<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حامد میرزایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hamedmirzaee</link>
        <description>در دنیای مدیا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:38:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/708519/avatar/s9GR57.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حامد میرزایی</title>
            <link>https://virgool.io/@hamedmirzaee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دو گفت‌وگو دربارهٔ زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedmirzaee/%D8%AF%D9%88-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ax7dakq36rpy</link>
                <description>یک‌‌منظورت را درست فهمیدم؟ زندگی؟ زندگی خیلی چیزهاست، زندگی چیزهای زیادی است. جانم برایت بگوید، زندگی این است که انسان آداب و رفتارش تنظیم باشد. یکی می‌آید خانه‌ی شما، این نباشد که فقط آنجا احترامش کنید. جایی دیگر اگر دیدی‌اش، مثلا در مهمانی اگر دیدی‌اش، اینجوری نباشد که سرت را بیاندازی پایین بروی. بروی بنشینی کنارش.در مهمانی اگر غذا گذاشتند جلویت، حالا اگر دوست داشتی یا دوست نداشتی، مهم نیست، باید بگویی دستت درد نکند. باید از غذا تعریف کنی؛ بد غذا را نگویی.زندگی، خواندن است. من خیلی می‌خوانم. الان هرچه بیاوری... کتابی چیزی داری؟ الان هرچه بیاوری می‌توانم بخوانم. خانهٔ خودم خیلی می‌خوانم. قرآن، صحیفهٔ سجادیه، هرچه بگویی. چهارده معصوم را می‌خوانم، از اینکه پیامبر در چه زمانی بوده و چه کرده، بعدش امام علی و بعدش...بعد از اینکه سکته کردم، دیگران خیلی متوجه حرف‌هایم نمی‌شوند. هر واژه را باید چند بار تکرار کنم تا بتوانم درست بگویم. الان تو متوجه حرف‌هایم تا به اینجا شدی؟دومن فقط می‌خواهم تفریح کنم. بروم اگر دلم خواست، بازی فوتبالی که در لالیگا برگذار می‌شود را ببینم. بی‌دغدغه. نمی‌تواند پنجاه سالم شده باشد و تفریحات مختلف را تجربه نکرده باشم. می‌دانی؟ اصلا زندگی جز تفریح نیست. اصلا بگو دری وری. از این بازی‌هایی که برمی‌دارند با قاشق توپ پینگ‌پونگ را جابه‌جا می‌کنند.منظورت هدف زندگی است؟ وای من اصلا هدفی ندارم. من فقط تفریح می‌خواهم. آخرِ هفته بروم کوه. بروم در ویدیوهای مستربیست باشم. بروم در چالش‌هایشان شرکت کنم. من در این دنیا چه کرده‌ام اگر در یک رئالیتی‌شوی بازی مرکب شرکت نکرده باشم؟ من به کامپیوتر علاقه ندارم. فقط می‌خواهم به اینجا برسم. مثلا تو الان تصور کن پولدار شده‌ای، چه کار می‌خواهی کنی؟ ماشینت را پورش کرده‌ای و خانه‌ات را هم داری. بعد از آن چه می‌کنی؟</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2024 16:32:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر را کوبیدن و از نو ساختن</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedmirzaee/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-reezifnbxvqz</link>
                <description>چکش را برداشت. از آسفالت شروع کرد. همه را کند و بیرون ریخت. جایش سنگ‌فرش گذاشت. بعد نوبت خانه‌ها شد. مکعب مستطیل‌های بدقواره را یکی‌یکی سرجایشان نشاند. همه به یک اندازه مرتب. البته بودند خانه‌هایی که می‌خواستند مرتفع‌تر باشند یا کوتاه‌تر. آنها را با کمی فاصله از بقیه قرار می‌داد. حالا اجازه داشتند تا دور تا دور خودشان را بیارایند.نوبت به نمای ساختمان‌ها رسید. از نمای کامپوزیت بدش می‌آمد. همه را کند و به جایشان سنگِ سفید کار کرد. با آجری‌ها کاری نداشت. تراورتن عباس‌آباد را با اینکه حرص درآور بود، تحمل می‌کرد. قیافهٔ پنجره‌ها را به حال خودشان می‌گذاشت چون فکر می‌کرد کمی آزادی هم بد نباشد. هرجا ماشین می‌دید، فوری برمی‌داشت و پرت می‌کرد آن‌طرف‌تر. در خیابان‌ها خیلی نامنظم درخت گردو و به ندرت میوه‌های دیگر می‌کاشت.سراغ تابلوی مغازه‌ها رفت. نورهای قرمز چشمک‌زن را یکی‌یکی خاموش کرد. فونت تیتر از همه‌جا حذف شد. تابلویی به رنگ طلایی وجود نداشت. لازم به یادآوری نیست که سیم‌های برق از زیرِ زمین کشیده شدند و دیگر اثری از آنها یافت نمی‌شد. کولرهای آبی روی بام‌ها را مخفی کرد. در نتیجهٔ فعالیتش پس از مدتی ایزوگام در هیچ نقطه‌ای و با هیچ زاویه‌ای قابل مشاهده نبود.دغدغه‌ای برای عابرین پیاده نداشت. لازم نبود فکری برایشان بکند یا بخواهد شهر برایشان قابل تحمل‌تر باشد. کافی بود از خانه بیرون بیایند و هرکجا که می‌خواهند بروند.منبع تصویر: آژانس عکس تهران</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2024 18:45:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطوط ساده، پی در پی</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedmirzaee/%D8%AE%D8%B7%D9%88%D8%B7-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%BE%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C-ioaa44xmw6sa</link>
                <description>لحظه‌ی بوسیدن رسیدن ماندن ایستادن زمان با تو بودن رها در چمن‌زار خیال گشتن و دیدن روی گل سرخ نهراسیدن دل‌خوشی با نفسی گرم  آتش چشمانت آسمان را نادیده گرفتن رو به دشت آرامش گاو گم کردن اندیشه به خاک مونس و همدم پروانه شدن افق صاف باد آغشته به موسیقی و ساز رقص آن دسته‌ی گل نرده‌ی چوبی باغ پرکشیدن هوس رفتن و ماندن چهره‌ی ساده‌ی مهتاب زنده بودننهم شهریور هزاروچهارصدوسه</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2024 06:12:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا حرف از آینده است ?</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedmirzaee/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-cdehzbl8zfho</link>
                <description>گمان بردم که عمق دریای وجودم سرشار از مرواریدهای دانش بود اما هر دم تلاطم نادانی عذابم می‌داد و بیمار بودم از پوچی ایامی که تلخی بسیارم داشت و نگاهم به آینده‌ای بود که بادبان افکارم را هر دم پاکیزه‌تر گرداند و آن آینده‌ای که مرز موج‌هایش بر امروزم فرو می‌آید افسوس که بسیار تلخ است افسوس گل‌آلود مردابم آن روز، در خون می‌پیچد و پیوندی به آسمان دارد چون رعدی که هر دم صدایم می‌زند هیاهویش امروزم را می‌ستاید و طعنه بر نگارستان وجودم که هی خالی‌تر بود و هی مه بر آن سایه‌ها بوی خوش می‌فشاند آن روزم دست بر باران نبرم که یکه مردابم را پاکیزه گرداند امروز خونم را به خون آن روزم می‌سپارم افسوس مرداب‌هایم را که رهایی نمی‌بخشند و آن روزم را که تاریکی دریا به سرش می‌رساندبیست‌ونهم شهریور هزاروچهارصدودو</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Sep 2023 17:38:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان‌نگاشت (۱) ? «وداع با اسلحه»</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%DB%B1-%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%AD%D9%87-gqsyerqtjjqe</link>
                <description>پارسال همین روزها بود که پیرمرد و دریا را خواندم. از حس غنی‌اش نمی‌گویم که اصلا نمی‌گنجد. امسال عید سراغ «وداع با اسلحه» از همین نویسنده رفتم و اواسط امتحانات بود که خواندنش را شروع کردم.A Farewell to Arms1929Ernest Hemingwayمعرفی خیلی ساده صفحات اول که در دل فصل‌های کوتاه بود، بد نمی‌گذشت. البته مقدمهٔ قوی آقای دریابندری هم پیش‌زمینه‌ای درست از کتاب (و همینگوی) دربرداشت. داستان از دل جنگ شروع می‌شود. از کوهستان‌هایی که درگیر جنگ هستند و قطار سربازان و مهمات در همه‌جا به چشم می‌آید. به ویلایی می‌رویم که فردریک هِنری (شخصیت اصلی و راوی رمان) در آن با افسران دیگر زندگی می‌کند.داستان با جنگ ادامه می‌یابد و عشقی ظهور می‌کند که بسیار ستودنی است و ما را تا ابد به این داستان گره می‌زند. در فصل‌های پایانی همانطور که از نام رمان برمی‌آید، هنری با جنگ وداع می‌کند. اما داستان به اینجا ختم نمی‌شود و تا صفحهٔ‌ آخر با این داستان آدمیزادی همراه هستیم و فرجام این عشق را می‌بینیم.در صفحات آخر چه گذشت؟خلاصه بگویم، ده صفحهٔ آخر ما را درهم شکست. دنیایی از حس، دنیایی از غم و مردی که می‌شکند. این پایان‌بندی تا ابد در ذهن آدم می‌ماند.در رمان‌نگاشت، خیلی کوتاه و ساده دربارهٔ رمان‌ها می‌گویم.دنبال کنید؟ نه بیخیال :)</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Aug 2023 12:12:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترجمهٔ ترانه‌ای از باب دیلان: &quot;Knockin&#039; On Heaven&#039;s Door&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedmirzaee/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%94-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86-knockin-on-heavens-door-n0n6dhkvuph2</link>
                <description>در ادامه ترجمه‌ای بنا به حس و سلیقهٔ نگارنده آمده است و الزاماً به لحن شعر اصلی وفادار نیست.Knockin&#x27; On Heaven&#x27;s DoorBob Dylan2005به سوی آستان بهشتمادر، سردوشی‌ام را برداربه کارم نمی‌آیدهوا به تاریکی می‌رود، آنقدر تاریک که نتوانم ببینمقلبم می‌گوید به سوی آستان بهشت می‌رومآستان بهشت را می‌بینممادر، اسلحه‌هایم را بر زمین بگذاردیگر توان شلیک به آنها را ندارمرشتهٔ ابر سیاه فرو می‌آیدقلبم می‌گوید به سوی آستان بهشت می‌رومآستان بهشت را می‌بینمMama take this badge off of meI can&#x27;t use it anymoreIt&#x27;s getting dark, too dark to seeI feel I&#x27;m knockin&#x27; on heaven&#x27;s doorKnock-knock-knockin&#x27; on heaven&#x27;s doorKnock-knock-knockin&#x27; on heaven&#x27;s doorKnock-knock-knockin&#x27; on heaven&#x27;s doorKnock-knock-knockin&#x27; on heaven&#x27;s doorMama put my guns in the groundI can&#x27;t shoot them anymoreThat long black cloud is comin&#x27; downI feel I&#x27;m knockin&#x27; on heaven&#x27;s doorKnock-knock-knockin&#x27; on heaven&#x27;s doorKnock-knock-knockin&#x27; on heaven&#x27;s doorKnock-knock-knockin&#x27; on heaven&#x27;s doorKnock-knock-knockin&#x27; on heaven&#x27;s doorدنبال کنید؟ نه بیخیال :)</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jul 2023 17:00:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین روز مدرسه و یک انشای خاص: «امتحان نگارش»</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedmirzaee/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B4-dq8gnjvlgyoc</link>
                <description>هشت و نیم بیدار شدیم و صبحانه را سنگین برگزار کردیم، چای خوردیم و به سوی آخرین امتحان حرکت کردیم. بیست کیلومتری را مثل نه ماه گذشته طی کردیم و دست آخر جلوی مدرسه پایین آمدیم. در راه، نکات مهم مرور شده بود، پس چند دقیقه‌ای به احوال‌پرسی گذشت و بحث با چندی از دوستان راجع به «سینما». انیمیشن جدید ماریو را تازه دیده بودیم و اتفاق داشتیم که شاهکار نیست و فیلمنامه مشکلات زیادی دارد. https://www.imdb.com/title/tt6718170/?ref_=ext_shr_lnk عکسی گرفتیمساعت ده قرار شد صفی تشکیل شود و آخر سالی عکسی بگیریم و تقدیری از بعضی بشود. بعد از این برنامه، مانند ماه اخیر به طبقهٔ سوم رفتیم و منتظر برگه‌ها بودیم. هوا گرم بود و همه کلافه در و دیوار را نگاه می‌کردند. برگه که به دستمان رسید، نوشتن شروع شد و شش نمرهٔ اول راحت گذشت و رسیدم به متن چهارده نمره‌ای. از دو انتخابی که پیش رو بود، بنا را گذاشتم بر موضوعی که تضاد میان دو مفهوم «کهنه و نو» بود.«پیرمرد دکانش را باز کرد. این بار هم مثل همیشه شیشه‌های ترشی را روی قفسهٔ زنگ‌زده پیاده‌رو گذاشت. سبزی‌های کپک‌زده، شیارهای سنگ‌فرش قدیمی را پوشانده بود. دوچرخه‌سوار نزدیک بود شیشه‌های ترشی را بشکند. پیرمرد هر چه بد و بیراه بود نثارش کرد.»برای چنین تضادی، فقط این طرح به ذهنم رسید، اما نمی‌دانستم که چگونه متنم تمام خواهد شد. می‌خواستم ساده‌گرایانه بنویسم و خیلی شلوغش نکنم. نگاهی به اطراف انداختم. هنوز نیم‌ساعتی بیشتر وقت بود.«آن سوی خیابان، فروشگاه زنجیره‌ای از فروشش بسیار راضی بود. تابلوی براقش پیرمرد را عصبانی می‌کرد. ماشین‌های خوش رنگ و لعاب، روی ردیف بودند. پیرمرد خسته، نگاهی انداخت. کلاهش را برداشت و به آسمان افکند. در آن سو کودکان حلقه‌ای داشتند. سرشان همراه مسیر کلاه می‌چرخید و بالا می‌رفت.»معلم دینی با مشاور مشغول بحث بود. همچنان برگهٔ چرک‌نویس را سیاه می‌کردم:«پیرمرد ناراحت بود. داشت چیزی را از دست می‌داد. چیزی ارزشمند که سال‌ها زندگی‌اش بود. برای مردم هم افسوس می‌خورد. آیا برای پول زار می‌زد؟ به آسمان نگاهی انداخت. کلاهش را می‌دید که با آن تار و پود نمدی‌اش چرخ می‌خورد. پرنده‌ها شاد بودند، بی خبر ولی شاد.»هنوز یک بند دیگر از انشایم مانده بود. آن را هم که نوشتم، پاک‌نویس کردم و سرخوش بیرون آمدم. باز با دوستان هم‌کلام شدیم و باز هم عکس گرفتیم. با عجله سوار ماشین شدیم چون دیرمان شده بود و می‌دانستم که چند وقتی این راه تکراری بازگشتمان را نمی‌بینم.«روزهای بعد، فروشگاه آن سوی خیابان خوشحال‌تر بود. پرنده‌ها همچنان می‌خندیدند. کلاه از آن بالا پیرمرد را می‌دید که روی صندلی‌اش نشسته بود و به کودکان، آخرین شیرینی‌ها را هدیه می‌کرد.»بیست و هشتم خرداد هزار و چهارصد و دودنبال کنید؟ نه بیخیال :)</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2023 17:47:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استیو جابز وقتی &quot;کتاب&quot; شد</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedmirzaee/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B2-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%AF-sivjvrnlfhfr</link>
                <description>زندگینامه‌ای که خواندنش خیلی طول کشید.در ادامه خلاصه‌ای از ساختار کتاب و برداشت شخصی‌ام از مطالعه‌ی آن را آورده‌ام.استیو جابز به قلم والتر آیزاکسن به توصیف زندگی پر فراز و نشیب اسطوره‌ی دنیای فناوری می‌پردازد. از فرزندخواندگی‌اش تا ایام جوانی و تاسیس میراثی به نام اپل.کتاب در بیش از چهل فصل (حدود ۶۰۰ صفحه در نسخه چاپی) کم و بیش راجع به همه‌ی جزئیات حرف می‌زند و داستان‌هایی کوتاه و سرگرم کننده می‌گوید. نکته آنجاست که این کتاب، سرگذشت مختصر ولی پرجزئیاتی از اپل را نیز به عنوان اصلی‌ترین دستاورد جابز در بر دارد.جالب‌ترین مفهومی که در کتاب با آن برخورد کردم، دیدگاه جابز به عنوان یک مینیمالیست بود (در گیومه). این موضوع به خوبی در محصولات او و ساز و کارهایی که در اپل بنا نهاد از جمله تعصبش در یکپارچگی بین نرم‌افزار و سخت‌افزار به چشم می‌آید. بخشی از آن از ذن بودایی و آموزه‌های شرقی سرچشمه می‌گرفت و بخش‌های دیگری که در روند کتاب به تفصیل بررسی شده است.جابز به ساختن محصولات عالی افتخار می‌کرد. از مکینتاش به سال ۱۹۸۴ بگیر تا آیمک و آیپاد. او با آیتونز و در ادامه آیپاد صنعت موسیقی را متحول کرد. با آیفون استاندارد جدیدی به صنعت موبایل بخشید. آیپد توانست کامپیوترها را به عنوان ابزارهایی همه‌گیر، هر چه بیشتر توسعه بدهد. اگر جابز نبود، وازنیاک (شریکش در تاسیس اپل و سازنده‌ی کامپیوترهای اپل ۱ و ۲) ایده‌های خود را به فنا می‌داد.حضور جابز در اپل به دو برهه تقسیم می‌شود. از ابتدای تاسیس تا ۱۹۸۵ که از اپل جدا شد. و از ۱۹۹۵ که به عنوان مدیرعامل به اپل بازگشت تا دوران طلایی‌اش را رقم بزند و مسیر را برای آن هموار سازد.همچنین حالات درونی و نسبتی که جابز با خانواده‌اش می‌ساخت در کتاب روایت می‌شود. در کل می‌توان گفت نویسنده چیزی را از قلم نینداخته است. این کتاب که به درخواست خود جابز نوشته شد، هیچ‌گاه توسط او خوانده نشد و نویسنده عمدتا منصفانه به بیان رویدادها می‌پردازد و در بیان اخلاق خاص جابز در کار و زندگی کم نمی‌گذارد.در پایان، این کتاب به کسانی که به مطالعه درمورد سرگذشت فناوری در قرن اخیر، اتفاقات مهم مرتبط به اپل و به خصوص استیو جابز علاقه‌مند هستند توصیه می‌شود.</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Fri, 26 May 2023 01:41:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد کتاب‌فروشی آن سوی خیابان</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedmirzaee/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-ve3ppc4w6vk6</link>
                <description>آن روز وقتی پا به کتاب‌فروشی گذاشتم، خیالاتی در سرم بود. کتاب‌هایی را که می‌خواستم نوشته بودم. مرد کتاب‌فروش با آن عینک قدیمی‌اش در قفسه‌ها می‌لولید. سلامی کردم و چند دقیقه‌ای مات فضای عجیب و فرح‌بخش آنجا شدم. دوستمان که از قضا چند وقتی شروع به خواندن فلسفه کرده بود، یک‌راست رفت سراغ کتاب‌ها. کتاب‌فروش بر آن بود که کتاب‌ها را خودتان بیابید. و در این لحظه ملتفت شدم که یک ساعتی آنجا خواهیم بود.چشمانم که بر قفسه‌ی کتاب‌ها می‌چرخید، احساسی خوشایند داشت. نام بعضی‌هاشان زیاد به گوشم خورده بود. وداع با اسلحه‌ی همینگوِی را که دیدم، فوری انتخابش کردم. قمارباز را هم خود کتاب‌فروش پس از اندکی جست‌وجو پیدا کرد. مانده بود اوژنی گرانده.در نگاه کتاب‌فروش، خرسندی موج می‌زد. می‌گفت مرا به کمک‌درسی می‌شناسند. آخرش هم گفت رمان بخوانید که زندگی‌تان عوض می‌شود و از این اباطیل. خب ما هم از همین حرف‌ها گوشمان پر بود که به سرمان زده بود کتاب بخوانیم. آن سو در قفسه‌ی فلسفه، دوستمان کتاب‌ها را می‌کاوید. سرخوش بودیم و پس از اینکه اوژنی گرانده را یافتم، از مغازه بیرون آمدیم.</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 16:43:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی از دنیای شازده کوچولو</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedmirzaee/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-p3kpyfmo9wn1</link>
                <description>سطح براق جیوه باعث می‌شد از غروب خورشید بیشتر لذت ببریم.تصور کنید سیاره‌ای وجود داشت که سطحش از جیوه پوشیده شده بود. از قضا به خاطر اندازه‌ی کوچکی که داشت همه به یاد اخترک ب‌۶۱۲ می افتادند و جای شازده کوچولو را خالی می‌دیدند‌. آن‌وقت لازم نبود کسی نگران بائوباب‌ها باشد، چون چگالی جیوه به اندازه‌ای بود که اجازه نمی‌داد هیچ گیاهی بیش از اندازه رشد کند.سطح براق جیوه باعث می‌شد از غروب خورشید بیشتر لذت ببریم. گل سرخ شازده کوچولو هم می‌بایست ماسک تنفسی میزد تا بخارهای جیوه به‌اش آسیب نرساند. قورباغه‌ای هم در برکه‌ی جیوه‌ای می‌انداختیم تا برای خودش شنا کند. چهارتا پایه‌ی چوبی هم قد علم می‌کردند تا خانه‌ای رویش بسازیم.با همه‌ی این‌ها خیلی عجیب نبود اگر آتش‌فشان‌ها هم شکل مکعبی داشتند. شازده کوچولو می‌توانست با احتیاط روی جیوه راه برود بدون اینکه غرق شود. آن‌وقت باز هم از آتش‌فشان‌ها به عنوان صندلی استفاده می‌کرد.</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Apr 2023 00:34:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر خانه‌های سفید، داستانک: بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedmirzaee/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-axfyloly9whu</link>
                <description>بخش اول را از اینجا بخوانید. روزها می‌روند. گذر شب و روز، سیاه و سفیدی بیش نیست. کامیونی به شهر می‌آید. غذای مورد نیازمان را می‌آورد. هفته‌ای یک‌بار منتظرش هستیم. آرد برای نان و هویج‌های سفید، همه‌ی چیزی است که احتیاج داریم. مردم اغلب گرسنه نیستند. خوراکی به اندازه‌ی کافی وجود دارد. کسی از غذا خوردن لذت نمی‌برد. مثل خیلی چیزهای دیگر.مفهوم لذت بردن را به طرز عجیبی لمس کرده‌ام. مربوط به دوران کودکی است. آن روز به گربه‌ها می‌نگریستم. یکی از آنها مثل همیشه صدای آرامی داشت که قطع و وصل می‌شد. در زباله‌ها تکه‌ای هویج یافته بود. هنوز آن را در دهان می‌جوید که مامورین پاکسازی شهر سر و کله‌شان پیدا شد. گربه‌ی بینوا مجبور شد پا به فرار بگذارد. در همین حین، تکه‌ی هویج از دهانش افتاد. فرصتی که برای خوردن غذایی بی‌ارزش داشت حالا دود شده بود. همین فاصله‌ی داشتن و نداشتن برایم عجیب بود. فاصله‌ی بین فرصت و حسرت، بین لذت بردن و نبردن.ما در این شهر چرخه‌ای بی‌انتها را می‌گذرانیم. مثل خیلی آدم‌های دیگر. خوشحال هستیم. چون دلیلی برای ناراحتی نیست. دیوارهای سفیدمان سرحد کمال هستند. گاه در رویایم شهرمان را رنگی می‌بینم. سطل‌های رنگ روی هم کوه شده‌اند و قلم‌موها بالا و پایین می‌روند. اما مردم ما نقاشی بلد نیستند. پس دیوارهای ما چگونه رنگی خواهند شد؟ کدام دست قلم‌موها را به حرکت در خواهد آورد؟ رویاهایم که به پایان رسید، با همان خوشحالی همیشگی به فکرش خواهم بود.پایان</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Mar 2023 13:38:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر خانه‌های سفید، داستانک: بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedmirzaee/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-nkicvjyotkxc</link>
                <description>در کوچه‌ها قدم می‌گذارم. خانه‌ها یک به یک از جلوی چشمانم می‌گذرد. سنگ‌های سفید چشمانم را پر کرده است. کلبه‌های طبقه طبقه، نور می‌پاشند. خیابان سنگ‌فرش، همان رنگ سفید را دارد. نور خورشید در پشت ابری سیاه آرام گرفته است. بازتاب نور، چشم را مثل همیشه نمی‌سوزاند.سطح مقطع سنگ‌ها بافت ریشه‌ای ندارد. مات و یکدست هستند. مربع‌های سفید تنها چیزی است که همه‌جای شهر کوچک را پوشانده است. مردمی که می‌بینم، خیلی به چشم نمی‌آیند. همه لباس‌های سفید بر تن دارند. شاید در و دیوار خانه‌هایشان را پوشیده‌اند.گربه‌ها صدای بمی دارند. وقتی چندتایی‌شان با هم به گفت‌وگو بنشینند، صداهای آرامی می‌آید. خیال می‌کنی ساعتی شروع به کار کرده و تیک‌تاک ظریفی در فضا آمیخته است. پوست سفید ابریشمیشان تکان نمی‌خورد. همین اندازه بی‌روح. اما همین گفت‌وگوی اتفاقی، برای ما تازگی دارد. شاید سال‌ها است که به انتظار شنیدنش هستیم.صدای آدم‌ها عجیب‌تر است. چرا که اصلا صدایی وجود ندارد. کودکان سخن گفتن و شنیدن بلد نیستند. در پارک‌های دو یا سه متری، آنها خیره گربه‌ها را تماشا می‌کنند. مثل اینکه زمان ایستاده است و موسیقی ظریفی جاری است.تصور می‌کنم در شهری کاغذی زیست می‌کنم. بزرگترها در اتاق‌های کاغذی سفیدشان نشسته‌اند و کار می‌کنند. کار بزرگشان خواندن متن‌های طولانی و خسته‌کننده است. گاهی امضایی هم می‌زنند. پنجره‌ی اتاقشان رو به تنها خیابان شهر باز می‌شود. در طول خیابان، ردیف درخت‌های سفیدی است که برگ ندارند. بوق ممتدی به گوش می‌رسد. نغمه‌ی پرنده‌ای تنها است. شهر ما همین یکی را دارد. انتهای خیابان، خانه‌ها تمام می‌شوند. در پس آن سرزمینی وسیع است. سایه‌ای خاکستری آسمانش را نقش زده است. خیلی کم به آنجا نگاه می‌کنیم.امروز هوا ابری است. مردی از دوردست خیابان پیدا می‌شود. با رنگ‌هایی عجیب. قبلا رنگ را در یک کتاب دبیرستان خوانده بودم. به نظر می‌آمد نویسنده‌های آن کتاب رنگ را دوست نداشتند. نوشته بود وقتی همه‌ی رنگ‌ها باهم ترکیب شوند، اثرشان از بین می‌رود و سفیدی باقی می‌ماند. چیزی که همه‌جای شهر ما هست. اینجا همه‌چیز سفید است. همه اعتقاد دارند که سفید، رنگ نیست.مرد، کلاهی چرمی بر سر گذاشته است. فقط می‌دانم که سفید نیست. فکر می‌کنم رنگ، عجیب‌ترین چیزی باشد که در زندگی‌ام دیده‌ام. جلیقه‌ی مرد همان رنگ خاص کلاهش را دارد. اما مهم نیست. چرا که به محض ورودش، پلیس‌ها دستگیرش کردند. مجبور است لباس‌های سفید بپوشد. راه دیگری نیست. رنگ‌های مرد، همانجا در شعله‌های سفیدی که پلیس‌ها برپا کرده‌اند، می‌سوزد.پی‌نوشت: بخش دوم را از اینجا بخوانید.</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Mar 2023 01:44:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام فیلم‌ها را در تعطیلات ببینیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedmirzaee/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B9%D8%B7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85-sujeirbwbu9o</link>
                <description>یکی از دوستانم پیشنهاد داد که فیلم‌های مورد علاقه‌ام را برای تعطیلات نوروز به او معرفی کنم. بر اساس همین ایده تصمیم گرفتم فیلم‌هایی را در این پست لیست کنم که به نظرم حداقل یکبار دیدنشان در تعطیلات، می‌تواند تجربه‌ای به یادماندنی در ذهنمان حک کند.سلامی به دنیای کلاسیک‌ها۱. خوشه‌های خشم (The Grapes of Wrath)سال ساخت: 1940کارگردان: John Fordچه چیزی بهتر از اینکه به سال  ۱۹۴۰ برگردیم و به نظاره‌ی یکی از شاهکارهای جان فورد اسطوره‌ای بنشینیم. فیلمی بر اساس یک رمان به همین نام اثر John Steinbeck که ما را در تلاطمات بحران‌های اقتصادی دهه ۱۹۳۰ به یک سفر میبرد. شخصیت‌هایی ماندگار و کنش‌هایی انسانی، در زمانی که کالیفرنیا هنوز به قطب فناوری دنیا تبدیل نشده بود.۲. هفت سامورایی (Seven Samurai)سال ساخت: 1954کارگردان: Akira Kurosawaوسترنی شرقی و بسیار ستودنی است. سالی که کوروساوا این فیلم را ساخت، چندان مورد استقبال ژاپنی‌ها قرار نگرفت. اما آوازه‌ی آن در سراسر جهان پیچید و بسیار مورد اقبال واقع شد. اکشنی با شخصیت‌های زیاد که در طول سه ساعت به ما درس فداکاری و اتحاد می‌آموزد. از روی این فیلم بعدها نسخه‌هایی در هالیوود ساخته شد.۳. داستان کارآگاهی (Detective Story)سال ساخت: 1951کارگردان: William Wylerداستان پلیسی را می‌گوید که در تلاش برای یافتن یک تبهکار به تکاپو افتاده است. فیلمی معمایی که نزدیک به دو ساعت با شخصیت‌هایش همراه می‌شویم. عمده‌ی فیلم در یک مقر پلیس اتفاق می‌افتد و از این نظر به دوازده مرد خشمگین شباهت دارد.کمی پست‌مدرن۴. سگ‌های زباله‌دانی (Reservoir Dogs)سال ساخت: 1992کارگردان: Quentin Tarantinoاولین فیلم تارانتینو که به درستی ویژگی‌های سبکی او را در بر دارد. سرقتی از جواهرفروشی اتفاق افتاده و مردی به خون می‌غلطد. این چیزی است که به نظر می‌تواند ما را تا پایان فیلم منتظر بگذارد. داستانی غیرخطی و هیجان انگیز و خشونت تصنعی همچنان در انتظار مخاطبان این اثر است.زیبایی‌شناسی ایرانی۵. باشو، غریبه کوچکسال ساخت: ۱۳۶۴کارگردان: بهرام بیضایییکی از شاهکارهایی که می‌توان در سینمای ایران به سراغ آن رفت. تسلط تکنیکی کم‌نظیر بهرام بیضایی در این فیلم ما را با باشو همراه می‌سازد تا تضاد دو جامعه‌ی ایرانی را درک کنیم. این فیلم خوش رنگ و لعاب از جنگ و بدی‌هایش می‌گوید و از مردمی که درگیر جنگ هستند.۶. خانه دوست کجاست؟سال ساخت: ۱۳۶۵کارگردان: عباس کیارستمیتماشای یک فیلم مینیمال و دوست‌داشتنی چیزی است که انتظار شما را می‌کشد. چند دقیقه‌ای به خاطرات پیرمرد روستایی گوش می‌دهیم و سفری ساده و دیدنی در طبیعت شمال ایران پیش رو داریم. فیلم مهم سینمای ایران که در خاطر هنردوستان نقش بسته است.۷. مرگ یزدگردسال ساخت: ۱۳۶۰کارگردان: بهرام بیضاییاین فیلم بر اساس تئاتری نوشته خود بهرام بیضایی است. دیالوگ‌هایی جذاب و روایت دیدنی، شما را تا انتهای فیلم میخکوب می‌کند. داستان اواخر حکومت ساسانیان اتفاق می‌افتد، در جایی که پادشاه کشته شده و همه در پی مجازات قاتل او هستند.سال‌های نزدیک۸. کودا (CODA)سال ساخت: 2021کارگردان: Sian Hederدختری که در یک خانواده‌ی ناشنوا زندگی می‌کند، برای رفتن به دانشگاه با چالش‌هایی مواجه است. این اثر که بازسازی فیلمی فرانسوی محصول سال ۲۰۱۴ است، توانست صاحب اسکار بهترین فیلم شود و بازیگر ناشنوای آن نیز صاحب اسکار شد.۹. تراژدی مکبث (The Tragedy of Macbeth)سال ساخت: 2021کارگردان: Joel Coenفیلم‌های زیادی بر اساس نمایشنامه‌ی مکبث ساخته شده است. یکی از تجربه‌های اخیر، تراژدی مکبث است که قاب‌بندی های مینیمال و فضای تئاترگونه دارد. از دیگر فیلم‌های مهم مکبث، سریر خون (Throne of Blood) ساخته‌ی کوروساوا است.ممنونم که این مطلب را خواندید. شما چه فیلمی را پیشنهاد می‌کنید؟ کدام‌یک از این فیلم‌ها را بیشتر می‌پسندید؟</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Mar 2023 23:39:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگ‌فرش</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedmirzaee/%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D9%81%D8%B1%D8%B4-z0largjxatyj</link>
                <description>همه ایستاده‌اند و به زمین خیره می‌نگرند. گویا جسدی را بی‌جان یافته‌اند. چشم‌ها برق می‌زند. لبخند به لب دارند. زمین خون‌آلود است. خبری از هراس همیشگی نیست. هرکسی می‌خواهد روی نقش بی‌جان پا بکوبد.باران زده است. سرمای اسفندماه لطیف است. راننده تاکسی روی جسد سنگی لق می‌خورد.- خدا لعنتشون کنه با این چیزا که میسازن. خدا لعنتشون کنهدختر شش ساله‌ای در گوشه‌ی خیابان است. فرفره‌ی قرمزی را می‌چرخاند. با اطمینان دست مادرش را می‌فشرد. در یک لحظه نگاه معصومانه‌اش به نگاه مادر می‌پیوندد.مادر قدم اول را برمی‌دارد. پیرمردی عصا به دست از سوی دیگر خیابان می‌آید. کفش‌های سفید کوچک دخترک، تق تق صدا می‌دهند. نیمه‌ی راه را رفته‌اند که صدایی برمی‌خیزد. همه نگاهشان به خیابان است. شکاف‌های سنگ‌فرش که تازه با سیمان پر شده‌اند، نور می‌تابانند. پیکره‌ای از تکه‌های کوچک سنگ مثل امواج دریا به هرسو می‌رود. اشک‌های دختر روان است. مادر او را به سینه‌اش می‌چسباند. ناگهان با یک تکان هردو زمین میخورند. سنگفرش با تنی خونین هر دو را می‌بلعد. پیرمرد عصایش را به شاخه‌ی درختی گیرانیده است.باد سختی می‌وزد. سنگ غول‌پیکر ریشه‌هایش را از زمین بیرون کشیده است. هرجا که سایه می‌دواند مردم را مثل دسته‌ای زنبور وحشی دور می‌کند. خانه‌ها یکی‌یکی در سایه‌اش محو می شوند. سنگ‌فرش با نقش‌های زیبا و ستاره‌های هشت‌پرش، شهر را می‌بلعد.</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Mar 2023 13:30:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه‌ای برای خشم</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedmirzaee/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%D9%85-domnotdn9jqy</link>
                <description>چند دقیقه‌ای می شود که همهمه‌ها فرونشسته است. پسری که من می‌شناختم چندان درس نمی‌خواند. حالا اوست که بر صندلی نقش بسته است. خرد شدن استخوان‌های روحش را فقط همکلاسی‌ها می‌فهمند.سیلی که روی صورت او جای گرفت، قرار بود تنبیه باشد. بسته‌ی پاستیل از گوشه‌ی کیف نیمه‌بازش، چشمانش را خراش می‌دهد. همکلاسی‌ها طعم پاستیل‌های او را فهمیده بودند. زنگ تفریح قبل، پسرک، سفره‌دار خیمه‌ی مدرن بچه‌های نازک نارنجی بود.نماینده به سختی سر می‌چرخاند. نفس‌هایش به سختی بغض‌هایش فرو می‌روند. ردیف او حالا یک جوخه‌ی دار است. چند دقیقه‌ای می‌شود که همراه پاهای آویزان پسر، خرده‌هایی از شیشه‌ی روحش معلق مانده است.من اما چراغانی‌های کلاس را نمی‌فهمم. سخنران به جایگاه می‌رود. پاهای عریانش چرا سرمای زمین را نمی‌فهمند. او قرار بود یک معلم باشد.</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jan 2023 23:16:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع توسعه اندروید با MIT AppInventor</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedmirzaee/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-mit-appinventor-rpcxndevdlhy</link>
                <description>اپ اینونتور نام یکی از محیط های خلاقانه برای توسعه اپلیکیشن های اندرویدی است که طی سالهای اخیر توسعه یافته است. این محیط متعلق به شرکت گوگل بود و برای پشتیبانی به MIT واگذار شد. در آخرین نسخه‌ی موجود آن یعنی نسخه دوم، طراحی برنامه‌ها و بازی‌های ساده به آسان ترین شکل ممکن صورت میگیرد و برنامه نویسی با روش کشیدن و رها‌‌کردن (DnD) امکان پذیر است.محیط mit appinventorنصب و راه‌اندازی اپ اینونتوراپ اینونتور یک محیط تحت وب است و برای دسترسی به آن تنها به یک مرورگر نیاز خواهید داشت. این لینک شما را به صفحه ورود میبرد. سپس میتوانید با یک حساب گوگل وارد محیط برنامه شوید.دومین اقدام برای شروع توسعه برنامه های اندرویدی، برقراری امکان تست برنامه های نوشته شده بصورت آنی است. در اپ اینونتور برای اینکار چند راه وجود دارد:اتصال به موبایل اندرویدی با استفاده از USBبرای اینکار نیاز است تا هم شبیه ساز ویندوزی و هم اپلیکیشن اندرویدی را نصب کنید.صفحه دانلود AiStarter (شبیه ساز ویندوز)دانلود اپ موبایل (ai2 companion)نرم افزار را در رایانه‌تان اجرا کنید. اتصال کابلی را برقرار کرده و اپ موبایل را اجرا کنید. حالا به سربرگ Connect رفته و USB را انتخاب کنید. چند ثانیه صبر کنید؛ اگر تمامی مراحل را به درستی انجام داده باشید،‌ هم اکنون می توانید برنامه‌ای که طراحی میکنید را تست کنید.اتصال USBاتصال بیسیم به موبایل اندرویدی (پیشنهادی)برای این کار شما فقط به نصب اپلیکیشن موبایل مرحله قبل نیاز خواهید داشت. هم موبایل و هم رایانه را به یک شبکه اینترنت مشترک متصل کنید. سپس اپ موبایلی را اجرا کنید. حالا میتوانید از سربرگ Connect در اپ اینونتور گزینه Ai Companion را انتخاب کنید. در این مرحله اتصال برقرار میگردد.تست برنامه ها با شبیه ساز در ویندوزپیشنهاد این است در صورتی از این روش استفاده کنید که موبایل اندرویدی در دسترس نباشد.ابتدا نرم افزار AiStarter را در ویندوز نصب کنید. سپس نرم افزار را اجرا کرده و در سربرگ Connect اپ اینونتور، گزینه Emulator را انتخاب کنید.محیط AiStarterرابط کاربریصفحه‌ی اصلی به دو بخش مهم تقسیم میشود که از منوی بالا و سمت راست قابل انتخاب است.1. Designer2. Blocksدر بخش طراحی میتوانید عناصر دلخواهتان را از منوی سمت چپ (Pallete) به صفحه‌ی (Screen) برنامه‌تان اضافه کنید. این عناصر دارای دسته بندی‌ها و کارکردهای متنوعی هستند. پیش از این لازم است یک پروژه ایجاد کرده باشید. شما بعدا میتوانید صفحات دیگری هم به پروژه‌تان اضافه کنید‌.عناصر اضافه شده میتوانند مستقیما در پیش نمایش (Viewer) قابل مشاهده باشند؛ یا اینکه در سینی پایین صفحه قرار گیرند. به این عناصر، مخفی (non-visible) می‌گوییم. از لیستی که در سمت راست برنامه قرار دارد (Components)، می توانید عناصر مختلف موجود در صفحه را ببینید و نام آنها را تغییر دهید.از تب تنظیمات (Properties)، ویژگی‌های مختلف هر عنصر قابل ویرایش است. به عنوان مثال تنظیمات عنصر screen شامل اسم برنامه، تم برنامه، رنگ های اصلی و... می‌شود. این پارامترها میتوانند مستقیم یا بعدا در حین بلاک گذاری (برنامه نویسی) مورد استفاده قرار گیرند.در بخش Blocks میتوانید با استفاده از بلاک‌های متفاوت دستورات مختلف را اجرا کنید. از لیست سمت چپ شما میتوانید مستقیما به تمام عناصری که پیش از این ایجاد کرده بودید، دسترسی پیدا کنید و دستورات اختصاصی یا پارامترهای قابل تغییر آنها را در کدتان مورد استفاده قرار دهید.چند نکتهافزونه های متنوعی که به زبان جاوا توسعه می‌یابند، قابلیت های بیشتری را به اپ اینونتور می افزایند.شما میتوانید خروجی های apk را با keystore اختصاصی داشته باشید. (کلیدهای مورد نیاز فروشگاه‌های اندرویدی)منبع پیشنهادیکتاب App Inventor 2: Create your own android apps نوشته‌ی David Wolber، پروژه های متنوع و کاربردی مختلفی را در اختیار شما قرار می‌دهد.در پایان خوشحال می‌شوم که سوالات و نظرات ارزشمندتان را با من به اشتراک بگذارید و اگر این مطلب  برایتان مفید بود آن را لایک کنید.</description>
                <category>حامد میرزایی</category>
                <author>حامد میرزایی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jan 2023 13:58:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>