<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حدیث‌بهلول</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hadis2008</link>
        <description>شاید باشد خیالم تنها دارایی‌ام...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 18:35:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2696555/avatar/YWRMEG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حدیث‌بهلول</title>
            <link>https://virgool.io/@hadis2008</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آخرین وداع با نوازش آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@hadis2008/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%B4-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-jdtlm5db3tvm</link>
                <description>سقوط آخرین برگ سبزآخرین باری که آسمان گریست، چند فصل پیش بود؟خاطره‌ی نوازش خنک قطرات باران، تنها چیزی بود که این زردی خسته را در من زنده نگه داشته بود؛ اما امروز، من فقط یک سایه‌ی خشکیده از خودم هستم.روز به روز، آن سبزینه‌ی سرزنده که روزی زینت شاخسار بودم، رنگ باخت. اول یک تلخی کوچک در لبه‌هایم نشست، بعد کم‌کم این زردی به رگ‌هایم نفوذ کرد. انگار که هر سلولم فریاد می‌کشد و تنها کلمه‌اش &quot;آب&quot; است.من همانم که زمانی سرو قامت بودم، پوستم همانند بلور می‌درخشید.حالا حتی توان ایستادن هم ندارم. هر لحظه حس می‌کنم با یک تلنگر کوچک، از شاخه جدا می‌شوم و با اولین باد پاییزی، به غبار تبدیل خواهم شد.دیگر صدای باد برایم موسیقی نیست، تبدیل شده به نجوایی بیهوده که فقط خش‌خش برگ‌های خشکیده را به گوشم می‌رساند. هر صبح که بیدار می‌شوم، به آسمان نگاه می‌کنم، آن حجم آبیِ خالی، مثل یک وعده‌ی فراموش‌شده است.آخ که فراق چه می‌کند با مخلوق پروردگار.باران من کجاست؟ معشوق دیرینه من کجاست؟ دلتنگی‌ام امانم را بریده است. نکند ناراحت شده‌ای؟ باران زیبا و قوی من از چه دلخور شده‌ای؟ از مردم این شهر؟ از مردمی که تو را به سختی یاد می‌کنند؟ مردمی که فقط به حال خودشان هستند؟یا از آسمان بزرگ؟ آسمانی که این روزها از دود دم این ماشین‌های غول‌پیکر آهنی به سرفه افتاده و نفسی برایش نمانده؟دیگر صدایت را نمی‌شنوم. انگار که تو هم، از این شهر رفته‌ای و مرا در این خشکی تنها گذاشته‌ای. دیگر منتظر نمی‌مانم تا دستی تو را دوباره زنده کند. این آخرین نفسِ سبز است، آخرین نگاه به سوی آسمان. وداع، معشوق من ،وداعحدیث بهلول۱۴۰۴/۹/۳هرگونه کپی برداری پیگرد قانونی دارد</description>
                <category>حدیث‌بهلول</category>
                <author>حدیث‌بهلول</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 03:59:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای‌کاش میشد گفت...</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D8%AF-%DA%AF%D9%81%D8%AA-o8ez2tzf4raa</link>
                <description>بعضی وقتا نمیدونم چه اتفاقی میوفته نمیدونم چیکار میکنم فقط در یک آن میبینم که چشام جایی رو نمیبینهنه اینکه از هوش برم، بخاطر اشک هستبخاطر حرفایی هست که توی گلوم گیر کرده و توی این چند سال چیزی نگفتمهمینکه خواستم یه چیزی بگم زدن تو دهنم(تو بزرگ شدی،تو اینطور نبودی،از وقتی میری بیرون اخلاقت عوض شده،چرا با تلفن حرف میزنی،چرا دوستات زنگ میزنن؟)جواب این سوالا توی گلوم موندنمیخاستم جواب بدم اما گفتم بی‌احترامی میشهاما آدما تا یه جایی تحمل میکنن نه؟تا یه‌جایی میتونن حرف نزنن؟تا یه‌جایی میتونن تطاهر بکنن که چیزی رو نشنیدنآدما با اینکه جثه کوچیکی دارن اما صبرشون خیلی بالاست تحملشون خیلی بالاستحس میکنم اونقدری که ما آدما همه چیز رو تحمل میکنم آسمون نمیتونه ابر و باد و ستاره‌های شب رو تحمل بکنهامیدوارم بتونم یروزی این حاله گردی که گلوم رو تسخیر کرده رو بشکافم تا شاید تاری دیدم تموم بشه:)نوشته:حدیث بهلول</description>
                <category>حدیث‌بهلول</category>
                <author>حدیث‌بهلول</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jan 2024 21:24:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hadis2008/%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-gfgbnso9pgss</link>
                <description>میدونیگاهی وقتا اینقدر زیر فشارم و تحملم تموم‌میشه که‌میخوام خودم‌رو نیست و نابود بکنمالانم تو این موقعیت هستمالانم میخام‌نباشممیخام وجودم از زمین و زمان محو بشهاما قلبم‌نمیزارهمیگه باید ادامه‌بدممیگه‌باید به‌اون چیزی که میخام برسممغزم میگه نه چون من فرمان میدم و وجودت رو من اداره میکنم نمیزارم ادامه بدی بین دو راهی سختی‌موندمبودن‌یا نبودنادامه دادن یا تسلیم شدناگر تسلیم بشم رویاهام چی‌میشه؟آرزوهایی که داشتم چی میشه؟همشون پودر میشن و توی هوا رقص‌کنان میرن؟و من میمونم و یه عالمه حسرت؟نه...نه‌من اینو نمیخام من باید به اونچیزی که میخام برسم درسته که دلم پر از حر‌ف‌های نامردانه‌هستدرسته همه حرف‌هایی که بهم زدن مثل یه تپه بزرگ جمع شده توی دلم اما‌نمیزارم...تمام این حرف‌های‌پوچ و مثل شن رو با یه گرد باد از بین میبرممیدونی چرا؟چون به آرزوهام قول رسیدن دادمچون نمیخام شرمنده خودم بشم نمیخام شرمنده شب و روزهایی که چشام از خستگی بسته میشدن بشماره...اگر من یه دخترم پای حرفم میمونمقول میدم...قول شرف</description>
                <category>حدیث‌بهلول</category>
                <author>حدیث‌بهلول</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jan 2024 03:07:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>