<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hamed Zohrabian</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hamed.zohrabian1984</link>
        <description>بیاموزیم و عمل کنیم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:35:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/239394/avatar/EZ0iNS.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hamed Zohrabian</title>
            <link>https://virgool.io/@hamed.zohrabian1984</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ایران و ظرفیت محدود ایرانیان</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed.zohrabian1984/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B8%D8%B1%D9%81%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-plpf47ynstyi</link>
                <description>جمله ای به نقل از دکتر شریعتی به این محتوا شنیده بودم که : خداوندا قبل از دادن هر چیزی ابتدا ظرفیت آن را به من عطا فرمااین جمله از دیدگاه من یکی از بزرگترین معضلات و‌مشکلات جامعه ایرانی را به دوش میکشداز کمبود و نبود زیرساخت حرف میزندزیرساخت شخصیتی نه صنعتیکمبود ظرفیت،ظرفیت شخصیتی ،کمبود قدرت، ثروت و‌...با یک نگاه ساده و گذرا به تاریخ ایران و بررسی فراز و نشیب های مختلف و حتی مروری به خاطرات شخصی به نکته جالبی رسیدم که تقریبا نمونه های زیادی از جابجایی محدود قدرت رو‌ بیشتر مردم دیده اند و فراموش هم کرده اند، و متاسفانه تقریبا تمام اصناف ایران تجدید که نه ،مردود شده اند؛چندی پیش خیلی گذرا در یکی از شهرستانها صف خرید مرغ دیدم و برخورد عجیب و تند و‌ نادرست مرغ فروش ؛ نیاز مردم به مرغ و داشتن کالای انحصاری و قطعیت اجبار خرید قدرت چند روزه ای بوجود آورده بود که کاسب به خود جرات توهین به پیرمرد را میداد.خاطرات زیادی از اواخر سالهای جنگ که خیلی بچه هم بودم یادم افتاد روزهایی بود که نفت نبود و‌دوران امپراتوری نفت فروش ها بود، با اینکه گاهی نفت داشتند و‌مردم‌با ظرف در صف بودند و سرمای شدید اذیت میکرد، نفت فروش حوالی ظهر سره حوصله کرکره بالا میکشید این نیاز مردم به سوخت قدرت بزرگی ایجاد کرده بود؛ حتی بچه ها و خانواده آنها هم گاهی بدلیل احتمال پارتی بازی احساس بزرگی و ژن برتر را لمس میکردندزمانی نانوایی یا شاید نان کم‌بود، صف نانوایی نرده کشی بود و شاطر قدرت و محبوبیت عجیبی داشت و همه مایل بودند با شاطر  از دره دوستی و رفاقت   صحبتی داشته باشند آقا هم به ما بچه های کوچکتر حاضر در صف سفارش انجام بعضی امور میداد که باعث افتخار بود  مثلا :یه سکه پنج تومنی میداد و میگفت :بچه بدووو یه نخ سیگار وینستون عقابی  بگیر و بیا. نون درار در حدی قدرت داشت که هر آشنایی را بدون صف راه بیاندازد و باقی هم حق اعتراض نداشتند که نان نمیرسید و مردم احتیاج داشتند.مثالهای کف جامعه زیادند در همین حال حاضر که مهاجرین افغان بدلیل نصرفیدن از کشورمان رفته اند و کمبود کارگر و بنا داریم ، این بزرگواران نرخ خارج از عرف تعیین میکنند ایرانخودرو و سایپا ماشین لخت و سکسی میفروشند ،مکانیک و صافکار هم عشق میکنند از کپسولی خاطره دارم با آن ماشین آژیر کش مسخره اش تا قدرت نمایی وحشتناک ناظم و‌معلم مدرسه (که بنظرم ریشه اصلی درد ازینجا آغازید)از کارمند بیشعور فلان اداره که التماس میکردم برای یک امضا تا کارشناس بانک برای واماز مدیر گروه دانشگاه تا فلان استاد درس تخصصی   و جذبه تخیلی چشمانه قورباغه ای اش بعد از التماس بیست و‌پنج صدم برای مشروط نشدناز قدرت مامور پلیس بعده ایست برای نبستن کمربند در یک خیابان خلوت که با لذت تابلو ایست را تکان میداد  تا مامور کنترل حجاب و قدرت ضرب شستش برای فرستادن  اجباری مردم به بهشتاز قدرت شاه ایران گرفته که جهان به نفتش نیاز داشتند او علاوه بر نفت ابزار جنگی خودشان را هم داشت و قمپوز در میکرداز مروجین مذهبی تا نظامیان وطن پرستاز همه و هر صنف مثال هستتقریبا قدرت در تمام صنوف ایران گشته و خواهد گردید هرچند محدود اما هیچکدام روسفید نشدند البته جمع بستن خطاست و بودند بزرگانی که با تمام وجود معنای انسانیت را پله ها بالا کشیدند ولیکن بحث بر سره عموم است و کمبودمردان ما در سربازی مرد بودن را نمی آموزند بلکه ابتدا با واژه آشخوری کشیدن طعم حقیر شدن موقتی را می آموزند که چندین ماه بعد هم به شدید ترین شکل آن تخریب شخصیتی را فراموش و با بالا رفتن پایه خدمتی شان از دوستان جدیدشان پذیرایی و جبران ضعف میکنند و عمری خاطرات دلاوری می سازند.مشکل از ابتداستاز مدرسه و خانوادهشاید من هم چنینم و‌هنوز چرخ گردون قدرت را بدستم نسپرده است و آموزش و شناخت خاصی برای این روزها همگی ندیده ایم و باید به آن فکر کرد و همیشه آماده بودو امیدوارم به حداقل مروری بر خاطرات و وضع روزگار خودمان و همیشه زیباست و میدانیم پند لقمان حکیم  را که ادب از که آموخت ما هم بیاموزیم</description>
                <category>Hamed Zohrabian</category>
                <author>Hamed Zohrabian</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 01:40:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودشناسی با علایق نرم افزاری(Pinterest )</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed.zohrabian1984/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8Cpinterest-nye5dkvuc3x5</link>
                <description>تاریخ  روانشناسی به عنوانِ دانش مطالعهٔ رفتار و ذهن انسان به یونان باستان  باز می‌گردد. شواهدی نیز بر مطالعهٔ این دانش توسط مصری‌های باستان وجود دارد. دانش روانشناسی تا سال ۱۸۷۹ بخشی از فلسفه انگاشته می‌شد، تا زمانی که به عنوان دانشی مستقل در آلمان و آمریکا مورد مطالعه قرار گرفت .سال ۱۹۱۳جان بی. واتسون بیانیه رفتار گرایی کلاسیک را نوشت وطی آن اعلام کرد که روانشناسی تنها باید به مطالعه((رفتار قابل مشاهده موجود زنده))بپردازد.یکی از رفتارهای قابل مشاهده بیشتر مردم استفاده از انواع اپ ها و فضای مجازی هست که  در اونجا از وقتش لذت میبره.تجربه شخصی خودم در محیطی مانند pinterest بسیار جالب بود ؛ در اون محیط تقریبا برای تمام علایق خودم bord دارم و بسته به محتوایی که نشون داده میشه بعضی از عکس هارو در دسته مورد علاقه ام ذخیره میکردماونجا یه بخش از بورد ها رو بدون هیچ پیش زمینه ای به حالت مخفی درآورده بودم و دوست نداشتم بقیه ببینن تقریبا هر وقت در طول روز و هفته فرصتی پیش میاد سر میزنم و تعدادی عکس با محتواهای مختلف رو ذخیره میکنم.در حالت کلی چند نوع محتوا رو علاقه داشتم که تفکیک شده بودند ۱-آموزشی ها ۲- لذت ها ۳- ورزشی ۴-شغلی ۵- رویاهاضمیر ناخوداگاه انسان در اون اپ هر روز به یه سمت جذابی حرکت داره و تقریبا در میان هزاران عکس نیاز خودش رو پیدا میکنه و تمایل به دیدن عکسای اون موضوع رو دنبال میکنه این سلیقه در ذخیره عکس در هر ساعت و هر روز متفاوته تقریبا نسبت مستقیمی با فضای روانی و روح دارهمثلا زمانهایی که تمرکز به رشد هست بیشترین ذخیره در بخش آموزشی صورت میگیره و زمانی که نیاز به استراحت داری ناخوداگاه به سمت مکان های دیدنی و جذاب و ... این مسیر و زمان ذخیره ها تا حدودی مشخص هستند و همین نکته بنظرم اصله گره گشای روانشناسیه شناخت و کمک به خوده شخصه که با بررسی ،مسکن های ذهنش رو کامل بشناسه.برای این کار تقریبا شش نفر از دوستان و خودم رو بیشتر زیر نظر گرفتم که بفهمم در حالتهای مختلف چه چیزایی ثبت میشه مخصوصا حالت های عصبی و افسرده مانندیکی از نفرات عکس های مد و‌لباسیکی دیگر گلخانه و پرورش بنسایی و یکی دیگر عکسهایی از تفریحات مهیج مانند رفتینگ و سقوط  با چتر و یکی دیگر عکسای جنس مخالف به نوعی رمانتیک و خودم کار کردن در بورد های مخفی شده ام با محتوای ایده های خلاقم  هر نفر در اون لحظات عصبانی بدنبال یک چیزی بود که تقریبا در فضای واقعیش کمرنگ بود اون لذت و یا شاید ایده آلش نبوددر  وضعیت های عصبی علم پزشکی داروهای تقریبا مشابه تجویز میکنه و اما ذهن انسان چقدر متفاوت دارو نیاز داره و به طنز گاهی گفته میشه که به هر روانشناسی مراجعه میکنی برا مشکلت میگه با جمع بگرد و به کوهپیمایی برواما بعضی داروشون در نظم ظاهری جدیده و لباسه دلخواه وگاهی طرح مو و بعضی دیگر در تضاد و به یک  رهاشدگی نیاز دارند ‌و گاهی یه فیلم و یه چایی با منظره زیبامیشه در یک بازه زمانی چندین ماهه عکس العمل ها و نیاز ها رو پیدا کرد و بهترین مسکن خودتون رو داشته باشین همیشه و حتی این اطلاعات رو احیانا به روانشناس دادو یک موضوع جالبتر اینکه چقدر افراد میتونن همخوانی و مطابقت شخص دوستشون رو با خودشون خوب درک کنن و بفهمن اون نقطه های مشترک چی هستن که دوستی رو تقویت میکنن.</description>
                <category>Hamed Zohrabian</category>
                <author>Hamed Zohrabian</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jan 2021 00:46:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد خنیا کجا و خاک کجا</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed.zohrabian1984/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D9%86%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1-mnxt55pzlvb3</link>
                <description>امروز یکی از ستونهای ادبیات فارسی  رو از دست دادیم، همپای فردوسی و سعدی و حافظاستاد شجریان مزه ی موسیقی سنتیه در حال فراموشی ایران رو مجدد به دنیای متلاطم و سردرگم و حیران، میان فرهنگ و مدرنیته  وارد کرد  شجریان لذته پیوند موسیقی و ادبیات بود و خبره رفتنش تونست بغضمو بعد از سالهای سال بشکنه و ...یکی از کانالهای تلگرامی به نام زمستان چقدر زیبا این متن رو تنظیم کرده بود که حیفم اومد اینجا ثبتش نکنم و لذت خوندنش رو بعدها نداشته باشیم:مرد خنیا کجا و خاک کجا!استاد زنده یاد #محمدرضا_شجریان، پر کشید ، اما و هزار اما قله ای که او در آواز فتح کرده است، دیگر هرگز فتح نخواهد شد. روحی که او در سنت شعر فارسی دمیده است همچنان سیلان و غلیان خواهد داشت. او با قله های ادب فارسی زیست و خود در خنیای خسروانی خویش با آنان هم قله شد. سعدی را به بازار عاشقان و حافظ را به محفل رندان و عطار را به شهر شوریدگان و خیام را به مجلس مستان و سنایی را به کوی عارفان و فیض را به صحرای دیوانگان و عراقی را به سرای محنت سرایان و بابا ی عریان را به حلقه ی سوته دلان باز شناساند و هر شاعری را به وقت خویش، اوقات خوش نمود.شجریان در جمع کمال، شمع اصحاب شد. شعله گرفت و درخشید. آنقدر شعر خواند که شعر شناس شد. آنقدر آواز خواند که نغمه شناس شد. حنجره ی او زخم صد خنجر تاریخ بوده است. ما بی او نمی توانستیم تحولات تلخ این زمانه را تاب آوریم. ما اگر چه با او هم تنهاییم، بی او اما تنهاتر بودیم. ما زیر چتر آوازش سرود «ایران ای سرای امید» سر دادیم. ما با ندای «همراه شو عزیز» او همراه شدیم. ما با سرود انقلابی «تفنگم را بده تا ره بجویم» او تفنگ به دست گرفتیم، خون عزیزان خود را بر دیوار دیدیم و با این همه در «شیپور صبح روشنایی» دمیدیم. با او هم بود که تفنگ هامان را بر زمین گذاشتیم و ناباورانه و با دستانی جوهرین تنها رأی خود را طلب کردیم. او هم رأی خود را طلب کرد. و صد البته که خطاب به عفریتان خون آشام زمانه نیز خواند؛تفنگت را زمین بگذارکه من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجارتفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهنو بماند که با ما و با او چه ها کردند.و کیست که بگوید شجریان تنها آواز است، حاشا که چنین باشد. او «عارف» میهن و فریاد میهن بوده است. او «شیدا» ی وطن و شیدای میهن بوده است. او همه بوده است. در موسیقی چاووش با انقلاب همراه شد و برای انقلاب خواند. انقلاب را که از مسیر خویش منحرف دید با او فاصله ای سخت انتقادی گرفت. ستم مضاعف تازه مسلمانان را که چشید و حس کرد، ره «بیداد» گرفت و خواند. با اثر و گوشه ی «بیداد» بر عمال بیداد نهیب زد؛شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیارمهربانی کی سر آمد شهر یاران را چه شدصد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاستعندلیبان را چه پیش آمد، هزاران را چه شدگوی توفیق و کرامت در میان افکنده اندکس به میدان در نمی آید، سواران را چه شداین سان وقتی غبار بی سوار شد و سرا بی کس و دشت پرملال و شب هم بی سپیده، به قاصدک پناه برد. از او کسب خبر کرد که؛قاصدک هان چه خبر آوردیاز کجا وز که خبر آوردی؟خوش خبر باشی اما اماگرد بام و در من بی ثمر می گردیاو آوازی را چاشنی این تصنیف کرده بود و بیتی را از سعدی برگزیده بود که کل تاریخ فقاهت را با آن شماتتی تام می کرد. و بیت این بود؛جماعتی که نظر را حرام می گویندنظر حرام بکردند و خون خلق حلالپس از او هر بار که فرصتی حاصل می شد از خواندن «مرغ سحر» این پرنده ی نالان وطن نیز برای ایران و خاک ایران و مردم ایران دریغ نورزید. هر بار بلندتر و رساتر، بی باک تر و خشماگین تر. و مردم هم با او بلندتر و رساتر، بی باک تر و خشماگین تر مرغ سحر خواندند و نالیدند و داغ خود را با او تازه تر کردند.مرغ سحر ناله سر کنداغ مرا تازه تر کنکار از کار که گذشت و جامعه را سرد و زمستانی دید، و سرها را که در گریبان نگریست، و بیداد های «سورت سرمای دی» ماهی را که تا مغز استخوان حس کرد؛ آن گونه خواند سرد، که زمستان. طولی نکشید که خانه ی خود را هم در آتش دید. هر طرف می سوخت این آتش «پرده ها و فرش ها را تارشان با پود.» زبانه های بی رحم این آتش تا عمق جان خسته ی سوزان او و سرزمین او رسیده بود و از او تنها فریادی برمی آمد و دیگر هیچ.از درون خسته ی سوزانمی کنم فریاد ای فریاد ای فریادآن فریاد اما ستون های هفت اقلیم خدا را درمی نوردید تا چه رسد به بیوت جباران زمانه. شجریان همه ی اینهاست. شعر است و موسیقی است و تاریخ است و تعالی، و معانی و نگاه و نظر. او مجموع این هنرهاست، و بالاترین هنر او مردمی بودن او. آن گونه که بعد از او و به هزار دلیل بعد از او باید به زبان پیر بلخ به او گفت؛بی تو نه زندگی خوشم، بی تو نه مردگی خوشمسر ز غم تو چون کشم، بی تو به سر نمی شودو آن کس که مجموع آن هنرهاست، اگر چه سرانجام خشت و خاک است بالینش، لیکن جاودانی است، در نمی پذیردش خاک آن مرد خنیایی خوش لهجه ی خوش آواز را، تن می زندش.که مرد خنیا کجا و خاک کجا !@zemesstaaan</description>
                <category>Hamed Zohrabian</category>
                <author>Hamed Zohrabian</author>
                <pubDate>Thu, 08 Oct 2020 22:53:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گونگادین نویسنده ای که زود به دنیا آمد و رفت</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed.zohrabian1984/%DA%AF%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA-pcm6xdgl7zef</link>
                <description>مطلب زیر رو قبلا راجب این نویسنده ناشناس و بزرگ در مقدمه کتابش به نام : بهشت برای گونگادین نیست ، خونده بودمو یادمه اون سالها چقدر تلاش میکردم بقیه هم این اثر رو بخونن و بتونیم راجبش همکلام بشیم اما دوست هم سلیقه اطرافم نبود و سخت بودخوب یادمه که دوران دبیرستان یکی از دبیران درس زبان انگلیسی یک خاطره تعریف میکرد که یک زمانی دیوانه ای(به ظاهر) در قبرستان شهر  زندگی میکرده که به زبان انگلیسی مسلط بوده و مجلات انگلیسی رو از کتابفروشی ها و دکه ها امانت میگرفته و بدون هیچ تا شدگی و نو برمیگردونده و‌ایشون هم برای اینکه ببینه واقعا مطالعه میکنه یا دلیل دیگه ای داره باهاشون سره گپ رو داخل جمع به انگلیسی باز میکنن و همگی رو مبهوت میکنه؛ ماندگارترین جمله ای هم که همیشه در کلامشون جاری بوده: همه جا هیچ خبری نیست.و ما سالهااا بعد میفهمیم که چرا همه جا هیچ خبری نبوده و چه تراژدی عظیمی رو با خودش جابجا میکرده البته چند نفر از محققان و مستندسازان کار بزرگی رو انجام دادن و قدم های بزرگی برداشتن که گوگادین به جایگاهی که حقش بود حتی بعد از مرگش برسه و از تلخیه تنهایی ایشون یک الگوی تمام عیار برای فعل خواستن و آموختن بسازن؛ گونگادین یا آقای میر دریکوندی از یک روستای محروم با وزنه های سنگینی مثله یتیمی و فقر و بیسوادی و ..  در بدترین بازه زمانی (جنگ جهانی) رفت و آموخت و به زبان غیر مادری نوشت و کاندید نوبل ادبیات شد؛ مطلب رو ترجیح دادم از وبلاگ http://serendipity.blog.ir/  کپی کنم که شما هم کمتر درگیر نانویسندگی من بشین و  هم شاید دوست داشتین آشنا بشین و بخونین و ازین شاهکار لذت ببرید:گونگادین، جزء معدود نویسنده‌گانیست که کتابشان را راحت‌تر از سرگذشت خودشان می‌توان باور کرد؛ شاید هم تنها نویسنده باشد. حتی هنوز هم بعضی‌ها باورشان نمی‌شود که فردی روستایی و درس‌ناخوانده روی کاغذهای باطله، کتابی به زبان انگلیسی بنویسد که به پرفروش‌ترین کتاب سال انگلستان تبدیل شود. و آن فرد نه از انگلستان، بلکه از روستایی از لرستان ایران باشد که حتی خط فارسی را هم به تنهایی یاد گرفته. کتابی که نامش حقیقتی تلخ را بیان می‌کند: «بهشتی برای گونگادین نیست»?اگر نمی‌شناسیدش بگذارید تا اولین نفر باشم که برایتان تعریف می‌کند…علی میردریکوند چوپانی از دیار لرستان بود که ترجیح می‌داد با نام «گونگادین» شناخته شود. می‌گویند پدر مادرش در بچگی از دست داد پس به دست فامیل بزرگ شد. دوره و طبقه اجتماعی‌اش طوری بود که از مدرسه رفتن محروم ماند. من نمی‌دانم چگونه اما در نهایت فارسی را به صورت خود آموخته به پای کاغذ آورد و برای نان یافتن کاری جز کارگری و چوپانی نیافت. شاید تا همین حالا پیش خود گفته باشید که زندگی‌اش هر طور که بود، حتماً در زیرمجموعه زندگی‌های تلخ قرار می‌گرفت.شاید همین سختی کشیدن برای یادگیری خواندن و نوشتن فارسی بود که گونگادین را به یادگیری زبان‌های دیگر این چنین علاقه‌مند کرد. وقتی به برکت جنگ جهانی دوم سربازان انگلیسی وارد ایران شدند او تلاشش را کرد تا کارگر آن‌ها شود تا بلکه بتواند انگلیسی یاد بگیرد. به قول منتشر کننده این کتاب او گفته بود: «مرا زندانی کنید، فقط زندان‌بانم انگلیسی باشد» تلاش او برای یادگیری انگلیسی بی‌همتا بود! و همین تلاش‌ها بود که منجر به نوشته شدن دو داستان انگلیسی به دست او شد. گونگادین با یک فرهنگ لغت و یک انجیل و با گوش دادن به صحبت‌ انگلیسی‌ها زبان یاد می‌گرفت و برای آن‌ها نوشته می‌نوشت تا بخوانند و تصحیح کنند و این گونه اشتباهات خود را می‌فهمید. بعدها اربابش به اون پیشنهاد داد که جای نامه و نوشته چرا داستان نمی‌نویسد؟ و از دل همین نوشته‌ها بود که «بهشتی برای گونگادین نیست» در آمد.جنگ تمام شد؛ انگلیسی‌ها برگشتند و گونگادین محو شد. تنها ورقه‌های کاغذی ماند که زائنر(منتشر کننده کتاب) با خود به انگلیس و از آن جا به اکسفورد برد. تنها خود او می‌داند که هنگام تکثیر ورقه‌های این کتاب و انتشارش به بازار، کسی واقعاً به گونگادین فکر می‌کرد یا نه! اما چیزی که من می‌دانم این است که این کتاب به زودی پرفروش‌ترین کتاب سال انگلستان شده و به شش زبان دنیا از جمله ژاپنی و آلمانی و هندی ترجمه می‌شود. گونگادینی که نیست حالا صاحب میلیون‌ها تومن پول است و جایزهٔ ادبی آکسفورد را به صورت غیابی می‌برد. این کتاب تا جایی مشهور می‌شود که حتی طرح روی جلد آن هم به دست دو طراح معروف می‌افتد و برایشان جایزه‌هایی هم در پی دارد. نویسنده‌های مشهوری همچون آگاتا کریستی دربارهٔ کتاب او حرف می‌زنند و گونگادین آن‌قدر رازآلود و پرابهام می‌شود که انگلیسی‌ها به زائنر تهمت دروغ‌گویی می‌زنند به خیال این که چنین شخصیتی اصلاً وجود نداشته باشد.کمدی‌ترین قسمت این تراژدی جاییست که این خبر به ایران می‌رسد و روزنامه‌ها زمانی تیتر درشت «یک ایرانی گم‌نام با نوشتن کتابی صاحب میلیون‌ها پول شده ولی خودش خبر ندارد» را روی صفحهٔ اول خود می‌زنند که تازه دو ماه از مرگ گونگادین می‌گذشت. پیرمردی که در لرستان گاهی کتابی از یک کتاب‌فروشی به امانت می‌گرفت و تمیز برش می‌گرداند، همان پیرمردی که کتاب‌فروشی‌ها می‌دانستند انگلیسی را به خوبی از بر است. همان گونگادین خودمان، در فقر کامل زیر سقفی که بعضی آسمان می‌خوانندش دیگر چشم از هم باز نکرد و زیر قبری رفت که سنگش اندازه یک کتاب بود! او درست می‌گفت؛ هیچ بهشتی برای گونگادین نبود…با کمال اندوه و ناراحتی این داستان واقعیست. شما می‌توانید مقالهٔ مربوط به علی میردریکوند را دردانش‌نامه ایرانی‌کاببینید. و به مستند گونگادین ساخت غلامرضا نعمت‌پور رجوع کنید. گونگادین لحنش در داستان و نامه‌هایش طوری بود که به وضوح نشان می‌دهد به این باور داشت که سرنوشتش غلام بودن است. بی‌چاره نمی‌دانست که چه انسان بزرگ و ثروت‌مندیست و اسیر ایران تا حدودی کاستی آن زمان شده بود و خود را به عنوان یک غلام پذیرفته بود.چندین‌سال قبل بود که ترجمهٔ فارسی کتابش را خواندم، نکات بسیار جالبی در کتابش یافتم و احساسات و آن نقد هژمونی بهشتیان برایم بسیار شیرین بود. اما با این حال متعجب بودم که چطور این کتاب بهترین کتاب سال بریتانیا شده‌بود! بازخورد بسیار خوبی را در اینترنت از خوانندگان انگلیسی می‌خواندم و می‌گفتم که این‌ها چقدر خوش‌بختند که بیشتر از من از کتابی لذت برده‌اند. بعدها متوجه شدم که نسخه‌ ترجمهٔ فارسی آن احتمالاً تفاوت بسیار با نسخهٔ اصلی دارد چون کتابی که دست من بود تنها 67 صفحه داشت و کتاب اصلی 128 صفحه بود اما هر چقدر که دنبال نسخه‌ انگلیسی کتاب گشتم کمتر پیدایش کردم. شما می‌توانید این کتاب را در گوگل بوکسپیدا کنید اما راهی برای دانلود نیست. ممنون می‌شم اگر به کتاب اصلی دسترسی پیدا کردید به من هم اطلاع بدین. گونگادین در ایران گم‌نام‌تر از بهشت است. من تا به حال به هیچ کسی برخورد نکردم که او را بشناسد. چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مجازی.گونگادین ناشناخته‌است. حیف است که این شخصیت را کسی نشناسد! بیایید برای گونگادین بهشتی پیدا کنیم…———لازم به یاداوریه کتاب فانوس  آقای دریکوندی برای نوبل ادبیات کاندید شد که ترجمه فارسی اون رو هنوز نتونستم پیدا کنم. </description>
                <category>Hamed Zohrabian</category>
                <author>Hamed Zohrabian</author>
                <pubDate>Thu, 20 Aug 2020 23:02:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درک لذت داشته ها</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed.zohrabian1984/%D8%AF%D8%B1%DA%A9-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-qague4cg2w1t</link>
                <description>زندگی ساده است و سخت میگیریمشکاش قضاوت دیگران مهم نبود برامونزندگی روشش عوض میشد و خواسته هامون متفاوت میشد ساده لذت برد از هر چی که هست و داریمما همگی باهم سخت میگیریمش و شاید خلاف اینو تو حرف بگیم اما یادمون رفته که عالم بی عمل به چه ماند؟یادمه یه روز ۱۳به در میخواستیم بریم بیرون و همش دنبال کم و کسرا و تکمیل تفریح بودیم،یکی ماشین و تمیز میکرد یکی درگیر امروز چی بپوشم و یکی دنبال شارژر باتری و حافظه دوربین، که از ثبت لحظه ها کم نیاره ؛مادر اما ساده درگیر خوراک بود و بابا درگیر کجارو هنو نگرفتن و بالابردن سرعت عمل و رسیدن به مقصد مطلوبش که هنو تا نگرفتنش ما برسیمراه که افتادیم تو مسیر از خیلیا سبقت گرفتیم و تیز تر میرفتیم؛ تو گردنه اما پشت یه موتور سه چرخ موندیم ،که خانوادشو داشت میبرد ؛شاید ده یازده نفر پشتش شامل زن و بچه و مرد و بزرگ و کوچیک بصورت شدیدا فشرده بودن رو همدید اول ما قضاوت دنبالش بود ،عی داد بیداد و امان از روزگار و بیچاره زن و بچه چه زجری میکشن و ازین قسم حرفایواش میرفت و جون رفتن ازین بیشتر هم نداشت که سنگین بودسبقت نمیگرفت و سبقتش میگرفتن و بوق هم بهشون میزدن که ترافیک راه انداختناما اونا درگیر کجا موندن و قضاوت ما نبودن اصلاشاید اونچیزی که ما میخواستیم نبودن ،بله نبودن اما خودشون بودن و داشته هاشون،رو شون و کول هم بودن و سختشون نبود که کی الان پاش رو کجا گذاشته ،متراکم و انباشته رو هم راحت،خانواده بودنهمه با ریتم یه دبه کف میزدن و میخوندن و شاد بودن واقعی بعضیاشون میوه تو دهنشون و میخندیدن حسابیی به ترافیک و بوق پشت سریاانگار عروس میبردن و یه حس خاص زنده بودن شجاعترین ها در مواجهه با قضاوت دیگرانچه خوب بار اومده بودن و دنیای  اونا جداتر از ما و قشنگتر بهشون آموزش داده بودمیخوندن و همه کف میزدناز دیدن لذت اونا ماهم لذت بردیم و سبقت نگرفتیم،کاملا روزای مدرسه و دبیرستان و شاید ترمای اول دانشگاه جلو چشام بود و خاطره پشت خاطره ورق میخورد و تو دلم میخندیدم که آره منم تو این جور تیمی بودم و چه سختش کردیم الکیپایه اونا شدیم و باهاشون تا آخر گردنه رفتیم و لذت رو تو داشته ها دیدیم نه تو حسرت های نداشتهزندگی خیلی ساده است همینایی که داریم الان کافیه و اگه بخواییم میشهجدی نگرفته بودنش ماهم سخت نگیریمش همینه ساده ی سادهخوشبحال اونایی که دیدشون واقعیت زندگیشونه و قدم های بر نداشته زندگیشون حسرت لحظه هاشون نیست و برنامه معنیش فردا و حال بهترشونه نه فقط تخریب حالشون</description>
                <category>Hamed Zohrabian</category>
                <author>Hamed Zohrabian</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jul 2020 23:09:12 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>