<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مشکات حاجی حسینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hajihosseinimeshkat</link>
        <description>اینجا تکه‌های پراکنده از پژوهش‌ها و کتابهای خوب را میخوانی.
کلماتی ‌که شنیدنشون مهمه.مثل صدای تنفس درخت.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:27:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/67214/avatar/eaM4cq.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مشکات حاجی حسینی</title>
            <link>https://virgool.io/@hajihosseinimeshkat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برشی از کتاب هنر عشق ورزیدن اریک فروم</title>
                <link>https://virgool.io/@hajihosseinimeshkat/%D8%A8%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%85-cpajunpmcgio</link>
                <description>این کتاب یک معامله ی برنده است! اولین چیزی که این کتاب به تو یاد می دهد اینکه عشق ورزیدن هنر است؟ آ پس  باید هر لحظه سعی کنم یادبگیرم عشق ورزیدن چه شکلی است یا اینکه از عشق بیاموزم؟درحالی که میدانم؛ هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد           که آن ادب نتوان یافت به مکتب ها           ز شاه تا به گدا در کشاکش طمع اند          به عشق بازدهد جان ز آز و مطلب هاعشق ورزیدن را بیاموزم تا عشق به من بیاموزاند. چه معامله ی برنده ای !همیشه از نوشته هایی که از چند دریچه به یک موضوع ورود میکند استقبال میکنم. انگار هم مرا در بند نمی کند هم اجازه می دهد تو دراصرار برای پذیرفتن, معذب نباشی. میگذارد راه هایی را ببینی و زیست کنی. تو را در بند ایمان های یک خطی به مسائل قرار نمی دهد.این اولین قسمت از یک برش کوتاه از کتاب هنر عشق ورزیدن است تا شما را مشتاق به خواندن این کتاب کند.در فصل اول&quot; نظریه ی عشق چنین میخوانیم؛در جامعه سرمایه دار امروز معنی برابری دگرگون شده است. امروز برابری یعنی برابری آدم های ماشینی و انسان هایی که فردیت خود را از دست داده اند.منظور از برابری امروز, بیشتر همسان بودن است تا یکی بودن. این همسانی از آن مجردات و امور انتزاعی است و از آن کسانی است که در یک جا کار میکنن, تفریحاتشان یکی است و یک نوع روزنامه میخوانند و احساس و اندیشه هایشان همسان است. در این صورت به برخی از موفقیت هایی کهمانند تساوی زنان , اغلب به عنوان پیشرفت بشر از آن نام برده میشود باید با شک و تردید نگریست.مسلما من مخالف تساوی زنان نیستم؛ ولی جنبه های مثبت این علاقه به تساوی نباید ما را فریب دهد. این نیز طریقی است برای از بین بردن تفاوت ها.برابری به چنین قیمت  زیادی خریدار شده است&quot;زنان برابرند زیرا دیگر با مردان تفاوتی ندارند&quot; این فرض روشنفکری که روح جنسیت ندارد عملا مورد اعتقاد عموم شده است. این تعتقاد که زن و مرد در دو قطب مخالف قرار دارند در حال نابودی است, و همگام با آن عشق نیز که به این تفاوت ها مبتنی است در حال از میان رفتن است.مردان و زنان به عوض اینکه در دو قطب متقارن به کسب برابری نایل آیند, همسان میشوند. جامعه معاصر این آرمان برابری را که در آن از فرد اثری باقی نمانده ایت توصیه میکند, زیرا به افراد بشر مانند ذرات اتم که هر یک همسان دیگری است, نایزمند است تا آنها را بدون اشکال و اصطکاک به تجاوز همگانی وا دارد؛ بطوری که همگی از یک فرمان اطاعت کنند و در ضمن همه یقین داشته باشندکه از آرزوی خود پیروی میکنند. درست همانطور که امروز تولیدات عظیم ماشینی اجناس و مایحتاج همسان و یک جور بیرون می دهد اجتماع ماشینی هم به انسان های همسان و طبق نمونه نیاز دارد, و این است آنچه بدان برابری نام میدهند.آرزوی پیوند مشترک اساس نیرومندترین کوشش بشر است. اساسی ترین شوق هاست,نیرویی است که نوع بشر,قبیله ها, خانواده ها و اجتماع را متحد نگه میدارد.شکست در وصول به آن دیوانگی یا نابودی است, نابودی خود شخص یا دیگران.نقطه مقابل این پیوند تعاونی , عشق بالغ انسان کامل است.این پیوند در وضعی صورت میگرد که وحدت و همسازی شخصیت آدمی و فردیت او را محفوظ می دارد.عشق نیروی فعال بشری است. نیرویی است که موانع بین انسان ها را میشکند و آدمیان را به یکدیگر پیوند می دهد, عشق انسان را بر احساس انزوا و جدایی چیره میسازد, باوجود این بدو امکان می دهد که خودش باشد و همسازی شخصیت خود را حفظ کند. در عشق تضادی جالب روی می دهد, عاشق و معشوق یکی میشوند و در عین حال از هم جدا می مانند.عشق فعال بودن است, نه فعل پذیری؛ &quot;پایداری&quot; است نه &quot;اسارت&quot;. بطور کلی خصیصه فعال عشق را میتوان چنین بیان کرد که عشق در درجه اول نثار کردن است نه گرفتن.نثار کردن چیست؟ ممکن است این پرسشی ساده به نظر برسد, ولی درحقیقت پر از ابهام و پیچیدگی است. معمول ترین اشتباه مردم این است که نثار کردن را با &quot;ترک&quot; چیزها, محروم شدن, قربانی گشتن یکی میدانند. کسانی که هنوز منش های آنان به اندازه کافی رشد نیافته, و از مرحله گرفتن و سود بردن و اندوختن فراتر نرفته اند, از کلمه نثار کردن درکی همانند مفهوم فوق دارند. شخص تاجر مسلک همیشه حاضر است چیزی بدهد, ولی فقط درصورتی که بتواند متقابلا چیزی بگیرد؛ دادن بدون گرفتن برای او به منزله ی فریب خوردن است. مردمی که جهت گیری اصلی آنان بارور نیست, احساس میکنند که نثار کردن فقر می آورد.بدین ترتیب, اکثر این نوع افراد از نثار کردن می پرهیزند. به عکس عده ای آن را نوعی فضیلت به معنای فداکاری میدانند. اینان فکر می کنند که, درست به همان دلیل که نثار کردن عملی دشوار و ناگوار جلوه میکند, انسان باید نثار کند و ببخشد. فضلیت نثار کردن برای آنان در همان قبول فداکاری تجلی می کند. برای آنان این اصل, که نثار کردن بهتر از گرفتن است, بدین معنی است که رنج کشیدن ومحرومیت والاتر از احساس شادی است.برای کسی که دارای منشی بارآور و سازنده است, نثار کردن مفهوم کاملا متفاوتی دارد.نثار کردن برترین مظهر قدرت آدمی است. در حین نثار کردن است که من قدرت خود, ثروت خود, و توانایی خود را تجربه می کنم. تجربه  ی نیروی حیاتی و قدرت درونی, که بدین وسیله به حد اعلای خود می رسد, مرا غرق در شادی می کند. من خود را لبریز, فیاض, زنده, و در نتیجه شاد احساس می کنم. نثار کردن از دریافت کردن شیرین تر است, نه به سبب اینکه ما به محرومیتی تن در می دهیم, بلکه به این دلیل که شخص در عمل نثار کردن زنده بودن خود را احساس می کند....مشهور است که فقرا به مراتب بخشنده تر از ثروتمندانند. با وجود این وقتی فقر از حدود معینی گذشت, دیگر راهی برای بخشیدن باز نمی گذارد, و بسیار موجب زبونی میشود, نه فقط به سبب رنجی که بطور مستقیم به وجود می آورد, بلکه به واسطه ی اینکه انسان را از لذت نثار کردن محروم میسازد.اما بخشیدن چیزهای مادی چندان اهمیتی ندارد, بخشیدنی که واقعا ارزنده است, اختصاصا در قلمرو زندگی انسان قرار دارد. یک انسان چه چیزی به دیگری نثار می کند؟ او از خودش, یعنی گرانبها ترین چیزی که دارد و از زندگیش نثار می کند.این بدان معنا نیست که او ضرورتا خودش را فدای دیگری می کند-بلکه او از آنچه در وجود خودش زنده است به دیگران می بخشد؛ از شادیش, از علائقش, از ادراکش, از داناییش, از خلق خوشش و از غم هایش به مصاحب خود نثار می کند_از تمام مظاهر ماثر زندگیش می بخشد.او با چنین بخششی از زندگی خویش, فرد دیگری را احیا می کند, و در دیگری بارورتر می سازد. او به امید دریافت کردن نمی دهد,نثار کردن به خودی خود شادمانی باشکوهی است. ولی انسان در ضمن نثار کردن, خواه نا خواه چیزی را در وجود طرف زنده می کند, و منعکس میشود.در بخشش حقیقی, انسان به ناچار چیزی را که به او باز داده میشود, دریافت میکند.بدین ترتیب بخشیدن ظمنا طرف مقابل را بخشنده می کند و در نتیجه طرفین متقابلا در شادی چیزی که خود به آن زندگی بخشیده اند, سهیم میشوند. ضمن بخشیدن چیزی به دنیا میآید که طرفین سپاسگذار آن حیاتی خواهند بود که برای هر دوی آنان متولد شده است.این نکته خصوصا دربارهی عشق صادق است؛عشق نیرویی که است که تولید عشق می کند.ناتوانی عبارت از عجز در تولید عشق. این فکر را مارکس به بهترین وجهه بیان کرده است.او می گوید: &quot;انسان را به عنوان انسان و رابطه اش را با دنیا به عنوان یک رابطه انسانی فرض کنید, در نظر بگیرید که عشق را تنها با عشق میتوان مبادله کرد و اعتماد را با اعتماد و بر همین قیاس. و بر همین قیاس اگر بخواهیداز هنر لذت ببرید باید آموزش هنری دیده باشید؛ اگر بخواهید در دیگران موثر باشید, خودتان باید شخصی واقعا پر شور و عامل ایجاد نفوذ در مردم باشید.هریک از روابط شما با انسان و با طبیعت بایستی مبین زندگی حقیقی و فردی شما, که بیانی از خواست ارادی شماست باشد. اگر شما بدون اینکه طلب عشق کنید عشق میورزید, یعنی اگر عشق شما عشقی است که قدرت تولید عشق را ندارد, اگر به وسیله ی تجلی زندگی به عنوان یک عاشق از خودتان یک معشوق نساحتید, عشق شما ناتوان است که یک بدبختی است.&quot;شما بخشی هایی از کتاب هنر عشق ورزیدن را تا صفحه 36 مطالعه کردید. این کتاب شاید متن روان و یک دستی نداشته باشد اما در پایان کتاب احساس میکنید در درون خود چراغ هایی را روشن کردیدو به ناگاه حس میکنید که دیگر به مانند قبل به عشق ورزیدن نگاه نمی کنید و امیدوارم شروع معجزه در قلب و روحتان هم باشد.در ادامه پست ها از فصل هایی بعد کتاب هم خواهم نوشت تا مقدمه ی شروه مطالعه کامل شما شود.</description>
                <category>مشکات حاجی حسینی</category>
                <author>مشکات حاجی حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 20:19:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخوان گیله مرد!که عاشقانه آرام را اصولا برای لحظه‌های دشواری میسازند.</title>
                <link>https://virgool.io/@hajihosseinimeshkat/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C-nknmlkofbkx8</link>
                <description>تکه‌هایی از یک عاشقانه‌ی آرام، تا شما را به خواندن، بارها خواندن و بازگوکردن؛برای دیگری که &quot;عشق&quot; بانگش میکنید، مشتاق کند.___۱.عشق، اوج خواستن است؛ خواستن، اوج اقتدارِ اراده. عادت، بازداشت کاژکردِ اندیشه است. هرگز چیزی به اندازه‌ی عادت نفرت انگیز نبوده است.یاد عین واقعه نیست، تخیل آن است، یا وهم آن. بسیاری از نخستین‌ها توهم است.عاشق، کم است، سخنِ عاشقانه فراوان.محبوبی در کار نیست،اما مطربان ولگرد به آسانی، ازخوب‌ترین محبوبان خویش، و غیبت ایشان فریادشان و مویه‌کنان سخن می‌گویند.عسل‌بانوی من! روزگاری‌ست_چه بد!_ که دیگر کلام عاشقانه، دلیل عشق نیست و آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن.خلوص حالیا قصه‌یی ست فرسوده؛ و عشق را تنها_شاید_طبیان هرزه در دکان‌هایشان، به شنیع ترین شکل ممکن، تجربه میکنند‌. من و تو عسل، زمانی به کشف عشق رسیدیم که کودکان بیخیال بازیگوش هم، سرودهای عاشقانه را، یادگرفته‌اند که عاشقانه زمزمه کنند_با چشمانی مملو از صداقتِ صوری عشق. آنها حتی غمِ عشق را هم عینا تقلید می‌کنند. عزیزمن! غم عشق را باور نمی‌کنی؟در روزگار ما، کسانی را می‌بینیم مغموم، پریشان و زلف آشفته، خوی کرده، بیکاره، سردرگریبان،باچشمان خمار،عین عین عاشقان قدیمی قصه‌ها_ بی‌آنکه عطرِ عشق رایک بار، از دورهم استشمام کرده باشند.۲. نمیشود که بهار از تو سبزتر باشدگل از تو گلگون ترامید، از تو شیرین‌تر.نمی‌شود پاییز_ فضای نمناک جنگلی‌اش، برگهای خسته‌ی زردش_غمگین تر از نگاه تو باشد.وَ_صدای شیهه اسبی تنها در ارتفاع کوهوَ_صدای گریه‌ی سرداب رود_زمانی که تنگه‌ی وَن داربُن را می‌ساید_وَ_صدای عابر پیری که آب می‌خواهدبه عمق یک سلامِ تو باشد.شب هنگامکه خسته‌ییم از کارگه خسته‌ییم از روزکه خسته‌ییم از تکرار. نمی‌شود که بهار ازتو سبزتر باشد۳.بهار بیش از آنکه حادثه‌ای در طبیعت باشد، حادثه‌ای ست در قلب آدمی. و بیش از آنکه در طبیعت محسوس باشد، در حسی انسانی وقوع می‌باید.۴. دلگیر نشدن کار آسانی نیست. ظرفیت میخواد، هرکس که گفت 《من ابدا دلگیر نمی‌شوم》بدان که از ارتفاع دلگیری سخن می‌گوید.۵. عاشق روزها و شب‌های هفته و ماه و سال را به حال خویش راها نمیکند. عاشق، شبیه نمی‌سازد. عاشق دمادم چیزی را نو می‌کند_چیزی، حتی، بسیار بسیار کوچک را.در پایان این متن، سخن آغازین نادرابراهیمی را می‌آورم که رسالت عشق و زیستن را یادآوری می‌کند و آن قدردانی از حضورست. نوشته است؛《به همسرم فرزانه که با مهر بیش از حدم به او تنها کسی بوده‌ام که پیوسته عذابش داده‌ام..》♡</description>
                <category>مشکات حاجی حسینی</category>
                <author>مشکات حاجی حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Sep 2025 20:07:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغ نگفت! فقط از قسمتی حرف زد که همه‌ی ماجرایش نبود.</title>
                <link>https://virgool.io/@hajihosseinimeshkat/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%B2%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-ynhvpebtfgdt</link>
                <description>بریده‌هایی که از کتاب سکوت عشق اثر یک نویسنده‌ی ایتالیایی‌ست . بریده‌هایی از گفت‌گوی او با یک مصاحبه‌کننده‌است.تکه‌های پراکنده‌ی این کتاب مرا وصل می‌کند به حقایق جاری عشق در میان زندگی‌ کنونی‌ خودمان. در ادامه یکمی‌ از این گفت‌وگوی جذاب  را باهم می خوانیم.در قسمت‌های که این شکلی جدا شده همچینن تکه‌های خود نوشته من رو از داستانی بلند میخونید. داستان ماریان. اگر شنیدن داستان ماریان جالب بود براتون در کامنت برام بگید تا مفصلا بنویسیم.در صفحه ۴۸ کتاب گفت‌وگو محور سکوت عشق پالوتا میگوید؛ .....به نظر او مرض واقعی مرگ، میان مرد و زن فقط فقدان احساسات است.موریس بلانشو  در یکی از کتاب‌هایش ....به تفصیل درباره‌ی مرض مرگ حرف می‌زند.درباره‌ی عشق مینویسد:( عشق پرشور به شکلی محتوم و مقدور و علیرغم اراده‌مان  ما را به دامان آن دیگری می اندازد که مجذوبمان می‌کند مخصوصا که از فرط  دور بودن از تمام اصولی که برایمان اهمیت دارد، پیوستن به آن دیگری ناممکن به نظر می آید.) و در مورد شخصیت مرد مرض مرگ ادامه می‌دهد:( به مرور زمان متوجه می‌شود دقیقا وجود آن زن زمان را از حرکت بازداشته و او را یه این ترتیب از خرده وسواس‌ها، از اتاق شخصی‌اش محروم نگهداشته که با حضور زن گویی خالی شده و همین خلاء ای که زن ایجاد کرده نشان می‌دهد که وجودش زیادی است. پس به این نتیجه می‌رسد که زن بایست برود، که همه چیز با پیوستن آن زن به دریا که تصور می‌کند از آنجا آمده سبک‌تر خواهد شد. فکری که از میل و هوسی مبهم فراتر نمی‌رود. با این حال زمانی که زن واقعا می‌رود در میان تنهایی و انزوای جدیدی که از غیبت ناگهانی زن پدید آمده، نوعی احساس افسوس و میل به دیدن دوباره زن در وجودش سر برمی‌آورد. فقط اشتباهش این است که از آن تجربه با دیگران حرف میزند و حتی به آن می‌خندد گویی آن تجربه ‌ای که با جدیت تمام آغاز کرده و حاضر بوده با تمام وجود آن را به آخر برساند در ذهنش چیزی جز احساس تجربه مسخره و توهم آمیز به جای نگذاشته. این دقیقا یکی از ویژگی‌های جماعت مرد و زن است. زمانی که که از هم می‌پاشد و این احساس را از دست میدهند که گویی هرگز نمی‌توانسته وجود داشته باشد با اینکه وحود داشته.)ماریان اشتباه تو این‌ست که فکر میکنی عشق اولویت‌است. فکر میکنی ویلیام از تو غافل می‌شود و تو را نمی‌بیند. نه! فقط برای مردی مثل او حتی اگر لحظه‌ای از قلبش غافل نشی و از یادت نبرد باز اولویت متفاوت‌است.ماریان از وقتی به جنوب رفت سخت بیمار شد. و سر گیلگمش فرمانده‌ جبهه جنوب که به حضور  پزشکی چون ماریان احساس نیاز داشت او را به منطقه‌ای فرستاد تا طبیب دربار که کهنه سال بود شخصا او را تیمار کند. اما او فقط یک طبیب عادی نبود. به ماریان زندگی فراموش شده‌اش را یادآوری میکرد. از جبهه شمال که رسیده بود نه تنها بیمار بود بلکه از لحاظ روحی بسیار دچار فقدان بود. دیگر حتی نمی‌توانست گرما و سرمای هوا را احساس کند. ماریان در اثر جنگ‌های پی‌در پی دچار فقر روحی و عاطفی شده بود و نیاز به حمایت داشت این درحالی بود که حاضر نبود لباس رزم را از تنش دربیاورد ولی طبیب ماریان او را خلع سلاح کرد و بهش فهماند که همه‌جا او یکه تاز نیست در قلمرو او باید به حرفش گوش دهد‌. و ما از اینجا ببعد وارد شفای روح ماریان می‌شویم.ما دلمان می‌خواهد عشق را غصب کنیم بر آن مسلط شویم.خلاف تمامی قوانین ولی همواره از دستمان خواهد گریخت.اوج هر عشقی با از دست دادن آنچه در وقع هرگز نداشته ایم تحقق می‌پذیرد. همین ناهماهنگی زن و مرد است که آن جماعت همیشه ناپایدار را که زن یا مرد یا مرد یا هر دو که همواره از پیش رها کرده‌اند به وجود می آورد. و وصف نکردنی، چون جماعت عاشق و معشوق نیز همانند همه جماعات، نه گفتنی است  ونه می‌تواند به کس دیگری منتقل شود؛ و با پراکنده شدن، اثر چیزی را بر جای می‌گذارد که با وجود این که واقع شده اما گویی هرگز وجود نداشته.تکه‌های از این کتاب ، از قلب یک عشق را خوانیدم. وقتی عشق، با اغیار ارتباط میگرید، حرمت معشوق را می‌شکند و این زخم خوب نخواهد شد بلکه دقیقا مانند کلمات نویسنده جوری محو می‌شود که انگار نبوده. مانند استخوان کوچک ماهی در پشت راه قلب که نه پایین می‌رود و نه امانت می‌دهد.دردی که حضورش ممکن‌ست باعث شود از قلب خون وغم بچکد و یا صاحب درد خرد کند و آن را تبدیل به سازی از خون و غم کند.باشد که در عصر بعد ما حرمت عشق را مانند وطن و نعمت خداوند بدانند.</description>
                <category>مشکات حاجی حسینی</category>
                <author>مشکات حاجی حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2024 16:09:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من آخر دنیا را دیدم، هیچ نبود! بخند وآسان بگیر</title>
                <link>https://virgool.io/@hajihosseinimeshkat/%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D9%88%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-argpwfulz14v</link>
                <description>دلم میخواهد زنگ بزنم به آن دوستی که بخاطر یک بی‌فکری و ناهماهنگی من در یک مورد جزئی آنقدر ناراحت شد که رشته رفاقتمان را پاره کرد، بگویم: ته دنیا را دیدم ، هیچ بود! عوضش در دوستی ما لحظاتی محکم از جنس (بودن و حضور) بسیار زیاد بود.دلم می‌خواهد به آن هایی که نیمه راه دست دیگری را رها می‌کنند به بهای چیزی بیشتر بگویم، برای خاطر چیزی که مقدر توست زندگی را ویران نکن.آسان بگیر برای اینکه بتوانی کمی بیشتر سهمی از لمس زنده بودن داشته باشی.ته دنیای تمام ما یکیست. پس آسان بگیر تا خوب بگذرد.اگر قرار بود ارتقا پیدا کنیم به بعد عالی خود، چه چیزی ارزشمند‌تر از زندگی و عشق و نور بود؟اگر قرارست آرمانی داشته باشی این آرمان انسان بودن باشد، اگر قرارست چیزی تو را مجذوب کند این چه چیزی جز عشق تواناست برای اینکه ما را کنار هم نگهدارد؟چه چیزی جز لحظه‌های خوب دوستی و معنا می‌تواند ما را متصل کند به زندگی. بگذار موازنه‌ی قدرت را عوض کنیم.بیشترین وزن دارای ،ثروت و زندگی در جهت بیشتر انسان‌هایی باشد که شرط عشق و دوستی را در میان خود رعایت می‌کنند.بیا وزنه‌ی قدرت را عوض کنیم و هیچ کس نتواند که نخواهد که زندگی را در میان ما مردمان و هیچ کس نتواند به مقابله با نیروی عظیم عشق میان ما بپا خیزد. بگذار در میان ما جز زندگی و امنیت و رفاه حرف سومی باشد و آن دوستی ست.چرا نتوانیم نیروی عظیم را بکار بگیریم برای آنچه که می‌خواهیم حال آنکه قدرتمندترین صلاح تاریخ دست ماست! نور سرسخت‌ترین لطافت زمین است.</description>
                <category>مشکات حاجی حسینی</category>
                <author>مشکات حاجی حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2024 21:43:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا دیگه خجالت نکش!</title>
                <link>https://virgool.io/@hajihosseinimeshkat/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%86%DA%A9%D8%B4-t23zpdvnppo5</link>
                <description>داستان عکس منخجالت میکشیدم. توی همین لحظه که صندوقدار فروشگاه داشت ازم عکس میگرفت، چند بار بهش گفتم نگیر خجالت میکشم. باورش نمیشد که اون دختر سفت وسخت  و پر شور ،همون گرم وصمیمی  حالا برای اینکه ازش به عنوان سرپرست محصول عکس ازش بگیرن خجالت میکشه.اما اون لحظه که بهم گفت خب وایستا ازت یه عکس بگیرم من رفتم به شیش سال پیش، از وقتی دانشجو شدم و هدف گذاشتم وارد دنیای پوشاک بشم، مسیرهای اشتباهی که رفتم کارهای اشتباهی که کردم و درس عبرت هایی که گرفتم و وقتایی که بخاطر اصرار اشتباه تلف شد، و همه‌ی زمانی که سپری کردم و بیشتر و بیشتر بخاطر زخم‌هایی که خوردم تا به اینجا رسیدم خجالت میکشیدم.فکر میکردم همه مثل من از زخم‌هام و اشتباهات خبر دارن، فکر میکردم اونام دارن توی من میبینن و بخودشون میگن چه ساده بوده که همچین زخمایی خورده اون دختر قوی و یکه‌تاز که حالا آروم شده انگار همه می‌فهمن تو چقدر سعی کردی و انگار میخوان نصیحتت کنن.اما بعد یه مدتی فهمیدم این تنها مشکل من نیستآدمهای زیادی مثل من از اشتباهاتشان درسش رو گرفتن اما از شرمش خلاص نشدن. از شرم سادگی که کردن از شرم اینکه توی مسیر خواسته‌هاشون چقدر اولش زمین خوردن ، چقدر اشتباهات ساده کردن، حتی سرمایه کارشون از دست دادن.این عکس رو گرفت ازم و بعد با صدای بلند به خودم قول دادم از زخم‌هام دیگه خجالت نمی‌کشم.لحظاتی که ما فکر کردیم اگه یکم حواسمون جمع‌تر بود حتما اشتباه نمی‌کردیم.اما خب بیا یه جور دیگه نگاهش کن، درسهای که گرفتی بزرگتر نبود؟ ارزششو نداشت؟ تو رو نسبت به تصمیم‌گیرهات پخته‌تر نکرد؟ کمکت نکرد برای خودت آتانومی فکری و تصمیم گیری داشته باشی؟بنظر من که ارزششو داشت. بنظر من تمام راهای اشتباه تمام اتلاف وقت‌ها و اون کارهایی که توی مسیر هدف فکر کردیم درسته وهیچ وقت نتیجه نداد، اگه سرمایه‌اتم باخت دادی لازم بوده. واقعا لازم بوده. تو رو ذهن آگاه‌تر کرد، بهت سواد مالی یاد داد بهت یاد داد چی‌جوری در وضعیت‌های بحرانی برای خودت کشی بسازی چی جوری مدیریت کنی وقتت رو.پس دیگه خجالت نکش، وقتی بعد کلی بدو بدو توی جای درست خودت قرار گرفتی فکر نکن همه میدونن چی رو پشت سر گذاشتی. داستان عکس من از شرم بود ولی با صدای بلند اینجا گفتم تا اگه کسی مثل من بود فکر نکنه تنهاست. فکر نکنه باید بیخیال بشه.سرت بالاتر بگیر دوست منحتی بخاطر زخم‌هاتم بدهکار کسی نیستی.#داستان_عکس_من</description>
                <category>مشکات حاجی حسینی</category>
                <author>مشکات حاجی حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Sep 2024 14:45:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریشه دادن به‌جای داغ کردن</title>
                <link>https://virgool.io/@hajihosseinimeshkat/%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%BA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-jj4wwapeweca</link>
                <description>محمد در مدینه و پس از سال‌ها کوشش و کاوش در روح‌ها و اعماق جان انسان‌ها در آن سال‌ها و پس از آن همه تلاش حجاب را مطرح می‌کند و این حجاب است که به راحتی در جای خودش قرار می‌گیرد.ما دوست داریم بوق را اثر گشادش بزنیم. این صدا به جایی نمی‌رسد دوست داریم زود به مقصد برسیم. این است که هیچ وقت نمی‌رسیم. ما داغ می‌کنیم، گرم می‌کنیم و افراد را با شعارها راه می‌اندازیم، در حالی که شعورها خوابند و مرده‌اند. این است که به راهی نمی‌رویم و طرفی نمی‌بندیم؛ اما اگر ریشه آمد،میوه‌ها می‌آیند. اگر روشنی آمد، روشنگری می‌آید. اگر عشق آمد تحمل می‌آید. اگر آگاهی آمد، توجه می‌آید. انسان در راهی که می‌داند هزار باتلاق و هزار مین در آن گذاشته شده است دیگر هرز و تیز و ولنگار حرکت نمی‌کند. آنجا که می‌داند اگر پر سر و صدا راه برود دیوها بلند می‌شوند و او را می‌قاپند و می‌برند اگر آهسته می‌رود و آهسته می‌آید این انسان است دیگر ملاکش خواستن و توانستن نیست ،شما در حال خواندن برشی از کتاب حجاب و آزادی روابط علی صفائی حائری هستید.تکه ای که می‌خوانید از صفحه ۴۶ این کتاب‌ست.او از سطح خواسته‌هایش بالاتر آمده؛ و با عشق حق از سطح غریزه‌ها کنده شده و تا حد وظیفه آمده است. او دیگر ملاکش غریزه نیست وظیفه است؛ آن هم وظیفه که هم؛ زمینه دارد هم زیر بنا و ریشه، هم پاسدار و محافظ و باغبان. این است که بار و محصول می‌دهد چقدر تفاوت است در روشی با روشی دیگر؛ روش کسی که می‌خواهد بغل کند با روش کسی که می‌خواهد پا رفتن بدهد و عشق رفتن. آنها که خلق را بغل می‌کند ایشان را شل بار می‌آورند و مقعد و زمینگیر تربیت می‌کنند. ولی آنها که پا می‌دهند بارهای سنگین را که بر دوششان می‌گذارند باز با عشق حرکت می‌کنند و رنج و مرارت و خستگی حس نمی‌کنند. تلخ نیستند و نه تنها از نشاطشان کاسته نمی‌شود.بلکه به نشاط هم می‌رسند آنان به تمام استعدادهایشان می‌رسند و درباره مسائل محدود و سطحی‌تری کنجکاو نمی‌شوند بلکه مسائل عالی‌تری پیش چشم آنها و برایشان مطرح است انسانی که ۲ هزار مسئله مقابلش هست طور می‌شود چیزهای کم کنجکاوش کند. واقع مطلبی این است که ما مسائل اسلامی را در سطح پایین مطرح کردیم این است که مجبوریم قربان صدقه برویم حیف وقتی که شناخت و عشق نباشد، گدایی تقاضا خواهد بود ولی اگر آن توجه آمد به زور هم نمی‌توانی از حجاب جدایش کنی و اگر جدایش هم کردی و دیگر بت نیست وقتی چادر زینب را برداشتند و در مسیر آوردند زینبی نیست که دیگران را تحریک کند زینبی که آن بار فکری را با خودش حمل می‌کند و آن همه درد را به دوش می‌کشد و آن هدف را در پیش دارد. وقتی از حجاب جدایش می‌کنند در همان لحظه هم کسی را در خودش نگه نمی‌دارد بلکه نگاهش خلق را به راهی می‌کشد که در پیش دارد سوز زینب هر هر سوز دیگر را جز سوز حق از دل جدا می‌کند و شور او شور شهوت را محکوم می‌کند. این‌ها هنگامی که عریان بودند و پوشش‌هایشان را به غارت برده بودند خلق را به خودشان جذب نمی‌کردند اما هستند کسانی که وقتی در پوشش و حجاب هستند دل‌ها را بیشتر به خودشان جذب می‌کنند حجاب برایشان زینت شده ی که پستی و بلندی‌های بدنشان را می‌پوشاند ولی زیبایی‌هایشان را بیرون می‌ریزد خود پوشش زن شده است زینت و حال اینکه دستور این بوده که زن زینت‌هایش را بپوشاند.در صفحه ویرگول من برشی‌ از کتاب‌ها،مقالات و حرفاهای خوب،مختلف و ناب را که به شنیدنش احتیاج داریم، می‌خوانید.</description>
                <category>مشکات حاجی حسینی</category>
                <author>مشکات حاجی حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Apr 2024 19:04:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساختن کلمه زندگی من است</title>
                <link>https://virgool.io/@hajihosseinimeshkat/%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-c1n1f1jmvqfx</link>
                <description>در ویرگول می‌خواهم حرف‌هایم را بزنم. حرف‌هایی که دلم می‌خواهد با صدای بلند بگویم.از خودم شروع می‌کنم که وقتی به دیگران رسید نگویند خار در چشم دیگران را می‌بیند ولی تیر در چشم خودش نمی‌بیند.بسم اللهیک دار قالی کوچک ساخته بودم و تقریبا یک وجب از آن را بافته بودم. نه کلاسی و نه بزرگتری که دستم را بگیرد و ببافد. همه اش را از روی برنامه های تلوزیونی یاد گرفته بودم. زنانی که در قاب کوچک شیشه‌ایی می‌بافتند و نقش می‌زدند و خبر نداشتند که دختری از روی دست آنها می‌آموزد.همه‌اش همین نبود. آرزو داشتم بتوانم با همان خودکار آبی‌ام دور تا دور در اتاقم را نقش های اسلیمی بکشم. البته که می‌توانستم فقط اجازه‌اش نبود!بافتنی هم می‌بافتم. از کجا یاد گرفتم؟ خودم هم نمی‌دانم. همه عاشق عروسک‌هایی بودند که می‌ساختم . عاشق عروسک ها و لباس هایی که برایشان طراحی می‌کردم.آن روزها همه رویایم هنر بود. وقتی با جوهر خودکار پشت سرامیک نقش های مینا می‌کشیدم خودم را هنرمند تمام عیار می‌دیدم. چون تمام قلبم را صرف ساختن می‌کردم.ساختنی که بالغ نشد. معنای پشت این هنرها و ساختن‌ها هنوز برایم روشن نبود.اما ماجرای داستان فرق می‌کرد. مدام در دل داستان گم می‌شدم و پیدا می‌شدم.داستان های زندگی آدم هایی که از جنس خودم بودند. آدم هایی که درون زندگی به دنبال عشق و رضایت می‌گشتند. داستان می‌خوانم چون همیشه درون داستان زندگی کردم. درون داستان می‌توان فراموش کرد یا از نو ساخت.داستانی در زندگی من تمام نشده باقی مانده بود. داستان ساختن.امروز، داستان نیمه تمامم دوباره آغاز شده. در شروع بیست سالگی آنچه را که دوست دارم خلق کنم و در آن رشد کنم را پیدا کردم.من طراحی لباس هستم.اغلب مردم فکر می‌کنند طراحی لباس نقشی است که بر تن آدم اجرا می‌شود.اما در واقع طراحی لباس علاوه بر همه رنگ و نقشش نماینگر روح و شخصیت آدم هاست.طراح لباس بودن یعنی تجلی سازی آنچه باید بود و آنچه روح تو نشانگر آن است. لباس تنها جامه بر تن ما نیست بلکه حجاب زیبای روح و جسم ماست.من می‌خوام طراح لحظاتی باشم که مردم در آن بتوانند بهترین خودشان باشند و پر از رضایت و لبخند باشند.این راه، راه خلق است. حالا که افتاده ام در ورطه خلق گمانم این است که خالق شدن سیر و سلوک می‌خواهد. اینکه ذهنت بگردد و جای جای جهان را ببیند و با هستی خدا کیف کند.خالق باید سفر کند. سفر در قلب آدم‌ها و برون آن. خالق مسافر است و باید سوغات سفرش را برای دیگران بیاورد.من خلق می‌کنم برای کسانی که می‌خواهند حتی پوشیدگیشان اندکی معنا بدهد.چرا باید خلق و معنا را باهم ترکیب کرد؟موقع رنگ ساختن مکمل هر رنگی آن را براق تر و شفاف می‌کند. به نظرم کمی معنا مکمل خلق است. آن را زیبا و براق می کند.معنا هویت خلق است او را از بی نام و نشانی در می‌آورد و به آن اعتبار می‌بخشد.علت علاقه ام به خلق را جست و جو کردم به اسمم برگشتم؛ مشکات (یعنی نور) نور یعنی عصاره سازنده انسان. نور انسان را ساخت و انسان نور شد. اسمم در دل من نشاند که باید مانند خودت, خالق شوی.</description>
                <category>مشکات حاجی حسینی</category>
                <author>مشکات حاجی حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2019 16:39:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>