<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hathis1</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hadis.hashemi97</link>
        <description>حدیث هستم و اینجا از کتاب‌هایی که می‌خونم می‌نویسم. IG: hathis1</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 16:10:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/178075/avatar/cCNmbi.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hathis1</title>
            <link>https://virgool.io/@hadis.hashemi97</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: بهار لعنتی</title>
                <link>https://virgool.io/@hadis.hashemi97/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-wjascm02q7wb</link>
                <description>پاتریک مودیانوموضوع چالش خردادماه: کتابی که کلمه‌ی «بهار» در عنوانش به کار رفته باشد. خب من عنوان بهار رو توی طاقچه سرچ کردم و کتابی که توجهم رو جلب کرد «بهار لعنتی» از پاتریک مودیانو بود. کتاب بیشتر حالت خاطره‌نگاری داره تا داستان.ما روایت رو از زبان مردی می‌خونیم که در جوانی‌اش خیلی اتفاقی با عکاسی آشنا می‌شه به نام فرانسیس ژانسن. بعدا می‌فهمه که ژانسن دوست و در واقع شاگرد رابرت کاپا بوده. عکاس بزرگی که چندتا جنگ معروف از جمله جنگ جهانی دوم رو عکاسی کرده. (رابرت کاپا یک شخصیت حقیقیه ولی ژانسن نه.)اول ماجرا کجاست؟ بهار ۱۹۶۴، راوی و دوست‌دخترش توی یک کافه نشسته بودن که متوجه می‌شن مردی داره ازشون عکس می‌گیره، همون فرانسیس ژانسن. با هم دوست می‌شن و ژانسن راوی رو به آتلیه‌اش دعوت می‌کنه. اونجا دو سه تا چمدون پر از عکس داره که هیچکدوم رو آرشیو نکرده. راوی پیشنهاد می‌ده که هرروز بیاد آتلیه و یه کاتالوگ منظم و مرتب بر اساس تاریخ از عکس‌ها درست کنه.«عکس‌هایی از پلەها، پیادەروها، ناودان‌ها، نیمکت‌ها، آگهی‌های به دیوارها و پرچین‌ها. هیچ نوع حس زیبایی‌شناسی در عکس‌ها نبود. فقط نگاه او بود، نگاهی غمگين و درعین‌حال دقیق.»«همینطور که آلبوم را ورق میزدم، بیشتر و بیشتر پیامی را که ژانسن قصد داشت منتقل کند، درک می‌کردم. پیامی که با مهربانی با کلمات هم برایم بازگو کرده بود: سکوت» توی این ساعاتی که توی آتلیه می‌گذرونه کم‌کم از زندگی ژانسن چیزهایی می‌فهمه. با معدود آدم‌های نزدیکش آشنا می‌شه. عکس‌هایی رو می‌بینه از کولت لوران، بازیگر فرانسوی اون دوران که گویا معشوقه‌ی ژانسن بوده، ولی هیچ‌وقت به طور واضح و روشن نمی‌فهمه که چی بینشون گذشته. خود ژانسن آدم به شدت کم‌حرفیه و این باعث می‌شه زندگیش در ابهام و معما باقی بمونه. راوی جسته گریخته خاطراتی رو از اون مدت آشنایی به یاد می‌آره و روایت می‌کنه.«گاهی اوقات بعضی افراد در زندگی‌مان وارد شدداند، آن‌هم چندین و چند بار، درحالی که ما هیچ به خاطر نداریم»کل‌ کتاب چون حالت خاطره‌گویی و نوستالژی و بازگشت به گذشته داره خیلی خیال‌انگیزه. حالا تصور کنید این وقایع توی محله‌های «پاریس» اتفاق می‌افته! چه شهری رویایی‌تر از پاریس؟! حین خوندنش می‌تونید اسم چندتا از خیابون‌ها رو سرچ کنید و حسابی غرق خیال بشید.«من از شیوۀ عکس‌گرفتن بی‌هوا و ناگهانی‌اش شگفت‌زده شده بودم. برایم توضیح داده بود که باید لحظات و صحنه‌ها را در سكوت و به‌‌آرامی شکار کرد، در غير این صورت همه‌ چیز از دست می‌رود.»فکر می‌کنم این کتاب برای کسانی که به موضوع عکاسی، تماشای عکس‌ها و مشاهده‌ی جهان علاقه دارند جالب باشه.«ژانسن عقیده داشت یک عکاس باید در زمینۀ عکس‌هایش محو شود تا بتواند کارش را بهتر انجام دهد و بەقول خودش، نور طبیعی را بهتر ثبت ک«به من گفت که ما انسان‌ها معمولاً بعد از گذشت چندين سال از زندگی‌مان حقیقتی را می‌پذیریم که همیشه آن را حس می‌کردیم، در طول همۀ این سال‌ها، ولی از روی نگرانی یا بی‌خیالی آن را پنهان می‌کردیم. برادری یا همتایی شاید هست که بە‌جای ما مرده، در جایی ناآشنا و در تاریخی نامعلوم و این سایۀ اوست که سال‌هاست دنبالمان می‌کند و عاقبت هم روزی خودش را بەجای ما جا خواهد زد.»این نقل‌قول آخر رو خیلی دوست داشتم3&gt;پینوشت: حتما اسم رابرت کاپا رو سرچ کنید و عکس‌هاش رو ببینید. شاید بزرگترین لطفی که این کتاب به من کرد آشنایی با این آدم بود D: https://taaghche.com/book/16515 </description>
                <category>Hathis1</category>
                <author>Hathis1</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jun 2021 03:36:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: راهنمای کهشکان برای اتواستاپ‌زن‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D8%B2%D9%86-%D9%87%D8%A7-jktwizrkheha</link>
                <description>چالش اردیبهشت: کتابی که ماجراهایش در آینده اتفاق می‌افتد. به نظرم خیلی موضوع هیجان‌انگیزی بود، تمام کتاب‌های دیستوپیایی (پادآرمانشهری) می‌تونن توی این دسته قرار بگیرن. اول قصد داشتم هرگز ترکم مکن از ایشی‌گورو رو بخونم ولی وقتم کم بود و اون هم واقعا کتاب سنگین و دردناکیه! رفتم سراغ راهنمای کهکشان که پیشنهاد خود طاقچه بود.من تا به حال رمان علمی-تخیلی درباره‌ی فضا نخونده بودم و این کتاب تجربه‌ی جدید و خوشایندی بود. قصه از کجا شروع می‌شه؟ یه روز صبح آرتور دنت از خواب بیدار می‌شه و می‌بینه یه بولدوزر بیرون خونه‌اش وایستاده و می‌خواد خونه رو خراب کنه، چون سر راه جاده‌ی کمربندیه که قراره بسازن!آرتور داره سرشون داد و بیداد می‌کنه که فورد پریفکت، دوست آرتور، از راه می‌رسه و می‌گه بیا بریم یه نوشیدنی بخوریم یه کار خیلی واجب باهات دارم! می‌رن توی بار و فورد می‌گه زمین ۵ دقیقه‌ی دیگه نابود می‌شه چون توی مسیر ساخت یک بزرگراه کهکشانیه:)))) بعد مشخص می‌شه که فورد یه آدم فضاییه که ۱۵ سال پیش برای تحقیق اومده زمین و گیر افتاده!خلاصه این دوتا یه سفینه گیر می‌آرن و چند ثانیه قبل از انفجار زمین فرار می‌کنن و سفرشون رو توی کهکشان با هیچ‌هایک کردن ادامه می‌دن. طنز کتاب خیلی بامزه است، اینطوریه که همه‌ی باورهای بدیهی ما رو به سخره می‌گیره! مثلا معلوم می‌شه هفت میلیون‌ سال پیش یه کامپیوتر قدرتمند به نام «تفکر عمیق» کره‌ی زمین رو ساخته:)) و درواقع موش‌ها ساکنان اصلی زمینن که دارن روی آدم‌ها آزمایش می‌کنن:)) «اما این موجوداتی که تو بهشون می‌گی موش اون چیزی نیستن که تو فکر می‌کنی. اون‌ها فقط تصویر موجودات خیلی خیلی باهوش و چندبعدی‌ای هستن که در بُعد ما به شکل موش ظاهر می‌شن؛ یا ما اون‌ها رو به شکل موش می‌بینیم. همه‌ی اون مسخره‌بازی‌های پنیرومنیر هم فقط واسه‌ی استتار و پوششه»تخیل کتاب خیلی خلاقانه است. و این رو در نظر داشته باشید که داگلاس آدامز کتاب رو ۴۳ سال پیش نوشته (البته اول یک سریال رادیویی برای BBC بوده و بعد کتاب شده). ۴۳ سال پیش. وقتی هنوز اینترنت و گوگل و تکنولوژی‌های امروزی نبودن! اما فضای داستان و تخیلش واقعا تحسین‌برانگیزه. توانایی‌های عجیب و غریبی که کامپیوترها و روبات‌ها دارن، سیاره‌ای که آدم‌هاش سیاره‌های لوکس و گرونقیمت ‌می‌سازن، سیاره‌ای که همه‌ی ساکنانش خودکارن (Pen) و زندگی خودکاری دارن:)))اینکه هر لحظه یه مشت محکم می‌خوره توی تصورات پیش‌فرض ذهنتون خیلی حس جالبیه:) این قسمت رو خیلی دوست داشتم:«هر موجود زنده‌ای در مواقعی که خیلی نگرانه و تمام هوش و حواسش رو به یه موضوع متمرکز می‌کنه، ناخودآگاه یه علامتی از خودش مخابره می‌کنه. این علامت فاصله‌ی دوری موجود نگران رو   با محل تولدش به دقت نشون می‌ده. طولانی‌ترین مسافت  ممکن بین دو نقطه در کره‌ی زمین بيست هزار کیلومتره، که البته مسافت چندان زیادی هم نیست. برای همین علامتهای موجودات زندەی نگرانِ کرەی زمین اون‌قدر ضعیف‌اند که کسی متوجه اون‌ها نمی‌شه. اما فورد پریفکت در این لحظه که خیلی خیلی نگران بود و همه‌ی هوش وحواسش رو به یه چیز  خیلی خیلی نگران‌کننده متمرکز کرده بود ششصد سال نوری از محل تولدش در نزدیکی بتلگویس دور بود. گارسن چند ثانیه از بسامد بالا و شدید علامت حس دوری فورد لرزید. نمی دونست این احساس یعنی چی اما ناگهان با احترام به فورد نگاه کرد.»این کتاب جلد اول از یک مجموعه‌ی ۶ جلدیه، ولی خودش به تنهایی داستان کاملی داره و پایانش ناقص نیست! من از خوندنش لذت بردم، مثل یه هوای تازه برای مغزم بود، یه زنگ تفریح جالب! ولی فکر نکنم جلدهای بعدی رو ادامه بدم.«اما من همیشه می‌گم احتمال اینکه آدم بفهمه که واقعا تو دنیا چه خبره اون‌قدر کمه که بهترین کار اینه که آدم بگه ولش کن!»راهنمای کهکشان برای اتواستاپ‌زن‌ها - داگلاس آدامز - نشر چشمه https://taaghche.com/book/51710 </description>
                <category>Hathis1</category>
                <author>Hathis1</author>
                <pubDate>Fri, 21 May 2021 00:13:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: آوای وحش</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A2%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%AD%D8%B4-r8jeldnceqi9</link>
                <description>چالش فروردین: کتابی که شخصیت‌هایش انسان نیستند.از این دسته‌بندی کتاب قلعه‌ی حیوانات رو خونده بودم و به نظرم کتاب‌هایی که شخصیت اصلیشون انسان نیست خیلی می‌تونن متنوع و جالب باشن.توی گوگل جستجو کردم: books with non-human characters و یکی از پرتکرارترین پیشنهادهای گوگل کتاب «آوای وحش» از جک لندن بود. توی این کتاب داستانِ زندگی یک سگ گرگی رو می‌خونیم و من که عاشق و شیدای تمام نژادهای سگ‌ام فکر کردم انتخاب درستِ این ماه همینه! اگر شما هم شیفته‌ی خلقت این موجودات هستید و هم‌نشینیِ انسان و حیوان و طبیعتِ وحشی براتون هیجان‌انگیزه، حتما از خوندن این داستان لذت می‌برید!اول از همه این رو بگم که زاویه‌ی دیدْ اول شخص نیست، یعنی داستان از زبان «باک»، سگِ قصه روایت نمی‌شه. راوی سوم شخصه ولی تونسته عمیقا به طبیعت و احساسات این موجود بی‌نظیر نزدیک بشه‌.باک سگ قوی‌هیکل و باابهتیه که در خانه‌ی قاضی میلر در ناز و نعمت و عزت و احترام بزرگ شده و هیچوقت نازک‌تر از گل نشنیده. یک روز باغبان قاضی که از دستمزد خودش ناراضیه باک رو به افرادی ناشناس می‌فروشه و اون‌ها باک رو به نواحی قطب شمال می‌برند، جایی که انسان‌ها در جستجوی طلا هستند و برای کشیدن سورتمه‌های سنگین به سگ‌های درشت‌هیکل نیاز دارند.سفر پرخطر باک از اینجا شروع می‌شه. از رویارویی‌اش با بدرفتاری‌های انسان و حکومت چماق و دندان:«باک همواره با تماشای صحنه‌ی وحشیانه‌ی رام کردن، درس‌هایی را که آموخته بود تکرار می‌کرد. دیگر می‌دانست انسان چماق‌دار همه‌ی قوانین را تعیین می‌کند و چاره‌ای جز اطاعت نیست، حتی اگر سرانجام کار، دوستی و آشتی نباشد.»«در مناطق جنوبی که اصالت عاطفه و انسانیت رواج دارد، احترام به مالکیت و عواطف امری ضروری به حساب می‌آید. ولی در نواحی قطبی که قانون چماق و دندان حاکم است، پیروی از آداب شهرنشینی احمقانه به نظر می‌رسد و مانع پیشرفت است.»تا این‌جا فقط ابتدای داستان رو گفتم و حتما می‌دونید که ادامه‌ی کتاب شرح سفر جانفرسای باک، دست و پنجه نرم کردن و خو گرفتن با شرایط جدیده. ولی اگر دوست دارید کمی بیشتر از خط داستانی بدونید ادامه‌ی متن رو بخونید:باک در این مسیر سه بار به عنوان سگ سورتمه‌کش فروخته می‌شه. ابتدا به فرانسوا و پراو، که رفتاری نسبتا عادلانه با دسته‌ی سگ‌هاشون دارند. باک رو به شدت تحسین می‌کنند ولی از تنبیه‌های بی‌رحمانه هم ابایی ندارند‌. باک در این دسته از همه قوی‌تر و سریع‌تره و موفق می‌شه «اسپیتز»، رییس دسته رو در نبردی خونین از بین ببره و خودش ریاست سگ‌ها رو به عهده بگیره. تا اینجا همه‌ی سگ‌ها وضع خوب و قدرت بدنی بالایی دارند تا اینکه به یک اسکاتلندی دورگه فروخته می‌شن. و این اسکاتلندی سگ‌ها رو در مسافت‌های بسیار طولانی و بدون استراحت کافی فرسوده و بی‌رمق می‌کنه. وقتی ماموریتشون تموم میشه تمام سگ‌ها حداقل به یک ماه استراحت و تجدید قوا نیاز دارن ولی بلافاصله به سه تا آدم بی‌کفایت و بی‌تجربه فروخته می‌شن.در نهایت اتفاقاتی میفته که باک در فرسوده‌ترین حالت ممکن به فردی به نام جان تورنتن سپرده می‌شه و برای نخستین بار رابطه‌ی خالصانه و عشق به آدم رو تجربه می‌کنه:«برای نخستین بار، مهربانی و نوازش را از صاحب و دوستان جدید خود نصیب برد. این رفتار را حتی در سانتاکلارا و خانه‌ی قاضی میلر نیز تجربه نکرده بود. گردش و شکار همراه پسران قاضی نوعی محبت متقابل به حساب می‌آمد و آنها در واقع سرپرستی سگ را با رفتارهای موقرانه به عهده داشتند. در حالی که جان تورنتن سرشار از محبت و مهربانی بود و با علاقه‌ای جنون‌آمیز با سگ‌ها و به‌ویژه با باک، رفتار می‌کرد.» نتیجه‌گیری و پایان کتاب(خطر لو رفتن!) :باک حالا درس‌های زیادی گرفته، سختی‌های زیادی کشیده، جان‌های زیادی رو نجات داده، دیگه اون سگ ناز و نعمت‌ دیده‌ی قاضی میلر نیست. عشق و وفاداری به انسان رو تجربه کرده. ولی شب‌ها که کنار آتش دراز می‌کشه صدای آواز محوی رو از جنگل می‌شنوه که به اعماق جنگل، به طبیعت وحشی فرا می‌خوندش. باک تا لحظه‌ی آخر به صاحب خودش وفادار می‌مونه ولی وقتی آخرین وابستگی‌اش با جامعه‌ی انسان‌ها رو از دست می‌ده، به اصل خودش برمی‌گرده. به جایی که بهش تعلق داره. و آخرین صفحات کتاب با تصویر باشکوه باک که پیشاپیش دسته‌ی گرگ‌ها می‌دوه و همراه دسته آواز دنیای جوان رو سر می‌ده، به پایان می‌رسه.پینوشت: نمی‌دونم چرا تو کل داستان باک من رو یاد «Ghost» گرگ جان اسنو می‌انداخت! آخ قلبم! خدانگهدارD: https://taaghche.com/book/10205 </description>
                <category>Hathis1</category>
                <author>Hathis1</author>
                <pubDate>Sun, 18 Apr 2021 00:08:35 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>