<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد همایونفر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hadi.homayounfar</link>
        <description>از وقتی فهمیده ام که چیزی نیستم مدام دنبال خودم می گردم، راستی شما هم تا حالا خودتان را گم کرده اید؟ شاید لابه لای افکار شلوغ پلوغم که می نویسمشان چیز تازه ای پیدا کنم! داستان من از اینجا شروع می شود.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 02:08:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/108352/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد همایونفر</title>
            <link>https://virgool.io/@hadi.homayounfar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پشت باروی سرزمین جمشید !</title>
                <link>https://virgool.io/@hadi.homayounfar/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%AF-pinkzts3apqe</link>
                <description>دیو بدکاره ی باختر است !آنکه نوشیده ز پستان تائیس !خفاش خونخواره ی شب های تاریککه پر ساخته جامش از خون ،آن ابلیس !زخمی از فتح فاتح و قیام قاطعوحشی از درد ، از تحقیر ، از نکبت یک سیلینعره ها برساخته آن شیطانپشت باروی سرزمین جمشید !می چکد از نیزه ی آن اهریمن ،خون پاک اسطوره ی خورشید !و رجز های توخالی قاتلو کری های از نفس افتاده ی جلادمانده بی حاصلدر خیزش امت توحیدزیر پوست شب اما ،به شهر آشوب از کفتار های بدخیم !آشفته از آتشفشان یک رستاخیز!در عروج افسانه ای تا ناهید !زوزه هایی پیچیده !در بی تابی دریوزه های شبخیز ،لاشخورهای بی مقدار !مانده در فتنه ی تقصیر!دل سپرده به دیو افسونگر ، تن داده بر ذلت تحقیر!زوزه ی شغالان را ملالی نیست!دریوزه ها  نمی دانند !شب تاریک و دیو خواهد رفت !فلق در پیش!نیزه های شب شکن رها گشته !صبح است در تقدیر !</description>
                <category>محمد همایونفر</category>
                <author>محمد همایونفر</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2020 15:44:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفقا شرمنده ، ما کجاییم شما کجا ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hadi.homayounfar/%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-cwpgcvcdlbcg</link>
                <description>رفقا شرمنده ، ما کجاییم شما کجا ؟فراخوان ترامپ برای پیاده نظام و سربازان وفادارش در ایراندر حاشیه اعتراض های جمعی از هموطنان به سقوط هواپیمای اکراینیبرادر عزیز ، خواهر گرامی ! شما که هموطن قابل احترام ما هستید ، ما شرمنده ی شما هستیم ، این حق شماست که در مثل چنین روزهایی به خیابان بیایید و از نظرات و رویاهای خود دفاع کنید ، مشکلی نیست ، حرفتان را بزنید و شعارهای بسیار با کلاس و مودبانه تان را بدهید ، شما که مثل ما نیستید ، ما کجا ؟ شما کجا ؟ شما عزیزان در قله های فهم پیشرفت جهانی هستید و رویاهای انسان مدرن را برای ما می خواهید و ما متاسفانه کندذهن هایی هستیم که گمان می کنیم برای سعادت بشریت باید سراغ مفاهیم الهی و قران و اهل بیت پیامبر برویم !شما بارها و بارها روشنفکری خود را اثبات کرده اید ، برای همین خیلی منطقی پذیرفته اید که دنیا یک کدخدا دارد و برای حفظ نظم و قانون آن باید با این کدخدا راه آمد و شلوغ نکرد ! ما اما با نهایت تاثر کمی یاغی تشریف داریم و خواستار به هم زدن نظم جهانی هستیم و حرمت کدخدا را نگه نداشته ایم ، به او چنگ زده ایم و منافع مشروع یانکی ها را در اینجا و همه جا تهدید کرده ایم ، پس حق باشماست ، ما بدقلقی کرده ایم و زیر میز بازی زده ایم و آمریکایی ها تقصیری ندارند !ما عقب مانده ها در نگاه شما عرب زده و وطن ستیزیم ! راست می گویید ما نمازهایمان و دعاهایمان را به عربی می خوانیم ، امامان ما عرب هستند ، عاشق سید حسن نصرالله عرب هستیم و متاسفانه هشت سال در برابر تجاوز عرب ها با صدام که نماینده ی کشورهای عربی بود جنگیدیم ، جنگی خشونت بار که متاسفانه موفق شدیم ایران را به عرب ها ندهیم و حتی در یک حرکت زشت به داد نوامیس عرب در سوریه و عراق و لبنان رسیدیم که به دست داعش نیفتند! داعشی که در یک حرکت کاملا صلح آمیز و متمدنانه زحمت  ایجاد آن را به فرموده ی علنی و رسمی مولا ترامپ، خانم هیلاری و اوبامای عزیز کشیده بودند !ما البته عرب زده هستیم ! بن سلمان عزیز که هزینه های ایران اینترنشنال و نور چشمی رضا پهلوی را تأمین می کند از نوادگان کوروش کبیر است ! و درست به همین دلیل مریم رجوی که از بن سلمان کبیر دلار می گیرد ، همان آریو برزنی است که روزی همه را نجات خواهد داد !ما واقعا شرمنده ایم !ببینید فکر ما چقدر عقب افتاده و متحجر است که نگرانیم مبادا خواهران مسلمانمان در کشورهای عربی به دست داعش و متجاوزان، عریان و هتک حرمت شوند، آنوقت شما نگرانید که چرا ناموس ایرانی نمی تواند خودش را برهنه کند و با آزادی در خیابان ها رفت و آمد کند تا زیبایی هایش را همه ببینند و تمدن ایرانی به جای درخشانی در تاریخ خود برسد ، ما کجا و شما کجا ؟ واقعا شرمنده ایم !ببینید ما اصلا به گرد فهم و عمق افکار شما نمی رسیم ! شما بالای سر ما جا دارید ، بالا نشینید و به چیزهای &quot;های کلاس&quot; فکر می کنید ، شما شاد هستید و ما عبوس و غمگین ، شما عاشق پارتی و ولنتاین ما عاشق هیئت و سینه زنی !شما از سلبریتی های هالیوود الهام می گیرید و ما متاسفانه از قیام امام حسین !شما اروپا و آمریکا رفته اید و تمدن را به چشم خود دیده اید اما ما متاسفانه بی کلاسیم چشممان به دنبال دلیل عقب ماندگی و محرومیت مردم خاورمیانه و جهان سوم سوسو می زند ، زور که می زنیم از خارج رفتن سر از ونزوئلا و جیبوتی کشورهای عقب مانده ی دنیا در می آوریم ، حالا یک زیارتی هم به کربلا و شاید اربعین به عراق برویم ! ما کجا و شما کجا؟!شرمنده ایم که ما هم در سرزمین آریایی شما به دنیا آمده ایم و مثل شما فکر روشن و امروزی نداریم !البته خودمان هم نمی فهمیم که اگر بدقلقی نکنیم و به خداوندگاری غرب سجده کنیم مثل ژاپن و کره ی جنوبی پیشرفته خواهیم شد ، چه اشکالی دارد مگر اصلا در دنیای امروز جوک هایی مثل استقلال و عزت معنا دارد ؟ چرا ما مثل تایلند سواحلمان پر از گردشگر نشود و نتوانیم از توریسم های اونطوری پول حلال دربیاوریم ؟!چرا تایلند توانسته و ما نتوانسته ایم ؟ اصلا مگر آنتالیا در همین ترکیه ، چه مزیتی دارد که سواحل شمال ما ندارد ؟ مگر دبی نتوانسته با ایجاد فضایی آزاد این همه سرمایه را جذب خودش کند ؟ ما متاسفانه نمی فهمیم که که کاباره و دانسینگ و کازینو بخشی از علل رونق اقتصادی است ! ببینید شما چقدر عمیق به فکر اقتصاد ایرانی ها هستید ، می خواهید غل و زنجیر فرهنگ غلط را از پای جامعه ایرانی باز کنید تا بشود از جاده چالوس دوساعته به سواحل تایلند در بابلسر برسیم ! شما کجا و ما کجا ؟اصلا ما همه چیزمان غلط است ، حتی خوراکی هایمان هم مثل شما با کلاس نیست همین سردار سلیمانی ، یک نمونه روشن است !عزیز دل ما و اسطوره ی ما در راه فرودگاه بغداد موشک &quot;هل فایر&quot; می خورد و امید دل شما رضا پهلوی در نیویورک شامپاین ! واقعا که کلاس &quot;هل فایر&quot; با شامپاین قابل مقایسه نیست ! ما کجا و شما کجا ؟البته ما خشونت طلب هم هستیم ، شما به فکر محرومین هستید و همیشه با سلبریتی های دوست داشتنی ، موزیسین ها ،بازیگران و هنرمندهایی والامقام، با توییت های درخشان به داد محرومین و بیچارگان می رسید ، حتی شماره حساب هم می دهید ! اما ما چه ؟ با خشونت تمام گروه های جهادی را برای سیل زدگان می فرستیم ، با بیل و کلنگ به جان خانه های مردم می افتیم که گل و لای را خارج کنیم ، مثل عقب مانده ها به کوه و بیابان می زنیم تا دوردستها برای محرومین و مستضعفان کارهای بی خودی مثل ساختن مدرسه ، حمام و درمانگاه انجام دهیم و اصلا بلد نیستیم مثل شما جملات عاطفی و دلسوزانه که نیاز اصلی محرومان جامعه است به آنها برسانیم !متاسفانه ما رابطه ی خوبی هم با سگ و گربه نداریم و به طرز وحشیانه و عقب مانده ای سگ را نجس می دانیم و مانند مردمان دویست سال پیش سگ را برای نگهبانی و گله قبول داریم نه برای آغوش و بوسه و دل سپردن و حتی درک نمی کنیم که به عنوان یک انسان متمدن می توانیم سگ و گربه را به فرزندی قبول کنیم ! ای وای برما که شما به کجا رسیده اید و ما به کجا ؟ما به به فکر خواندن نماز در مسجدالاقصی هستیم و شما به فکر چشیدن احساس لذت بخش تمدن در لندن و پاریس !امروز هم شما حق دارید برای قربانیان هواپیما اعتراض کنید ، بالاخره هرچه باشد این عزیزان هم وطنی که با زمینه چینی متمدنانه ترامپ برای صلح و اشتباه مزخرف سربازان وطن جان گرامیشان از دست رفت ، برای شما که از این همه فلاکت ما به ستوه امده اید فرصت خوبیست تا بار دیگر قهرمانانه به ندای خداوندگار پیشرفت و تمدن لبیک گفته و به اعتراض بپردازید !در این مورد هم حق با شماست و ما شرمنده ایم ، چون ما همیشه دروغ گفته ایم و شما راست !قطعاً راستی ها و صداقت ها همه نزد ترامپ و پیروان راستین اوست ،همانها که به ندای او لبیک می گویند و در راه رسیدن به کعبه ی غرب ،دل و جان از خاک وطن هم شسته اند ، چه سعادتی است و چه افتخاری است که انسان در راه معشوق حتی به مصلحت خود و وطنش نیز نیندیشد و در راه تحقق اهداف والای مولا ترامپ سر از پا نشناسد ، خوشابه حالتان که صداقت و درستی و ایمان و شرف را از ترامپ و جانسون آموخته اید و زکاوت و شجاعت را از رضا پهلوی و عشقبازی با محبوب را از علیرضا نوریزاده، دلاوری و دلسوزیتان الهام گرفته از مریم رجوی است، رأیتان همیشه شگفتی هایی امثال حسن روحانی است و اسطوره ی خانه نشینتان شیخ مهدی کروبی ، خوشا به سعادتتان که در برابر مزدورانی وطن فروش که داعش را از منطقه راندند اینگونه رفتار می کنید ، ای ول به مرامتان که در راه جانان غرب ، سرباز وطن را قربانی می کنید ، راهتان ادامه دارد ، همیشه ی تاریخ شما بوده اید و درست در سر بزنگاه وفاداریتان را به قبله ی راستی و درستی که امروز ترامپ نماد آنست اثبات کرده اید ، ما بیچارگان مزدور ، عقب ماندگان فهم و علم و درماندگان کپک زده ی ایدئولوژی های کهنه ی شرقی به حال شما فکرهای روشن و عمیق و اراده های مدرن و تکنیکال غبطه می خوریم ، باشد که شما به بهشت موعودتان نایل شوید و ما در این جهنم ایمانهایمان جاودان! آمین یا رب العالمین@fardayeenghelab</description>
                <category>محمد همایونفر</category>
                <author>محمد همایونفر</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2020 08:27:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زاویه هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@hadi.homayounfar/%D8%B2%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-jewwr1tbosf8</link>
                <description>زاویه اولشیشه ی دودی رنگ بزرگ ، با صدای مهیبی فرو ریخت ، چشمهای وحشت زده ی مجید روی آجری خیره مانده بود که حالا لا به لای خرده شیشه ها خود نمایی می کرد، آب گلویش را به زحمت قورت داد ، می خواست چیزی بگوید، ولی کلمات به دشواری به زبانش می رسید ، واژه ها هنوز جانی نگرفته بودند که از هم می گسستند و تنها پاره هایی از کلمات، مبهم و منقطع از دهانش بیرون می جهید .- ای وای ... چی شد ...چرا ؟ نه! نه! ... خدا ! ....نه !در میان بهت و دلهره ی حاضران ، عده ای نقاب زده داخل آمدند ، آن هم داد و فریاد زنان !با نعره های یکی از نقابدارها ، بیشتر افراد ، یکی یکی از در بیرون گریختند ، مجید مانده بود که هاج و واج به حرف های نقابدار گوش می کرد :- باید بفهمند عوضی ها .... این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ! ... ایندفعه باید حساب پس بدن ! این بار هزینه داره براشون ! ... باید اینو بفهمن !مجید به طرف آن نقابدار رفت و گفت :- من با شما هستم ، اینجا مال منه ، خصوصیه ! این جا رو بهم نریزید !افعی خالکوبی شده روی بازوی کلفت آن نقابدار که تیشرت مشکی چسبانش در آن خنکای آبان ماه خودش یک ماجرا بود، حالا مجید را بیشتر ترسانده بود ، چشمهای مجید انگار تایید را ازآن قلچماق التماس می کرد اما او هیچ نگفت ،تنها کاری که کرد این بود ، با میلگرد سربرگشته قلاب مانندنش، چنان بر میز شیشه ای روبروی مجید کوبید که انگار تمام دنیا مانند تکه های شیشه ، پیش چشم مجید متلاشی شد ! این فرمان حمله بود .لحظاتی نگذشت که شعله های آتش از پنجره ی بزرگ زبانه می کشید ، مجید با چهره ای خونین و درهم شکسته روبروی دربی ایستاده بود که حالا از آن نیز مانند دروازه جهنم آتش بیرون می جهید و شب تاریک آن خیابان را به چالش می کشید ، بوی تند سوختگی فضا را آکنده بود ، مردمک گشاد شده ی چشمان مجید به پیکر سوخته ی مردی خیره شده بود که در آستانه ی آن درب جهنمی، حالا به توده ای از گوشت سوخته تبدیل شده بود !زاویه دوم :بهروز با حالتی عصبی و چهره ای برافروخته نماد بخشی از جوانان سی ساله ی ایرانی است که به وضوح هیچ وصفی بهتر از عصیانگر نمی توان برایش یافت .بهروز مهندس بیکار ، مجرد ، تحت فشار روانی اطرافیان به عنوان یک جوان علاف و بی مصرف ، با آتشفشانی از احساسات و نیازهایی که حالا در ناتوانیش از مخارج ازدواج بر سرش خراب شده بود و انبوهی از آرزو ها و رویاهای برباد رفته!  چرا عصیانگر نباشد ؟!&quot; این جامعه ی لعنتی جز حسرت برای من چی داشته ؟ بهترین سالهای عمرم رو مشغول خوندن چیزهایی بودم که الان برام یک قرون فایده نداره و عمرم تلف شده ، خب این آشی بوده که سیاست مدارها و دولتی های این خراب شده برای من پخته اند ! مگه من پشت فرمون این نظام آموزشی و برنامه ریزی ها نشسته بودم و حقوق اون رو گرفتم و خوردم ؟ چه کسی مسئولیت عمر تلف شده ی من رو به عهده می گیره ؟ کسی هست جواب بده ؟ من عمرم تلف شده ! کسی هست ذره ای از سرنوشت امثال من براش مهم باشه !آینده من سوخته و گذشته ی من بی خود بوده ، امروز من دلم می خواد منفجر بشم از این وضعیت ! خودم هم باور نمی کنم کارم به اینجا رسیده !&quot;بهروز ماه هاست که پاتوقش قهوه خانه نادر است ، سیگار و ورق ، قلیان و دورهمی هایی که به خوبی از پس گذران دقایق بر می آیند !نادر با بطری ها می آید ، همه برایش کف می زنند ، دقایقی بعد با کله های داغ شده و رگ گردن های متورم بیرون می زنند !زاویه سوم :کنار ایستگاه اتوبوس ، نرسیده به چهار راه، کمی شلوغ شده ، یک پژوپارس سفید راه را بند آورده ، وسط آن ترافیک ، داد و بیداد مردم بلند شده ، کمی آنطرف تر زنی با مانتوی چسبان که رویش یک کاپشن رنگ و روفته ی سفید پوشیده و شالش را ناشیانه دور دهانش بسته است ، به سوی جمعیت که دور پژو جمع شده اند می رود .فاطمه چهل ساله دختر شهرستانی کوچ کرده به پایتخت، منشی یک شرکت خصوصی که صبح، گرگ و میش هوا بیرون میزند تا از واویلای ترافیک برسد به شرکت و غروب دوباره توی هیاهوی بازگشت مردم جنازه ی بی رمقش را سوار مترو می کند و به قبرستان چهل متری خانه مجردی اش می رسد ، سوت و کور !&quot; من دوست دارم امیدوار باشم ، اما چطور؟ اینقدر دختر سرحال و با نشاطی بودم که همه با دیدن من شارژ می شدند حالا بعد از دو بار ازدواج ناموفق و بچه ای که بردم انداختم ور دل مادرم شهرستان و فکر کنم اصلا دیگه منو نمی شناسه ، چه دل و دماغی برام می مونه ؟ من اسیر زرق و برق این شهر شدم ، بمب انرژی بودم اما افسوس همه اش سوخت ، این شهر لعنتی کثیف همشو از من گرفت ، این جامعه ی خراب عقب مانده به امثال من رحم نمی کنه ، خدا باعث و بانی این وضعیت رو لعنت کنه ، من هم استعداد داشتم و دارم و هم پی گیر و پرتلاش بودم با مدرک فوق لیسانس حسابداری ، تنها و بی کس الان برده ی شرکت خصوصی شدم که خوب قلاده ی امثال من دستشونه ، می دونن که محتاج همون چندرغازی هستیم که با منت و بدبختی جلومون می اندازن! تازه باید قر و عشوه هم یادمون نره که تنوع طلبی این جماعت بی جواب نمونه والا می افتن دنبال یکی دیگه که بزک دوزک بهتری داره و چروک هم دور لب و گونه اش نیفتاده ، تف به این خراب شده ! خب من که کم نذاشتم و سعی کردم سالم زندگی کنم ، آخرش این شد ، خب حق دارم از این اوضاع متنفر باشم . هیچ چیزیش سر جاش نیست ! ای کاش می تونستم ازاینجا برم ؟ راستی کجا برم ؟.. باید حرف بزنم ... بله ،باید فریاد بزنم ... این مردم دیگه کی می خوان به خودشون بیان؟ ...&quot;حالا به جمعیت رسیده است .- آهای با غیرتا ... یه کاری کنید .... دیگه به اینجا رسیده ... به شما هم میگن مرد .....بهروز کنار نادر ایستاده و با شنیدن صحبت های فاطمه لبانش را می گزد ، عصبی شده و مدام سرش را تکان می دهد ، نادر اما با همان خونسردی اعصاب خردکنش، پوزخندی می زند که سبیل های کلفت و چخماقی اش مثل خنجر از دو طرف ریش انبوهش بیرون می زند ! دستمالی که دور دستش بسته است را حالا روی دهانش می بندد ، کت چرمش را در می آورد و دور سرش تاب می دهد ، بازوهای ستبر و خالکوبی شده اش با آن افعی بزرگ بدجور به چشم می آیند .- هرکه مرده به این آبجی لبیک بگه .... نترسید .... نترسید ...... نترسید .....ما همه با هم هستیم !بهروز فریادی از روی شوق و هیجان می کشد ، وسط می پرد و فریاد می زند :- ما همه با هم هستیم .فاطمه شالی را که به زحمت موهای بلوندش را می پوشاند بر می دارد و با لبخندی رضایتمندانه به بهروز می دهد ! نادر فریاد می زند :-  بچه ها حرکت !زاویه چهارم :مجید ، 35 ساله دائم سرش در کتاب و مطالعه است ، تابلویی از تصویر معروف چگوارا روی دیوار مغازه اش خودنمایی می کند ! یک کافی شاپ فسقلی و دنج ، با لامپ هایی کم فروغ ،نبش خیابانی پر رفت و آمد !-  البته من بخور و نمیر در می آرم ! پول اجاره ی خونه ، اجاره ی مغازه و قهوه هایی که می فروشم ، چیزی که تهش بمونه ، میرم کتاب می خرم ، البته نسل امثال من منقرض شده ، دیگه کی کتاب می خونه ، زور بزنن ملت دو کلوم توی شبکه های اجتماعی و موبایل می خونن . اوضاع اسف انگیزیه ! من فکر می کنم اصلا خود آمریکایی ها پشت این قضایا هستن ، باید این منطقه بهم می ریخت ، باید کشورها به جون هم می افتادن تا اونها بتونن نفوذ بیشتر و فروش بیشتر داشته باشن ، الان هم این دولت دستش با آمریکایی ها توی یک کاسه است ، همه اش جنگ زرگری است ، آخه کدوم تصمیمی اینها گرفته اند که به نفع اقتصاد امپریالیست ها نبوده ، مهم اینه که اونها باید توجیه لازم برای دوشیدن گاوهای این منطقه داشته باشن ، داخل مملکت هم که اصلا مهم نیست ، جز تبعیض و چپاول آخه چی هست ؟ هر روز اختلاس ! هر روز یک پدرسوخته بازی تازه ، هرروز یک دعوای زرگری اینوری با اونوری و سر مردم گرم میشه ، اینها رو از خود غربی ها یاد گرفته اند ، من حقه بازی انگلیسی ها رو توی چهره تک تک این شیفتگان خدمت می بینم ، خیلی هاشون اونجا درس خوندن ، بچه هاشون هم الان دارن اونطرف آماده میشن بیان صندلی باباهاشون رو بگیرن که یه وقت تخم و ترکه ما بی مدیر نمونه ! مهار توده ها و به تخدیر کشیدن اونها ، همش بازیه ، این یک گیم استراتژیکه که مردم ایران توش گرفتارن ، آخه چی بگم الانه که بگن منم ضد انقلابم و سروکارم بیفته با بچه های بالا ! حق دارن اعتراض کنن این ملت ، حق دارن اعتراض کنن ... تازه اینجوری نمیشه ..و باید هزینه داد برای مبارزه &quot;با چشمانش به تابلوی چگوارا اشاره می کند . مصطفی پشت میز شیشه ای نشسته ، آرام آرام قهوه اش را می خورد و گهگاه به صفحه موبایلش نگاه می اندازد . انگار قهوه هنوز داغ است و لبانش را می سوزاند . با صدایی خش دار و لهجه ای نامأنوس سری تکان می دهد و می گوید :-  پس من چی بگم یه کشاورز روستایی ، 10 روزه برای گرفتن پول گندم هام و شکایت از این مسئول و اون مسئول آواره این خراب شده ام ، کی به داد ما می رسه ، مگه کسی هم هست که صدای مردم رو بشنوه ، زمان دولت قبل، هم خوب گندم رو می خریدن و هم زود پولش رو می دادن ، این لامصب ها اصلا به فکر کشاورز نیستن ، من که دیگه موندم چه خاکی توی سرم بریزم الان هفت هشت ماهه که یک قرون ندارم ، زن و بچه ام از کجا بخورند ؟ اینه مزد حلال خوری و تأمین نون مردم ؟ برین از خارج گندم بخرین تا چشمتون کور بشه ! می دونم که نون این جماعت توی وارداته ! کلی وسطش این و اون می خورن تا به قیمت خون باباشون، یک کالا بیاد بازار ! خدا لعنتشون کنه ، پسرم به خاطر همین اوضاع حاضر نیست بیاد سر زمین ، میگه سر شما چه گلی زدن که سر ما بزنن ، رفته شیراز اونجا توی یه استخر ماساژ میده پدرسوخته ! من که سر در نمیارم ولی به ولای علی از این وضعیت راضی نیستم و دیگه به این نماینده ها و رئیس جمهورهای الکی رأی نمی دم ، همش سرکاریه !نگاهی به مرد لاغر اندامی می کند که کت تیره رنگش به تنش زار می زند و مدام سیگار می کشد .- تو هم انگار غریبیاسماعیل معلم ابتدایی است ، بعد از ظهر ها توی خیابان های رشت با اسنپ کار می کند آنهم با ماشینی که از برادرش به زحمت قرض گرفته است.- زنم رو آوردم دکتر ، شما از من خبر ندارید، تا آخر ماه نمی کشم به خدا، دخترم کلاس کنکور میره ، هر روز یه کتاب تازه یه کوفت جدید از مافیای کنکوریها ! خب باید قبول شه ، من اگر الان به جای لیسانس، دکترا بودم ، خب اقل کم یک ،یک و نیم از دولت بیشتر می گرفتم ، نه اینکه با بیست و پنج سال سابقه، حقوقی که می گیرم با کسورات قانونی به سه میلیون هم نمی رسه ، حالا فکرشو کن ، اجاره خونه ، این خرج و مخارج وحشتناک و بعلاوه قسط ، هزینه دارو درمان زنم هم که سر به فلک می ذاره تازه خرج این ماشین لکنده که به خاطر خریت خودم مثل طوق لعنت افتاده دور گردنم ، اونهم داداشه با هزار منت اینو به جای پولی که از ارثیه بابام به جیب زده ، به عنوان سرمایه ی کار به من داده! تازه قرضی ! اون بنگاه داره و پول پارو می کنه ، اونوقت من فرهنگی باید منت اونو بکشم تا زن هفت خطش بعد به زن بیچاره من سرکوفت بزنه که شما معلم ها نمی خواهید یه فکری برای بدبختیهای خودتون بردارید ، خب اعتصاب کنید ! خب این وضع من معلمه ! سر کلاس تنها چیزی که یادم نمیاد این بچه های معصومند که قراره به فهرست بدبخت های این مملکت اضافه بشن ! خدا بخیر بگردونه !&quot;هوا رو به تاریکی است ، از بیرون صدای ازدحام و ترافیک به گوش می رسد ، هرچند موسیقی ملایم داخل کافی شاپ کرختی خاصی به فضا داده است ، کسی انگار حال ندارد ببیند بیرون چه خبر است!زاویه پنجمکمی دورتر، کنار مسجد ، نسرین مسئول کانون فرهنگی مسجد حالا درب ها را می بندد ، تازه جلسه تمام شده است و بچه ها پراکنده شده اند . استاد صادقی اما داخل حیاط کانون، مشغول وضوگرفتن است او بعد از ظهر ها در کانون کارگاه های آشنایی با جنگ نرم و شیوه های مقابله با تهاجم فرهنگی برگزار می کند ، نسرین با یک نگاه و لبخند از او خداحافظی می کند .- استاد بی زحمت در حیاط را پشت سرتان ببندید- اگر اشکال نداشته باشد تا ده دقیقه دیگر من اینجا بمانم ، با کسی قرار دارم بعد در را می بندم و میروم .- نه چه اشکالی استاد ، زحمتتون میشهنسرین یک پیر دختر با حوصله که بچه های کانون، عاشق صحبت های شیرین او هستند .&quot; بچه ها ، مردم ما خیلی خوب و مظلومن ، خود حضرت امام میگه که مردم زمان رسول الله اینطور نبودن ، با همه ی سختی ها و مشکلات پای انقلاب وایستادن ، دارن در برابر تحریم های ظالمانه استکبار مقاومت می کنن ، ما هر چی میکشیم از دست دشمنی های ابرقدرت ها به خصوص آمریکاست که اجازه نمی ده به راحتی با دنیا تعامل کنیم ، اجازه نمی ده اقتصاد ما روی پاهاش وایسته ، اجازه نمی ده منابع و ثروت هامون رو بتونیم در یک اقتصاد مرتبط با دنیای امروز به کار بگیریم ! البته گفته باشم ها ، این بی عرضگی مسئولین لیبرال و نماینده های مجلس هم خیلی بدتر از امریکا داره به ما ضربه می زنه ، اینها در حقیقت همون عوامل داخلی استکبارند که نفوذ کرده اند و دارن بذری رو که امریکا با تحریم و تبلیغات ماهواره ای و رسانه ها کاشته ، با ندانم کاری خودشون آبیاری می کنن ! من البته نمی فهمم که چطور شورای نگهبان اینها رو تایید صلاحیت کرده ، متاسفانه خرابکاری هاشون ، بیش از همه داره به رهبری و ولایت ضربه می زنه ، امیدوارم حضرت آقا یه کاری کنن !&quot;خیابان وضعیت عادی ندارد ، چشمهای نسرین داخل قاب چادر که بنا به عادت همیشگی رو گرفته است این سو و ان سو دودو می زند ، قدمهایش را سریعتر بر میدارد ، گوشه ی چادرش را جمع می کند تا به آبهایی که کف پیاده رو جمع شده اند کشیده نشود ، صدای عربده و فریاد داخل خیابان بلند است . دسته ای از مردم به آن سمت می آیند !داخل حیاط کانون فرهنگی، استاد صادقی به فکر فرو رفته است ، مردی چهل ساله که معلوم است به تازگی محاسنش رو به سپیدی گذاشته، انقلابی دو آتشه ای که سالهاست مطالعات غرب شناسی داشته و حالا یافته هایش را درکانون های فرهنگی و فرهنگ سرا ها کنفرانس می دهد ، اتفاقی که امروز سر جلسه برایش افتاده است ، حسابی او را به فکر برده است و شاید فراتر ، دلهره و نگرانی غریبی درونش کاشته است !&quot;استاد این حرف های شما خیلی خوبه ، واقعاً که این مملکت دشمن داره ، این که برنامه ریزی میکنن ، این که فشار میارن و تحریم می کنن ، اینکه نفوذ می کنن وخرابکاری می کنن ، همه ی اینها درست ، اما چه توجیهی برای کم کاری ها و تبعیض ها هست ، اگر تحریم و فشار هست باید برا همه باشه نه فقط برای مردم ، ظاهراً خیلی از مسئولین اصلی و رده بالای این مملکت که همه ولنجک نشین هستند طور دیگه ای زندگی می کنن ، این درسته که من جوان زیر هزینه های مقاومت له بشم تا فرزند فلان آقا از اروپا برگردند و بشینند جای پدر ؟ اصلا مگر برای اینها قراره مقاومت کنیم ، مگه مقاومت برای عزت نیست ؟ مگه مقاومت برای مبارزه با ظلم و استکبار نیست ؟ حالا چه فرقی می کنه داخلی یا خارجی ؟استاد صادقی نگاهش به درب حیاط کانون مانده بود، همانجا که قرار بود سر و کله سعید، رفیق قدیمی اش پیدا شود ! یاد جوابی افتاد که به آن جوان داده بود ، دوباره مرور کرد !- بله ... بله این حرفهای دوستمون تا حدودی درسته ، باید یادمون باشه فساد بزرگترین دشمن ماست ، بخشی از اون هم بر اثر نفوذ اتفاق افتاده و بخشی مال ضعف آدمهاست ، این یک ابتلای تاریخی است ، صدر اسلام هم ، خیلی ها دنیا طلب شدند و قافیه را باختند .جمعیت داخل خیابان حالا رسیده بود به جایی که دقیقاً نسرین از پیاده روی آنجا داشت می گذشت !چند نفر که پیشاپیش جمعیت معترض بودند صورتشان را پوشانده بودند و داد و فریاد می کردند ، التهاب عجیبی فضا را پر کرده بود . در دست هر کدام از نقابدارها چیزی خودنمایی می کرد ، احساس ترس عجیبی نسرین را فرا گرفت اما دیگر دیر شده بود !- آهای ... این.... این چادریه در نره !چشم های ورقلمبیده نادر حالا نسرین را شکار کرده بود چیزی نگذشت که نقابدار ها او را دوره کردند ، یکی از داخل جمعیت داد زد :- به ناموس مردم کاری نداشته باشید ، فقط اعتراض !بهروز از کوره در رفت و در حالی که مستی از حرف زدنش پیدا بود، فریاد زد :- چه غلط ها ، مگر کسی به زندگی ما رحم کرد ... بی شرف ها .. زندگی ما رو پودر کردند رفت پی کارش ! عمراً بذاریم این ها قسر دربرن !نسرین به خودش می لرزید ، یکی دست انداخت چادرش را کشید ، چشمهایش سیاهی رفت ونقش زمین شد !بهروز چشمش به میلگرد سربرگشته ی قلاب مانندی افتاد که حالا دست نادر بود و در هوا می چرخید ، انگار تارهای خونین موهای نسرین حالا به آن چسبیده بود!جمعیت که دور شد . فاطمه کنار پیکر بی رمق نسرین اشک می ریخت !زاویه ی ششم :- ببین صادقی من که دیگه به یقین رسیده ام ، بازی شما اصولگرا ها و اصلاح طلب ها به آخر کار رسیده ، چشمات رو بازکن ، جامعه رو نیگاه کن ، داره منفجر میشه ، اینا اصلا برات مهم نیست !؟- چرا مهم نباشه سعید؟! مهمه ! اما اینها همه هزینه هایی است که در راه مقاومت داریم میدیم ، چاره ای نیست ، شتر سواری که دولا دولا نمیشه  ، ما روبروی قدرت های عالم ایستادیم ، فکر می کنی منطقی است عکس العمل نشون ندن ؟ خب معلومه که فشار میارن ، رسانه هاشون رو بسیج می کنن ، عواملشون رو به کار می گیرن ، اونها می خوان مردم از دست حکومت خسته بشن ، می خوان جنگ رو بکشونن داخل ایران ، می خوان با هزینه ی خود مردم ایران، دشمنشون رو از میان بردارن !- صادقی جان ، این حرفها درست ! اما به من بگو آسیب پذیری جبهه حق همیشه از ناحیه دشمن بیرونی بوده یا درونی ؟ چه فایده داره ما از درون پوک بشیم ؟ یه نیگاه کن ببین سردارهای سیاسی ما کیان ؟ به نظر تو این ویترین مقاومته مرد حسابی ؟ یا ویترین آدمهای خسته و پیر و دنیازده؟! با فرمون اینها که نمیشه رفت به جنگ قدرت های عالم ! اینها خودشون از صد تا تحریم اثرات مخرب تری دارند! اگر راست می گید جلوی اشرافیت سیاسی مذهبی قد بلند کنید و مقاومت به خرج بدید! فکر می کنم این به سیره ی علوی هم نزدیکتر هم باشه !- حتما ً همینطوره ! اما هرچیز جایی و هرنکته مکانی داره ! درست وسط معرکه ی جنگ اقتصادی شما فرمان شورش علیه سرداران جنگ اقتصادی کشور رو می دید ؟ اونهم به نام عدالتخواهی ؟ این چه منطقیه ؟ دولت باید محکم به کارش ادامه بده و با قدرت مدیریت کنه !- زکی ..عاشق این کار محکم و این مدیریت قدرتمندشم که باید ادامه پیدا کنه ! مگه نمی بینی توی خیابون ها چه بلواییه ؟ این قضیه بنزین مطمئن باش آش نیست که دولت پخته! حلوای ختمش میشه ! توی این شرایط فشار و بدبختی و گرونی باز دستش رو کرد توی جیب ملت ؟! واسه چی؟ واسه اینکه کم آورده؟  ! واسه چی کم آورده  ؟ واسه اینکه اصلا اینکاره نیست ! این دولت حتی تو شرایط نرمال هم نمی تونه کار کنه تا چه برسه بحران ! الان این اعتراض ها داره به خشونت می کشه کی پاسخ خونها و خسارت ها رو میده ؟- رهبری حواسش هست که این حضرات تا چه وقت باید سرکار باشن !- ملت تا چه وقت باید سرکار باشه ؟ تا کی باید چشممون رو ببندیم بگیم انشاالله گربه است ؟ الان خسارت شکست طرح سلامت رو که هزاران میلیارد بیت المال بینوا رو از جیب بیمه ها در این شرایط اسف انگیز روانه ی جیب ثروتمند ترین اقشار جامعه کرده اند رو کی پاسخ میده ؟ این گندکاریهاست که کار به اینجا میکشه ! وقتی فیتیله ی قطع حقوق های نجومی رو پایین کشیدن و ماست مالی کردن ، کسری بودجه درست میشه ! مگه کم ریخت و پاش هست !؟ کم حیف و میل میشه ؟ به خدا اگر کاسه خالی بود و چیزی تهش نبود که اینها اینطور نچسبیده بودند به قدرت !- من شاید نتونم جواب حرفهایی حقی رو که میگی بهت بدم، اما اطمینان دارم ، اونی که اون بالا نشسته ، از من و تو اشرافش به این چیزها بیشتره ، سر سرنوشت انقلاب و آخرت خودش هم معامله نمی کنه ، اگر میگه اینها فعلا باید کارشون رو کنند معنیش اینه که این بهترین گزینه از گزینه های موجود پیش روی حاکمیته ، معنیش اینه که رفتن این دولت مساوی با روی کار اومدن یک دولت کارآمدتر توی این شرایط نیست ! معنیش اینه که وضع بدتر خواهد شد و بهتر نخواهد شد !- پس منتظر رادیکال شدن شرایط باشید ! باید با مردم صادق باشیم ، حکومت بدون سرمایه اجتماعی که از اعتماد مردم ایجاد میشه هیچ قدرتی در برابر دشمنان نداره ، میشه مقاومت با خشاب خالی! ، امیدوارم اینو بفهمید !صدای هیاهوی زیادی از بیرون کانون فرهنگی به گوش می رسید حالا معترضان دورتا دور مسجد و کانون فرهنگی را گرفته بودند .صادقی لحظه ای به خودش آمد ، سریع به طرف در دوید ، نگاهی به بیرون انداخت و بلافاصله داخل آمد و درب کانون را بست .- چی شده- سعید ، آشوبگرا مسجد رو محاصره کرده اند!- ای کاش این حضرات لااقل از یک ماه جلوتر اوباش رو جمع و جور می کردن تا اینطور میدون دار نشند ، اینطوری حتی اعتراض مردم هم گم میشه!زاویه هفتم :مجید ذغال شدن کافی شاپ را با چشمانش دید ، حالا مصطفی، مشتری ناراضی ساعتی پیشش را می دید که دارد تلافی پول گندم هایش را برسر چراغ راهنمایی سر چهار راه در می آورد ، یادش افتاد که ساعتی پیش با چه خیالاتی از هزینه های مبارزه و اعتراض می گفت و تصویر چگوارا را به این و آن نشان می داد ! چشمش که دوباره به تل سوخته ی جلوی کافی شاپ افتاد ، اشکش سرازیر شد، حالا خوب می دانست که زن اسماعیل زن همان معلم لاغر اندامی که راننده ی اسنپ بود و دلش می خواست دخترش در کنکور قبول شود ، در بیمارستان چشمش به آمدن شوهرش سفید خواهد شد !</description>
                <category>محمد همایونفر</category>
                <author>محمد همایونفر</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2019 13:43:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز همیشه ی انسان !</title>
                <link>https://virgool.io/@hadi.homayounfar/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-f1immgdlk31g</link>
                <description>انسان سر پر سودایی دارد! اما وجودش پیچیده در ضعف ها و تلخکامی هاست، تلخکامی هایی که ریشه در احساس نیاز و نرسیدن او دارد!انسان می‌خواهد که همه ی چیزهای خوب را یکجا داشته باشد، انسان دوست دارد قوی باشد! انسان دوست دارد در همه جا غلبه کند و در همه ی موارد پیروز شود! انسان دوست دارد خیالاتش را و رویاهای دوست داشتنی اش را دنبال کند و به آنها واقعیت ببخشد! انسان اسیرو بنده ی اوهام و خیالات خویش است ، زیبایی ها را می پرستد و می خواهد همه ی آنها را از آن خود کند، زیبایی ها را در اموال و املاک و دارایی ها و تفریحات و لذت ها و متعلقات خویش می بیند .آدمها آماده ی دل باختن به زیبایی هایند! وجود انسان سرشار از نیاز است! انسان می خواهد بهترین ها از همه چیز را مال خودش کند. بهترین خانه، بهترین ماشین، بهترین همسر و شاید بهترین همسر ها! بله شدیداً زیاده خواه و طمعکار و تنوع طلب است !بهترین موقعیت اجتماعی که حاکی از قدرت او باشد . انسان می‌خواهد بهترین و خوشمزه ترین غذاها را بخورد. بهترین و زیباترین لباس ها را بپوشد، زیباترین و مقبولترین همسر و فرزندان برای او باشد ، هر آنچه که اراده کرد، انجام دهد، از دیوار بالا برود،میخواهد بال در بیاورد ! پرواز کند! هر لحظه که اراده کرد و هر جا که خواست،همانجا باشد، می خواهد آنچه را نمی‌داند کشف کند ، بسیار کنجکاو و ماجراجوست ، از ندانستن ها و جهل هایش وحشت دارد ! انسان احساس نیاز به دانستن می کند ،از فهمیدن و دانستن لذت می برد ،احساس نیاز به قدرت می کند از قدرتمند بودن لذت می برد ، انسان احساس نیاز به توانستن می کند، انسان احساس نیاز به محبت و عشق ورزیدن می کند،و از عشق ورزیدن لذت می برد ! انسان احساس نیاز شدید به توجه و دوست داشته شدن می کند می خواهد محور توجهات اطرافیان قرار بگیرد، می خواهد دیده شود،پسندیده شود ، می خواهد فهمیده شود، احساساتش درک شود !انسان احساس نیاز به ستوده شدن و تحسین شدن دارد، انسان احساس نیاز به خلاقیت، تنوع و آفریدن دارد!این همه هنرها، این همه اشکال و رنگ ها و معماری ها، این همه صنایع و تکنولوژی ها، فیلم ها و تخیل ها و تصویر ها و تابلوها و مجسمه ها و نقاشی ها و مدل ها!انسان احساس نیاز به مدل و الگو دارد . انسان سراسر نیاز و تمناست! قدرت، پول و ثروت، ماندگاری وسلامت ،احاطه وعلم!اینها را می خواهد ! انسان از وقتی که سعی می‌کند پیرامون خودش را بفهمد کم کم همه ی اینها را کشف می‌کند! این نیازها! این تمنا ها را این خواستن ها را و می بیند که بخش زیادی از اینها را ندارد!می بیند تنهاست!بقیه ی آدم ها هر کدام به فکر خودشان هستند ، می بیند پول لازم را برای خریدن چیزهایی که دوست دارد ندارد! می بیند فرصت ومهارت لازم را برای پول درآوردن، آن جور که می‌خواهد ندارد!می بیند جایگاه و شأن اجتماعی بالایی را که می خواهد و دوست دارد و خودش را آنجا تصور می کند ندارد !می بیند امکانات، برخورداری ها، لذت ها، تفریحات، زیبایی هایی را که آرزو دارد در دسترسش نیست!هرچه به دست می آورد ، به چشم نمی آید و باز هم سیراب و قانع نمی شود ، همیشه کم می آورد ! سرخورده می شود! می بیند ضعیف است، می بیند دارد رنج و محرومیت می کشد، می بیند آنگونه که می‌خواهد و نیاز و تمنای او هست تحسین نمی شود! دیده نمی شود! فهم نمی شود و دیگران او را آن طور که میل دارد دوست بدارند، دوستش نمی دارند!انسان احساس سرخوردگی و پوچی می کند!انسان خسته ی رنجور وامانده ی نیازمند با آرزوهای دور و دراز و خواستنی های رنگ به رنگ و دست نیافتنی ،غم بزرگی که بر دلش مانده و بغضی که با خودش و در اعماق وجودش، همواره یدک می کشد !فرزند آدم به آب و آتش می زند که موقعیت اجتماعی خودش را بالا ببرد، طبقه برخورداری خودش را در جامعه بالا ببرد، به دنبال برساخت های پذیرفته شده اجتماعی می رود! چگونه شأن و قدرت ساخته می شود؟ چگونه پول در آورده می شود ؟ چگونه مورد توجه قرار می گیرد و دیده می شود و دوست داشته می شود ؟ با هفت قلم ارایش و لباس مدروز؟ مثل امروز همه ی خیابان ها و هر روز بیشتر از دیروز ؟ یا نه ؟ باید در زمینه علمی و مدرک به جای خوبی برسد؟ مثل غلغله ی کنکور و ولوله ی دانشگاه و هلهله ی مدرک تازه با این واویلای بیکاری !باید کلاه روی کلاه بگذارد و پول در بیاورد و یا اینکه با دانش و تلاش و کسب موقعیت این آیات محکمات انسان امروز! ؟ شماتتی بر انسان نیست ! همین است جامعه و حال و روز ، کسی در اینها شک نمی کند ! می بیند باید زرنگ بازی در بیاورد، هرکس زرنگ بازی بیشتری بلد باشد در جامعه خودش را بالا تر می کشد، می بیند باید ارتباطات قوی تری برقرار کند، آدمهای پارتی دار ممکن است به همه جا برسند !اما همیشه ی خدا ، همیشه و همه جا او ، فرزند آدم با حجمی از سرخوردگی ها مواجه می شود! دنیایی از محدودیت ها دست و پایش را بسته! آنوقتی که شهوتش لبریز بود ، یارش به تبریز ، امروز که یار در برش ، توانش ناچیز ، این غصه نیست ، قصه ی زندگی انسان است ، خوی ها و خصلت هایی دارد که نمی تواند از آن فرار کند .ویژگی های ژنتیکی و خانوادگی او جبرمطلق است!توانمندی های ذاتی او و علایقش آن نیست که می پندارد و لازمش دارد ، هیچ چیز با دنیای نیازها و خواست هایش جور نیست ! می‌خواهد و دوست دارد ارتباطات اجتماعی قوی برقرار کند، اما روابط عمومی خوبی ندارد، در برقراری ارتباط موثر ضعیف است ،کلمات را خوب نمی تواند استفاده کند، نمی داند از کجا شروع کند! نه مهارتش را دارد و نه دانشش را و نه حتی حوصله اش را! میخواهد و حوصله ندارد ! می‌داند که باید حوصله و صبر و کوشش داشته باشد و ندارد!او عجله دارد، انسان برای رسیدن عجله دارد !و بدتر از همه، انسان در چنبره عادت ها و حجاب ها و ناتوانایی هایش گرفتار است، عادت کرده است تا نیمه شب بیدار بماند، عادت کرده است صبح دیر از خواب برخیزد،عادت کرده است پرخور باشد ،عادت کرده پرگویی کند، زیاد حرف بزند، غیبت کند و با چرت و پرت هایش هزاران مشکل در اطرافش درست کند ، عادت کرده است مسخره کند و حتی اگر بتواند دیگران را تحقیر و تخریب کند ، عادت کرده است مشکلات را همیشه به گردن دیگران بیاندازد ! عادت کرده است پرخاشگر ،پرتوقع ،متکبر، زودرنج ، لوس و پفیوز باشد ،عادت کرده است بی تفاوت و شلخته و باری به هر جهت باشد ، عادت کرده است، سیگار بکشد ، قلیان بکشد ، زهرماری کوفت کند ، قیافه بگیرد ، چشم چرانی کند ، فحش بدهد و کلمات رکیک را مثل نقل ونبات نثار زمین و آسمان کند ، عادت کرده است فیلم نامربوط ببیند، عادت کرده است از زیر کار در برود ، عادت کرده است تنبلی کند ،اوقاتش را هدر دهد، عادت کرده است منتظر معجزه در زندگی اش باشد.انسان با آن همه امید ها ،خواسته‌ها و نیازها اسیر این همه غل و زنجیر ضعف ها ندانستن ها، نفهمیدن ها، عادت ها و شهوت ها و حجاب هاست!ای خدای بزرگ انسان چه کند؟ساعت شنی زندگی او هر لحظه به او یادآوری می کند که به پایان کار این دنیا نزدیک میشود . احساس می‌کند تمام دلبستگی هایش در خطر است! دارایی هایش هر لحظه ممکن است نابود شوند ! سایه تهدید بیماری ها حوادث و خطرات غیرقابل پیشگیری دائماً او را آزار می دهد، میترسد سرطان بگیرد ، تصادف کند، زلزله بیاید، سیل زندگیش را ببرد ، زنش بمیرد ، بچه هایش هلاک شوند ،می ترسد سکته کند ، می ترسد فلج شود می ترسد آبرویش برود، می‌ترسد ضعف هایش دیده شود !می ترسد در نگاه دیگران ذلیل و خوار شود! از قضاوت دیگران همیشه هراسان و خوفناک است ! می ترسد بیش از این محدود شود! می ترسد بمیرد! بله بمیرد و همه چیز تمام!اما در همین حال و روز فلاکت بار انسان ، به صورت فطری ، غریزی و هرچه دوست دارید نامش را بگذارید ،در به در به دنبال پشتیبان می گردد، انسان به نام و شهادت تمام نیازهایش و به نام و شهادت تمام ضعف ها و نداشتن هایش و به نام وشهادت تمام آرزوها و خواسته هایش، به پشتیبان نیاز دارد، منبعی نیاز دارد از دارایی و قدرت و دانستن و توجه وهوشیاری ، منبعی بی نیاز ، بی کاستی و لایزال و همیشه برقرار! انسان او را می خواهد !از همان ابتدا که چشم باز می کند و هنوز اطرافش را نمی فهمد دنبال او می گردد ، پستان مادر را می یابد از او تغذیه می کند ، دنبال آغوش می گردد ، مادر را می یابد و آرام می گیرد ، همانجا رهایش کنند می میرد، ناتوان تر از نوزاد و بچه هر مخلوق دیگری انسان ضعیف است ، اما کدام پشتیبان ؟شاید پدر و مادرش؟!او به تکیه کردن نیاز دارد ، یک پشتیبان قوی می خواهد!باید به او تکیه کند !تمام نیازهایش و خواسته هایش و ترس هایش با این کلمه حل می شود، پشتیبان !کسی که دارا باشد تا نیازهایش را برآورد ، کسی که توانا باشد و به دادش برسد ، کسی که بداندو جهل او را برطرف کند! کسی که مایه دار باشد و بخیل و خسیس و منت گذار نباشد ، کسی که مهربان باشد واو را ببخشد! کجتابی ها و بی مهری های او را نادیده بگیرد، ضعف و اشتباهات او را به رویش نیاورد!انسان از همان کودکی دنبال این پشتیبان می گردد ! پدرهست ؟ بله پدرهم پشتیبان اوست! مادر هست؟ بله مادرهم هست! خویشاوندان هستند ؟ بله خویشاوندان هم هستند !رفیقان هستند؟ بله رفیقان هم هستند ! مدرک دانشگاهی ؟ شغل معتبر؟ کسب و کار نان و آبدار ؟ بله این ها هم هستند!اما همه اینها هم باز انسان را در حسرت بزرگی از نرسیدن ها، نتوانستن ها وندانستن ها رها می کنند ، همه این تکیه گاه های شناخته شده ی انسان ، در برآوردن بسیاری از نیازهایش ناتوان و رنجورند! خود اینان محدودند! خود نیازمندند! خود این تکیه گاه ها، ناتوانند! خودشان خستگی دارند !خودشان مرگ دارند، بیماری دارند، این تکیه گاه ها خودشان فناپذیرند، چه شغلهایی که نابود می شوند ، چه سرمایه هایی که از دست می روند ، چه تکیه گاه هایی که می میرند و از بین می روند ، چه اموالی که دزدیده می شوند و به هدر می روند ، کاسته می شوند و رو به افول می گذارند ، چه زیبای هایی که عادی میشوند و یا زایل می گردند.بدینسان هر روز و هر هفته و هر ماه ، عمر میگذرد و تکیه گاه ها بیش از همیشه ضعف هایشان را به رخ انسان می کشند ، فرزند آدم بدانجا که می خواست نرسیده است !کجاست آن زیبایی که پایان نمی گیرد؟ دارایی و ثروتی که در شراکت با بقیه نقصان پیدا نمیکند؟ کجاست آن محبتی که خواب به چشمانش راه ندارد و ما را در خواب هم نگهبان و حافظ است ؟کجاست او که ضعف و نیازی ندارد و خودش گرفتار عادت ها و بیچارگی هایش نیست ! فقیر نیست !محدود نیست زوال ندارد ! سستی ندارد ! همیشه صدای خواست من ،فرزند آدم را می شنود ! مرا در همه جا می بیند ! کجاست اوکه تنهایی هایم را پر می کند ،مرا از امید به فردا و فردا ها سرشار می سازد ! غمهایم را از دلم میزداید ، تمام ترسها و خطرها را به پشتوانه اش ، کوچک می بینم ، کجاست او ؟ کسی که مرا می فهمد ، انسان را و تمام نیازها و تمناها و آرزوها و رویاهایش را خوب می شناسد و درک می کند ، اسمش هرچه باشد ، هر که باشد ! هرکجا و هرطور که باشد ، چنین منبعی ، چنین پشتیبان و پناهی در تمام سلولهای انسان ، در تمام لحظه ها، در تمام نفس ها و خطوراتش تمنا می شود ، انسان چه بخواهد و چه نخواهد به دنبال اوست ! در شرق و غرب عالم ! چه مومن و چه کافر با تمام وجود به دنبال اوست و در هر خواسته و تمنایش و در هر رویا و خیالش و در هر جذبه و حرکتش به او سوی او می رود ! او و او ! برای همه یکیست ، کمال همه ی دارایی ها آنهم یکجا و بی پایان ، همه ی قدرت ها و مهربانی ها و زیبایی ها وبخشش ها هموست ، قل هو الله احد ، الله الصمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً احد .و صل الله علی سیدنا و نبینا محمد و اله الطیبین الطاهرین</description>
                <category>محمد همایونفر</category>
                <author>محمد همایونفر</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2019 20:39:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک الاغ ! - قسمت 1</title>
                <link>https://virgool.io/@hadi.homayounfar/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%BA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-1-aku34cfizdbf</link>
                <description>یک روز پر ماجرا !شاگرد اول شده بودم ، خیلی سرخوش بودم و فکر می کردم بین اون همه بچه های پر مدعا حالا برای خودم یک انیشتینی هستم ! خب آدم وقتی به اصطلاح باد برش میداره و به خودش می نازه متوجه نیست که داره چه بلایی سرش میاد ! رفتم جلوی تخته سیاه و روبه بچه ها ایستادم و بلند داد زدم ، بچه ها یک لحظه سکوت ! یهو کلاس ساکت شد ! قشنگ می شد فهمید که همه منتظرند من چیزی بگم ! صادق گفت : هادی حرفت رو بزن ، جون بکن !مردد شده بودم بگم یا نه اما تشر صادق کار خودش رو کرد. گفتم : ببینید بچه ها نتیجه رقابت مشخص شد ، الان دیگه وقتش رسیده که...یک لحظه دوباره تردید کردم و ساکت شدم .مجتبی داد زد : وقتش رسیده که چی ؟! با عجله گفتم : وقتش رسیده که به قولی که همه دادیم عمل کنیم ، من شرط رو بردم و شاگرد اول شدم و شما باید به وظیفتون عمل کنید .دوباره مجتبی صداش بلند شد : قیافه نگیر بچه مامانی ، تو هیچی نیستی ، هیچی ! فقط یه خرخون عوضی هستی ! گوشهام داغ شد و رگ گردنم زد بیرون : عوضی خودتی بچه کودن ، تو هم خیلی زور زدی که شاگرد اول بشی ! خرخون خودتی ، اینو که همه می دونن دیگه ! نه بچه ها ؟! ... من خر خونم یا این مجتبی ؟بچه های کلاس برّو بر من و مجتبی رو نگاه می کردند معلوم بود که از این بگو مگو حسابی کوک شده اند پوزخند کثیفی روی لب بیشترشون پیدا بود انگار به وضوح می گفتند دو تاتون عین همید ! توی این فکر ها بودم که یک لحظه مجتبی جلوی صورتم پرید و محکم یک سیلی دردناک نثارم کرد ، کلاس منفجر شد ، همه ریختند جلوی تخته و داد و بیداد بالا گرفت ، مشت من که توی سینه مجتبی کوبیده شد ، مشت اون دماغم را ترکاند ، خون پاشید روی صورتم و درد و سوزش بدی توی سرم پیچید ....من الاغ وقتی با اون وضع به سمت خونه می رفتم به این فکر می کردم که چه راحت میشه یک موفقیت را به  شکست تبدیل کرد فقط کافیست جایی که نباید جلوه گری کنی تا یک الاغ دیگر تحریک شود ! همین .</description>
                <category>محمد همایونفر</category>
                <author>محمد همایونفر</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2019 12:41:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما مردمان صفر و یک!</title>
                <link>https://virgool.io/@hadi.homayounfar/%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D9%81%D8%B1-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-ra0b3rppmxqi</link>
                <description>ما مردمان صفر و یکبله ما اینطور مردمی هستیم ! یا خوب خوب یا بد بد ! یا سیاه مطلق و یا سفید محض ! اسطوره هایمان ، قهرمانانمان و از همه مهمتر قضاوت هایمان ! شاید برایمان سخت است و شاید فقط عادت کرده ایم ! درست بر اساس این ماجراست که انتخاب می کنیم و تصمیم می گیریم که از چه چیزی در حد نفرت بدمان بیاید و چه چیزی را  تا حد پرستش دوست بداریم !نمی دانم این ماجرا از چه وقت و چرا شروع شده است ولی می توانم قسم بخورم سهم زیادی در از دست دادن فرصت ها ، تعاملات مفید و عدم استفاده از توانمندیهایمان دارد ! خب شاید برای همین است که گاهی حس می کنیم مردم بدبینی هستیم ! کار گروهی و شراکت جواب نمی دهد و یا خیلی بد و فاجعه برانگیز به پایان می رسد ! چون ما توقع داریم همیشه شرایط باید عالی باشد وگرنه قید کل کار را می زنیم ! شریک ما ، دوست ما ، همسر ما و همه کس ما یا باید واقعا همانطور عالی باشد که ما می خواهیم و یا اینکه تبدیل می شود به یک عنصر نامطلوب و بد که باید دائم با او بجنگیم و اینطور می شود که حجم زیادی از زندگی ما پر می شود از بگو مگو و نبردبا اطرافیانمان و زمین و آسمان که بله شرایط و آدم ها آنطور نیستند که من دوست دارم !خب این واقعا یک تراژدی است ، یاد نگرفته ایم که آدم ها را با همان رنگ خاکستریشان دوست بداریم و شرایط را طیفی از مسائل ببینیم که اتفاقاً موقعیت های خوب هم در آن یافت می شود ! با این روش، آخر سر تبدیل می شویم به آدم های غرغرو و منفی باف که فقط در رویاهایشان امکان چیزهای خوب وجود دارد . فکر می کنم صفر و یک دیدن و قضاوت کردن را باید کنار بگذاریم تا بتوانیم با هم باشیم و اینقدر به خاطر تفاوت های نگاه، سلیقه و عقیده هایمان ، فرصت ها و توان اجتماعی همدیگر را فرسایش ندهیم . اینطور می توانیم در هر شرایطی در هم ضرب شویم و بر هر چالشی غلبه کنیم . گمان کنم زمان آن رسیده است که رنگ خاکستری را هم ما ایرانیان دوست داشته باشیم !</description>
                <category>محمد همایونفر</category>
                <author>محمد همایونفر</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2019 11:31:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>