<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وحید حجه‌فروش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hajjehforoosh</link>
        <description>سرکاکتوس‌بان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:34:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1470/avatar/eLUyBX.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>وحید حجه‌فروش</title>
            <link>https://virgool.io/@hajjehforoosh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رعیت نافرمان</title>
                <link>https://virgool.io/@hajjehforoosh/%D8%B1%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-uvmensgkpvvo</link>
                <description>‌از منبه حاکم درونموالاحضرت، قدر قدرت، بلامنازع، بی‌چون و چراسلام و خداحافظسی‌ونه سال است که من تحت امر شما زندگی کرده‌ام، البته طبق آن چیزی که شما صلاح دانسته‌اید و امر فرموده‌اید، شاید حتا همین که می‌گویم زندگی کرده‌ام هم فرمان شماست وگرنه از نگاه یکی دیگر نه تنها زندگی که مردگی هم نکرده‌ام!فرمانروای منامیدوارم حکمرانی بر جانی خفیف، فسرده و رنجور به اندازه کافی برای شما لذت‌بخش بوده باشد، برای من که گویا چیزی جز خسارت و خسران نداشته استپادشاهامرا ببخش اگر رعیت خوبی نبوده‌ام و گاهی، گاه گاهی لگدی از سر ناچاری انداخته‌ام، فریادی از شدت درد کشیده‌ام یا چیزهایی را که والامقام صلاح نمی‌دانسته از سر غفلت دیده‌ام.ای حاکمی که درون من زنده‌ایقرار ما این نبود که سهم من ترس و تردید باشد و سهم تو همه چیزهای خوب جهان. ناسلامتی هر چه نباشد من خانه‌ی شما هستم، من نباشم کجا زنده‌اید که بهره ببرید از همه چیزهای خوب جهان؟نه! بنا ندارم خودم را بکشم، کشتن شما هم در توانم نیست، کدام تیر است که بر جان گرانقدرتان فرود آورم و جان ناقابل مرا خراش ندهد؟شاهنشاه من می‌خواهم مانند یک بنده‌ی خوب و سربه‌فرمان، آن‌چه را در دلم می‌گذرد به شما اعلام کنم، شاید شما متوجه این تغییر نشوید اما وظیفه کمترین همین است که شما را در جریان قرار دهم.از امروز، هر روز یک بار کمتر به فرمان دروغ گفتن‌تان سر می‌نهم، لطفن دلخور نشوید از امروز، هر روز یک دقیقه بیشتر به هر آن‌چه می‌گویید و می‌کنید شک می‌کنم، لطفن به دل نگیریداز امروز، هر روز یک داستان را کمتر پنهان می‌کنم، لطفن عصبانی نشوید از امروز، هر روز شما را و خودم را به یک نفر کمتر تحمیل می‌کنم و یک نفر را بیشتر تحمل، امیدوارم درک کنید از امروز، هر روز به اندازه یک سر سوزن از شما فاصله می‌گیرم، روزی که از هم جدا شده باشیم، نه شما درد کشیده‌اید نه من، امیدوارم مرا ببخشیدآن روز شاید دیر، شاید دور باشد، اما هر چه هست، روزی است که شما نیستید، حتا اگر من هم نباشم، جان دیگری هست که آزاد زندگی کندای مقتدر، ای ظلم دوست‌داشتنی، ای حکمران درون منسلام وخداحافظ</description>
                <category>وحید حجه‌فروش</category>
                <author>وحید حجه‌فروش</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2020 17:23:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا خیریه‌ها قاتل کارآفرینی هستند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hajjehforoosh/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%87%D9%87%D8%A7-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-qcr8f8l4ixre</link>
                <description>یک‌شنبه هفته‌ای که گذشت، در نخستین رویداد از سلسله رویدادهای پیش‎کمپ کارآفرینی اجتماعی باغچه، در پنلی با عنوان «آیا خیریه‌ها قاتل کارآفرینی هستند؟» مهمان دوستان‌مان در دانشگاه امیرکبیر بودم.به نظر من رویکرد کارآفرینی اجتماعی به نسبت رویکرد خیریه، ظرفیت بیشتری برای حل مشکلات و مسایل اجتماعی دارد، دلیل آن هم ساده است: خیریه‌ها از مساله پول درمی‌آورند اما کارآفرینان از راه‌حل. خیریه زمانی می‌تواند منابع مالی و غیرمالی بیشتری جذب کند که مساله بزرگ‌تر، ترسناک‌تر و از نظر جمعیتی، گسترده‌تری را در دست داشته باشد؛ لازم نیست خیریه آن مساله را حل کند، همین که نشان دهد مشغول حل آن است منابع لازم (در بسیاری از موارد، بیش از حد لازم) را دریافت می‌کند، کارآفرین اجتماعی اما هنگامی جایزه خود را دریافت می‌کند که بتواند آن مساله را واقعا حل کند.فکر می‌کنم زمان آن رسیده است که  خیریه‌ها، مساله‌ها و منابع‌شان را با کارآفرینان به اشتراک بگذارند. اکنون بیش از هر زمان دیگری می‌توان افراد دارای معلولیت، سالمندان، زنان و هر گروه دیگری را که درگیر مساله «دسترسی به فرصت‌های برابر» هستند، با مدل کارآفرینی اجتماعی به خودشکوفایی و استقلال رساند.هر یک نفری که از چرخه حمایت خیریه خارج شود و به استقلال فردی و اجتماعی برسد، یک ظرفیت جدید برای تولید، یک بازار جدید برای مصرف و یک منبع الهام‌بخش برای سایر افرادی است که رویای خود را دنبال می‌کنند. شاید به جای انتخاب میان خیریه و کارآفرینی اجتماعی، سوال درست این باشد که من به عنوان یک حامی، از کدام دست‌آورد حمایت می‌کنم؟این راه از من آغاز می‌شود، آیا ترجیح می‌دهم از روشی حمایت کنم که افراد را وابسته می‌کند یا قدم در مسیری بگذارم که انسان‌هایی مسوول و مستقل خلق می‌کند؟</description>
                <category>وحید حجه‌فروش</category>
                <author>وحید حجه‌فروش</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2019 15:38:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از آن لحظه</title>
                <link>https://virgool.io/@hajjehforoosh/the-moment-duxk9qjzmjxq</link>
                <description>لحظه‌ای هست که دیگه چیزی نمونده همه چی آماده بشه، شاید به اندازه کوبیدن آخرین میخ به دیوار، تو یه دستت میخه و تو یه دستت چکش، دیوار و میخ و چکش و یه عالمه آدم دیگه هم منتظرن که تو ضربه آخر رو بزنی و بگی دیگه همه چی آماده‌ست، می‌تونیم شروع کنیم.دستی که چکش رو گرفته بالا نمی‌آد، نه از خستگی، نه از بی‌اعتنایی، نه از بی‌اهمیتی اون میخ آخر، تو اون لحظه که میخ رو نگه داشتی و دست دیگه‌ت داره وزن چکش رو تحمل می‌کنه، تو ذهن‌ت داری همه روزها و شب‌ها و لحظه‌هایی رو مرور می‌کنی که بدون دونستن و دیدن این لحظه داشتی تلاش می‌کردی و خیلی از آدمایی که الان منتظر شنیدن صدای چکش روی آخرین میخ‌ان یا داشتن نادیده می‌گرفتن‌ت یا به دیده تمسخر و تحقیر نگاه‌ت می‌کردن.به اون چند نفر انگشت‌شماری که به اندازه کافی دیوونه بودن تا این راه رو با تو بیان فکر می‌کنی. دیگه سنگینی چکش رو تو دستت حس نمی‌کنی ولی سنگینی یه سوال تمام بدن‌ت رو فلج می‌کنه: واقعن همه این کارها، این روزها، این شب‌ها و انرژی همه‌ی این آدم‌ها ارزش این رو داره که میخ آخر رو بزنی و بگی حالا می‌تونیم شروع کنیم؟ دستی که میخ رو نگه داشته هم پایین می‌آد، بدون این که بفهمی شونه‌ت هم خمیده شده، انگار که باری رو روی دوش‌ت گذاشته‌ان که نه قرار بوده بار تو باشه، نه قرار بوده اصلن بار باشه.می‌چرخی و به دیوار تکیه می‌دی، چشمات رو می‌بندی و چهره تک تک آدمایی که تو این مدت هر کدوم به یه شکلی باور کردن که این میخ آخر و همه‌ی میخ‌های قبل از اون، ارزش کوبیدن داشته‌ان از جلوت رد می‌شه، به بنایی فکر می‌کنی که روز اول که اولین میخ رو کوبیدی حتا تصورش رو هم نمی‌کردی این شکلی بشه.هر گوشه و کنار، تصویر یه نفره که یه جایی، یه میخی رو کوبیده و یه جا از این بنا رو به اسم خودش کرده. دوباره تصویر همه آدم‌هایی رو که بَنا و بَنّا رو باور کردن تو ذهن‌ت مرور می‌کنی، با خودت می‌گی بِده میخ آخر رو یکی دیگه بزنه، بذار یکی دیگه وزن این چکش رو تحمل کنه، یکی دیگه اعتراض و انتقاد احتمالی رو بشنوه، یکی دیگه جواب بده، یکی دیگه اسم‌ش رو بذاره روش، یکی دیگه ...لحظه‌ای هست که دیگه نه چیزی می‌بینی، نه چیزی می‌شنوی، نه چیزی حس و نه حتا به چیزی می‌تونی فکر کنی، یه لحظه که به اندازه ابدیت طول می‌کشه، یه لحظه که تمام لحظه‌های تمام چیزهایی‌ه که در تمام دوران‌ها بوده‌ان، هستن و می‌تونن باشن. نمی‌فهمی کی و چه‌جوری از اون لحظه‌ی ابدی بیرون می‌آی، میخ رو برمی‌داری و می‌ذاری روی دیوار و چکش رو بلند می‌کنی و  یه ضربه می‌زنی و برمی‌گردی، با صدای بلند به همه می‌گی: حالا می‌تونیم شروع کنیم.شاید همیشه همین بوده، بدون این که تو بدونی یا بفهمی همین بوده، کسی باید میخ آخر رو بکوبه، که به اندازه کافی دیوونه بوده که انگشت خودش رو میخ کرده و مشت‌ش رو چکش و اولین میخ رو این شکلی زده رو دیوار ...شاید همیشه همین بوده، ولی کسی یادش نمی‌آد، کسی یادش نمی‌مونه </description>
                <category>وحید حجه‌فروش</category>
                <author>وحید حجه‌فروش</author>
                <pubDate>Mon, 10 Dec 2018 17:27:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من سالوادور هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@hajjehforoosh/%D9%85%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-gp2tmwmoax4e</link>
                <description>سال ۱۳۷۷ وارد دانشگاه تبریز رشته مهندسی برق، گرایش مخابرات (البته گرایش‌م را بعدها انتخاب کردم) و از سال ۱۳۷۹ مشغول کار شدم. آن روزه گوشی هوش‌مندی نبود، دسترسی به اینترنت هم هنوز همه‌گیر نشده بود. دانشکده فنی یک سایت کامپیوتر داشت که اگر کاری با اینترنت داشتی می‌رفتی آن‌جا و استفاده می‌کردی.از آن‌جا که به قول مادرم همه‌ی صندلی‌هایی که من روی‌شان می‌نشینم میخ دارند و هیچ وقت یک جا آرام نمی‌گیرم، یک روز بهاری ۷۹ با سوپروایزر سایت دانشکده مشغول گپ و گفت بودیم که یکی از دوستان سال بالایی (ورودی ۷۳ اگر درست یادم مانده باشد)، آمد و به ما اضافه شد. از کار جدیدی که در زمینه ماشین‌های CNC شروع کرده بود صحبت کرد و از این که چه آینده جذابی دارد و من هم مدهوش این ماجرا که یک نفر هم درس می‌خواند، هم کار می‌کند و جذاب‌تر این که برای خودش کار می‌کند.پریدم وسط حرف‌ش که من هم دوست دارم کار کنم. آن‌قدر راحت با موضوع برخورد کرد که انگار منتظر شنیدن این حرف بوده است. شماره موبایل‌ش (آن روزها هر کس موبایل داشت آدم خفنی بود) را داد و گفت فردا بیا شروع کن. از فردای آن روز، نخستین تجربه‌ی جدی کاری من شروع شد.تا مدتی کارهایی که می‌کردم تمیز کردن قطعات دستگاه، روغن‌کاری، لحیم‌کاری بوردها و البته مطالعه کتاب‌چه‌های ماشین‌ها بود. پنج‌شنبه صبح‌ها هم نوبت من بود برای شستن دست‌شویی و آبدارخانه و تدارک دیدن صبحانه برای بقیه‌ی دوستان. آرام آرام کارهای جدی‌تری به من می‌سپردند و یک روز شاید حدود یک سال بعد از روزی که شروع کرده بودم، اولین مدار میکروپروسسوری زندگی‌ام را طراحی کردم و ساختم و در یکی از ماشین‌ها استفاده شد.هم‌زمان با کار در کنترل افزار تبریز، به یکی از اساتید دانشگاه‌مان هم در پروژه‌های میکروپروسسوری‌اش کمک می‌کردم و این ماجرا تا سال ۱۳۸۱ ادامه داشت، یعنی تا زمانی که با سه نفر از هم‌کلاسی‌های دانشگاه تصمیم گرفتیم شرکت خودمان را راه بیاندازیم و وارد پروژه‌های مخابراتی شویم.از آن سال تا امروز، همواره کاری را کرده‌ام که از صمیم قلب دوست داشته‌ام (و چه‌قدر هم کارهای متفاوت و متنوعی دوست داشته‌ام) و همیشه دنبال کاری بوده‌ام که از توانایی‌ام فراتر باشد. من فکر می‌کنم همین صندلی‌های داغ میخ دار هستند که باعث پیش‌رفت می‌شوند. همین که قرار نگیری و هر لحظه دنبال تجربه‌ای جدید، خلق چیزی نو یا کشف پدیده‌ای شگفت باشی و از هر چیز و هر کس یاد بگیری، نه رمز پیش‌رفت و موفقیت، که خود زندگی‌ست.روز جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۹۶، حوالی ساعت ۱۱ صبح با چالش جدیدی مواجه شدم. تیم ما در گروه رسانه‌ای کاوا برای یکی از مشتریان‌مان رویدادی را تعریف کرده بود و قرار بود یک هنرور با گریم لوگوی «دست به رنگ» در زمان برگزاری رویداد با مردم ارتباط برقرار کند. ۴ ساعت به زمان شروع رویداد مانده بود بی آن که بتوانیم هنروری برای ایفای نقش پیدا کنیم. راه ساده این بود که این بخش از رویداد را حذف کنیم، اما من تصمیم گرفتم راه سخت‌تر را انتخاب کنم: خودم دالی شدم.در حال سالوادور شدنراست‌ش را بخواهید تجربه عجیبی بود، شش ساعت در سکوت کامل فقط از طریق حالات چهره و حرکات دست با مردم ارتباط برقرار کردن، واکنش‌های ره‌گذارن، بچه‌ها، بزرگ‌ترها و سال‌خوردگان و از همه جالب‌تر، آن نیم ساعتی که کنار خیابان به تماشای ماشین‌هایی که می‌گذشتند مشغول بودم. شاید روزی هم درباره این شش ساعت بنویسم، اما چیزی که می‌خواهم بگویم این است که من در این سال‌ها دو چیز را با تمام وجود احساس و باور کرده‌ام: نخست، تا زمانی که از منطقه راحتی ذهن و جسم‌مان گامی فراتر ننهیم، هیچ پیش‌رفتی نخواهیم کرد و دوم، هر جا از انجام دادن یک کار به خاطر منیت و غرورمان سر باز زنیم، شکست‌مان آغاز شده است:)</description>
                <category>وحید حجه‌فروش</category>
                <author>وحید حجه‌فروش</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2018 14:51:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو سال، تمام</title>
                <link>https://virgool.io/@hajjehforoosh/%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-pxvnns2os8c7</link>
                <description>طاقت نداشتم منتظر آسانسور بمانم، چهار طبقه را از پله‌ها بالا رفتم و به راهروی بلندی رسیدم که در انتهای سمت چپ اتاق یکی‌ مانده به آخرش در لباس اتاق عمل، پریده‌رنگ با لب‌خندی از آسوده‌گی دراز کشیده بود و به سختی تلاش می‌کرد کمی به پهلوی چپ‌اش بچرخد.تا مرا دید بی‌اختیار گریه کرد، قدم تند کردم و دست‌اش را با احتیاط گرفتم و پیشانی‌اش را بوسیدم. نمی‌دانستم باید چه بگویم، اولین و تنها چیزی را که به ذهن‌ام رسید به آرامی همان‌طور که لب از پیشانی‌اش برمی‌داشتم زمزمه کردم: دورت بگردم.قد که راست می‌کردم تازه متوجه نوزادی شدم که کنارش بود و سفت در پتویی آبی‌آسمانی‌رنگ پیچیده بودندش. برای چند لحظه که نمی‌دانم چند لحظه، زمان، زمین و هر جنبشی متوقف شد. نوزادی بود به غایت کوچک و بی‌نهایت آسیب‌پذیر. خم شدم که به‌تر ببینم‌اش، چشمان‌اش بسته بود و به آرامی نفس می‌کشید، نفس می‌کشید، نفس می‌کشید.شاید مرسوم نباشد برادر به خواهرش بگوید دورت بگردم حتا اگر واقعن و در عمل دورش بگردد، شاید هم بیش از این‌ها برادرها باید دور خواهران‌شان بگردند. هر چه هست، از آن لحظه، خواهری که سال‌ها جان من بود، جان‌تر شد؛ درست از سوم بهمن هزار و سی‌صد و نود و چهار.رایان امروز دو سال زندگی‌اش را تمام می‌کند و وارد سال سوم می‌شود. روزهای اول‌ را به یاد می‌آورم که هر چند ساعت یک بار نفس کشیدن‌اش را با هیجان و هراس وارسی می‌کردم طوری که کسی نفهمد و متوجه بیم بی‌مایه‌ی من نشود. چه‌قدر از همان لحظه‌ی اول‌ قلب مرا از آن خود کرده بود و ندانسته بودم.حالا آن‌‌قدر بزرگ شده که بتواند مرا صدا کند، با هم بازی کنیم یا جذاب‌تر از آن، به گردش و اتوبوس‌سواری و تماشای گل‌های پارک و نوازش گربه‌ها برویم. امروز، دو سال تمام است که من یک «دایجو»ی خوش‌حال هستم.مثلن ما خواب‌ایم  </description>
                <category>وحید حجه‌فروش</category>
                <author>وحید حجه‌فروش</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jan 2018 03:38:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلی عقل‌کل</title>
                <link>https://virgool.io/@hajjehforoosh/%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%B9%D9%82%D9%84%DA%A9%D9%84-vocod4fuqn8f</link>
                <description>امروز گپ‌وگفت تلفنی مفصلی داشتم با یکی از دوستان که مدرس دوره‌های کسب‌وکار است. از مسائل و مصائب استارت‌آپ‌ها صحبت کردیم و هزینه‌های بی‌بازگشتی که می‌کنند و ادعاهای عجیب و غریبی که هر روز از گوشه و کنار می‌شنویم. بنده خدایی دوره‌ای را تعریف کرده با عنوان «صفر تا صد راه‌اندازی یک استارت‌آپ موفق» و تبلیغ پشت تبلیغ است که در کانال‌های مختلف می‌کند. دوست‌ عزیز بنده به نکته ظریفی اشاره کرد: در بزرگ‌ترین و پویاترین اکوسیستم‌های استارت‌آپی جهان هم معروف‌ترین و موفق‌ترین افراد جرأت نمی‌کنند چنین سخنی به زبان برانند چه رسد به این که بخواهند برای آن دوره و کارگاه هم برگزار کنند.واقعیت این است که مخاطب این دوره‌ها امثال همان افرادی هستند که با شماره تلفن‌های زیر آگهی‌های گنج‌یاب و طلایاب تماس می‌گیرند، یا کسانی که در دوره‌های موفقیت در 13 ثانیه و ثروتمند شدن در 2 دقیقه و نیم شرکت می‌کنند. تنها فرق‌شان این است که در یک حوزه دیگر هستند.گرچه این مخاطبان از این دوره‌ها به جایی نمی‌رسند اما «مدرسان» این دوره‌ها از همین راه امرار معاش و کسب شهرت می‌کنند و البته این روش کسب درآمد اتفاقن برای جامعه‌ای که فلان خواننده‌اش مخاطب چند میلیونی دارد و فلان تبلیغ بی‌مایه و محتوای‌اش چندصدهزار بار دیده می‌شود، الگوی خوبی است.اما مشکل این‌جاست که تکرار چنین الگوهای فکری و رفتاری تنها جامعه را به پس می‌برد و نتیجه می‌شود همین که می‌بینیم: برگزارکننده دوره به خودش افتخار می‌کند، تبلیغ‌دهنده به خلاقیت‌اش می‌بالد و آن خواننده هم در هر حوزه‌ای خود را صاحب‌ نظر و اثر می‌داند. ابتذال به همین سادگی تکثیر می‌شود.چند بار برای‌تان اتفاق افتاده که در مورد مطلبی که می‌شنوید یا در شبکه‌های اجتماعی می‌خوانید تحقیق کنید قبل از این که در مورد آن نظر بدهید؟ چند بار با آگهی‌های رنگارنگ مثلن خیریه و حمایتی تماس گرفته‌اید که از درستی و سلامت آگهی و آگهی‌دهنده مطمئن شوید و بعد اقدام به بازنشر آن کنید؟ چند بار ادعای مدعیان را پی‌گیری کرده‌اید تا نادرست را تقبیح و درست را تمجید کنید؟ چه‌قدر برای آموختن یکی از بی‌نهایت چیزهایی که نمی‌دانید زمان و انرژی گذاشته‌اید؟همین افراد را پشت صندلی‌های مدیریتی تجسم کنید و ببینید چه‌گونه تصمیم می‌گیرند؟ بدون مطالعه، بدون پشتوانه و تامین‌کننده‌ی منافع فرد به قیمت تهدید منافع جمع. سازمان‌ها و شرکت‌هایی که میلیاردها تومان بودجه را در بهترین حالت ممکن بر اثر نادانی حیف و در حالت‌های دیگر به نفع عده‌ای خاص میل می‌کنند. و باز هم نتیجه می‌شود کشوری که روزبه‌روز عقب، عقب‌تر و عقب‌تر می‌رود با مردمی که روزبه‌روز سطحی، کم‌سواد و بی‌سواد می‌شوند  در حالی که همه خود را عقل‌کل می‌دانند.خوش‌بختانه عده‌ی دیگری هم هستند که از دانش و تجربه خوبی برخوردارند اما شوربختانه چنان مشغول خودآموزی و درگیر کسب تجربه هستند که کم‌تر در انظار عمومی چیزی از آن‌ها می‌بینیم و می‌شنویم. از ادبیات‌شان می‌توانید تشخیص بدهید که جزو این دسته هستند: در مورد هیچ چیز با قطعیت سخن نمی‌گویند، بسیاری از صحبت‌های‌شان را نظر شخصی می‌دانند نه یک واقعیت مسلم، به ندرت قضاوت می‌کنند و کاری به کار دیگران ندارند.می‌گویند درازی سایه‌ها از کوتاهی خورشید است. به نظر من باطل است اگر خیال کنیم ملتی را که به هزاران سال از درون پوسیده است می‌توان به چند سال یا حتا چند دهه ترمیم کرد، آن هم در زمانه‌ای که کشورهای دیگر به شکلی حیرت‌انگیز در مسائل فرهنگی و اجتماعی پیش‌رفت می‌کنند و ما پس‌رفت. اما آرزوی دوری نیست اگر هر کدام از ما کمی همت کنیم و تغییری شویم که می‌خواهیم در جامعه‌مان ببینیم. تعالی هم به همین سادگی تکثیر می‌شود. </description>
                <category>وحید حجه‌فروش</category>
                <author>وحید حجه‌فروش</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jan 2018 21:02:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جابینجا: جوال‌دوزی به دولت، سوزنی به اکوسیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@hajjehforoosh/%D8%AC%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DA%A9%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-gdgc5cvgf2j2</link>
                <description> وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی در تاریخ اول شهریور نود و چهار دستورالعمل نحوه فعالیت کاریابی داخلی الکترونیکی را به منظور ضابطه‌مند کردن و ایجاد وحدت رویه در خصوص راه‌اندازي سامانه‌هاي کاریابی داخلی الکترونیکی وسایر فعالیت‌هاي مشابه در این خصوص، جلوگیري از فعالیت غیرقانونی سامانه‌هاي کاریابی در فضاي وب، یکپارچه‌سازي و شفاف‌سازي فرصت‌هاي شغلی کسب شده و سهولت در گزینش شغل منطبق بر مهارت و توانمندي‌هاي جوینده کار تنظیم و ارائه می‌کند.پس از صدور این دستورالعمل، ده سامانه آنلاین از جمله سایت‌هایی مانند ایران‌تلنت، کاربانک و جاب‌سنتر، نسبت به دریافت مجوز مربوط اقدام کرده و پس از طی مراحل اداری در مدت زمان سه تا چهار ماه، مجوز خود را دریافت می‌کنند.طی تماس‌هایی که با مدیران این سایت‌ها داشتم، مشخص شد که همان زمان و پس از دریافت مجوز، مراتب را به سایر فعالان این حوزه هم اطلاع داده و آن‌ها را در جریان امر گذاشته‌اند.صبح روز شنبه بیست‌وسوم دی ماه نود و شش، نامه‌ای از وزارت کار به کمیته تعیین مصادیق مجرمانه می‌رسد که در آن، فهرستی از سایت‌های کاریابی بدون مجوز جهت اعمال فیلترینگ معرفی شده‌اند. کمیته تعیین مصادیق مجرمانه ایمیلی به مدیران این سایت‌ها ارسال می‌کند و مشخص می‌شود به اشتباه نام تعدادی از سایت‌های دارای مجوز هم در این فهرست درج شده است.متن ایمیل کمیته فیلترینگاما برخی سایت‌هایی که اقدام به دریافت مجوز نکرده‌اند، مانند جابینجا و سه‌سوت‌جابز، فیلتر می‌شوند.جابینجا در بیانیه‌ای که در سایت ویرگول منتشر می‌کند مدعی می‌شود که این فیلترینگ بدون اخطار قبلی صورت گرفته و این سایت هیچ ایمیلی از طرف کمیته تعیین مصادیق دریافت نکرده است. در بیانیه جابینجا آمده است: با توجه به مطرح شدن بحث مجوزهای مربوطه، انتظار می‌رود نسبت به رفع فیلتر موقت این سامانه و سامانه‌های مشابه اقدام شود و یک تاریخ نهایی برای اقدام به اخذ مجوزهای لازم مشخص شود.بیانیه به گونه‌ای تنظیم شده که گویی مدیران جابینجا هیچ اطلاعی از دستورالعمل فوق‌الذکر نداشته و در مورد الزام قانونی داشتن مجوز غافل‌گیر شده‌اند. همزمان موجی از همراهی و همدردی در شبکه‌های اجتماعی و گروه‌های تلگرامی نسبت به این موضوع به‌راه می‌افتد و هرکس به نوعی دولت و کمیته تعیین مصادیق مجرمانه را مقصر می‌داند بدون این که به عدم توجه جابینجا و سایت‌های مشابه به الزامات قانونی دقت کند.توییت مدیر جابینجاجابینجا در فضای عدم اعتماد عمومی به دولت و کمیته فیلترینگ و در شرایطی که چند هفته از فیلتر شدن بدون گشایش تلگرام می‌گذرد، از فیلتر شدن خود به عنوان یک ابزار تبلیغاتی استفاده می‌کند و کسی به این استارت‌آپ حوزه کاریابی گوشزد نمی‌کند که اتفاق امروز نتیجه عدم توجه چند ساله این سایت به قوانین و مقررات وضع شده است. استارت‌آپ‌های ما مشکلات فراوانی در مسیر توسعه خود دارند و همه کم و بیش از این معضلات آگاه هستند. اما بی‌توجهی به قوانین و بدتر از آن، مظلوم‌نمایی و سواستفاده از ناآگاهی عمومی نسبت به موضوع فیلترینگ و بهره‌برداری تبلیغاتی از آن، همان راهی است که بسیاری دیگر رفته‌اند و اکنون آماج طعنه و بدگویی مردم‌اند. </description>
                <category>وحید حجه‌فروش</category>
                <author>وحید حجه‌فروش</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jan 2018 13:11:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>