<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حامد قزل سفلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hamedqezel</link>
        <description>(من‌واَمثالِ‌من)instagram.com/hamedqezelsofla</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 11:58:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1394352/avatar/ThTygv.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حامد قزل سفلی</title>
            <link>https://virgool.io/@hamedqezel</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedqezel/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-vzyynfn9rnvy</link>
                <description>به بخش خبری ذهن من خوش آمدید؛مشروح اخبار:امروز بعدازظهر درست زمانی که من با تلاش فراوان از پس انجام کاری برای یک دوست بر آمده بودم و برای لحظاتی احساس خوبی را تجربه میکردم، بار دیگر من را با حوض خود یافتم و یکباره غم های عالم بر سرم سرازیر شد. شدت این غم های موسمی که هرازگاهی بر سر من خراب میشوند به حدی بود که من را در خیابان ها آواره کرد. به گفته ی شاهدان عینی که سطوح آینه ایِ ویترین مغازه ها و شیشه ی اتومبیل ها بودند: صورت من به قدری عاری از هرگونه حس شده بود که کمتر کسی میتوانست تصور کند که مثلا زمانی لبخندی بر این صورت نقش بسته باشد. گفته ها حاکیست بعضی چیزهایی که در اطراف من خودنمایی میکردند این من را آزار میداد، مثله: بعضی از عابرانبعضی از ماشین هابعضی از خانه هاو بعضی از خیابان ها که بعضی خاطرات و بعضی حسرت ها را در دل من بیدار میکرد.ببخشید .. به خبری که هم اکنون به ذهنم رسید توجه کنید: کلمه ی &#x60; بعضی &#x60; در پس تکرار دچار بدیهی زدایی شد و حالا برای من غریب به نظر میرسد، برای شما چطور ؟!ادامه ی خبر:نام و نام خانوادگی ای که به سلسله ی قاجار میرسید بر روی تابلوی یک ساختمان تجاریِ با شکوه خودنمایی می کرد و من را که در میان غبارِ غم گرفته ی خود ساخته ایستاده بودم، بارِ دیگر فروپاشاند.قزلباش ها برخلافِ توانمندی ای که داشتند هیچوقت موفق به تشکیل سلسله ای نشدند ..و این بخت انگار تا به امروز ادامه داشت. منِ آوار شده بر روزگارم درون واگن قطار مستهلک و رده خارجی که در پس عبور قطاری با واگن های شیک و جدید آن هم از سمت مخالف، آمده بود .. در شلوغی نشسته بودم و به کفش های دیگران نگاه می کردم.به گزارش خبرنگار اعزامی من، که من را از بیرون تصور میکرد: من در میان آدم های دیگر بودم با تفاوت های ملموس اما انگار با حالی یکسان ..انگار همه ی مان، بُهت زده بودیم.و در پایان توجه شما را به این مهم جلب میکنم:وقتی واقعیت حرفی برای گفتن ندارد، می شود خیال کرد؛قطارِ فرسوده داشت آخرین سفرش را انجام می داد. به ایستگاه آخر که رسید از آن عبور کرد و کم کم از شهر خارج شد. مسافران بی تفاوت به بیابان هایی که به جایی نمی رسید نگاه میکردند، شاید شهر برای شان به همان اندازه بی آب و علف بود. قطار اما مصمم به راه خود ادامه می داد تا به رهایی برسد.</description>
                <category>حامد قزل سفلی</category>
                <author>حامد قزل سفلی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jan 2024 03:00:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedqezel/%D8%B3%DB%8C-ggad3wlqmmcp</link>
                <description> سی را با ماشین تایپ می نویسم تا حروف اهمیت شان را با جوهری که در پس صدای تق روی کاغذ نقش می‌بندد حس کنند، تا حروف اهمیت شان را با جوهری که در پس صدای تق روی کاغذ نقش می‌بندد حس کنند، با جوهری که در پس صدای تق روی کاغذ نقش می‌بندد، حس کنند.پیج های روانشناسی ای که فالو داشتم را یکی پس از دیگری آنفالو میکنم. چه اصراری دارند اطلاعات دسته‌بندی شده ای را به خوردمان بدهند که به دردمان نمیخورد و فقط به دردمان اضافه میکند. گفتن حقیقت چه دردی را دوا میکند وقتی ندانستن اش به ما امید میدهد؛امید به زندگی.نمیخواهم به چیزی فکر کنم، در واقع نمیخواهم به چیزهای منفی فکر کنم. بگذار فرض بگیریم سرش شلوغ است و ذهنش مشغول. شاید هم مریض است.با این حال من روی کار خود تمرکز میکنم. فکر میکنم کلمات در بستر دیجیتال ارزش خودشان را از دست میدهند، مثلا دوستت دارمی که با ضربه هایی محکم و به کمک جوهر روی کاغذ نقش میبندد کجا و این دوستت دارم هایی که مجازا نوشته میشوند کجا.عشق به آدم انرژی میدهد که به راحتی ماشین تایپی پیدا کند برای نوشتن نامه ای. نامه ای به یک دوست که حالا غریبی میکند؛فکر نمیکنم برای نامه های عاشقانه اسم انتخاب کنند اما من اسم این نامه رو میگذارم:سینمیخوام شبیه حبیب تو موقعیت مجنون باشم که بگم: ببخشید، این همه ظرف اینجا بود، چرا شما ظرف منو شکستین؟! ..ولی کم نبوده وقتایی که مثله بقیه باهام رفتار نکردی، بیشتر از بقیه برام وقت گذاشتی و گذاشتی که با هم خوش باشیم. فکر میکنی عمر این خوشی چقدر باشه ؟ پیج های روانشناسی که میگن خیلی وقته تموم شده اما تو چی میگی ؟! به نظرم تو انقدری فرق داشته باشی .. بگذریم. مسیری که همیشه با هم قدم میزدیم تا به اون نقطه و نیمکت برسیم رو حالا تنها قدم میزنم و به اون نیمکت تکیه میدم.با خودم فکر میکنم دنیا جای آدمای خوب نیست.دنیا چالش برانگیزه .. پس کسایی برنده ان که چالش برانگیز باشن، نه مثل من راحت، حل شده.حالا که فکر میکنم میبینم فرقی نمیکنه سرت شلوغه یا حوصله ی منو نداری؛ جفتش یه نتیجه رو میده:تنهایی.اما من با این تنهاییم خوشم، با همین خاطرات.احتمالا (مسخره اس این امید واهی_) حتما دیگه دوستم نداری ولی من دلم میخواد با این ضربات سهمگین ماشین تایپ بنویسم:دوستت دارم.حتی اگه اهمیتی برات نداشته باشه، حداقل ارزش کلمه حفظ میشه. مثله نوشتن سی؛ که در یک روز تابستانی بدون تو فوت شد.امضا: یه آدمه حل شده که حل شده توو خاطرات ..</description>
                <category>حامد قزل سفلی</category>
                <author>حامد قزل سفلی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Dec 2023 03:25:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تار نَما</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%8E%D9%85%D8%A7-u8sjhfnmomxo</link>
                <description>تار نَمای من :یه روز که خیلی خوشحال بودم از یکی که خیلی دوستِ‌ش داشتم، یه پیام طولانی دریافت کردم.جمله‌هایی که خوندم منُ خیلی متعجب کرد و بعد گرفتار بُهت کرد.حجم نِفرتی که توی جملاتِ‌ش موج میزد فقط منُ به یه جمله رسوند:برو به دَرَک !یه روز که خیلی خوشحال بودم از یکی که خیلی دوستِ‌ش داشتم یه پیام طولانی دریافت کردم که خیلی حالَ‌مُ بد کرد.خنده‌های وحشی، اَشک‌های خودسَر و فکر‌های تکراری ..همه ی اون روزِ من بود. تار نَمای شما چیه ؟!</description>
                <category>حامد قزل سفلی</category>
                <author>حامد قزل سفلی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jan 2023 11:37:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستون</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedqezel/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-ex3cu3o64yhx</link>
                <description>دوستِ‌ش ندارم، همین.نه اینکه آدم بدی باشهنه اینکه آدم بدی باشمفقط، دوستِ‌ش ندارم. اون خیلی به من علاقمنده اما، من چی ؟خب این مورد نادر با تمام موارد من دَر، که من دوستِ‌شون داشتم اما اونها نه.واقعیتی بود که من پذیرفتم و حالا اون باید بپذیره.ناراحت میشه، منم ناراحت شدم.اما خب ناراحتی من مگه برا کسی مهم بود ؟! پس چرا ناراحتیِ اون برام مهمه ؟شاید چون آدم مهربونیَم، درک میکنم، میفهمم.اما مهربونی، درک و فهم کاری برای اون نمیکنه.شاید باید باهاش حرف بزنم؛ این مهربونی، درک و فهمم رو بهش منتقل کنم اما، تَهش ناراحت میشه؛فهمم رو میفهمه و ناراحت میشه.اونوقت منم ناراحت میشم.  دارم ترحم میکنم، ترحم توی این مورد چیز خوبی نیست.نمیشه با ترحم همدیگرو دوست داشت.امروز یکی از روزهای زمستونه که تولدمهاون یادِش بود.اما تولدِ خودش کِیِه ؟  نمیدونم ..شاید یکی از روزهای تابستون.</description>
                <category>حامد قزل سفلی</category>
                <author>حامد قزل سفلی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jan 2023 16:39:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسادت</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedqezel/%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%AA-y2qrmvpjay2v</link>
                <description>حامد ما توی ذهن آدما نیستیم نمیدونیم اونا به چی فکر میکنن، فکر میکنن اما چطور عمل میکنن، حامد ما آدمیم.خیلی بتونیم خودمونو جمع کنیم، دیگه نمیتونیم جلوی هَمو بگیریم، پس وقتی نمیتونیم چرا خودمونو اذیت کنیم؛هر چی شد، شُد .. هر کی رفت، رَفت .. بذار بِره.ما یه کار میتونیم اونم اینه که براشون آرزوی خوش‌بختی کنیم همین.باور کن همین. غیر این باشه یا خودتو اذیت میکنی یا مثلا .. ؛منو !فکر کردی نمیدونم ؟! میدونم ..تَهش میخوای بگی نامردَم ؟! میدونم ..بیشعورَم ؟! میدونم ..خودخواهَ‌م ؟! میدونم ..حتی عوضی ام.همه ی اینا رو میدونم، ولی الان فکر میکنی حسادت فقط سهمِ توعه ؟! باور کن نه ! حامد ما همه حسودیم، همه ..منم حسودممنی که حالا دارم تو رو از بالا نگاه میکنمَ‌م حسودم !دِ اگه نبودم که نمیذاشتم اون پایین بمونی، اونم تو ..میگی چیکار کنم ؟ میگی چیکار میتونم بکنم ؟!تو هم بودی همین کارو میکردی، باور کن !چون منو تو، منو تو بودیم .. ما نبودیم.که اگه بودیم، الان نزدیک هم بودیم.</description>
                <category>حامد قزل سفلی</category>
                <author>حامد قزل سفلی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jan 2023 01:59:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان اسب</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedqezel/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-eahcvxuwdz8u</link>
                <description>میگن یه روز یه اسب زنگ میزنه به سیرک. متصدی گوشی رو بر میداره و بعد از جملات ابتدایی و معمولیِ هر مکالمه ای؛اسب میگه: میخواستم شرایط‌تون رو برای کار بدونم، در واقع چه مزایایی برای هنرمندان‌ در نظر گرفتین ؟متصدی جواب میده: بله حتما فقط، هُنرتون چیه ؟اسب لحظه ای میمونه، و بعد با سُمِ‌ش که نَعل طلاییِ تازه ای داره گوشیِ تلفن رو از روی گوشِ‌ش بر میداره و نگاهی بهش میکنه؛بعد دوباره گوشی رو دمه گوشِ‌ش میگیره و خیلی آروم و مات میگه: دارم حرف میزنم !با قدم‌های آروم و با نگاهی خیره سمت آشپزخونه میره، روی دو پا می ایسته تا برای خودش چایی بریزه، مثلِ همیشه اول از قوری و بعد لیوان رو زیر شیرِ سماور میگیره، نگاه خیره‌ش اما اونو یاد الاغی میندازه که یکی از چهره‌های مطرحِ سیرکه و هنر خاصی هم نداره که متوجه ی آبِ جوشی میشه که همینطور داره از لیوانِ‌ش سَر ریز میکنه.روی مُبلی که همیشه جلوی پنجره هست لَم میده و لیوان چای رو بین دو سُم‌ِش نگه میداره و خیره بیرون رو تماشا میکنه؛با خودش فکر میکنه که خب حتما چیزهای دیگه ای هم هست که مهمن، مهم تر از هُنر.</description>
                <category>حامد قزل سفلی</category>
                <author>حامد قزل سفلی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jan 2023 15:30:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب‌های قشنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedqezel/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF-dz6p2ugrxrra</link>
                <description>ذهنَ‌مهمه چیز توی ذهن‌َم زیباست. اتفاقات، اونجور که باید میوفته.من خوش خیالَ‌م و از این موضوع راضیَ‌م.مهم نیست دیگران چیکار میکنن.دیگران، همونایی که همه چیزُ دچار اِبهام میکنن، با نخواستن‌هاشون، با نموندن‌اشونبا رفتن‌اشون.من بعدِ همه چیزُ دیدم.بعدِ رفتن‌ها، بعدِ نموندن‌ها، بعدِ نشدن‌هاتَلخ بودن اما اینکه من چه خوش خیالُ ساده بودم، تلخ تر.با این همه ترجیح میدم خوش خیالُ ساده باشم.چوندنیایِ ذهنَ‌مُ دوست دارم؛چونمن اینجا یه قهرمان‌َم ..و چونمن اینجا خواب‌های قشنگ میبینم.</description>
                <category>حامد قزل سفلی</category>
                <author>حامد قزل سفلی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 00:34:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبر</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedqezel/%D8%B5%D8%A8%D8%B1-pel6kju1xl6z</link>
                <description>برای خوردنِ یه لیوان آب، تا پُر شدن لیوان باید صبر کرد.همه چیز حاصلِ فرایندیِ که باید طی بشه تا به آمادگی برسه.مثلِ یه لیوان آب که آماده ی خوردنه ولی باید صبر کرد.چون همه چیز حاصلِ فرایندیِ که باید طی بشه تا به آمادگی برسه.پس یه لیوان آب ممکنه آماده ی خوردن نباشه.پس باید صبر کرد. صبرصبرصبرو صبر.تشنگی .. تحملِ تشنگی.صبر، لیوان آب رو گرم میکنه تشنگی رو بیشتر.صبر چه بلایی سرِ ما میاره ..چقدر دیگه از ما مونده تا با صبر تموم بشه.</description>
                <category>حامد قزل سفلی</category>
                <author>حامد قزل سفلی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jan 2023 11:41:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهم نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedqezel/%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-usazjiacj8oa</link>
                <description>
+ ببین من نمیدونم چجوری باید بهت بگم، البته حتما تا الان خبرشو شنیدی ولی خب من باید بهت توضیح بدم. من اونجا یه کارمند ساده__ چرا اینجا قرار گذاشتی ؟+ چی ؟! آهاا، همینجوری ببین من خودمم اونجا سرمایه‌گذاری کرده بودم اما خب اگه اصرارهای بی جای من__ دیوارهای اینجا خیلی شلوغه+ دیوار ؟! تو زندگیتو گذاشتی توی اون شرکت و من خودمو مقصر میدونم ! _ مقصر ؟؟ یکی دیگه پولا رو برداشته رفته، حالا اگه طرحه به نتیجه میرسید که تو مُسَبب بودی ..+ مُسَبب ؟؟ چرا حرفهایی که من باید بزنمو میزنی !!_ میخوام ماتِ‌ت کنم، میخوام راهِ‌تو ببندم، معلوم نیست ؟!+ تو کینه کردی، چرا حرف‌ِتو نمیزنی _ حرفَ‌مَم میزنم. تو میدونی من از یه جایی با دیوارهای شلوغ بَدَم میاد، تمرکزمو میگیره، باز اینجا قرار گذاشتی، برا چی ؟؟ برا چی اینکارو کردی ؟؟+ مَن، من اولین‌باره میشنوم__ دروغ میگی، تو اسمِ‌ت چیه ؟؟+ چی ؟؟ یعنی چی !_ یعنی اینکه تو اولین‌باره میشنوی من از چی بدم میاد، بعد اومدم کُل زندگی‌مو دادم دستِ‌ت._ حالا حرفَ‌م، یه کارمند ساده هشت صُبح شرکته چهار بعدازظهرَم جلوی دَره که هر چه زودتر ساعتِ‌شو بزنه خداحافظ خونه، ساعت هفت بعدازظهر با بهترین دوستِ‌ش قرار نمیذاره که بشینَ‌ن توی اون شرکت درباره ی فرصت‌های سرمایه‌گذاری صحبت کنن. بله تو اصرار کردی، اما نه برا سرمایه‌گذاری، اصرار کردی برا اینکه هر چی دارم بریزم اونجا .. چرا ؟؟ اون شرکت کُلای خیلیا رو برداشت، چرا اصرار داشتی کُلای منو اساسی برداره، مِثه الان که اصرار داشتی بیایم اینجا که بعدم بیای اون تعجب مسخره رو نشونم بدیو بگی همینجوری .. _ تو کینه کردی ! تویی که امروز منو به خاک سیاه نشوندی کینه کردی، هنوزَم کینه داری، از بهم ریختنم داری لذت میبری، اما دیگه مهم نیست.</description>
                <category>حامد قزل سفلی</category>
                <author>حامد قزل سفلی</author>
                <pubDate>Sat, 31 Dec 2022 16:11:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedqezel/%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-i694ylhpmh1x</link>
                <description>یکی از درس‌های مورد علاقه ام توی دبیرستان شیمی بود، نمیدونم چرا ولی مثلا جدول تناوبیِ عناصر شیمیایی منُ یه حالی میکرد. اولین‌بار شبیهِ یه معادله ی سخت بود، قشنگ بود اما سخت بود. درباره اش نمیتونستم به نتیجه برسم، اینکه باشم، نباشم !فکرنگاهفکر و باز نگاه .. نه منُ بهش میرسوند و نه اَزش رد میکرد.دَردپایانِ این احوالات بود.دردِ رها کردن، دردِ عبوردردِ عبور از این میدانِ مغناطیسی.بعد از درد شبیهِ یه دوست، صمیمی شد، برای رسیدن به هدف.هدف‌ی بُلند با راهی طولانی که دوستانِ صمیمی رو امتحان میکنه.لهجه‌ها همیشه ملموس نیستند و باید گاهی در اوج احساسات پیداشون کرد.در اوج احساسات لهجه ی خوشایندی داشت.یه روز در این راه طولانی صمیمیت رنگ باخت.و رفت.عکس‌ها روح دارن، حس دارن ..یه عکس از اون که هم روح داشت و هم حس منُ تکون داد.دیگه داشت خاطره میشد که منُ تکون داد.و عشق در غروب یک روز سرد زمستانی جوانه زد.یکی از درس‌های مورد علاقه ام توی دبیرستان شیمی بود، نمیدونم چرا ولی دونستن اینکه تَرَشُح نوعی آمین توی مغزم منُ یه حالی کرد، اذیتم میکنه.دلم نمیخواد این حِسِ خوب یه جایی توی جدول مَندَلیُف خلاصه بشه.حالا من شبیهِ اون هم روح دارم و هم حس !</description>
                <category>حامد قزل سفلی</category>
                <author>حامد قزل سفلی</author>
                <pubDate>Fri, 30 Dec 2022 00:41:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشم</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedqezel/%D8%AE%D8%B4%D9%85-s040jtwilnrh</link>
                <description>تازگی‌ یه کیک پیدا کردم که خیلی خوش‌مزه اس.انقد خوبه که باید همیشه یه جعبه ازش همراه‌َم باشه.امروز بابام رفتار مناسبی باهام نداشت، اومد توی اتاقم همه جا رو بهم ریخت، هر چی به ذهنش رسید بهم گفت و یه چَک هم به صورتم زد و رفت.همینطور که رفتن‌ِشُ تماشا میکردم، جعبه ی کیکُ باز کردم و یه دونه برداشتم و با لذت خوردم، واقعا خوش‌مزه بود. همه جا رو مرتب کردم و اومدم بیرون. توی ترافیک ایستاده بودم که یکی از پُشت کوبید به ماشینم، از آینه نگاهی کردم و از جعبه ی کیک که روی صندلی شاگرد بود، یه دونه خوب‌ِشُ برداشتم و مزه‌کُنان پیاده شدم. همینطور که سَرمُ تِکون میدادم و لذت میبُردم نگاهی به عقب ماشین انداختم و مدارکش رو گرفتم تا بعد بریم تعمیرگاه.توی کافه همه جَم بودیم و چرتُ پِرت بِهَم میگفتیم، مَن‌َم با جعبه ی کیک‌َم نشسته بودم و به هیشکی هم نمیدادم. یکی از بچه‌ها که روش کراشِ زیادی دارم یِهو تصمیم گرفت رنگ‌های سبز و قهوی رو روی من امتحان کنه. اون هِی به من رنگ میپاشید و من هِی یه دون‌َشُ وسوسه انگیز میخوردم.خیلی خوش‌مزه بود و اون خیلی ناراحت شد،و بُلند شد رفت. دنبال‌ِش از کافه بیرون رفتم. قدم‌هاشُ تند تند بر میداشت، خودمُ بهش رسوندم و شونَ‌شُ گرفتم؛+ یه دقیقه وایسا ..چشماش خیس بود و بی حرکت نگاه میکرد.+ ببین تو الان عصبانی هستی .. چی دارم میگم، خشم‌گین‌ی ..جعبه ی کیکِ توی دستامُ جلوش گرفتم؛+ بیا یه دونه از اینا بخور، انقد حالت خوب میشه که حتی الان میتونیم بریم دِیت ! کلمه ی &quot; دِیت &quot; زیادی بود، نباید میگفتم ولی دیگه گفته بودم. زمان انگار از حرکت ایستاده بود، حتی آدم‌ها و ماشین‌های اطراف‌مون هم حرکت نمیکردن. چشماش در پس صورت بِت‌ِش بی حرکت نگاهم میکرد. یه لحظه احساس کردم خودم یه دونه از این کیک‌ها میخوام ولی فقط یه دونه مونده بود !نگاهی به جعبه انداخت، ماشین‌ها و آدم‌ها شروع به حرکت کردن، و نگاهش .. ، دوباره نگاهم کرد.کمی بعد ..جعبه ی خالی، ماتِ رفتنِ‌ش آویزون بود.</description>
                <category>حامد قزل سفلی</category>
                <author>حامد قزل سفلی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Dec 2022 20:17:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بُدو حامد بُدو</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedqezel/%D8%A8%D9%8F%D8%AF%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D9%8F%D8%AF%D9%88-xg5uqpm9kynm</link>
                <description>زندگی مُدام چیزهای جدیدی نِشونَم میده.امشب مسافرخونه‌های پایین شهرُ نشونم داد. مسافرخونه‌هایی که تا قبل از این فقط توی فیلم‌ها دیده بودم؛ قشنگ و با صفا.اما برای من فقط کمی قشنگ بود. صفا چیزی نبود که آدم‌های فیلم توی اون مسافرخونه‌ها حس کنن.صفا چیزی بود که وقتی چایی‌مون رو هم میزدیم و پا روی پا مینداختیم، از پس تصویر حس میکردیم.از صفا و قشنگی بگذریم انگار تَورم هیچوقت به مسافرخونه‌ ی فیلم‌ها نمیرسید.اینجا بود که زندگی سالن انتظار ایستگاه قطارُ نشونم داد.شاید دارین فکر میکنین: پس عنوان متن چی شد، چرا استفاده اش نکردی ؟!جواب اینکه: فعلا دارم انجامش میدم، این؛&quot; بُدو حامد بُدو &quot; رو.</description>
                <category>حامد قزل سفلی</category>
                <author>حامد قزل سفلی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Dec 2022 01:11:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آفساید</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedqezel/%D8%A2%D9%81%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AF-cvpaklr6uaz3</link>
                <description>هدف حواس آدم‌ها رو پَرت میکنه.هدف‌هام همیشه حواس‌َمُ پَرت کردن، انقد که سر هر فرصتی خودمُ جلوتر از دیگران دیدم. دیگرانُ ندیدم، دیگرانی که نمیخوان جلو بیوفتم و اونا همیشه به فرصت‌های سوخته ی من نگاه کردن.حواسم نیست که باید با بقیه هم حرکت کنم.حواسم فقط پیِ هدف‌هامِو این اشتباهِ محضِ منِ.ترسترسِ از نرسیدن همیشه منو توو آفساید انداخت.و همیشه &quot; رو لَبم مُرد، نقشِ یه لبخندِ بُزُرگ &quot;.</description>
                <category>حامد قزل سفلی</category>
                <author>حامد قزل سفلی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Dec 2022 20:53:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این/جا</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedqezel/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-ru47rhs9gkcn</link>
                <description>+ یه خاطره که خیلی دوسِش داری‌ُ بساز و تعریف کن._ یه روز که هوا ابری بود بِهِم زنگ زد. قطره های بارونُ شبیهِ شک هرازگاهی حس میکردم. توی سَرَم هزار تا حرف بود که باید میگفتم اما سکوتِ بین‌ِمون انگار شنیدنی تر بود. منتظر بودم بارون بیاد تا این شک‌ُ بشوره، شاید خواب بودم که همه چیز یه جوری بود. همه چیز گرم بود اما انگار سرد بود ولی خوب بود.+ این خاطره ای یِ که خیلی دوسِش داری ؟!_ نه.+ پس چرا ساختیش !!_ نمیدونم، ولی شاید این بهترین خاطره ای بود که میتونستم بسازم. بهترین خاطره ای که تَهِ‌ش منُ به این/جا میرسونه.</description>
                <category>حامد قزل سفلی</category>
                <author>حامد قزل سفلی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Dec 2022 16:53:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا از چیزایی که هست حرف بزنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedqezel/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-jcwe3dengylt</link>
                <description> همش میگی &quot; حرف زدیم، حرف زدیم، حرف زدیم؛ما حرف زدیم یا تو حرف زدی ؟! &quot;میدونم، میدونم که دیگه&quot; تو هم منو خداییش نمیخوایچون دنبال شادیم نیستی &quot;اما من چی، من اهمیتی ندارم، حرف های من مهم نیست ؟همیشه گوشِ‌ت کردم، چون همیشه مهم بودی، اما حالا که می خوای بری ..من حتی حرفهایی که باهاشون می خوای از من جدا بشی رو هم گوش کردم، همشو زندگیِ بهتر، آزادیِ بیشتر، مهاجرتببینم، توی این زندگی بهتر جایی برای من نیست ؟!الان مشکل زندگی ما چیه که می خوای اینو بذاری بهترشو بدست بیاری، تازه اگه بدست بیاری !&quot; من میگم نرو چون نمی‌دونیم این یارو کیه، چون مامان مریضه تو بری تنها می‌مونه، چون خونه زندگی‌مون بو می‌گیره، ولی اگه رفتی دیگه برنگرد. &quot;میبینی، حتی دیگه شوخی هامم برات قشنگ نیست.قشنگ نیست ولی حداقل تا هستی، بیا از چیزایی که هست حرف بزنیم.از این میز ناهارخوری که با چه زحمت از اون آنتیک فروشه خریدیم، انگار دنیا رو بهمون داده بودن.یا این درام سِت، که نمیذاری من بهش دست بزنم.یا ماشینمون، گفتی اصلا مهم نیست که چی باشه، فقط لیمویی باشه.تهِ همه ی این حرفا هم اینکه&quot; من تو رو به زور نیاوردم که حالا بخوام به زور نگهِ‌ت دارم، نمی خوای برو &quot;.</description>
                <category>حامد قزل سفلی</category>
                <author>حامد قزل سفلی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Dec 2022 20:28:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اَبر</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedqezel/%D8%A7%D9%8E%D8%A8%D8%B1-ou9x2kvpthti</link>
                <description>چجوری ثابت میکنی ؟!چجوری ثابت میکنی که داشتی راه میرفتی، در حالی که &quot; راه نمیرفتی &quot; ! نمیدونی الان &quot; راه رفتنم &quot; جرمه. توی تعهدنامه چی می خوای بنویسی ؟؟حتما مینویسی اینجانب خسرو فِلان از تمامیِ قدم هایی که برداشته ام ابراز پشیمانی میکنم و تعهد میدهم از این پس &quot; راه نروم &quot; ؟!آره ؟؟ اینو مینویسی !آقا من به تو میگم &quot; راه نرو &quot;، چرا نمی فهمی !+ من &quot; راه نرم &quot; دُرست میشه ؟! یه تیکه اَبر وایسه بارون میشه ؟!</description>
                <category>حامد قزل سفلی</category>
                <author>حامد قزل سفلی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Dec 2022 19:52:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برادران ترانه</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedqezel/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-iuqsipjlelts</link>
                <description>بحرانچیزی که وجود داره، چیزی که هست، چیزی که باهاش درگیریم. سوال: حل میشه ؟جواب: نه !سوال: چرا ؟؟!و این &quot; چرا &quot; بحران رو تشدید میکنه، چون جواب نه عه.یه باره دیگه ..بحرانوجود داره، هست، باهاش درگیریم.خواسته: باید حل بشه !پاسخ: گفتم که نمیشه !سوال: نمیشه یا نمیخوای ؟پس نمی خوای، نمی خوای بحران تموم بشه، نمی خوای چون من الان دارم فکر میکنم که اصلا این بحران رو تو به وجود آوردی.تو و این چهارتای دیگه، چون نمی خواین گوش کنین، نمی خواین ببینین که چطور ذره ذره داریم آب میشیم، میدونین، چون نمی خواین قبول کنین.من ترانه امروز دل‌خوش‌یم رو از دست دادم،چون برادران ترانه امروز حالشون خوب نیست.</description>
                <category>حامد قزل سفلی</category>
                <author>حامد قزل سفلی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Dec 2022 16:27:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تماشاچی</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedqezel/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DA%86%DB%8C-mf7bp8jzdtos</link>
                <description> یه دختر که نه بیماریِ زمینه ای داشته و نه میلِ به خودکشی به طرز مشکوکی فوت شده، گویا رابطه ی نزدیکی با تو داشته، اینو عکس ها و فیلم های توی گوشیش میگن، توی همه ی اینها تو یه جایی هستی. در واقع تو و این دختر وجه مشترک همه ی این عکسو فیلم هایین.مثلا اینجا توی این عکس، حدودا پنج سال پیش، انگار یه مهمونی بوده، داری یه چیزی بهش میدی ! حتما آبه، ما که نبودیم اونجا ..یا اینجا، سه سال پیش، هی همچین رقصتم بد نیست، میبینی چه خوب میچرخی، فقط اون پسره کیه کنارش، که داره میلرزونه؟! چون فقط توی چنتا عکس قبل این فیلمو چنتا عکسم بعدشه که هست، دیگه اثری ازش نیست ! آها، نگران نباش من به این قضایا ورود نمیکنم، اینا ماله یه پرونده ی دیگه اس، تازه اگه باز بشه.یا این یکی، دو سال پیش، رفتین کافه، یک دو سه چهار، پنج، با خودت پنج نفر. این دخترو پسر که ما فرض میگیریم نامزد هستن هیچی اصلا، این پسر که کنار ایشون نشسته، اینم مثله اون یکی، از یه جایی هست بعدشم نیست، تو هم که داری هات چاکلتتو میخوری .. درست گفتم دیگه، شماها باز بیشتر در جریانین !یا اینجا، برای همین شیش ماه پیش، یکی از عکس های دو نفرتونه، چی میگین؟ آها سلفی، که تو گرفتی !میدونی این عکسو فیلما خیلی بدرد کار ما می خوره، مثلا اینکه ما الان میدونیم هیچکی مثل تو اونو نمیشناخته و اینکه احتمالا کلیدم دست خودته.فقط یه چیزی رو نمیفهمم، توی این عکسها، تو چیکاره ای ؟!مَن ؟ یه تماشاچی !</description>
                <category>حامد قزل سفلی</category>
                <author>حامد قزل سفلی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Dec 2022 16:41:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حامد پاشو فرشته اومده</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedqezel/%D8%AD%D8%A7%D9%85%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%87-zrxhzqrjdsps</link>
                <description>من یه بازیگرم، یه بازیگر که فقط خودش میدونه بازیگره. راه میرم، نگاه میکنم، میشنوم، لمس میکنم، بو میکنم، میچشم؛ و خیال میکنم.همه چیز از دریچه ی خیال من میگذره.هیچ چیز خطرناک تر از دریچه ی خیال بازیگری که فقط خودش میدونه بازیگره نیست.کسی که بدون هیچ دلیلی وسط یه پیاده روی شلوغ ایستاده و آدمها رو نگاه میکنه. آدمهایی که برای هر کاری دلیلی دارن. دلیلی که اون ها رو به انجام اون کار وا میداره.و من در حال ضبط چیزهایی هستم که دیگران انجام میدن. چیزهایی که شاید خودشون هم ندونن و یا حتی متوجه اش نباشن.چیزهایی که من باهاشون خیال میکنم.خیال میکنم اسمم حامده و الان اینجا وسط این پیاده روی شلوغ منتظر فرشته ام.اینجا دقیقا همین جایی که ایستادم یک موزاییک هست که طرح و رنگش با همه ی اونای دیگه فرق میکنه، ما با هم پیداش کردیم، فرشته میگه احتمالا زیر این یه خبرهایی هست اما ما فعلا به عنوان محل دقیق قرار ازش استفاده میکنیم.احمقانه است اما شدنیه.اولین بار که دیدمش خیلی خوشحال شدم که اسمش اینه، به نظرم اومد که آدم سخت بتونه یه فرشته رو با نام شناسنامه ایِ فرشته پیدا کنه، یه جور تطبیق موضوعی و محتوایی به حساب میاد. امروز اولین باره که دیر میکنه، تقریبا یه ساعته که معطلشم، گوشیش خاموشه و خب دارم فکر میکنم چه اتفاقی میتونه افتاده باشه.خونشون، جلوی در ایستادم و زنگ رو میزنم، کسی جواب نمیده، مجدد، کسی جواب نمیده. با باباش راحت نیستم شماره ی مامانشو میگیرم، در دسترس نیست، سختمه ولی شماره ی باباش رو میگیرم، اصلا در شبکه نیست. عجیبه، یعنی همه با هم تصمیم گرفتن نباشن.خونمون، کلید میندازم و میرم بالا. فکر میکنم، با خودم فکر میکنم، دنبال یه راهم برای ارتباط، برای فهمیدن، برای رسیدن. نمیدونم چرا ولی هنوز شلوغی اون پیاده رو حس میشه. مامان آشپزخونه رو روی سرش گذاشته، داره یه چیزهایی خورد میکنه، می پرسم: فرشته زنگ نزد؟؟  +مگه ندیدیش ! .. نه اصلا نمی دونم کجان‌. بابا که حرفای ما رو شنیده، پشت بندش میگه: بهتر ما ! والا .. روی تخت دراز میکشم و فکر میکنم، دوست ندارم نگران شم، نگرانی سمه. چشم هام سنگین میشن، دوست ندارم بخوام، خوابیدن بی تفاوتیه، اما ..+حامد پاشو فرشته اومدهچشمهام یه دفعه باز میشن، پیاده رو ی شلوغ رو میبینم و فرشته که همین حالا از کنارم رد میشه و توی جمعیت گم میشه.نگاهی به موزاییک زیر پام میندازم، مثله بقیه اس.</description>
                <category>حامد قزل سفلی</category>
                <author>حامد قزل سفلی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Dec 2022 01:46:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگران نباش، حل نمیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedqezel/%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%AD%D9%84-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-p85fjwuehuzf</link>
                <description>هیچ سنگی توی آب حل نمیشه. روزگار ما از این بهتر نمیشه، فکر میکنیم میشه ولی نمیشه.هر چی میدوییم ولی باز نمیشه، داستان ما عشقیه ولی باز نمیشه، در واقع قفله که باز نمیشه، من میگم میشه اما تو میگی نمیشه.این شعره ولی من بگم نمیشه. دوست داشتن های ما هیچ جا ثبت نمیشه، دلم معطله ولی هیچ وقت نمیشه، نمیشه که میگم نمیشه.این متن از این بهتر نمیشه.من اُمیدوارم (ولی حل نمیشه.)</description>
                <category>حامد قزل سفلی</category>
                <author>حامد قزل سفلی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Dec 2022 23:54:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>