<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های |•حدیثه صادقی•|</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hadiseh_sadeghi</link>
        <description>فارغ‌التحصیل رشته‌ی معماری، علاقمند به مرمت بناهای تاریخی، بلاگر کتاب، عاشق نوشتن، پیاده‌روی و  تنبلی کردن هستم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 01:01:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/183562/avatar/EO5ymm.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>|•حدیثه صادقی•|</title>
            <link>https://virgool.io/@hadiseh_sadeghi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من هیچوقت آدم خلق کردن نبودم</title>
                <link>https://virgool.io/@hadiseh_sadeghi/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%DA%A9-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%85-qbufinikyuy9</link>
                <description>اسکرپ بوکمن هیچوقت آدمِ خلق کردن نبودم،مثلا هیچوقت واسه نقاشی کشیدن از ایده‌های ذهنی استفاده نکردم، اگر هم کرده باشم خوب از آب درنیومده.نه که ایده‌های خوبی نداشته باشما، نه! ولی نسبت به بقیه نیاز به زمان بیشتری داشتم برای خلق کردن یه طرح خاص.به جاش من همیشه آدمِ نگهداری بودممن خاطراتم رو مو به مو، صوتی و تصویری و نوشتاری، ثبت می‌کنم. با همه‌ی ریزه‌کاری‌ها و صحنه‌ها.یه فولدر دارم توی لپ‌تاپ، پر از ویس‌هایی که تو شرایط متفاوت، کنار آدم‌های متفاوت ضبطشون کردم.یه سریاش رو هر روز گوش می‌دم انقدر که خوبن ..می‌ترسم یه وقت فراموش کنم که چقدر لحظات جذابی داشتم.یک عالمه جعبه و کارتن زیر تختم دارم؛ پر از یادگاری و جایزه‌های دوره‌ی ابتدایی و دفتر نقاشی و دفتر انشا و دفتر خاطرات و هر چیزی که از گذشته تا حالا جمع کردم.شاید به چشم بقیه یه مشت خرت و پرت باشهولی برای من معنیه زندگیمه.من‌ همیشه آدمِ نگهداشتنم ..هیچوقت هیچ چتی رو پاک نمی‌کنم، هیچ‌وقت از گروه‌های قدیمی که دیگه کسی توش فعال نیست لفت نمی‌دم، هیچوقت خاطرات هیچ آدمی رو پاک نمی‌کنم.اگه پاک کنم و دلم تنگ باشه چی؟ اگه بریزم دور و دلم هواش رو کنه چی؟؟من توی معماری، همیشه ترجیح می‌دادم به‌جای طراحی ویلا و برج و فرهنگسرا، بناهای قدیمی رو مرمت کنم ..نمی‌دونید چه کیفی داره وقتی داری سقفی رو مرمت می‌کنی و به این فکر می‌کنی که چندتا آدم، توی سال‌های گذشته، با هم خاطره داشتن زیر این سقف ...چندتا آدم ساعت‌ها از خنده ریسه رفتن، چند نفر عاشق شدن، چند نفر تصمیم مهمی واسه زندگیشون گرفتن...حیفم میاد محلی که شاهد و شریک اینهمه خاطره و زندگی بوده، بمونه یه گوشه خاک بخوره و خراب بشه.اگه گذشته خراب بشه پس هویتمون چی میشه؟نه که خلق کردن رو بلد نباشما .. ولی من بیشتر آدمِ ثبت کردن و نگهداری ام.</description>
                <category>|•حدیثه صادقی•|</category>
                <author>|•حدیثه صادقی•|</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 12:09:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ سر به هوای عاشق!</title>
                <link>https://virgool.io/@hadiseh_sadeghi/book-lover-axkjp93fldyg</link>
                <description>اصلا می‌دونی چیه؟در اصل من عاشق سفرم، عاشق اینم که همه‌ی جاهای قشنگ دنیا رو ببینم، عاشق اینم که با همه‌ی مردم دنیا حرف بزنم.من فضولم!دلم می‌خواد تو همه‌ی خونه‌ها سرک‌ بکشمیکمم حسودم!دلم می‌خواد جای همه‌ی معشوقه‌های دنیا باشم و مرد جذاب قصه‌ها به جای بوسیدن پری‌دریایی و راپونزل و سفید برفی، من رو ببوسه ...من عاشق دشت‌های سرسبز و رودخانه‌های سحرآمیز و قلعه‌های بلند و راه رفتن تو خیابان‌های خیسِ پاریس و نشستن توی کتاب‌خانه‌ی هاگوارتز و تماشای غروب از سیاره‌ی شازده کوچولو‌ ام.من بچه‌ام!انقدری که هنوز هم بعضی وقتا از دل آیینه رد می‌شم و می‌رم تو سرزمین عجایب.یکمم گیجم!چون خیلی وقتا گم میشم و پیدام نمی‌شه،کنارت هستماااا، ولی روحم یه جایی اون دور دورا نشسته روی یکی از پله‌های قصر و داره رقص زیبای رومئو و ژولیت رو تماشا می‌کنه ..می‌دونی چیه؟بخاطر دکور و رنگ و لعابش نیست،من عاشقم،عاشق زندگی کردن به جای همه‌ی شخصیت‌های واقعی و خیالیِ کتاب‌ها ...#حدیثه_صادقی https://www.instagram.com/hadisdiary/ </description>
                <category>|•حدیثه صادقی•|</category>
                <author>|•حدیثه صادقی•|</author>
                <pubDate>Tue, 06 Oct 2020 23:37:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خودمو گم کردم...!</title>
                <link>https://virgool.io/@hadiseh_sadeghi/%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88-%DA%AF%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-spkoafucflsg</link>
                <description>جهان کوچک منمن خودمو گم کردم ..!تو فاصله‌ی هنرستان تا کنکورِ کاردانی، بین تحویل پروژه‌ها و واسه کنکور درس خوندنا،وسط شلوغیه ماکت ساختنا،توی اون دوسال درس خوندن تو دانشگاه دولتی، بین اونهمه رفت‌ و آمدها،تو مقطع کارشناسی بین اونهمه سخت‌گیری‌ها و شب تا صبح بیدار موندنا،توی جامعه، بین هزاران آدم با هزاران فکر متفاوت،توی فامیل، میون اونهمه تعریف و تمجید از سر عادت یا علاقه‌ی بیش از حد،توی به‌هم ریختگی و شلختگیه اتاقم ...گم کردم خودمو ...یادم رفت که چی عمیقأ خوشحالم می‌کنهو چی باعث نارضایتیم میشه،یادم رفت که زندگی همش دویدن و درس خوندن نیست،من یادم رفته بود که چقدر خوندن یک کتاب می‌تونه سر شوقم بیاره.که چقدر کتابِ خونده نشده، مونده رو دست کتابخونه‌ی گوشه‌ی اتاقم، که اگه می‌خوام وقتمو بزارم واسه فضای مجازی، اگه می‌خوام واسه زندگیم هدف انتخاب کنم، اگه می‌خوام جذاب‌ترین شغل دنیارو داشته باشم، چی می‌تونه بهتر از کتاب خوندن و نوشتن راجب کتاب‌ها باشه برام؟چی بهتره از زندگی کردن توی رویاهای قشنگ و هیجان انگیزت؟ من کتاب‌ رو انتخاب کردم، چون دلم می‌خواد خیلی چیزهارو تجربه کنم،و زندگی کوتاه‌تر از اونیه که بتونم همه چیز رو خودم تجربه کنم ...</description>
                <category>|•حدیثه صادقی•|</category>
                <author>|•حدیثه صادقی•|</author>
                <pubDate>Sat, 03 Oct 2020 23:50:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@hadiseh_sadeghi/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-t3pfbgqxoy84</link>
                <description>??پنجشنبه‌ها زنگ آخر رو یادته؟باید اسمش رو می‌زاشتن زنگ انتظار!انقدر که چشممون می‌چرخید روی ساعت.از زنگ دوم به بعد، دیگه هیچی از درس نمی‌فهمیدیم، همش چشممون به ساعت بود که کی زنگ آخر می‌شه،کی زنگ به صدا درمیاد و می تونیم زودتر بریم خونه و آماده بشیم واسه یه آخر هفته‌ی جانانه.بچه بودیم خب!همه‌ی فکر و ذکرمون بازی بود و شیطنت...یه سال خیلی خوش‌شانس بودیم! پنجشنبه زنگ آخر ورزش داشتیم!یعنی یک‌ ساعت‌و‌نیم زودتر، می‌رسیدیم به بازی و تفریح آخر هفته‌مون...فکر کنم کامل متوجه شدی که من چقدر منتظر می‌موندم واسه آخر هفته و چقدر اون پنجشنبه زنگ آخر(اگه ورزش نداشتیم) واسم سخت و دیر می‌گذشت.من هنوز هم همونقدر بچه‌ام!هنوزم به همون اندازه که اون‌موقع‌ها دعا می‌کردم کاش پنجشنبه زنگ آخر زودتر بگذره، دعا می‌کنم که کاش شهریور، روزهای آخرش زودتر بگذره و بره!آخه من منتظرم!منتظر پاییزهنوزم با همون ذوقی که از مدرسه می‌دویدم بیرون تا زودتر برسم خونه و تعطیلاتم رو شروع کنم، مهر که میشه، از خونه می‌زنم بیرون تا نکنه یه‌وقت الکی حروم بشه روزهای پاییزه قشنگم...پاییز برای من، مثل برف می‌مونه برای زمستون!اگه نباشه، بازم زمستون زمستونه‌ها، ولی خب دیگه رنگ و بو نداره ...خلاصه‌ که پاییزجان!خاطرت رو می خوام؛همون‌قدر که پنجشنبه‌ها، ساعت آخر، شنیدن صدای زنگ رو می‌خواستم?خوش اومدی دلبر?</description>
                <category>|•حدیثه صادقی•|</category>
                <author>|•حدیثه صادقی•|</author>
                <pubDate>Tue, 22 Sep 2020 12:41:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>