<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هاجر سعیدی‌نژاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hajarsaiedi</link>
        <description>ورای افق</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:07:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/94975/avatar/b3xEby.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هاجر سعیدی‌نژاد</title>
            <link>https://virgool.io/@hajarsaiedi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ژنوم ِ غم‌انگیز زیست‌بوم نوآوری</title>
                <link>https://virgool.io/@hajarsaiedi/%DA%98%D9%86%D9%88%D9%85-%D9%90-%D8%BA%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C-lugw46mgbdqk</link>
                <description> ‌‌در کتاب ایران بین دو انقلاب گفته می‌شود که دلیل شکست پروژه پهلوی و وقوع انقلاب، توسعه‌ی نامتوازن بود. اقتصاد توسعه‌یافته و بسترهایی کماکان راکدمانده، گسل‌های کوچک را چنان فعال می‌کند که همه‌چیز فرو می‌پاشد، چنانچه اگر آن بخش‌های مترقی با سرعت همسان با سایر بخش‌ها رشد می‌کرد (ولو اصلا توسعه‌ای صورت نمی‌پذیرفت) اما آن گسل‌های کوچک هم تاحدودی به‌طرزی متوازن ترمیم شده یا لااقل هیولاوار بیدار  نمی‌شدند. از نظر آبراهامیان توسعه‌ی نامتوازن ممکن است یک بخش را پیش بیندازد اما باعث می‌شود ترک‌های کوچک سایر بخش‌ها نه تنها بهبود نیابند بلکه به طرز وحشیانه‌ای به شکاف‌هایی پیش‌رونده و ویرانگر تبدیل می‌شوند. این زنهار آبراهامیان از نظر من فقط یک مشاهده‌ی تاریخی نیست. آسیب‌شناسی هم هست. همین آسیب را شاید بتوان در زیست‌بوم نوآوری_ استارتاپی هم دید. پوشیده نیست که بازیگرهای اکوسیستم چقدر پیشرو هستند. اصلا در چرخه‌ی حکمران_نهاد واسطه_ بازیگر، که معمولا در دنیا نیروها از حکمران به پایین در حال گردش است، ما بر عکس‌ایم. انقدر بازیگر فعال و خلاق داریم که مجبور شده‌اند یک نهاد واسطه تسهیلگر ایجاد کنند که حاکمیت را هم قانع کند.بُعدهایی پیشرفت کرده‌اند که سرریزش برای همه‌ی جامعه محسوس است. اواخر اسفند  آروان از سوی هکرها مورد حمله قرار گرفت و به بخشی از اطلاعات آسیب وارد شد. عده‌ای از کسب و کارها هم که اطلاعات‌شان روی ابرهای آروان ذخیره بود آسیب جدی دیدند. واکنش‌ها در فضای مجازی کاربران ضرردیده عجیب به نظر می‌رسید. آنها احساس خسارت می‌کردند و عصبانی بودند. اما همزمان جو دیگری هم مستمسک همین جریان علیه آروان به راه افتاد. جریان‌هایی مثل تبعات حمله‌ی سایبری به #ابرآروان* نشان می‌دهد تذکار آبراهانیان درست است: این توسعه متوازن نیست.واکنش‌ها به ابرآروان و از طرفی پاسخ‌های خودشان آن‌قدر که فناوری‌شان پیشرفت کرده، واجد بلوغ نیست. منطق حمله‌ها به آروان بسیار غیرحرفه‌ای و تسمه از گرده‌ی مَرد افتاده کشیدن است. لحن حمله‌ها هم با واکنش‌های مردمی که در صندوق‌های خصوصی [با وعده‌ی حساب ۱۰ تومنی باز کنید وام ۱۰۰ تومنی بگیرید] جمع می‌شدند و فحش می‌دادند و ادعای غارت می‌کردند توفیری ندارد. انگار هیچ قراردادی بین طرفین نبوده است، هیچ پیش‌بینی نشده است، تعهد خسارتی داده نشده است. (قطعا قراردادی هست، قطعا این موارد را لحاظ کرده، عدم حرفه‌ای‌گری مطالبه هم همین جاست). چیزی که وجود ندارد حرفه‌ای‌گریِ مطالبه است. اعتماد و طمانینه از تضمین‌ها و تضامن‌. صبر و همدلی هنگام وقوع فاجعه و سپس بازخواست حقوق پس از رفع بلا. رفتار حرفه‌ایِ مطالبه.از آن‌سو بیانیه‌هایی مانند آنچه چند وقت گذشته سرآوا و آروان منتشر کرده‌اند یا واجد عمومیت کاذب فضا هستند (آنچه به اشتباه گمان می‌کنیم شفافیت است. شفافیت یعنی توضیح فرآیند و نه توضیح نتیجه. توضیح نتیجه عمومیت کاذب است) و یا مثل بیانیه سرآوا پوپولیسم پاسخگویی (بر وزن پوپولیسم مطالبه؛ هر چیزی را بگویی که به پرسش اصلی پاسخ نداده باشی).بسیار اشتباه است اگر فکر کنیم مشکل از PR است. نه مشکل از این است که مغزافزارهای فناورانه این اکوسیستم با توسعه‌های فردی همراه نشده است. نه رویه‌های بحران تعبیه شده و نه توسعه‌های فردی. انگار مسئولیت بلوغ اجتماعی ِ افراد محول شده به یک نهاد بنام روابط عمومی‌. آن هم با معیارهایی مانند DISC و OKRهایی روتین. فضای مجازی هم که بر مبنای تشدید خشم طراحی شده است، واکنش‌ها وارد منشور توییتر که می‌شوند دوسه برابر غیرحرفه‌ای اند.شاید کل این بحث محلی از اعراب نداشته باشد اما ژنوم این اکوسیستم DNAهای نامتوازنی دارد. ژنوم دستورالعمل‌های ارثی برای ساخت، پیشبرد و نگهداری یک موجود زنده را داراست و آن ژنومی که از این نسل منتقل می‌شود واجد خصومت غریبی است.‌* پینوشت: دوماه بعد از نوشته شدن این مطلب، مجددا به ابرآروان به بهانه‌ی پروژه‌ی ابرایران حمله‌ی ‌سایبری شد. حمله از ویدئویی بنام جوکرنژاد شروع شد که عکس و اطلاعات کارکنان آروان را منتشر کرد و آنان را عامل قطع اینترنت آبان ۹۸ و ... معرفی نمود. اینکه این قضیه در عرض دوماه تکرار و مشدد می‌شود نشان می‌دهد پاسخ و راهکارهای حفاظت از سایبربولی در اکوسیستم نیاز به تقویت اساسی دارد.‌#ابرآروان #اکوسیستم_استارتاپی #توسعه_نامتوازن</description>
                <category>هاجر سعیدی‌نژاد</category>
                <author>هاجر سعیدی‌نژاد</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 23:56:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدت مبارک والت دیزنی!</title>
                <link>https://virgool.io/@hajarsaiedi/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D8%B2%D9%86%DB%8C-bxmsq9datfet</link>
                <description>امروز ۵ دسامبر سالروز تولد والتر الیاس «والت» دیزنی است. مردی که نمی‌توانیم عاشقش نباشیم. او به هر حال پروردگار کودکی ما بوده است. خالق تخیلات ما. اما آیا دیزنی فقط فانتز‌ی‌های ما را دستکاری کرد؟ نه. دیزنی فقط یک آرتیست نبود. او یک نوآفرین بود که هم در صنعت انیمیشن فانتزی می‌ساخت و هم نوآوری‌هایی زیادی در فرآیند خلق انیمیشن داشت. این‌طور بگویم؛ شما می‌توانید یک محصول خلاق تولید کنید، حتی می‌توانید آن را خلاقانه تولید کنید. اما معدود هیولاهایی هستند که فرآیند خلاقانه‌ی تولید را به بخشی از مصرف محصول هم تحمیل کنند. برای دیدن محصولات دیزینی ما هم می‌بایست خلاق می‌شدیم. درواقع اینجاست که آن هیولاوشی دیزنی خودش را نشان می‌دهد. برانگیختن خلاقیت فعال مخاطب پابه‌پای میکی‌موس، سیندرلا و سایر اعجوبه‌های فانتزی‌اش.اما این انگیختگی خلاق در زنجیره‌ی تولید انیمیشن‌ها هم بود. واقعیتش این است که استوری انیمیشن‌های او فقط حاصل ذهن خودش نبود. ذهن او همه‌چیز را به شکل خودش در می‌آورد. حتی ذهن اطرافیانش را. یکی از خلاقیت‌های او که امروزه از آن به‌عنوان متد دیزنی یاد می‌شود نوآفرینی در طوفان فکری بود.کشتی بخار ویلی- اولین میکی‌موس دیزنی. میکی هنوز اون دستکش سفیدش رو نداشتروش طوفان فکری  او شبیه به شش روش کلاه‌هاست. در حالت ایده‌آل باید حداقل دو شرکت ‌کننده وجود داشته باشند. اما یک نفر هم می‌تواند این کار را به تنهایی انجام دهد.سه نقش در روش والت دیزنی در بازی وجود دارد:رویابین (Dreamer): او بدون فکر کردن به امکان‌سنجی ایده‌ها، آزادانه با ایده‌های خود سر و کار دارد. فرد یا گروهی که این نقش را دارد به غایی‌ترین فانتزی‌ها فکر می‌کند. هیچ محدودیتی وجود ندارد. درست است که ایده‌ها خام هستند اما این مرحله یک کلمه کلیدی دارد: چرا که نه؟واقع‌گرا (Realist): در اینجا آدم‌ها روی زمین‌ هستند. می‌توان از همان گروه افراد رویابین استفاده کرد یا یک گروه جدید را وارد بازی کرد. فرقی ندارد. مهم این است که ایده‌ها را این‌بار تحلیل کرد و دنبال یافتن راه‌حل‌هایی عینی برای به ظاهر غیر ممکن‌ها بود. نسخه‌های اجرایی که ایده‌ها را به واقعیت تبدیل می‌کند. در این مرحله مدام می‌پرسند: خب چطور؟ناقد (Spoiler) : به این گروه منتقدان (Critic) هم گفته می‌شود. آنها نتایج آنچه را که رویا‌‌بین‌ها و واقع‌گراها رشته‌اند ارزیابی کرده و بازخورد سازنده ارائه می‌کند. کار اصلی آنها در این مرحله این است که ریسک‌های احتمالی را نشان می‌دهند. آنها مدام می‌گویند ولی نه این‌ طور.مرد محبوب در حال اغوای دانلد داکافرادی که در این روش شرکت می‌کردند اغلب گروه نویسندگان یا حتی کارکنان خود دیزنی بودند. دیزنی از آنها می‌خواست که به یک لحظه مبهوت‌کننده یا خلاقانه در زندگی خود فکر کنند و وقتی آن درخشش ناب را در گروه احساس می‌کرد ازشان می‌خواست که از جا‌ی‌شان بلند شوند و به مکان بعدی بروند که خودش به آن منطقه‌ی واقع‌گرایی می‌گفت. لویی بارنت که یکی از نویسندگان دیزنی بود می‌گفت هنگام طی کردن این مسیر در ساختمان انگار داشتیم در خواب راه می‌رفتیم یا همه‌مان میکی‌موسی بودیم که در قایق ویلی، مست کرده بود. در این منطقه‌ی واقع‌گرایی, شرکت کنندگان باید در مورد وضعیت قبلی با تفکر منطقی فکر کنند و دقیقاً بدانند که چطور آن ایده‌ها را اجرا کنند. وقتی که پای‌شان بیشتر روی زمین قرار گرفت؛ در مرحله آخر - در منطقه‌ی ناقدان - شکاکیت در عین نظم مهم‌ترین اصل است. شرکت‌کنندگان باید برای بازجویی از همه چیز و شناسایی ریسک‌ها در پروژه‌ها مورد استنطاق قرار بگیرند تا بتوانند ایده‌های اجرایی شان را درسختگیرانه‌ترین وضعت خود عملیاتی کنند. برای اطمینان از اینکه شرکت کنندگان از موضوع منحرف نمی‌شوند یا در نقد خود زیاده‌روی نمی‌کنند, یک مدیر باید آنها را بپاید. بارنت می‌گوید: خودش همیشه این نقش را برعهده می‌گرفت و مثل منتورهای هیپنوتیزم زیرکانه لبخند می‌زد. بعد از تمام شدن جلسه طوفان ذهنی انگار تازه سِحر شب رویایی‌مان باطل شده باشد و ما مانده باشیم و یک کفش شیشه‌ای کوچک توی کاخ. حالا باید برای آن کفش ظریف یک انمیشین می‌ساختیم.دیزنی برای این تردد بین منطقه‌ها هم حتی مکان را طراحی می‌کرد.در حالت ایده‌آل یک اتاق مجزا برای هر نقش وجود دارد, اما سه صندلی در گوشه‌های مختلف یک اتاق هم کافی بود. دکوراسیون «متفاوت» می‌توانست راه خود را در نقش‌ها ساده‌تر کند: رویابینی باید در محیطی زیبا باشد, اتاق باید رنگی و روشن باشد تا هیچ محدودیتی برای خلاقیت وجود نداشته باشد, در حالی که واقع‌گراها باید همه انواع ابزار در اختیار خود داشته باشد تا این رویاها تحقق دهند. از طرف دیگر, ناقدها باید در یک اتاق کوچک و کوچک بنشیند و اساساً با هر ایده منفرد با اشاره به تمام نقاط ضعف ایده‌ها مقابله کند.مزایای روش دیزنی:در حالی که این روش بسیار ساده به نظر می‌رسد، استفاده از آن به گروه طراحان اجازه می‌دهد تا محصولات «شدنی» را توسعه دهند. یکی از بزرگ‌ترین مزایای روش والت دیزنی این است که شرکت کنندگانی که در تمام نقش‌هایی شرکت می‌کنند, مهم نیست که خلق و خوی واقعی خودشان چیست. در زندگ واقعی رویابین هستند یا منتقد. روش دزنی هر‌آن کسی که در بازی است را مجبور می‌کند که بیرون چارچوب فکر کنند و جایگاه آشنا و امن خود را ترک کنند. در نتیجه, مردم ناگهان پذیرای ایده‌هایی خواهند بود که معمولاً به آنها علااقه‌ای ندارند و همچنین هچ‌گاه یک ایده را هم بطور کامل رد نمی‌کرده‌اند. یکی از اصول در روش دیزنی این بوده است که هرگز یک ایده را به طور کامل از دست نمی‌داده‌اند و حتی برخی کارمندان پس از چند سال به یک ایده بر می‌گشته‌اند و آن را توسعه داده و اجرایی می‌کردند – ایده‌هایی که فکر می‌شده اینک با توسعه فن‌آوری امکان پذیر می‌نمایند.مزیت دیگر این بوده که این روش به شما این امکان را می‌دهد که از نقطه نظرات مختلف به مشکلات نگاه کنند تا بتوانید راه‌حل‌های بهتری هم پیدا استخراج کنند. به لطف &quot; برکشند و فروکشند &quot; بین رویابین‌ها, واقع گراها و ناقدان, دیزنی مطمئن بوده که یک ایده عملی دارد که کیفیت, زیبایی‌شناسی و «جادو» را با محدودیت‌ زمان و زمانه‌ی مدیریت می‌کند. در نهایت هم ایده‌هایی که از این فرآیند جان سالم به در بردند، آن‌هایی بودند که والت دیزنی بر روی آن کار می‌کردند.ما عاشق تو ایم آقای دیزنی. ما میکی‌موس‌ها، سیندرلاها، گوفی‌ها و کودک‌هایی که هیچ وقت بزرگ نمی‌شویم. تولدت مبارک والت!</description>
                <category>هاجر سعیدی‌نژاد</category>
                <author>هاجر سعیدی‌نژاد</author>
                <pubDate>Sat, 05 Dec 2020 21:39:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا هنرها و فرهنگ کالای عمومی اند؟</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF-h1azwpbnryni</link>
                <description>مقدمه مترجم: سر کلاس سیاستگذاری درباره‌ی کالاهای عمومی Public Goods بحث می‌کردیم و مثال من تئاتر بود. دوستانم با تعجب به این مثال نقد داشتند و من البته از موضع خودم دفاع می‌کردم. شب در حال پرسه درباره‌ی این مفهوم به این نتیجه رسیدم استدلال‌هایم برآمده از فهم من از خیر عمومی، ملهم از فلسفه ارسطو است که یک دانشور معاصر آن را «خیر مناسب جامعه و تنها قابل حصول توسط آن، ولی در اشتراک اعضای آن» خوانده‌است. این مقاله‌ی جیسن پاتز اتفاقا روشن می‌کند که در سیاستگذاری امروزی کالای عمومی را باید با احتیاط به کار برد. جیسن پاتزبرگردان: هاجر سعیدی نژادخوانندگانی که با این ستون آشنایی دارند نیک می‌دانند که من نه هنرمندم و نه جامعه‌شناس. بلکه چیزی مهجورتر: اقتصاددان فرهنگی. بخشی از این رشته شامل مطالعه‌ی انگیزه‌هایی است که در تولید هنر، فرهنگ و مصرف آن‌ها نقش دارد و سپس به مطالعه‌ی نهادهایی می‌پردازد که آن انگیزه‌ها را شکل داده و سیاستگذاری می‌کنند. یکی از مهم‌ترین مباحث این رشته نیز این است که فرهنگ و هنر، کالای عمومی هستند.من می‌خواهم اینجا یک سوتفاهم بزرگ را به‌عنوان یک اقتصاددان برطرف کنم. این موضوع مهمی‌است چرا که قاعده اساسی اقتصاد مدرن در یک نظام سیاسی کنونی این تعریف را جا انداخته است: اگر چیزی یک کالای عمومی است، باید  دولت هزینه‌های آن را (توسط مالیات دهندگان) تأمین کند. این همان مسئله‌ای است که اقتصاد فرهنگی‌ها را به خود مشغول کرده چه که آنها هم به فرهنگ علاقه‌منداند و هم به مالیات‌پردازها. این یکی از آن فرآیند‌های باخت‌-باخت است که گاهی اقتصاد فرهنگی را به چیزی غیرمطبوع تبدیل می‌کند. پس برای بیرون آمدن از این بازی دو سرباخت باید اول کالای عمومی را دوباره تعریف کنیم.اول اینکه نام‌گذاری کالای عمومی از سر دغدغه‌های اخلاقی نیست و بلکه برمبنای بهره‌وری اقتصادی است. کالا‌های عمومی‌ از خلال تجربه‌ی چیزی پدیدار می‌شوند که به آن «شکست بازار» می‌گویند که یعنی بازار تقاضا انگیزه‌های کافی برای تحریک تولید کنندگان برای تهیه سطح مطلوب عمومی ایجاد نخواهد کرد.دوم اینکه یک کالای عمومی چیزی نیست که عمومی و خوب باشد. اصلا به معنی چیزی نیست که همه آن را بخواهند. یا مثلا اکثریت زیادی از افراد معتقد اند واجد ارزش عمومی است.کالای عمومی به معنی دقیق، کالایی است که هم غیر رقابتی (non-rival) باشد و هم مستثناناپذیر (non-excludable) . کالاهای رقابتی ( اگر من مصرف کنم تو نمی‌توانی) یا مستثناشدنی (من می‌توانم مانع استفاده‌ی تو شوم) کالاهای خصوصی هستند: بازار برای‌شان درست کار می‌کند. این دسته‌بندی به اینجا محدود نمی‌شود. اگر دسته‌ای از کالا غیر رقابتی‌ بوده اما مستثناپذیر باشند «کالاهای باشگاهی» هستند. و در مقابل، کالاهای رقابتی‌ اما مستنثناناپذیر «منابع حوضچه‌ مشترک» نامیده می‌شوند. بهره‌وری متناسب هر کدام از این حوزه‌ها، نیازمند فرآیندهای سیاستگذاری متفاوتی هستند.کالاهای عمومی‌ محض خیلی نادراند: مثلا دفاع ملی. اگر برای یک نفر آن را مهیا کنید برای همه قابل استفاده است (غیر رقابتی) و هنگامی که تولید شد دیگر نمی‌توانید عده‌ای را از آن محروم کنید (مستثنا ناپذیر). یک مثال دیگر هم قاعده‌ی الگوریتم در ریاضی‌است!. اما بسیاری از مواردی که ما معمولاً فکر می‌کنیم باید کالاهای عمومی باشند معمولا این‌گونه نیستند  - از جمله مراقبت های بهداشتی و آموزش. تختخواب های بیمارستان رقابتی‌اند و اماکن تحصیلی مستثناپذیر. به همین دلیل بازارهای خصوصی می توانند در این مناطق فعالیت کنند.آیا هنر و فرهنگ کالای عمومی است؟خب این جا کمی مسئله مظلوم‌نمایانه است- هرچند که می‌توانید حسن نیت هم داشته باشید. از یک طرف، یک قطعه موسیقی یا مجسمه یا احساس زیبایی شناختی از طراحی زیبا کاملاً یک کالای عمومی است و از طرفی مثل فرمول محاسبه یک معادله درجه دوم است. اگر من از آن لذت می برم، شما هم م‌ توانید، و علاوه بر این نمی توانم شما را از این تجربه مستثنی کنم. اما از طرف دیگر، من می توانم مکانیزم هایی را برای ایجاد رقیب یا استثناء در نظر بگیرم - بدیهی‌ترینش حقوق مالکیت معنوی است، یا با ایجاد وضعیت‌هایی که دسترسی به آنکالا یا خدمات را محدود کنم. چیزهایی که عموما بیزنس‌مدل نامیده می‌شوند. پس یک اقتصاددان فرهنگ، به بررسی کارآیی بیشتر رفت و آمد بین یک کالای عمومی و خصوصی می پردازد. نکته اصلی این است که به ندرت نتیجه‌ی دائمی حاصل می‌شود. هنر نه تنها توسط تخیل هنری، بلکه با«تخیل کارآفرینی» هم تحت روش‌های تبدیل ایده به یک جریان درآمد تولید شده است. تخیل کارآفرینی از فن آوری‌های جدید -به عنوان مثال رسانه‌های چاپی و یا در عصر حاضر اینترنت - و مدل های جدید تجاری تاثیر می‌پذیرد. ویلیام شکسپیر آن طور که یک دانش‌آموز دبیرستانی تصور می‌کند فقط یک نمایشنامه‌نویس نیست، بلکه یک کارآفرین  و سرمایه‌گذار تجاری «تئاتر گلوب» بوده، که دانشجویان MBA ممکن است از دستاوردهای تجاری‌سازی او مستفیض شوند.پس سوال بنیادین اقتصادفرهنگ ـ آیا فرهنگ و هنر کالای عمومی است؟ ـ فقط پاسخ‌های تقریبی دارد که در اکثر موارد نه به شایستگی‌های آشکار محصولات هنری و فرهنگی بلکه به تخیل کارآفرینی هنرمند و پشتیبان‌های او برمی‌گردد.نخستین قدم در حمایت از اقتصاد فرهنگ و هنر آن است که آنها را کالای عمومی قلمداد کنیم. اما همین مسئله موجب ایجاد مشکلاتی نیز می‌شود چرا که پایداری اثر هنری در طول زمان ـبهتر بگوییم ماندگاری هنرـ منوط به تبدیلش به کالای خصوصی‌است.اطلاق کالای عمومی به هنر و فرهنگ در سیاست‌گذاری‌های دولتی محاسن و معایبی دارد. مشخصا این شیوه‌ی سیاست از حمایت عمومی برخوردار خواهد بود اما مطمئنا انگیزه‌ها را هم تحت تاثیر قرار خواهد داد. نقش اقتصاددان فرهنگی این است که نشان دهد هر طبقه بندی نهایی هنر و فرهنگ به عنوان یک کالای عمومی توسط لابی‌گرهای فرهنگ و هنر، یکپیروزی مقرون به شکست محسوب می‌شود. استعاره‌ای مانند پیروزی‌های شاه پیریک! - منظور پیروزی‌هایی است که به دلیل مخارج بالای هزینه‌ها کم از شکست ندارد.-م</description>
                <category>هاجر سعیدی‌نژاد</category>
                <author>هاجر سعیدی‌نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2020 13:44:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدخیم، بدسرشت یا تصرف‌ناشدنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hajarsaiedi/%D8%A8%D8%AF%D8%AE%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D8%B3%D8%B1%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%B5%D8%B1%D9%81%D9%86%D8%A7%D8%B4%D8%AF%D9%86%DB%8C-gtmglmcwucri</link>
                <description>داشتم درباره‌ی تفکر طراحی از این شاخه به آن شاخه می‌پریدم و در انتظار آمدن آن لغت لعنتی بودم .این‌طور بگویم برای ورود به هر زیگورات ناشناخته‌ای برای من لغتی اغواگر وجود دارد و من در گذارها دنبالش هستم که اغوایم کند. سرانجام آن لغت را یافتم. در ویرگول جایی در مقاله‌ی غلامرضا صابری تبریزی خواندم: «اگر تاریخچه پدید آمدن تفکر طراحی را مطالعه کنید، حتما با مقاله مهم و ارزشمند هورست ریتل (Horst Rittel) با عنوان Dilemmas in a general theory of planning مواجه خواهید شد. ریتل در این مقاله به بررسی مسائل خاصی، که خود آنها را مسائل بدخیم (Wicked Problems) می نامد پرداخته است (ممکن است بدخیم معادل فارسی مناسبی برای کلمه Wicked نباشد، اما در حال حاضر معادل بهتری برای آن نیافته ام. برخی، آن را به بدسرشت هم ترجمه کرده اند. اما، بد سرشت ترجمه مناسبی برای این واژه نیست. به خصوص وقتی با کلمه مسئله همراه می شود). مسائل بدخیم، مسائلی پیچیده (پیچیده به معنای تشکیل شده از اجزا) و چندبعدی هستند. از نظر ریتل این مسائل بیشتر در تقابل با جامعه رخ می‌دهند. به قول ریتل: «مشکلات اجتماعی هیچ گاه به صورت قطعی حل نمی شوند بلکه بارها و بارها فیصله می یابند». فیصله را به عنوان ترجمه Resolve به کار برده‌ام. وقتی مسئله ای حل می شود عموما همه طرفین از حل آن راضی هستند. اما، وقتی دعوا یا اختلافی فیصله می یابد یا اصطلاحا Resolve می‌شود همه طرفین رضایت ندارند!»ورای این‌که نوشته شیار جالبی برای خواندن تفکر طراحی بود، من آن لغت لعنتی را یافته بودم؛ wicked . هر دو ترجمه‌ش برای من عجیب می‌نمود. بدخیم و بد سرشت کلماتی جذاب بودند و من را بر آن داشتند باقی پیشنهادها را هم جستجو کنم. جایی آن را بنا به تناظر فحوایی بغرنج ترجمه شده بود و جایی بدقلق. وقتی به دیکشنری مراجعه می‌کنید آن را برگرفته از کلمه‌ی wick در قرن ۱۲ میلادی می‌شمرد که خود از کلمه‌ی wicca در الد انگلیش گرفته شده. ویکا یعنی ساحره، جادوگر. همین کلمه مسحورم می‌کند چه که از دوره‌ی سراسر بهتی می‌آید که به‌قول شکسپیر 《fair is fall, fall is fair》.  دوره‌ای که متولیان دگم کلیسای انگلیس در عناد با مسیحیان ایرلند  که مسیحیت را برگرفته از آیین‌های طبیعتگرای پگانی می‌دانسته‌اند تمام کلمات ملهم از آیین پگانی را در کژتابی شریرانه و بد ترجمه می‌کنند. بله wicca لغتی‌است نصرانی به معنی از ریشه‌ی witan به معنی حکیم و آن کسی بوده که به حدی از علم رسیده است که تقید دیگری نمی‌پذیرد، این است که تصرف نمی‌شود. ویکا حکیم تصرف‌ناپذیری بوده که در قیود کلیسا نمی‌آمده است.  طبیعی‌است که کلیسای قرن نهم آن را جهت 《لاپوشانی ساختاری》در معنای بدخو، بدخیم و بدسرشت صورتبندی کند. مایکل هوارد (۲۰۰۹) در توضیح ویکا می‌نویسد او کسی بود که یک آموزه داشت: تازمانی که به دیگری خللی وارد نمی‌شود تو آزادی هرآن کاری که در سر دار انجام دهی. نکته‌ای کلیدی که عمق تعارض با اخلاق مذهبی را نشان می‌دهد: حدود اختیار اخلاقی دیگری‌است و نه قوانین شریعت؛ قوانین از پیش موجود و اخلاق قشری. چیزی که بعدها لویناس، این فیلسوف اخلاق نگران دیگری نیز بیان می‌کند. امانوئل لویناس که او نیز خود یهودی بود در «زمان و دیگری» مواجهه با صورت را بلاواسطه اخلاقی می‌داند. یعنی این مواجهه است که شرط امکان اخلاق را فراهم می‌کند. تا هنگامی که یک من مفرد هستیم به تنهایی خویش محدود می‌شویم اما همین که “نگران دیگری” شدیم و به او عشق ورزیدیم، نامتناهی و بی‌کران شده و به سوی او حرکت می‌کنیم. تا زمانی که دلواپس او هستیم، ذیل این احترام به دیگری اخلاق زنده خواهد بود. “من اخلاقی” حیات دارد. به عقیده لویناس جایگاه ظهور و حصول دیگری چهره است. چهره، صورت نه آن امری‌ست که بشود از آن طفره رفت و نه از آن تجاهل کرد (لویناس ۱۹۸۰) «صورت» سوژه را به سمت خود می‌کشد و هم‌چون معمایی حل ناشدنی باقی می‌ماند. آن‌گاه که دو صورت با یکدیگر مواجه می‌شوند؛ همدیگر را بازمی‌یابند و به واسطه‌ی دریافت هم، دیگری از سایرین متمایز می‌شود آن‌گاه به واسطه‌ی این تمایز نیکی اخلاقی معنا می‌یابد. «تنها شر بی‌چهره است».برای من با سبقه‌ی هنر، تفکر طراحی با ماهیت تکرار و بازگشت و منوط به دیگری بودنش فی‌النفسه برکشنده است. حالا شاید بهتر بتوانم مسائل بخیم یا بغرنجش را بفهمم. آنها کاملا حل نمی‌شوند. بلکه در یک بستار معنایی منوط به دیگری باقی مانده و به تعویق می‌افتند. شاید باید آنها را این‌گونه ترجمه کنیم: مسائلی که آنها هیچ‌گاه کامل تصرف نمی‌شوند یا ما هیچ‌گاه به تمامی به‌شان فائق نمی‌آییم. * به معانی امروزی ویکا اعتنایی نمی‌کنم. چه که آیین پگانی دوبار تحت تصرف درآمده است، یک بار تحت انقیاد کلیسا و یک بار در زمان معاصر منقاد خرافه‌.Max Klinger - TheJohn Charles Dollman - Famine (1904) Witch and the Bat (19th century) Howard, Michael (2009). Modern Wicca. Woodbury, Minnesota: Llewellyn. Page 299-301Levinas, Emmanuel (1980). Le Temps et l&#x27;Autre, PRESSES UNIVERSITAIRES DE FRANCE, Page 107</description>
                <category>هاجر سعیدی‌نژاد</category>
                <author>هاجر سعیدی‌نژاد</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2020 22:27:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>