<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هادی عیار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hadiaiar</link>
        <description>شاعرنگارِ روزنامه‌پیشه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:53:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1019573/avatar/6Trodc.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هادی عیار</title>
            <link>https://virgool.io/@hadiaiar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای درگذشتِ هوشنگ ابتهاج، آخرین یادگار دورانِ شکوهمندِ شعر معاصر</title>
                <link>https://virgool.io/@hadiaiar/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%90-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D9%87%D8%A7%D8%AC-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%87%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%90-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1-q6uqknc9vjwl</link>
                <description>و پرده برای همیشه فرو افتاد ...عکسی از انجمن ادبی شمعِ سوخته«منتشر شده در سایت عصر ایران»ساعت از 2 گذشته و بی‌خوابی در میانهٔ مرداد کلافه‌ام کرده بود. بی‌دلیل و ناگهانی اشک ریختم. نمی‌دانستم چرا ولی غمی سنگین در دلم بود که مبدل به اشک شده بود. به اینستاگرام پناه بردم تا دیدن خوشیِ جماعت، اشکم را بخشکاند. نخشکاند و به جای آن، دلیل اشک‌هایی که به پیشواز رفته بود را به من فهماند. نخستین کاری که کردم، جست‌وجوی تصویر ابتهاج در کنار کسرایی، نیما، شاملو و مرتضی کیوان بود. حالا، آخرین شعلهٔ روشن از انجمن ادبیِ شمع سوخته نیز فوت شده بود و به هفت هزار سالگان پیوسته بود. خاک، گوهر قیمتی دیگری را به کام کشید و ما فقط توانستیم آه بکشیم. آهی برای رفتگانِ بی برگشت.توانِ تسلیت نداشتم. خبر آن‌قدر صدا داشت که گوش عالمی را پر کند و چه نیاز به من، به جای آن تصمیم گرفتم از موقعیتِ سایه در صدسال اخیر شعر فارسی بنویسم. موزه‌ای به پُرباری حافظهٔ سایه برای شعر و موسیقیِ صدسال اخیرِ فارسی سراغ ندارم. سایه‌ای در جوار نیما، شاملو، شهریار، کسرایی، نادرپور، لطفی، علیزاده، شجریان و اسامی بسیاری که تا امروزِ شعر فارسی کِش آمده است. اسم‌هایی که گاه در آغوش سایه بوده‌اند همچون لطفی و شهریار و گاه با او دست‌به‌یقه شده‌اند همچون پرویز یاحقی یا رضا براهنی.روزی دوست شاعری با من تماس گرفت و با چیزی شبیه به عجز از من درخواست راهی ارتباطی برای ملاقات با سایه را کرد. نداشتم و ناامیدش کردم اما چیزی که از آن زمان با آن درگیری ذهنی دارم و امروز بهانهٔ نوشتنم شده، جایگاه سایه در شعر معاصر است. در سال‌های منتهی به قرن جدید، واکنش‌ها به ابتهاج شامل 2 دسته می‌شد. عاشقانِ ارغوان و تاسیان و پیر پرنیان‌اندیش و هجوگویانِ او. تحقیقی آماری در دست ندارم اما مشاهدات شخصی‌ام می‌گوید که دستهٔ دوم همگی از اهالی تخصصی شعر هستند. برخی اسم و رسم دار و برخی دیگر ناکامانِ ادبیاتِ پیشرو و درگیری ذهنی من بیشتر با دستهٔ دوم بوده و هست. نه از در مخالفت بلکه از این نظر که چرا؟ این هجو و تمسخر و انکار چرا نسبت به دیگری، حداقل به این میزان وجود ندارد؟البته که در کارنامهٔ نزدیک به صدسالهٔ او نوازش‌های تند و تیز بسیاری وجود داشته است. از قرار گرفتن در «مربعِ مرگ» براهنی تا اخراج از کانون نویسندگان. از استعفای بنان و همایون خرم و معینی کرمانشاهی از رادیو به خاطر ریاست او تا زندانی شدن پس از انقلاب. برخی ستایش گر تصنیف های او بودند و برخی به شعرهای نئوکلاسیک او دلبسته، عده ای با اشعار نیمایی او ارتباط برقرار می کردند و برخی، در همین سال های گذشته دل به شعرهای ساده و همه گیر او بسته بودند اما با همهٔ این موارد من فکر می‌کنم جنس مخالفت‌ها با او در سال‌های گذشته متفاوت از دیگر مخالفت‌ها بوده. اما سؤال این است. چرا؟بار دیگر به تصویری برمی‌گردم که پس از شنیدن خبر درگذشت سایه، ناخودآگاه به تماشای آن نشستم. تصویری از اعضای انجمن ادبی شمع سوخته دور یک کرسی. یک اعدامی، یک تبعیدی، یک قدر نادیده و یک نوزادِ زنازادهٔ شعر (به تعبیر خودش) در کنار ابتهاج. براهنی در سال 72 در شعری به نام «با احمد شاملو» از مجموعهٔ خطاب به پروانه‌ها با خطاب قرار دادن شاملو می‌نویسد: «دو سایه دست به شانه كنار تاریكی من و تو‌ایم كه در صحنه مانده‌ایم و سالن خالی است/ و بچه‌های گریه كه از پشت صحنه سرك می‌كشند تا ببینند پرده كی برای همیشه می‌افتد/ دو كور آوازخوان به روی نیمكتی سبز كه قبلاً درخت بود نزدیك می‌شوند/ و سازهای زهی خفته‌اند از اول شب/ همین/ من و تو دست به شانه كنار تاریكی/ و پرده كی برای همیشه می‌افتد!»با خواندن این شعر، غربت بسیاری در من موج می‌زند. غربت شعر فارسی که خالی از کوه‌های سرسخت شده و جایشان را تپه‌های شنی بسیاری گرفته است. تپه‌هایی که در نیم روزی به بادی نشانی از آن‌ها باقی نمی‌ماند. ما، شاید، بچه‌های گریه‌ای بودیم که در این سال‌ها به سالن خالی شعر فارسی نگاه می‌انداختیم و در آن چیزی جز سایه‌ای محو نمی‌دیدیم.  سایه‌ای باقی مانده از دورانی باشکوه، آخرین یادگار که می‌توان به آن سنگ زد و با این سنگ، شاید، از او پرسید که: شهرِ یاران بود و خاکِ شعرپرور این دیار/ مهربانی کی سر آمد، شعریاران را چه شد؟امروز، پرده برای همیشه فرو افتاد و آخرین تصویر نقش بسته در این صحنهٔ خالی، سایه‌ای بود بر دیوار شعر معاصر. برای برخی از مخالفان او، شاید، سایه تبدیل به نمادی از شعر باشکوه سال‌های گذشته بود. تنها یادگار باقی مانده که می‌توان یقهٔ او را گرفت و پرسید: چه شد؟ حالا دیگر همان یقه نیز از دست ما در رفته و ما مانده‌ایم و پتک سرد خالی بودنِ صحنه که هیچ نشانی از گذشته در آن باقی نمانده. برای من اما این نامیدی و شوک، امیدوارکننده است. امیدواری برای اینکه شاید شعر معاصر به خودش بیاید و دست از دوران شکوهمند گذشته بکشد. که شروع کند به بازتعریف خود در آستانهٔ قرنی نو بی‌آنکه کسی باقی مانده باشد تا یقهٔ او را بگیرد.</description>
                <category>هادی عیار</category>
                <author>هادی عیار</author>
                <pubDate>Mon, 15 Aug 2022 11:59:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در دفاع از راوی با زاویه‌ی دید</title>
                <link>https://virgool.io/@hadiaiar/%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF-mevpazlshrfg</link>
                <description>«انسان خردمند» ویژگی‌هایی دارد که دوست و دشمنش بر سر آن توافق دارند، در دفاع از کتاب می‌شود گفت که «انسان خردمند» اثری از یک نویسنده با یک زاویه‌ی دید مشخص نسبت به تاریخ زندگی بشر بر روی کره‌ی زمین است اما نویسنده درست به همین دلیل که قصد داشته نگاهی از بیرون به داستان بشر داشته باشد گاهی آن‌چنان از زمین فاصله گرفته که همه‌ی تاریخ را بی‌توجه به تفاوت‌ها و تکثرهایش روایت می‌کند.انسان خردمند کتابی است که روایت تاریخ مختصری از بشر را بهانه کرده تا نیشگونی از جاندار یکه تاز ۷۰ هزار سال اخیر بگیرد. جانداری که با ۷۰ هزار سال ناقابل، توهم «تنها من هستم و جز این نیست» برایش به حقیقت غیرقابل کتمان تبدیل شده است. می توان از دو منظر به روایت یووال نوح هراری از تاریخ نظر انداخت. نخست بررسی کتاب فارغ از جایگاه و شهرتش و دوم دلیل جهانی شدن ۶۰۰ صفحه اطلاعاتی که شاید کلیات آن را هر انسانی که تحصیلات مقدماتی را پشت سر گذاشته به عنوان اطلاعات عمومی از قبل بداند. اطلاعاتی از خوانش تکاملی پیشینه‌ی ما، از اختراع خط، انقلاب کشاورزی و انقلاب صنعتی.نخست از منظر دوم یعنی استقبال بی‌نظیر از این کتاب شروع می‌کنیم. می‌توان ادعا کرد که خواندن انسان خردمند سن و سال ندارد. بی‌نیاز به معلومات پیشین، تاریخ جهان را نه تنها برای ما توضیح می‌دهد بلکه با داشتن زاویه‌ی دید، به این اطلاعات تکراری، جان می‌بخشد. یک تفاوت نوشتن کتاب و قصه‌گویی در همین‌جاست. بسیاری از ما شنیده‌ایم که می‌گویند مطالعه‌ی فلان کتاب به اطلاعات خاصی نیاز دارد، فلانی را بدون دانستن از بهمانی نمی‌فهمیم. اما سخت می‌توان چنین توصیه‌ای برای یک قصه کرد. یک قصه را هم یک کودک می‌تواند بفهمد هم یک بزرگسال وقتی که کتابی در همان چند سطر اول، علوم پایه را به ساده‌ترین شیوه‌ی ممکن توضیح می‌دهد. هراری بعد از علوم پایه به توضیح فرهنگ و دانش و تاریخ و علوم انسانی می‌پردازد. شروع این کتاب به خوبی  نماینده‌ی روند و سمت و سوی حرکت آن است:«حدود ۵/١٣ میلیارد سال پیش ماده و انرژی و زمان و فضا از طریق مِهبانگ یا انفجار بزرگ (Big Bang) به وجود آمد. «فیزیک» حکایت این عناصر بنیادین جهان ما است. کمابیش ٣٠٠ هزار سال پس از ظهور ماده و انرژی، ساختارهای پیچیده‌ای از ترکیب این دو به وجود آمد که اتم نام گرفت و سپس ترکیب اتم‌ها به شکل‌گیری مولکول انجامید. حکایت اتم‌ها و مولکول‌ها و فعل و انفعالات‌شان شیمی نام گرفت. نزدیک به ٣ میلیارد و ٨٠٠ میلیون سال قبل، در سیاره‌ای به نام زمین، مولکول‌های معینی با هم تلفیق شدند و ترکیبات عظیم پیچیده‌ای را به وجود آوردند که موجودات زنده (organisms) نام گرفتند. سرگذشت موجودات زنده زیست‌شناسی خوانده شد. حدود ٧٠هزار سال قبل، موجوداتی از گونه «انسان خردمند» دست‌به‌کار ایجاد ساختارهای بسیار پیچیده‌تری شدند که فرهنگ نامیده شد. تحولاتی که متعاقبا در این فرهنگ‌های بشری رخ داد تاریخ نام گرفت. مسیر تاریخ را سه انقلاب مهم تعیین کردند: انقلاب شناختی که حدود ٧٠هزار سال پیش موتور تاریخ را روشن کرد. انقلاب کشاورزی که حدود ١٢هزار سال قبل به این روند سرعت داد. انقلاب علمی که همین ۵٠٠ سال پیش شروع شد… موضوع این کتاب داستان تاثیر این سه انقلاب بر انسان و بر موجودات دیگری است که در کنار او زندگی می‌کنند.»و اما نیشگون کتاب از انسان یکه تاز ۷۰ هزار سال اخیر. نخستین نیشگون همان ابتدای کتاب گرفته می‌شود که ما انسان‌های خردمند تنها یکی از گونه‌های انسان هستیم و احتمال داشت گونه‌های دیگری از این جنس غالب شوند یا چند گونه از جنس انسان در کنار هم بر روی کره زمین زندگی کنند. یا مثلا در جایی دیگر درباره‌ی این موضوع صحبت می‌شود که انسان راست قامت ۲میلیون سال زندگی کرده و گونه‌ی ما ۱۰۰ هزار سال قدمت دارد و ما به احتمال زیاد نتوانیم رکورد آنها را بشکنیم. این‌ها نکاتی است که در بخش‌های مختلف کتاب جسته و گریخته تیشه‌هایی بر پیکره‌ی بت انسان مدرن به عنوان پیشتاز زمین می‌زند. در این میانه، تاوان انسان خردمند بودن ما را هم یادآور می‌شود، آنجایی که از آرتروز گردن و درد مفاصل به دلیل حمل مغز بزرگ و یا از مضرات زندگی کشاورزی با مشقات و خشکسالی‌های پی‌در‌پی‌‌اش به جای شکارگر-خوراک‌جو می‌گوید.کتاب ویژگی‌هایی دارد که موافق و مخالف آن بر سر این ویژگی‌ها توافق دارند. اما راهشان از جایی جدا می‌شود که برخی این ویژگی‌ها را نقطه‌ی قوت و برخی دیگر همان ویژگی‌ها را نقطه‌ی ضعف کتاب به حساب می‌آورند. یکی از این ویژگی‌ها کلی بودن کتاب است. در درجه‌ی اول باید گفت که این کلی بودن اجبار است چرا که یا باید هراری اثری به تعداد صفحات تاریخ تمدن می‌نوشت یا بالاجبار می‌بایست به همین سیاقی که هست کلی‌گویی کند. موضوعی که باعث شده برخی منتقدان، این اثر را نه نگاهی به همه‌ی تاریخ بلکه به عنان کتابی معرفی کنند که بخش‌های بسیاری از تاریخ را ندیده است، حال‌ آن‌که خود کتاب بر روی جلدش اشاره می‌کند که: تاریخ مختصر بشر.کتابی با تاریخ روایی یا روایتی داستانی؟یکی دیگر از ویژگی‌های کتاب که باز هم مورد توافق موافقان و مخالفان کتاب است موضوع داستان‌پردازی هراری است. شاید ستون فقرات نظرات مخالفان این کتاب را بتوان این گزاره عنوان کرد که: هراری به جای گفتن از تاریخ، داستان‌پردازی کرده، حال آن‌که به نظر من، این نقطه‌ی قوت کتاب است؛ البته اگر با زاویه‌ی دید من خواننده همسو باشید. هراری در انسان خردمند مشخصاً زاویه دید دارد. خیلی راحت و بدون شارلاتان‌بازی یا لفاظی موضع مشخص می‌گیرد. مثلاً بی‌واهمه از اصول نخ‌نمای تاریخ‌دانانی بدون قضاوت، در بخش انقلاب کشاوری و در ذم ورود به این عصر می‌گوید: «ما به قیمت تکثیر گونه، از میزان کیفیت زندگی فرد فرد انسان‌ها کاستیم.» شاید از لحاظ تکاملی گندم، مرغ و گاو گونه‌هایی پیروز شناخته شوند اما آیا کیفیت زندگی آنها نیز بهتر شده است؟ بدون شک نه. یا مثلاً در میانه‌ی بخش شکل‌گیری امپراتوری‌ها، این گزاره را به کار می‌برد که «در دوران ما بعد از «فاشیست»، «امپریالیست» دومین ناسزای سیاسی است.» یا اینکه درباره‌ی انقلاب شناختی و دلایل پیدایش آن می‌گوید: «تا جایی که می‌دانیم، کاملا اتفاقی بود.»البته این صراحت در قضاوت گاهی کار دستش داده و باعث لغزیدن پای نویسنده می‌شود مانند آن‌جا که می‌گوید: «چندخداپرست ذاتاً بی‌تعصب است و کمتر ممکن است ملحدان یا بی‌ایمانان را بیازارد.» چنین حکمی آن هم در گستره‌ی تاریخ واقعاً محل تردید است اما پرداختن به این بخش از اثر را به بعد موکول می‌کنیم و به اصل موضوع برمی‌گردیم. هنگامی که از اهمیت زاویه دید داشتن هراری صحبت می‌کنم این حرف به معنای تأیید زاویه دید او نیست بلکه تحسین داشتن زاویه دید است. شاید برای برخی این موضوع بدیهی باشد اما اگر نگاهی به سنت تاریخ‌نویسی خودمان بیندازیم متأسفانه این امر بدیهی آن‌چنان هم رایج نیست. هنوز هم هستند  اساتیدی که در حالی‌که دست‌هایشان را مشت کرده‌اند با سری افراشته در چند اُکتاو بالاتر می‌گویند: «تاریخ‌نویس باید بی‌طرف باشد.» عدم قضاوت تاریخ‌نویس برابر با عدم حضور انسان است. تنها یک ربات می‌تواند درباره‌ی موضوعی نظری نداشته باشد. قضاوت در تاریخ‌نویسی از کلی‌ترین موضوعات مانند دیدن یک دوره‌ی تاریخی و ندیدن دوره‌ای دیگر تا ریزترین آن یعنی انتخاب یک واژه به جای دیگری در معرفی یک شخصیت تاریخی وجود دارد، با وجود چنین شرایطی دم از بی‌طرفی زدن به جز علاقه به شعارهای زیبا شاید دلیل دیگری نداشته باشد.یکی دیگر از ویژگی‌های کتاب، نداشتن روند ترتیب تاریخی است. این ویژگی نیز شاید همسو با داستان‌گویی آن باشد که باعث شده که بر خلاف سنت رایج تاریخ نویسی که از آدم و حوا شروع می‌شود و به ترتیب جلو می‌آید تا به سرکار آمدن دولت ترامپ برسد، در بسیاری از بخش‌ها در زمان سفر کند. واقعه‌ای را در میان انسان‌های نخستین مثال می‌زند و چند خط پایین‌تر به جامعه‌ی امروزی آمریکا یا اروپا نقب می‌زند و نمونه‌هایی از آن را در دنیای امروز نشان می‌دهد. از ساعت کاری انسان خوراک‌جو-شکارگر می‌گوید و بلافاصله به ساعت کاری یک کارمند اداری در آمریکا می‌پردازد. در میانه‌ی توصیف سکه‌های ممهور به پادشاهان بین‌النهرینی به بحران‌های وال‌استریت یا علاقه‌ی بن‌لادن به دلارهای آمریکایی می‌گوید. این سفر مداوم در زمان، شاید به مذاق برخی تاریخ‌نویسان خوش نیاید و به همین دلیل اثر او را غیر‌علمی بنامند. هراری اما در خلال روایت شکارگری و خوراک‌جویی نظراتش را درباره‌ی فمینیسم می‌گوید و یا هنگامی که درباره‌ی پیدایش پول می‌نویسد نظرش درباره‌ی مذاهب هم بیان می‌کند. از سیاست تا ورزش و از سرمایه‌داری تا کمونیسم، هراری در انسان خردمند درباره‌ی گستره‌ی وسیعی از موضوعات اظهارنظر می‌کند.در خدمت و خیانت کلی‌گوییهراری در انسان خردمند به جای روایت خطی به روایت هم‌زمان مفاهیمی همچون پول، نظام‌های سیاسی و دین می‌پردازد. یک مفهوم را محور قرار می‌دهد و برحسب روایتش به جابه‌جایی در تاریخ از گذشته تا اکنون می‌پردازد. البته فصل‌های کتاب بر اساس سه انقلاب تاریخی یعنی انقلاب شناختی، انقلاب کشاورزی و انقلاب علمی ترتیب زمانی دارد اما بخش‌های هر فصل کمتر تن به این روند می‌دهند. بخش‌هایی با این عناوین: یک حیوان بی‌اهمیت، بزرگترین فساد تاریخ، ساخت اهرام، در تاریخ چیزی به نام عدالت وجود ندارد، رایحه‌ی پول، کشف جهل و نادانی، ازدواج علم و امپراتوری، کیش سرمایه‌داری، چرخ صنعت و…و اما منظر دوم، نگاهی به کتاب فارغ از آمار فروش آن. اگرچه من در نهایت خواندن این کتاب را به همه پیشنهاد می‌کنم و فکر می‌کنم که ویژگی های مثبت اثر بسیار بیشتر از نقاط ضعف آن است اما این موضوع به معنای بی‌اشکال بودن کتاب نیست. کتاب انسان خردمند برای اولین‌بار در سال ۲۰۱۴ با عنوان « Sapiens: A Brief History of Humankind » به زبان انگلیسی منتشر شد. نویسنده کتاب اصلی را در سال ۲۰۱۱ به زبان عبری نوشت. اما بعداً خودش آن را با کمک «جان پرسل» و «هایم واتزمن» به زبان انگلیسی ترجمه کرد. این کتاب حدود ۶۰۰ صفحه دارد که بخشی از آن شامل تصاویر و پیوست‌ها است.قبل‌تر به این نکته اشاره شد که کلی‌گویی و نگاه از بیرون به حوادث شاید فوایدی برای کتاب داشته اما موجب ایجاد اصلی‌ترین ایراد ‏کتاب هم شده است. هراری هیچ‌گاه تنوع فرهنگی را به رسمیت نمی‌شناسد. دریچه‌ای را انتخاب کرده (این دریچه در درجه‌ی نخست نقطه قوت کتاب است) و از آن دریچه قوانین جهان‌شمول صادر می‌کند (ایراد کار شاید در همین صدور قوانین جهان شمول باشد) بی‌توجه به تفاوت‌های جغرافیایی و زمانی. برای او چندخداپرستی نماد تساهل است و یگانه‌پرستی نماد تعصب. بی‌استثنائی در زمان و مکان. یک مثال از تساهل مذهبی رومیان، این موضوع را برای او همه‌زمانی و همه‌مکانی می‌کند و یک مثال از تعصب مسیحیان در خصوص جنگ پروتستان‌ها و کاتولیک‌ها، تعصب مذهبی یگانه‌پرستان را به تمام تاریخ و جغرافیا تعمیم می‌دهد. شاید این اصلی‌ترین ایراد وارده به نگاه هراری باشد.سوگیری هراری جایی در صفحه‌ی ۳۱۰  خودش را به این صورت نشان می‌دهد: «دوگانه‌باوری جهان‌بینی بسیار جذابی است.» مخاطب نمی‌داند چرا هراری این چنین از یک خوانش مذهبی در مقابل دیگر خوانش‌ها یعنی چندخدایی و یگانه‌پرستی دفاع می‌کند و چرا برای او یگانه‌پرستی مثلاً جهان‌یینی جذابی نیست. این جذابیت برای هراری در خصوص پاسخگویی دوگانه‌باوری در قبال مسئله‌ی خیر و شر است و اگرچه چند پاراگراف بعدتر به اشکال این نگاه در خصوص نظم جهان اشاره می‌کند اما به این سوال پاسخ نمی‌دهد که چرا جواب‌گویی دوگانه‌باوری در قبال مسئله‌ی خیر و شر برای او جذاب است اما پاسخگویی یگانه‌پرستی در قبال مسئله‌ی نظم جهان و عدم پاسخگویی دوگانه‌باوری در این خصوص برای او جذاب نیست؟ هراری قصد داشته نگاهی از بیرون به داستان بشر داشته باشد اما گاهی آنقدر از زمین فاصله می‌گیرد که همه‌ی آن را بی توجه به تفاوت‌هایش می‌بیند.شاید برای برخی این حکم در تناقض با حرف ابتدای مطلب در خصوص دفاع از زاویه دید داشتن نویسنده کتاب باشد اما باید این نکته را یادآور شد که دفاع از زاویه دید داشتن به معنای پرتاب بی‌هدف و پراکنده‌ی گزاره‌های قضاوتی در متن نیست. هر ادعایی باید توان اثبات داشته باشد اما برخی تاریخ‌نویسان، به دلیل عدم توانایی در اثبات یا دفاع از نظر خود ترجیح می‌دهند هیچ ادعایی نکنند و پشت خاکریز «تاریخ نویس باید بی طرف باشد» سنگر بگیرند.</description>
                <category>هادی عیار</category>
                <author>هادی عیار</author>
                <pubDate>Mon, 13 Dec 2021 16:03:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ترانه به غزل، از تصویر به فرم</title>
                <link>https://virgool.io/@hadiaiar/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%85-efwr2kgqokgz</link>
                <description>«منجنیق»، مجموعه شعری در قالب غزل سه‌لتی است که اولین پیامش برای مخاطب این است که هنوز هم می‌توان پیشنهادهای تازه‌ی فرمی در قالب‌های کلاسیک ارائه کرد. روحیه‌ی تجربه‌گرایی حسین صفا و درک موقعیت زمانی-مکانی باعث شده که در سطح زبان نیز شاعر ترسی از معاصر بودن نداشته باشد. اما صفا همیشه در این تجربه‌گرایی موفق نیست، هرچند حتی کارهای بد شاعر هم، چند سر و گردن از خیل آثار خوب کهنه‌ی این روزهای بازار شعر کشور جلوتر می‌ایستند.چرا منجنیق حسین صفا را می‌توان اتفاق مهمی در فضای شعری کشور دانست؟منجنیق برای نخستین بار در سال ۹۵ منتشر شد و اکنون نزدیک به ۳ سال از اولین چاپ آن می گذرد. به قول نیما، غربال تنها در دست آن کسی است که از پی می‌آید، خصوصاً برای خوانندگانی همچون من که اولین ارتباطشان با اثری خوب، شیفتگی است. سه سال شاید زمان خوبی باشد تا هم از شیفتگی نخست مواجه با اثری متفاوت از بازار شعر روزگار، گذشته باشی و هم بتوانی با از پی آمدنت، غربال به دست بگیری برای منجنیق حسین صفا.دشوار است که مؤلفی را متفاوت از اولین تصویر شناخته شده‌اش در جامعه دید و اگرچه حسین صفا کارنامه‌ی دفتر شعرش را با چند غزل و یک مثنوی آغاز کرد اما نام صفا برای بیشتر ما نخستین‌بار پای قطعات محسن چاووشی به‌عنوان ترانه‌سرا دیده شد و اگرچه برخی منتقدان و حتی چاووشی و خود صفا هم دوست دارند چهره‌ی دیگری از این شاعر را به عنوان غزل‌سرا و یا سپیدسرا برجسته کنند اما من معتقدم هنوز هم  قله‌های شعری صفا بیشتر از غزل در ترانه برافراشته شده و این تلاش بیشتر به خاطر نگاهی است که برخی به تمسخر می گویند: شعر بخوانیم یا غزل یا شعر بخوانیم یا ترانه. متن، متن است و ترانه و وزن‌دار و بی‌وزن همه فرم‌هایی برای بروز آن هستند و هر فرد بنابر ابزارها و توانایی‌هایش ممکن است در یکی یا دو مورد به موفقیت‌هایی برسد. حرکت حسین صفا از ترانه به سمت غزل را می‌توان حرکتی از اشعاری تصویرمحور به اشعاری فرم‌محور تلقی کرد. برای من کنار گذاشتن صفای ترانه‌سرا دشوار است اما تلاش می‌کنم در ادامه حسین صفا را تنها از دریچه‌ی منجنیقش ببینم.گسترش ظرف غزل برای اتفاقات فرمیمنجنیق، مجموعه شعری در قالب غزل سه‌لتی است که اولین پیامش برای مخاطب، خاصه مخاطب فرم‌پسند این است که هنوز هم می‌توان پیشنهادهای تازه‌ی فرمی در قالب‌های کلاسیک ارائه کرد. منجنیق را می‌توان خط بطلانی بر نظر آنانی دانست که فکر می‌کنند اتفاق‌های فرمی و انسجام شعری، قلمروی بدیهی شعرهای بی‌وزن یا با خیلی ارفاق اشعار نیمایی است. گسترش مصرع غزل به سه بخش در یک وزن که نتیجه‌ی مصرعی بلند با سه رکن شبیه به‌هم می شود اتفاقی‌ست که شاید صفا از نیما آموخته باشد جایی که می گوید کار من بلند و کوتاه کردن مصاریع به تناسب احساس یا نیاز شعر است. غزل سه‌لتی باعث می‌شود که شاعر آنجایی که مضمون یا فرم می‌طلبد بیشتر و جایی که می‌طلبد کوتاه‌تر و در یک‌سوم مصرع بگنجاند. کارکرد دیگر این اتفاق باز بودن دست شاعر است در اتفاق‌های زبانی و فرمی در غزل. این کارهای فرمی صفا گاهی با ظرافت‌های جزیی اما بسیار زیبا همراه می‌شود. به عنوان مثال: «بیرون تراویدست/ از گور من بهرام/ از کوزه‌ام خیام/ از مستی‌ام حافظ/ سرمشق می‌گیرد / هشیار بودن را.»  اینجا بند «از مستی ام حافظ» به عنوان لولایی عمل کرده که بند پیش را به بند بعدی متصل می‌کند. این بند در دو معنا می‌تواند قرار بگیرد. نخست: همانطور که بهرام از گورش و خیام از کوزه اش بیرون تروایده، حافظ هم از مستی‌اش بیرون تراویده است. در عین حال مصرع در معنایی دیگر شروع‌کننده‌ی بند بعدی است: «از مستی‌ام حافظ/ سرمشق می‌گیرد/ هشیار بودن را.»ظرفیت دیگر این فرم، گسترش امکان استفاده از قافیه‌ی درونی، به عنوان یک تکنیک فرمی و محتوایی برای شاعر است. صفا در منجنیق نشان داده که به‌خوبی می‌تواند از قافیه‌ی درونی برای انتقال بهتر معنا استفاده کند. به عبارتی دیگر این شیوه بیان به چنین قالبی نیاز دارد و چنین جایی است که می‌شود گفت فرم سر جایش است. صفا غزل سه‌لتی را به نوعی سبک شخصی تبدیل کرده و همچنان با آن ادامه می‌دهد. از بعد از اشعار منجنیق در کارهایی همچون در آستانه پیری، مریضحالی، شبی که ماه کامل شد و… نیز از همین سبک شخصی استفاده می‌کند و به نظرم در مریضحالی به اوج استفاده از این فرم می‌رسد. منظورم این نیست که قبلاً کسی از این فرم استفاده نکرده اما می‌شود  ادعا کرد در کار کمتر شاعری این فرم، این‌گونه درونی شاعر شده و در خدمت کلیت شعر درآمده است.?این فرم به وزن اجازه می‌دهد معنا بیافریند. هنگامی که محمد حقوقی از «تعهد به تاریخ ادبیات» شاعر سخن می‌گوید برخی خیال می‌کنند با چهارتا تضمین و دو بار اشاره به اسم، به تاریخ ادبیاتشان متهعد شده‌اند. حال آنکه تعهد واقعی از جنس حضور نظامی در نیما، فردوسی در اخوان، نثر کهن فارسی در شاملو و حضور مولوی و نیما و احمدرضا احمدی و حسین منزوی و یدالله رویایی و رضا براهنی در شعر صفاست. در این شعر نوعی سوررئالیسم از جنس برخی کارهای مولوی و یدالله رویایی در جریان است و آن عبارت است از تداعی آزاد ذهن در خلق معنا با موسیقی درونی و بیرونی شعر. همانطور که در شعر مولانا، عنان معنا در اختیار وزن و در شعر رویایی عنان معنا در اختیار نحو است در برخی شعرهای منجنیق نیز این از خود بی‌خودشدگی را می‌توان پیدا کرد.پیش از این درباره‌ی حضور براهنی و رویایی در شعر صفا دیگران سخن گفته‌اند و برای عدم تکرارش به همین بسنده می‌کنم که در شعرهای منجنیق عاطفه‌ی منزوی، تخیل احمدرضا احمدی،اتفاقات نحوی رویایی و اتفاقات لغوی براهنی، درونی شاعر شده‌اند و رگه‌هایی از آن‌ها را می‌توان یافت.به عنوان یک مثال در همین زمینه می‌توان به این تکنیک موفق و پربسامد در شعر صفا اشاره کرد و آن وارونه کردن یک اصطلاح و بیرون کشیدن مفهومی ظریف و تازه از این وارونگی است. مثلا: «خواب مرگ، تعبیر/ مرگ خواب‌هایت بود» یا : «منم شکار، شکارم کن/ سپس ببوس و بچرخانم/ سپس بچرخ و ببوسانم/ سپس چه کار، چه کارم کن/ چه کار، هرچه تو می‌خواهی‌ست/ بخواه آنچه که می‌خواهی.» یا «سرم پیاله شد از دستت/ سرم پیاله‌ی دستت شد» این تکنیک روی هوا ساخته نشده و در تاریخ ادبیات فارسی نمونه‌های درخشانی  دارد همچون شعری منتسب به نظامی: «رفته به سفر یارم، یارم به سفر رفته/ ای در چه کنم تنها؟ تنها چه کنم ای در؟»آنچه از منجنیق برای ادبیات می ماندروحیه‌ی تجربه‌گرایی صفا و درک موقعیت زمانی-مکانی باعث شده که در سطح زبان نیز شاعر ترسی از معاصر بودن نداشته باشد. چیزی که صفا از نیما آموخته فرزند زمانه‌ی خود بودن است. «ماهی به خنده گفت که گاهی/ هجرت علاج عاشق تنهاست/ اما درون تابه نمی‌پخت/ از بس که بی‌قرار وطن بود.» یا اصطلاح «قاطی کردن» با وجودِ نداشتن سابقه در شعر فارسی توسط شاعر به گونه‌ای ظریف  و بدون ایراد در دل شعر نشسته «ای درد مادرزاد/ با شیر مادر، کاش/ قاطی نمی‌کردی/ غمخوار بودن را» یا «منم که لک لک غمگینی/ به روی دودکشت هستم/ منم که ماهی دریای/ بلندِ موی مِشت هستم» یا «بتاز گله اکسیژن/ و راه مالرویی چیزی/ به سمت پنجره پیدا کن/ هوای حبس نفس‌گیر است/ به تاخت قفل مرا وا کن/ بتاز ای که پر از راهی.»خود اکسیژن را وارد شعر کردن جسارت می‌خواهد چه رسد به ترکیب با موصوف غریبی چون گله و خلق ترکیب بدیع «گله‌ی اکسیژن»؛ حالا بماند که برخی دوستان منتقد به همین ترکیب حمله می‌کنند و می‌گویند: «اکسیژن» و «گله» هیچ ارتباط لطیفی با هم ندارند. حکایت، حکایت اشتر و شعر عرب است.در روزگاری که از خیلی از ما در حد یک جمله یا سطر برای آینده‌ی ادبیات باقی نمی‌ماند، آن هم با سابقه‌ی بی‌نظیر جهانی ما در تاریخ ادبیات، منجنیق چند کار در خود گنجانده که قابلیت تبدیل شدن به مصداق «چند اثر خوب از این زمانه» را دارد. این اشعار از نظر من شامل «ببر به‌نام خداوندت»، «لطفاً به بند اول سبابه‌ات بگو»، «جهان فاسد مردم را» و «تو در مسافت بارانی» است. البته از آنجایی که صفا از آن جنس شاعرانی‌ست که دائماً در حال خوداصلاحی‌ست، این لیست تا امروز، چهارم مرداد ماه ۱۳۹۸ نوشته شده و ممکن است روزی به تجربیاتی دست بزند که همه‌ی این‌ها را دور بریزیم. بهترین شعر مجموعه از حیث برآوردی از عاطفه، تخیل، زبان، اندیشه و تصویر به عنوان عناصر سازنده‌ی شعر، «لطفاً به بند اول سبابه‌ات بگو» است. اثری رشک‌برانگیز که حتی هنرمند گزیده‌کاری چون چاووشی را هم مجبور به «دکلمه» و نه تنظیم موسیقی برای آن کرد. البته که همین دکلمه‌کردن و نه خواندن هم نشان از شناخت دقیق چاووشی از ادبیات دارد.نوعی آفت برای تداعی آزادحسین صفا همواره دست به تجربیات نو می‌زند اما این تجربیات همیشه موفق نیست. شکست در کار او شاید به تعداد برابر و حتی بیشتر از تعداد کارهای موفق او باشد، اما به قول برشت، «بدِ تازه، بهتر از خوبِ کهنه است». حتی کارهای بدِ صفا هم، چند سر و گردن از خیل آثار خوب کهنه‌ی این روزهای بازار شعر کشور جلوتر است بنابراین وقتی درباره‌ی شعر صفا از واژه‌ی بد استفاده می‌کنم، این بدبودگی در مقایسه با آثار درخشان خود شاعر است و نه در مقایسه با جریان غالب شعر. و صفا این همه را از دولت یک چیز دارد و آن چیز تجربه‌گرایی در هر شرایطی‌ست.  همین تجربه‌گرایی اوست که به شاعر اجازه‌ی تکرار کارهای موفق قبلی خود را هم نمی‌دهد.منجنیق حاوی تعداد زیادی شعرهای متوسط و نه خوب است اما این شعرهای متوسط در برابر قله های خود مجموعه و نه برآورد میدان شعری معاصر ایران. در برخی شعرها، شاعر دچار اجبار قافیه می‌شود. این اجبار نه از سر عدم توانایی که به‌خاطر تجربه‌ی فضاهایی جدید است. مثلاً «ای ماه مهر» فضای جدیدی برای شاعر است و من فکر می‌کنم این‌گونه شعار دادن‌های مستقیم به حسین صفا نمی‌آید. مثلاً در همین شعر می‌خوانیم: «تا کودکان به وقت دبستان/ از ترس امتحان نهایی/ با نمره‌ی چهار بمیرند.» صرفاً قافیه باعث شده آن همه بچه‌ی بیچاره چهار بگیرند و اگر شاعر سراغ قوافی‌ای همچون شه، مه و یا آگه می رفت بچه‌ها می‌توانستند با ده قبول شوند. عدد چهار توجیه درون متنی برای حضورش ندارد.در برخی شعرها هم شاعر به لفاظی افتاده و تلاش دارد با یک‌سری خرق عادت‌ها یا بازی‌های زبانی شعر را نجات دهد. اما آنچه پیش از آن از دست رفته کلیت شعری است که مشخص نیست از کجا آغاز شده و قصد رسیدن به کجا را دارد. اگر اجبار قافیه نبود گاه می‌شد یک‌سری از ابیات این اشعار را برداشت و همچون دادائیست ها داخل توبره ریخت و هم زد و از خروجی آن غمی نداشت. به عنوان نمونه شعرهای شماره ده، یازده و چهارده که در کلیت خود حرفی برای گفتن ندارند و تنها لطف آنها تصویرهایی چون: «نگاه کرکره ها پایین/ دهان پنجره ها باز است/ چرا لباس نمی‌پوشی؟» یا «نوک می‌زنم به ارزن شب‌هایت/ نوک می‌زنم به ارزن لب‌هایت» یا «…تنها تویی که مردم دریا را/ با ماهیان کوچه و بازارت/ سرریز می‌کنی به خیابانم» است.در نهایت می‌توان گفت، یکی از خطراتی که متوجه شعر حسین صفا است افتادن در دام شعری با جملات یا تصاویر زیباست آن‌گونه که مثلاً در بعضی کارهای سهراب سپهری می‌بینیم. مثال‌های بسیاری در منجنیق می‌توان آورد که در آن با تصاویر زیبایی از شاعر مواجه هستیم اما شعر، به عنوان یک واحد کلی فارغ از بندها و تصاویر، شاهد انسجامی درونی نیستیم. اینجاست که شعر صفا شبیه به تلقی کلاسیک از غزل به عنوان مجمع الجزایر نامربوط به همِ ابیات می‌شود.امتیازی که شعر حسین صفا دارد، داشتن بازخورد مداوم مخاطب است. چیزی که بسیاری از شاعران امروز متاسفانه از آن محروم هستند و این موضوع سبب می‌شود که نتوانند آنچنان که باید پستی و بلندی‌های کار خود را به وضوح ببینند. استفاده از این امتیاز خاص باعث شده که شعر صفا در کلیت خود از ابتدای شروعش تا امروز سیری صعودی داشته باشد. این بازخورد می‌تواند ایرادات وارد بر کار صفا را به مرور برطرف کند، اگر شاعر گزیده‌کارتر از قبل شود.</description>
                <category>هادی عیار</category>
                <author>هادی عیار</author>
                <pubDate>Wed, 17 Nov 2021 14:46:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا شعر دفاع مقدس مسیری جداگانه از شعر جنگ است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hadiaiar/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-eyjm6phpxqjs</link>
                <description>نه اینکه میدان ادبی ایران دچار تغییر نشد. شد، اما به دست تازه‌شاعرهایی که بی دو زانو نشستن در محضر استاد خود بر کرسی تدریس نشستند و حکم دادند. حضور نداشتن اختیاری یا اجباری قاطبه شاعران مطرح کشور در دهه شصت، بلندگو را به دست جوانانی با استعداد اما گسسته از زنجیره طبیعی شعر فارسی داد. به عبارتی دیگر شاعران مطرح این دوران نه می‌خواستند و نه می‌توانستند بر شانه‌های گذشتگان خود قرار بگیرند تا افق‌های دورتری از مرزهای شعر فارسی را رصد کنند. نتیجه این اتفاق صدایی واحد و بی‌ارتباط به قبل و بعد از خود در دهه شصت شعر فارسی شد.صدایی متفاوت که روی شانه‌های گذشتگان نایستاد«کنون رزم سهراب و رستم شنو / دگرها شنیدستی این هم شنو» شعر جنگ نه در جایی به وجود آمده و نه در جایی تمام می‌شود. با آغاز تاریخ، جنگ مانند تمامی موضوعات دیگر جهان همچون عشق، مرگ و زیبایی، مرکب شعر شده است. دامنه آن‌چه می‌توان شعر جنگ نامید از شاهکارهای فردوسی تا رجزخوانی‌های گاه موزون و یا ناموزون جنگاوران گسترده می‌تواند باشد. اصل آن‌چه در این نوشتار می‌آید هم به نوعی در ارتباط با همین دامنه است. این‌که آن‌چه با عنوان شعر جنگ و حتی شعر ضدجنگ تا امروز نوشته شده در کجای این طیف می‌تواند قرار داشته باشد.محدودیت نوشتار امکان و فرصت بررسی تمام آن‌چه ذیل عنوان شعر جنگ می‌تواند قرار بگیرد را نمی‌دهد. بنابراین نگاهی کوتاه به شعر جنگ پس از جنگ تحمیلی خواهیم انداخت. برخی به اشتباه شعر دفاع مقدس را ذیل عنوان شعر جنگ طبقه‌بندی می‌کنند، حال آن‌که شعر دفاع مقدس ویژگی‌ها و معیارهای ادبیات مقاومت را در خود دارد نه شعر جنگ. شعر جنگ بیشتر به وجه منفی جنگ و تبعات آن نظر دارد و به اعتقاد برخی عنوان اصلی این ژانر شعر ضدجنگ است. اما اشعاری که از دوران دفاع مقدس برای ما به جا مانده هیچ نسبتی با تعاریف شعر جنگ ندارد و تحت عنوان ادبیات مقاومت بایستی آن را بررسی کرد. به عقیده نویسنده آن‌چه از ادبیات دوران دفاع مقدس و تحت عنوان ادبیات مقاومت به یادگار خواهد ماند بیشتر از اشعار کلاسیک در قالب‌های غزل و مثنوی و رباعی و… که قالب‌های غالب این بازه زمانی هستند، تصنیف‌هایی در قالب مداحی و سرود خواهند بود. بررسی چرایی این موضوع خود فرصتی دیگر می‌خواهد.شعر جنگ، محدود شده در تصاویر زیباآن‌چه از شعر جنگ در ادبیات ایران به جا مانده را در نگاهی کلی می‌توان اشعاری محدود در تصاویر دید. از لحاظ ادبی، در شعرهای جنگ، شاعران کمتر به سراغ زبان، فرم و تا حدودی موسیقی بیرونی شعر می‌روند. ارائه تصاویر زیبا، ابزار غالبِ شعرهای چند دهه گذشته هستند. برخی چنین موضوعی را با این عنوان که در زمانه جنگ فرصت عمیق شدن در شعر وجود ندارد به نوعی منطقی جلوه می‌دهند. این گزاره، گزاره درستی است اما سوال پشت سر آن این است که چرا امروز که ۳۹ سال از آغاز جنگ گذشته هنوز شعر جنگ ما در وجه غالب خود هنوز محدود در تصاویر زیبا مانده است؟به جز چند نمونه محدود آن هم از شاعران دهه هفتاد بیشتر آنچه با عنوان شعر جنگ در ادبیات ایران تولید شده در ۲ دسته کلی قرار می‌گیرند. دسته نخست توجه اصلی خود را به مضامینی همچون حماسه، ظلم‌ستیزی، حضور مذهب و نمادهای آن و تکریم انقلابیون تاریخ معطوف داشته و با برچسبی تحت عنوان «شاعران حکومتی» دسته‌بندی می‌شوند. دسته دوم توجه اصلی خود را به اثرات مخرب جنگ، بازماندگان جنگ، تحقق نشدن برخی از آرمان‌های رزمندگان در دوران پس از جنگ و… معطوف داشته‌اند. فارغ از زاویه دید این دو دسته آن‌چه هردو در آن توافق دارند تصویرگرایی یا ایماژیسم در شعر جنگ است.متاسفانه در آن دوره برخی تصور می‌کردند، همین که برای موضوع مقدسی همچون دفاع مقدس شعر بگویند کافی است و کمترین جدیتی در نحوه انجام این کار از خود نشان نمی‌دادند. البته این حکم کلی نیست و برخی خلافش را نشان دادند اما در مجموع می‌توان گفت شعر گفتن به قصد تهییج رزمندگان یک چیز است و کاری خوب با مضمون خوب برای همین هدف چیزی دیگر. فرض کنید قرن‌ها پیش شاعری گمنام به نام فردوسی هم با خودش می‌گفت: همین که برای پاسداشت زبان فارسی این سطور را می‌نویسم خودش سند ماندگاریِ آن است، دیگر کم و کیف سروده‌ها چه اهمیتی دارد؟ من فکر می‌کنم اگر فردوسی به چنین نتیجه‌ای می‌رسید امروز جز چند پژوهشگر متخصص در ادبیات قرن چهارم بیشتر او را نمی‌شناختند.دهه هفتاد، واکنشی به شعر عریان دهه شصتنیما می‌گفت در هیچ جا شکل آفرینش‌های ادبی عوض نشده است، مگر اینکه شکل زندگی اجتماعی مردم تغییر کرده باشد. یا به روایتی قدیمی که ویکتور هوگو معتقد است هر انقلاب اجتماعی، انقلابی ادبی به دنبال دارد. تاریخ ما نیز کم از این انقلاب‌های ادبی اتفاق افتاده پس از انقلاب‌های اجتماعی ندارد اما آن‌چه پس از انقلاب اسلامی، تحولی متفاوت با دیگر تحولات ادبی رقم زد نوعی خالی بودن زمین بازی بود. صائب و بیدل یا ایرج میرزا و نیمایی بودند که از دوره قبلی به دوره بعد وارد شوند و منشاء تحول ادبی در زمانه خود شوند. جامعه ادبی در آستانه انقلاب اسلامی چهره‌های قدرتمندی برای ایفای این نقش داشت. پس از انقلاب اما ناگهان هیچ کدام از این چهره‌ها امکان بازی در زمینِ تازه را نداشتند. فروغ و سهراب عمرشان قد نداد. شاملو و اخوان کنار گذاشته شدند و چهره‌های دیگری همچون سیمین بهبهانی و حسین منزوی و نادرنادرپور و سایه و… هم دچار غربت شدند. یا غربت از وطن یا غربت در وطن.در نتیجه نه اینکه میدان ادبی ایران دچار تغییر نشد. شد، اما به دست تازه‌شاعرهایی که بی دو زانو نشستن در محضر استاد خود بر کرسی تدریس نشستند و حکم دادند. حضور نداشتن اختیاری یا اجباری قاطبه شاعران مطرح کشور در دهه شصت، بلندگو را به دست جوانانی با استعداد اما گسسته از زنجیره طبیعی شعر فارسی داد. به عبارتی دیگر شاعران مطرح این دوران نه می‌خواستند و نه می‌توانستند بر شانه‌های گذشتگان خود قرار بگیرند تا افق‌های دورتری از مرزهای شعر فارسی را رصد کنند. نتیجه این اتفاق صدایی واحد و بی‌ارتباط به قبل و بعد از خود در دهه شصت شعر فارسی شد.شاید بتوان در نگاهی تاریخی، تاکید می‌کنم صرفاً «تاریخی»، شعر دهه هفتاد را زاییده شعر دوران دهه پیشش دانست. «کنش» محتوامحور دهه شصت با «واکنش» معناگریز دهه هفتاد روبرو شد. همان‌طور که بعضی در دهه شصت گمان می‌کردند اگر حرف خوب بزنند مهم نیست این حرف خوب را چگونه بگویند در دهه هفتاد عده‌ای به این فکر افتادند که وقتی خوب بگویند، مهم نیست چه می‌گویند. حال آن‌که هر دو نگاه، افراط‌هایی با خود به همراه دارد و در غربال اعصار و قرون ادبیات فارسی، چنین افراط‌هایی دیر یا زود الک می‌شوند.</description>
                <category>هادی عیار</category>
                <author>هادی عیار</author>
                <pubDate>Wed, 10 Nov 2021 13:52:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انقلابیونی که به جای سنگ، توئیت پرتاب می‌کردند</title>
                <link>https://virgool.io/@hadiaiar/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-xvmj8loaot4j</link>
                <description>&quot;نکته حائز اهمیت در انقلاب‌هایی که در بستر شبکه‌های اجتماعی اینترنتی شکل گرفت این است که این جنبش‌ها اغلب بدون رهبر بودند و این موضوع، رسانه‌ها (در معنای رسانه‌هایی همچون خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها و تلویزیون‌های خبری) را به شدت عصبی می‌کرد زیرا چهره‌های برجسته، در هر کنش جمعی، عناصر ضروری در شیوه روایت‌گری رسانه‌ها هستند. این جنبش‌ها اغلب بی‌رهبر بودند، نه به دلیل فقدان آرزومندان رهبری بلکه به دلیل بی‌اعتمادی خودجوش و عمیق بیشتر مشارکت‌کنندگان جنبش نسبت به هرگونه نمایندگی و تفویض قدرت.&quot;شبکه‌های خشم و امید، به نوعی موخره کتاب قدرت ارتباطات کاستلز شناخته می‌شود. کتابی که در آن نویسنده عینک ارتباطاتی به چشم زده و به وقایع تاریخی انقلاب‌های تونس و ایسلند به شکل گذرا و سپس انقلاب‌های مصر، اسپانیا و جنبش وال استریت آمریکا به صورتی عمیق‌تر نگاه می‌اندازد.سوال اولیه کتاب این است که چگونه جنبش‌هایی در کشورهایی این‌گونه بی‌ارتباط به هم شکل می‌گیرد؟ پاسخ کاستلز به این پرسش از زاویه دید نقش شبکه‌های اجتماعی اینترنتی در این انقلاب‌ها است. کاستلز معتقد است که در این انقلاب‌ها سه نوع رسانه حضور داشتند. نخست شبکه‌های اجتماعی مثل توئیتر و فیسبوک؛ دوم شبکه‌های اجتماعی سنتی مردم مثل مسجد و میدان و خانواده و در نهایت رسانه‌های جریان اصلی مثل شبکه ماهواره‌ای الجزیره. فعالان حاضر در این انقلا‌ب‌ها، نخست اعتراضات را در فیسبوک طراحی کردند، سپس از طریق توئیتر هماهنگ کردند و بعد از راه پیامک پخش کردند و در نهایت در یوتیوب برای جهانیان به نمایش گذاشتند.کاستلز خود در این زمینه می نویسد: «بهار عربی به لحاظ تاریخی بی‌نظیر است زیرا نخستین مجموعه آشفتگی‌های سیاسی است که در آن همه‌ی این چیزها -بیگانگی از دولت، اجماع در میان جمعیت معترض، دفاع افکار عمومی بین‌المللی از جنبش- به گونه‌ای دیجیتالی رسانه‌ای شده بود… البته فیسبوک و توئیتر علت این انقلاب‌ها نبودند اما احمقانه است این واقعیت را نادیده بگیریم که کاربردهای دقیق و راهبردی رسانه‌های دیجیتال برای شبکه‌بندی مردم منطقه، در کنار  شبکه‌های حمایت بین‌المللی، فعالان را به روش‌های نوینی مجهز کرد که منجر به برخی از بزرگترین اعتراضات این دهه در خاورمیانه، لغو موقت حصر غزه از طرف مصر و یک سلسله جنبش‌های مردمی شد که به دهه‌ها حکومت طولانی مبارک و بن علی پایان دادند…. این رسانه‌ها زیرساختی فراهم کردند که پیوندهای ارتباطی عمیق و ظرفیت‌های سازمانی در گروه‌های فعالان ایجاد کرد» (صفحه ۹۵)نویسنده در ابتدای کتاب با تعریف چند کلیدواژه اصلی کتاب، تکلیف خود را با خواننده مشخص می‌کند. «جنگ قدرت بنیادین عبارت است از نبرد برای ساخت معنا در ذهن مردم.» و نیز «ارتباط، فرایند به اشتراک گذاری معنا از طریق تبادل اطلاعات است.» علاوه بر این مفاهیم، کاستلز به ارائه چند عبارت از جمله «خودرسانگری»(self-mediated)، «فضای خودمختاری»(پیوند فضای سایبر و فضای شهری)، «فضای دورگه‌ای»(hybrid space) و «خود ارتباطی توده ای»(mass self-communication) می‌پردازد.در هنگام ترجمه، یکی از نیازهای علم ارتباطات همچون هر علم دیگری، توانایی انتقال مفاهیم خاص و اصلی مولف در زبان مقصد است به گونه‌ای که مخاطبان آن علم به صورت حداقلی و مخاطبان عام به صورت حداکثری توانایی فهم و درک آن مفاهیم را داشته باشند. کاستی‌های صورت گرفته در این بخش است که باعث شده مفاهیم اصلی بزرگان فلسفه و علوم انسانی هنوز هم با کلمات زبان مبداء در جامعه ایرانی شناخته شوند. در این فرصت امکان بررسی تک تک این مفاهیم وجود ندارد اما به اجمال به سه مفهوم اشاره خواهیم کرد. نخست مفهوم «فضای دورگه‌ای»(hybrid space) است که درباره شبکه‌های اجتماعی اینترنتی و فضای شهری اشغال شده در جنبش‌های اجتماعی سخن می‌گوید. دیگری مفهوم فضای خودمختاری است که در آن نویسنده معتقد است خودمختاری ارتباطی به جنبش‌ها این توانایی را اعطا می‌کند که بتوانند کنترل دارندگان قدرت بر قدرت ارتباطات را دور بزنند. فضای خودمختاری، شکل فضایی جدید جنبش‌های اجتماعی شبکه‌ای است. گذار از خشم به امید از طریق هم‌اندیشی در فضای خودمختاری محقق می‌شود.اصلی‌ترین مفهوم به کار رفته در این کتاب و نیز کتاب قدرت ارتباطات کاستلز، مفهوم خود ارتباطی توده‌ای است. خود ارتباطی توده‌ای را کاستلز همان انقلابی می‌داند که در دهه اخیر ماحصل وب ۲ در دسترس همه کنشگران و کاربران فضای مجازی قرار گرفته است. این فضا به ما قدرت خلق، تولید، مدیریت، بازنشر و گزینشگری پیام را می‌دهد. این عصر جدید را کاستلز جدای از دوره «ارتباطات توده‌ای» یا mass communication نمی‌داند اما یک نوع خود درگیرانندگی را در آن وارد می کند که در ایران برخی آن را به «ارتباط جمعی خودانگیز» برخی به «خود ارتباطی توده‌ای» و برخی مثل دکتر هادی خانیکی، «ارتباطات خودگزین» ترجمه کرده‌اند. حرف اصلی این مفهوم این است که فرد در فضاهای جمعی چگونه ارتباط برقرار می‌کند.جرقه انقلاب در کشوری با بیشترین سهم حضور در شبکه های اجتماعییکی از مشهورترین پلاکاردهای معترضان تونسی برگرفته از توئیتی بود با این مضمون که: «سیاستمداران اغلب موی سفید و دلی سیاه دارند. ما افرادی را می‌خواهیم که موی سیاه و دلی سپید داشته باشند.» به زعم کاستلز ما در انقلاب تونس با ناکارآمدی رسانه‌های رسمی و محبوبیت رسانه‌های بین‌المللی و شبکه‌های اجتماعی مجازی به صورت توأمان روبرو هستیم. نکته حائز اهمیت این است که در آستانه انقلاب تونس، ۴۰ درصد تونسی‌های ساکن در مراکز شهری، شبکه الجزیره را تماشا می‌کردند زیرا تلویزیون رسمی کشور به یک ابزار تبلیغاتی بدوی تنزل کرده بود. کاستلز یکی از مهمترین عوامل پیشگامی تونس در جنبش‌های اجتماعی در میان دیگر کشورهای عربی را بالاتر بودن ارتباط شبکه های اجتماعی واقعی و فضای اینترنت می‌داند. به عنوان نمونه: در اوایل سال ۲۰۱۱ ، ۲۰ درصد کاربران اینترنت تونس عضو فیسبوک بودند که این درصد دو برابر مراکش، سه برابر مصر، ۵ برابر الجزایر و لیبی و ۲۰ برابر یمن است. البته ذکر این نکته در کتاب نیز مهم است که انقلاب اینترنتی، ویژگی سرزمینی انقلاب‌ها در طول تاریخ را حذف نمی‌کند بلکه آن را از فضای مکان‌ها به فضای جریان‌ها گسترش می‌دهد.یکی از شعارهای جنبش خشمگین‌ها در اسپانیا چنین مضمونی داشت: «از رسانه‌ها بیزار نباش، خود رسانه شو.» یا «من ضد نظام نیستم، نظام ضد من است» یا «راهبندان، خیابان را می‌بندد اما راه را باز می‌کند» یا «از این‌که آسایش‌تان مختل شده متاسفیم، ما داریم جهان را تغییر می‌دهیم» و یا «اگر رویاهای‌مان را بدزدید، نمی‌گذاریم بخوابید» نکته حائز اهمیت در انقلاب‌هایی که در بستر شبکه‌های اجتماعی اینترنتی شکل گرفت این است که این جنبش‌ها اغلب بدون رهبر بودند و این موضوع رسانه‌ها (در معنای رسانه‌هایی همچون خبرگزاری و روزنامه و تلویزیون) را به شدت عصبی می‌کرد زیرا چهره‌های برجسته، در هر کنش جمعی، عناصر ضروری در شیوه روایت‌گری رسانه‌ها هستند. جنبش اسپانیا تا آن‌جا پیش رفت که حتی در عنوان جنبش نیز به توافق نرسیدند. برخی به آن عنوان «جنبش» بدون هیچ اضافه‌ای دادند. برخی به آن ۱۵-ام به نشان شروع جنبش در ۱۵ مه۲۰۱۱ می‌گفتند و برخی نیز عنوان خشمگین‌ها را روی این انقلاب گذاشتند. این جنبش‌ها اغلب بی‌رهبر بودند، نه به دلیل فقدان آرزومندان رهبری بلکه به دلیل بی‌اعتمادی خودجوش و عمیق بیشتر مشارکت‌کنندگان جنبش نسبت به هر گونه نمایندگی و تفویض قدرت.۱۷ سپتامبر ۲۰۱۱ همزمان با سالگرد امضای قانون اساسی آمریکا جنبش وال استریت شروع شد. یکی از ویژگی‌های جنبش اشغال وال استریت فراگیری سراسری آن در آمریکا بود. کاستلز یکی از عوامل اصلی این فراگیری سریع را زاده شدن در اینترنت، پخش شدن در اینترنت و حضور مداومش در اینترنت می‌داند. در حالی که این جنبش‌ها معمولاً در شبکه‌های اجتماعی اینترنتی آغاز می‌شوند، تنها با اشغال فضای شهری تبدیل به جنبش می‌شوند؛ حال چه اشغال ایستای میدان‌های عمومی باشد یا استمرار راهپیمایی‌های خیابانی.خوش بینی زودهنگام نسبت به شبکه های اجتماعی اینترنتیلوتان و همکارانش در پژوهشی درباره انقلاب‌های عربی به این نتیجه رسیدند که: «این انقلاب‌ها به راستی توئیت شده بودند.» ذکر این مقدمه از آن جهت است که به نظر می‌رسد بسیاری از پژوهش‌های صورت گرفته در خصوص جنبش‌های اجتماعی در عصر اینترنت اسیر نوعی خوش‌بینی زود هنگام شده است. کاستلز نیز در شبکه‌های خشم و امید بسیار به جنبش‌های اجتماعی به وقوع پیوسته در بستر شبکه‌های اجتماعی مجازی خوش‌بین است اما بعدها و در جاهای دیگر از میزان این خوش‌بینی می‌کاهد و دیدگاهی انتقادی نسبت به آن‌ها اتخاذ می‌کند. البته این ویژگی کاستلز با توجه به همراهی مداوم او با تغییرات و این‌که همواره تلاش می‌کند در قلب حوادث به ارائه نظراتی از منظر ارتباطاتی بپردازد قابل فهم است.نکته دیگر در خصوص ساختاربندی کتاب این است که سهم اصلی صفحات کتاب، اطلاعاتی تاریخی درباره بسیاری از حواشی انقلاب است که این موضوع سبب حجیم شدن کتاب شده است. البته کاستلز این ویژگی بسیارگویی را در آثار دیگری نیز نشان داده است. در پایان اشاره به این نکته خالی از لطف نیست که با توجه به تاریخ نگارش کتاب برخی تحلیل‌های کاستلز مانند یک پیشگویی عمل می‌کند. مانند جایی که با توجه به متغیرهای مختلف تاثیرگذار در انقلاب مصر، کاستلز در صفحاتی، احتمال ضد انقلاب نظامی را در این کشور پیش‌بینی می‌کند و همان‌طور که در سال ۲۰۱۳ دیدیم این پیش‌بینی او توسط ژنرال السیسی عملی می‌شود.</description>
                <category>هادی عیار</category>
                <author>هادی عیار</author>
                <pubDate>Wed, 10 Nov 2021 13:37:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«قصه‌گو»ی بنیامین از گور برمی‌خیزد</title>
                <link>https://virgool.io/@hadiaiar/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%B2%D8%AF-yw3haxh8cewq</link>
                <description>در دنیایی که هر روز روزنامه‌ای به دلایل مختلف انتشار چاپی خود را متوقف می‌کند و ناشری از فروش پایین کتاب گلایه‌مند است به نظر می‌رسد آمار فروش کتاب‌های صوتی سال به سال از آمریکا و انگلیس گرفته تا ایران گسترش پیدا می‌کند. اتفاق غریبی رخ نداده. در دنیای آی‌پدها و رادیوهای اینترنتی و در دنیای کمبود زمان برای انجام کارهای بسیار و ترافیک های سرسام آور و کشنده چه محصولی جذاب تر از نسخه‌ی صوتی جنایت و مکافات یا عقاید یک دلقک با صدای آرمان سلطان‌زاده یا علی عمرانی؟ چه کسی بدش می آید ساعات حوصله سر بر ترافیک اتوبان همت را به کلاس درسی در محضر یرواند آبراهامیان یا استاد تاریخ انقلاب شوروی تبدیل کند؟هنوز هم هستند کتابخوان هایی که واکنششان به کتاب شنیدنِ دیگران، پوزخندی حاکی از این است که این کجا و آن کجا؟ شاید خود همین کتابخوان‌ها هم بی‌هیچ مقاومتی، پای داستان‌های نسل قبل‌تر کتاب صوتی، یعنی نمایش رادیویی نشسته باشند و یا بخش‌هایی از ابله داستایوسکی، اتاق شماره ۶ چخوف و… را با صداهایی دلنشین همچون میکائیل شهرستانی، بهزاد فراهانی، بیوک میرزائی و… شنیده باشند اما تا زمانی که نمایش رادیویی عنوان کتاب را یدک نمی‌کشید، مشکلی نبود. مشکل از جایی شروع شد که اسم «کتاب صوتی» پیش آمد، ترکیبی که گویی جسارتی بود به ساحت مقدس کتاب و اهل کتاب!این به اصطلاح «خوره‌های کتاب» پس از طی مراحل نیشخند و پوزخند و گاه استهزاء ضرب المثلی نیز ضمیمه‌ی نطقشان می‌کردند که: شنیدن کی بود مانند دیدن؟ حال آنکه دانش بشری در ابتدای امر نه از راه کتابت و دیدن بلکه از طریق گفتن و شنیدن منتقل شده. روایت و قصه‌گویی عمری بسیار طولانی‌تر از کتابت و نوشتن دارد. یکی از تفریحات بشر از دیرباز و از قرن‌های ابتدایی آن نشستن دور آتش و شنیدن حکایت بوده و خلاصه اگر این انتقال از گوش به چشم یک‌بار اتفاق افتاده چه اصراری بر عدم امکان تغییر دوباره‌ی آن وجود دارد؟البته این نوشته قرار نیست دادنامه‌ی یک مدافع حقوق کتاب‌‌های صوتی باشد. در واقع نویسنده هم اقرار می‌کند: همواره لای صفحات کتاب چیزی برای دیدن است که صوت امکان انتقال آن را ندارد. جایی دوست داری کتاب را ببندی و مدتی فکر کنی. نه اینکه کتاب صوتی امکان توقف نداشته باشد اما گاهی ممکن است چند دقیقه گوش داده باشی بی‌آنکه حواست به نکته‌ای ریز جلب شده باشد. یا از همه‌ی این‌ها مهم‌تر: من دوست ندارم خوانش فردی دیگر من را با دنیای کتاب روبرو کند. دوست دارم مواجهه‌ی من با متن تا حد امکان بی‌واسطه باشد.تاریخ ِتحولات ِابزار، همواره پاسخ‌های دلگرم‌کننده‌ای برای نگرانی‌های ما در هر دورانی داشته. کسی که جواب سوالی را نمی‌داند، شاید به اندازه‌ی کافی تاریخ نخوانده است. همین دلنگرانی از حضور کتاب صوتی هم چیزی‌ست که بارها و بارها در تاریخ تکنولوژی شاهد آن بوده‌ایم. بسیاری اختراع تلویزیون را مرگ سینما می‌دانستند و بر این باور بودند که وقتی جعبه‌ی جادویی چند سانتی‌متر در چند سانتی‌متر به خانه‌ها آمد، دیگر چه نیازی به رفتن به سالن‌های سینما باقی خواهد ماند. حال آن‌که تلویزیون آمد و هیچ‌گاه جای سینما را نگرفت.کتاب صوتی و کتاب چاپی، هرکدام ویژگی‌هایی دارند که در دیگری وجود ندارد. کتاب صوتی ارزان‌تر است و برای زندگی در زمانه‌ی ترافیک و اتاق انتظار و نیاز ما به استفاده از زمان‌های مرده بسیار مناسب. شاید درمورد کتاب‌های فلسفی، جامعه شناسی، تاریخی و علمی خواندن ارجح باشد (خواندن متون نظری همواره به مکث و تأمل بیش‌تری نیاز دارند) اما این مشکل درمورد ادبیات به این شدت وجود ندارد و… این‌ها و بسیاری دیگر عوامل باعث شده که در بسیاری از کشورهای جهان از جمله ایران، کتاب صوتی توانسته باشد در مدت زمان کوتاهی، جای خود را نه تنها در میان خوانندگان جدی کتاب بلکه در نمایشگاه‌های کتاب هم پیدا کند.وصف العیش، نصف العیشچند سال پیش توماس مینکوس، یکی از مسئولان نمایشگاه کتاب فرانکفورت در نشستی که در خصوص ناشران و تهیه‌کنندگان کتاب‌های صوتی بود خطاب به حاضران گفت: «به خوشحال‌ترین بخش نمایشگاه خوش آمدید.» در شرایطی که نه تنها در ایران بلکه در بسیاری از کشورهای دنیا صنعت نشر کتاب شرایط خوبی را پشت سر نمی‌گذارد، شاید امیدوارترین بخش این صنعت را بتوان ناشران کتاب‌های صوتی دانست. مهمترین دلیل موفقیت این روزهای فایل‌های صوتی، دسترسی سریع آن است. یکی از معتبرترین ناشران بین المللی کتاب یعنی انتشارات پنگوئن در سال ۲۰۱۵ تنها ۱درصد از کتاب‌هایش را کتاب‌های صوتی تشکیل می‌داد در حالی‌که این درصد در سال ۲۰۱۷ به عدد ۱۷ رسیده است و برنامه‌ریزی آن‌ها برای سال ۲۰۲۰، رسیدن به سهم ۴۲ درصدی کتاب‌های صوتی از کل تولیدات پنگوئن است.دلایل بسیاری در خصوص گسترش کتاب‌های صوتی در دنیای امروز ذکر شده که برای نمونه می‌توان به توانایی انجام کارهای دیگر هنگام شنیدن داستان صوتی، استفاده از صداپیشه‌های حرفه‌ای در روایت کتاب‌ها، استفاده از زمان‌های مرده در طول روز مانند قرار گرفتن در ترافیک، قابل تحمل کردن انجام کارهای روزمره و تکراری در زمان شنیدن کتاب صوتی، امکان استفاده توسط افراد نابینا و کسانی که خواندن برایشان دشوار است، امکان استفاده از آن‌ها به صورت گروهی و امکان دسترسی رایگان به آن‌ها یا بسیار کمتر از هزینه‌ی خرید کتاب چاپی اشاره کرد.در بحران اقتصادی سال ۲۰۰۸، شورای هنر بریتانیا وضعیت چاپ را در این کشور نامناسب دانسته اما در همان سال، بازار فروش کتاب صوتی شاهد افزایش فروش ۷میلیارد دلاری بود که در سال‌های بعدی نیز این آمار افزایش پیدا کرده است. طبق آمار منتشر شده از سوی موسسه‌ی ادیسون در آمریکا، بیشترین سهم کاربران کتاب‌های صوتی در این کشور در سال ۲۰۱۷ را رانندگان تشکیل داده اند که این سهم ۷۴ درصد بوده است. مقام دوم در این رده‌بندی مربوط به کاربرانی است که در منازل کتاب صوتی گوش می‌کنند. در سال ۲۰۱۸ نزدیک به ۴۴درصد از مردم در آمریکا حداقل یک‌بار کتاب صوتی گوش کرده‌اند. آمار میانگین گوش‌دادن به کتاب صوتی در آمریکا حدود ۷ کتاب در سال است.طبق اعلام کتابخانه‌های عمومی ایرلند، در سال ۲۰۱۷ مردم این کشور حدود ۳۱۰هزار کتاب صوتی و الکترونیک از کتابخانه‌های این کشور قرض گرفته‌اند درحالی‌که این رقم در سال ۲۰۱۵ حدود ۱۴۰هزار  و در سال ۲۰۱۶ چیزی در حدود ۲۱۸هزار جلد بود. این ارقام در حالی است که میزان کتاب‌های چاپی به امانت گرفته شده از سال ۲۰۱۷ تا ۲۰۱۸ برای اولین بار ۵میلیون نسخه کاهش داشته است. در بخشی دیگر از این آمار آمده که میزان علاقه‌مندی مردم این کشور به کتاب‌های الکترونیک و صوتی نسبت به کتاب‌های چاپی سه برابر است. موسسه و اتحادیه‌ی ناشران کانادایی اعلام کرده در سال ۲۰۱۷ حدود ۶۱درصد از ناشران کانادایی کتاب صوتی تولید کرده اند که این رقم در سال ۲۰۱۶ حدود ۳۷درصد بوده است.بازگشت دوباره‌ی قصه‌گومارشال مک لوهان، نظریه پرداز ارتباطات را همگان بیشتر با مفاهیمی همچون «دهکده‌ی جهانی» به یاد می‌آوردند اما این متفکر کانادایی برای اهالی ارتباطات میراث بسیار بیشتری به جا گذاشته. در کنار مباحث مهمی همچون رسانه‌های سرد و گرم، دهکده‌ی جهانی و … یکی از گزاره‌های اصلی اندیشه‌ی مک لوهان را می‌توان «رسانه، پیام است» دانست. تمرکز اصلی این نظریه‌پرداز بیش از همه بر روی تأثیر رسانه‌های ارتباطی بر جهان‌بینی جوامع استفاده کننده از این رسانه‌ها قرار دارد.به عبارت دیگر می‌توان گفت مک لوهان به ما می‌گوید: به من بگو از چه رسانه‌ای استفاده می‌کنی تا بگویم چگونه فکر می‌کنی.مارشال مک لوهان بر اساس این نوع نگاه، تاریخ جهان را به سه دوره تقسیم می‌کند: کهکشان شفاهی، کهکشان گوتنبرگ و کهکشان مارکُنی. اگرچه توضیح دقیق این کهکشان‌ها در مجال این یادداشت نیست اما به طور خلاصه و کلی می‌توان گفت: مک لوهان بر این باور است که بشر تا زمان اختراع دستگاه چاپ در کهکشان شفاهی زندگی می‌کرده، از زمان اختراع دستگاه چاپ وارد کهکشان گوتنبرگ شده و با اختراع رادیو، وارد عصر مارکُنی (نام مخترع رادیو).اهمیت این تقسیم‌بندی در جایی مشخص می‌شود که مک لوهان به تاثیر ورود هر‌کدام از این دوره‌ها بر جهان‌بینی انسان آن دوره می‌پردازد. تا قبل از چاپ، انسان برای آموختن دانش و کسب آگهی به طور غالب از حس شنوایی خود استفاده می‌کرده است. ما برای آموختن به مکتب‌خانه‌ها می‌رفتیم و دانش را می‌شنیدیم و این اتفاق غالباً در جمع انجام می‌شده. این موضوع سبب می‌شده که حس غالب انسان در کهکشان شفاهی حس شنوایی باشد. با ورود به کهکشان گوتنبرگ، دیگر نیازی نبود برای آموختن و در کل دانایی به جایی رفت. می شد در خانه نشست و با مطالعه‌ی کتاب‌هایی که به تولید انبوه رسیده دانش را کسب کرد. این تغییر رسانه‌ی ارتباطی موجب شد که حس غالب انسان از شنوایی به بینایی تغییر پیدا کند. در دوره‌ی بعدی نیز با رواج رادیو، حس شنوایی بار دیگر به حس غالب انسان تبدیل شد.با ورود به دنیای دیجیتال، عصر اینترنت و مولتی‌مدیا یا چندرسانه‌ای‌ها، صحبت از آمیزش حواس پیش کشیده شد. حال با این مقدمه‌ی فشرده، به موضوع اصلی یعنی گسترش کتاب‌های صوتی در دنیا از جمله ایران می‌رسیم. در دنیایی که هر روز روزنامه‌ای به دلایل مختلف انتشار چاپی خود را متوقف می‌کند و ناشری از فروش پایین کتاب گلایه‌مند است به نظر می‌رسد آمار فروش کتاب‌های صوتی سال به سال از آمریکا و انگلیس گرفته تا ایران گسترش پیدا می‌کند. اتفاق غریبی رخ نداده. در دنیای آی‌پدها و رادیوهای اینترنتی و در دنیای کمبود زمان برای انجام کارهای بسیار و ترافیک های سرسام آور و کشنده چه محصولی جذاب تر از نسخه‌ی صوتی جنایت و مکافات یا عقاید یک دلقک با صدای آرمان سلطان‌زاده یا علی عمرانی؟ چه کسی بدش می آید ساعات حوصله سر بر ترافیک اتوبان همت را به کلاس درسی در محضر یرواند آبراهامیان یا استاد تاریخ انقلاب شوروی تبدیل کند؟همیشه در پیش بینی درصدی از خطا و احتمال می‌تواند وجود داشته باشد اما با بررسی امکانات و ظرفیت‌های کتاب صوتی از یک سو و اقتضائات و شرایط جهان کنونی شاید حرف اشتباهی نباشد این ادعا که می‌توان کتاب صوتی را در آینده‌ی آموزش همگانی و مدارس نیز دخیل دانست. تحقیقات نشان می‌دهد نوجوانان با گوش‌کردن سریع‌تر از خواندن مسائل را یاد می‌گیرند. باتوجه به این موضوع شاید بتوان کتاب‌های صوتی را به عنوان یکی از ابزارهای نوین آموزشی در مدارس در نظر گرفت. ممکن است گفته شود که با ورود فضای مجازی و هوش مصنوعی و… به جهان انسان امروزی دیگر نمی‌توان هم چون مک لوهان یک رسانه را رسانه‌ی غالب یک دوره دانست. این سخن کاملا درست است اما نویسنده پیشاپیش این گزاره را بدیهی می‌داند که در علوم انسانی کسی نمی‌تواند یک عامل را به عنوان عامل تاثیرگذار اصلی معرفی کند و همواره مجموعه‌ای از عوامل یا میدانی از عوامل در تغییرات جوامع نقش داشته‌اند.والتر بنیامین، پیش‌گوی بزرگ معاصر و به تعبیر سوزان سانتاگ: «واپسین اندیشه‌گر» که بر آرای مک لوهان هم تاثیر قابل توجهی گذاشته؛ روزگاری درآستانه‌ی عصر اطلاعات از مرگ «قصه گویی» به واسطه‌ی فقدان «تجربه» کردن سخن می‌گفت. حتی بر این نظر بود که در آینده این امر کم‌ارزش‌تر نیز خواهد شد. البته این نظر ابعاد بسیاری دارد اما اگر از دریچه‌ی روایت قصه به جای خواندن آن نگاه کنیم، من فکر می‌کنم بنیامین اگر امروز بود، بعد از شنیدن نسخه‌ی صوتی ابله داستایوسکی شاید ایده‌ی بازگشت دوباره‌ی قصه‌گو به‌ سرش می‌زد. کسی چه می‌داند؟</description>
                <category>هادی عیار</category>
                <author>هادی عیار</author>
                <pubDate>Wed, 10 Nov 2021 13:05:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من به زبان فارسی، کُردم</title>
                <link>https://virgool.io/@hadiaiar/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%85-dbq6xhkrs1bg</link>
                <description>«…تنها آنکه در مرز می زید، سرزمینی خواهد آفرید»*سخن گفتن از زبان مادری در وضعیت زمانی و مکانی کنونی ما، راه رفتن بر روی لبه‌ی تیغی ست که یمین‌اش کودکستان «پان ها» و یسارش شهربازی جهان وطنی‌ست. ایستادن بر این تیغ تیز کم دشوار نیست چه رسد به راه رفتن روی آن. اگر بخواهم پیش از شروع متن، منظر خود را مشخص کنم، نیازمند اشاره به ۲ پیش‌فرض برای خواننده‌ام هستم. پیش‌فرض اصلی و نخست خلاصه‌اش اگرچه گنگ اما بی کم و کاست جمله‌ای از والتر بنیامین است با این مضمون که: برای من همه چیز استعاره است.دیگر پیش‌فرض مربوط به نحوه نگریستن به چیستیِ زبان فارغ از نوع سخن گفتن است. اگر زبان را نه محمل اندیشه که خالق اندیشه و در معنایی دقیق‌تر خالق چگونگی اندیشیدن بدانیم بنابراین نوع زبان مورد استفاده‌ی ما می‌تواند بر چگونگی اندیشیدن ما تأثیرگذار باشد. این‌که زبان آلمانی را برای تفکر، اسپانیایی را برای مناجات، فرانسوی را برای نوشتن و عربی یا فارسی را برای شعر سرودن، مناسب‌ترین بسترهای زبانی بدانیم، نظری‌ست که خاستگاهش را می‌توان در همین نحوه نگریستن به زبان دانست.خاستگاه جغرافیایی من در حوالی شمال غرب ایران این شانس را به من داد که از کودکی در معرض تلاقی فرهنگ‌ها، سنن، مذاهب و مهم‌تر از همه زبان‌های گوناگونی قرار بگیرم. زیستن در شهری که ساکنان برخی از محلات آن به زبان آذری، گروهی دیگر به زبان کردی، دسته‌ای پیرو مذهب تشیع، دسته‌ای دیگر اهل تسنن، پاره‌ای یهودی و بخشی از آن نیز میزبان مهاجران «زاخو» – گویشی از زبان کردی که اکثریت متکلمان آن در کشور عراق زندگی می‌کنند- بودند، من را ناخواسته ساکن مرزهای زبانی مختلفی کرد که اگرچه خود مربوط به یکی از آن‌ها-زبان کردی- هستم اما کم و بیش توانایی تکلم یا حداقل فهمیدن دیگر زبان‌ها و گویش‌ها را به من داده است.اگرچه اولین تجربه‌های نوشتاری من در شعر، مربوط به شلنگ تخته انداختن‌هایی در زبان مادری‌ام می‌شود اما بسیاری دلایل که یکی از آن‌ها مغازه‌ی کثیرالجنسِ شعر فارسی بود، سبب شد که دانسته یا نادانسته زبان مادری‌ام را به گفتن محدود و از زبان فارسی برای نوشتن استفاده کنم. محرومیت از آموزش زبان مادری به شکل سیستمی در دوران کودکی و تنبلی خود من در سال‌های بعدی برخی از دلایلی‌ست که فرصت گفتن از آن، متن را به سمت و سوی دیگری می‌برد.از همان تجربه‌های نخست نوشتن تا همین امروز نگاه‌های بسیاری به زبان آمده یا نیامده از من پرسیده‌اند که چرا زبان مادری‌ات را فراموش کرده‌ای. تو که می‌نویسی چرا در و برای زبان خودت هم تلاش نمی‌کنی؟ سهم خود من در این ننوشتن به هیچ وجه قابل کتمان نیست اما من فکر می‌کنم همه چیز هم اراده شخصی نیست و ساختار، کم، سنبه‌ی پر زوری برای جهت دادن به این خمیر آماده‌ی ورز که امروز تا حدودی سفت شده نداشته است.سخن گفتن به یک زبان  یک چیز است و تجربه نوشتن و خلق در آن چیزی دیگر. بی تعارف بگویم که آن‌قدر کم خوانده و آموزش دیده‌ام که هرچه به سال‌های عمرم افزوده شد، کم و کم‌تر جرأت نوشتن در زبان مادری را در خود دیدم. در زمینه سخن گفتن نیز، مواجهه من با زبان مادری بیشتر از طریق فضای مجازی و ارتباط با دوستان و خانواده در این فضا بوده است اما این ارتباط، تا اندازه‌ای به دوری از زبان مادری‌ام منجر شده و همیشه در تلاش هستم تا با نگه داشتن دوستانی که هم‌زبان من هستند، این ارتباط با زبان مادری را حفظ کنم. همین الان هم بخش قابل توجهی از دوستان من چه به شکل حقیقی و چه در فضای مجازی، کسانی هستند که هم‌زبان من بوده و من تلاش می‌کنم در مکالمات شخصی‌مان، اصرار به سخن گفتن به زبان مادری داشته باشم. حتی گاهی اصطلاحات و ضرب المثل‌های زبان مادری را با هم مرور می‌کنیم تا چیزی از یاد نبرده باشیم.از تجربیاتم در زبانی که می‌توانستم به آن بنویسم و ننوشته‌ام که بگذریم به بخش دوم تجربیاتم در زبانی که در آن می‌نویسم می‌رسیم. زبان فارسی برای من مثل بسیاری از کسانی که زبان مادری‌شان فارسی نبوده، به صورت مبتدی از طریق مواجهه با تلویزیون و به شکل حرفه‌ای از مدرسه آغاز شده است. قبل از آن، سهم اصلی زبان مورد استفاده من چه در خانه و چه در بین همسالان، زبان مادری‌ام بوده است.نه همواره اما گاهی تلاش کرده‌ام از بیرون به نحوه به کار بردن زبان فارسی چه در گفتار روزمره و چه در نوشتن به عنوان کسی که زبان مادری‌اش فارسی نیست نگاهی بیندازم. دلگرمی‌ام در این تجربه، قله‌هایی همچون غلامحسین ساعدی، محمد قاضی و رضا براهنی-عمرش دراز باد- بوده است. وقتی آن‌ها توانسته‌اند، من هم اگر به همان میزان تلاش کنم و اگر شانس یارم باشد می‌توانم در این زبان غیر مادری‌ام خوب بنویسم.منتقدانی گوش به زنگ و دقیق دور و برم داشته‌ام که گاهی در نقد پاره‌ای از نوشته‌هایم به تأثیر این‌که زبان فارسی، زبان مادری‌ام نیست اشاره کرده‌اند که برخی از این نکات مورد قبول خودم نیز بوده است اما از آن‌جا که ساکن نیمه‌ی پر لیوان هستم دوست دارم بیشتر به امتیازِ «نوشتن به زبان غیر مادری» بپردازم تا معایب آن. از جمله برخی اشاره‌ها در خصوص متن‌های نوشته شده توسط من به خصوص در شعرهایم مربوط به جابه جایی ارکان جمله می‌شود. گاهی شده که کلماتی فارسی را در قالب جمله‌هایی در دستورزبان کردی به کار برده‌ام. گاهی اتفاق افتاده که به جای نوشتن «موی بلند» از «موی دراز» استفاده کرده‌ام چون معادل آن در زبان کردی «توک دریژ» می‌شود که دریژ همان تغییر شکل یافته دراز است و این شباهت باعث شده از این ترکیب نامتعارف در زبان فارسی استفاده کنم.“شعر هیچ نیست جز کاربرد نامتعارف زبان” اگر همچون من، هم رأی با این سخن راینر ماریا ریلکه، شاعر آلمانی زبان هستید، آن‌گاه می‌توانیم به سوی این نتیجه‌گیری پیش برویم که: آن‌که در مرزهای زبانی می‌زید، شانس بیشتری دارد تا سرزمین‌های جدیدی از کلمات بیافریند. کاربرد نامتعارف زبان به خودی خود هنر نیست. صرفاً امکان و یا بهتر بگویم، شانسی است که در آن می‌توان به ساخت‌ها و امکان‌های جدیدی از زبان دست یافت. بالاخره آدمی به آرزو زنده‌ست. آرزوی من هم در این زیستن بر مرز، دست یافتن به چنین شانسی است. اما این شانسِ شیرین، همواره آمیخته به تلخیِ بزاق، به‌خاطر زمزمه این شعر است که می‌گوید: «سرزمین من جایی‌ست که بلد نیستم به زبان آن بنویسم/ من به زبان فارسی کُردم / بلد نیستم به کردی بنویسم!/ به زبان سرزمینم بلد نیستم گریه کنم/ به زبان آن نمی‌شود رقصید!/ به آن زبان فقط می‌شود از مرگ، مرگ‌های ناگفته را بیرون کشید!/ های کردی!/ زبان ِ فاجعه‌های خصوصیم !/ فاجعه‌ی مرگ‌های عمومیم !/ به زبان تو دارم درد می‌کشم/ اما به فارسی قهرمان شعر می‌شوم!».** از فیلم «فصل کرگدن» ساخته بهمن قبادی* از شعر «به زبان فارسی یک کُردم !» نوشته مریم هوله</description>
                <category>هادی عیار</category>
                <author>هادی عیار</author>
                <pubDate>Wed, 10 Nov 2021 12:52:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>