<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حامد پیشدار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hamedpishdar</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:56:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/161666/avatar/PU3Tkd.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حامد پیشدار</title>
            <link>https://virgool.io/@hamedpishdar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کرونا و عمو خلیل</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedpishdar/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D8%B9%D9%85%D9%88-%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84-eehnwvbjsxon</link>
                <description>امروز صبح اول وقت اداری، جمالی آمد به اتاق ما و با دستگاه تب سنج دمای بدن ما را اندازه گرفت. یک وسیله دیجیتالی سفید کوچک مثل چراغ قوه که به فاصله ۱۰ سانتیمتری پیشانی ما می گرفت و دکمه اش را می زد. لامپ روی سر دستگاه، نور آبی رنگی را به مدت ۳ ثانیه روی پیشانی می انداخت و بعد که خاموش می شد توی صفحه دیجیتالی کوچکش درجه دمای بدن را نشان می داد. عمو خلیل با یک سینی و چند استکان چای آمد توی اتاق و همینطور که استکان چای را روی میز می گذاشت از بالای عینکش جمالی را دید می زد. با صدای خش دارش گفت:&quot;جل الخالق، بدون تماس با بدن و بدون درجه تب و جیوه و درجه. مگه می شه، مگه داریم؟!&quot;.اعتراف می کنم که دستهایم را زیر ۱۰ ثانیه می شویم. به خاطر صرفه جویی و جلوگیری از اسراف نیست، کلا حوصله ندارم که آن قدر طول بکشد. ماسک هم نمی زنم، دماغم انحراف دارد و همین طوری هم نفسم بالا نمی آید. راستش دستکش هم نمی پوشم، دستهایم عرق می کند و چندشم می شود.دمای بدن من ۳۶/۶ درجه بود. جمالی رفت سراغ عمو خلیل. عمو خلیل که روی صندلی نشسته بود، کمرش را صاف کرد و آب دهانش را قورت داد. جمالی دستگاه را روبروی صورتش گرفت. ۳۸ درجه. دوباره امتحان کرد. باز هم صفحه تب سنج ۳۸ درجه را نشان داد. گفتم: &quot;شاید باتریش ضعیف شده.&quot; گفت: &quot;نه تازه باتری انداختم.&quot; عمو خلیل عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود. با حالت ترس گفت: &quot;خیلی بده؟ حالا چی میشه؟&quot;دلم برای پیرمرد سوخت. عمو خلیل صبح به صبح از پایین تا بالای شرکت را با انواع وایتکس، افروز و مواد شوینده دیگر ضدعفونی می کرد. همیشه ماسک روی صورتش و دستکش لاتکس به دست داشت. فاصله اجتماعی را هم رعایت می کرد و هیچ وقت بیشتر از یک متر و نیم به کسی نزدیک نمی شد. از بهداری شرکت اعلام کرده بودند: &quot;هر صبح درجه تب همه را چک کنید و اگر کسی بالای ۳۷ درجه بود، سریع به دکتر احمدی اطلاع بدهید.&quot; جمالی تلفن را برداشت و شماره اتاق دکتر احمدی را گرفت و به منشیِ دکتر قضیه ۳۸ درجه تب عمو خلیل را تعریف کرد. عمو خلیل لرزش خفیفی به اندامش افتاد. منشی گفت: &quot;دکتر امروز نمیاد، با معاون تماس بگیرین.&quot;چند دقیقه بعد، سیل تماس ها بود که از بخش های مختلف شرکت، به اتاق ما می شد و از حال و احوال عمو خلیل می پرسیدند. کسی توی شرکت نبود که عمو خلیل را دوست نداشته باشد.  تا اینکه رئیس دفترِ مدیرعامل تماس گرفت و گفت: &quot;مدیرعامل دستور دادند عمو خلیل بره بیمارستان شهید محمدی خودشو معرفی کنه.&quot; نمی دانستیم چه بگوییم. این بنده خدا فقط یک درجه دمای بدنش بیشتر از حد معمول بود‌، آن هم ممکن بود به خاطر خوردن چای یا تاثیرِ کار و فعالیتش باشد. توی شرکت، عمو خلیلِ آبدارچی، تنها کسی بود که کاملا مفید، هر ۸ ساعتِ اداری کار می کرد.دستور مدیر عامل بود. مگر کسی می توانست روی حرفش حرفی بزند؟ عمو خلیل را به بیمارستان شهید محمدی، بخش بیماران حاد تنفسی بردند. آتش نشانی را هم خبر کردند و آمد تمام اتاق ها و دستشویی ها و آبدارخانه را ضدعفونی کرد. داشتم کاغذها و پرونده های روی میز را جمع می کردم که بروم. عمو خلیل برگشت. گفت: &quot;ازم تست  نگرفتن، گفتن علائم کرونا نداری، برو خونه.&quot; کیفم را برداشتم و از شرکت زدم بیرون. عمو خلیل ماند و نگاه های معنی دار کارمندهای شرکت.</description>
                <category>حامد پیشدار</category>
                <author>حامد پیشدار</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2020 23:50:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفش های بیچاره من</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedpishdar/%DA%A9%D9%81%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86-gvu7zhf19i4f</link>
                <description>درب منزل را آرام باز می کنم و آرامتر می بندم. ساعت ۶ و نیم است معمولا این موقع صبح کسی در خانه و ساختمان ما بیدار نیست یا اگر بیدار است خیلی آرام و پاورچین پاورچین حرکت می کند تا مبادا بقیه از خواب ناز بپرند.چشمهایم دنبال پاشنه کش سفید پلاستیکی مجموعه هتل های کوثر می گردد. چند سال پیش که رفته بودیم مشهد پابوس امام رضا علیه السلام، از طرف هتل محل اقامتمان بسته ای به عنوان هدیه دادند که تویش مهر و جانماز و تسبیح و همین پاشنه کش پلاستیکی ۲۰ سانتی و چند تا چیز دیگر بود.روی یک لنگه دمپایی چوبی پیدایش می کنم. بالای جاکفشی نارنجی کهنه کنار درب آپارتمان. جاکفشی کوچک ما پر از کفش و دمپایی اهالی خانه است و انگار فقط برای کفش من جا ندارد و همیشه آن را کنار جاکفشی می گذارم. یک کفش چرمی مشکی نیمه اسپورت که پارسال قبل از عروسی داداشم مجبورش کردم برایم بخرد. فروشنده می گفت هم به لباس مجلسی می آید و هم می توانی با لباس اسپورت بپوشی. پای راستم را توی کفش می کنم. در همین حال ذهنم می رود روی ضرب المثل معروف که می گویند:&quot;جفت پاهایش را توی یک کفش کرده&quot;. با خودم می گویم:&quot; چطور دوتا پاشون توی یه کفش میره؟ من که همین یه پام هم به زور تو کفش جا می دم&quot;. پای راست به همراه کفش که از پنجه ام آویزان است را روی اولین پله که به سمت طبقه بالا می رود می گذارم. با پاشنه کش پشتش را پشت پایم جا می اندازم. پای بعدی و کفش بعدی هم همین طور، اما دیگر به ضرب المثل فکر نمی کنم. گرد و خاکی که روی کفش ها نشسته به راحتی دیده می شود. اگر این طوری بروم بیرون احساس می کنم همه مردم دارند به کفشم نگاه می کنند و با خودشان فکر می کنند چه آدم شلخته و کثیفی هستم.اغلب آدم فراموش کاری هستم و خیلی پیش نمی آید که بروم سراغ کفاشی و کفش ها را واکس بزنم، برای همین یک واکس براق کننده فوری دارم که همان کار را با کیفیت کمتری ولی تا حدی قابل قبول برایم انجام می دهد. واکس که نیست، یک تکه ابر اسفنجی است که به یک تکه پلاستیک چسبیده و تویش پر از روغن است. نمی دانم چه روغنی است ولی کفش ها را خوب برق می اندازد. می دانم که روغن نباتی نیست. یک بار از روغن نباتی به جای واکس استفاده کردم، کفش هایم خیلی تمیز شد و برقش چشم هر کسی که از کنارم رد می شد را به خودش جلب می کرد. فقط اشکالش این بود که پشه ها تا یک هفته دور کفش هایم جمع می شدند و همه جا دنبالم می آمدند.به همان ترتیب که پاشنه ها را جا انداختم پایم را روی پله می گذارم. اول جلوی کفش و روی کفش را با چند حرکت رفت و برگشت تمیز می کنم. بعد کناره ها و در آخر هم پشت کفش. پای بعدی را هم همین طور. آخرین نگاه را با لبخند حاکی از رضایت به پایین پایم می اندازم. احساس می کنم یک نقطه خاکی هنوز گوشه سمت چپ کفش پای راستم مانده، مثل شکارچی که شکارش را در حال فرار دیده فورا خم می شوم و ابر روغنی را رویش سُر می دهم. براق کننده را می گذارم سر جایش روی آن لنگه دیگرِ دمپایی چوبی. ذهنم دارد مسیر خانه تا اداره را چک می کند. مثل همیشه پیاده می روم. خوب است که کفش ها حرف نمی زنند، و الا من تاب ناله و نفرینشان را ندارم. چند روز پیش بارندگی داشتیم، سیل راه افتاد و با خودش گل و لای به کوچه ها و خیابان ها آورد. الان زمین خشک شده و فقط خاک زیادی از آن مانده که با رد شدن هر ماشین، روی هوا چرخی می زند و توی پیاده رو پهن می شود. دلم برای کفش هایم می سوزد.</description>
                <category>حامد پیشدار</category>
                <author>حامد پیشدار</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2020 22:19:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرباز صفر(قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedpishdar/%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D9%81%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-jx6zxtqstjg9</link>
                <description>روزی که میخواستم بروم سربازی را خیلی دقیق یادم است، صبح خیلی زود آماده شدم و به راه افتادم. این که می گویم آماده شدم فکر نکنید که ساک بستم و وسایل ضروری سفر و مسافرت مثل چند دست لباس گرم و راحتی ، وسایل بهداشتی و ملحفه و پتو مسافرتی وووو را در ساکم جا دادم، نه، فقط یک کاپشن که نه، یک پولیور هم نه، اصلا اسمش را نمی دانم فقط روپوشی بود که وقتی سردم می شد می پوشیدم. همان را پوشیدم و برگه اعزام را برداشتم و از اهالی خانه خداحافظی کردم. داشتم از در می رفتم بیرون که مادرم صدایم زد. با خودم گفتم: &quot;بالاخره یکی توی این خونه به فکرم هست&quot;. فکر میکنید چه گفت؟گفت: &quot;کجا میری؟&quot;گفتم: &quot;دارم میرم سربازی&quot;گفت: &quot;خب باشه خداحافظ&quot;از خانه ما تا مرکز نظام وظیفه راهی نبود. اول دیماه سال ۱۳۹۰ ساعت حدود ۶ و نیم صبح پیاده راه افتادم. با اینکه بندرعباس خیلی سرد نمی شود اما کمی سوز می آمد. با خودم گفتم:&quot; خوب شد یه چیزی پوشیدم سردم نشه&quot;. رسیدم به خیابان انتظام، چند نفری قبل از من آمده بودند. خانواده هایشان با گریه و زاری در حال آخرین سفارش ها به خرس گنده شان بودند که می خواست دو ماه برود آموزشی و بعد برگردد ور دلشان خدمت کند. تازه بین آموزشی هم دو الی سه بار مرخصی می دادند. بگذریم...یک لحظه متوجه شدم برگه اعزام دستم نیست. توی این مسائل سابقه داشتم. یادم می آید حدود ۸ ساله بودم که فرستادندم نان بخرم، اسکناس را توی دستم مشت کردم، وقتی رسیدم دیدم دستم خالی است.القصه مسیری که آمده بودم را برگشتم تا شاید برگه را پیدا کنم. نمیدانستم اگر برگه دستم نباشد اعزام می شوم یا دوباره باید چند ماه صبر کنم. تنها دغدغه ام این بود که پدرم بگوید:&quot; همین کارم نتونستی انجام بدی؟&quot;. وسطهای راه کنار یک جوی آب برگه را دیدم. ایندفعه محکم تر گرفتمش. سرم را که بالا آوردم محمود جلویم ترمز زد. گفتم:&quot; کله سحر اینجا چی میکنی؟&quot; ، گفت برای بدرقه آمدم. سوار شدم و با هم رفتیم برای معرفی و اعزام.همه سربازان اعزامی با لباس های پلو خوری و حداقل یک ساک پر از لباس و ملزومات دو ماه زندگی آمده بودند. بعد از مقداری معطلی و سوء مدیریت های همیشگی و تشکیل چند صف و از این موارد، بالاخره گفتند کجا باید برویم. من پادگان آموزشی آیت الله خاتمی یزد افتادم. همان جا یک عده به ما می گفتند خوش به حالتان هتل خاتمی همه اش بخور و بخواب است. البته تعداد این هتل های آموزشی سربازی در کشور ما کم نیست. و قبلا در خاطرات دوستانم که به خدمت رفته بودند شنیده بودم آنجایی که بودند بخور و بخواب بوده و کلی خاطرات پیچاندن پست و صبحگاه و ... را تعریف می کردند.تعداد بچه هایی که اسمشان را برای یزد خواندند را دقیقا یادم نیست. فکر می کنم ۲۰ نفر بودیم. سوار اتوبوسی که برایمان گرفته بودند شدیم. اتوبوس قرار بود ما را در یزد پیاده کند و بقیه را به شهرهای دیگر ببرد.هنوز کسی را نمی شناختم. معمولا وقتی جایی هستم که کسی را نمی شناسم سعی می کنم سریع ارتباط نگیرم و کمی دیرجوش هستم.طرف های ظهر حرکت کردیم. گریه های خانواده ها را برای دوری از عزیز دردانه هایشان که تا سوپری سر کوچه هم تنهایی نرفته بودند می دیدم. چیزی که حالم را بد می کرد زاری های متقابل خرس های گنده ای بود که قرار بود بروند و به کشورشان خدمت کنند، البته اجباری.نیمه شب به یزد رسیدیم. چون پادگان آموزشی آیت الله خاتمی خارج از یزد بود، ورودی شهر پیاده شدیم. بعد از پرسیدن آدرس و چانه زدن با رانندگان سواری و تاکسی، با چند خودروی سواری خودمان را به پادگان رساندیم و پذیرش شدیم.شب نسبتاً سردی بود و ابر آسمان را پوشانده بود. غیر از سو سوی چراغ های پادگان که با فاصله دور از هم بودند چیزی به چشم نمی خورد.نزدیک به دو کیلومتر پیاده رفتیم تا به سوله های آسایشگاه رسیدیم. قبل از ما سربازهایی از استان های فارس، سیستان و بلوچستان و تهران هم آمده بودند. از فرط خستگی چشمهایمان باز نمی شد. جلوی سوله غذا خوری صف طولانی تشکیل داده بودند. اصلاً حوصله صف ایستادن را نداشتیم، به محض گرفتن پتو روی تخت ها دراز کشیدیم. اما مگر می شد به یک خواب راحت فکر کرد؟! این تازه شروعش بود، آنجا با صدای انواع حیوانات و موجودات زنده آشنا می شدی.</description>
                <category>حامد پیشدار</category>
                <author>حامد پیشدار</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 08:39:22 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>