<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حامد هدائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hamedhodaei</link>
        <description>مشاور | نویسنده | سخنران</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 10:28:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1447124/avatar/yB49bq.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حامد هدائی</title>
            <link>https://virgool.io/@hamedhodaei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لباس تنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedhodaei/%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%AA%D9%86%DA%AF-ogxrrfplrlnc</link>
                <description>حامد هدائی | مشاور مدیریت | نویسنده  |سخنرانامروز نتوانستم به چیزی فکر کنم، می‌خواستم به موضوعات خوبی بپردازم که اتفاق ناجور و تکرار شونده ای برایم رخ داد. بعد از جلسه کاریم، به سمت پارکینگ حرکت کردم،ریموت را زدم، درب عقب را باز کردم و خیلی تمیز و مرتب، کتم را به چوب لباسی آویزان کردم و درب ماشین را به آرامی بستم، خواستم پشت فرمان بنشینم که صدای عجیبی به گوشم رسید، دور و برم را نگاه کردم تا منبع صدا را بیابم، اما چیزی ندیدم، با خودم گفتم: حتما خیالاتی شده‌ای! ولش کن، برای استارت زدن خم شدم که ناگهان صدای خیییژ دیگری از زیر صندلیم بلند شد، تصمیم گرفتم پایین را نگاه کنم، وااای!! چیزی که دوست نداشتم اتفاق بی‌افتد بر سرم آمده بود. نمی دانستم چکار کنم، با این وضعیت چطور می‌توانستم به جلسه کاری بعدیم بروم، چه قدر ناجور دهنش باز شده بود. هیچ وقت این قدر آش و لاش ندیده بودمش ، چند روز یک بار درگیرش بودم و تصور رفتن به دکان عرفانی حالم را بد می کرد، دوماه گذشته، حداقل شش جفت شلوارم را با خشتک های پاره، برای درزگیری پیشش برده بودم، هر وقت وارد مغازه‌اش می شوم، بالبخندی موزیانه می‌گوید: بااازهم!؟ من هم می‌گویم باااازهم! فکر نمی‌کنم خرید لباس‌های جدید بتواند مرا از شر نگاه‌های خیاط محله‌مان رها کند، چون کمتر از چند ماه، مجبور می‌شوم دست به دامان نخ و سوزنش شوم، باید فکر دیگری می‌کردم و از شر این همه چربی اضافی راحت می‌شدم،یک سال گذشته، بیست کیلو‌گرم به وزنم اضافه شده است. داشتم به این فکر می‌کردم که چرا خودم را اینقدر رها کرده‌ام، که چشمم به بانو افتاد، گفتم: بانو راه حلی برای مسئله‌ام داری!؟ بانو هم خیلی جدی گفت: چرا که نه عزیزم، باید سم پاشی کنیم، گفتم چی؟ گفت: در کمد لباس‌هات موجودی به نام کالری لانه کرده است، کارش کوچک کردن لباس‌ها است، اگر می‌خواهی نجات پیدا کنی، باید سم پاشی را شروع کنیم! با خودم گفتم سم پاشی؟ این هم شد راه‌حل!؟</description>
                <category>حامد هدائی</category>
                <author>حامد هدائی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Aug 2023 12:03:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه مادری</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedhodaei/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-ong6gbithw9b</link>
                <description>حامد هدائی | سخنران | نویسنده  | مشاور مدیریت #خانه_مادریتهران، پر از چیزهای عجیب و دوست داشتنی است. جایی که خیلی‌ها برای رسیدن به رویاهای بی‌پایانشان به آنجا کوچ می‌کنند و زورشان را می‌زنند تا سهمی از چیزهای خوب و خیال‌انگیزش داشته باشند. می‌گویند: خاکش دامن‌گیر است. مخصوصا برای کسانی که توانسته‌اند لنگ‌کفش کهنه‌شان را در این خاک نونوار کنند، دل‌کندن از این شهر و رفتن به جای دگیر بسیار سخت و سوزناک است. نمی‌دانم چه کسی گفته است که خانه مادری جایی است که در آنجا متولد شده‌ایم، اگر واقع بینانه بخواهیم به موضوع خاک و خانه و محله بچگی نگاهی بی‌اندازیم، می‌گویم خانه؛ زادگاه نیست، جایی است که در آن توانسته‌ایم روحمان را نجات دهیم و در آن رشد و پیشرفت کنیم‌. اما گاهی هم خانه مادری فراتر از یک مکان است، می‌تواند یک احساس متفاوت، گرایش و یا هرچیزی باشد که به آن عادت کرده‌ایم. ارزشها و عادات روانی‌مان را اگر به حساب بیاوریم، دامن‌گیر تر از خاک و خانه مادری است. دست و پای روحمان را چنان به منقل و بافور و چرت مرغوب بند می‌کند که حال بیرون آمدن از خانه و ترک گذشته سوزناکمان را نداشته باشیم. بیرون زدن  از  چنین خانه‌ای کار راحتی نیست، ولی چاره‌ای جزء گذشتن هم نداریم. ما به آنچه هستیم عادت می‌کنیم و این یکی، از همه دردهایی که آدمیزاد به آن دچار می‌شود، سوزناک‌تر است. وابستگی، تعلقات روزانه، علایق شخصی و تمایلات و گرایش‌های اخلاقی که در سیکل‌های مشخص به دام‌مان انداخته، ته‌نشین گذشته‌ای است که هنوز نتوانسته‌ایم به درستی درکش کنیم و همین جامانده‌های روان انسانی، تبدیل به عادات دست و پاگیر و فلج کننده‌ای می‌شوند که خلاصی از آنها کار راحتی نیست. همیشگی‌ها، موضوعات ساده‌ای نیستند، به آسانی شکل می‌گیرند، اما عبور از آنها کار ساده‌ای نیست. تبدیل به خانه و زندگی‌مان می‌شوند، هویت‌مان را شکل می‌دهند و اگر به موقع واکاویشان نکنیم،  چنان بنیان ارزشی‌مان را دگرگون می‌کنند که قادر به تشخیص خاک مادری از یک عادت ساده نباشیم. کار سخت از جایی شروع می شود که بخواهیم لیستی از عادات روزانه‌مان تهیه کنیم، آن را بازبینی کنیم و بخواهیم بعضی‌هاشان را زیر سوال ببریم، هیچ کس تاب تجاوز به ناموسش را ندارد، حمله به عادات هم چنین حسی را ایجاد می‌کند. با این وجود، خیلی‌ها از گذشته‌ای که دارند فرار کرده‌اند تا آینده را به چنگ آورند. #روزنوشته حامد هدائی</description>
                <category>حامد هدائی</category>
                <author>حامد هدائی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Aug 2023 19:04:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedhodaei/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-jcfjhokmbwei</link>
                <description>حامد هدائی | نویسنده | سخنران | مشاور مدیریتوقتی از خواب بلند می‌شوم این شکلی هستیم، درشت و متورم، واقعیت آدمها را باید در رختخواب دید. معصوم و کف کرده‌اند، قند خونشان پایین است، نمی‌توانند به خوبی فکر کنند و باید کاری برایشان کرد. انگار از دنیای مردگان برگشته‌اند. کاشکی می‌توانستم روزم را با جملات انگیزشی شروع کنم، ولی نمی‌شود. استخوان‌هایم درد می‌کنند. مفاصلم آهک گرفته‌اند و دلم نمی‌خواهد از جایم بلند شوم. خوشبحال‌تان که اول صبح می‌توانید  بگوید: واااای چه روز قشنگی، من اصلا مال این حرفها نیستم.اول صبح فحش می‌هم#پینوشت: اول صبح اعصاب پذیرش کسی را ندارم، اگر کار واجب دارید ، ساعت ده صبح به بعد تماس بگیرد.#حامد_هدائی</description>
                <category>حامد هدائی</category>
                <author>حامد هدائی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Aug 2023 23:40:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشته شماره ۵: دفترچه لای پتو</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedhodaei/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B5-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%AA%D9%88-qa353x0ovdzc</link>
                <description>حامد هدائی | نویسنده | سخنران | مشاور مدیریتقبل از اینکه بخواهم بنویسم امانم را بریده بودند. کلمات را می‌گویم! هنوز درک نکرده‌ام که چرا وقتی می‌خواهم چیزی بنویسم همه چیز را فراموش می‌کنم، راستش خسته‌تر از آنم که بخواهم راجع به موضوعات با ربط زندگی چیزی بگویم، اصلا باربط و درست و حسابی بودن در قواره اخلاق شلخته من نیست. باید به این فکر کنم که چرا هنوز نتوانسته‌ام به فهم درستی از خودم برسم و وارد روح پلیدم شوم. پلیدی؟ شاید همین الان به جوابم رسیدم، راستش را بخواهید نمی‌خواهم وارد کَسی شوم که مرا می‌ترساند. خودم را می‌گویم، هیچ وقت نتوانستم لایه‌های ذهنم را کنار بزنم و از دردهایم عبور کنم، آخر مگر این زندگی بی معنی می‌گذارد کمی با خودم خلوت کنم!؟ای بابا، شروع نشده سرو‌کله شرِ و ور کردن و چاخان پاخانم شروع شد. ترسو بودنم هیچ ربطی به درزهای سیاه زندگی ندارد. راستش تا دلتان بخواهد بی‌کار و بی‌خیالم، ولی نمی‌خواهم وارد روان وامانده‌ام شوم، دلم که می‌خواهد، جرأتش را ندارم. آنقدر گوشه‌گیر شده‌ام که روحم بوی جوراب و پوتین سربازی گرفته است. بدبختانه بوی گند چکمه اعتیادآور است. نمی‌گذارد دماغت را به سمت دیگری بچرخانی، راه سختی در پیش است و بنده هنوز درگیر چیزهایی هستم که خیلی وقت پیش باید پشت سر می‌گذاشتم. اصلا ولش کنید. بیایید کمی شاد باشیم، یک موزیک باحال بگذاریم و برقصیم و بعدش با خوردن یک پیاله بزرگ خوراک لوبیای تند، به حال دنیایی که در آن گیر افتاده‌ایم بگوزیم.باورش سخت است که چرا اینقدر خودمان را سانسور می‌کنیم، نمی‌خواهم شکل و شمایل روشنفکرهای فوکولی را به خودم بگیریم، چون مال این حرفها نیستم. نباید روی کسی که مثل میدان‌باری‌ها حرف می‌زند و هنوز به شماره موبایل می‌گوید: نمره تلفن حساب باز کرد.این روزها بد جور احساس زندگی در دهه شصت میلادی را دارم. دنیایی پر از کلاهای شاپو و یقه‌های ایتالیایی، آدمهایی که هرجا می خواستند، می‌توانستند سیگار بزرگشان را روشن کنند و به حال همه چیز بخندند. یک پیک عرق سگی و چند پر خیارشور حالشان را جا می‌آورد و همه چیز را به آنجایشان می‌گرفتند. دلم می‌خواهد از همه چیز بنویسم، این‌بار بدون هیچ محدودیتی. وقتی بتوانم ذهنم را باز و آزاد بگذارم، قادر می‌شوم دنیای جدید و واقعی‌ای را تجربه کنم که همیشه آرزویش را داشته‌ام.این روزها شبیه دفترچه کهنه خاطرات خاک خورده‌‌ای هستم که لای پتوی پلنگی گیر کرده است. هیچ کس حاضر نیست بازش کند و ببیند داخلش چه خبر است. تازه پیدایش کرده‌ام، دفترچه را می‌گویم، با کنار آستین گرم‌کن آبی‌ام، خاکش را تکاندم و کمی ورقش زدم، خیلی باحال و سوزناک بود. می‌خواهم این جسارت و شهامت را بدست بیاورم که هر روز بتوانم بخشی از این دفترچه را بخوانم. کار سخت و دردناکی است. می‌خواهم خودم را افشا کنم. زندگی بوگندوتر از آن است که بخواهم خودم را به خاطرش به فنا دهم، راه درست همین است که پیدا کرده‌ام، باید ترس واردشدن به درونم را کنار بگذارم و ماجراجویی جدیدی را آغاز کنم.#پینوشت: خوراک لوبیا را حتما با گل‌پر فراوان، روغن زیتون و‌نان بربری داغ میل بفرمایید.#روزنوشته #حامدهدائی</description>
                <category>حامد هدائی</category>
                <author>حامد هدائی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Aug 2023 15:49:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشته شماره ۴: کار سخت</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedhodaei/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B4-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-lc0yl1mbmhtj</link>
                <description>حامد هدائی | مشاور | نویسنده | سخنران#روزنوشته شماره ۵: #کارسختچند روزی است که مشغول پروژه‌ای کاملا شخصی هستم، آنقدر ذهنم درگیر کار شده که نمی‌توانم کانون توجهم را منحرف کنم و به چیز دیگری فکر کنم، دلم می‌خواست باور کنم که می‌توانم شبانه روز بر روی موضوع مشخصی تمرکز کنم و به دنیای اطراف توجهی نداشته باشم، ولی متاسفانه باورم نمی‌شود. هرچند وقتی به کاری مشغول می‌شوم،  زمان از دستم در می‌رود و همه‌چیز را به جز کار فراموش می‌کنم، ولی هنوز  به توانایی متمرکز بودنم باور ندارم، واقعیت این است که می‌توانم ده‌ها ساعت بدون هیچ فعالیت جانبی دیگر فقط یک کار انجام دهم.  می‌توانم ماه‌ها یک نوع غذا را بخورم و حتی می‌توانم سالها یک سبک خاص لباس، یک نوع مشخص از آرایش صورت را داشته باشم، قادرم ده‌ها سال از یک فروشگاه مشخص خرید کنم و سالها از یک برند مشخص نوشیدنی، پوشیدنی و یا هر چیزی که اسمش را بگذارید استفاده کنم. من آدم عادت‌های تکراری و‌ کسل کننده‌ام، که اگر موضوعی باب‌میلم شود و یا کاری در مرکز توجه و علاقه‌مندیم قرار گیرد قادرم ساعت‌ها و حتی سالها بدون وقفه انجامش دهم، بدبختانه خیلی زود هم تصمیم به دل‌کندن از چیزی یا کسی می‌گیرم و به راحتی می‌توانم راهم را عوض کنم. شاید  به این علت روی کار مشخصی می‌توانم ساعت‌ها متمرکز باشم، چون اسیر کارهای همیشگی و تکراری‌ام. البته اگر کار مورد نظر در مرکز علاقه‌مندی‌هایم قرار گیرد، اصلا به سخت بودنش فکر هم نمی‌کنم و فقط انجامش می‌دهم.#روزنوشته #حامدهدائی</description>
                <category>حامد هدائی</category>
                <author>حامد هدائی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Aug 2023 22:08:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشته شماره ۳: روح حامله من</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedhodaei/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B3-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%AD%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%87-%D9%85%D9%86-wclbula9o2oe</link>
                <description>حامد هدائی | نویسنده | سخنران | مشاور مدیریتچند وقتی است که دلم می‌خواهد نوشتن را از سر بگیرم، اما هر چه سعی می‌کنم نمی‌شود. انگار یک چیزی ته ذهنم نمی‌گذارد کارم را شروع کنم، وقتی هم شروع می گ‌کنم وسط کار همه چیز فراموش می‌شود. یک خود تخریبی ناجور خودساخته همه وجودم را گرفته است. دیگر از چیزی لذت نمی‌برم، فکر می‌کنم باید کاری انجام دهم که بدرد بخور باشد. نوشتن کتاب راه خوبی است اما با این اوضاعی که بنده دارم، اگر بتوانم روزی یکی دو صفحه منظم بنویسم شاخ غول را شکانده‌ام. دلم می‌خواهد با شما درد و دل کنم. یک جورایی همه‌مان به ادمهای امن نیاز داریم، کسانی که راحت و بی دردسر همه ذهن‌مان را برایش باز کنیم و بگذاریم در کنارش مغزمان هوایی بخورد. اما نمی گ‌شود. خیلی سخت می توانم به کسی اعتماد کنم. بگذریم، نمی‌خواهم حالتان را بگیرم، چشمان بی‌روحم خیلی چیزها دیده‌اند که دوست دارم برایتان تعریفشان کنم، اگر عمری باشد، روحم را این وسط چال می کنم و بند بندش را برایتان تعریف می گ‌کنم، امیدوارم حداقل خودم آرام بشوم و تهش یک کتاب  خوب از این همه دلمشغولی شخصی بیرون بزند. حال زن حامله ای را دارم که فقط شکمش باد کرده است و انتظار زایمان ندارد. طفلکی روحم آن پایین دارد می گ‌گندد باید نجاتش بدهم.</description>
                <category>حامد هدائی</category>
                <author>حامد هدائی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jun 2023 12:27:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشته شماره ۲: جان‌کندن خوب نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedhodaei/%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B2-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rdamiuc035y3</link>
                <description>حامد هدائی | نویسنده | سخنران | مشاور مدیریتدوران راهنمایی از سر لجبازی با معلم حرفه و فن، تصمیم گرفتم ماشین جوجه کشی بسازم، می‌گفت نمی‌شود، من هم می‌گفتم می گ‌شود و درستش می‌کنم، طرح اولیه را کشیدم و کمی تحقیق کردم، از بابا و عموم خواستم در مسائل فنی کمکم کنند. یک مقدار خرت و پرت از زیرزمین‌مان برداشتم و از دوستم ژوزف خواستم تا به عنوان سرمایه گذار پول جور کند. میخ و چسب چوب و لامپ را خریدیم، یک جعبه تلویزیون‌مبلی به همراه یک ترموستات هم از عموم گرفتم، بابام هم قرار بود در برق کشی و کارهای اصلی کمکم کند. مشغول کار شدم، همه چیز را سر هم کردم، جعبه را حسابی عایق کردم که گرما را حفظ کند. یک ماه بود که خودم را گرفتار کرده بودم، تا اینکه یک روز بابام گفت: چرا اینقدر زور میزنی، خوب یک جعبه آماده می‌گرفتی و اینقدر خودت را به سختی نمی گ‌انداختی، باقی موارد هم روی جعبه سوار می‌کردی، دلم نمی‌خواست حرفشو قبول کنم، فکر کردم زحماتم را نمی‌بیند و می‌خواهد مرا از ادامه کار منصرف کند. شاید هم حس کنجکاوی و جستجوگری‌ام را درک نمی‌کرد. با این حال، هر نظری داشت بعدها متوجه شدم که بنده خدا راست می‌گفت. آن پروژه هیچ وقت تمام نشد. نه به این خاطر که نتوانستم کارم را به خوبی تمام کنم، مساله اساسی زمانی به وجود آمد که خواستیم دستگاه را امتحان کنیم و تخم نطفه دار پیدا نکردیم، چند ماهی دستگاه جوجه کشی بدون تخم، گوشه حیاط خاک خورد  و آرام آرام به فراموشی سپرده شد. هیچ وقت هم نفهمیدیم که کار می کند یا نه، اما فهمیدم قادرم مثل خر کار کنم.دوران راهنمایی از سر لجبازی با معلم حرفه و فن، تصمیم گرفتم ماشین جوجه کشی بسازم، می‌گفت نمی‌شود، من هم می‌گفتم می گ‌شود و درستش می‌کنم، طرح اولیه را کشیدم و کمی تحقیق کردم، از بابا و عموم خواستم در مسائل فنی کمکم کنند. یک مقدار خرت و پرت از زیرزمین‌مان برداشتم و از دوستم ژوزف خواستم تا به عنوان سرمایه گذار پول جور کند. میخ و چسب چوب و لامپ را خریدیم، یک جعبه تلویزیون‌مبلی به همراه یک ترموستات هم از عموم گرفتم، بابام هم قرار بود در برق کشی و کارهای اصلی کمکم کند. مشغول کار شدم، همه چیز را سر هم کردم، جعبه را حسابی عایق کردم که گرما را حفظ کند. یک ماه بود که خودم را گرفتار کرده بودم، تا اینکه یک روز بابام گفت: چرا اینقدر زور میزنی، خوب یک جعبه آماده می‌گرفتی و اینقدر خودت را به سختی نمی گ‌انداختی، باقی موارد هم روی جعبه سوار می‌کردی، دلم نمی‌خواست حرفشو قبول کنم، فکر کردم زحماتم را نمی‌بیند و می‌خواهد مرا از ادامه کار منصرف کند. شاید هم حس کنجکاوی و جستجوگری‌ام را درک نمی‌کرد. با این حال، هر نظری داشت بعدها متوجه شدم که بنده خدا راست می‌گفت. آن پروژه هیچ وقت تمام نشد. نه به این خاطر که نتوانستم کارم را به خوبی تمام کنم، مساله اساسی زمانی به وجود آمد که خواستیم دستگاه را امتحان کنیم و تخم نطفه دار پیدا نکردیم، چند ماهی دستگاه جوجه کشی بدون تخم، گوشه حیاط خاک خورد  و آرام آرام به فراموشی سپرده شد. هیچ وقت هم نفهمیدیم که کار می کند یا نه، اما فهمیدم قادرم مثل خر کار کنم.#حرف_آخر: جان کندن همیشه خوب نیست، راه سخت همیشه بهترین راه نیست، گاهی باید راه در رو را پیدا کرد. گاهی هم نباید راهی را شروع کرد. انتخاب و تصمیم‌گیری، کار دل‌پیچه آوری است‌ و همیشه روده مغزمان به درستی کار نمی‌کند.‌باید توان درد کشیدن را هم داشته باشیم، زندگی، همین کثافتی است که می‌بینید. چاره‌ای هم نداریم جزء اینکه تحمل‌اش نداریم.</description>
                <category>حامد هدائی</category>
                <author>حامد هدائی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jun 2023 14:23:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشته شماره ۱ : زندگی را سر بکشی.</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedhodaei/%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF-w75pmzkg0trq</link>
                <description>حامد هدائی | نویسنده | سخنران | مشاور مدیریتما یاد نگرفته‌ایم که زندگی را به میل خودمان مصرف کنیم . ببخشید، صرف کنیم، نه! بهتر است بگویم زندگی را آن طور که می‌خواهیم سپری کنیم، اصلا مهم نیست چگونه کاری را انجام می‌دهید و یا با چه کلماتی لحظات تان را توصیف می‌کنید. مهم این است که داشته‌های‌تان را با تمام وجود مصرف کنید. مثل لیسیدن یک بشقاب، بعد از تمام شدن غذای چرب و چیلی اش، خیلی کیف دارد به همه چیزهای خوب‌مان اینجوری نگاه کنیم. راستش را بخواهید، چند وقتی است متوجه شدم که هیچ چیز را نباید جدی بگیریم. ته زندگی، از شما نمی‌‌پرسند که چقدر گریه کرده‌ای یا در فشارهای زندگی چقدر مقاوم بوده‌ای و یا چقدر حال‌اش را برده‌‌اید‌. دستتان را می‌گیرند و خلاص، هیچ کس آن‌ور زندگی را ندیده‌ است و کسی هم اگر دیده، حالش را نداشته که بیاید و به ما بگویید چه خبر است. فرض کنید آخر زندگی‌تان، مثل یک تلویزیون کوچک سیاه و سفید خاموش می‌شوید. تمام! آن موقع دلخور نمی‌شوید که چرا اینقدر حرص این دنیای لعنتی را خورده‌اید و کیف نکرده‌اید. راحت باشید. یک ظرف میوه را تا ته بخورید و بلند آروغ بزنید. جای کش جوراب‌تان را با عشق بخارانید. پفک‌‌نمکی بخورید و انگشتان‌‌تان را تا ته بلیسید. وسط خیابان بالا و پایین بپرید. کمی دیوانه باشید. عشق بورزید و شیطنت کنید. هیچ کسی را جدی نگیرید. نگذارید هیچ حرفی ته حلق‌تان گیر کند. اگر می‌بینید باید حال آدم ناجوری را بگیرید، همان لحظه دهنش را سرویس کنید. آن‌ورتر هم خوبی‌های دیگران را بی‌جواب نگذارید. راستش را بخواهید دنیا جای لجنی‌ست‌ . پر از درد و نامردی و فشار و سوزناکی آدمهای نفهم، خودتان را راحت کنید و کاری را که می‌خواهید انجام دهید. راهش همین است. یک رویا داشته باشید. برایش با شجاعت بجنگید. کسی را برای عشق ورزیدن بیابید و حریصانه لذت ببرید. انتهای زندگی را هیچ کس ندیده است.  آرام و دیوانه باشید و همه چیز را به جایی که دوست دارید دایورت کنید. هیچ کس به شما توجهی نمی‌کند. در این دنیا خودتان هستید و خودتان، راحت باشید و هر کاری دلتان خواست انجام دهید. حال دل‌تان باحال</description>
                <category>حامد هدائی</category>
                <author>حامد هدائی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jun 2023 13:00:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور زندگی را به فنا ندهیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedhodaei/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D9%86%D8%A7-%D9%86%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-c1yunxybguit</link>
                <description>حامد هدائی| مشاور| نویسنده|سخنراننوشتن را انتخاب می‌کنم. دوست دارم باقی عمرم را در میان کلمات سپری کنم. دلم می‌خواهد همه توانم را روی یک‌چیز بگذارم. چیزی که مرا از آشفتگی نجات می‌دهد و توانم را متمرکز می‌کند. هیچ‌گاه تمام زورم را روی یک‌چیز خرج نکرده‌ام، اما این بار عشقم کشیده که خودم را راحت کنم و بگویم: تصمیم دارم همه جانم را روی یک‌چیز بگذارم و در آن کار بهترین‌ام را نشان دهم. یک عمر خودم را گول زدم و از زیر کاری که باید انجام می‌دادم در رفته‌ام. جدی و مردانه خیالم را راحت کردم به خودم گفتم: این ممه را لولو برد. باید سر جایت بتمرگی و فقط به یک‌چیز بچسبی، خسته شدم! حالم از این همه کار ناتمام و نصف ونیمه به هم می‌خورد. هزار تا پرونده مختلف در ذهنم باز کرده‌ام که شاید یک روز انجامشان دهم. اگر به این شکل ادامه دهم گوه از زندگی‌ام بالا می‌رود. دوست ندارم سر پیری به کارهای نکرده‌ام نگاه کنم و منتظر عزرائیل و داس بلندش باشم.ادامه مطلب در روزنوشته‌های حامد هدائی</description>
                <category>حامد هدائی</category>
                <author>حامد هدائی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jun 2023 09:42:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>