8C%D9%86-pmq1nggws7ly</link>
                <description>مبین جز معدود آدم‌هاییست که در زندگیم شناخته‌ام و از صمیم قلب دوستش دارم. از اولین روز و اولین برخورد تمامی رفتارهایش برایم خوش‌آیند بودند تا به همین لحظه که به شدت روح و روانم درگیر خودم و اطرافم است و بی‌راه نگفته‌ام اگر بگویم تاثیرات این پسر مرا به اینجا کشانده. تا جایی که من می‌دانم این اواخر درحال دست و پنجه نرم کردن با یکی از بزرگ‌ترین غول‌هایی زندگیش بود و نتیجه هرچه که شد، الان از آن گذر کرده. اما به همین سادگی بود که به آن اشاره کردم؟ مبین شخصیت بسیار قوی، با سلیقه‌ی موسیقیایی و هنر زیبا، فردی پرتلاش و ایستی ناپذیر –فارغ از تمامی مشکلاتی که سد راهش هستند- و در نهایت و برعکس چیزی که خودش فکر می‌کند بانمک و شاد است. خب همگی ما پستی‌ها و بلندی‌هایی را از سرمی‌گذرانیم، اما اینکه در تمامی این شرایط همیشه توانسته به سخره بگیرتشان و طنزی –نه کلمات رکیک و نه تکه کلام‌های بی‌نمک- از آن شرایط سخت بسازد، همین تبدیلش می‌کند به یکی از بانمک‌ترین آدم‌هایی که می‌شناسمشان و دیدن اسمش هم باعث نقش بستن لبخند روی لبانم می‌شود.اما نمی‌خواهم بیشتر از این از هدف نوشته‌ام دور شوم. کاری که مبین این اواخر بیشتر از همیشه با خودش انجام می‌داد و جز توی چشم زننده‌ترین رفتارهایش بود، تحقیر و خود سرزنشیش بود. چراییش را نمی‌دانم و در حوصله‌ی این متن نیز نمی‌گنجد. اما این را خوب می‌دانم که شاید دورنمای کاری که با خود انجام می‌دهد احتمالاً اصلاً دلچسب به نظر نرسد، اما در طولانی مدت کمک حالش خواهد بود. شاید هم نه. اما دلایلی برای حرفم دارم.- این خود سرزنشی محرک شخصی و رو به جلوبرنده‌اش است، بی آنکه احتیاج به شخصی داشته باشد که هروقت انرژی‌اش ته کشید دوباره و چندباره تشویقش کند و روحیه بدهد.- قبل از اینکه کسی حتی مجال گوشزد کردن اشتباهش را به وی کند، مبین قبل از هرکسی می‌داند که اشتباهش کجا بوده و آن را رفع کرده است.- در انتخاب اشخاص درست، در مکان‌ها و زمان‌های به جا چند هیچ از خیلی‌ها جلوتر است. چون تجربیاتش بهترین استادش بودند.شاید یک کوه بزرگ مقابل خودش ببیند و آن‌ها عذاب و رنجیست که در طول این مسیر متحملش می‌شود. رنج حس پوچی و یاسی که به راحتی به رخت خوابش می‌خزد و خواب را از چشمانش می‌رباید. رنج تنها بودن و درک نشدنش از سمت تمامی اطرافیانش. غم تماشای تمامی ضعف‌هایش که گوشه‌ی رینگ بدون گارد پیدایش کرده‌اند و مشت حواله‌ی سر و صورتش می‌کنند. حس بی‌ثمر بودن تمامی کارهایی که الان انجامشان می‌دهد و هروقت به آن‌ها نگاه می‌کند انگار در عمیق‌ترین چاه جهان است که هیچ پرتوی خورشیدی به آن نمی‌رسد و جز سیاهی مطلق چیزی احاطه‌اش نکرده و هرچه چشم‌هایش را می‌بندد و باز می‌کند، تفاوتی در هیچ کدام این حالت‌ها نمی‌بیند و وحشتی وصف ناپذیر تمامی وجودش را می‌گیرد که نکند بلایی سر چشمانش آمده که هیچ نوری به آن‌ها نمی‌رسد.و اگر تمامی این رنج‌ها کمرش را خم نکنند و بتواند چند صباحی بیشتر دوام بیاورد تا بالاخره آب‌دیده شود، به نظر من یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای زندگی هر انسانی را کسب کرده.الان و در این لحظه‌ی نگارش این متن تحت تاثیر رفتار مبین هستم و اطلسی هستم که بار تمامی این رنج‌ها روی دوشم است و نمی‌دانم چه بلایی سر من هم خواهد آمد. شاید مبین فقط بهانه‌ای بود برای دلداری دادن به شرایط حال حاضر خودم. شاید من خودم مبین هستم. اما در انتهای کار و با تمامی این احوالات فقط یک آرزو دارم و آن هم با بهترین نتیجه از این شرایط گذر کردن است.</description>
                <category>Hades</category>
                <author>Hades</author>
                <pubDate>Mon, 28 Oct 2019 01:05:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@hades/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7-amev7jp2xmca</link>
                <description>تا حالا به این فکر نکرده بودم که خواب‌هام چه رنگیه. یعنی موقعیتش پیش نیومده بود. حداقل تا آخرین خوابی که دیدم و متوجه شدم خواب‌های رنگی می‌بینم. اما مگه رنگی بودن خواب مهم هست؟ شاید برای من اینطور نیست. همیشه به کیفیت فکر کردم تا به کمیت و باید بگم خواب‌هام برام واقعی‌تر از زمان بیداریم هستن. حسشون می‌کنم. نه مثل زمانی که از ارتفاعی پرت می‌شی و از خواب می‌پری یا زیرپات خالی می‌شه و پاهات رو توی خواب تکون می‌دی. این‌ها خیلی سطحی هستن. من همیشه تو رو حس می‌کنم. تویی که میای توی خوابم و به حرف‌هام گوش می‌دی. تویی که توی خواب نوازشم می‌کنی و توی عالم رویا گرمای دستت رو روی پوستم حس می‌کنم. تویی که اجازه می‌دی بهت تکیه بدم و توی خواب‌هام آسوده بخوابم. کارهایی رو باهم انجام می‌دیم که هیچ‌وقت جرات انجام دادنشون توی دنیای واقعی رو نداشتم و تو این حس رو توی من بیدار می‌کنی و به جلو هولم می‌دی و کاری می‌کنی که حس می‌کنم بچه دبیرستانی هستم که داره تلافی تمام جوونی‌هایی که نکرده رو الان از سر دنیا درمیاره. و چقدر عاشق این هستم بخوابم و دوباره تو رو توی خواب‌هام ببینم؛ آشنایی که داشتنش بزرگ‌ترین خوش‌حالی زندگیم هست. و چقدر متنفر این هستم بخوابم و دوباره تو رو توی خواب‌هام ببینم؛ غریبه‌ای که داشتنش بزرگ‌ترین غم زندگیم هست.تویی که نمی‌شناسمت و هر شب بی اجازه خودت رو دعوت می‌کردی به آروم‌ترین ساعت‌های زندگیم و توشون سرخوشانه می‌خندیدی و پا می‌کوبیدی. تویی که نه تنها آدمی مثل تو رو توی زندگیم نداشتم، بلکه تصور داشتنش هم توی فکرم نمی‌گنجید. هیچ‌وقت از خودت پرسیدی این غریبه‌ای که حتی نمی‌شناسمش کی هست که به خواب‌هاش می‌رم؟ هیچ‌وقت پرسیدی شاید مامور شکنجش هستم و نمی‌ذارم حتی چند ساعت رو راحت باشه و دیگه مغزش با اتفاقات دور و برش کلنجار نره؟ تمامی این بلاها رو سر من آوردی و احتمالاً همین بوده که هیچ‌وقت به رنگ خواب‌هام فکر نکردم. جز آخرین خوابی که ازت دیدم و تمام جزئیات و رنگ‌هاش رو به یادم میارم. شاید چون آخرین خوابی بود که ازت دیدم. اما با همه‌ی این شکنجه‌ها باز هم می‌خوابم و آرزو می‌کنم تا شاید تو رو ببینم. غریبه‌ی مهربون و مهمون ناشناس خواب‌های من.</description>
                <category>Hades</category>
                <author>Hades</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2019 04:02:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آستانه‌ی چهل سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@hades/%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%DB%8C-%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-mw1cgtp7os9c</link>
                <description>آستانه‌ی چهل سالگیم را فرتوت‌تر از من بیست و دو ساله‌ام می‌بینم. من بیست و دو ساله جوان بود، اما هیچ آرزویی در سر نداشت. آرزوهایش مرده بودند. فقط یک دست نامرئی بود که همیشه به جلو هولش می‌داد. نمی‌دانم آن دست چه بود و برای چه اصرار داشت تا به پیش بروم و این آستانه‌ی چهل سالگی فرتوت‌تر از بیست و دو سالگی‌ام را ببینم، اما با همه‌ی این احوالات من اینجا هستم. بدون هیچ شخصی کنارم. تنهای تنهای تنها.پدر و مادرم سالیان سال است که دیگر در این دنیا نیستند و از همان لحظه‌ای که رفتند زندگی نباتی من هم آغاز شد. دنیا رنگش را باخت و غذاها دیگر مزه نمی‌دادند و گل‌ها بویی از خود طراوت نمی‌کردند. خواهری که چندین سال است که ندیدمش و تصویرش به قدری در ذهنم کدر است که اگر قاب عکس روی دیوار نبود حتی چهره‌اش را خاطرم نمی‌ماند. از اول هیچ فامیلی نداشتم و الان هم احتمالاً دیگر آن چندتایی که بودند زیر خاک هستند. آدم‌هایی را خاطرم می‌آید که زمانی دوست می‌نامیدمشان اما انگار همیشه این من بودم که به این کلمه اعتقاد داشتم و بعد از سربازیم که فاصله‌ای بینمان افتاد، آن‌ها هم از رفاقت مرخص شدند. من آستانه‌ی چهل سالگی حتی از همان بیست و دو سالگیم می‌دانستم قرار نیست خلاء بزرگی که هیچ‌وقت نفهمیدم چیست اما در زندگیم بود پر شود و حالا که موهایم از آدم‌های هفتاد ساله هم سفیدتر است خود را در وسط شهری شلوغ می‌بینم که هیچ شخصی نیست که دستش را بگیرم و گوشه‌ای بکشمش و از اتفاقاتی که وقتی جوان‌تر بودم دوست داشتم رخ دهد بگویم. بگویم که عروسی خواهرم را می‌دیدم و گوشه‌های ذهن شلوغ و پلوغم دوست داشتم چنان روزی را تجربه کنم و همان لحظه می‌دانستم که هرگز چنین اتفاقی برای من نخواهد افتاد. چون هیچ‌وقت شخصی را ملاقات نخواهم کرد که من پر از نقص را با همین کج و کولگیم بپذیرد و به فرض محال اگر هم پیدا می‌شد آن‌قدر دیر بود که پدر و مادری کنارم نبودند تا ببینند فرزندشان برای اولین بار در زندگی‌اش از ته دل می‌خندد و حتی اگر آن‌ها هم بودند، من نبودم. منِ در آستانه‌ی چهل سالگی، فرتوت‌تر از بیست و دو سالگیم نیستم و هرگز قرار نیست این چهل سالگی را تجربه کنم. چون من خیلی وقت است که مرده‌ام.</description>
                <category>Hades</category>
                <author>Hades</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2019 20:01:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@hades/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-g79zpbo6fn6k</link>
                <description>صبح هراسون با صدای گریه‌اش بیدار شدم. خودم رو رسوندم بهش و تنها کاری که تونستم بکنم ولو شدن روی مبل بود. به فرد پشت تلفن می‌گفت که دیگه کسی رو توی این شهر نداره. همیشه اون بود که باهاش هم صحبت می‌شد و حتی گاهی مثل یه مادر نصیحتش می‌کرد. هر چی برای خودش می‌خرید، یکی هم برای اون می‌خرید و الان تنهای تنها شده.توی اتاقت و روی تختت نشستم و دارم فکر می‌کنم که دیگه قرار نیست ببینمت که اینجا دراز کشیدی. دیگه نمی‌بینمت که ناهار و شامت رو نصفه می‌خوری. حتی دیگه قرار نیست وقتی بیام پیشت و صدات کنم بله تحویلم بدی و بهم نگاه کنی، در حالی که کاملاً می‌دونم حواست جای دیگست.دلم برات تنگ شده، از همین الان، نه چرا دروغ، از خیلی قبل‌تر این و تنها کاری که می‌تونم بکنم اینکه با خاطراتت زندگی کنم، چون بهم هویت می‌دن، مگه نه؟ و قول می‌دم که حتی آلزایمر وحشتناک هم کاری نمی‌تونه بکنه که فراموشت کنم. چون تو خواهرمی و مگه می‌تونم فراموشت کنم؟</description>
                <category>Hades</category>
                <author>Hades</author>
                <pubDate>Mon, 09 Sep 2019 19:25:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>