<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های hamed_z928</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hamed_zatajam</link>
        <description>سایت zatajam.com  متعلق به منه تمام این مطالب در اونجا هم وجود داره البته مسایل تخصصی رو در سایتم قرار میدم. در یک کلام یک مهندس هستم که الان حقوق میخونه بقیشم مهم نیست</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 16:03:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/116314/avatar/FmAQJl.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>hamed_z928</title>
            <link>https://virgool.io/@hamed_zatajam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روایت پر درد مردمان افغان</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed_zatajam/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86-nre9scxu3fhp</link>
                <description>هزار خورشید تابان تویتر را باز میکنم. عکسهایی از افغانهایی در پارک بازنشر شده است. کاربری نوشته من از این عکس احساس ترس میکنم. دیگری عکسی از مردی را با لباس محلی بازنشر کرده و پرسیده است این لباس افغانی است یا بلوچی؟ در این اوضاع یاد داستان کتاب میفتم. داستان مردمان افغان درامی است که گویی بازتکرار میشود اما از داستان زنان افغان میتوان مرثیه ها گفت. زنانی که در انتخاب نمیکنند و انتخاب میشوند و افسوس چه استعدادهایی که در میانشان دفن میشود.  برای ما که با افغانستان یاد جنگ و خون میفتیم خواندن کتاب فرصتی است تا داستان زنانی را بشنویم که سالهاست در پستوی خانه خویش میجنگند. داستان عشقی که میتواند حتی در وسط جنگ نیز آدمی را نجات دهد. کتاب روایت زنانه ای است از جنگیدن وسط جنگ.  افسوس و افسوس و افسوس که اگر بخواهیم روایت امروزی افغانستان را بخوانیم گویی دوباره باید کتاب را از اول باز کنیم. نمیدانم چگونه میشود در خاورمیانه تاریخ اینقدر دقیق تکرار میشود.خواندن این کتاب شاید به خواننده کمک کند تا داستان دیگری از افغانستان بشنود و با دیدن لباس محلی آنان دچار ترس نشود.</description>
                <category>hamed_z928</category>
                <author>hamed_z928</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jul 2023 17:31:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقوق و هوش مصنوعی</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed_zatajam/%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-ouobz1qnysel</link>
                <description>در این روزها بحث اینکه وکلا به وسیله هوش مصنوعی حذف خواهند شد یا اینکه میتوان سیستم قضایی بر اساس هوش مصنوعی تاسیس کرد بسیار داغ است. من البته آرزو دارم که آن روز را ببینم اما واقعیت این است که هنوز تا آن روز زمان زیادی باقی است. سعی میکنم تا در این خصوص بیشتر بنویسمآیا ما به عنوان وکیل باید از هوش مصنوعی بترسیم؟ آیا وکلا باید با هوش مصنوعی رقابت کنند؟برتری ما به عنوان انسان نسبت به هوش مصنوعی و بالعکس چیست؟Open chat GPI دنیای ما را تغییر داد. حتی برای کسانی که درگیر یادگیری ماشین بودند نیز این برنامه شگفت انگیز بود اما کاربران معمولی، زمانی که شروع به چت کردند لحظه تکان‌دهنده‌ای بود.من قصد ندارم توضیح دهم که یادگیری ماشین چگونه کار می کند، اما بسیار مهم است که بدانیم یادگیری ماشینی چه محدودیت هایی دارد و آن را با مغز انسان مقایسه کنیم. در این مقاله قصد دارم نشان دهم که چگونه شغل وکلا میتواند تحت تأثیر هوش مصنوعی قرار گیرد.ما کجا هستیم؟اولاً، واضح است که ما در نبرد محاسباتی شکست خورده ایم. کامپیوترها می توانند هزاران محاسبه را فقط در یک ثانیه انجام دهند و ما حتی به آن نزدیک هم نیستیم. بنابراین، به خاطر داشته باشید که هر چیزی که مربوط به این نوع شغل باشد به سرعت حذف می شود. مثلاً مردی فوت کرد و زن و ۲ فرزند پسر داشت. او یک خانه و یک زمین دارد و ۱۰۰ میلیون تومان از بانک وام گرفته است. نحوه تقسیم ارث چگونه خواهد بود؟ در این مورد یک برنامه کوچک می تواند مشکل را حل کند. بنابراین، هر جایی از قانون که مربوط به محاسبه است توسط کامپیوتر انجام می شود.ثانیاً، ماشین ها مانند نوزادان یاد می گیرند. آنها تماشا می کنند و یاد می گیرند، به عنوان مثال: ۱۰۰۰ گربه را نشان دهید و به آن بگویید “این گربه است”، همه گربه ها را شناسایی می کند. بنابراین، اگر هزاران قرارداد را به او نشان دهید، او یاد می‌گیرد که چگونه یک قرارداد بنویسد. حال، آیا می توان گفت پیش نویس قرارداد با هوش مصنوعی جایگزین می شود؟قرارداد قسمت های مختلفی دارد. در ابتدا، طرفین برای انجام یک معامله با یکدیگر مذاکره خواهند کرد. در این شرایط هوش مصنوعی نمی‌تواند به آن‌ها برای انجام یک معامله کمک کند. بنابراین، اگر مذاکره‌کننده قرارداد هستید، نترسید کارتان امن است. مرحله بعدی تهیه پیش نویس قرارداد خواهد بود. هوش مصنوعی می تواند بر اساس نیازهای شما قرارداد ایجاد کند. اما، به یاد داشته باشید که مؤسسات بسیاری مانند FIDIC وجود داشتند که فرم های استاندارد قراردادها را منتشر می کردند. اما هنوز قرارداد نویسان هنوز در حال کار هستند. می توان دید که تهیه پیش نویس قرارداد توسط هوش مصنوعی آسان تر خواهد بود، اما به سختی می توان گفت که می توان بدون نظارت انسان آن را انجام داد. هرقرادادی گرچه بسیار شبیه به قرارداد پیش از خود است اما هرچند کوچک، با قرارداد قبلی تفاوت دارد بنابراین تیم قراردادنویسی کوچک خواهد شد اما حذف نمیگردد.بیایید به دعاوی حقوقی و روش ها مسالمت آمیز حل اختلاف نگاه کنیم. قبل از شروع به  دعوا یا کلیم ابتدا تحقیقات آغاز میشود. شما رویه های مربوط یا مواد قانونی را استخراج میکنید تا براساس آن بتوانید استدلال خود را بچینید. هوش مصنوعی موارد مربوطه را در قانون عرفی و کدهای مربوطه در قانون مدنی را به راحتی پیدا خواهد کرد. همچنین، می توان تمام استدلال هایی را که شما را تأیید می کند، نشان دهد. اما  نمی تواند آن را برروی پرونده شما اعمال کند. ما نوشته های حقوقی خود را در IRAC می نویسیم (مساله، قوانین، اعمال قانون یا قاعده بر پرونده، نتیجه). بنظر من، هوش مصنوعی می تواند برای قوانین استفاده شود و سه مورد از آنها – موضوع، اعمال قانون یا قاعده بر پرونده ، نتیجه گیری – در دست ما باقی می ماند.دعاوی:اگر ماشینی به درخت برخورد کند، سه داستان وجود دارد: ماشین، درخت و ناظر سوم. اگر یک قاتل اعتراف کند، همه چیز روشن است و هوش مصنوعی می تواند حکم صادر کند. اما، در دنیای واقعی داستان مبهم است. یک مظنون ادعا می کند که مرد دیگری را برای دفاع از خود کشته است و دادستان ادعا می کند که او نقشه ای برای کشتن وی  داشته است. کدام داستان حقیقت دارد؟شاهدی در دادگاه وجود دارد و این قاضی است که انتخاب میکند آیا شهادت را بپذیرد یا نه. جرح شاهد نیز از توان هوش مصنوعی خارج است.هنگامی که جنگی میان استدلال ها وجود دارد یا داستان پرونده مبهم است هوش مصنوعی نمیتوانداستفاده شود.میانجیگری:مردم با هم فرق دارند. همچنین یک فرد می تواند در ۱ ساعت رفتاری کاملاً متفاوت داشته باشد. هوش مصنوعی نمی تواند نقش های متفاوتی را با افراد مختلف ایفا کند. از سوی دیگر، طرفین باید به یک میانجی اعتماد کنند که هنوز به ندرت امکان اعتماد انسان به ربات وجود دارد. شاید نسل بعدی ترجیح دهد به جای مردم با ربات ها ارتباط بگیرد، اما در این نسل تردید زیادی وجود دارد که اجازه دهیم هوش مصنوعی افسار کار را دست بگیرد.از طرف دیگر، پیش زمینه فکری اینکه میانجی گر یک ربات است برای بسیاری از انسانها اعتماد را از بین میرود و در نتیجه تنها سلاح میانجی گر که همان اعتماد است از بین میرود.هنوز از فلسفی ما بر اصالت انسان بر جهان باور داریم و روزی که هوش مصنوعی را به عنوان قاضی بپذیریم یعنی اصالت ماشین بر انسان را پذیرفته ایم و من فکر نمیکنم هنوز انسان برای این کار آمادگی داشته باشد.</description>
                <category>hamed_z928</category>
                <author>hamed_z928</author>
                <pubDate>Fri, 05 May 2023 12:07:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرثیه ای برای اهواز</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed_zatajam/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B2-lhzx1ggmsugq</link>
                <description>امروز بعد از سی سال در شهرم قدم زدم. اگر بخواهم عمرم را تقسیم کنم بیش از دو سوم آن را در اهواز زندگی کرده ام اما این اولین بار است که این شهر را شهر خودم میدانم. اینکه پوستم سفید بوده است و هرجا که پرسیده اند بچه کجایی و من پاسخ داده ام اهواز و دیگران با تعجب گفته اند اصلاً به تو نمیاید هم بی تاثیر نبوده است. در ناخودآگاهم اینگونه پدید آمده است که حتماً اشتباهی در این شهر قرار گرفته ام.اهواز نیز شهر غریبی است. اگر در خیابان های این شهر قدم بزنی احتمالاً از وضع آن گریه خواهی کرد. جز یک یا دو محله خوب تقریباً باقی شهر ویرانه ای است که کم از یک شهر جنگ زده ندارد. اما تلخی ماجرا اینجا نیست. در این شهر هیچکس را نمیابید که بگوید من اهوازی هستم. ممکن است یک نفر تا 4 نسل قبل در اهواز زندگی کرده باشد اما باز هم نمیگوید من اهوازیم. شما میتوانید مسجد سلیمانی باشید یا شوشتری یا دزفولی یا عرب ابادان اما اهوازی نیستید. ممکن است حتی شهرهایی که خود را به آن منتصب میدانید را در عمرتان ندیده باشید اما ننگ اهوازی بودن را قبول نمیکنید.در اهواز همه برای رفتن آمده اند کسی برای ماندن نیست. تقریباً اکثر اهالی این شهر اعتراف میکنند که در این شهر گیر افتاده اند و اگر مسائل مالی نبود به شهری دیگر میرفتند. به همین دلیل است که بسیاری با فرا رسیدن دوران بازنشستگی این شهر را ترک میکنند. با تمام تفاوت های قومی که این شهر دارد همه در یک جمله مشترکند &quot; اهواز شهر ماندن نیست&quot;در تنهایی و گرمای تیرماه اهواز، تنها در خانه ای با کولری که خراب است نشسته ام و دارم کتاب احمد محمود را میخوانم. کتاب که تمام میشود صدای هواپیماهای دشمن را میشنوم. از خانه بیرون میزنم بوی شرجی زیر دماغم میزند. در خیابان یوسفی راه میروم میوه فروش ها بساط کرده اند قیمتش را که میگوید ناخودآگاه یاد کل شعبان میفتم. در خیابان پاداد از یک بستنی فروشی بستنی میخرم که به درد عمه اش میخورد میخواهم تیکه سنگینی بارش کنم که یادم میاید هنوز جنگ است. در حال و هوای خودم هستم که ناگهان ماشینی بوق میزند و آدرس میپرسد. اینجا کسی حتی در زمستان هم خیابان گز نمیکند چه برسد به تابستانبه بستنی فروشی خاطره میرسم و یک بستنی دیگر سفارش میدهم در این شهرتا دلت بخواهد میتوانی بستنی بخوری و از تک تکشان لذت ببری. در دلم میگویم &quot; زرشک این هم که توزرد از آب درآمد&quot;در مسیرم به ساندویچ بابا شمل میرسم زیر چشمی نگاه میکنم و پیش خود میگویم اگر این هم خوب نباشد تمام نوستالژیهایم برباد میرود پس ریسک نمیکنم و مسیرم را ادامه میدهم. در گوشم صدای خمسه خمسه ها و میراژهای عراق را میشنوم. موتوری از کنارم رد میشود. صدای موتور خالد است و مردمی که برای فرار به پناهگاه میروند. آنقدر ادامه میدهم تا به پارک هتل پارس میرسم. هزاربار از اینجا رد شده ام اما هیچوقت وارد کافی شاپش نشده ام. یک قهوه سفارش میدهم و به کارون نگاه میکنم. مثل اهواز بی رمق و کم جان است.قهوه بد نیست اما دله چیز دیگری است. در مسیر که پیاده میروم فروشنده ای سر زمین بساط قوه برپا کرده است. فروشنده یک بار مصرف ندارد و به صورت سنتی همه مشتری ها در یک ظرف قوه میخورند. البته که چند ثانیه ای آن را در آب میزند. اول بابت کرونا دو دل هستم اما بعد از ابراز ارادت مختصری خدمت خانواده درجه اول اعضای حزب کمونیست چین آن را میخورم و موقع پس دادن نیز آن را آنچنان که رسم اعراب است تکان میدهم.کنار ساحلی روی نیمکتی مینشینم میدانم که پاتوق ساقی ها است اما اهمیتی نمیدهم. تجربه نشان داده است آنجا که پاتوق ساقی ها باشد اتفاقاً امن تر است. فارغ از اصل عدم تداخل کسب و کارها در پارک، دلیل دیگر آن باز نشدن پای پلیس به این مکان ها است. سرقت پای پلیس را به پارک باز میکند فلذا در تامین امنیت این نوع پارک ها ساقیان محترم فعالیت ویژه ای دارند. در افکار خودم غرق هستم که صدای یکیشان از دور میاید. حقیقتاً جنسش تکمیل است. حتی در IKEA هم اینچنین تنوعی وجود ندارد. ساقی محترم از تریاک تا علف را پیشنهاد میکند. وقتی میبینم بیخیال نمیشود درخواست کوکائین میکنم ساقی اولش چشمانش گرد میشود و بعد میگوید &quot;ها پ خلافت بالان. ای چیا رو اینجا پیدا نمیکنی میدونی لاینی چنده&quot; بالاترین قیمتی که به ذهنم میاید را میگویم ساقی هم در پاسخ میگوید معلومه خیلی وقته نکشیدی برووو بالااااااااااا. دقیقاً چند ثانیه ای آ را میکشد و من سعی میکنم حدس بزنم با این آ چقدر باید قیمت را بالا ببرم. یادش بخیر قبلاً هر پارکی برای خودش متخصصی داشت. اینطور نبود که در هر پارکی هرچیزی پیدا بشود. تریاک یک جا، عرق جایی دیگر، متاسفانه این روزها همه generalist شده اند.بوی فاضلاب کارون حالم را بد میکند. دوباره به راه میفتم مقصد برایم مهم نیست مهم رفتن است. به پل سفید اهواز میرسم. اهواز را به این پل میشناسند. قدیم ها جوانان مذکر برای دلبری کردن از بانوان سر این پل میرفتند. یک چیزی بود مثل تک چرخ زدن در مدرسه دخترانه هیچکس نمیداند چند نفر با این کار به یکدیگر رسیده اند اما همچون رسمی مقدس هنوز گاهی اجرا میشود. این روزها کسی برای این چیزها تره هم خورد نمیکند فلذا این رسم دیرینه هم از رونق افتاده است.صدای انفجار به گوشم میرسد. شهر را بمباران کرده اند. به سمت بیمارستان رازی میروم دم بیمارستا شلوغ است. یاد خالد میفتم یاد شاهد. چند شهید آورده اند؟ میخواهم از یکی بپرسم کجا را زدند؟ که یادم میفتد جنگ سالها است که تمام شده است و من دیگر وسط داستان نیستم. جنگ و کرونا به یک اندازه بیمارستان را شلوغ کرده اند.در کنار رودخانه راه میروم. به جزیره که میرسم یادم میاید روزهایی را که زیر آب میرفت اما سالهاست که دیگر کارون قوت روزهای جوانی را ندارد. همچون پیرمردی آرام است که دارد روزهای آخر عمرش را میگذراند و به روزهای پر افتخار جوانی افتخار میکند.من آرام آرام برای اولین بار در شهرم راه میروم و با خود زمزمه میکنم &quot; من یک اهوازیم&quot;پینوشت: نام اشخاص برگرفته از کتاب زمین سوخته احمد محمود و الباقی نام مکانهایی در اهواز است. </description>
                <category>hamed_z928</category>
                <author>hamed_z928</author>
                <pubDate>Wed, 30 Mar 2022 12:38:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره های شکسته</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed_zatajam/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-zdtdwlp6o9cg</link>
                <description>در سال1969 دو ماشین بدون پلاک توسط فیلیپ زیمباردو -استاد دانشگاه استندفورد- در نیویورک پارک شد. یک محله که به بدنامی شهرت داشت و محله دیگر که محله اعیان نشین بود ماشین در محله بدنام به سرعت تکه تکه شد و اموالش به غارت رفت اما در محله دوم دست نخورده باقی ماند. شیشه ماشین دوم توسط خود محقق شکسته شد فکر میکنید نتیجه چه بود؟ماشین دوم هم مثل ماشین اول غارت شد. این اتفاق منجر به نظریه ای در حوزه جرم شناسی به نام نظریه پنجره های شکسته شد.زمانیکه رودی ژولیانی (وکیل ترامپ) به عنوان شهردار نیویورک انتخاب شد مبارزه با جرم و جنایت را شعار خودش قرارداد. اینجا بود که نظریه پنجره های شکسته تبدیل به راهنمای پلیس نیویورک شد. تعداد زیادی پلیس به مترو نیویورک اعزام شد تا آنجا را سر و سامان دهد. پلیس حتی به پرداخت پول بلیط مترو هم حساس بود و با آن برخورد میکرد. دیگر پلیس به سادگی از کنار دیوار نگاری گرافیتی یا کشیدن هشیش در ملا عام نمیگذشت.در انتها نتیجه شگفت آور بود نرخ جرم و جنایت در نیویورک کاهش پیدا کرد. این خبر تیتر روزنامه ها شد که پلیس نیویورک با برخورد با جرائم خرد و کمپین هایی مثل کمپین رعایت ادب توانسته است تا نرخ جرم و جنایت را کاهش دهد.نتیجه:اگر میخواهید جلوی اتفاقات بزرگ را بگیرید باید ابتدا جلوی اتفاقات کوچک را بگیرید و شاید گاهی برعکس. اتفاقات بزرگ حاصل اتفاقات کوچک هستند. در حوزه توسعه فردی کتابهایی مثل &quot; تخت خوابت را مرتب کن&quot; یا &quot;اثر مرکب&quot; را میتوان استفاده برعکس از این نظریه جرم شناسی دانست.نتیجه اخلاقی برای من: مهم نیست کار خوب شما چقدر کوچک است کار شما جلوی اتفاقات بدتری را خواهد گرفتپینوشت: اگر به عنوان یک حقوق دان و علاقه مند به حوزه جرم شناسی این مطلب را میخوانید james Wilson و George keilling نظریه پرداز این حوزه هستند اگر هم خواننده ای هستید که این مطلب برایتان جالب بود و مطالب بیشتری میخواهید بدانید میتوانید به پادکست Hidden brain بروید و قسمت Broken Windows را گوش کنید</description>
                <category>hamed_z928</category>
                <author>hamed_z928</author>
                <pubDate>Fri, 18 Feb 2022 16:16:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته های یک مسافر اتوبوس</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed_zatajam/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-plcjpeu9s4m5</link>
                <description>اتوبوس را دوست دارم. برای بعضی آدم ها سفر با اتوبوس نماد فقر است نماد آدمی که آنقدر وقتش ارزش ندارد تا یک بلیط هواپیما بگیرد. برای من اما قضیه فرق میکند. اگر نخواهم فلسفیش کنم تجربه ای است که در زندگی عادی نمیتوان پیدا کرد. اختلاط ناخواسته طبقه بورژوا است با طبقه کارگر.   در اتوبوس آدمهایی را میبینی که در زندگی عادی هیچگاه گذرت به آنها نمیفتد. آدمهایی که سر قیمت بلیط چانه میزنند اما وقتی سوار میشوند میخندند. من هی از خودم میپرسم چطور آدمی که پول بلیط ارزان ترین وسیله نقلیه را ندارد میتواند بخندد ؟ صندلی بغل دو مرد و یک پسر کوچک هستند که از ساز و دهلشان که به سختی در عقب اتوبوس جا میشود حدس میزنم نوازنده دوره گرد باشند. پسرشان یک جا نمینشیند و پدر برای آرام کردنش به او تکه ای نان و پنیر میدهد. نگاهش میکنم و نگاهم میکند. نان و پنیر را نصف میکند و به من تعارف میکند. کرونا را بهانه میکنم و دست رد به سینه اش میزنم. بچه ای که نان و پنیرش را با غریبه ای نصف میکند چگونه بزرگ شده است؟  مرد دیگر با هزار خواهش توانسته است بلبل فالگیرش را به داخل اتوبوس بیاورد.  با هم که حرف میزنند به سختی زبانشان را میفهمم ما در یک کشور زندگی میکنیم اما فاصله مان بسیار دور است. مرد به من سلام میکند و من پاسخ میدهم.  از فاصله میپرسد و کم کم صحبت آغاز میشود. آنقدر حرف میزنیم تا هیچ نماند که ندانیم از هم. او از سازی که سر چارراه میزند و زندگی سخت تهران میگوید و من از درس و کار.  زن, مرد را رها کرده است و بار بزرگ کردن بچه بر روی شوهر افتاده است. تنها سه سال بیش از من سن دارد اما گویی سی سال بیشتر تجربه کرده است و البته که بهای تجربه اش صورت چین خورده و آفتاب سوخته ای است که سنی بیش از ۵۰ را نشان میدهد.   مرد دیگر میگوید بگذار برایت فال بگیرم. نیت کن و قناری برایم فال میگیرد.  فال میگوید که در آینده پولدار میشوی اما راه سختی در پیش داری.  و من با خودم مرور میکنم ان مع العسر یسرا .  ‌کی میشود من نیز به یسری برسم ودر عسر نمانم.  کی میشود من هم با نان و پنیری بتوانم بخندم؟ در افکارم غرق میشوم و میبینم که به مقصد رسیده ایم. پسر بچه از پشت شیشه با چشمانش میخندد و من به فکر فرو میروم که تنها تفاوت جایگاه من و او فقط شرایط است......</description>
                <category>hamed_z928</category>
                <author>hamed_z928</author>
                <pubDate>Wed, 29 Dec 2021 23:22:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا مهاجرت نمیکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed_zatajam/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-j5cuudgtnmg1</link>
                <description>همیشه برای اطرافیان این سوال پیش اومده که آدمی زبانش خوبه، سابقه کار هم به اندازه کافی داره. تعداد رفیقاش در خارج از تعداد آشناهاش تو تهران بیشتره و وابستگی خاصی هم نداره چرا مهاجرت نمیکنه. در این پست میخوام دلایل خودم رو براتون شرح بدم این دلایل حداقل در ذهن خودم منطقیه و شعار زده نیست از تجربه خودم شروع میکنم که سالها در صنعت نفت مشغول به کار بودم و بعد از 5 سال تغییر رشته دادم به رشته حقوق!! یک لیسانس دیگه گرفتم و همون سال اول در ازمون وکالت ، قضاوت و چندتا ازمون دیگه قبول شدم. همزمان رابطه خودم با صنعت رو حفظ کردم و کارهای حقوقی و ساخت قطعات هم انجام میدادم.  تقریباً ماهی یکی دوتا سفر کمپی هم رفتم. وقتی هم خواستم که بار دیگه به یک کار تمام وقت برگردم تنها در دو ماه از تمام شرکت های بزرگ نفتی ایران دعوت به مصاحبه شدم!!!!!اگه فکر میکنید من خیلی آدم خفنی هستم که بسیار برنامه ریزی داره که به همه کارهاش برسه سخت در اشتباهید. واقعیت اینه که من به شدت آدم خسته ای هستم. شرایط اجتماعی و فقر دانش در جامعه باعث شد که من بتونم همه این کارها رو باهم انجام بدم. در یک جامعه فقیر بدلیل مهاجرت افراد نخبه هیچوقت تخصص به اندازه کافی عمیق نمیشه. به همین دلیل شما کافیه تا در یک کار تنها 3 الی 5 سال باقی بمونید. در اون جامعه کاری بلافاصله رشد خواهید کرد و بدلیل مهاجرت رقباتون به چشم میاید. آدمی مثل من که به نظر خیلی موفق و باهوش میاد در بهترین حالت روزی 4 ساعت کار مفید انجام داده تا بتونه به اینجایی که هست برسه در صورتیکه با توجه به شناختی که من از کشورهای توسعه یافته دارم برای هرکدوم از کارهایی که من انجام دادم حداقل روزی 6 ساعت کار مفید نیاز هست. نکته بعدی که باید بهش اشاره کنم میزان کار مفیدی است که ما انجام میدیم. من جایی رو نمیشناسم که در ایران بیش از 3 ساعت کار مفید انجام بشه و کافیه مقایسه کنید با جایی که شما حداقل 6 ساعت کار مفید باید انجام بدید. یادتون نره با 6 ساعت کار تازه شما مثل یک شهروندی که اونجا متولد شده هستید پس باید 8 ساعت کار کنید تا به چشم بیاید و بتونید در بازار کار رقابت کنید.سوال بعدی که حتما برای شما پیش میاد اینه که خب در بهترین حالت اینجا مگر قراره چقدر حقوق بگیری!!! من به دلیل سفرهای زیادی که داشتم نه براساس شنیده ها بلکه براساس صحبت های رو در رو به این نتیجه رسیدم که یک شهروند در یک کشور اروپایی با شرایط من بین 300 تا 500 یورو در ماه رو میتونه ذخیره کنه. یعنی چیزی حدود 10 تا 15 میلیون تومان. این عدد حتی با توجه به افزایش شدید نرخ ارز هم خیلی عدد بزرگی نیست چراکه واقعیت اینه که من اگر به اندازه اونها کار کنم حداقل 30 درصد بالای این عدد رو بدست میارم.اما مهمترین دلیلی که منو نگه داشته قابلیت شروع یک بیزینس در ایرانه. واقعیت اینه در یک مقایسه زندگی کارمندی بدون شک یک کشور توسعه یافته با اختلاف برنده مقایسه خواهد بود. اما وقتی راجع به شروع یک کسب و کار صحبت میکنیم بازی کاملاً فرق میکنه. بدلیل تحریم ها تقریباً از هرچیز نویی در این کشور استقبال میشه. شما خیلی اوقات حتی نیاز به ایده جدیدی هم ندارید تنها کافیه بتونید یک ایده دیگه رو کپی کنید. اسنپ ، تپسی و دیجی کالا نمونه های بارز این موضوع هستند. نیروی انسانی و انرژی ارزان مهمترین مزیت رقابتی شما خواهند بود. در یک کشور آزاد اقتصادی شما چه شانسی در برابر والمارت خواهید داشت؟ کما اینکه امروز فروشگاه هایی مثل رفاه ، کوروش و.... در حال نابود کردن بقالی ها هستند. این اتفاق در سطح گسترده در کشورهای دیگر اتفاق افتاده است. اگر روزی به خارج از ایران رفتید نگاه کنید که چند فروشگاه کوچک خوار رو بار فروشی میبینید. در انتها رفتن یا موندن انتخاب هایی براساس شرایط شخصی آدمها است و هدف این نوشته تنها بیان دلایل شخصی خودم برای موندن در ایران بود.</description>
                <category>hamed_z928</category>
                <author>hamed_z928</author>
                <pubDate>Fri, 22 Oct 2021 21:51:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک خاورمیانه ای غمگین</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed_zatajam/%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-btgxb6sylw3g</link>
                <description>فاصله میان خانه تا محل کار را به مردمان خاورمیانه فکر میکنم. در جلو چشمانم عکسها پشت سر هم ردیف میشوند. کودک سوری غرق شده ، کودکی در افغانستان که با کتابهایش فریاد میزند ، آنهایی که از هواپیما هنگام فرار سقوط میکنندو...... عکسها همه روی سرم هوار میشوند تا جایی که دیگر به سختی نفس بکشم. یکهو یکی در سرم شیپور میزند و  دمام شروع میشود. در جنوب آنکه دمام را شروع میکند یک حال غریبی دارد. انگار سازش مال خودش نیست روی پایش بند نمیشود ، چشمهایش را میبند و ناگهان دمام شروع میشود چه داستانهایی که میگوید ، چه زجه هایی میکشد ،اگر گوش بدهی تمام آه مادران در جای جای تاریخ را میشنوی.  آنقدر در سرم دمام میزنم تا دیگر هیچ از من نماند.ما مردمان خاورمیانه گویی باد میکاریم که هربار طوفان درو میکنیم. مگر ملت هایمان چقدر میتوانند بکارند تا گرد بادی همه را به آسمان ببرد و دوباره از اول شروع کنیم. مگر تاریخ برای ملتی چند بار تکرار میشود؟ در سرم تاریخ را مرور میکنم شاید بتوانم جایی کور سوی امیدی بیابم تا زنده بمانم.  تاریخ را ورق میزنم . سال 330 قبل از میلاد است آریو برزن در برابر لشکری اسکندر که دنیا را به زانو در آورده بود ایستاده است و قسم خورده است جز با مرگش اجازه ورود لشکریان به ایران را ندهد.  جلوتر می آیم عاشورا را میبینم که قلیلی در برابر کثیری مقاومت میکنند بی آنکه بلرزند جلوتر می آیم سال 1320 است و سه سرباز در برابر ارتش سرخ ایستاده اند آنچنانکه فرمانده ارتش مدال از سینه در می آورد و بر سینه آنان میزند.  حال سال 59 میشود 300 نفر در برابر ارتش تا دندان مسلح صدام ایستاده اند و امروز فرزند مردی در پنجشیر راه پدر را ادامه میدهد. تاریخ با همه توان بر سرم فریاد میزند که در این خاورمیانه که نفرین شده اش میدانی مردان و زنانی زیسته اند که تسلیم نمیشوند.  آنجا که همه میگویند تمام شد اینها میگویند نه! هنوز باید ادامه داد. آنجا که همه میگریزند اینان برمیگردند آنچنان که فرزند احمد برمیگردد. می ایستند همچون برگ درختان میریزند و بار دیگر جوانه میزنند. این چنین ابر انسانهایی را در کجای این دنیا میتوانی یافت؟آری من یک خاورمیانه ای غمگینم که با وجود چنین مردمانی میتوانم غمگین شوم ، میتوانم اشک بریزم اما حق ندارم تا ناامید شوم و بگریزم. کودک افغان پس از انفجارکودک سوری غرق شده نبرد کوچه به کوچه </description>
                <category>hamed_z928</category>
                <author>hamed_z928</author>
                <pubDate>Fri, 20 Aug 2021 17:21:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان در جست و جوی معنا</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed_zatajam/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-bkiptlt92o7x</link>
                <description>انسان در جست و جوی معنا در این اوضاع بد و نا امید کننده کتاب به شدت مفیدی است.چه برای آنانیکه در ایران هستند و فکر میکنند باید از اینجا فرار کرد و چه آنان که رخت مهاجرت بر تن کرده اند و زندگی خود را در دیار دیگری جست وجو میکنند اما هنوز خوشحال نیستند.روش نویسنده برای مواجه با اوضاع بد خود,  ترکیبی است از روانشناسی و تجربه زندگی نزدیک به مرگ خودش در اردوگاه آشویتس.پاسخ به این سوال نجات بخش بسیاری از ما خواهد بود  : معنای زندگی تو چیست؟این سوال ساده نه جواب ساده ای دارد و نه پاسخ یکسان.   هرکدام ازما در زمانی متفاوت جوابی متفاوت به این سوال خواهیم داداما حقیقت آن است که حتی جواب نیز چندان به کار ما نخواهد آمد. چیزی که ما را از چنگال دیو ناامیدی نجات خواهد داد نه جواب بلکه به دنبال جواب بودن است. این دنبال کردن مارا به مسیرهای جالب و مسرت بخش و گاهی تاریک در زندگی میکشاند اما لذت در جست و جو بودن است که ما را نجات میدهد حداقل برای من که تاکنون اینگونه بوده است. دردی که مارا از پا درمی آورد نه خود درد که بی معنا بودن آن است.کتاب را بخوانید نه به این دلیل که جوابی به شما بدهد چراکه نسخه آفرینش تنها یکی از شما ساخته است و برایتان یک پاسخ دراین لحظه دارد و هیچکس جز شما نمیتواند به این سوال پاسخ بدهد. اما خواندن کتاب به شما کمک میکند جهان و دردهای خود را به گونه ای دیگر ببینید و شاید به آنها به چشم یک موهبت برای شناخت عمیق تر خود نگاه کنید.اگر از کتاب خوشتان آمد احتمالاً کتاب تسلی بخشی های فلسفی نیز برایتان جالب خواهد بود. </description>
                <category>hamed_z928</category>
                <author>hamed_z928</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jul 2021 20:31:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای همه دایورت ها</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed_zatajam/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%A7-cdy56t7f4rzt</link>
                <description>میخواهم داستان مردی را بگویم به نام ممد دایورت. بچه محل ها برایش این اسم را گذاشته بودند. ممد چندان برایش مهم نبود که چه صدایش بزنند کلا دایورت بود. مهم نبود چه بگویی یا چه بکنی. ممد با نگاهی عاقل اندر سفیه براندازت میکرد و میگفت &quot; خو حالا که چه&quot; . در اوج 88 و بحث ها و دعواهای سیاسی که توی محل گاهی برادر با برادر دست به یقه میشد.  در همین آشوب بود که  ممد با همان تیپ همیشگی که مشتمل بود بر یک زیر پوش سوراخ ، دمپایی لنگ به لنگ و سیگاری بر گوشه لب در محل ظاهر شد به خانه میرفت. برای دو طرف ماجرا مهم بود که این قشر خاکستری جامعه به چه کسی رای میدهد. احمدی نژادیها از عدالت برایش میگفتند و سبزها از جنبش مدنی. ممد نگاهی به جماعت پرشور انداخت که منتظر جوابش بودند.  و گفت &quot; خو حالا ای بشه یا نشه تهش که چه&quot;. جوابش مثل آب سردی بود که بر روی جماعت ریخته شد. جماعت گفتند ولش کن بابا این کلا دایورته و اینطوری شد که توی محل لقب ممد دایورت را برایش انتخاب کردند.اگر بخواهیم بی تفاوتی ممد را با ابو سعید ابولخیر یا حلاج مقایسه کنیم همچین  مقایسه پرتی نیست. تفاوت بزرگ اما این است که آنها سالها سیر سلوک پیمودند و ممد همه این راه را فقط در 20 ثانیه رفت.  البته که ممد مریدی هم نداشت که تحویل جامعه بدهد. اما حکایت بی  شباهت به حکایت عطار نبود.میگویند روزی درویشی پیش عطار رفت و از او کمک خواست. عطار محل نگذاشت. دوباره درخواست کرد اما بازهم عطار محل نگذاشت. درویش به او گفت تو که اینقدر درگیر دنیایی چطور میمیری؟  عطار گفت همانطور که تو میمیری. درویش گفت میتوانی؟ کلاهش را درآورد و زیر سر گذاشت و خوابید. عطار هرچه تلاش کرد بیدارش کند موفق نشد چونکه درویش مرده بود. زندگی عطار و ممد را یک مرگ تکان دادممد قبلن ها راننده کامیون بود از آن راننده ها که سرش دعوا بود. ملقب به بلدوزر.  این لقب بلدوزر را ازآنجا اورد که وقتی پشت ماشین بود مثل بلدوزر میراند. ساعات زندگی او میشد 13 ساعت رانندگی 8 ساعت خواب و الباقی غذا و سیگار. برایش کابل با پاریس و برلین فرقی نداشت. هیچ جاذبه ای در جهان ، حتی برج ایفل هم نتوانسته بود دلش را بلرزاند تا یک ساعت بزند کنار و برود ببینتش. کنار که هیچی حتی نیم نگاهی هم ننداخته بود ببیند این تحفه غرب که از سراسر دنیا برای دیدنش سر و دست میشکنند چطور  چیزی است. تقریبا همه شهرهای ایران و بیشتر شهرهای اروپا را رفته بود اما به جرات شاید حتی میدان آزادی را هم درست ندیده بود. ممد بسیار رفته بود اما هیچگاه نرسیده بود.کس و کار ممد تشکیل میشد از یک خواهر که سالها بود ندیده بودش و زنی که یک روز در چارچوب در جلویش را گرفته بود و گفته بود یا من یا کار!!البته که ممد زن را کنار زده بود و گفته بود کار. فلذا زن هم شبانه رفته بود خونه پدرش و او حتی سراغش را هم نگرفته بود.یک روزی که در حال بارگیری تعدادی لوله بود. و داشت زنجیر را سفت میکرد صاحب بار صدایش میزند که بیا و رسید بارنامه را امضا کن. همین یک لحظه همین چند ثانیه ناگهان زنجیر پاره میشود و لوله ها روی میفتند درست جایی که او قرار داشت. 20 ثانیه ، 20 سال زندگیش را ویران کرد. یک هو خودش را وسط یک تالاری دید که جنازه اش وسطش قرار داشت و هرگوشه ایش داشت بخشی از زندگیش پخش میشد. بیست سالگیش و روز مرگش هیچ فرقی نداشت. تنها تفاوت آن موهای مشکی بود که روزهای آخر به سفیدی میگرایید. ممد یک روز را بیست سال تکرار کرده بودهنوز وسط تالار بود که دستی بر شانه اش زد و گفت &quot; نزدیک بودا&quot;.  ممد رمبیید. فشار 20 سال هدر دادن زندگیش روی شانه هایش پاهایش را سست کرد. زانو زد بی آنکه هیچ حرفی بزند و خیره ماند به جنازه اش. آب قند آوردند یکی بادش میزد آن یکی آب میپاشید رویش. اما مرد فقط نگاه میکرد هنوز زندگیش روی پرده سینما داشت پخش میشد. هرچه اصرار کردند ممد دیگر سوار کامیون نشد. هیچکس نفهمید چه شد که یک آدمی اینجور همه چیز را رها کرد.  بعضی گفتند ترسید برخی گفتند مال این کار نبود اما هیچکس نفهمید همین یک سوالی که بعدها شد ورد زبانش ،  ممد را ویران کرد &quot; خو که چه&quot; این یک سوال ساده نبود. همه پیامبران و فیلسوفان جهان آمده بودند تا جواب همین یک سوال ساده را بدهند.  وسط برزخی که هرگوشه اش داشت زندگیش پخش میشد، مهمترین کارهای زندگیش نمیتوانست جواب همین یک سوال ساده را بدهد. او پول داشت ، کار داشت ، همه آن چیزهایی که دیگران آرزویش را داشتند اما جوابی برای این سوال ساده نداشت.  به خانه رفت برای اولین بار بعد از مدت ها خودش را در آینه نگاه کرد. الان دیگر 45 سالش بود ،  بیشتر موهایش سفید شده بود دیگر شوخی و شنگی قدیم را نداشت. حسابی پر از پول داشت. این بود که خواست تا با پولش تمام سالهای نبودنش و اشتباهاتش را جبران کند.  اینطور شد که پاشد و رفت تا زنش را پیدا کند اما دید این روزها زنش مرد دیگری دارد. خواهرش را اما پیدا کرد با سه تا بچه قد و نیم قد که حاصل ازدواج ناموفق با شوهر معتادش بود. قدری به آنها پول داد. خواست کسب و کاری راه بیندازد اما دخل خرجش به هم نمیخورد و پولهایش به باد رفت . از بس در جاده بود بلد نبود تا چطور باید پول خرج کند.ممد دیگر آن ادم سابق نشد. دیگر نه شاد شد نه غمگین. برای آدمی که بیست سال رفته بود اما هرگز نرسیده بود دیگر شادی و غم معنایی نداشت. اوایل 60 سالگیش در فصل بهار بود در کنج خانه پدری نشسته بود و به درخت گیلاس نگاه میکرد. بچه های خواهرش در حال بازی در حیاط بودند و خواهرش چایی دم کرده بود. خواهرش که سینی چایی را آورد هنوز داشت داشت به شکوفه های درخت گیلاس نگاه میکرد. خواهرش گفت چایی ریختم. پیرمرد پاسخ نداد. دوباره صدایش کرد&quot; خوابی؟&quot; . صدای شیون از خانه برخواست همسایه ها ریختند توی خانه. پیرمرد تمام کرده بود اما هنوز داشت به درخت نگاه میکرد.  گویی عزراییل همان موقع نازل شده بود که وقت تمام است بریم؟. او نیز بدون کمترین مقاومتی گفته بریم فقط بزار شکوفه ها رو نگاه کنممن به ممد فکر میکنم. به همه آنکارهایی که میکنم و انگار خیلی مهم هستند اما تهش که میپرسم خو که چه. پاسخی ندارم. و تمام آن کارهایی که خیلی عادی هستند اما برای انجام دادنشان هزار دلیل هست. فکر میکنم ته زندگی وقتی که دیگر آدم به ته خط میرسد باید بتواند جواب همین یک سوال ساده را بدهد که &quot; تو که ایقد زندگی کردی تهش که چه&quot; و وای به حال کسی که جوابی نداشته باشد.</description>
                <category>hamed_z928</category>
                <author>hamed_z928</author>
                <pubDate>Fri, 23 Apr 2021 02:56:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظ بغل دستی</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed_zatajam/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A8%D8%BA%D9%84-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DB%8C-bea5p56jh4s6</link>
                <description>هفته پیش تولد ناصر بود. یک زمانی خیلی رفیق بودیم  و تک تک سال های دبیرستان کنار هم مینشستیم ما آخرین نسلی بودیم که بغل دستی داشت. بغل دستی در زندگی یک بچه های دهه شصت یک آدم خاص محسوب میشود. اینطور نبود که تو انتخابش کنی بلکه برایت انتخاب میکردند و تو باید در یکسال آینده با او زندگی میکردی. اینکه میگویم زندگی نه اینکه همینجوری بخواهم یک کلمه ای گفته باشم دقیقاً با او زندگی میکردی. بغل دستی تو از برادر یا خواهرت به تو نزدیک تر بود. همه چیزت را میدانست ، همسنت بود موقع امتحان از روی برگه هم مینوشتید و اگر میگرفتنان باهم کتک میخوردید پای ثابت همه چیزت بود و میتوانستی یکی از بزرگترین جنایت های آن دوران یعنی نرفتن سر کلاس را با او انجام بدهی و مطمئن باشی تا آخرش پایت میماند. بغل دستی مثل میزهای آنطرفی نبود که فقط زنگ تفریح و ورزش باهاشان گرم بگیری بغل دستی همیشه کنارت بود در همه لحظات خوب و بد این بغل دستی بود که هوایت را داشت.  تنها یک بغل دستی است که نمره ده تورا میبیند و ناراحت میشود و برای نمره 19 تو ذوق میکند. بعد از کتک تنها بغل دستی است که همدرد تو میشود و به تو دلداری میدهد.  تنها کنار یک بغل دستی است که میتوانی خودت باشی و بدون ماسک با او دردل کنی.یکسال است که ناصر نیست و من هنوز سر خاک او نرفته ام. همیشه بهانه می آورم که خب من تهران هستم و او اهواز. کرونا است و هزار تا دلیل دیگر ................اما واقعیت این است که نمیتوانم باور کنم ناصر دیگر پیش ما نیست ، ناصر دیگر نمیخندد ، خنده هایی از ته دل که فقط با یک بغل دستی میتوان انجام داد. باور نمیکنم من دیگر بغل دستی ندارم.  این روزها بیشتر از همیشه به یک بغل دستی نیاز دارم اما کلاس ها آنلاین شده است.</description>
                <category>hamed_z928</category>
                <author>hamed_z928</author>
                <pubDate>Mon, 08 Mar 2021 01:25:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رای الکترال بهترین نوع دموکراسی برای جامعه آمریکا</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed_zatajam/%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-ooascxwxk8f4</link>
                <description>این روزها که بازار انتقاد به آرا الکترال در آمریکا داغه و تقریبا همه ایرانیها متفق القولند که این نوع عجیب غریب دموکراسی در آمریکا بدرد نمیخوره ؟!! خوبه تا از نظر جامعه شناسی و تاریخی به دلایل این منطق حقوقی در قانون اساسی آمریکا بپردازیم نگاهی جامعه آمریکا:قانون اساسی آمریکا قدمتی دویست ساله داره. برای درک شرایط این جامعه باید به بررسی این جامعه در همون زمان بپردازیم ولی ما خیلی کار خودمون رو سخت نمیکنیم و آمریکای امروز رو نگاه میکنیم.جامعه آمریکا به شدت متکثر و به شدت ایالت زده است. برای اینکه تصور بهتری داشته باشید به جامعه ایرانی نگاه کنید که چندین قومیت در اون وجود داره و این قومیت ها با هم تضاد های جدی دارند. این مشکلات رو در جامعه آمریکا باید ضرب در 100 کنیم چرا که جامعه ایرانی به وسیله تاریخ چند هزار ساله و همچنین مذهب یکسان تونسته که این قومیت ها رو کنار هم نگه داره. اما جامعه آمریکا هیچکدوم از این فاکتورها رو نداره و به شدت متکثر هست. حتی مسیحیان این کشور هم چندین شاخه دارند فارغ از چندین فرقه کوچیک و بزرگی که در گوشه و کنار این کشور وجود دارد. حالا برمیگردیم به 200 سال پیش که کشور تازه استقلال پیدا کرده از گوشه و کنار دنیا مهاجرانی به این سرزمین فرصت ها مهاجرت کردند. از ایرلندی ها تا فرانسوی ها تا چینی ها و البته مکزیکی هاکشوری که در چند قرن گذشته همیشه با سیل مهاجران روبرو بوده و شاید یکی از دلایل اینکه تقریبا هیچ وقت یک سیاست ثابت جز آمریکا نداشته همین سیل مهاجران بودهیادمون باشه آمریکا همیشه با خطر تجزیه روبرو بود حتی هنوز هم یک بعضی ایالت ها داعیه استقلال دارند. جنگ جنوبی ها و شمالی ها تنها گوشه ای از این تفاوت رو نشون میده که درش چندین هزار آمریکایی کشته شدند. پیشنهاد نویسندگان قانون اساسی ساده و در عین حال کاربردی بود. کشوری که در اون ایالت ها اونقدر مستقل باشند که حتی در قانون گذاری هم بتونند قوانین خاص خودشون رو داشته باشند. ( تنها نباید مخالف قانون اساسی باشه ). این حجم از استقلال باعث شد تا دلیلی برای ادعای مستقل شدن وجود نداشته باشه و ایالت ها ترجیح بدهند تا عضوی از یک کشور باشند تا اینکه تنها تبدیل به یک کشور کوچک در دنیا بشوند. رای الکترال درواقع نماد این تفکر هست که رییس جمهور یک کشور جوری انتخاب میشه که یک ایالت با جمعیت بیشتر بر دیگر ایالت ها حکومت نکنه و کاندید های ریاست جمهوری برای کسب این آرا تلاش کنند. یکی از مشکلات تمرکز گرایی در کشورها اتهام خوردن حق دیگر استانها توسط مرکز سیاسی  و به تبع اون اقتصادی کشور هست. نمونه اش هم اینه که تقریبا تمام استان های ایران تهرانیها رو متهم میکنند که حق اونها رو خوردند تا فقط تهران پیشرفت کنه که البته خیلی هم بیراه نیست. برای داشتن تصور بهتر درمورد جامعه آمریکا ، میتوان به قانون حمل آزادانه سلاح اشاره کرد که دلیل اون جلوگیری از حاکم شدن دیکتاتوری بر کشور آمریکا هست. یعنی مردم آمریکا با استفاده از سلاح های در اختیار و جنگ چریکی حکومت کودتایی یا دیکتاتوری رو ساقط کنند. پینوشت: انتخابات ریاست جمهوری آمریکا خیلی عجیبه شما اگه اونجا شهروند باشید میتونید کاندیدای ریاست جمهوری بشید مثل کانیه وست:)) هر سال چندین کاندیدای مستقل وجود داره اما خب معلومه که هیچکس به اونها رای نمیده. تنها رییس جمهور مستقل واشنگتن بوده که با کسب تمام آرا الکترال انتخاب شده و بقیه رییس جمهور های آمریکا حتما از یکی از دو حزب بودند. عجایب دیگه ای هم وجود داره مثل رای پستی ، رای با ایمیل و......   درواقع میشه گفت انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا تا قبل از ترامپ بدلیل رفتار عجیب و غریبش هیچوقت چندان چیز مهمی به حساب نمیومده و میزان مشارکت مردم هم اینو نشون میده ( فکر کن از چند هفته قبل میتونی پستی رای بدی اما با این حال عموم انتخابات ها درصد مشارکت 50 درصد داشته) نمیخوام متن رو طولانی کنم فقط خواستم نشون بدم گاهی مفاهیم ساده ای مثل دموکراسی هم در کشورهای مختلف میتونه تعاریف متفاوتی داشته باشه</description>
                <category>hamed_z928</category>
                <author>hamed_z928</author>
                <pubDate>Mon, 09 Nov 2020 20:05:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمها</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed_zatajam/%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87%D8%A7-ikcfk57bm9zo</link>
                <description>چشم عضو عجیبی است خیلی عجیب چشمها حرف میزنند صادقانه تر از هر زبان دیگری همه دغدغه های ما ، آرزوهایمان ، ترس هایمان و عشق هایمان در چشمهایمان نمایان است. اینها را تازه فهمیده ام.  این روزها که صورت هایمان را ماسک پوشانده است بیش از همیشه خالص شده ایم. از ما هیچ نمانده است جز دو چشم که به نظر من کافی است. دیگر لب ، دهان ، بینی دیگری دلمان را نمیبرد و ما ماندیم و دوچشمی که به اندازه یک زندگی حرف برای گفتن دارند فقط باید حرفهایشان را دیدامروز اولین روز پاییزی در زیر باران حد فاصل پارک وی تا تجریش را قدم میزدم و چشمها را میخواندم1- پیرمردی تا مرا دید ماسک زد. چشمانش مضطرب بود همیشه فکر میکردم آدم در این سن چیزی برای از دست دادن ندارد اما شاید پیرمرد چیزهای زیادی برای دوست داشتن داشت خوش به حالش.....2- کودکی در کنار مادرش راه میرفت با ماسکی که رویش نقشی کودکانه داشت. با چشمهایم به او لبخند زدم با چشمهایش لبخند زد 3- گروهی پسر و دختر در خیابان راه میرفتند چشمهایشان عمقی نداشت. همه چشمهایشان با هم شاید یک بند انگشت ......4- پیرمردی کتاب فروش بی اعتنا به مردم در خیابان سیگار میکشید. در میان دود سیگار در دریای چشمانش غرق شدم. دریایی به عمق یک عمر به اندازه 60 سال زندگیی5- دختری در حال قدم زدن در زیر باران است. به چشم هایش نگاه میکنم. خیره میمانم. نگاهش را میدزدد سرم را پایین میندازم اما جای نگاهش بر قلبم میماند.  امان از چشمها      آخ امان از آن چشمها..... </description>
                <category>hamed_z928</category>
                <author>hamed_z928</author>
                <pubDate>Tue, 06 Oct 2020 03:41:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازهای موفقیت!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed_zatajam/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-htpbtbf3lhua</link>
                <description>راستش دلیل اصلی این نوشتار خواندن خبر خودکشی نوجوانی بود که گویا کنکور خود را خراب کرده بود و دست به خودکشی زد. این نوشته تلاشی است برای نشان دادن آنکه الزاماً فاکتورهای موفقیت آن چیزی نیست که جامعه به ما میگوید و گاهی افرادی موفق هستند که در نظر جامعه افراد شکست خورده ای محسوب میشوند.موفقیت چیست؟سوال به ظاهر ساده الزاماً جواب ساده نخواهد داشت. جامعه برای تقسیم افراد از فاکتورهایی تبعیت میکند که الزاماً  درست نیستند. برای مثال پول ، شان اجتماعی ، خانه ، ماشین و.....  در بسیاری از موارد تنها اوضاع اقتصادی یک فرد را به ما نشان میدهند. در این رده بندی میزان رضایت از زندگی ، خوشحال بودن یا آرامش هیچگاه در نظر گرفته نمیشود چراکه اصلاً جزو موفقیت محسوب نمیشود.بگذارید یک مثال ساده بزنم.  تعداد زیادی انسان در رده های بالای اجتماعی - اقتصادی دست به خودکشی میزنند. برخورد جامعه پس از مرگ این افراد بسیار ساده است &quot; خوشی زده زیر دلش&quot; درواقع به جای آنکه به این فکر کنیم که شاید این افراد برعکس چیزی که دیگران فکر میکنند خود را در زندگی موفق نمیدانندموفقیت مفهومی درونی است و نه بیرونیاینکه ما میزان موفقیت یک فرد را براساس مدل ماشین یا محل زندگی وی بررسی کنیم یک اشتباه مطلق است. ما همین اشتباه را در مورد هوش افراد نیز مرتکب میشویم. در سیستم اموزشی ما هیچگاه یک بازاری یا یک هنرمند باهوش یا موفق محسوب نمیشوند مگر آنکه منجر به سرمایه مالی بشود. در این رده گذاری خوشحالی هیچ جایگاهی ندارد در صورتی که در بسیاری موارد حس  موفقیت حاصل  خوشحالی است و نه برعکس!! به عبارت دیگر شما بدون شادی در زندگی موفق نیستید _هرچند طبق فاکتورهای اجتماعی موفق باشید_ اما اگر شاد باشید حتماً موفق هستید.جدا کردن این مفاهیم باعث شده است که هیچگاه یک کارگر ساختمانی نتواند خود را موفق بداند ولی یک دانشجوی دکترا حتماً یک فرد موفق در جامعه باشد. اما هدف از این بحث چیست ؟بسیاری از اوقات ما خود را موفق نمیدانیم چون فشار اجتماعی به ما این اجازه را نمیدهد که خود را موفق بدانیم. اگر ما پول نداشته باشیم ، اگر خانه مان ولنجک نیست ، اگر مدرک درست حسابی نداریم و یا در فلان کشور زندگی نمیکنیم ما نباید فکر کنیم که موفق هستیم. هیچ فرد دیگری نمیتواند ما را ارزیابی کند این ما هستیم که درک میکنیم در زندگی چقدر موفق هستیمما خوشحال نیستیم نه به این دلیل که موفق نیستیم بلکه به آن دلیل که خوشحالی های کوچک زندگی ما در رده گذاری اجتماعی یک فاکتور موفق نیستموفقیت = فلسفه زندگی قبلاً هم گفتم انسان باید در زندگی فلسفه داشته باشد. فلسفه زندگی یعنی بدانی از زندگی چه میخواهی و اهدافت در زندگی چیست؟ هیچ فلسفه بهتر یا بدتری وجود ندارد. زنی میخواهد مادر خوبی باشد و دیگری میخواهد یک ریاضی دان بزرگ بشود. هیچکدام بر دیگری برتری ندارد این که ما مریم میرزاخانی را موفق تر از زنان خانه دار میدانیم برگرفته از ذهن ما است. چراکه همانطور که قبلاً گفتم موفقیت هر فرد را فقط خود آن فرد میتواند درک کند.حتی اگر مسخره بازی هم میکنی آن را خوب انجام بده این جمله را زیاد میشنوی که خب با این مسخره بازی ها میخوای به کجا برسی میخوای بشی فلانی. هیچکس دلقک ها را به عنوان یک الگو در زندگی قرار نمیدهد اما این روزها اینستاگرام نشان داد که آدم با مسخره بازی (به قول جامعه) میتواند به خیلی چیزها برسد. اتفاقاً همان پولی که جامعه آن را نماد موفقیت میداند با کاری به ثمر میرسد که جامعه آن را مایه تحقیر یک فرد میداند مهم نیست چه کاری انجام میدهی  هم از آن لذت میبری پس خوشحالی و  آن را به بهترین نحو انجام میدهی پس شک نکن در انتها به همان چیزهایی که جامعه موفقیت میداند میرسی</description>
                <category>hamed_z928</category>
                <author>hamed_z928</author>
                <pubDate>Wed, 02 Sep 2020 17:37:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحریم به زبان ساده</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed_zatajam/%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-qrasb7tvdfjf</link>
                <description>این روزها که صحبت تحریم داغه و برخی اون رو برای کشور نعمت میدونند و برخی دیگر بدبختی میخوایم بدونیم تحریم چطور کار میکنه          تحریم های حقوقی: یکی از مهمترین انواع تحریم. تحریم به وسیله سازمان ملل هست. زمانی که شورای امنیت یک تحریم رو علیه یک کشور وضع کنه به این معنااست که بقیه کشورها ملزم به رعایت این نوع تحریم ها هستند و گرنه باید پاسخگو باشند. ضمانت اجرای این نوع تحریم ها معمولا قوی است هرچند اجماع روی این نوع تحریم معمولا سخت خواهد بود اما دارای الزام قانونی است.کمتر کشوری تونسته بدون پاشیده شدن اززیر این نوع تحریم ها در بره اگر دچار فروپاشی نشه معمولا با جنگ این اتفاق افتادهتحریم های غیر الزام اور: این نوع تحریم ها بیشتر روی کاغذ هستند نمیشه گفت که اصلا تحریم هستند. بیشتر یک جور بیانیه سیاسی هستند. تحریم های حقوقی غیر از سازمان ملل:تقریبا هیچ ضمانت اجرایی حقوقی ندارند. برای مثال یک کشور مثل امریکا تصمیم میگیره که ایران رو تحریم کنه اما کشورهای دیگه ملزم به تبعیت حقوقی از این کشور نیستند.خب پس چرا هیچ شرکت خارجی جرات نداره وارد بشهبزارید با یه مثال ادامه بدیم. شما یک فروشنده هستید که سالی یک میلیارد با من کار میکنید. من با یک اقایی مشکل دارم که سالی ۱۰میلیون با شما کار میکنه. حالا میگم با اون اقا ۱۰۰۰ تومن هم کار کنی باید بیخیال کار کردن با من بشی!! شما از نظر قانونی هیچ الزامی ندارید اما به احتمال زیاد بیخیال کار با اون اقا میشید. حتی ممکنه شعار هم بدید که من مستقل هستم و از تحریمهای شما تبعیت نمیکنم اما در عمل این کار رو نمیکنید. اتفاقی که در جهان میفته همینه ما اقتصاد کوچکی هستیم و خیلی ساده بگم برای شرکت های دیگه کم میرزیم. هیچ شرکتی حتی در سطح کوچیک هم حاضر به معامله با ما نخواهد بود چون آمریکا ابزار مالی هم برای قفل کردن حسابهای این شرکت ها خواهد داشتنکته بعدی که وجود داره بحث بانکیه. کمتر تراکنشی در دنیا هست که یک جورایی از سیستم بانکی آمریکا رد نشه. مثال ساده اش مستر کارت و ویزا کارته که برای همه دنیا گرفتنش چیزی در حد گرفتن کارت بانکی هست اما برای ایرانیها تقریبا از نظر قانونی و پاسپورت ایرانی یک ارزو!!هردو این شرکت ها در امریکا هستند...خب سوال دیگه اینه که چرا کشورهایی مثل روسیه و چین هم که تحریم هستند مثل ما با این مشکلات مواجه نمیشوند. جواب ساده اینه جهانی شدن همه ما راجب مفهوم جهانی شدن چیزهایی شنیدیم اما خیلی از ما ایده درستی از این اسم نداریم. با یک مثال شروع میکنیم حدود ده سال پیش ارسال پول کار پر دردسری بود همه ما باید به بانک مراجعه میکردیم صف های شلوغ و..... اما امروز برای ارسال پول کافیه تو خونه بشینی و چند تا دکمه بزنی. در همون سالها دیدن جنس خارجی یک جورایی لاکچری به حساب میومد تقریبا بیشتر چیزهای ما ساخت داخل بود از کفش گرفته تا یخچال و......حالا جهانی رو تصور کنید که در یک زنجیره به هم پیوسته اقتصادی داره عمل میکنه. شما پول رو به راحتی برای برادرتون در آمریکا کارت به کارت میکنید سوار  ماشینتون میشید که ژاپنیه اما گیر بکسش آلمانیه و در چین سر هم شده. گوشی شما در آمریکا طراحی میشه اما در چین اسمبل.  از این مثال ها تا دلتون بخواد زیاده گاهی میبینید که برای ساخت یک مداد چندین کشور درگیر هستند تمام نتیجه ای که میخوام از بحث بگیرم اینه که ما جزیره های جدا از هم نیستیم و مثل یک زنجیر به هم پیوسته هستیمخب حالا کشوری رو تصور کنید که حلقه های زیادی رو به این زنجیر وصل کرده مثل چین. آیا میتونید به راحتی اون رو از صحنه سیاسی حذف کنید؟  بسیاری از ابر شرکت های آمریکایی در چین هستند و چین سهامدار بسیاری از شرکت های آمریکاییه حذف یک همچین قدرتی بصورت کامل تقریبا غیر ممکنه. خب و اما میرسیم به کشوری مثل ایران. ما در تامین این زنجیره کجا هستیم؟!!  احتمالا اولین چیزی که میگید نفته و در مراحل بعد محصولات نفتی....  برای اقتصاد جهانی حذف یک محصول چقدر میتونه سخت باشه؟ کما اینکه بعدها خواهم گفت که دوران نفتی یا بهتر بگم تعیین قیمت نفت در خلیج فارس به پایان رسیده است . حذف یک کشور تک محصولی که اتفاقاْ محصول خیلی خاصی هم به دنیا عرضه نمیکنه چندان سخت نخواهد بود. یادمون باشه ایران جزو معدود کشورهاییه که عضو سازمان تجارت جهانی نیست و بزرگترین اقتصاد خارج از این سازمان محسوب میشه.الان میتونید بفهمید که چرا برجام روی کاغذ درست داره عمل میکنه اما در دنیای واقعی موفق نیست. نکته ای که تیم ظریف متوجه نشد این بود که الزامات اقتصادی در دنیای جدید گاهی از الزامات سیاسی و حقوقی قوی تر عمل میکنه. </description>
                <category>hamed_z928</category>
                <author>hamed_z928</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2020 13:35:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مفهوم ازدواج در دنیای جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed_zatajam/%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-zxbi29mbsatf</link>
                <description>جهان ما در حال تغییر است و این تغییر به بنیادی ترین مفاهیم زندگی ما هم رسیده است. بدیهیات  در عصر جدید دیگر بدیهی نیستند.در این نوشته مفهوم ساده ای مثل ازدواج در دنیای جدید بررسی میکنیم.ازدواج چیست؟در عرف و قانون ما هنگامی که دو نفر از جنس مخالف بخواهند با همدیگر عقد زوجیت ببندند با هم ازدواج میکنند به همین سادگی. حالا ما میخوایم تک تک این کلمات را به چالش بکشیم چندهمسری:چند همسری در قانون ما به رسمیت شناخته شده است اما از طرف مرد. اما چند همسری از طرف زن چه؟  این نوع ازدواج که به polyandry شناخته میشود در نپال و در بعضی از نقاط هند رخ میدهد به این گونه است که چند برادر با یک زن ازدواج میکنندو بچه اول مال برادر بزرگتر و بعدی مال برادر بعدی و.... است سولوگامی یا ازدواج با خود فرد با خودش ازدواج میکند با این دلیل که هیچ چیز مهم تر از خود آدم نیست و انسان باید خودش را دوست بدارد. من راجب فلسفه این نوع ازدواج مطالعه نکردم پس نمیتوانم نظر بدهمازدواج با اشیایکی از انواع ازدواج ناشناخته که فرد با یک شی ازدواج میکند. ازدواج با ماشین یا ازدواج با ربات و....ازدواج با حیواناتاین نوع ازدواج که مخالفان شدیدی در میان حامیان حقوق حیوانات دارد در برخی از مناطق هند رخ میدهد. در این نوع ازدواج گاهی عمل جنسی هم رخ میدهد.ازدواج همجنس هااین ازدواج این روزها بسیار مورد بحث قرار گرفته است. در بسیاری از کشورها قانونی است.ازدواج های سیاسی - اقتصادیهدف از این ازدواج ها حفظ یا افزایش قدرت سیاسی یا اقتصادی در یک خانواده است. این افراد از نظر قانونی با هم ازدواج کرده اند اما هرکدام زندگی زناشویی جدایی دارند. بدیهی است که با مرگ یکی از افراد همسر قانونی وی وارث خواهد بود.ازدواج سفیداین ازدواج نیز کم و بیش در کشور ما شناخته شده است. افراد بدلایلی تن به ازدواج قانونی نمیدهند. همچون همسران قانونی زیر یک سقف هستند اما از نظر قانونی هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند. نتیجهبیان این مطلب نه قضاوت راجب این نوع ازدواج ها است و نه آنکه بررسی دلایل رخ دادن این نوع ازدواج. تنها یاد آوری این نکته بود که دنیای جدید در حال تغییر است و این تغییر گاهی به بدیهیات میرسد</description>
                <category>hamed_z928</category>
                <author>hamed_z928</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2020 22:24:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه قرارداد بنویسیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/ostadan/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-blodfwdikocp</link>
                <description>وقتی حرف از نوشتن قرارداد میشه اگر داخلی باشه که اسامی مثل بیع ُ- اجاره یا بخوایم خفنش کنیم میگیم مشارکت مدنی و....   قراردادهای خارجی که خب خیلی دستمون بازه که شروع کنیم از الفاظ انگلیسی استفاده بشه تا کلاس کاری ما بره بالاتر مثل EPC- EPCF - joint venture و چندین نوع قرارداد دیگه. میتونید از اینکوترمز ها هم استفاده کنید مثلا بگید CIF یا FOB تا در انتها کمر خواننده شکسته بشه و در اصطلاح ضربه فنی بشه که شما چقدر خوب قرارداد مینویسید و ته قرارداد نویس ایرانید. هدف از این مطلب معرفی این نوع قراردادها نیست چراکه با یک سرچ ساده هزارها صفحه و مطلب راجب این نوع قراردادها پیدا میکنیم. خیلی ساده میخواهیم بدانیم چگونه باید قرارداد بنویسیم.قرارداد خرید نان سنگک و خرید هواپیما باهم فرقی نداردممکن است جمله کلیشه ای به نظر برسه اما واقعیت چیزی جز این نیست. اگر تمامی این انواع قراردادها را درست بخوانیم انواع آن را در زندگی روزمره خود میبینیم فقط حجم معاملات متفاوت است. خرید نان سنگک چیزی بیش از بیعه؟  حالا میخواهیم  هواپیما بخریم چیزی جز بیعه؟  استفاده از اینکوترمز ها هم همینطوره یعنی ما میخوایم خریدار بیاد بخره و ببره ما حوصله بیمه و این چیزا نداریم بهش میگن ٍEXW حالا برعکس خریدار این کالا رو بیار دم در تحویل بده میشه DDP . یکی تیر آهن میخره کجا تحویلش میگیره؟ دم ساختمون یا دم کارخونه؟  اما کسی از اینکوترمز استفاده نمیکنه چون همه چیز روتینه حالا دلیل صحبت از این مساله چی بود  اولین نکته برای نوشتن قرارداد اینه که......شیپور رو از دم گشادش نزنیدیک نکته خیلی ساده وجود داره که خیلیها فراموش کردند. اینکه به عنوان یک وکیل حقوقی قرارداد نیست که شکل کار رو مشخص میکنه این شکل کاره که قرارداد رو مشخص میکنه. بزارید ساده تر بگم کف بازار چه اتفاقی داره رخ میده؟ یک کسی میره میگه من یه خونه میخوام برام بسازی. اول از همه سوال اینه که نوع قرارداد چجور باشه؟ آیا مشارکت مدنیه یا پیمانکاری؟ معلومه که نه.  اول از همه سوال اینه که چند؟ چجور میسازی؟ چند درصد من چند درصد تو.  به عنوان یک قراردادنویس شما تعیین کننده نوع معامله نیستید درواقع شرح کار و هزینه و... سازنده یک قرارداد هستند و شما باید این توافق رو بصورت حقوقی نگارش کنید. ساده است نه ؟ پس یادمون نره ما کجای بازی ایستادیم حالا میریم سراغ نکته بعدبدبین باشیدیک قرارداد خوب قراردادیه که بدبینانه نوشته بشه. به این معنا که باید حدس بزنید کجاها ممکنه به اختلاف ختم بشه و راه حل رو در قرارداد ببینید وگرنه در دادگاه که همیشه بازه. اینکه همیشه فکر کنید ممکنه یک نفر بخواد سر اون یکی رو کلاه بزاره یا در کوچکترین جا ممکنه اختلاف رخ بده.  توی عروسی همیشه دعوا سر چیه ؟ شام و میوه مونده مال کیه. قرارداد اگر سیر کردن ۱۰۰ تا مهمون باشه و اگر قرارداد ۵۰ کیلو میوه و ۱۰۰ غذا باشه زمین تا آسمون همه چیز فرق داره. همین رو بسط بدید به قرارداد ساخت یک پالایشگاه که آخرش آهن اضافه مونده  یا توی دکل حفاری ضایعات اضافه میمونه و....برای این بدبینی ضمانت اجرا قرار بدهیدخب ما فهمیدیم کجا ممکنه اختلاف پیش بیاد و یک راه حل هم پیشنهاد دادیم. ضمانت اجرای این راه حل چیه؟ قراره قرارداد رو فسخ کنیم؟ قراره جریمه بدیم؟ چقدر؟ اصلا این اختلاف رو به داوری میبریم یا دادگاه؟ راه حل های شما هرچقدر هوشمندانه باشند اما بدون ضمانت اجرا مثل شیر بی دندون میمونهفکر کنید قانون وجود ندارهراه حل های قانونی معمولاً بصورت کلی بیان شده است. گاهی حکم قانونی متفاوت از خواسته شماست. ممکنه جریمه دیرکرد که کارشناس برای شما تعیین کنه به نظرتون عادلانه نباشه و.... پس سر تک تک موضوعات و مبالغ توافق از طرفین بخواید که توافق کنند و اون رو در قرارداد ذکر کنید.زیاد بنویسید اما گزافه نهگاهی ما شروع میکنیم به نوشتن و از تعریف بدیهیات شروع میکنیم.  آقای .. با شماره ملی و... فرزند ..... که از این به بعد سازنده معرفی میشود و اقای ...... فرزند...... این جملات رو میشه تا یک صفحه ادامه داد در صورتیکه با یک جمله هم میشه تمام مطلب رو بیان کرد. نوشتن قرارداد بلند بالا همیشه دلیل بر دانش نویسنده نیست بلکه گاهی دلیل بر بی سوادی نویسنده است.  پس اگرچیزی نیازه بنویسیدحقوقی بنویسید اما سخت نهحقوقی نوشتن و سخت نوشتن دو مفهوم متفاوت هستند. من چندین کلمه بلدم که اتفاقا انگلیسیه و خیلیم خفن استفاده میشه. اینکه شما بیاید از lum sum استفاده کنید در یک قرارداد دریایی نشانه باسوادی شما نیست اتفاقا نشون میده اصلا معنیشو نفهمیدید. فارغ از ما چند نوع lump sump داریم که در یکی نرخ تعدیل دیده شده و در دیگری دیده نشده. نکته بعد اینه که استفاده از این نوع قرارداد زمانی که در قرارداد اتفاقات  ناخواسته زیادی وجود داره امکان پذیر نیست. کلمات ابزار کار شما هستند پس تا یک کلمه رو کاملاْ نمیشناسید ازش استفاده نکنیدبماند که وزارت نفت برای حفاری دریایی قیمت lump sum درخواست میکنه که پشمهای تمام مهندسین صنایع و حقوق دانان رو فر میده!!! * نرخ lump sum به زبان ساده یعنی کلا چند. مثل اینکه بری خیار بخری بگی داداش کلا اینا چند. نتیجه گیری:هدف از این نوشته آموزش درست فکر کردن در قرارداد نویسی بود. اینکه استفاده از کلمات قلنبه سلمبه وقتی ندونید به چه دردی میخوره بیشتر باعث مشکل میشه تا حل مشکل. کلمات ممکنه ساده باشن یا حدس بزنید که دونستن حدودی معنی کافی نیست. قراردادخرید خیار چنبر و قرارداد خرید ۱ میلیون بشکه نفت اونقدر متفاوت نیست. قسمت سخت درست فکر و نگاه کردن به یک ماجرا است و بعد از اون فقط کافیه کلمات رو درست کنار هم بچینید </description>
                <category>hamed_z928</category>
                <author>hamed_z928</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2020 16:58:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان پس از کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed_zatajam/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-emi2svivyj1h</link>
                <description>کرونا در حال درنوردیدن کشورها است. تقریبا در تمامی کشورها مشاهده شده است و آمار آن هرروز بالا میرود. خیلی سخت نیست تا حساب کنیم اگر در کمتر از دو ماه نیم میلیون نفر مبتلا به این ویروس شده اند رسیدن به عدد یک میلیون نفر در کمتر از چند هفته اتفاق خواهد افتاد. بدیهی است که ممکن است سرعت ابتلا به آن بدلایل قرنطینه کشورها اندکی کاهش یابد اما نرخ رشد مبتلایان در بهترین حالت خطی خواهد بود.  نکته بعدی تاب آوری اقتصادی و اجتماعی قرنطینه است. شاید چند هفته کار نکردن و بستن شهرها برای ما ساده به نظر برسد اما جهان در اولین روزهای قرنطینه دچار بحران عظیم اقتصادی شده است حال تصور اینکه کشورها بخواهند روند قرنطینه را تا مدت زیادی ادامه دهند تقریبا غیر ممکن است و ساده است که با شروع زندگی عادی اعداد ده میلیون یا صد میلیون مبتلا چندان دور از ذهن به نظر نخواهد آمد.  نکاتی که در ادامه مطرح میشود در صورت ادامه پیدا کردن بحران تا یکسال آینده است.تاثیرات اقتصادی: بزرگترین بودجه حمایتی به مبلغ دو تریلیون دلار در کنگره آمریکا تصویب شده است. بیش از سه میلیون نفر درخواست بیمه بیکاری در آمریکا کرده اند. اوضاع اروپا نیز به شدت وخیم است به گونه ای که مرکل بحران را بزرگترین بحران پس از جنگ جهانی دوم نامگذاری کرده است. امروز بوریس جانسون و چند روز پیش ولیعهد انگلستان مبتلا به کرونا شده اند. در ایران اما بحران از قبل وجود داشت قیمت نفت در کانال ۳۰  دلار قرار گرفت که با احتساب هزینه تحریم ها فشار مضاعفی بر بودجه وارد خواهد کرد. تمرکز دولت یا بهتر است بگوییم امید دولت به مالیات ها بود که با شرایط موجود دستیابی به آن چیزی شبیه خیال است. مهمترین بخش اقتصاد ایران یعنی بخش خدمات که چندان متاثر از تحریم ها نبود نیز این روزها در حال خورد شدن در زیر بحران کرونا است. از مهمترین بخش هایی که به دلایل تعطیلات امید زیادی به تعطیلات عید داشتند میتوان به هتلها ُ- صنایع پوشاک - رستوران ها و.... اشاره کرد که بخش اعظم درامد سال خود را در این چند هفته عید از دست دادند.  مشخصا در سال جدید نرخ بیکاری در تمامی نقاط جهان افزایش چشمگیری خواهد داشت.  البته میتوان تصور کرد که کسب و کارهای اینترنتی اوضاع بهتری پیدا کنند علی الخصوص خرده فروشی هایی مثل دیجی کالا و امازونتاثیرات فرهنگی:روبوسی ریشه در بسیاری از فرهنگ ها دارد. کرونا یکی از عادات دیرینه ما دید و بازدید را در کمتر از یک ماه متحول کرده است. در روزهای عید امسال بسیاری از فرزندان مجازی و گاهی از پشت در به دیدار پدر و مادر خود رفتند. چنین چیزی حتی در زمان جنگ هم مشاهده نشده بود. پارتی و مسجد امروز هردو تعطیل شده اند و افراد به خانه های خود پناه برده اند. دوری از اجتماعات دیگر تاثیری است که کرونا بر جوامع ما خواهد گذاشت و به تدریج افراد درونگرا تر و انزوا طلب تر خواهند شد. از دیگر این بحران علاقه به انبار کردن اجناس و همچنین افزایش بیمار گونه رعایت بهداشت به صورت وسواس خواهد بود. همچنین نرخ افسردگی و بیماریهای روانی افزایش پیدا خواهد کرد.تاثیرات اجتماعی:بدیهی است که جامعه ای که افراد ناسالمی داشته باشد نمیتواند سالم بماند. جامعه ایرانی بحران های زیادی را از سر گذرانده است اما این ویروس آخرین سنگرهای فردی را هدف قرار گرفته است یعنی میل به بقا.  در این شرایط که افراد برای رفع بحران های فردی به گروه های دوستان یا اقوام خود مراجعه میکردند و برخی از مشکلات با بودن در جمع حل میشد دیگر وجود ندارد. افزایش شکاف اجتماعی بدلیل اقتصادی و کاهش ضریب امنیت از دیگر پسا بحران های کرونا خواهد بود. افزایش دزدی های خرد ُیا حمله به مغازه ها در صورت تداوم وضعیت و ضعیف تر شدن قشر متوسط تنها گوشه ای از دنیای پسا کرونا در جهان است.تاثیرات سیاسی : دولت های دموکراتیک در برابر کرونا مجبور به اعمال روش های دیکتاتورانه شده اند. این شرایط باعث خواهد شد که دولتها قدرت اعمال حاکمیت خود در زندگی فردی افراد را افزایش دهند بدون آنکه با مقاومت اجتماعی روبرو شوند. در این مواقع انجمن های صنفی و بازیگران اجتماعی به شدت تضعیف و حاکمین تمامیت خواه  قدرتمند تر خواهند شد. متاسفانه روند پیش رو به ضرر دموکراسی خواهان در جهان است و میتوان پیشبینی کرد جهان پسا کرونا جهان تمامیت خواهانه تر و ملی گرا تری خواهد بود. با ادامه بحران ملی گراها در تمامی کشورها دست بالا را خواهند داشت و احتمالا در انتخابات پیش رو کرسی های بیشتری بدست خواهند آورد. کما اینکه هم اکنون آنان در بسیاری از کشورها دست بالا را  در سیاست گذاری پیدا دارند.همچنین بدست آوردن واکسن توسط یکی از کشورها میتواند معادلات سیاسی قدرت در جهان را تغییر داده و ابزاری برای اعمال فشار بر کشورهای ناهمسو باشد.تاثیرات فلسفی:پیش بینی در این زمینه بسیار سخت است. اما اگر این بحران بیش از یک سال ادامه یابد یا کشته های بسیار زیادی را بر جوامع بشری تحمیل کند افراطی ها دینی و غیر دینی در جوامع بشری مقبولیت پیدا خواهند کرد. درواقع میتوان تصور کرد که پوچ گرایان از یک طرف و افراطی های دینی از طرف دیگر شاهد عضو گیریهای بسیاری خواهند بود.نتیجه گیری:متاسفانه چشم اندازی برای حل بحران کرونا در  آینده نزدیک وجود ندارد. در خوشبینانه ترین حالت پیدا کردن واکسن چندین ماه طول خواهد کشید که حتی با تصور وجود یک واکسن و رشد انفجاری مبتلایان مشخص نیست چگونه میتوان چند صد میلیون واکسن در زمان کوتاه آماده نمود. پس خیلی دور از ذهن نخواهد بود اگر بحران تا چند ماه آینده به نوعی حل نشود تبدیل به معضلی در جوامع بشری در حد جنگ جهانی دوم باشد که جهان را به دو تاریخ قبل از کرونا و بعد از کرونا تقسیم نماید.</description>
                <category>hamed_z928</category>
                <author>hamed_z928</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 00:18:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا از کرونا نمیترسم!!</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed_zatajam/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-ikwecfo7bfpu</link>
                <description>در دورانی زندگی میکنیم که اخبار بد از گستردگی کرونا و میزان کشندگی آن تیتر تمامی خبر گزاری های جهان است اما من تصمیم گرفتم به عنوان یک دهه شصتی بنویسم چرا ما به عنوان نسل دهه شصت نباید از کرونا بترسیم.عنفوان کودکی:زندگی یک دهه شصتی در همان ابتدای تولد با آموزش برای آبدیدگی در برابر حوادث مختلف شروع میشود. در همان ابتدا مادربزرگ و چند تن از اعضای مسن تر خانواده طفل تازه بدنیا آمده را به سوی حمام میبردند تا به قولی رنگ و روی بچه باز شده و چهره واقعی خود را نشان دهد. این طیف از افراد ابدا اعتقادی به نرم بودن لیف یا رفتار آرام با بچه نداشتند و با کمال قدرت شروع به حمام بچه میکردند. مهم نبود بچه چه رنگ  است بلکه باید به رنگ سفید درمی آمد. درمواردی حتی از سنگ پا به عنوان لیف استفاده میشد!! برای همین گاها بچه ای که پوستی تیره داشت بقدری سابیده میشد تا یا به رنگ سفید دربیاید و یا آنکه تیم استحمام به این نتیجه برسد که دیگه از این سفید تر نمیشه.  کودک دهه شصت بعد از حمام فارغ از رنگ زمینه یا از شدت سایش سرخ بود و یا از شدت گریه کبود!! به همین دلیل است که اگر عکسی از این کودکان موجود باشد عموما بیننده به اشتباه تصور میکند که کودک پس از تولد با تریلی تصادف کرده است به همین دلیل ما دهه شصتی ها یک عکس خوب از دوران کودکی خود نداریم و اگرم عکسی موجود است ترجیح میدهیم آن را آتش بزنیم!!حمام بچه های دهه شصت همیشه محل بحث و نزاع بوده است و آنان همیشه متهم به گربه شوری بوده اند. به همین دلیل است که عموم متولدین این دهه رابطه خوبی با حمام ندارند که به قول فروید ریشه در کودکی آنان دارد.روش های تربیتی پدر و مادران این نسل نیز ساده و گاها توام با خشونت بوده است.  این چه نمره ایه ؟ کتک چرا لباست کثیفه ؟کتکچرا نمیای خونه ؟کتک .......کتکدر مثال آخر کودک یا نوجوان این دهه با موضوع آزاد کتک خورده است. پدر یا مادر نمیداند چرا کتک زده است اما معتقد است فرزند خودش میداند چرا کتک خورده است.واکنش این نسل در برابر کتک معمولا بدین شکل است.  ههه دردم نیومد دردم نیومد که کاملا نشان از سلامت عقل و مقاومت در برابر مشکلات دارد.  البته جامعه نیز دربرابر تربیت کودکان احساس وظیفه میکرد و عمو دایی خاله و حتی بقال محل هم گاهی خود را موظف به زدن یک پس گردنی به این نسل میدانست. البته از حق نگذریم این نسل امکانات تفریحی زیادی داشت که میتوان به شامپویی که چشم را نمیسوزونه که همیشه میسوزوند و خمیردندون با طعم میوه ای اشاره کرد. همچنین بستنی عروسکی که هیچ شباهتی با عکسش نداشت نیز از امکانات لاکچری این نسل است.اگر بگوییم این نسل نسل صف است بیراه نگفته ایم.  بخش اعظم عمر این نسل در انواع صف ها مثل صف نان صف گاز صف کنکور صف اعزام به خدمت و دیگر صف ها تلف شده است. بر طبق آمار این نسل در هنگام مرگ نیز در صف قبر قرار خواهد داشت.  بدین سان با اولین گامهایی که کودک پسر برمیداشت راه نانوایی را به او نشان میدادند و پدر طی مراسمی فرزند ذکور دو ساله را به سمت نان آوری منصوب میکرد و این سمت همیشه در میان فرزندان ذکور دست به دست میشدبرنامه های فرهنگی:یکی از تفریحات این نسل کارتونهای زیبای تلویزیون بوده است.  اعتقاد به استحکام بنیان خانواده مهمترین ویژگی این دهه است که ریشه در همین کارتون ها دارد.  درواقع با بررسی تمام کارتون ها با حجم عظیمی از انسان های بی پدر مادر مواجه میشوید که بدلیل نبود خانواده دهنشان مورد عنایت قرار گرفته است و برای پیدا کردن آنها در به در جهان پرخطر شده اند. به عبارت دیگر به جز سوباسا که مادر داشت و پدرش در سفر بود و عمویش گاهی به آنها سر میزد ( بگذارید داستان را همانجور که گفته اند در ذهنمان باقی بگذاریم و به خاطراتمان گند نزنیم) الباقی از عدم استحکام بنیان خانواده رنج میبردند. خاک برسرمون که سوباسا نماد استحکام خونواده بود!!البته دست اندرکاران صدا و سیما بدلیل وظیفه انقلابی در امر تربیت نسل پس از انقلاب دست به برنامه سازیهای متناسب با سن این دهه زده بودند. برای مثال دون دون و سمندون از خلاقیت های برنامه سازی در ایران هستند. در بین این کارتونها وظیفه پیام رسانی اخلاقی نیز فراموش نمیشد به این شکل که همیشه یک بچه ای که دستش را در چرخ گوشت کرده بود به برنامه میاوردند تا به کودکان نشان بدهند که نباید دست در هر سوراخی بکنند. متاسفانه این نسل علاقه عجیبی دارد که دست در هر سوراخی بکند و یک بلایی سر خودش بیاورد که هنوزم این عادت در بین این دهه رایج است. قیافه ناز دون دونسمندونارتباطات اجتماعی بحث ارتباطات اجتماعی نیز در این نسل ساز و کار خاصی داشته است. انتخاب همسر دارای فراز فرود بسیاری برای این نسل بوده است. برای مثال جنس مرد با زدن تک چرخ در جلوی مدرسه دخترانه شجاعت خودرا در این عرصه به معرض نمایش میگذاشته است. اگر به اندکی قبل نیز بازگردیم عبور دختر همسایه از جلوی بازی فوتبال تاثیر عجیبی بر روند بازی پسران داشته است. به گونه ای که ناگهان قدرت بازیکن چند برابر شده و سطح بازی از محله جوادیه به لیگ برتر انگلستان تغییر پیدا میکرده است. همچنین یک دعوای ساده با گذر دختر همسایه به سطح مبارزات کشتی کج و گاهی به جنگ وایکینگ ها یعنی مبارزه تا اخرین نفس تغییر موضع داده که باعث از دست دادن چند دندان از هرکدام از مبارزین بوده است.البته این نسل تنها به روش های خشن برای پیدا کردن جفت اعتقاد نداشته است و روش های عاشقانه مخصوص به خود را ابداع کرده است. بدین سان که روز اول به دختر لبخند میزند.  اگر دختر لبخند زد که روند ادامه پیدا میکند. البته این لبخند ممکن بودبدلیل باز بودن زیپ شلوار یا تیپ زاقارت او بوده اما به روش دلخواه از این لبخند تفسیر میشده است.  اگر یار مورد نظر به محل به مجنون نمیگذاشت که باز هم فرقی نمیکرد چرا که اگر با من نبودش هیچ میلی چرا اخم کرد به من لیلی؟؟ خب با قدرت ادامه میدهیم. درواقع لیلی خیلی گزینه خاصی نداشت در هر صورت مجنون مورد نظر دست بردار نبود. تازه اگر از برادرهای لیلی کتک هم میخورد که چه بهتر و نشان از شجاعت وی داشت همانگونه که شاعر میفرماید جیگر شیر نداری سفر عشق مرو. این نسل کلا شعرش دم مشکش است و سریع در برابر ناملایمات شعرش را درمیاورد و میگوید بیااا. اگر شما فکر میکنید این نسل یک تخته اش کم بوده است میتوانید به مطالب بالا برای چرایی رفتار عجیب آن مراجعه کنید.خب بگذریم. پس از گرفتن ارتباط با لیلی مورد نظر که عموما با پیس پیس جیک جیک و از این قبیل اصوات شروع شده است. عملیات  پیچیده ارتباط شروع میشود.  روش های مرسوم این نسل هنوز هم توسط سیا و کا گ ب استفاده میشود که مشخص نیست کدام یک از دیگری کاپی کرده است. از پیام کد گذاری شده در نامه بگیر تا قرارهای ۱۰ دقیقه ای در مکان خاص بدون جلب توجه.  البته تلفن نیز وسیله ارتباطی خاصی بوده است که با کد گذاری فوت با بهره گیری از روش مورس در میان این نسل رواج داشته است.  در کل با توجه به شرایط جامعه هر اشتباه عملیاتی میتوانست به قیمت جان هردونفر تمام شود پس سطح امنیت همیشه در حد استانداردهای سازمانهای جاسوسی دنیا بوده است.  با توجه به شرایط موجود بهترین راه برای این دو نفر ازدواج بوده است و با توجه به شرایطی که در آن زندگی میکرده اند میشود فهمید چرا در این دهه نرخ طلاق بسیار کم است. چراکه دیگر در طول زندگی با سختی های بسیاری مواجه شده اند که کمتر سختی میتواند آنها را سوپرایز کند. ادامه دارد ............................</description>
                <category>hamed_z928</category>
                <author>hamed_z928</author>
                <pubDate>Wed, 25 Mar 2020 03:17:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا واقعاً قرنطینه اثر دارد!</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed_zatajam/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%A8-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-gfxdgktrubew</link>
                <description>این روزها که تعداد بسیاری از مردم قرنطینه رو شوخی میدونند و معتقدند که اثری ندارد این گزارش واشنگتن پست شاید بتواند دید مارا عوض کند.&quot;در سپتامبر ۱۶۶۵، جورج ویکر، شاگرد یک خیاطی در روستای کوچک اییم در ناحیه پیک شمال انگلستان پتویی که از لندن برایش فرستاده شده بود را باز کرد و بلافاصله طاعون گرفت. ویکر تنها یک هفته بعد مرد.&quot;در آن روزها طاعون در لندن شیوع پیدا کرده بود. این بازگشت دوباره طاعونی بود که چند سده پیش همه جهان را به خاک سیاه نشانده و جان صدها میلیون نفر را گرفته بود.&quot;ظرف شش هفته پس از مرگ ویکر، ۲۹ نفر دیگر هم در روستای اییم که فقط ۸۰۰ نفر سکنه داشت جان باختند. چون طاعون از طریق موش‌ها و کک‌ها به انسان منتقل می‌شود و جمعیت این جانواران در زمستان کاهش پیدا می‌کند، با فرا رسیدن زمستان همه تصور کردند که طاعون رخت بر بسته اما در حقیقت طاعون نهفته مانده و در حال جهش ژنتیکی بود و وقتی ماه ژوئن سال ۱۶۶۶ فرا رسید، طاعون با قدرت بیشتری بازگشت. مرگ و میر میان موش‌ها افزایش یافت. ویلیام مامپسن، طلبه جوانی که به تازگی کشیش روستا شده بود متوجه شد که باید فورا کاری کرد و گرنه طاعون از این روستا به تمام شمال انگلستان سرایت خواهد یافت.&quot;&quot;روستای اییم بر سر راه مواصلاتی میان منچستر و شفیلد واقع شده و پیامدهای جنگ داخلی انگستان در آن دوران باعث شده بود که مردم این روستا همچنان به کشیش قبلی، توماس استنلی، که یک کشیش پیوریتن (پروتستان اصلاح‌شده انگلستان) وفادار بمانند. این حقیقت باعث شد ویلیام مامپسن سراغ توماس استنلی برود و از او بخواهد که وارد میدان شود و مردم روستا را متقاعد کند که باید خود را قرنطینه کنند. این دو کشیش مردم روستا را دور هم جمع کردند و به آنها گفتند: &quot;همه ما احتمالا خواهیم مرد.&quot; آنها با شفافیت و چشم باز جلو رفتند. همه آنها (با توجه به تاریخچه مرگبار طاعون) می‌دانستند که خواهند مرد. اما برای نجات جان مناطق اطراف تصمیم گرفتند دور روستا را به طور داوطلبانه یک مرز قرنطینه بکشند.&quot;&quot;همه روستا با هم قسم خوردند که هیچ کس روستا را ترک نکند و به هیچ کس هم اجازه ورود داده نشود. مرزهای قرنطینه با سنگ‌های مشخصی نشانه‌گذاری شد. مردم مناطق اطراف تا لب این مرز می آمدند و برای اهالی روستا آذوقه می‌گذاشتند و در برابر سکه‌های طلایی که در داخل پارچ سرکه انداخته شده بود بر می‌داشتند چرا که در آن زمان فکر می‌کردند سرکه ضدعفونی‌کننده خوبی است. قرنطینه ۱۴ ماه طول کشید. در این مدت ۲۶۰ نفر از ۸۰۰ سکنه روستای اییم مردند.&quot;&quot;تصور آنچه در این مدت در این روستای کوچک گذشت واقعا ترسناک است. انبوه موش‌های مرده در گوشه کنار کوچه‌ها و ده‌ها جسد قربانی طاعون که گرد مرگ را در تمام روستا پراکنده کرده بود. اما نتیجه این شد که هیچ کدام از مناطق اطراف آلوده نشدند. این در حالی بود که اییم به علت قرار گرفتن بر سر راه تجاری میان شفیلد و منچستر می‌توانست به راحتی هزاران نفر را در سراسر انگلستان بکشد. اما از خودگذشتگی مردم این روستا توانست مانع از یک اپیدمی بزرگ طاعون در آن سال شود.&quot;زک براون، قصه روستای اییم را با این جمله تمام می‌کند که &quot;اگر چه ممکن است در خانه ماندن این روزها بسیار افسرده‌کننده و یاس‌آور تلقی شود اما باید دانست که قرنطینه و (در خانه ماندن) کارساز است.&quot;منبع واشنگتن پست</description>
                <category>hamed_z928</category>
                <author>hamed_z928</author>
                <pubDate>Sat, 14 Mar 2020 11:52:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نمیتونم از فرصت قرنطینه استفاده کنم- راهنمای تمرکز</title>
                <link>https://virgool.io/@hamed_zatajam/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-gj26ra7jpdi5</link>
                <description>این روزهای کرونا که همه ما در خانه به شکلی قرنطینه شدیم و ترکیب شدن اون با عیدی که برای خیلیامون دید و بازدید نداره یک فرصت خوبه که به کارهایی که میخواستیم انجام بدیم و کتابهایی که نخوندیم برسیم.  خب شعار خوبیه اما اگر شما هم مثل من تلاش کرده باشید و به جایی نرسید احتمالا از خودتون ناامید میشید.  تجربه شخصی من اینه که حتی نتونستم یک کتاب ۲۰۰ صفحه ای رو بخونم و برای کسی که توی دوران نوجوانیش کتابهای ۶۰۰ صفحه ای رو هم توی یک روز میخونده و گاهی بیش از ده ساعت مطالعه روزانه میکرده همچین اتفاقی یک فاجعه است که نتونه روزی ۱۰۰ صفحه کتاب هم بخونه!! شروع کردم به راجب این مشکل مطالعه کردن که گویا یک مشکل همه گیر در نسل آنلاین ما است. اول از همه به شما کتاب اینترنت با مغز شما چه میکند رو پیشنهاد میدم تا ببینید دنیای آنلاین چه بلایی سر ذهن ما اورده و  بعد تجربه خودم در این چند روز رو در اختیارتون قرار میدم اتاقتون رو مرتب کنیدبرای خودم این جمله واقعا احمقانه بود.  یک کلیپ میدیدم که میگفت اگر میخواهید دنیا رو عوض کنید از تخت خودتون شروع کنید.  از اونجایی که هیچوقت به این کار باور نداشتم پس انجامش نمیدادم. تاثیر محیط بر شخص باور نکردنیه. اگر مثل من آدم شلخته ای هستید حتما امتحان کنید و همون اول صبح تختتون رو مرتب کنید. زمانیکه میخواهید راجب یک کار رو شروع کنید حداقل میزتون باید کاملا مرتب باشه یا به عبارت دیگه هرچیزی که توی زاویه دیدتون قرار داره رو مرتب کنید.لباس عوض کنیداین دیگه هیچ جوره توی کت من نمیرفت که اخه چرا نمیشه با شلوارک درس خوند اما تاثیرش رو که دیدم نظرم عوض شد. حالا منظورم این نیست که با کت و شلوار بشینید پشت میز اما واقعا انجام کار با شلوارک و زیر پوش  با لباسی مثل تی شرت و شلوار خیلی بازدهی متفاوتی داره.  بازم میگم که  ممکنه روی شما تاثیر نکنه اما روی من یکی که تاثیر داشت. بشینید عادت من از قدیم دراز کشیدن و مطالعه بوده که همیشه هم به خواب منجر میشه!!. فارغ از اینکه از نظر فیزیک بدنی کار اشتباهیه ، باعث میشه که تمرکز لازم رو هم نداشته باشید.  البته این روش برای خوندن کتاب قبل از خواب یا کتاب داستان که نیاز به تمرکز نداره روش خوبیه اما اگر کتاب درسی میخونید یا چیزی که نیاز به تمرکز داره اصلا این کار رو نکنید.  حتما راجب ارگونومی بدن برای مطالعه یا استفاده از کامپیوتر یک مطالعه بکنید چرا که میتونه به بدنتون صدمه بزنه. چای و قهوه ننوشید!!برای همه ما قهوه و چایی یا دیگر نوشیدنی انرژی زا حکم نوشدارو داره. برای خود من زندگی بدون قهوه بی معنا است اما واقعیت اینه که این انرژی برای کاری مثل مطالعه یا نوشتن بیش از اندازه زیاده و بعد از دو ساعت دیگه نمیتونم پشت سیستمم بمونم و باید حتما برم بیرون و قدمی بزنم تا انرژیم تموم بشه. میتونید از میوه یا نخودچی کشمش استفاده کنید یا اینکه اگر میخواهید قهوه بخورید یکم دوزش رو کم کنید یا لاته بنوشید. بی خیال گوشی شوید. خب اینکه همیشه توی گروه یک نفر یک چیزی میگه برای ما جذابه!! چک کردن استوری یا خوندن پیام حتی اگر ۲ دقیقه هم زمان ببره ذهن شما رو پرت میکنه از موضوع اصلی و تمرکز ذهن امر زمان بری هست.  من از برنامه lock my phone for study استفاده میکنم. این برنامه گوشی شما رو قفل میکنه و فقط گوشی شما زنگ میخوره. اوایل حدود بیست دقیقه قفل میکردم و کم کم زمانش رو به یک ساعت افزایش دادم. از اینجا میتونید دانلود کنید گوشی ایفون فکر میکنم خودش همچین قابلیتی داره. تا توی ذهنتون اومد که شروع کنید برنامه رو فعال کنید  نگید خب بزار الان چک کنم و.... اگرم دارید با کامپیوتر کار میکنید که نرم افزارهای پیام رسان رو ببندید و ترجیحا ارتباط وای فای رو قطع کنید.برنامه ریزی کنیدمن خودم اهل برنامه ریزی نیستم. اما اینکه حدودا بدونید میخواید چیکار کنید خیلی خوبه. برنامه ریزی من مثل دوران دبستان نیست که فلان ساعت چیکار میکنم اما مشخصه که امروز چه کارهایی باید انجام بشه که از سردرگمی اول روزتون کم میکنه. به نظر من یک برنامه ریزی کلی داشته باشید یعنی اینکه مثلا آخر عید میخواید کجا باشید. یک برنامه ریزی هفتگی که آخر هفته باید کجا باشید و روزانه که چه کار باید بکنید. ساعت بدنتون رو تنظیم کنیداینکه میگن ۷ صبح پاشید یا چه میدونم ۵ صبح تا به کارهاتون برسید برای نسل ما جواب نمیده. هر آدمی با آدم دیگه فرق داره مثلا اینکه ۶ صبح پاشید بعد پشت میزتون خوابتون ببره دقیقا به چه دردی میخوره؟؟  مهم نیست ساعت ۵ صبح پا میشید یا ساعت ۱۲ ظهر اما با برنامه بیدار بشید.  بدن ما این قابلیت رو داره که به همه چیز عادت کنه پس اگر ساعت ۱۲ ظهر پا میشید و ساعت ۲ ظهر شروع میکنید سعی کنید این روند رو ادامه بدید. اینکه یه روز ساعت ۹ پاشید یک روز ساعت ۱۲ یک روز ۷ عملا سیستم بدنتون رو بهم میریزه.   پس روزتون رو هم برنامه ریزی کنید تا بدنتون عادت کنه فلان ساعت قراره صبحونه بخوره و فلان ساعت قراره درس بخونه. کل بندازیدکل کل کردن تو این موارد میتونه کمکتون کنه. اینکه با کسی که هم هدف شماست کل بندازید. مثلا اگر برای کنکور میخونید باهم در ارتباط باشید و بدونین چیکار کرده. البته من درس خوندن گروهی یا حتی دو نفره رو پیشنهاد نمیدم اما اگر با کسی راجب مطالبی که خوندید یا کاری که انجام دادید صحبت کنید میتونه مرور خوبی برای شما باشه.چجور شروع کنم ؟برای من اینجوریه که وقتی میخوام شروع کنم یه ۱۰ بار میرم یخچال ۱۵ بار گوشی چک میکنم بعد یه تلفن میزنم. حتی شده که مدنی به زیبایی گل های قالی هم خیره شدم و به نظرم جذاب اومده!! راستی چرا پنگوئن ها زانو ندارند؟؟  اگر شما هم مثل من هستید خوندن نوشته رو ادامه بدیدیک هدف مشخص کنید.مثلا من قراره ریاضی و فیزیک بخونم بعد هم برنامه نویسی تمرین کنم.  در اون لحظه تصمیم میگیرم که ۲ ساعت آینده قراره ریاضی بخونم پس هیچ کار دیگه ای انجام نمیدم و بین کارهام شیفت نمیکنم. فقط همون یک کار رو انجام میدم. پیتزا رو اول قورت بدهخیلی مهمه همون اول بتونید پشت میزتون بشینید.  مثلا من از ریاضی خوشم نمیاد اما برنامه نویسی رو دوست دارم پس کار اولم رو میزارم باحالترین کار روز.  این کار کمک میکنه که مغزتون شروع به تمرکز کردن بکنه. گاهی هم هست که از هیچکدوم از کارها خوشتون نمیاد میتونید یه نوشته راجب اون مطلبی که دوست دارید رو در نیم ساعت بخونید. سراغ دیدن فیلم یا موسیقی نرید چون بیشتر تمرکزتون رو به هم میریزه.  برای من تمرکز ذهنی حدود بیست دقیقه طول میکشه که گاهی با نوشتن و گاهی با خوندن به این تمرکز میرسم.قورباغه رو دوم قورت بدهیک کتاب داریم به نام قورباغه رو اول قورت بده منظور اینه که کار سخت و اصلی رو اول انجام بده.  برای ذهن من به شخصه جواب نمیده برای همینه که روزم رو با کار باحال شروع میکنم و بعد میرم سراغ کار سخته یا اونی که دوستش ندارم.  اگر کار سخت رو بزارید آخر خب خیلی احتمالش زیاده که یه کار دیگه پیش بیاد از همه مهمتر تمرکز لازم رو هم برای انجام دادنش ندارید.چجور ادامه بدیماحتمالا روزهای اول همش میخواید پاشید برید اینور اونور. مشکل مطالعه توی خونه اینه که همه چیز دم دستتونه پس آماده اید سریع در برید و برید سراغ یک کار دیگه.  پیشنهاد من اینه تامیتونید مقاومت کنید برای من روز اول فکر میکنم ۴۵ دقیقه طول کشید کم کم بیشتر شد الان چیزی حدود یک ساعت و نیم شده. اصلا بحث این نیست که استراحت نکنید اما مطمین باشید روزهای اول بیشتر از اینکه کار کنید استراحت خواهید کرد. پس سعی کنید تا میتونید روی کار متمرکز بشید نگران استراحت نباشید به اندازه کافی برای اون وقت هست.مغزم متمرکز نمیشهاین مشکل خیلی از ماها است. شروع میکنیم یهو یک چیزی میاد تو ذهنمون و پرواز میکنه و میره تا چشمامون رو باز میکنیم میبینیم نیم ساعت رفته و ما داشتیم به این فکر میکردیم که پشه ها روزا کجا میرن!! .  پیشنهاد من اینه که تا دیدید ذهتون پرواز کرد سریع برگردید به مطلب یا اینکه چند قدم تو اتاق راه برید. نگذارید که ذهتون پرواز کنه میدونم که سخته اما با تمرین مشکل حل میشهحساب کتاب کنید اون برنامه هفتگی و ماهیانه که گفتم دقیقا اینجا به درد میخوره. شما باید بدونید امروز چیکار کردید چقدرش مفید بود چقدرش الکی پرید. حتی اگه یک کار رو انجام ندادید  دقیقا جلوش یک صفر گنده بزارید تا وقتی که آخر هفته برمیگردید و میخونین حس بدی بهتون منتقل کنه. مثل یک شاگرد رفوزه!!نتیجه گیریهمونجور که گفتم بیشتر این مطالب حاصل تجربه و مطالعه شخصی خودم بوده است و برای هرکسی دلایل عدم تمرکز متفاوت میتونه باشه. برای اضافه کردن یا حذف یک عادت نیاز به سه هفته زمان داریم پس عوض کردن این عادات بد کار یک روز یا یک هفته نیست باید خیلی صبور باشید  کما اینکه خود منم هنوز دارم برای تغییر اونها تلاش میکنم. اما در انتها میبینید که خیلی جلو افتادید. روزهای اول ناامید میشید اما کم کم پیش خواهید رفت و از تغییرات رخ داده کیف میکنید</description>
                <category>hamed_z928</category>
                <author>hamed_z928</author>
                <pubDate>Sun, 08 Mar 2020 16:00:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>