<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حدیث هایزنبرگ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hadisesmati3</link>
        <description>گابوی‌ حاذق</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 11:00:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/817454/avatar/PHCx8a.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حدیث هایزنبرگ</title>
            <link>https://virgool.io/@hadisesmati3</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مهم مهم مهم مهم مهم مهم مهم</title>
                <link>https://virgool.io/@hadisesmati3/%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%87%D9%85-dmxpaf9uoswv</link>
                <description>دوستان لطف دارن هی میان تو پی‌وی از من می‌پرسن خانم عصمتی چرا نمی‌نویسی، چرا فعالیتت‌ کمه، خانم عصمتی ویرگول بدون شما صفا نداره و بیاید ویرگولو‌ به هم بریزید و فلان و بهمان. اول از همه، من همیشه گفتم و بازم می‌گم، این دوستان لطف دارن واقعا به من. من پُخ خاصی نیستم ولی این‌ها من رو فراموش نمی‌کنن. یک بار برای همیشه من به این سوال جواب می‌دم. بلد نیستم نه بنویسم نه حرف بزنم دوستان. تمام شد و رفت. دیگه نیاین در دایرکت، خصوصی و این‌ها بیاین بنویسید و از من درخواست کنید، من حوصله اعصاب و این‌ها ندارم. میام چهارتا کلمه حرف بزنم، از اون طرف باید جواب پس بدم. والا سرمون انگار درد می‌کنه انگار. سرمون درد که نمی‌کنه. بیایم حرف بزنیم که چی؟ چهارنفر که قبولمون‌ دارن و چه بنویسیم چه ننویسیم هم مثل ما فکر می‌کنند بیان لایک کنن از اون طرف چهارنفر دوستان حلال‌زاده که مخالفن بیان کامنت هِیت و دیس و این‌ها بنویسند که چی؟ چه چیزی تغییر کرد؟ سرمان درد نمی‌کند که.امروز سرم نامناسب است‌. پی‌وی‌ام را می‌بندم‌. خسته شدیم. کاری داشتید بیاید در خانه‌ام، چایی، قهوه‌ای، کاپوچینویی‌ چیزی از آن بالا روی سرتان می‌ریزم که از همانجا برگردید بروید خانه‌تان نان و ماستتان‌ را بخورید.کله‌ام نامناسب است‌.</description>
                <category>حدیث هایزنبرگ</category>
                <author>حدیث هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Sun, 14 May 2023 17:18:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Stay with me</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/stay-with-me-cmpsztlt12cj</link>
                <description> https://youtu.be/Y7PMlvOwiAQ روزای سختی رو دارم می‌گذرونم، دارم سعی می‌کنم زنده بمونم و با هر اتفاق خوشایند کوچیکی به خودم بگم دیدی زنده‌موندن چه خوبه؟ دیدی هزار بار بهت گفتم صبر کن، ادامه بده، دنیا جای قشنگیه؟هی با خودم‌ میگم تهش چی؟ تهِ همه‌ی اینا چی واقعا؟ بعد میگم بیخیاااال. مگه چه پخی هستی که سر و ته داشته باشه؟ همینه دیگه‌. سر و تهش واقعا همینه. خلاصه که دیگه منتظر ته نیستم‌. همینه که هست.مثل اون کسی شدم که از یه بلندی میفته پایین و به هر جایی چنگ می‌زنه، به چیزایی که حتی بهشون اعتقاد هم نداره، مثل یه شاخه‌ی نازک درخت. من دارم به همه‌جا چنگ می‌زنم که ادامه بدم.ذهنم خیلی شلوغه، اصلا معلوم نیست چی به چیه، هرچی می‌نویسم رو کاغذ و فلان و اینا هم فایده نداره. خیلی فراموش‌کار و سربه‌هوا شدم. تا الان خدا رفاقتی منو نگه داشته وگرنه قشنگ ده بیست بار تا دم زیر گرفته شدن توسط ماشین و افتادن از پله‌های پل‌هوایی و لیز خوردن از سرپایینیای‌ دانشگاه و رفتن تو باقالیا و اینا رفتم.دارم سعی می‌کنم خودمو متقاعد کنم که ادامه دادن انتخاب بهتریه‌. نمی‌دونم موفق میشم یا نه، نمی‌دونم تاثیری می‌ذاره یا نه ولی دارم سعی می‌کنم حالمو بهتر کنم، معدلمو‌ بالا ببرم، زبان بخونم، ورزش کنم، قدم بزنم و پادکست گوش بدم، دارم سعی می‌کنم با دوستام ارتباطمو‌ حفظ کنم، دارم سعی می‌کنم تروماهای مزخرف گذشته‌مو درمان کنم، فیلم ببینم، کتاب بخونم، پولامو‌ جمع کنم، یاد بگیرم چطور با پدر و مادرم کنار بیام، مرتب مشاوره برم، دارم سعی می‌کنم بهت بگم تو قشنگیِ زندگی منی، ببخش اگه خوب نیستم، ببخش اگه سوتفاهم پیش میاد، ببخش اگه شرایط نرمال نیست، اگه نمی‌تونم تو خیلی از مواقع درست رفتار کنم، ببخش اگه بی‌رحم به‌نظر میام، دارم سعی می‌کنم بهت نشون بدم دوسِت دارم ولی به چشم نمیاد انگار. فیلمایی که معرفی می‌کنی رو خیلی دوست دارم. آهنگاتو‌، حتی اگه رپ و هیپ‌هاپ و از اینجور چیزا باشن، اون عکسای‌ مینیمالی که می‌فرستی، ویدیوهای‌ فانی که می‌فرستی و زیرش کپشن می‌زنی که کلی باهاش خندیدی و از نظر من اصلا خنده‌دار نیست، همه‌ی اینا رو، خنده‌هاتو خیلی دوست دارم. Stay With MeLove is all I&#x27;m praying forStay With MеGive me strength to carry onStay With MeAnd hearts will surely find the way to goStay With MeBe my shelter when the angels disappear</description>
                <category>حدیث هایزنبرگ</category>
                <author>حدیث هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Wed, 19 Apr 2023 22:15:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی برمی‌دارم+ چند تا عکس</title>
                <link>https://virgool.io/@hadisesmati3/%DA%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-j7gtsh8sw4ps</link>
                <description>سلام. هرسال که می‌گذره با تموم وجودم حس می‌کنم دارم پخته‌تر می‌شم. قطعا شما هم حس می‌کنید‌. هرسال بیشتر از پارسال درد داره‌ ولی یاد می‌گیری چطوری باهاشون رفتار کنی و جدی نگیریشون‌.به قول امیر فلاح، &quot;هنر رندانه‌ی به کتف گرفتن&quot; رو به عنوان هنرِ سال ۱۴۰۱ بالا می‌برم و تمشک طلایی رو بهش اعطا می‌کنم.خیلی دوست دارم پست طولانی بنویسم ولی اکثرا از دو سه دقیقه بیشتر نمی‌شن. به رسم پست سورنا، از امسال یه کافه رنگی و شِیک اورئو‌ برمی‌دارم، یه نامه‌، سالگرد فوت پدربزرگم‌، یه همستر کوچولو که دیگه پیشم نیست، ریاضی عمومی ۱، گریه کردن برای بریک‌آپ یه دوست، دستمال‌ کاغذی‌ای که به زور تو تئاتر شهر بهم انداختن، یه ویدیوی‌ یوتیوبی‌ که بدون ثانیه‌ای اختلاف، برای اولین بار همزمان دیده شد، خنده‌هایی از ته دل پیش کسی که دوسش‌ دارم، یه عروسی و موهای قرمز، یادِ دوستی که دیگه نیست، یه علوم‌تحقیقاتِ برفی تا کمر، یه همبرگر با سبا تو هوای سرد و آلوده، یه کوله‌پشتیِ کرِم رنگ با یه جاسوییچیِ چوبی که برام خیلی عزیزه، یه استاد زبانی که فکر می‌کنه من خیلی باهوشم و عاشق فرانسوی صحبت کردنشم، یه معلم خیلی خوب که وقتی دید ناراحتم گفت حدیث اگه کل دنیا باهات قهر باشن، من و بچه‌ها دوسِت داریما، یه دونات که لِه شد ولی خورده نشد، چند تا شکلات خوشمزه که شراکتی خورده شد، نقاشی‌هایی که عاشقشونم، کلی تجربه‌ی جدید، یه حوض پر از مایع تمام‌مشکی که از نظر من چرت و پرته، عکسای امام‌خمینی که با اسنپ‌چت گرفتم و خیلی قشنگ شدن، اولین بار پا گذاشتن تو دریا و سر تا پا خیس و نمکی شدن، و تجربه‌ی برای اولین بار دوئت‌ داشتن رو برمی‌دارم.ادامه‌ی این پست، چند تا عکسه که نماد امسال هستن برام.پوشش گیاهی دانشگاه در روزهای بارانی‌. میشه‌.همینا‌. سال خوبی داشته باشیم‌. ♡</description>
                <category>حدیث هایزنبرگ</category>
                <author>حدیث هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 19:10:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واگذاری واگزاری همستر فوری</title>
                <link>https://virgool.io/@hadisesmati3/%D9%88%D8%A7%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88%D8%A7%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D9%81%D9%88%D8%B1%DB%8C-hvirs9xgutba</link>
                <description>سلام، اگه همستر خواستید واگذار کنید، من مامانش می‌شم، یه مامان خیلی مهربون که هی بوسش می‌کنه، پوشال ارگانیک و استرلیزه‌ی خارجی هم دارم تازه‌. لینک ایمیلم:Hadisesmati612@gmail.com اگه ایمیل ندارید، آیدی تلگرامم‌:@hadisesmatiاگه تلگرام هم ندارید که دیگه خیلی زشته‌. تلگرام نصب کنید. تلگرام خوبه.مابقی پست رو نخونید مهم نیست. امیدوارم بره تو صفحه‌ اول گوگل تا مردم همستراشونو‌ بدن به من و من تو همسترا‌ شنا شنا شنا می‌کنم._____________________________________________آممم حقیقتا قبلا‌ها چقدر فرق داشت با الان. یا الان با قبلاها‌ فرق داشتم، نمی‌دونم. هرازگاهی‌ یه کامنتی رو یکی از پست‌های قدیمی‌م میاد و متوجه می‌شم چقدر چرت و پرت نوشته بودم. البته که جرئت‌ ندارم برم بخونمشون‌ اون پست‌ها رو، حتی عنوان پست‌ها هم باعث می‌شه اینطوری باشم که، dude, what is the wrong with you?به‌خاطر همین‌ تصمیم گرفتم این چی‌ بگم والا ها رو تا بی‌نهایت ادامه بدم و ببینم عمرم تا چقدر یاری می‌کنه. انقدر دنیا سورئال شده برام، درواقع زندگی، که گیج وایسادم وسط کلی ماجرا و مغزم یا کار نمی‌کنه، یا سرعت کار کردنش انقدر کمه‌ نسبت به اتفاقات دور و برم که کاری از دستش برنمیاد‌. هعی... هعی زندگی. هی با خودم می‌گم اگه برمی‌گشتم عقب فلان کار رو انجام نمی‌دادم یا این کار رو بهتر انجام می‌دادم یا فلان و فلان. دلیلی که بعد از سالها اومدم و تو ویرگول می‌نویسم اینه که روز قبل از امتحانه و دارم تقریبا هرکاری می‌کنم جز کاری که باید. دارم روزای خیلی سخت و پیچیده‌ای رو می‌گذرونم و خیلی خوشحال نیستم. (اصلا)خیلی دوست دارم یه همستر به سرپرستی بگیرم یا یه پرنده‌ی لال. این امتحان لعنتی رو بدم می‌رم دوباره قفس و وسایل اسپارت‌ رو از انباری درمیارم و می‌رم تو سایتای واگذاری همستر. آخه اسپارت مُرد چندوقت پیش‌. فقط جای دندوناش رو یه سری از وسایل اتاقم مونده مثل سطل‌زباله، مانتوم، حوله‌ی حموم، سبد وسایل‌خرده‌ریز و فلان و بیسار. دیوونه بود دیگه‌. پسره‌ی دیوونه‌ی پشمالوی مینیاتوری‌.رابطه‌م با گربه‌ها خیییلی بهتر شده‌. البته خب چون گربه‌ها دانشگاه خیلی رابطه‌شون با آدما خوبه‌. سگ‌ها... سگ‌ها... منابعی پشمالو از عشق خالص...همستر جدید به سرپرستی گرفتم اسمشو می‌ذارم ژاماناکاوور‌. به ارمنی یعنی موقتی، فانی. البته اگه درست نوشته باشمش‌. اگه غلط نوشته‌ باشمش هم یه اسم منحصربه‌فرد انتخاب کردم نهایت‌. متوجه شدم عضلات شُل‌تر، زندگی بهتر. خیلی بهتر‌. شد، شد، نشد ولش کن بابا. ولش کن. تنها چیزی که تو این دنیا باید حرص‌شو بزنی، پیتزا، نون سیر، گربه و سگ و همستر و بستنی هستن. غیر از اینا، شد، شد، نشد ولش کن‌ بابا حوصله داریا‌. الان من مثلا برای پیتزا خیلی حرص می‌خورم چون خیلی گرونه و باید بعد از خوردنش برنامه‌ریزیای کوتاه‌مدت و چه‌بسا بلندمدت‌م رو تغییر بدم‌. حرصِ پیتزا، حلاله‌.وای تازه فهمیدم خودکار کیان‌ (سه هزار تومن) خدایی خیلی بهتر از خودکارای‌ گرون‌قیمت خارجیه‌. حس می‌کنم‌ الان فکر می‌کنید آخر پستم لینک دونیت‌ گذاشتم انقدر حرف از مضیقه‌مالی زدم و درست فکر نمی‌کنید. (هم‌اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.)استاد اگه این پست رو می‌خونی خواهش می‌کنم به دست‌و بالِ باز برگه‌مو تصحیح کن، دو ترمه دارم برش می‌دارم، دیگه دارم نمی‌کشم. مرسی.لینک دونیت: https://t.me/analltimelooser </description>
                <category>حدیث هایزنبرگ</category>
                <author>حدیث هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Tue, 31 Jan 2023 11:11:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهرزاد</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF-o47sfwailtnt</link>
                <description>دخترم، شهرزادممکنه الان که این نامه رو داری می‌خونی ده‌_ دوازده سالت باشه و تازه داری با خودت و محیط دور و برت آشنا می‌شی.بذار اول کاری بهت یه چیزی رو بگم: عزیزم، زندگی، مزخرفه. زندگی مزخرفه و تو نمی‌تونی کاری کنی. اول اینو بپذیر. خداوندا توانایی پذیرفتن چیزهایی که تواناییِ تغییرشان نداریم را به ما عطا فرما. زندگی مزخرف و درهم‌‌ریخته و غمگینه و این وسط خیلیا اومدن، میان و قراره بیان و سعی کنن با وضع کردن قانون و فلان و بیسار این به‌هم‌ریختگی رو از بین ببرن ولی چه حیف که هیچ‌وقت متوجه نمی‌شن که از بین نمی‌ره و صرفا کم‌تر و بیش‌تر می‌شه. این‌دسته از افراد عادت دارن فکر کنن فرمول کلی‌ رستگاری رو می‌دونن و اگه جهان وضعیتش‌ داغون و پر از فساد و بدبختیه، به‌خاطر اینه که زورِ بیشتری اعمال نکردن و قوانینشون‌ رو به اندازه‌ی کافی در دیگران فرو نکردن. نه شهرزادِ من. اصلا زندگی قرار نیست ریتم منظمی داشته باشه. پر از نوسانه‌. چیزی که مهمه اینه که یاد بگیری با این نوسانات‌ تعادلتو‌ حفظ کنی و زندگیتو‌ بکنی. البته که از دستت‌ در میره بعضی اوقات‌. اونم موردی نداره بیبی. اونم نرماله‌.‌سعی نکن به تمام قوانین سفت و سخت عمل کنی. خودت اذیت می‌شی‌. چیز خاصی تغییر نمی‌کنه. همین افراد وضع‌کننده‌ی قانونی که میگم، فکر می‌کنن زندگی باید پرفکت‌ و کامل باشه و اگه نیست، خب چون ما درست زندگی نمی‌کنیم. نه عزیزانم. مشکل از ما نیست. مشکل از نگرش شماست. با متوجه شدن این موضوعی که روش تاکید دارم، زور و اجبار کم‌کم از بین می‌ره. یعنی ما کم‌کم از کردن عقایدمون در باسن دیگران دست بر می‌داریم.دخترکم. هیچ قانون کلی‌ای وضع نشده که اگه وضع شده بود، ما اینجوری روزی ده بار در چهارگوشه‌ی دنیا به فاک و خون کشیده نمی‌شدیم. اگه رسم رستگاری کلی‌ای وجود داشت، تا الان کشف می‌شد و به جای درس خوندن و کار کردن و جون کندن شیر و عسل از چشمه‌های روان میل می‌نمودیم.نگران نباش. همه‌جای دنیا باید به‌فنا بری عزیزم. ولی جایی رو انتخاب کن که مقدار به‌فنا‌ رفتگیت‌ توش کمتر باشه.کوچک‌شهرزادِ من، همه مثل هم نیستن. همه فرق دارن. بیا بیرون از اون پوسته و ماسک مزخرفی که جامعه برات درست کرده. کارش همینه‌. اینکه نشون بده همه یه زندگی نرمال و عادی دارن، تو بهترین دانشگاه های کشور درس می‌خونن، همه کار دولتی و پشت‌میزی دارن و می‌خندن، ساعت شیش عصر خونه‌ن و یه دختر و پسر دوقلوی موفرفری و چشم آبی دارن. هیچ‌کس قیمه‌ها رو نمی‌ریزه تو ماستا‌. همه قرمه‌سبزی رو با برنج می‌خورن و کسی نیست که ماکارونی رو با نون بخوره یا چمیدونم سوپ رو بریزه تو لیوان و سر بکشه.بیبی &quot;به اندازه‌ی تمام آدم های کره‌ی زمین، راه هست برای رسیدن به خدا.&quot;قرار نیست چون یه راه کشف کردی و به‌نظرت باحال اومده، بگی یا می‌کشمت یا اینطوری با خدا حرف می‌زنی. به تو چه دخترم؟ تو خودت خرِ کی هستی عزیزم که حرفات به پشم کسی باشن؟ چطور به خودت اجازه می‌دی اصلا؟شهرزادِ من، خلاصه که یه Bad Ass واقعی باش. زندگیتو‌ بکن، بخند، گریه کن، قیمه‌هاتو بریز تو ماستا، با خودت و دیگران مهربون باش، عاشق شو، خیلی نترس، برو جلو، غذات رو هم نمی‌خواد کامل بخوری زودتر بزرگ بشی. برات کسی اینجا نریخته‌. من و پدرت از صمیمِ قلب دوسِت داریم و مراقبتیم.با عشقمادرت</description>
                <category>حدیث هایزنبرگ</category>
                <author>حدیث هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Thu, 27 Oct 2022 19:47:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>About time</title>
                <link>https://virgool.io/@hadisesmati3/about-time-h39gcp9sm4nc</link>
                <description> https://www.dalfak.com/w/91q6il/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D8%A8%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C اون زمانی که رگباری کراش می‌زدم رو خوب یادمه. الان که بهش فکر می کنم خودمو زیاد درک نمی‌کنم. البته، همون موقع هم درک نمی‌کردم. حالا زیاد این مهم نیست. الان که خواستم این پست رو بنویسم، ناخودآگاه اسمش رو &quot;درباره زمان&quot; انتخاب کردم. اسم یه فیلمه. از دمنل گلیسون، برادر ایرلندیِ قشنگم. وقت کردین ببینینش‌. فیلم قشنگیه‌. مارگو رابی هم توش بازی کرده. کراش 99.099% داخلی ها و خارجی ها.حالا یکم مارگو رابی هم بذارم حال دلتون عوض بشه.آره خلاصه‌. از بحثمون خارج نشیم.داشتم به زمان فکر می‌کردم. این چند وقته هر کسی اومده پیش من که درد و دل کنه و اینا، بهش گفتم &quot;من به یه چیز ایمان پیدا کردم.&quot; (بعد صبر کردم تا ازم‌ بپرسه &quot;چی&quot; که مثلا حواسش بیشتر جمع بشه.)گفت چی؟گفتم زمان.زمان همه چیو حل می‌کنه. زمان استخون رون مرغو که کلاس سوم می‌انداختیم تو نوشابه که مثلا بهمون اثبات بشه برای دندون ضرر داره هم حل می کنه. (خب لعنتی مگه ما هفت روز نوشابه رو تو دهنمون نگه میداریم که دندونامون‌ مثل رون مرغ حل بشن؟ چی بود فلسفه‌ی اون آزمایش؟ )الان یه نگاه به خودِ امروزت بنداز، یه نگاه به خودِ اون‌روزِت‌. اون‌روز‌ یعنی مثلا پنج سال پیش. میبینی؟ الان اوضاع خیلی بهتره. الان با تجربه تر و پخته تر شدی. الان دستت اومده که باید چیکار کنی. درسته که وقتی به کارایی که اون موقع ها کردی فکر می‌کنی، دوست داری خودتو مثل مرتاض ها مومیایی کنی‌‌. درسته، ولی خب چیز یاد گرفتی دیگه. می‌ارزه ناموسا.من دیروز حالم خیلی بد بود. یه استعداد خیلی خفنی دارم که از وقتی به دنیا اومدم و گریه کردم مامان و بابام همزمان گفتن حدیث از دخترخاله‌ت یاد بگیر. ببین چه قشنگ گریه می‌کنه. (همون موقع باید دختر‌خاله‌مو‌ می‌کشتم‌.)استعدادم این بود که دائما مقایسه بشم. البته خب استعداد پدر و مادرم بود. به هرحال، الان هم که بزرگ شدم و متاسفانه دخترخالم‌ هنوز زنده‌س، خودم یاد گرفتم چطوری خودمو‌ مقایسه کنم و زحمت پدر و مادرم رو از این لحاظ خیلی کم کردم.دیروز دوستم به دادم رسید. گفت حدیث اصلا نیازی نیست کامل باشی. اصلا نیازی نیست. انسان ناقصه‌.و بعد هم یه تضمین از دکتر هلاکویی آورد که:ما نیومدیم به این دنیا که کامل باشیم و همه رو راضی کنیم. اومدیم به این دنیا که با یه فلاکتی زندگی کنیم و خوش باشیم.این خیلی حرفه ها! آوردن کلمه فلاکت یعنی اوکیه‌. اوکیه اگه درد و رنج می‌کشی. اوکیه اگه سخته‌. ولی اگه دیدی باهاشون خوش نیستی و منتظری از بین برن که احساس خوشبختی کنی، دیگه اوکی نیست. از بین نمیرن. باور کن.من به شدت امیدوارم. درسته که بعضی اوقات واقعا حس می‌کنم بیخود ترین موجود عالمم‌، ولی یه چای میزنم بر بدن و یادم میفته که قراره کلی اتفاق جدید و باحال برام بیفته‌. کلی حس جدید منتظرت که بهشون برسم‌. کلی آدم و کار جدید. کلی جای جدید. کلی فیلم و آهنگ جدید که باید تجربشون‌ کنم. کتاب، لباس و بستنی جدید. حیوون خونگی های جدید. حیوون خیابونی های مهربون که میذارن بهشون دست بزنی. آره خلاصه. حالتو خوب نگه دار که همه چی اوکیه‌. خودش داره اون بالا میچینه‌. حواسش هست. تو فقط پررو باش برو جلو. فکر کنم فقط همین کافیه‌. قطعا فقط همین کافیه.دمت گرم. من بهت افتخار می‌کنم. این شرایط و زمانی که توش داری زندگی می‌کنی، سخته. دمت گرم که تا الان حالتو خوب نگه داشتی و داری برای یه آینده بهتر تلاش می‌کنی. بهش می‌رسی. تو تنها نیستی‌.دمت گرم.❤یه مارگو رابی دیگه هم بذارم که بریم.</description>
                <category>حدیث هایزنبرگ</category>
                <author>حدیث هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Thu, 24 Feb 2022 16:19:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی بگم والا</title>
                <link>https://virgool.io/@hadisesmati3/%DA%86%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%D9%85-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7-hafnlbtpdqup</link>
                <description>نامه ای به خودم:سلام.خیلی وقته باهات صحبت نکردم. خیلی حرف دارم.یه چند تا چیز هست:خیلی گم کردم خودمو. خیلی‌. حالم خوب نیست اصلا. اصلا خوب نیستم. شدم یه آدم ترسوی بی عرضه‌ی پنهان کار.خسته شدم از اینکه تا ابد بخوام کارامو به بقیه توضیح بدم. خسته شدم از اینکه هی می خوام شبیه کسی باشم.هی می ترسم. ترس... این ترس... این ترس، پدر منو در آورده.این ترس پدر منو در آورده.ترس از همه چی.بابا چته تو؟ بگیر زندگیتو بکن. عه. زندگی همینه. به مولا که زندگی همین الانیه که نشستی آهنگ بی کلام گوش میدی و حرف دلتو می نویسی. زندگی همین نسکافه ای بود که با استرس خوردی و گذشت. زندگی همون لحظه ای بود که برای اولین بار اسپارتاکوس اومد تو خونه و با ذوق پوشال ریختی کف قفسش‌ و بابا گفت نه به اسم پر طمطراق مردونش، نه به این قفس صورتی گوگولی. زندگی همون موقعی بود که برای‌ اولین بار تیزر شرلوک رو از آی‌فیلم دیدی. یادته بعدا زبان اصلیشو دیدی و پشمات ریخت از اون همه سانسور؟ زندگی همین لحظه اس که تو قطار نشستی. داره میگذره.به مولا اگه چیز بیشتری باشه. اصلا این خط، این نشون. چهل سال دیگه، پنجاه سال دیگه، اگه دیدی چیز بیشتری بود، بیا بزن تو گوش من. به خدا که نیست.تا کِی دنبال چیزای بیشتری، نمی دونم.تا کِی دنبال روال شدن کارایی هستی که هیچگاه روال نمیشوند، بلکه از گره‌ای، به گره‌ی دیگر تبدیل می شوند، نمی دونم.تا کِی دنبال اون آینده خوشگله هستی؟تا کِی دنبال روز خوبی؟روز آروم؟ روز بی دغدغه؟ روز بی درد؟بی درد؟بی درد؟درد؟متاسفم. بشین تا بیاد. اصلا بیا. منم میشینم اینجا کنارت. با هم بشینیم و چای بخوریم تا بیاد. به مولا اگه که بیاد.بابا گذشت.همون لحظه که بستنیت دقیقا همزمان با تموم شدن باب اسفنجی تموم شد، گذشت. همون لحظه که دست مامانو ول کردی و تو موندی و هزار تا خانوم چادری وسط خیابون، همون لحظه که رو بخار شیشه‌ی اسنپ قلب کشیدی، همون لحظه که وسط خنده دوستتو بغل کردی و بغضت نمی‌دونم برای چی شکست، همون لحظه که زنگ در خونه ملتِ بی گناه رو می‌زدی و فرار می‌کردی، همون لحظه که دوستت بهت پیام داد و گفت دیگه درکت نمی‌کنم بهتره جدا بشیم، همون لحظه که بستنی شکلاتی سفارش دادی و طرف با طعم توت فرنگی آورد و چون موهای فرفری داشت گفتی نه موردی نداره، همون لحظه که برای اولین بار سر مامانت داد زدی و بلند گریه کردی که دست از سرم بردار، و مامان متوجه شد که عه! تو هم بلدی ناراحت بشی، همون لحظه که پرستار حسین کوچولو رو از پشت شیشه اتاق زایمان نشونت داد و تو گفتی چه زشت و قرمزه، آره همون لحظه، همون لحظه گذشت.آره خواهر من.به همین سادگی.داره می‌گذره. بشین ببین. به‌مولا که خودمم می‌شینم پیشت، بیا این چای رو هم بگیر دستت، با هم ببینیم.کاملا مرتبط، همونطور که مشاهده می کنید. (صرفا چون با این عکسم حال می کنم.)</description>
                <category>حدیث هایزنبرگ</category>
                <author>حدیث هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Sat, 06 Nov 2021 23:38:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیل و بررسی فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک | مرگ بر خاطرات!</title>
                <link>https://virgool.io/morakab-mag/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%D8%B4-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-ax77e0v2hyr9</link>
                <description> https://www.aparat.com/v/Zp3y0/ خواندن این‌ متن را با گوش دادن به آهنگ بالا لذت بخش‌تر کنید...&quot;Eternal sunshine of the spotless mind&quot;Jim carrey &amp; Kate Winslet مشخصات فیلم:سال ساخت: 2004ژانر: عاشقانه، علمی-تخیلیکارگردان: میشل گوندریبازیگران مطرح: جیم‌ کری، کیت‌ وینسلت‌، کیرستن‌ دانست‌موسیقی: جان براین‌فیلمبردار‌:الن‌ کوراساولین باری که این فیلم رو دیدم، متوجه شدم بی‌دلیل نیست که این فیلم، عنوانِ تفکر برانگیزترین فیلم سال 2004 رو به خودش اختصاص داده‌! در این پست همراهم باشید تا به بررسی فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک، بپردازیم...چرا درخشش‌ ابدی یک ذهن پاک؟نام فیلم از شعری به نام آبلارد‌ و الوئیسا، از الکساندر پوپ‌ برگرفته شده:یک راهبه معصوم چقدر خوشحال است...جهان توسط شخصِ فراموش شده، فراموش می شود...درخشش ابدی یک ذهن پاکهر راهب پذیرفته می‌شود و هر آرزویی‌ برآورده!فیلمنامهاز اینجا به بعد، محتوای متن، داستان فیلم را اسپویل می‌کند. پس اگر فیلم را ندیدید، ادامه متن را مطالعه نکنید و مستقیما به بخش‌های آخر نوشته (فکت‌هایی در باره فیلم، به بعد) مراجعه کنید!تم کلی درخشش ابدی یک ذهن پاک، ترکیبی از زمینه‌های علمی-تخیلی، فانتزی، روایت غیرخطی و نئوسوررئالیسم‌ است.نحوه روایت داستان:نحوه روایت غیرخطی داستان، باعث می شود شاید با یک بار دیدن فیلم نتوانید به عمق مفهوم آن برسید؛ ولی این قضیه، جلوی لذت‌بردن‌تان از فیلم را نمی‌گیرد! تدوینِ نامنظم فیلم در ابتدا ممکن است شما را گیج کند ولی نگران نشوید؛ زیرا این تازه شروع داستان است...برای جلوگیری از سردرگم شدن مخاطب به دلیل نحوه روایت غیر عادی فیلم، کارگردان کلیدی را به مخاطب داده است: رنگ موی کلمنتاین!شما با دقت کردن به رنگ موهای کلمتاین -که خودش می‌گوید رنگ آنها را زیاد عوض می کند- می‌توانید سرنخ‌ داستان را پیدا کنید:سبز: اولین ملاقات، کنار دریا/ قرمز: صحنه های فانتزی/ نارنجی: رابطه کامل/ آبی: آشنایی مجدد‌ کاراکترهای فیلم:این درخشش ابدی یک ذهن پاک، با دو قطب متضاد شخصیتی مواجه‌ هستیم:کلمنتاین (وینسلت): متفاوت - برون‌گرا - بی‌فکرجول (جیم کری): معمولی - درون‌گرا - محافظه‌کاراز جول و کلمنتاین می توانیم به عنوان عجیب‌ترین زوج سینمایی یاد کنیم. همین تضاد محسوس بین این‌ دو کاراکتر، از ویژگی‌های مثبت فیلم است‌. ویژگی‌ای که روند داستان را غیرقابل پیش‌بینی‌ کرده است.مرور سیر کلی داستان:برای درک بهتر مفهوم فیلم، بهتر است سیر کلی داستان را با هم مرور کنیم....داستان فیلم، از چهار بخش کلی تشکیل شده:1- آشنایی کلمنتاین و جول برای اولین بار2- رابطه و خاطرات مشترک آنها تا قبل از جدایی3- جدایی و پاک شدن حافظه‌شان4- آشنایی دوبارهدر داستان فیلم، جول‌ به وسیله دو دوست خود، در سفری‌ در کنار دریا‌، برای اولین بار با کلمنتاین آشنا می‌شود‌؛ دختری با سویشرت‌ نارنجی و موهایی‌ سبز‌، که توجه او را جلب می کند‌.&quot;لاکونا&quot; نام شرکتی‌ است که می‌تواند با استفاده از وسایل و اشیائی که از رابطه یا خاطره‌ای باقی مانده است، حافظه شما را پاک کند‌. در این‌‌صورت، فردی‌ که حافظه‌اش پاک شده، دیگر نمی‌تواند آن خاطره را به یاد آورد. وقتی جول متوجه می‌شود که کلمنتاین‌ با بی‌فکری، خاطرات مشترک‌شان را از ذهن خود پاک کرده، او هم تصمیم می گیرد همین کار را انجام دهد‌.جول تمام وسایلی که ممکن است او را به یاد کلمنتاین‌ بیندازند را به مطب می آورد و عملیات پاک کردن قسمتی از حافظه و خاطراتش‌ که با کلمنتاین‌ ساخته شده بود، با بیهوش کردن جول، شروع می‌شود. قبل از بیهوشی‌اش تمام چیزهایی که از کلمنتاین می‌داند را برای دکتر می‌گوید و گفته‌هاش ضبط می‌شود. جول با مرورِ ناخوداگاه‌ِ تمام خاطرات خود با کلمتاین، به دکتر کمک می‌کند‌ که تمام آن خاطرات را از بین ببرد.اواسط‌ کار، با مرور خاطرات مشترک، او می‌فهمد که تصمیش برای پاک کردن خاطرات کلمنتاین، تصمیمی‌ قلبی نبوده و صرفا به خاطر حرص و انتقام از کِلم، این کار را انجام داده؛ پس می‌خواهد فرایند را متوقف کند؛ ولی این کار برای جول که بیهوش است، فقط با کمک کلمنتاینی‌ که درون ذهن اوست انجام می‌شود!کلمنتاینِ درون ذهن جول، با ایده‌ها و پیشنهادهایی که می دهد، به جول کمک می‌کند تا از خواب مصنوعی بیدار شود و کار را متوقف کند. یکی از این پیشنهادها این است که برای اینکه کلمنتاین‌ از ذهن‌اش پاک نشود، جول باید او را به خاطراتی‌ ببرد‌ که بدون کِلِم آن را ساخته‌. و چون آن خاطرات بدون او بوده، دکتر نمی تواند به آن‌ها دست پیدا کرده و آن را نابودشان کند‌ (از همون کلکایی‌ که‌ خودمون‌ خیلی تجربشو‌ داریم).در اینجاست‌ که جول به کلمنتاین‌ می گوید خاطراتی که بدون او رقم خورده‌اند را به یاد نمی‌آورد. کلمنتاین خاطراتی که در آن جول شرمگین و تحقیر شده را پیشنهاد‌ می‌کند‌. زیرا این خاطرات عمیق‌تر هستند و لامصب‌ها مدت خیلی طولانی‌تری در حافظه می‌مانند‌ و ما را از ادامه زندگی منصرف می‌کنند‌!جول، کلمنتاین را به خاطراتی می‌برد‌ که در آن ها احساس شرم کرده است و این خاطرات، چقدر در کودکی‌ و نوجوانی‌ به وفور‌ یافت می‌شوند!‌‌‌‌‌‌در هر صورت، جول‌ نمی‌تواند کلمنتاین را نگه دارد و او را فراموش می‌کند...اولین بار با دیدن این عکس با این فیلم آشنا شدم.وقتی کلمنتاین برای پاک‌کردن حافظه خود از جول، به لاکونا‌ رفته بود، یکی از کارکنان‌ آنجا (پاتریک) از کلمنتاین‌ خوشش‌ می‌آید و سعی می‌کند با استفاده از وسایل‌ جول -که کلمنتاین‌ به مطب لاکونا‌ برده بود- و خاطراتی که کلمنتاین از جول تعریف کرده بود، خود را جول‌ جا بزند‌ و او را به خود جذب کند! که البته موفق هم می‌شود ولی در طول رابطه آن‌ها، شاهد سردرگمی‌ و بی‌قراری کلمنتاین هستیم.وقتی کارکنان‌ لاکونا‌ کلمنتاین‌ را از حافظه جول پاک می کردند، کلمنتاین‌ به پاتریک که حالا دوست‌پسر جدیدش‌ بود، زنگ زد و گفت احساس می کند دارد &quot;پاک می شود&quot;!احتمالا چیزی مانند قضیه گربه شرودینگر‌...در کنار داستان جالب و خلاقانه‌ی فیلم، بازی جیم کری در نقش جولِ کودک و جولِ نوجوان، ارزش ایستاده تشویق کردن را دارد! در تمام مدت فیلم این سوال در ذهنم رژه می رفت:واقعا چرا جیم کری برای این فیلم، حتی نامزد جایزه اسکار هم نشد؟به طرز ایستادن جیم کری دقت کنید! او اینجا نقش یک پسر بچه تحقیر شده را بازی می کند!نمادهای فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاکاگر فیلم «جان مالکوویچ بودن» را دیده باشید، متوجه می‌شوید آثار چارلی کافمن (نویسنده فیلم) متفاوت و سرشار از نماد است. در این فیلم هم نماد‌ها به شکلی عالی استفاده شده‌اند.به عنوان مثال، روانشناسی رنگ موهای کلمنتاین، کاملا دقیق و حساب شده است:موهای کلمنتاین، هنگام جدایی و افسردگی، آبی فاسد است! عبارت &quot;I&#x27;m blue&quot; هنگامی به کار می‌رود که شما ناراحت یا افسرده‌اید. در واقع رنگ آبی، نماد پژمردگی هست.یا هنگام تازه آشنا شدن با یکدیگر، سبزِ انقلابی! (نماد حیات‌ و زندگی و شادابی)در هنگام دوران خوب رابطه، رنگ موها نارنجی می‌شوند! (نماد شور و انرژی)و در زمانی‌ که کلمنتاین در حال پاک شدن از خاطرات‌ جول بود، رنگ موهایش، قرمزِ تهدیدی شد!در اینجا، سوالی پیش می‌آید که در فیلم هم به آن اشاره شده:حتی اگر حافظه کسانی که زمانی عاشق هم بودند‌ را پاک کنیم، آیا آن‌ها دوباره عاشق هم نمی شوند؟فیلم به زیبایی پاسخ سوال بالا را داده؛. چون بعد از پاک شدن جول و کلمنتاین از حافظه یک‌دیگر، آن‌ها به دلیل شخصیت‌شان‌ و حسی مانند دژاوو، باز هم به هم‌دیگر می‌رسند.سکانس آخر فیلم، کوتاه و قابل تامل است. در این چند دقیقه‌ی آخر، جول و کلمنتاین‌ به این نتیجه می‌رسند که باید هم‌دیگر را آن‌طوری‌ که «واقعا» هستند دوست داشته باشند و هیچ اشکالی ندارد اگر بعضی از رفتارهای طرف مقابل، اذیت‌شان می‌کند!چند فکت جالب درباره این فیلم:از اینجا به بعد، داستان فیلم اسپویل نمی‌شود و می‌توانید با خیال راحت بخوانید!موهای کیت وینسلت‌ کلاه‌ گیس‌ بود. به علت پشت سر هم ضبط نشدن سکانس ها، ممکن بود در طول یک روز، موهای‌ کیت‌ سه بار تعویض رنگ شوند!مثل این‌که قرار بوده نیکلاس کیج‌، به جای جیم کری بازی کند! (خوشحالم که این اتفاق نیفتاد)دیگه طبیعی تر نمی تونستم درش‌ بیارم. امکانات کم بود. به بزرگی خودتون حلالم کنید.در یه سکانس که تو قطار فیلمبرداری شده بود، کیت‌ با مشت به بازوی جیم‌ کری می‌زند‌ که این حرکت‌ از طرف خود کیت‌ وینسلت‌ بوده و برنامه‌ریزی نشده بود! یعنی تعجب جیم‌ کری‌ واقعی بوده! این سکانسه‌. به چهره از همه جا‌بی‌خبر و معترض جیم‌ بنگرید‌.جمع‌بندی نهایی من از فیلم:به‌نظرم نکته‌ای که فیلم بر بیانش پافشاری می کرد، این بود که:آقا/خانم! ما با خاطراته که وجود داریم!یعنی چی؟یعنی اگر همه‌ی آدم‌ها و حیوانات‌، شما را از خاطرات‌شان‌ پاک کنند؛ اگر همه وسایلی‌ که نشانی از شما دارند‌، از بین بروند، شما هم نیست می شوید، همانطور که کلمنتاین احساس می کرد!یه چیزی که وسط فیلم بهش رسیدم این بود:نکنه دژاوو‌ همون خاطرات فراموش شده ماست؟یادمه یه جا خونده بودم که خاطرات تغییر‌ می‌کنن (تحریف پذیر هستند). یعنی اتفاقاتی که واقعا برای شما در پنج یا ده سال پیش رخ داده، با آنچه که شما امروز از آن یاد می‌کنید، متفاوته.در واقع، قسمتی از خاطرات ما تحریف شده هستند و ممکن است هیچ‌گاه‌ رخ نداده باشند! به خاطر همین، برخی از افرادی که زمانی با ما در ارتباط بوده‌اند و الان نیستند، در دید ما مثل یک فرشته جلوه کرده‌اند! آن‌قدر ذهن ما به خود تلقین کرده که ما او را دوست داریم، نواقص آن فرد کم کم از خاطرات ما محو شده!(خواهش می‌کنم درباره پاراگراف بالا فکر کنید و دقیق شوید. ممکن است به چیز های جدیدی‌ دست پیدا کنید!)&quot;علت پایداری عشق (یا هر رابطه ای)، خاطرات و حافظه‌ است.&quot;و سخن آخر...درخشش ابدی یک ذهن پاک به طور کلی هم از نظر منتقدان و هم در گیشه، فیلم موفقی بود و کارنامه خوبی دارد‌.از دیدنش‌ پشیمان‌ نمی شوید‌.در ضمن، اگر از دیدن این فیلم و موضوع آن لذت بردید، فیلم Memento را از دست ندهید.درخشش ابدی یک ذهن پاک، ارزش ده‌ها بار دیدن را دارد و ممکن است سوالات‌ خیلی زیادی را در ذهن شما بوجود‌ بیاورد. از جمله:خاطرات را چه کنم؟ با آن ها زندگی کنم، یا آنچه که در گذشته رخ داده است را فراموش کنم؟و در آخر... این شما هستید که باید جواب را پیدا کنید!در پناه حقاین پست را برای شماره دوم مجله مرکب، نوشتم. اگر هنوز با این مجله آشنا نیستید، این پست را بخوانید: https://virgool.io/morakab-mag/%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B1%D8%B3%D9%85%DB%8C-%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%AC%D9%84%D9%87-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D9%8E%DA%A9%D9%91%D8%A8-cg0evrkuaths  https://virgool.io/morakab-mag/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-the-pianist-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%81-%D9%82%D8%A8%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-jid0ujubd7vp  https://virgool.io/morakab-mag/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86-%D8%B4%D9%88-the-truman-show-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-yfv6e3wilpvc </description>
                <category>حدیث هایزنبرگ</category>
                <author>حدیث هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Thu, 19 Aug 2021 20:08:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و QUEENs gambit</title>
                <link>https://virgool.io/felmobox/%D9%85%D9%86-%D9%88-queens-gambit-z0m9ez498ys7</link>
                <description>به خودم قول دادم هر قسمتشو‌ تو یه روز تماشا کنم‌ که بتونم به بقیه کار هام هم برسم.به طوری که توی‌ هفت روز تموم بشه‌.گفتم باشه و روز اول قسمت اول رو دیدم،روز دوم قسمت دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت.تموم شد.چیزی که اول توجهمو‌ جلب کرد،نورپردازی و ترکیب رنگ فوق العاده اش بود که باعث می شد علاوه بر فیلمنامه،از جذابیت بصری هم لذت کافی و لازم رو برده باشم.جادوی‌ نورپردازی‌این ترکیب رنگ بهتون موجی از انرژی تزریق نمی کنه؟اصلا مهم نیست شطرنج باز بوده‌ باشین،نبوده باشین،اصلا بدونین شطرنج کیه،یا حتی مثل استاد فراستی نتونین حرکات مهره فیل‌ و اسب رو از هم تشخیص بدین،اینا اصلا مهم نیست.مهم اینه کارگردانی طوری بوده که با وجود تنها یه داستان اصلی،و بدون داستان فرعی،شما بتونین‌ بدون سر رفتن‌ حوصلتون‌ سریال رو تا قسمت آخر دنبال کنید.حتی زمان بازی بت(شخصیت اصلی) و حریفش‌،شما احساس یکنواختی نمی کنید.و همین به نظر من یه نقطه قوته‌!بت در دوران طفولیت و آقای شایبل‌انتخاب بازیگر:100واقعا فوق العاده!آنیا تیلور با چشم های خاص و جذابش‌ به شدت نشون میده که پشت‌ اون چهره چقدر نبوغ جمع شده!حتی دوران بچگی بت،دوران نوجوونی‌ و جوونیش‌ به شدت با هم تطابق دارن و تفاوت چندانی احساس نمیشه.زیبایی‌...?خطر اسپویل?بخونید‌ عیبی نداره‌.یه اسپویل که‌ ارزش این حرفا رو نداره‌.بت،دختر ریاضیدانی‌ که مشکل روحی داشته و از شوهرش‌ جدا شده،بعد از خودکشی مادرش با تصادف عمدی ماشینش به یه مانع،و بعد از اینه خودِ بت به طرز عجیبی زنده میمونه،به یه یتیم خانه فرستاده میشه و اونجا با آقای  شایبل(که من با تلفظ اسمش خیلی حال می کنم و نمی دونم‌ چرا اینقدر خوب تو دهنم میچرخه)آشنا میشه.آقای شایبل‌ تو زیرزمین یتیم خانه زندگی می کنه و تنها سرگرمی و علاقه اش بازی کردن شطرنج با خودشه.یه آدم درون گرا و قاعدتا‌ کم حرف که  اول راضی نمیشه به بت شطرنج یاد بده ولی وقتی استعداد این اعجوبه رو میبینه،دست به کار میشه تا این مغزِ متحرکِ لعنتی رو پرورش بده.این شاتی‌ که ‌گرفتم رو خیلی دوست دارم. بت و مستر‌ شایبلمغز متحرک لعنتی‌بت کم کم بزرگ میشه و به قرص آرام بخشی که هر روز از طرف یتیم خانه بهشون داده میشه اعتیاد پیدا می کنه.اون صفحه شطرنج رو در ذهنش،رو دیوار ترسیم می کنه و بعد بازی می کنه‌.یه همچین چیزی‌برای بت خوش شانس زوجی پیدا میشه که اون رو به فرزند خوندگی میگیرن.اون از یتیم خونه و دوست صمیمیش‌ جدا میشه و راهی خونه بختش میشه.بتِ نوجوان و دوست صمیمیش‌اون میاد‌ و میاد تا می رسه به خونه بختش‌.(از داستان گویی متنفرم ولی الان دقیقا دارم همین کارو می کنم)هیچ جا خونه بخت خود آدم نمیشه‌.بت پیشرفت می کنه و رقیب ها رو یکی پس از دیگری کتلت می کنه و معتاد به آب انگورِ غیر گازدارِ با الکل(مشروب)میشه‌.مثل مادر خونده نابابش.حالا بتِ بنده خدا به دو تا چیز معتاده:اون قرص آرامش بخشا‌،آب انگور غیر گاز دار با الکلهمینطور که بت داره رقیبارو ‌از صفحه روزگار و صفحه شطرنج محو می کنه،با آدما و دوستای باحالی آشنا میشه که از قضا کراش بنده هم هستن.چند تا از دوستاش‌:هری،بله ایشون همونی هستن که تو هری‌ پاتر هم بازی کردن.(اسکرین شاتامو‌ نبریدم‌.لطفا فقط به محتوا دقت کنید نه حواشی‌.الان ساعت دو و ربع بامداده‌ و من چشمامو با چوب کبریت باز نگه داشتم.آره مجبورم.مجبور)جناب بنی‌بنی هم خودش کاریزماتیکه‌ هم چهره اش‌.و جناب تاونز‌.که‌ آخرش با همین ایشون‌ وارد رابطه عاطفی و اینا میشه.بت یه هدف بزرگ داره،که استاد شطرنج دنیا رو شکست بده‌.یه بار شکست می خوره و اون شکست رو نه با تمام وجود،ولی می پذیره‌.ولی آخرش شکستش میده و میبره‌ و خیلی خوشگل مقام بزرگترین استاد شطرنج رو میزنه‌ به دیوار خونه اش‌.متوجه شدید‌ حوصله برش عکس رو ندارم؟اینجا بت‌ استاد بزرگ رو شکست میده و استاد برگاش‌ می مونه،خودش میریزه‌.اینجا هم‌ لبخند بت کلی حس خوب داره.رسیدن به هدف.بت خیلی راحت می تونست مثل مادرش خونده اش معتاد به مشروب بشه و جان به جان آفرین تسلیم کنه،یا میتونست مثل مادرش خودکشی کنه،یه جا این جمله رو خوندم و خیلی خوشم اومد:بت رو استعدادش‌، از اعتیاد نجات نداد،دوستاش نجاتش‌ دادن‌.مثل همه فیلمهای هالیوودی‌ خب این سریال هم نکات منفی داشت:تبلیغ روان گردان و قرص های آرامش بخش برای تمرکز.و صد البته سیگار‌،تبلیغ و عادی سازی روابط نامشروع(مادر خوانده بت با وجود متاهل بودن با مرد دیگه ای دوست بود و در آخر داستان به شوهرش خیانت کرد(خب خیانت کرده بود ولی خیانتِ بیشتری کرد.).این قضیه تو عادی ترین حالت ممکن نشون داده شد.)،تبلیغ بر ضد دین‌ مسیحیت‌،و چرت و پرت های دیگه ای که یادم نمیاد.خودتون ببینید‌.قدر دوستاتونو‌ بدونید‌.حدیث دوستتون‌ داره زیاد،الهی که خوشتون بیاد‌.یک شات‌ پند‌ آموز و عبرت انگیز از سریال‌.الهی که خوشتون‌ بریال‌.آخرین سکانس‌.که بت شبیه وزیر سفید لباس پوشیده‌.در پناه خدا.</description>
                <category>حدیث هایزنبرگ</category>
                <author>حدیث هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jul 2021 02:27:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میفهممت‌.</title>
                <link>https://virgool.io/@hadisesmati3/%D9%85%DB%8C%D9%81%D9%87%D9%85%D9%85%D8%AA-x5tfmksirbbe</link>
                <description>تو فوق العاده ای خب؟تو واقعا زیبایی!یه نگاه بنداز! یعنی تو واقعا به خاطر  تار موهای سفیدت‌ به خودت افتخار نمی کنی؟اگه رفتارت زننده نیست،اصلا مهم نیست آدمهای دور و برت دارن یکی یکی می رن.تو تویی‌.با اخلاقات.با اخلاق های خاص خودت.چون می دونی،همه تا وقتی که به آدمهای دیگه ملحق نشدن خاصن‌.ناراحتی؟چون احساس می کنی به اندازه کافی خوب نبودی؟چون احساس می کنی کلی فرصت از دست دادی؟چون احساس می کنی حماقت کردی؟چون احساس می کنی باید خیلی بهتر از الان می بودی؟تو حق نداری با خودت بد رفتار کنی.حق نداری آسیبی به خودت بزنی‌.حق نداری به خودت بگی احمق،و اون رو باور کنی.حق نداری جدی جدی از خودت پیش دیگران بد بگی.تو حق نداری از کار هایی که کردی پشیمون باشی.بابا تموم‌ شد.رفت.از همین ثانیه به قبل تو دیگه وجود نداشتی که!تو، تو همین ثانیه فقط وجود داری.گذشته کارای‌ توعه‌.کارات‌ بد هستن؟خب باشن!ما همه یه سری احساس مشترکِ مزخرف داریم.تنها کاری که باید انجام بدیم اینه که بدونیم ما همه بعضی اوقات مشنگ می زنیم.ما همه تنهاییم.ما همه غمگینیم.ما همه نیاز به یه نفری داریم که هیچوقت نمیاد.ما همه بَدیم.ما همه خوبیم.ما همه از کارایی که کردیم پشیمونیم.ما همه با خانوادمون‌ مشکل داریم‌.ما همه نمی تونیم روابط خوبمون رو نگه داریم.ما همه فکر می کنیم تو گذشته کارایی کردیم که الان احساس می کنیم بابتش‌ مستحق‌ مجازاتیم‌.ما آدمیم‌.انسان‌اشتباه می کنیم‌.ولی یه چیزی هست به نام زمان.می تونه درستش‌ کنه.یه چیزی هست به نام جبران.می تونه درستش کنه‌.یه چیزی هست به نام پذیرش‌.می تونه درستش کنه‌.من خودم رو می پذیرم.وزن،قد،اسم،و محل زندگیم رو می پذیرم.پدر،مادر،سن،و موقعیتم‌ رو می پذیرم.وضع مالی،شرایط روحی،و جسمی خودم رو می پذیرم.من می پذیرم بعضی اوقات خیلی بچه میشم‌.من هویت خودم رو می پذیرم.اگه بشه تغییرشون‌ داد،تغییرش می دم و اگه نشه،خب نمیشه.   برگرد به گذشته‌.تو کلی مشکل داشتی!تو همه اونا رو خودت حل کردی!شبا‌ با گریه خوابیدی!فکر می کردی همه چی تموم شده!تموم شد؟نه!تو اکثر مشکلاتت رو خودت تنهایی حل کردی!بدون اینکه دوستت،یا حتی پدر و مادرت متوجه بشن!تو خیلی قوی هستی!تو به اندازه تمام آدمهایی که خندوندی،تمام مورچه هایی که از غرق شدن کف حموم نجاتشون دادی،تمام بچه هایی که بهشون لبخند زدی(یا زبونتو‌ براشون‌ دراوردی)،تمام حیوونایی‌ که ازشون دفاع کردی،تمام ستاره هایی که شبا باهاشون حرف زدی،تمام آدمهایی که دوست داشتی،تمام صلوات هایی که برای آدمهای مُرده فرستادی،تمام پیام های یهویی که برای دوستات فرستادی تا حالشون رو خوب کنی،تمام سگ ها و گربه هایی که براشون ته مونده غذا رو نگه داشتی،به اندازه تمام عکس هایی که از ماه و طبیعت گرفتی،به اندازه تمام اشک هایی که موقع تنهایی ریختی،تو به اندازه تموم‌ اونا،قدرتمندی.من بهت افتخار می کنم.اگه با وجود همه رفتن ها،تو موندی.اگه با وجود همه اشک ها،تو خندیدی.اگه با وجود همه درد ها،تو رقصیدی.اگه با وجود همه &quot;برو گمشو&quot;های مادرت،تو باز بغلش کردی.من بهت افتخار می کنم. اگه با وجود تمام دل شکستن هایی که برات اتفاق افتاده،تو باز مهربونی.اگه با وجود همه کار های بدی‌ که کردی،هنوز شبا با خدا حرف می زنی.اگه با وجود تمام شکست ها،تو باز پا شدی.اگه با وجود سختی ها،پای عقایدت موندی.من بهت افتخار می کنم.دمت گرم.دمت خیلی گرم.چند تا عکس که دوستشان دارم و دوستم دارن:و اختتامیه این مراسم:بندیکت پسر نازمیه چیز بگم:من می دونم که تو دو تا پست قبل گفتم تا ۱۴۰۱ نمیام.ولی خب چرت‌ گفتم.</description>
                <category>حدیث هایزنبرگ</category>
                <author>حدیث هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jul 2021 16:23:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا ابد توی قلبشی منصُر.</title>
                <link>https://virgool.io/@hadisesmati3/%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%AF-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%8F%D8%B1-bxysw3swjrzc</link>
                <description>اصلا فکر می کردم خیلی سخت باشه ناموسا.ولی نه زیاد.اصلا اون طوری که فکر می کردم‌ نبود.شب قبلش یه دعوا با والدین گرام‌ داشتم.با گریه خوابیدم.صبح ساعت ۶ گوشیم آلارم زد،تو خواب خاموشش‌ کردم.۶:۱۵بابام بیدارم کرد و حاضر شد و رفت ماشینو از پارکینگ(پارکینگ عمومی که پیاده ۲۰ دقیقه تا خونمون فاصله داره.)بیاره.من بلند شدم و کیک و یه دونه از آبمیوه هایی‌ که قرار بود ببرم سر جلسه رو خوردم.چون مامانم با من قهر بود و بلند نشد برام صبحونه‌ درست کنه.(من موقع گرسنگی فقط به همون لحظه فکر می کنم.نه بیشتر.)بنا بر این فقط یه آبمیوه مونده بود ببرم سر جلسه.رسیدم به حوزه،موهای قرمز و آبی و بنفش دخترا و خط چشم و ناخن های کاشته شدشونو دیدم و برای خودم بغض کردم که اگه اینا دخترن‌ پس من چی هستم که همیشه ناخنام کوتاهه و توی این یک سال کوچک ترین رسیدگی به خودم نداشتم‌.(لامصبا‌ ناموسن ساعت چند بیدار شدید که آرایش‌ هم کردید و موهاتونم‌ سشوار کشیدید؟الله اکبر.)صندلیم رو که طبقه دوم راهرو بود پیدا کردم و نشستم.سرمو میاوردم بالا قسمت تکیه گاه صندلی جلوییم‌ روبه روم‌ بود که روش با غلط گیر نوشته شده بود:تا ابد توی ♡ Mansor.ترجمه:تا ابد توی قلبم/دلمی‌ منصُر(منصور)دفترچه اول رو دادن.رنگ نایلون روش سبز کمرنگ بود‌.چمنی‌.عکسم رنگی روی پاسخنامه چاپ شده بود.انگار رژ لب نارنجی زده بودم یا قبل از عکاسی ماکارونی خورده بودم و اون رو به گونه ها و پیشونیم‌ هم آغشته کرده بودم.نارنجیِ نارنجی.تنها رنگشون همین بود کلا‌.ادبیات اوکی بود،عربی اوکی بود،دینی اوکی بود،رسیدم به زبان،نه.این دیگه اوکی نبود.اصلا اوکی نبود.تنها چیزی که روش حساب کرده بودم از من زیاد خوشش نمیومد.سرمو آوردم بالا یه استراحتی کنم خوردم به منصُر.اونم به هر بدبختی بود گذروندیم‌ و رسیدیم به اختصاصی که با نایلون سبز پررنگ‌ پوشیده شده بود‌.لجنی‌.یا به قول دوستم،ماشی‌.(که بار منفی کم تری داشته باشه.چه چیزا.)از اختصاصی می گذرم‌ تا راحت باشین و منم به منصر نخورم‌.از حوزه اومدم‌ بیرون.یه خانمه‌ بهم یه برگه داد که با هر رتبه ای که باشید انتخاب رشتتونو‌ به ما بسپرید‌ و دویست هزار هم که باشید پزشکی قبولتون می کنیم و اینا‌.رفتم خونه و با مامانم آشتی کردم.تموم شد.کنکور تموم شد.پ.ن:فکر نکنید گرسنتون نمی شه و فاز کرکس‌ بردارید و فقط یه آبمیوه با خودتون ببرید سر جلسه.خود من انقدر ریاضت کشیدم که اگه کنکور دو ساعت دیگه هم ادامه داشت برای خودم یه مکتب راه اندازی می کردم.اشکم‌ در اومده بود ناقوسا‌.نکنید این کارو‌.پ.ن:شب قبلش با مامان و باباتون سعی کنید دعوا نکنید‌.با گریه نخوابید.پ.ن:مداد و پاک کنتون رو با یه نخ به خودتون آویزون کنید.(هی میفته زمین.)پ.ن:زندگی بعد کنکور تا قبل از اعلام نتایج خعلی‌ باحاله‌.زهرش‌ نکنید.پ.ن:الان فقط امروز‌ه‌.فردا دیگه امروزِ دیروز نیست!امروزِ فرداست‌.یعنی حیفه تو هجده سالگی موهات سفید بشه‌.به این قضیه برس که چیزایی که اذیتت‌ می کنن‌ باید برن تو سطل‌ زباله.می دونستید من همسر آیندمو‌ می خوام از سر جلسه کنکور هنر انتخاب کنم؟ من،وقتی می گن خب انشالله حدیث خانم مکانیک شریف قبولی دیگه؟شب قبل از کنکور.شما از ما نیستید:)))شما از ما نیستید:)))شما از ما نیستید:))</description>
                <category>حدیث هایزنبرگ</category>
                <author>حدیث هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jul 2021 00:35:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه خود را از جر خورده شدن نجات دهیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hadisesmati3/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-spaaanqufyrq</link>
                <description> آقایان متاهل و افراد خوش بختی که هنوز با خانواده زندگی می کنند بخوانند. داشتم تو اتاق برای خودم آهنگ گوش می دادم که متوجه یه بوی خوشایند شدم. در اتاق رو باز کردم.شگفتا!انگار در شمال بودم!هوایی مه آلود و همراه با بوی خیلی وحشتناکی بر خانه حاکم بود.و بدتر از آن،حاکم خود از خانه  بیرون رفته و خانه را به بنده سپرده بود.و ده بار هم سفارش کرده بود که پنج دقیقه دیگه زیر اون لامصبو خاموش کن. خب،اگر در موقعیتی همانند من گیر افتادید،چه باید کرد؟تصویر آرشیوی است. با چند قدم کوتاه روبه رو هستیم.که می تواند آتش خشم مادر،خواهر یا بدبختانه همسر شما را کاهش دهد. قدم اول:حفظ خونسردی سعی کنید قلبتان را سر جای خودش برگردانید.سخت ولی شدنی.ده نفس عمیق بکشید و ده دقیقه مدیتیشن کنید.با خدای خویش صحبت کنید و از همه حلالیت بطلبید. قدم دوم:خاموش کردن زیر اون لامصب بله می دانم.جای قدم اول و دوم باید عوض می شد.حالا شده دیگر.زندگی ارزش ندارد. قدم سوم:ماستمالی یک دستمال آشپزخانه بردارید.گاز را دستمال بکشید.همچنین کل خانه را.قابلمه ها را مرتب کنید.و سعی کنید روی غذای مانده را که هنوز قابل تناول است را جدا کنید.غیر قابل تناول ها را بخورید.چون اگر امشب از دست حاکم زنده ماندید،از گرسنگی نمیرید. قدم چهارم:فینیشر (Round one) یک تیغ تیز بخرید.فقط سریعتر چون مرگ در راه خانه است.در حمام بروید.آخرین راز و نیاز ها را بکنید. بعد تیغ را بشویید و به آشپزخانه بیایید(رعایت بهداشت و فاصله فیزیکی در دوران کرونا الزامی است.)خرده سوخته ها به همراه کل قسمت تفلون قابلمه جدا کنید. قدم چهارم:فینیشر(Round two.) لبخند بزنید و خوشحال باشید.شما موفق شدید گور خود را به زیبایی تمام بکنید. Game over:)</description>
                <category>حدیث هایزنبرگ</category>
                <author>حدیث هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Mon, 03 May 2021 10:52:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچوقت نمی خوام این اتفاق برای من هم بیفته،حسین!</title>
                <link>https://virgool.io/@hadisesmati3/%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-hzajnyvjzchm</link>
                <description>از وقتی یادمه،برادرم از بدو تولد به دنبال یه موبایل می گشت تا بازی کنه.وقتی موبایل بازی می کرد که موبایل بازی که هیچی،خود موبایل هم مُد نبود.وارد یه جمعی هم می شدیم،اولین دیالوگش این بود:عمو،خاله،موبایل داری من بازی کنم؟ هر چقدر که مامانم اون وسط لب می گزید و پدرم پول هفتگیشو قطع می کرد،فایده نداشت. بعد از یه مدت همه عادت کرده بودن که حسین تو جمع ها و مهمونی ها سرش تو موبایل باشه. (کارش افتضاحه.خیلی بده.هیچوقت تائیدش نمی کنم.اما حتی پدرم که سلطان استراتژیه،هیچوقت نتونست یه راه حلی بده که این بچه آدم بشه.) بگذریم. از یک ماه پیش که مامانم رمز گوشیمو عوض کرد،این بچه خودشو به آب و آتیش زد که رمز رو پیدا کنه ولی نشد. (اینو بگم که برادرم الان دوازده سالشه.و مامانم میگه تا هجده سالگی حق داشتن گوشی رو نداره.)  و این قضیه شد برای من یه برگ برنده توی زندگیِ مالی.از اونجا که واقعا یه شهروند شریف و یه دختر مبادی آداب هستم،هیچوقت وجدانم راضی نشد در ازای پول،رمز گوشی مامان و بگم.ولی در ازای پول راضی می شد که رمز گوشی رو برای یه مدت کوتاه باز کنم.دیگه وجدانم اونقدر ها نفهم نیست که!Imitation game(الن تیورینگ‌ در حال رمز گشایی) چند هفته پیش،برادرم خودش لو داد که چهار حرف اول رمز رو پیدا کرده.از دید زدن پشت سر مامانم.ولی حروف بعدش رو هنوز بلد نیست.ما خیلی تعجب کردیم!خیلی خیلی تعجب کردیم.خیلی خیلی خیلی تعجب کردیم!به خاطر اینکه رمز گوشی مامانم فقط چهار حرفه!همون چهار حرفی که بلده! من چند هفته الکی ازش پول می گرفتم!خودش رمز رو بلد بود!  چقدر ما ها تو وضعیت برادرم بودیم؟چند موردشو متوجه شدیم،چند موردشو هنوز نمی دونیم؟چقدر این قضیه وحشتناکه! هیچوقت نمی خوام این اتفاق برای من هم بیفته،حسین!</description>
                <category>حدیث هایزنبرگ</category>
                <author>حدیث هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 18:16:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه بچه های من</title>
                <link>https://virgool.io/@hadisesmati3/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-bcec6lt6uskh</link>
                <description>تقریبا پنج ماهی میشه که از اینجا رفتم.خیلی سخت بود برام.می دونی،وقتی خون و اشک و همه چیز تو برای یه چیزی میذاری،میشن بچه هات.(ایلان ماسک منو ببخش که از قول تو استف کردم برای نوشته های آماتورانه ام)سخت بود تمام متن هامو پاک کنم.و همینطور دوستامو:)ولی به خاطر درسم و کنکور اینکارو کردم.ولی بعدا فهمیدم که اشتباه کردم.چون همون وقت رو توی یوتیوب و تلگرام می ریختم دور(که البته الان فیلتر شکن و کاربری تلگراممو پاک کردم تا به نفسم نشون بدم رئیس کیه.)عوضش اومدم اینجایی که حالمو خوب می کنه.اره برگشتم.حدیث هایزنبرگ کبیر برگشت.بنشینید واقعا راضی به زحمت نیستم:&quot;)بفرمایید استاد</description>
                <category>حدیث هایزنبرگ</category>
                <author>حدیث هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Sat, 17 Apr 2021 14:35:22 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>