<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد حسین حکیمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hakimisiboni</link>
        <description>دوست‌دار نوشتن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:53:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1764306/avatar/StlFHs.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد حسین حکیمی</title>
            <link>https://virgool.io/@hakimisiboni</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ما چه هستیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hakimisiboni/%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-nzowvffnrwft</link>
                <description>ما چه هستیم؟ آنچه خود می‌خواهیم، یا آنچه فکر می‌کنیم خود می‌خواهیم؟ یک درد بزرگ ما در جهان امروز، همین است. این که تشخیص نیاز واقعی از شَبَح نیاز برای ما بسیار دشوار شده است. نه تنها دشوار شده، بلکه در خیلی موارد، آن‌قدر یک نیاز برایمان واقعی و ضروری می‌نماید که اساساً لحظه‌ای هم در ضروری بودن آن شک نمی‌کنیم. این دنیا بنیادش بر این است که نیازی (غالباً غیرضروری) را در ما ایجاد کند و با ارضای آن، چرخ خود را بچرخاند. هر چیز را که به‌دست می‌آوری، ولع تو به نسخه‌های بهتر آن بیشتر می‌شود. و شاید این یکی از دلایلی است که این روزها کمتر پیش می‌آید واقعاً خوشحال باشیم؛ شاید چون همیشه فکر می‌کنیم نیازی داریم که برطرف نشده. بیا و تصور کن بسیاری از چیزهایی که الآن داری و مال توست، دیگر در اختیارت نیست. خوب به آن فکر کن و ببین واقعاً چه اتفاقی می‌افتد.</description>
                <category>محمد حسین حکیمی</category>
                <author>محمد حسین حکیمی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 07:50:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌خود!</title>
                <link>https://virgool.io/@hakimisiboni/bikhod-fbusd9xcdwhr</link>
                <description>در روزهای اخیر حس و حال غریبی داشتم، ترکیبی از غم و ترس جوری که شدیدا نیاز به یک پناه را در خودم حس می‌کردم. قسمت زیادی از زندگی من پای همین کامپیوتری گذشته و می‌گذرد که همین الآن دارم با آن این کلمات را برای شما می‌نویسم. یک جورایی این دکمه‌ها و این صفحه‌ی نمایشگر خانه‌‌ی امنی شده برای من، و هر کاری را که در آن انجام می‌دهم بدون ترس و ناراحتی است. ولی اگر کمی از این اتاق امن فاصله بگیرم بخواهم کمی با دنیای بیرون آن تعامل داشته باشم ترس و غم است که به من هجوم می‌آورد. ترس و غمی واقعی، آنقدر واقعی که شدیدا نیاز به یک پناه پیدا می‌کنم و می‌توانم ساعت‌ها در خودم فرو بروم و با این ترس و غم همراه بشم و فقط گریه کنم. این فاجعه‌ای است که من با آن روبرو هستم و باید از اینجا به بعد دیگر با آن روبرو شوم با آن همنشین شَوَم و در نهایت با آن زندگی کنم؛ چون راه دیگری نیست. باید کمی واقعی‌تر باشم و این برای من که عاشق این بودم که بدون هیچ کس به جلو بروم خیلی سخت است. باید یاد بگیریم که زمان‌هایی نیاز است که از دیگران کمک بگیرم از دیگران بخواهم که برایم کاری را انجام دهند یا چیزی را به من یاد دهند، و فکر می‌کنم این بیشتر از همه برای خود من ترسناک و زجرآور است. زجری که باید تحملش کنم و می‌دانم که نتیجه‌اش برای من و اطرافیانم نتیجه‌ای نیکو است. انسان چه بخواهد چه نخواهد موجودی نیست که همیشه به تنهایی بتواند معنای ویژه‌ای خلق کند، نه آنکه بخواهم بگویم انسان نمی‌تواند تنهایی به پیش برود، نه اینطور نیست و خیلی جاها می‌توان و باید تنها بود. ولی شاید اینطور باید بگویم که انسان بودن یک مسیر است، یک صعود است به قله‌ای دست نیافتنی، در این صعود پاره‌ای باید تنها بود و پاره‌ای با دیگران. تنهایی همیشگی و وابستگی همیشگی ما را خیلی بالا نمی‌برند. هر کدام را که برای همیشه کنار بگذاریم حتما جایی گرفتار خواهیم شد، یا جایی برای همیشه متوقف. زندگی یک چرخش است، یک تکرار و یک رفت و آمد همیشگی از حالی به حالی دگر و بازگشت به حال آغازین. و این گرفتاری از آن جا است که بشر، موجودی است سیال. انسان نیاز به تغییر دارد و اما همین نیاز اگر درست پاسخ داده نشود به یک گرفتاری بی‌پایان تبدیل می‌شود و خود رنج‌هایی را برای ما در پی خواهد داشت. ما خود انتخاب می‌کنیم که این تغییرات را به چه صورت و به چه وسیله‌ای وارد زندگی خود کنیم و به وجودمان بچشانیمشان. می‌توانیم تغییر را در خود و یا در نگاه خود ایجاد کنیم یا که در بیرون چیزی را تغییر دهیم. اما مهم است که خود انتخاب می‌کنیم چیزی را تغییر دهیم، یا که دیگران و هر آن چیز که آن بیرون است ما را وا می‌دارد چیزی را تغییر دهیم. اگر ما بی توجه به خودی که هستیم همواره فقط در پی امواج بیرونی، بالا و پایین شویم، دیگر خودی نخواهیم داشت و بی‌خود می‌شویم و در آشوب این جهان هیچ خواهیم بود.Photo by Jason Leung on Unsplash</description>
                <category>محمد حسین حکیمی</category>
                <author>محمد حسین حکیمی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 08:52:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مبداء</title>
                <link>https://virgool.io/@hakimisiboni/%D9%85%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%A1-acb5iqlrtcl3</link>
                <description>امید چیست؟ امید به چی باید داشت؟ اصلا چطور می‌شود امید داشت؟ شاید ما اساسا امیدْ داشتن را فراموش کرده‌ایم. ما که هستیم؟ به دنبال چه می‌گردیم؟ چه چیز برای ما ارزش دارد و چه چیز بی ارزش است؟ آیا جواب این سوال‌ها را می‌دانیم؟ اگر نمی‌دانیم پس به چه می‌اندیشیم؟ کجا ایستاده‌ایم؟ جواب این را می‌دانیم؟ نه جواب این را هم نمی‌دانیم. ما عناصر پوچی شده‌ایم که فقط نمی‌خواهیم این که هستیم باشیم. نه این را می‌خواهیم نه آن‌هایی که بودیم و مطمئن باشید که چیزی که خواهیم بود را هم نمی‌خواهیم، و فقط دنبال چیزی بهتریم. ما حتی فراموش کرده‌ایم بهتر چیست و نمی‌خواهیم کمی به آن بیاندیشیم! ما قبل از این کجا ایستاده بودیم؟ این را هم نمی‌دانیم؟ پس چه می‌دانیم؟ پس چه می‌خواهیم؟ درست نیست. هیچ چیز درست نیست. ما می‌خواهیم حرکت کنیم، اما به جایی که نمی‌دانیم و نمی‌شناسیم. نه مقصد را می‌دانیم و نه مسیر را می‌شناسیم. این بد است، خیلی بد. از جایی نباید شروع کنیم؟ درسته ولی این را هم نمی‌دانیم که از کجا باید شروع کرد. بگذریم، بیایید کمی با خود صادق باشیم. هیچ کدام نمی‌دانیم چه می‌کنیم و چه می‌خواهیم. شاید بد نباشد کمی توقف کنیم، به اطراف نگاه کنیم، به خودمان و تمام چیزهایی که به همراه داریم بنگریم و خوب که نگاه کردیم بعد فکری به حال خود کنیم. نقشه هم که می‌خواهیم بزنیم اول باید انتخاب کنیم که کجا هستیم.گم شده‌ایم و نمی‌دانیم...</description>
                <category>محمد حسین حکیمی</category>
                <author>محمد حسین حکیمی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 10:20:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرمز می‌بارید (روز دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@hakimisiboni/%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-k1nrag0sokn1</link>
                <description>عبور اتوبوس از روی بالا و پایین جاده سرم را آن‌چنان تکان داد که چند باری سرم به شیشه‌ی اتوبوس خورد و از خواب بیدار شدم، پلک‌هایم را به سختی از هم جدا کردم و نور آفتاب روز را به اجبار به خانه‌ی چشمانم دعوت کردم. نگاهی به ساعت انداختم ساعت ۱۱ صبح بود و حدودا یک ساعت دیگر تا رشت فاصله بود. یک ساعت آخر جاده‌ی قزوین رشت تکه‌ای از بهشت است و چه بهتر که برخورد سر و شیشه‌ی اتوبوس مرا اینجا بیدار کرد. محو تماشای جنگل‌های کنار مسیر شدم و غرق لذت. و روحم را که داشت عطر تازه‌ای می‌گرفت در فضای میان آن جنگل‌ها رها کردم تا شاید برای خود کلبه‌ای بسازد و دست معشوقش را بگیرد و روزی در آن کلبه در آغوشش گیرد و بوسه‌ای بر گونه‌هایش بزند. اما رهایی روح کجا؟ و اسارتش در این تن من کجا؟ او اسیر من است و من اسیر همین روزهایی که می‌آیند و می‌روند و به روزگار ما می‌خندند.اما رهایی روح کجا؟ و اسارتش در این تن من کجا؟ او اسیر من است و من اسیر همین روزهایی که می‌آیند و می‌روند و به روزگار ما می‌خندند.یک ساعت پایانی جادویی گذشت و به رشت رسیدم، خیلی نمی‌خواستم بمانم، همان روز و همان شب را و روز بعدش دوباره تهران می‌بودم. هنگامی که به ترمینال رسیدم به شدت گرسنه بودم، نه صبحانه خورده بودم و نه چیز دیگری. اما برنامه نهار را از قبل ریخته بودم و مستقیم از ترمینال به سمت کافه‌ی محمد رفتم. کافه‌ی محمد را اولین بار دو سال پیش پیدا کرده بودم، در اولین سفر یک نفره خودم به رشت. یک شب که ساعت‌ها خیابان‌های رشت را بالا و پایین کرده بودم و حسابی گرسنه و تشنه بودم در نزدیکی میدان شهرداری چشمم به کافه‌ای دنج و کوچک افتاد که آن شب مرا از گرسنگی نجات داد. از همان شب محمد که صاحب آن کافه بود و تنهایی کافه را می‌چرخاند شد دوست رشتی من. البته محمد الان در کافه‌اش دست تنها نیست، شش ماهی هست که همسری دارد و همکاری و دو نفری کافه را می‌چرخانند.  حدود ساعت ۱۲  بود که جلوی ساختمان شهرداری رشت بودم و از همانجا می‌توانستم ببینم که محمد و سمیرا  سرشان خلوت بود و روی آن دو صندلی جلوی مغازه نشسته بودند و با هم کلماتی را رد و بدل می‌کردند. محمد یک تیشرت گشاد سفید نخی با طرحی از ساحل دریایی ناشناس به تن داشت و یک شلوار گشاد کتان. خودش همیشه می‌گفت سر کار که هستم باید لباس گشاد بپوشم، به هر حال حدود ۱۲ ساعت می‌خواهم توی این لباس‌ها باشم و کار کنم و کافه را بچرخانم، نباید جوری باشد که کل این ۱۲ ساعت را احساس خفگی کنم. این فلسفه‌اش حتما توسط سمیرا هم مقبول واقع شده بود. سمیرا هم یک شلوار نخی به رنگ سبز روشن به تن داشت و پیراهنی از همان رنگ و همان جنس و زیر آن تیشرت سفیدی که البته تیشرت او هم طرحی داشت که از اینجا نمی‌دیدم. دیدن آن دو از این فاصله برایم جذاب شد، چون ترجیح دادم روی یکی از صندلی‌های جلوی ساختمان شهرداری بنشینم و مدتی آن دو را نظاره کنم، هر دو یک لیوان شیشه‌ای بزرگ پر از چای که بیشتر به کاسه می‌ماند و در کنارش یک کوکی کوچک جلوی خود گذاشته بودند و منتظر بودند تا کمی خنک شود تا بتوانند نوش جان کنند، در حالی که صورت‌هایشان رو به خیابان روبروی کافه‌شان بود با هم دیگر حرف‌هایی می‌زدند. احتمالا از اینکه کافه برای روزها و هفته‌های آینده چه کارهایی دارد، یا شاید هم از برنامه‌های دور و درازتری با هم حرف می‌زدند. شاید هم داشتند برنامه سفری را می‌ریختند، چون یکبار سمیرا گوشی خود را از جیبش بیرون آورد و چیزی به محمد نشان داد، احتمالا عکس منظره‌ی زیبایی از یک جایی بوده که دوست دارد یک سفر به آن‌جا بروند. حرف‌هایشان هر چه که بود، اهمیت آنچنانی نداشت، چون می‌شد دید که هر چند دقیقه یکبار لبخندی بر لبان آن دو زیبا ظاهر می‌شد و چقدر خوشحالی و لبخند این دو زیبا کنار هم دلنشین بود و ساده. چند دقیقه در همان وضع قبلی گذشت و همچنان به تجارت کلمات و لبخندها بین یکدیگر مشغول بودند که دختری حدودا بیست ساله به آن‌ها نزدیک شد، حتما آمده بود قهوه‌ای بنوشد، شاید هم مثل من آمده بود برای نهار پاستایی بخورد. دختر یک شومیز به رنگ آبی آسمانی و یک شلوار لی خاکستری روشن پوشیده بود و یک کفش چرم سفید و یک دستمال کله غازی کوچک هم به سر خود بسته بود و یک کیف چرم خاکستری هم به دوش داشت. به محمد و سمیرا که نزدیک می‌شد، آن‌ها از سر میز بلند شدند و با لبخندی که روی لب داشتند، او را به داخل کافه راهنمایی کردند، ولی دختر با لبخندی و کلماتی بر لب به همان میزی که محمد و سمیرا پشت آن نشسته بودند اشاره کرد و احتمالا پرسید «می‌شه همینجا بشینم؟». سمیرا هم چای‌ها را داخل سینی، که همانجا بود، گذاشت و به نشانه دعوت به نشستن صندلی را به سمت دختر چرخاند و او هم بر همان صندلی نشست. محمد و سمیرا به داخل کافه رفتند و دختر هم موبایل خود را از کیفش بیرون آورد تا بارکد منوی کافه را اسکن کند. من دیگر آن دو را نمی‌دیدم و فقط دختری را که در منوی کافه بالا و پایین می‌کرد، می‌دیدم. به نظر انتخابش را کرده بود و با نگاهی که به داخل کافه انداخت به آن دو فهماند که می‌خواهد سفارش دهد. سمیرا بیرون آمد و  سفارش دختر را گرفت، رفت و چند دقیقه بعد با یک نوشیدنی برگشت، با احترام و لبخند آن را جلوی دختر گذاشت و لبخندی هم در پاسخ دریافت کرد و رفت داخل. حدودا پانزده دقیقه بعد در حالی که شیک خود را نوشیده بود، دختر از سر میز بلند شد و رفت داخل مغازه، پول نوشیدنی را پرداخت کرد و به بیرون آمد و رفت. بعد از رفتن او دیگر بلند شدم و به سمت کافه رفتم.جلوی کافه ایستادم تا نگاه محمد برگشت و من را دید، خنده‌ای بر لب و ذوقی بر چشمانش آمد و با سر اشاره کرد و بدون اینکه صدایش را بشنوم و فقط با حرکات لبش فهمیدم که می‌گوید «بیا تو فرهاد». نمای کافه‌ تقریبا کامل شیشه‌ای بود و درِ آن در سمت چپ قرار داشت، از در وارد شدم و در حین ورود صدای دو سلام گرم و صمیمی و خوشحال در گوشم پیچید. از در که وارد می‌شوی سمت راست یک میز سراسری از اول تا آخر کافه هست که تمام وسایل کافه روی آن قرار دارد. ابتدای میز، کامپیوتر و دستگاه کارت خوان بود برای ثبت سفارشها بعد از آن دستگاه بزرگی که اسمش را نمی‌دانم قرار داشت، همان که قهوه می‌سازد و بخار آب داغ تولید می‌کند، به رنگ آبی تیفانی و حاشیه‌های استیل، کنارش هم یک آسیاب قهوه به همان رنگ قرار داشت و بعد تا انتها انواع سیراپ‌ها در طعم‌های مختلف، که روبروی آنها نیز یخچال و گاز بودند برای طبخ انواع پاستا. تنها غذایی که این کافه داشت پاستا بود، در طعم‌های مختلف. روبروی میز دراز در سمتی که من بودم چسبیده به دیوار یک ردیف صندلی پیوسته بود که دو میز روبروی آن قرار داشت و در سمت دیگر هر میز هم دو صندلی دیگر بود. دیوارهای کافه همه آبی و پر از قاب عکس‌های سیاه و سفید بود، و درست روبروی در یک ساعت بزرگ با صفحه‌ای سفید و عقربه‌هایی آبی که فقط روی ساعت ۱۲ علامتی داشت قرار داشت. آن میز دراز هم یک رنگ صورتی پاستلی داشت، و یخچال هم رنگی نزدیک به فسفری داشت. چیزی که در این کافه حس می‌شد، چیزی که دیده می‌شد و تمام رنگ‌هایی که دیده می‌شد همه انگار تصویری از خود آن دو بود و کافه آن چیزی بود که آن دو بودند، وقتی وارد کافه می‌شدی انگار وارد دنیای محمد و سمیرا می‌شدی. حال عجیب و جالبی است، برخی آدم‌ها به جا و مکان هویت می‌دهند، برایش آنقدر ارزش قائل هستند که خودشان را در آن تصویر می‌کنند و این باعث می‌شود وقتی به آن «جا» پا می‌گذاری حس کنی وارد دنیای دیگری شده‌ای و از جهانی که هست جدا شده‌ای، و می‌توانی برای دمی هم که شده چیز دیگری را زندگی کنی.چیزی که در این کافه حس می‌شد، چیزی که دیده می‌شد و تمام رنگ‌هایی که دیده می‌شد همه انگار تصویری از خود آن دو بود و کافه آن چیزی بود که آن دو بودند.بعد از سلام و حال و احوال اولیه و بعد از اینکه محمد یک لیوان چای آماده کرده بود و سمیرا هم تکه کیکی در بشقابی گذاشت، هر سه پشت یکی از میزهای کافه نشستیم و در حالی که من چای و کیک میل می‌کردیم به صحبت و تبادل سخن درباره‌ی روزگار همدیگر پرداختیم. محمد از زندگی من پرسید و من هم به او گفتم که همه چیز خوب است و به تازگی کار خود را رها کرده‌ام و به فکر مسیر جدیدی هستم. اول باور نمی‌کرد و حتما مقداری هم شوکه شده بود که کاری به آن خوبی را رها کرده‌ام بدون اینکه برنامه‌ای برای بعد آن داشته باشم. با زبان سوالی نپرسید ولی چشمانش سوالات او را لو می‌دادند. من هم به احترام چشمانش زبان باز کردم و برایش حرف زدم. حرف‌هایی که بخشی‌اش واقعیت درون من بود و بخشی‌اش حتما حرف‌هایی که دوست داشتم او بشنود.راستش را بخواهی در مسیری که تا همین چند روز پیش در آن بودم، هیچ چیز ایرادی نداشت. ولی درون خودم هیچ چیز هم درست نبود. درگیر سوالاتی شدم که همه چیز از آن‌ها شروع شد. اینکه مسیری که در آن بودم پایانش کجا بود؟ آن مسیر پیشرفتِ بی انتها، پایانی نداشت و تغییری هم نداشت. اگر پس و پیش آن مسیر را تصور کنی همیشه انگار یک جا ایستاده‌ای، همیشه به جلو می‌روی ولی تصویر روبرو هیچ تغییری نمی‌کند، تصویر پشت سر هم همینطور. به موقعیت بهتری می‌رسی، ولی موقعیت‌های بهتر بیشتری را جلوی خود می‌بینی. پول بیشتری داری ولی نیازهای بیشتری هم داری. یک روز به این فکر افتادم که انگار پیشرفتی وجود ندارد و در زندگی من انگار هر قدمی که به جلو بر‌می‌دارم فقط همه چیز به یک میزان بزرگتر می‌شود، و همه چیز یعنی دقیقا همه چیز. چه خوشی‌ها و چه ناخوشی‌ها، چه آرامش‌ها و چه نگرانی‌ها. همین شد که گفتم شاید مسیری که در آن هستم آنچنان هم مسیر درستی نباشد. حتما مسیر غلطی نیست و حتما افراد زیادی چنین مسیری را دوست خواهند داشت ولی برای من دیگر بی معنی بود. همین شد که تصمیم گرفتم رهایش کنم و دنبال چیز جدیدی باشم، دیروز کارم را رها کردم و امروز صبح جستجوی خودم را برای مسیر جدید شروع کردم. نمی‌دانم دقیقا از چه خسته‌ام، شاید از وابستگی، وابستگی زیاد به چیزهای خوب؛ مثل پیشرفت، هر روز بهتر شدن، هر روز رشد کردن و اینطور چیزها. شاید آسایش می‌خواهم، الان دقیق نمی‌دانم. چیزی که می‌دانم این است که الان چیزی که هستم، با آن خودِ درونی من، یکی نیست و این برای من عذاب آور است. عذابی چون آفت، که از درون بدون اینکه متوجه باشی تو را از بین می‌برد و یک روز ناگهان می‌بینی که درون دنیایت چقدر پوچ و تهی شده و آنجاست که دنیا بر سرت خراب می‌شود. من دنیایم از درون پوچ شده، در واقع پوچ بوده و نمی‌دانستم. می‌خواهم کاری بکنم. هر روز و ساعتی که از عمر من گذشته، صرف این شده که برای این دنیا آدم بهتر و کاراتری باشم و این را به همه نشان دهم تا جایگاهم را در بینشان حفظ کنم و یا شاید جایگاه بهتری به‌دست آورم، ولی الآن فکر می‌کنم که من خودی هم دارم، و او شاید مهم‌تر از هر کس دیگری است. و شاید وقت آن است که به نیازهای او رسیدگی کنم، و بشم چیزی که او بیشتر می‌پسندد، نه آنکه دنیای اطراف از من می‌خواهد. ولی سردرگمم، سال‌ها شرایط و خواسته‌های دنیای اطراف مسیر مرا ساخته و دیگر نمی‌دانم خودم به تنهایی چگونه باید مسیری را انتخاب کنم، انگار از بس که انتخاب‌هایم را به شرایط و ارزش‌های دنیای بیرون سپرده‌ام، اساسا فراموش کرده‌ام که انتخاب کردن چی؟ و چگونه است؟ باید انتخاب کردن را دوباره بیاموزم.محمد و سمیرا تمام مدتی که من حرف‌هایم را می‌زدم، ساکت بودند و به من گوش می‌کردند. سکوتشان لحظاتی بعد از حرف‌های من هم ادامه پیدا کرد، نگاه محمد از تعجب اولیه خارج شده بود و حتی می‌توانم بگویم که یک شعفی در نگاه او می‌دیدم، انگار که یک شادی از سر تحسین در نگاهش جوانه زده بود. محمد بعد از لحظات سکوت گفت امیدوارم در مسیر جدیدت هم موفق باشی و بعد پرسید که «نهار چی می‌خوری؟» من هم که از اول به هوای پاستاهای محمد آمده بودم بلافاصله گفتم «پاستای آلفردو».برخلاف برنامه اولیه‌ام شب را در رشت نماندم و هنگام غروب، وقتی آسمان رنگ قرمزی داشت و بارانی هم از آسمان به زمین می‌بارید در اتوبوس نشسته بودم و داشتم رشت را ترک می‌کردم، ولی تهران هم نمی‌رفتم!</description>
                <category>محمد حسین حکیمی</category>
                <author>محمد حسین حکیمی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Apr 2025 10:10:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسدود (قسمت پایانی)</title>
                <link>https://virgool.io/@hakimisiboni/%D9%85%D8%B3%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-xawnfimuirtn</link>
                <description>Photo by  Damirصبح شد، رحمان بیدار شد. تمام کارهای تکراری هر روز صبح را انجام داد، و بعد از تمام آن کارهای تکراری آماده‌ی مدرسه رفتن بود. حدود یک ربع به هفت صبح بود که خانه را به قصد مدرسه ترک کرد. ولی هنوز به دنبال جواب سوالش بود، با خود گفت «بگذار امروز بروم دنبال جواب سوال خودم، نه سوال‌هایی که معلم و مدرسه و بقیه برای من تعیین می‌کنند، همش یک روز است».رحمان به مدرسه نرفت و از همان میانه راه مسیر خود را به سمت تعمیرگاه عمو فرهاد تغییر داد، وقتی به آنجا رسیده بود ساعت اندکی از هشت گذشته بود و تا ساعت ۱۰ باید منتظر می‌ماند تا عمویش بیاید و مغازه را باز کند. همانجا جلوی در مغازه پشت به در نشست و به کرکره مغازه تکیه زد و با خود فکر کرد که حتما آن مرد عجیب امروز هم پیدایش می‌شود. همانجا که نشسته بود و منتظر مرد بود ذهن و خیالش به پرواز درآمد.چند سالی گذشته و مکانیکی را به خوبی یاد گرفته، دیگر نه شاگرد عمو بلکه همکار عمو شده. چندتایی هم دوره آموزشی رفته و حتی خیلی چیزها را از عمو هم بیشتر و بهتر بلد است، به این فکر می‌کند که خودش جایی دیگر مغازه‌ای اجاره کند و مستقل کار کند، بعدِ چند سال گسترشش بدهد و یک مجموعه‌ی تعمیرات و خدمات خودروی بزرگ راه بیاندازد و چندین نفر با هم آنجا کار کنند و کلی مشتری داشته باشند. بشود بهترین تعمیرکار شهر، همه با اطمینان کامل ماشین خودشان را به او بسپارند و مطمئن باشند که به بهترین شکل تعمیر خواهد شد.مرد: می‌بینی ذهنت تا کجاها می‌رود، می‌بینی چقدر آزادانه می‌رود؟رحمان: تو کی آمدی اینجا؟مرد: نیم ساعتی هست، چند دقیقه بعد از اینکه تو آمدی و نشستی اینجا.رحمان: یعنی نیم ساعت است که من دارم خیال پردازی می‌کنم.مرد: خوش به حالت که نیم ساعت درباره اینکه در آینده می‌خواهی چه کنی می‌توانی خیال پردازی کنی.رحمان: عجیب است؟ همه کلی از وقت روزشان را به این خیال پردازی‌ها می‌گذرانند. وقت تلف کردن است دیگر، چیز خاصی نیست که. من تا آخر شب هم می‌توانم از این خیال پردازی‌ها کنم.مرد: نه، تو نمی‌فهمی؛ یک روزی که دیدی حتی خیالش رو هم نمی‌توانی بکنی که داری یک کاری که ازش لذت می‌بری را انجام می‌دهی، آن موقع است که می‌فهمی من چه می‌گویم.رحمان: یعنی چه؟ خیال است دیگر، مرگ می‌شود یک روزی بیاید که حتی نتوانی خیال چیزی را بکنی.مرد: بله می‌شود. وقتی سال‌ها به آن‌ها توجه نکنی و هی با خود بگویی حالا این‌ها باشد چند سال دیگر که مدرسه تمام شد، دانشگاه تمام شد، (لحن مرد مقداری تند و عصبانی شد) کوفت تمام شد، زهر مار تمام شد می‌روم سراغشان. و خیالات تو متوجه بشوند که هیچوقت قرار نیست اولویت اول تو باشند برای همیشه از تو جدا می‌شوند. و از آن‌جا به بعد دیگر تنها لذتی که برای تو می‌ماند تمام کردن همان کوفت و زهر ماری است که دیگر مجبوری انجامشان بدهی. تمامشان می‌کنی، شاید خیلی هم خوب تمامشان کنی و همه به تو بابت این موفقیت تبریک بگویند ولی خودت تهش با خود خواهی گفت: «که چی؟» و نهایت فقط برای راضی کردن خودت می‌توانی بگی «مجبور بودم، کار دیگری نمی‌شد بکنم». رحمان: ولی من اینجوری نخواهم شد.مرد: امیدوارم، ولی اکثر آدم‌ها اینطور می‌شوند، حتی فکرش را هم نمی‌کنند که در حال انجام چه اشتباهی هستند، ولی از یک جایی به بعد خیالی در ذهن ندارند و تمام چیزی که به آن فکر می‌کنند دغدغه‌های امروز و فردا است و آینده‌‌ی دورتری برای آن‌ها وجود نخواهد داشت.رحمان: چه غم انگیز.مرد: غم‌انگیز تر اینجا است که حتی نمی‌دانند که گیر افتاده‌اند و همه چیز برای آن‌ها طبیعی و لذت بخش است.رحمان: بیچاره‌ها.مرد: قدر خیالات خود را بدان پسر، بگذار آن‌ها تو رو بسازند نه تشویق و تنبیه دیگران.مرد این را گفت و رفت، رحمان هم به افکار خود بازگشت، جواب سوالش را گرفته بود، اندکی باید بالا پایینشان می‌کرد، ولی می‌دانست که به جواب سوالش رسیده، در اعماق افکارش فرو رفت و از دنیا جدا شد.عمو فرهاد: عمو جان اینجا چه کار می‌کنی؟ چرا مدرسه نرفتی؟ از کی اینجا نشستی؟رحمان: عهه سلام عمو، شما کی آمدین؟ راستش از اینکه همش سر وقت برم مدرسه و دانش آموز خوبه باشم خسته شدم گفتم امروز مدرسه را ول کنم و  بیام اینجا. اشکالی که ندارد؟عمو فرهاد: چه بگویم؟ بذار حداقل زنگ بزنم به مادرت بگویم که اینجا هستی. صبحانه خوردی رحمان؟رحمان: بله، ولی می‌توانم دوباره بخورم.عمو فرهاد: پس این کارت من را بگیر و برو از مغازه عباس آقا دو تا املت بگیر بیار.رحمان: چشم عموجان.</description>
                <category>محمد حسین حکیمی</category>
                <author>محمد حسین حکیمی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2024 09:47:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه‌ی ناگهان</title>
                <link>https://virgool.io/@hakimisiboni/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-fd33fr8mwt8k</link>
                <description>Photo by Nao Triponezیک روز صبح حدود ساعت ۹ و نیم صبح روی تخت، در اتاق شمال شرقی خانه وقتی نور خورشید خود را از بین تار و پودهای پرده به تن و صورت من می‌رساند چشم‌های خود را از خوابی تکراری باز کردم، روزی که مثل همه‌ی روزها بود و باید سریع آماده می‌شدم تا به دانشگاه بروم و همه چیز را تکرار کنم. اما آن روز جای دیگری را می‌خواستم، مقداری وسیله و خوراکی برداشتم و سریع لباس پوشیدم که بروم. کجا؟ اصفهان، سی و سه پل. آن روز که چشم از خواب باز کردم از همان لحظه می‌خواستم بالای سی و سه پل بشینم و به زاینده رود خیره شوم. سریع سوییچ ماشین را برداشتم و با شوقی فراوان به سمت اصفهان راه افتادم. اما فقط خود زاینده رود و سی و سه پل نبود که مرا به خود جذب می‌کرد. یک ساعتی که در جاده پیش رفتم، یک استراحتگاه خلوت و کوچک را در سمت راست خود حدود سیصد متر جلوتر دیدم، فقط یک ماشین آنجا پارک بود، آنجا توقف کردم، امکانات خاصی نداشت. یک سوپرمارکت کوچک، سمت راستش دو سرویس بهداشتی و سمت چپ آن چند درخت و فضایی سیمانی بین درختان با یک نیکمت برای نشستن. وارد سوپر مارکت شدم و یک قهوه سفارش دادم. قهوه که آماده شد، خانم فروشنده با یک شکلات تلخ در لیوانی کاغذی قهوه را به من داد و گفت قابلی نداره، ۲۵ هزار تومان می‌شود. کارت کشیدم و رفتم روی نیمکت نشستم ذره ذره تلخی قهوه گرم را زیر گرمای ملایم آفتاب آبان ماه چشیدم. عجب لحظاتی بود. همین لحظات از این سفر ناگهانی مرا کافی بود، پر از آرامش و لذتی که من در کنار زاینده رود می‌خواستم به دستش بیاورم، می‌توانستم از همانجا سفر را به پایان برسانم و با رضایت کامل به خانه برگردم، ولی خب چرا؟ بگذار این سفر ادامه پیدا کند باز جای دیگری هست که ماشین را آنجا متوقف کنم و باز چای و قهوه‌ای بنوشم. قهوه هر جایی طعمی دارد.</description>
                <category>محمد حسین حکیمی</category>
                <author>محمد حسین حکیمی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 10:12:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسدود (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%85%D8%B3%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-t1robkbohthd</link>
                <description>Photo by Emmanuel Codden
پسر نامش رحمان بود، دانش‌آموز دوم دبیرستان در مدرسه‌ای دولتی، یک دانش آموز معمولی که به قدر کافی درس می‌خواند ولی خود را غرق درس نمی‌کرد. نه از درس خوشش می‌آمد نه از آن متنفر بود. نسبت به مدرسه هم همین حس را داشت. برای او مدرسه یک امر واجبی بود که با آن کنار آمده بود. ولی مدرسه در آینده رحمان قرار نبود نقشی داشته باشد چون رحمان میخواست مکانیک شود و همین الان هم بعد از مدرسه در مکانیکی عموی خود مشغول بود.پسر نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده، ولی همه چیز را به پای توهماتی از خستگی و خواب گذاشت، فقط نمی‌دانست چطور به وسط حیاط آمده؟ احتمالا خوابش که برده، زنگ تفریح که خورده بی اختیار درحالی که خواب بوده با پای خود به حیاط آمده، ولی نمی‌دانست و فقط حدسش این بود. زنگ مدرسه خورد و رحمان به کلاس رفت، آخرین کلاس آن روز. تمام مدت کلاس حواسش پرت آن توهمات بود، و چیزی از درسهای عربی آقای کاظمی نمی‌فهمید یعنی اصلا چیزی نمی‌شنید. برایش مهم نبود که تمام آن تصاویر و صحبت‌ها که دیده بود توهم بودند، چیزی که برایش عجیب بود این بود که به نظرش تمام آن حرفها و آن چیزهایی که دیده بود معنایی خاص و مهم داشتند، این را می‌فهمید، ولی نمی‌دانست دقیقا چه معنایی داشتند. و همین تمام ذهن او را پر کرده بود، و سر نخ‌های مختلفی را جهت رمزگشایی پی گرفته بود که هیچ کدام به چیزی نرسیدند. و امیدی هم نمی‌رفت که به نتیجه‌ی مطلوب برسند.زنگ آخر مدرسه به صدا درآمد، پسر آنچنان در اعماق افکار خود و تاریکی انتهای اقیانوس ذهنش معلق بود که صدای زنگ را نشنید، و معلم که متوجه این موضوع شد به سمت رحمان رفت و با چند بار صدا کردن و ضربه زدن بر شانه‌های او به روی اقیانوس آوردش تا به خانه برود. رحمان ضمن عذرخواهی از آقای کاظمی وسایلش را سریع جمع کرد و از کلاس و مدرسه بیرون رفت، به سمت خانه که بعد از نهار و کمی استراحت راهی مکانیکی عمو فرهاد خود شود. دو ساعت بعد در مکانیکی بود و آماده کار، آنجا که بود هیچ وقت نه خوابش می‌آمد و نه ذهنش به هزار روش از دستش فرار می‌کرد، اتفاقی که هر روز در کلاسها برایش می‌افتاد، به جای عرق شدن در اقیانوس افکار، غرق کار می‌شد و خستگی را تا هر وقت میخواست راضی می‌کرد که صبر کند.کنار عمویش ایستاده بود و کار کردنش را زیر نظر داشت تا هر چه می‌توانست از این مرد کهنه‌کار بیاموزد، مشعوف از یادگیری فنی که دوست داشت و می‌توانست با آن زندگی خود را بسازد، یک آن حس کرد کسی در کنارش ایستاده، سر خود را به سمت چپ چرخاند و همان مردی را دید که در مدرسه دیده بود، تعجب امانش را بریده و گفت: تو اینجا چه کار داری؟مرد گفت: همان کاری که تو اینجا داری، دارم از عمویت یاد می‌گیرم.رحمان: آخر به چه دردت می‌خورد؟مرد: هیچرحمان: خب برو پی کار خود، وقت اضافه داری؟مرد: نه وقت اضافه ندارم ولی مجبورم.رحمان: یعنی چی؟ چه کسی مجبورت کرده عمر خود را اینجا تلف کنی؟مرد: خودم، یک عمر است که اینکار را با خودم می‌کنم.این را گفت و از نگاه رحمان محو شد، رحمان نمی‌فهمید چه اتفاقی دارد برایش می‌افتد، آن از صبح در مدرسه این هم حالا در اینجا. به هر حال الان باید به کار کردن عموی خود توجه می‌کرد و این افکار را به بعد سپرد.کار عمو که تمام شد ساعت ۹ شب بود و رحمان دیگر باید به خانه می‌رفت، لباسش را عوض کرد، دستهای خود را شست و پیاده به سمت خانه رفت، ۱۰ دقیقه بعد در خانه بود، بعد از خوردن شام بلافاصله رفت که بخوابد. اما نه برای خوابیدن برای اینکه فکر کند که چه شده است و معنای این اتفاقات چیست. چشمانش را بر هم گذاشت و تمام اتفاقات را مرور کرد یک کلمه بیش از هر چیز پر اهمیت جلوه می‌کرد، «مجبورم» راز حل معما را در این کلمه می‌دانست.چشمانش را بست و در تاریکی شب فرو رفت تا طلوعی که از دل آن بیرون می‌آمد.</description>
                <category>محمد حسین حکیمی</category>
                <author>محمد حسین حکیمی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jun 2024 22:31:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرمز می‌بارید (روز اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@hakimisiboni/red-1-zw6oht3t3eav</link>
                <description>Photo by Paul Cameron: https://www.pexels.com/photo/bokeh-photography-of-lights-1187974/باران به شدت می‌بارید، از اینجا که در پیاده روی خیابان ایستاده بودم به  سمت شرق می‌توانستم تا یک چهارراه را ببینم، کف خیابان به همان سیاهی آسمان  بود و خط‌های سفید آن را فقط در نزدیکی چهارراه وقتی چراغ چشمک‌زن، چشمک  قرمز خود را می‌زد می‌شد از آسفالت سیاه تشخیص داد. البته اگر از قبل  نمی‌دانستم که این خطوط سفید هستند حتما الآن فکر می‌کردم که قرمزند. نور  قرمز از کف خیس خیابان و شیشه‌های ایستگاه اتوبوس به سمت من بازتاب می‌شد.  منبع این نور قرمز چراغی بود در ارتفاع سه و نیم متری خیابان. فقط همین  چراغ قرمز بود که این اطراف را روشن می‌کرد آن هم هروقت خودش می‌خواست،  صدای ماشینی را می‌شنیدم که از پشت سر به من نزدیک می‌شد برنگشتم که  ببینمش، چون می‌دیدم که خیابان را روشن کرده و ترجیح می‌دادم دوباره به  تماشای تمام آن سیاهی بایستم. اتوبوس به ایستگاه رسید توقف کرد صدای باز  شدن و چند ثانیه بعد بسته شدن درب‌هایش را شنیدم و بعد رفت، اتوبوس رفته  بود ولی حالا با همین نور قرمز هم می‌توانستم پیرمردی را که پای دستگاه  کارتخوان ایستگاه ایستاده بود، ببینم.قصد سوار شدن به اتوبوس را نداشتم، ولی وقتی پیرمرد را دیدم که دمی قرمز  بود و دمی دیگر اصلا نبود، به سمت ایستگاه قدم برداشتم. نمی‌دانستم که برای  چه به سمت پیرمرد می‌روم و در راه هم اصلا به این موضوع فکری نمی‌کردم فقط  می‌خواستم به پیرمرد برسم. وقتی به او رسیدم فکر کردم چیزی به او بگویم،  مثلا اول به او سلام کنم بعد بگویم چه بارون خوبی اومده این چند روز و  ادامه بدم به صحبت و چند دقیقه‌ای صحبت کنیم. حالا که به او رسیده بودم حتی  وقتی چراغ قرمز خاموش هم بود می‌توانستم او را ببینم، پیرمرد در حالی که  ایستاده با دست راستش به دستگاه کارتخوان تکیه داده بود خیره به من نگاه  می‌کرد. من هم چند ثانیه به چشم‌هایش خیره شدم ولی نتوانستم با آن سلامی که  فکرش را می‌کردم سر صحبت را باز کنم و سکوت را بشکنم در عوض دست در جیب  خود کردم و کارت بلیتم را در آوردم و روی دستگاه گذاشتم تا صدای بوق دستگاه  به جای من به پیرمرد سلام کند. یک لحظه صورت پیرمرد را همزمان با دو نور  قرمز و سبز دیدم و به سمت صندلی‌های ایستگاه رفتم تا منتظر اتوبوس باشم تا  بیاید و سوار شوم. حدود پانزده دقیقه نشسته بودم که نور چراغ‌های اتوبوس رو  در ایستگاه قبلی دیدم، اتوبوس از ایستگاه قبلی شروع به حرکت کرد و به  نزدیکی‌های ایستگاه که رسیده بود اینجا را به خوبی روشن کرده بود، یک آن  نگاهی به پیرمرد انداختم که به من خیره بود و سپس سوار اتوبوس شدم.سوار بر اتوبوس که شدم تازه همه‌چیز  یادم افتاد. نمی‌دانم چند ساعت با این حال در خیابان‌ها بودم، مقصدی نداشتم  و فقط راه می‌رفتم. این که مقصدی نداشتم عمدی نبود، خاطره‌ای در ذهنم نبود  که از آن کمک بگیرم و مقصدی را برای قدم‌هایم تعریف کنم. انگار وقتی گذشته  را نداری آینده هم کاری با تو ندارد و خودش را به تو نشان نمی‌دهد. ولی  بالاخره آینده باید وجود داشته باشد و نمی‌تواند تمام وجود خود را از من  دریغ کند و همین شد که آن نور قرمز چشمک زن مرا به سمت این اتوبوس کشاند و  دارد با خود می‌برد. می‌گویم دارد با خود می‌برد چون یک چیزی را فراموش  کردم بگویم، آن نور همراه اتوبوس شده و درون اتوبوس را لحظه‌ای تاریک و  لحظه‌ای قرمز می‌کند. یک لحظه پیکری قرمز در انتهای اتوبوس می‌بینم و  لحظه‌ای دگر هیچ چیز نیست، یک بار که قرمز؛ آن پیکر را به من نشان می‌داد  متوجه شدم که با دست اشاره می‌کند که پیشش روم، من هم که امشب به اندازه‌ی  کافی تنها بودم به سمتش رفتم تا شاید این تنهایی به پایان رسد، نزدیکش شدم  ولی چهره‌اش هنوز برایم تاریک بود، دستگاه کارت‌خوانی را که در دست داشت به  خاطر نور صفحه‌اش خوب می‌دیدم، متوجه نگاهش به خود بودم؛ روبرویش که  ایستادم دستش را جلو آورد و گفت «علیک سلام جناب» من هم دست خود را پیش  بردم و با پیرمرد دست دادم.فکر می‌کنم شیفت او تمام شده بود و به خانه می‌رفت، پیرمرد در ردیف انتهایی در اولین صندلی از سمت راست اتوبوس در کنار پنجره نشسته بود، من هم در ردیف جلوی پیرمرد کنار پنجره نشستم، دقیقا جلوی پیرمرد. کنار دست او ننشستم چون نمی‌خواستم آنچنان هم از تنهایی در بیایم، و لابد پیرمرد هم همین را می‌خواست. شاید عجیب نباشد ولی دیگر حرفی با هم نزدیم. اتوبوس مسیر مستقیم خود را می‌رفت و من هم مسیر‌های پر خمی را در ذهن خود طی می‌کردم، نخی را می‌گرفتم به خیال اینکه در پی آن رفتن مرا به چیزی که می‌خواهم می‌رساند، اما لحظاتی بعد افکارم را جایی پیدا می‌کردم که اساسا گم شدگی محض بودند. افکاری بی معنی و بی ارزش که به هیچ کار هیچ کس در این جهان نمی‌آمد. افکاری که به سراغ همه‌ی جهانیان می‌آید ولی به هیچ درد نمی‌خورند. ولی این افکاری که الان در ذهن من می‌گذرند هیچ اهمیتی ندارند چون هیچ چیز را نمی‌توانند تغییر دهند، و تصمیمی که امروز گرفتم هیچ جایش قابل بازگشت نیست و امشب آخرین شبی خواهد بود که در این شهر شب زنده‌دار هستم و دیگر از اینجا خواهم رفت، مثل این پیرمردی که در پشت من نشسته بالاخره شیفت کاری من در این شهر به پایان رسید و می‌توانم از اینجا بروم.پلک‌هایم سنگین است، سرم را به سختی صاف نگه داشته‌ام، آن را به پنجره تکیه می‌دهم و می‌گذارم سنگینی پلک‌ها مرا به اعماق تاریکی و سکوت بکشانند.//پایان روز اول//</description>
                <category>محمد حسین حکیمی</category>
                <author>محمد حسین حکیمی</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2024 07:57:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسدود (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@hakimisiboni/%D9%85%D8%B3%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-htil5ecilvte</link>
                <description>Photo by Anne Nygård on Unsplash &quot; /&gt;Photo by Anne Nygård on Unsplash &quot; /&gt;Anne Nygård on Unsplash   &quot; /&gt;Photo by Anne Nygård on Unsplash &quot; /&gt;Anne Nygård on Unsplash   &quot; /&gt;Photo by Anne Nygård on Unsplash &quot; /&gt;Photo by Anne Nygård on Unsplash &quot; /&gt;Anne Nygård on Unsplash   &quot; /&gt;Photo by Anne Nygård on Unsplash امروز می‌خواهم برایت داستانی بگویم سر راست، بی شروعی هیجان‌انگیز، بدون ضربه‌ای هولناک، بدون پایانی تراژیک. اساسا داستانی شاید بی‌معنی، و شاید اصلا داستان نباشد این. و ممکن است فکر کنی که همینجا خواندن ادامه این ناداستان را متوقف کنی و بروی و کاری بس مهم‌تر انجام دهی. انتخابت کاملا درست است، مگر وقت چیز کم ارزشی است که به همین راحتی صرف هر چیزی شود. بگذریم، اگر می‌خواهی با من بیا و اگر نه خدانگهدار.روزی پسری نه آنچنان زیبا و نه آنچنان باهوش و نه آنچنان پولدار، و از هر نظر به غایت معمولی از درب خانه پدر و مادر خود به سمت یکی از معمولی‌ترین مدرسه‌های شهرشان خارج شد. روز، روزی بهاری بود با دمایی حدودا ۲۵ درجه و خورشیدی که با ابرهای کوچک و بزرگ درگیر بود. زمان اوایل صبح بود و پسر هنوز خوابش می‌آمد ولی باید به مدرسه می‌رفت و در کلاسی که داشت شرکت می‌کرد. بعد از ساعتی به مدرسه و کلاس خود رسید و منتظر معلم نشست تا کلاس شروع شود و معلم آمد.هیچ چیز غیرمعمول نبود حتی ذره‌ای و همانطور که من در ابتدا گفتم چیزی قرار نیست خارق‌العاده باشد. اگر هنوز دنبال حادثه‌ای شگرف هستید می‌توانید همینجا من را تنها بگذارید. پسر گوشش به معلم بود ولی نه آنچنان هوشیار که همه‌ی سخن معلم را خوب درک کند. سر به روی میز گذاشت تا چند دقیقه‌ای بخوابد تا شاید بعدش حرف معلم برایش قابل فهم تر باشد. مدتی گذشت و پسر سر از میز برداشت اما سر کلاس کسی نبود و چیزی روی تخته نوشته نشده بود و صدایی هم از راهرو نمی‌آمد. لابد آنقدر خواب بود که کلاس تمام شده و همه رفته بودند. میخواست ساعت را نگاه کند ولی ... چه اتفاق عجیبی! قرار نبود اینطور شود؛ قرار بود همه چیز عادی باشد. ولی انگار اینطور نیست. ساعت کلاس ایستاده بود، ساعت کاسیوی روی مچ دست چپش که ده سال بی وقفه گرد نقطه‌ای ثابت گردشی لابد بی‌معنی داشته، دست از کار بی‌معنی خود برداشته بود. پسر حتی حس کرد که خون در رگهایش ایستاده است. ولی چند ثانیه که گذشت پسر به خود آمد و با خود گفت چیزی نشده که چرا تعجب می‌کنی. ساعتها همیشه به خاطر تمام شدن باتری از حرکت می‌ایستند حالا از قضا دو ساعت همزمان تصمیم به ایستادن گرفته‌اند.خودش را جمع و جور کرد و از کلاس بیرون رفت در راهرو چند نفری را دید که به نقاط مختلف در حال حرکت بودند. از آن‌ها دور بود و داشت دورتر هم می‌شد. به طرف انتهای راهرو رفت. در انتها دری بود که به حیاط مدرسه باز می‌شد. به در رسید و آن را سمت خود کشید و بازش کرد. وارد حیاط شد.کسی داخل حیاط مدرسه نبود. پسر، خوب همه جای حیاط را دید زد ولی کسی را در حیاط مدرسه نمی‌دید. به ساعتش نگاه کرد و دوباره با عقربه‌های مرده روبرو شد، چیزی که برای چند لحظه فراموش کرده بود. با خود گفت حتما خواب که بوده زنگ آخر مدرسه خورده و همه به خانه رفته‌اند. و بهتر است خودش هم از مدرسه خارج شود و به خانه برود.یاد افرادی افتاد که در راهروی مدرسه دیده بود، چهره‌شان را ندیده بود ولی الان که دوباره به آنها می‌اندیشید، همان هیبتی که از دور از آنها دیده بود هم برایش آشنا نبود. آنها که بودند و در مدرسه چه می‌کردند؟ به سمت درب ورودی ساختمان مدرسه رفت و اینبار درب را به داخل فشار داد تا وارد راهروی مدرسه شود. این بار در راهرو کسی را ندید. به سمت کلاسشان حرکت کرد. کلاس پسر تقریبا در انتهای راهرو بود و تنها انباری مدرسه بود که بعد از کلاس آنها قرار داشت. به سمت کلاس خود می‌رفت و تمام کلاسهای سر راه را نیز نگاهی می‌انداخت تا شاید یکی از آن افراد ناشناس را ببیند. به کلاس خودش رسید و کسی را ندید. وارد کلاس شد و وسایل خود را جمع کرد تا از کلاس و مدرسه خارج شود. وقتی به سمت درب انتهای راهرو چرخید یکی از ناشناس‌ها را درست مقابل در دید. او که همه جا را دیده بود پس این مرد از کجا آمده؟ به سمت او رفت و وقتی به او رسید به غایت از چیزی که دید شوکه شد.هیچ چیز آن مرد غیر طبیعی نبود، یعنی برای هر کسی جز آن پسر، آن مرد یک فرد عادی با ظاهری کاملا معمولی بود، ولی برای پسر اینطور نبود، چیز غیر قابل باوری برای پسر وجود داشت که زمان متوقف شده را دوباره برای پسر متوقف کرد، پسر مرد جوانی را دید که انگار خود او است در ۱۵ سال دیگر، و مرد نیز پسری را دید که انگار خود او است در ۱۵ سال قبل با این تفاوت که مرد جوان آن پسرک را خوب می‌شناخت. پسر بعد از تأملی طولانی در چهره‌ی مرد جوان، اولین سوالی که از ذهنش گذشت را از مرد جوان پرسید؛ «تو کیستی؟» و بلافاصله دومین سوال را پرسید «اینجا چه می‌کنی؟»مرد جوان به دقت به چهره‌ی پسر نگریست و گفت «من هیچ کاری اینجا ندارم، مثل خود تو که هیچ کاری اینجا نداری ولی هر روز به اینجا میای» پسر با تعجبی در چهره و صدای خود گفت «من مجبورم، تو چرا می‌آیی؟» مرد جوان با لبخندی پنهان و نگاهی که به پسر نبود گفت «خب شاید من هم مجبورم، فقط به شکلی متفاوت»پسر با کمی مکث گفت «نمی‌فهمم»مرد جوان: می‌خواهی همینجا بایستی پسر جان؟ بهتر نیست بقیه سوال‌هایت را داخل حیاط بپرسی؟پسر: چرا شاید بهتر باشد. ولی فقط چرا هیچ کس در مدرسه نیست؟مرد جوان در حالی که در را به سمت داخل می‌کشید گفت: چون دانش‌آموزان این مدرسه سال‌ها است که از این مدرسه رفته‌اند و دلیلی ندارد باز به اینجا بیایند.پسر با تعجبی که نمی‌توانست جلوی نمایان شدن آن را در چهره‌ی خود بگیرد گفت: یعنی چه؟ من همین چند دقیقه یا چند ساعت یا ... نمی‌دانم چقدر ولی خیلی ازش نگذشته که با همین دانش‌آموزانی که می‌گویی سر کلاس نشسته بودم.مرد جوان: خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کنی از آن زمان گذشته.پسر: چقدر؟مرد: دقیق نمی‌دانم، شاید ۲۰ سال.پسر: یعنی من ۲۰ سال خواب بودم؟مرد: نه خواب نبودی، گرفتار بودی، یک جورهایی گیر کرده بودی. یعنی گیر کرده‌ای.پسر: کجا؟مرد: این را باید با هم بفهمیم، یعنی یک حدس‌هایی می‌زنم ولی من هم دقیق نمی‌دانم.پسر در حالی که برگشته بود و به ساختمان مدرسه نگاه می‌کرد، پرسید: کس دیگری هم اینجا هست؟ فکر می‌کنم افراد دیگری را هم اینجا دیدم.مرد: شاید باشد، یعنی احتمال زیاد چند نفری هستند.پسر که همچنان به ساختمان چشم دوخته بود و همراه مرد در حیاط قدم بر می‌داشت: می‌شناسی‌شون؟مرد: احتمالا، ولی آن را هم باید بفهمیم.پسر چشم از ساختمان مدرسه برداشت و با چرخش گردن، سر خود را به سمت مرد جوان چرخاند، ولی مرد آن‌جا نبود، صداهای محو و کم رمقی از یک همهمه در گوشش می‌پیچید، که کم کم داشتند جان می‌گرفتند، چشم‌هایش هم تصویر محوی از جمعیتی پرهیاهو در مقابل خود می‌دید که کم کم داشت شفاف می‌شد. صدای تیک‌تاک بلندی در گوش خود می‌شنید، آن‌چنان واضح که انگار در اتاقی کاملا ساکت گوش خود را به ساعت دیواری چسبانده باشد، دست چپ خود را بالا آورد و عقربه‌ی ساعت را دید که حرکت می‌کند، و بعد دانش‌آموزان را در مقابل خود در حال دویدن و خندیدن و حرف زدن دوباره دید.// پایان قسمت اول //</description>
                <category>محمد حسین حکیمی</category>
                <author>محمد حسین حکیمی</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2024 19:53:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>