<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حامد صفایی‌پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hamedsafaeipour</link>
        <description>برای آموختن، می‌نویسم! | دکترای فلسفه علم، مدرس مهارت‌های اندیشیدن | موسس و مدیر موسسه تیزفکری</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:27:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1491992/avatar/Kz37Vo.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حامد صفایی‌پور</title>
            <link>https://virgool.io/@hamedsafaeipour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از: سوال‌هایم، به: شهید به مرتضی مطهری</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedsafaeipour/lettertomotaharro-jqkmk82fyttw</link>
                <description>شهید من مطهریحضور محترم جناب آقای مرتضی مطهریبا اهدای سلامبدینوسیله سی و دومین سالگرد شهادت شما را به پیشگاه حضرت ولی عصر(دیدارش نزدیک باد[1])، امت مسلمان، اندیشمندان، جوانان و نوجوانان، خواهران و برادران تبریک و تسلیت می گویم.  شهادت گوارای وجودتان باد و غم از دست دادنتان ارزانی ما. و تبریک به اسلام که به قول استادتان آقای خمینی[2](غرق رحمت خدا باد)، چنین فرزندانی را تربیت کرده است[3].نگارش این سطور با دو نیت اصلی صورت گرفته است. نخست قدردانی از زحمات بی شائبه شما، زحماتی که در طول عمر پنجاه و نه ساله[4] خود متحمل شدید و دیگر طرح برخی پرسش های تازه که پس از شهادت شما، و در واقع اصابت آن گلوله داغِ سربی به سر و صورت مبارک­تان، بر صفحه ذهن و ضمیر ما باریدن گرفته و سه دهه است آنطور که باید و شاید، پاسخهای آنها را نیافته ایم. پرسشهایی که هر روز و ساعت یاد و خاطره راه و روش ستودنی شما را در خاطره ی ما زنده می کند، تا آنجا که گاهی در عالم خیال بر سر پاسخ­های احتمالی شما به این پرسشها، با خود و شما بگو مگو می کنیم و وقتی کار به بحث و جدل می کشد، برخود نهیب می زنیم که ا&quot;ی خیال باف! از کجا که جواب آقای مرتضی مطهری بر این پرسش این باشد که تو فکر می کنی! و باز در خود فرو می رفتیم که اگر شما در میانمان بودید با این مسائل و پرسشهای تازه و امروزین ما چه می کردید و چه حرف های نگفته دیگری برایمان می زدید و چه آثاری از شما شاهد می بودیم؟ دریغ! که این خیال بافی ها جای نفسهای گرم و متانت بررسی شما را نمی گیرد و خدا می داند که گاهی چقدر دلتنگ­تان می شویم.  اکنون این نوشتار را با تشکر از شما شروع می کنیم و آنگاه که رسم ادب بجا آوردیم، به سراغ پرسشهایمان می رویم  تشکر می کنیم برای انضباط ستودنی شما در تنظیم ساعات روزانه و شبانه، از برای خواب و بیداری و نماز و مطالعه، مردم داری و خانه داری، امور شخصی و اجتماعی. برای نهادینه کردن این نظم طبیعی، در متن زندگی فردی تان،  آنچنان که به طور طبیعی، و نه مصنوعی و تصنعی، حتی در جلسات مهم و در محضر افراد صاحب رتبه، برای پایان یافتن به موقع جلسه تذکر می دادید، و ملامت دوستان را درباره این تذکر عجیب، در آن جلسات عمیق، به حق نمی دانستید![5]و با این انضباط و دور اندیشی، دلمشغولی های شخصی تان را به دغدغه و برنامه تبدیل کردید و زندگی پرتلاش خود را وقف همت های بلند و انجام کارهای بزرگ نمودید.تشکر برای ساده زیستی و البته بیش از آن، فی الواقع فقر و تهی دستی ای که سالها با آن دست و پنجه نرم نمودید، و با حفظ عزت و کرامت نفس، ساخته و ساخته تر شدید، فقری که اجازه نمی داد عبای مندرس و وصله دارتان را عوض کنید، با اینکه بنا بر فرمایش خودتان، گاهی از پوشیدن آن خجالت می کشیدید![6] با این حال چه زیباست آن عبای تمیز اما وصله دار بر قامت شما، شمایی که در آثار و نوشته های گوناگون تان &quot;زهد&quot; را نداشتن و نپوشیدن و بهره نبردن  نمی دانستید و با دل تنگی بی سابقه از تحریف معنوی اینگونه مفاهیم سخن می گفتید[7].تشکر برای کمک هایی که به همسر محترمتان در تحصیل و در امور منزل نمودید، و جلوت های بیرونی را بر خلوت های درونی و تمرکز بر تربیت فرزندان مقدم نمی دانستید. آنچنان که دوستان همسرتان را به پرسش و شگفتی وا داشتید که &quot;آیا همه آقایان روحانی، با خانواده خود اینچنین رفتار می کنند!؟[8]تشکر برای مسئله شناسی و درایت نافذی که در ریشه شناسی داشتید و تشکر برای اینکه شما آدمی بودید که در حد استطاعت خود، درمان و درد را باهم بیان می کردید و از آن گروهی نبودید که یا درد را فریاد می زنند و خبری از درمان ندارند- (و تلاشی هم برای یافتن آن نمی کنند)-، و یا از آن گروهی که بی آنکه واقعا درد را شناخته باشند، بر شفابخشی نسخه های دم دستی و کلیشه ای و گاهی &quot;من درآوردی&quot;، قسم های جلاله می خورند!تشکر می کنم بر اینکه از همه القاب دهن پرکن که می توانست فاصله ما و شما را زیاد کند، بر حذر بودید، و تشکر شایسته لازم است برای اینکه بر روی جلد کتاب هایتان، تنها همین دو کلمه را می نوشتید: مرتضی مطهری، بدون هیچ پیشوند و پسوندی!تشکر می کنم برای نگارش کتاب مهم داستان راستان که باعث شد در تفکر فرهنگی ما نهادینه شود که همواره باید تغییر را پذیرا بود و همزمان با تحولات زمانه و زمینه، روش ها را نو به نو نمود و وقت گذاری برای این مهم اتلاف وقت و فرصت ها نیست. ممنونم که به حرف همه آنهایی که می گفتند: &quot;آقای مطهری! زشت نیست شما ما با این همه تحصیلات حوزوی و تالیفات عمیق و فلسفی، چنین کتابی بنویسید!&quot;، توجه نکردید و ممنونم که در مقدمه همین کتاب، جواب شایسته و ماندگاری به این تفکرات داده اید! و تشکر برای حسن انتخابی که در چینش داستانهای این کتاب داشته اید، که هر داستان را به تناسب یکی از آسیب های اجتماعی ما انتخاب و گزینش نمودید، آنچنان که گمانمان این است که «داستان راستان» مطهری تنها یک کتاب داستان نیست، بلکه نظریه تربیتی یک اسلام شناس درباره راه و رسم زندگی و تربیت است.استاد عزیز! به اندازه همه مسابقه های کتابخوانی مدارس­مان، از برای ایراد خطابه هایی که در کتاب جاذبه و دافعه علی(سلام خدا بر او) گرد آمده است، تشکر می کنم، که چه خوب نشان دادید که زندگی عرصه موضع گیری دربرابر حقایق و اباطیل است، موضع گیری هایی که برای انسان جاذبه و دافعه ایجاد می کند و ممکن است جبهه او را این جایی و آن جایی کند. ممنونم که در این کتاب جناح باطل را دسته بندی نمودید و در این دسته بندی، جناحی و گزینشی عمل نکردید!بی اندازه سپاس برای اینکه شخصا، برای نگارش پاسخهایی به ادعاهای آقای مهدوی در مجله زن روز، که آن زمان-سال 1345- مجله ای برای نمایش مدهای لباس های اروپایی زنانه و آخرین و به روزترین لوازم آرایشی «زن روز» بود، داوطلب شدید و به عنوان یک شهروند و مخاطب آن مجله- و نه با عنوان محتسب و مرشد، و نه با تهدید به لغو مجوز و تکفیر و یا شاید تحریک احساسات محافل عمومی مذهبی-، بلکه تنها با نگارش نامه ای محترمانه و کوتاه، و طرح تقاضایی مبنی بر اینکه «مطهری» هم بتواند در مجله «زن روز» پاسخهایی بنویسد، و حتی درخواست اینکه نویسنده محترم نگارش مطالب اش را ادامه دهد و به قول خودتان، &quot;اصطلاحا مطالب را درز نگیرد&quot;و  زمینه بررسی آزاد مطالب را با قضاوت مخاطبان فراهم آورد،[9] می دانیم که در اینجا نیز از طعنه و پچ پچ دوستان مصلحت اندیش و مقدس نما در امان نبودید، که &quot;وااسفا!، مطهری دارد در مجله «زن روز» مطلب می نویسد!&quot; و سپاس که بر اساس روش همیشگی خود، تنها با تواصی به حق و تواصی به صبر به حرکت بالنده خود ادامه دادید.  استاد گرامی، به سهم خود تشکر می کنم که برای عضویت در هیئت علمی دانشکده الاهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران، در مقام یک شهروند و از طریق فراخوان عمومی داوطلب شدید، و در آن مصاحبه بیاد ماندنی به پرسشهای استادان پاسخ دادید، تشکر می گنم که کسی سفارشتان را نکرد، و نامه تان را امضا ننمود، و سپاس که در روز مصاحبه، آنگاه که مرحوم حسینعلی راشد، مدیر گروه دانشکده، صفحه ای از کتاب  منظومه  ملاهادی سبزواری را در مقابلتان گشود و گفت: &quot;آقای مطهری، لطفا به شرح و ترجمه بپردازید&quot;، شما آنچنان مباحث منظومه را با توجه به اشارات ابن سینا و اسفار ملاصدرا شرح نمودید که آقای راشد، حیرت زده گفت: &quot;صبر کن! ما از بیست بالاتر نداریم، این نمره بیست! حالا مطلب را ادامه بده تا ما استفاده کنیم!&quot;[10] استاد، ممنون که برای دفاع از جایگاه روحانیت سالها خوب و عمیق و موشکافانه درس خواندید، و وقتی به دانشگاه آمدید نشان دادید که دانشگاه جای شما است، و نه اینکه دانشگاه باید جای شما باشد!چگونه تشکر کنیم از شما برای اینکه در همان حال که شخصا در مجالس عزاداری و گریه بر امام شهیدان حاضر می شدید، و گاهی خود شخصا، در مقام واعظ و مستمع، بر مصائب سالار شهیدان و یاران غیورش به شدت می گریستید، با این همه، دست از پیرایش فهم عرفی جاافتاده درباره قیام امام حسین(سلام خدا بر او باد) بر نداشتید و درباره تحریفات رو به رشد و با شتاب عاشورا، از روضه های دروغ و تاریخ سازی، بدعت ها و برداشت های بی مایه، با نهایت شجاعت، و در مقام یک روحانی معتقد با همان شدت انتقاد کردید، و تشکر می کنم که بازهم عبارت &quot;مصلحت نیست&quot; را بر زبان راستگو و حق گویتان جاری نکردید! بلکه شجاعانه، بر همان منبری که بر اآن روضه می خواندید و گریه می کردید، فریاد زدید که: &quot; امروز باید بر مصیبت تازه اباعبدلله گریست و این مصیبت تازه این روضه های دروغی است که ....&quot;[11]. تشکر می کنم که تعریف شما از مصلحت اندیشی این نبود که مسائل را زیر چشمی و گاهی به گاهی ببینیم و درباره غلط های دوستان نادان با اغماض و رودربایستی عمل کنید.تشکر می کنم که اگر برای یک سخنرانی دعوت می شدید و فرصت حداقل بیست ساعت مطالعه را نداشتید، آن وعده را رد می کردید،[12]و چنین بود که سخنرانی های روحانی منبری دیروز، کتابهای دین شناسی و کلام جدید امروز و &quot;مبنای فکری نظام جمهوری اسلامی ایران&quot; شد[13]، کتابهایی که بعضی از آنها حتی با گذشت چهل سال از انشاء آنها بدیلی ندارد و ممنونم که به قول خودتان، &quot;تا حد مرگ&quot; مطالعه می کردید![14]ممنونم که یک طرف اتاق کوچکتان را از کتاب های غیرحوزوی و فقهی و علوم غیر رسمی حوزه ها پُر نمودید، و خدا را شکر می کنم که شما معتقد نبودید دیگر علوم، علوم نافعی نیستند و بر آموختن آنها حاجتی نیست و برآن نبودید که علوم قرآنی منحصر در فقه و ظواهرشریعت است: و سپاس که کار روحانی را تنها خواندن و مباحثه فقه سنتی نمی دانستید.[15]مدیون شماییم که حساب روحیه علمی را از علم داشتن جدا نمودید و با این جدایش به دقت نشان دادید که باید همیشه دانشجو و طلبه باشیم و از رویارویی با واقعیتی که ذهنیت پیشینِمان را به مخاطره می افکند، ترسی به دل راه ندهیم.تشکر می کنم که در همه سخنرانی هایتان تا زمانی که یک مسئله را با تمام پرسشهای تیز و جدی اش مطرح نمی کردید، و اهمیت و دلیل بررسی آن را روشن نمی نمودید، در مقام نقد و ابراز نظر وارد نمی شدید، و القای معانی، و شعبده تسخیر مخاطب را بر تفهیم و تبیین مطالب برتری نمی دادید، و ارزشهای مفروض خود را در قالب واژه های تحقیر کننده، و پیش فرضهای معرفتی و زبانی و فلسفی-تا آنجا که می توانستید- دخیل نمی کردید. سپاس که گفتید: &quot;مسئله حجاب&quot; و نه &quot;شبهه حجاب&quot; و سپاس که پرسش را کوچک  نشمردید و &quot;پیش پا افتاده&quot; خطاب  نکردید، بلکه گاهی همین پرسش های ساده ما را پرورش دادید و پرسش اساسی و درخور توجه ای را از درون آن متولد ساختید و جلوه ای تازه و نادیده از &quot;دین خدا&quot; را معرفی نمودید..مایلم با این قلم ناتوان از شما برای انصاف و آزاد اندیشی ای که در بررسی مطالب داشتید، تشکر کنم و بگویم که چه خوب توانستید میان برخورداری از اخلاق و منطق، و حساسیت به اسلام -که عزیز و نور چشمتان بود- جمع کنید، و برای دفاع از امر دوست داشتنی، کاری را که &quot;دوست&quot; نمی پسندد، انجام ندهید و  اقرار می کنم که شگفت  انگیز است که شما برای مخالفت با کسی چون مامون عباسی، که قاتل امام هشتم شما بود،  نیازی نمی دیدید تا دانشمند بودن او را انکار کنید[16] و درباره هوش و استعداد بسیار او سخنی نگویید!ممنونم که وقتی در کتابهایتان از برخی فیلسوفان غربی، همچون کانت و هگل نام می برید، ابا ندارید که صفت «شهیر» را در جلوی نامشان قرار دهید[17]، و ارزش کار آنها را در مقام تلاش و نظر ورزی و ژرف نگری نادیده بگیرید و دفاع از اسلام را در تخطئه و چنگ زدن به صورت غرب نمی دیدید! و اصلا، ممنون(!)، که این همه خوانده اید و دقت داشته اید که توانسته اید این همه حرف بزنید. و درخور شگفتی است که شما در نخستین تجربه های رویارویی با فلسفه غرب، چه دقت و جدیتی داشتید، آنچنان که تقریبا تمام کتاب اصول مقدماتی فلسفه ژرژ پولیتزر را نوشته و خلاصه کردید؟![18] و سپاس که مطالعات به روز شونده و متنوعی داشتید[19]و سپاس بسیار که در اینگونه گفته ها، تکلیف ما را با برخی از دیدگاه های افراطی درباره ملاک اسلامیت یک دانشگاه، مشخص نمودید و فرمودید: &quot; ... به عنوان یک معلم، معلم الاهیات و معارف اسلامی، پیشنهاد می کنم که ماتریالیسم، بالخصوص ماتریالیسم دیالکتیک که تکیه گاه مارکسیسم و مشغول کننده اندیشه بسیاری از جوانان امروز است، {به}وسیله یک شخص وارد به تئوری های مارکسیستی- و چه بهتر که {به} وسیله شخص معتقد- در دانشگاه الاهیات و معارف اسلامی تدریس شود&quot;.[20]و یا اصرار ورزیدید که: &quot;این بنده در نوشته های خود مکرر یادآوری کرده ام که برخورد عقاید و آراء اگر با متد(روش) صحیح و به صورت منطقی و دور از هرگونه هوچیگری باشد موجب پیشرفت علم است و همیشه مدافع این تز بوده و هستم. از تجربیات گذشته ام درباره خصوص معارف اسلامی به این نتیجه رسیده ام که اصالت این معارف در حدی است که هرچه بیشتر به مبارزه کشانده شود، آشکارتر می گردد.آری، استاد عزیز، به اندازه همه برگ های رای که در این سالها در صندوق انتخاب انداخته ایم، شما را برای ابراز نظر صریح، نه مبهم و چند پهلو، درباره حق مردم در حاکمیت، سپاس می گوییم، آنگاه که برای نمونه فرمودید:&quot;]اگر[ بخواهند و لو با حسن نیت –(تا چه رسد به این که سوء نیت داشته باشند) به بهانه اینکه مردم قابل و لایق نیستند و خودشان نمی فهمند، آزادی را از آنها بگیرند به حساب اینکه مردم خودشان لیاقت ندارند، این مردم تا ابد بی لیاقت باقی می مانند، ... اگر شما بخواهید این را به مردم تحمیل بکنید و بگویید که شما نمی فهمید و باید فلان شخص را انتخاب بکنید، این ها تا دامنه قیامت مردمی نخواهند شد که این رشد اجتماعی را پیدا کنند[21].استاد ممنونم، که راه را تا آنجا که توانستید نشان دادید، و ممنونم که برای ما حدود 70 کتاب و 12 جلد یادداشت های شخصی تان را به یادگار گذاشتید!  اکنون اجازه می خواهیم تا چندی از پرسشهایی را که در این سی سال و اندی در کوله بارمان جمع شده است، تقدیمتان کنیم و بر ما ببخشید که با گذشت این سه دهه، هنوز که هنوز است دور از انتظار تان ایم! و قدر شما را نمی دانیم.آقای مطهری! شما گفته بودید: &quot;واضح است که به دنبال انقلاب، آزادی از راه می رسد و آزادی به همراه خود تضاد افکار و عقاید و بحث های فلسفی و کلامی را مطرح می کند، در این هنگام دیگر شمشیر، کاری از پیش نمی برد، اینجا اسلحه مناسب، درس و کتاب و قلم است.&quot;[22] و فرمودید که : &quot; برای نهضت ما نیز چنین آینده ای .... قابل پیش بینی است، از اینرو لازم است روحانیت ده ها برابر گذشته خود را تجهیز کند...&quot; و ما اکنون می خواهیم پرسشهای خود را برای شمایی که در این سه دهه خود را تجهیز کرده اید، بازگوییم:  استاد اولین پرسش ما این است که ....{ نه! این اولین پرسش ما نیست!} پرسش ابتدایی ما این است که: آقای مرتضی مطهری 91 ساله(!)، آیا بر مبنای نظریه شما درباره آزادی، ما می توانیم این پرسشها را همین جا روی &quot;پیشانی&quot;­مان بنویسیم، و یا اینکه این کار، بر اساس نظر برخی، تشویش اذهان عمومی و شبهه افکنی است؟استاد عزیز، تا شما مقدمات پاسخ به این پرسش را فراهم می کنید، من فهرست دیگر پرسشهایمان را برایتان پاکنویس و مرتب می کنم.لطفا کمی اجازه دهید...!14اردیبهشت1390حامد صفایی پور[1] این عبارت حاصل ذوقی است در فارسی نویسی عبارت &quot;عجل الله تعالی فرجه الشریف&quot;.[2] شهید مطهری در برخی نوشته ها .و گفته ها، آیت اله خمینی را که سالها شاگردی اش را کرده است، با عبارت «روح قدسی الهی» یاد می کند.( حاصل عمر، عبداله نصری، ص؟)[3]  اشاره به پیام تسلیت امام خمینی در شهادت استاد مطهری.[4] مرتضي مطهري به سال 1299 در قريه فريمان مشهد ديده به جهان گشود  و در 11 اردبيهشت 1358، ساعت ده و بيست دقيقه ي شب توسط عوامل گروه فرقان به شهادت رسيد. ( زندگي نامه و خدمات علمي و فرهنگي استاد شهيد مطهري ، انجمن آثار و مفاخر فرهنگي ، ص 43)[5] شهید مطهری در مجلسی ای که با حضور آیت اله خامنه ای، دکتر شریعتی و فخرالدین حجازی در حدود سال 1355 تشکیل شده است و موضوع آن مسئله بسیار مهمی درباره آینده نهضت اسلامی است،  برای توجیه علاقه اش بر پایان هرچه زودتر جلسه و موجزگویی در سخنوری می گوید: &quot;...حقیقت این است که من وقت خوابم گذشته و وقتی وقت خوابم می گذرد، خیلی ناراحت می شوم...&quot;. (گفت و گوی چهار جانبه، ص 49)[6]  [7] شهید مطهری در کتاب احیاء تفکر اسلامی، به طور مفصل درباره تحریف معنای برخی از کلیدواژه های دینی همچون زهد، توکل، شفاعت، عمل سخن می گوید. همچنین در کتاب ده گفتار صفحه 118 چنین ابراز نظر می کند : &quot;به جرات می گویم از چهارتا مسئله فروع، آن هم در عبادات، چندتایی از معاملات، از اینها که بگذریم دیگر فکر درستی ما درباره دین نداریم!.[8] ر.ک: رمز موفقیت استاد مطهری، خصوصیات خانوادگی مطهری، صص35-45[9]  برای مطالعه متن کامل نامه مطهری به مجله زن روز، ر.ک: نامه ها و ناگفته ها، صص93-94[10]  حاصل عمر، عبداله نصری، ج 1، ص 26 همچنین مهر استاد، ص 92[11] حماسه حسینی، ص ؟[12] رمز موفقیت استاد مطهری، ص 154[13] این بیان رهبر انقلاب درباره آثار فکری و قلمی استاد مرتضی مطهری است.[14] همان، ص(؟)[15] شهید مطهری در مقاله &quot;مشکل اساسی در سازمان روحانیت&quot;، و در کتاب ده گفتار درباب مهجوریت قرآن در حوزه ها می گوید: &quot;در حساس ترین نقاط دینی ما اگر کسی عمر خود را صرف قران بکند به هزار سختی و مشکل دچار می شود، از نان، از زندگی، از شخصیت، از احترام، از همه چیز می افتد و اما اگر عمر خود را صرف کتابهایی از قبیل کفایه بکند، صاحب همه چیز می شود، در نتیجه هزارها نفر پیدا می شوند که کفایه را چهارلا بلدند، یعنی خودش را بلدند، رد کفایه را یلدند، رد رد او را هم بلدند، رد رد رد او را هم بلدند، اما دو نفر پیدا نمی شود که قرآن را به درستی بداند» (؟)[16]  شهید مطهری در سخنرانی ای با عنوان تاریخچه تعقل از نظر مسلمین چنین می گوید: &quot;...مامون بالخصوص به حکم اینکه خودش مرد عالمی بود و فکرش فکر منطقی و فلسفی بود، طرفدار معتزله شد و اشاعره را در هم کوبید.&quot; (تعلیم و تربیت در اسلام،203)[17] ر.ک: اصول فلسفه و روش رئالیسم، جلد چهارم. ص ؟[18] حاصل عمر، ج1، ص20[19]  مطهری می گوید: &quot;کتابهای دکتر ارانی را هرچه می یافتم به دقت می خواندم، و یادداشت بر می داشتم و ...بعضی از کتابهای ارانی را آنقدر مکرر خوانده بودم که جمله ها در ذهنم نقش بسته بود.&quot; مجموعه آثار، ج1، صص 441-442، همچنین: حاصل عمر، عبداله نصری، ج1، ص 20[20]  گفته ها و ناگفته ها، ص 190[21] پیرامون جمهوری اسلامی، ص 12[22] همان، ص 14</description>
                <category>حامد صفایی‌پور</category>
                <author>حامد صفایی‌پور</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 23:56:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزن! اما اینها صندوق میوه نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedsafaeipour/%D8%A8%D8%B2%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82-%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rclfczgm19yi</link>
                <description>ترامپ گفته است: «ارتش کویت حتی نمی‌داند چطور از سامانه‌های پاتریوت قدرتمند ما استفاده کند.» (خبرگذاری دفاع مقدس)عبرت گرفتم. دیدم انگار: درخت میوه‌ی نیمه‌جان وطنی که ریشه در خاک خانه‌‌ات دارد و سالی چهار تا میوه کج و معوج می‌دهد، از میوه‌های با طراوت پیش‌کشی دیگران بهتر است. به خصوص وقتی که آن «دیگری» قلدر رباخوار محله باشد! درخت آفت‌زده خانه‌ات، «مستقلی رو به بهبود» است و سیب‌های پیش‌کشی ترامپ، «لذت آنی نا مستقل».احساس کردم معنی «ما داریم به سمت قله حرکت می‌کنیم» هم همین است نه آن مختصر شعارهای سطحی طرفداران یا طعنه‌های زیرزبانی منتقدان. «ما داریم به سمت قله حرکت می‌کنیم» یعنی ما با انتخابی در ۵۷ و حرکتی لنگ‌لنگان لوازم استقلال را یافته‌ایم و اگر این روند را ادامه دهیم، استقامت ورزیم و فقط به قدم برداشتن به سوی قله فکر کنیم، نه اینکه به قدرت می‌رسیم؛ نه! «قدرت به ما می‌رسد». چون قدرت از آن کسی است که لوازم استقلال و خودکفایی را در زمین خانه‌اش نه در زمین دیگری ساخته است و روی حمایت همیشگی تاجری نامطمئن حساب نمی‌کند.‌از چیزی که دشمن می‌زند باید فهمید چه داشته‌هایی داریم: فولاد، نیروگاه، پالایشگاه، پژوهشگاه‌های بومی دانشگاهی ... بزن! اما اینها صندوق میوه نیست! میوه‌ای است بر درختی که ریشه‌ در خاک خانه‌‌ام دارد. رهبری تلاش کرد به شعار «استقلال» معنای راهبردی بدهد تا «شرم»، توصیف وضعیت ما نباشد؛ توصیف آن‌ها که هم سیب‌ را گران خریده اند، هم خودکفایی ندارند و هم هر روز از جانب «قلدر بی‌صفت میدان‌میوه»، تحقیر می‌شوند. رهبری می‌گفت: «امروز بزرگ‌ترین برج‌ها در بی‌عرضه‌ترین کشورهای منطقه است.» راهبرد این بود. آنان که همراه شدند شریک این عزت اند و آنان که سنگ انداختند، سهمی در این اقتدار مظلومانه ندارند و فقط خود را در تاریخ بدنام کرده اند. حامد صفایی‌پور این نوشته نخستین بار در کانال جدید التاسیس من در «بله» منتشر شده است.@hampishani</description>
                <category>حامد صفایی‌پور</category>
                <author>حامد صفایی‌پور</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 00:25:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا شبیه به دشمنت شده‌ای!</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedsafaeipour/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-kx7bhjztp3zm</link>
                <description>در این نوشته می‌خواهم نشان بدهم: الف، حرف‌های گوینده (علی خضریان، نماینده مجلس) در مصاحبه تلویزیونی درباره کشور امارات غیر اخلاقی است و از مصادیق کلمات نفرت‌آفرین است و بر خلاف ظاهر غیرتمندانه و دینی (اسلامی) آن از اخلاق جوانمردانه و دینی به دور است. (پرده اول). ب، این روش اگر اخلاقی هم باشد، نتیجه عکس می‌دهد و دشمن را در مقابله با ما منسجم‌تر و قویتر می‌کند (پرده دوم) و بنابراین نابخردانه است. ج، از صدا و سیما انتقاد کنم که در این شرایط خطیر با دعوت از چنین مهمانانی در برابر همدلی و وحدت ایرانیان در دفاع از کشور ناسپاسی می‌کند. در این ویدئو علی خضریان، نماینده مجلس با لحنی تمسخر آمیز می‌گوید:«... اماراتی‌ها آدم‌های بی‌ریشه‌ای اند، ریشه‌ای نداره این کشور! ... اینها عادت دارند که دوباره به زندگی قبیله‌ایشون برگردند، و می‌دونید اینها چون در این جنگ، تکنولوژی حتما ازشون گرفته خواهد شد به شترسواری رو خواهند برد. انشالله مردم خواهند دید که ... و البته براشون هم مشکلی نیست، چون اینها عادت به زندگی شترسواری دارند، به اون زندگی رو خواهند آورد». در این متن چند لایه از گفتار غیراخلاقی وجود دارد. بخش‌به‌بخش بررسی می‌کنم و می‌گویم چرا به لحاظ اخلاقی مشکل‌دار هستند. پرده اول: ۱. «اماراتی‌ها آدم‌های بی‌ریشه‌ای‌اند، ریشه‌ای نداره این کشور!»مصداقی از: - تحقیر هویتی و ملی- کلی‌سازی منفی علیه یک ملتچرا غیراخلاقی است؟الف/«بی‌ریشه» نامیدن «یک ملت»، یعنی انکار تاریخ، فرهنگ و هویت آن مردم. به علاوه، افراد را به خاطر چیزی سرزنش می‌کند که خود نقشی در آن نداشته اند. ب/به جای نقد سیاست یک دولت، تمام مردم یک کشور، اعم از کودک و پیر و جوان را با یک صفت تحقیر می‌کند. - این نوع برچسب‌زنی، خلاف اصل کرامت ذاتی انسان‌ است. از منظر اخلاقی، نقد باید متوجه «عمل و سیاست» باشد، نه «وجود» و «ریشه» مردم. ۲. «اینها عادت دارند که دوباره به زندگی قبیله‌ایشون برگردند»مصداقی از: - کلیشه‌سازی فرهنگی (stereotyping) و تحقیر سبک زندگی سنتیچرا غیراخلاقی است؟الف/ «زندگی قبیله‌ای» به عنوان اهرم تحقیر استفاده شده است، گویی هر نوع زندگی سنتی ذاتاً حقیر است. در حالی‌که در بسیاری جوامع، زندگی قبیله‌ای یا عشیره‌ای بخشی از فرهنگ و تاریخ است؛ این، نوعی بی‌احترامی فرهنگی است. ۳. «چون ... به شترسواری رو خواهند برد»مصداقی از: - تحقیر تاریخی و فرهنگیچرا غیراخلاقی است؟الف/«شترسواری» اینجا نه به‌عنوان واقعیت تاریخی، بلکه به‌عنوان طعنه و تمسخر به کار رفته است. ب/ این بیان، پیشرفت تکنولوژیک یک جامعه را مشروط به «شایستگی ذاتی» می‌داند و آنها را ذاتاً متعلق به دوره «شترسواری» معرفی می‌کند! جمع‌بندی پرده اول: - از نظر اخلاقی، این گونه سخن گفتن از مصادیق گفتمان نفرت‌آمیز (hate-like speech) و نقض کرامت انسانی، است که نتیجه آن، خوارکردن یک ملت («بی‌ریشه»، «شترسواری»، «زندگی قبیله‌ای») ، تحقیر هویتی («اماراتی‌ها») و تحقیر فرهنگی («قبیله‌ای»، «شترسواری») است. پرده دوم: وقتی ما یک فرد یا یک جمع/کشور را تحقیر، مسخره یا سرزنش می‌کنیم، چند فرآیند مهم در سطح فردی و جمعی فعال می‌شود. من تنها به بیان پیامدهای آن در سطح اجتماعی می‌پردازم: الف) فعال‌شدن «همبستگی دفاعی» وقتی یک گروه احساس کند به صورت جمعی تحقیر شده است، معمولاً بیشتر یکدست و متحد می‌شود. این پدیده در جامعه‌شناسی «solidarity under threat» نام دارد. در نتیجه: مردم از سیاست‌ها یا رفتارهایی که قبلاً نقد داشتند، دفاع می‌کنند و گروه، هویت خود را محکم‌تر می‌چسبد. ب) ایجاد چرخه دشمنی (Out-group hostility)تحقیر یک گروه، به شکل‌گیری این ذهنیت کمک می‌کند: «آنها ما را کوچک می‌کنند، پس ما نیز نباید به آن‌ها اعتماد کنیم.»ج) کاهش احتمال تغییر یا اصلاح تحقیر بیرونی باعث می‌شود گروه از وضع موجود بیشتر دفاع کند. جمع‌بندی پرده دوم تحقیر و سرزنش‌های اینچنینی در عمل کشور امارات را به سوژه مناسبتری برای جذب همکاری با آمریکا و اسرائیل تبدیل می‌کند! پرده سوم: چرا عضو کمسیون امنیت ملی خلاف امنیت ملی عمل می‌کند! چگونه باور کنیم که فردی که هیچ مسئولیت اجرایی در کشور ندارد، حق دارد کشور دیگری را به بازگشت به «دوران شتر سواری» تهدید ‌کند؟ این شبیه به سخن یاوه‌ای (bullshit) نیست که دونالد ترامپ درباره ایران بر زبان رانده است؟ عجیب نیست؟ انسان در نبود اخلاق به دشمنش شبیه می‌شود!بنابراین، من صدا و سیما را در دعوت، تشویق (خنده‌ها و تاییدهای مجری) مقصر می‌دانم و گمان می‌کنم با این عملکرد غیر اخلاقی و نابخردانه در برابر وحدت ایرانیان در دفاع از کشور، ناسپاسی می‌کند.پایان</description>
                <category>حامد صفایی‌پور</category>
                <author>حامد صفایی‌پور</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 00:07:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهمنِ «علم» و گلولۀ برفی «گفت‌وگو»</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedsafaeipour/%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%88-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%DB%80-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D9%88-z664su20xjw6</link>
                <description>امروز صفحات قدردانی نویسندگان کتاب «استعاره‌هایی که با آن زندگی می‌کنیم» اثر مهم جرج لیکاف و مارک جانسون را در سخن آغازین یک دورۀ آموزشی خواندم و از دانشجویان  خواستم تا برداشت­های خود را از شنیدن این قدردانی در موضوع «چگونگی تولید علم و نظریه‌پردازی» بگویند. قدردانی نویسندگان با این جمله آغاز می‌شود: «ایده‌ها از ناکجا نمی‌آیند».یکی از فکر انگیزترین جملات دانشجویان این بود که «گویا این کتاب با «روش علمی» شکل نیافته است بلکه حاصل گفت­وگو و تعاملات درازمدت نویسندگان با دوستان، همکاران و دانشجویان است». من این جمله را مهمترین جملۀ کارگاه نامیدم و قدری به بررسی آن پرداختم.به نظر شما چه چیزی در این جمله جالب است؟ می‌بینید که دانشجوی ما روش گفت‌وگو محور و تعاملات درازمدت نویسنده با دوستان، همکاران و دانش‌جویانش را در نقطه مقابل روش علمی می­بیند. از نظر او روش علمی تصویر دیگری دارد. متفکری سخت­‌کوش، خم ­شده بر روی کتاب­ها در فضایی پر از کتاب و غرق در اندیشه‌­ها. همین تصویر است که با تصویر کسی که در راهرو دانشگاه با دانشجویانش سخن می­گوید، به ایمیل ­هایش پاسخ می­دهد؛ در مناظره­‌ها شرکت می­کند؛ برای یافتن اطلاعات تازه سفر می­کند؛ یادداشت روزانه می‌­نویسد و ان را با دوستانش بلند بلند می­خواند، در تعارض است.  من از جملۀ آن دانشجو استفاده کردم و توضیح دادم که از اتفاق آنچه شما آن را روش علمی نمی­‌دانید، به واقع روش علمی است و تولید و نظریه‌­پردازی در علم با چنین روشی است که محقق می­شود.مگر نه این­که ما علم را برای تغییر و گره‌­گشایی از کار جهان می‌خواهیم، پس چگونه ممکن است که چنین خواسته­ای  از مسیر تعامل و گفت‌وگو با جهانیان نگذرد؟ به زعم من، در جامعه‌ای که مسایل و موضوعات تحقیقی از متن واقعیات فرهنگی جامعه بر نمی­‌خیزد و در یک بستر طبیعی، تدریجی و البته پیش‌رونده پیش نمی‌رود، نه علم گره‌گشایی می‌کند و نه عالم از کار خود احساس شعف و حس تغییر می­یابد. احساس واقعی دانشمندان در چنین جامعه­ای غالبا این است که «چرا کسی در انتظار یافته‌های من نیست؟ چرا کسی سراغ مقالات من را نمی‌گیرد؟ چرا کسی از من سوال درخوری نمی‌پرسد؟».فیلسوف و عالم علوم انسانی این جامعه نیز از نداشتن هم‌سخن و پرسش­گران دقیق در انزوا، رخوت، یا هم­رنگی جماعت می­افتد. در مقابل، در جامعه‌­ای که همگان در نهادِ علم مشارکت می­کنند، گلولۀ برفی کوچکِ ایده‌­های خام و اولیه، در سراشیبی «در نظر آمدن» افتاده و به تدریج، «بهمنی» از یک نظریه پر ابهت تولید می‌شود. در این حال، حق همین است که در مقدمه کتاب جان‌دار لیکاف و جانسون ببنید؛ فهرستی بلند بالا، برگرفته از نام‌های استادان مشهور و جریان‌بخش تا دانشجویانی که حتی یکی دو واحد درسی یا گفت­‌وگوهایی سودمند با نویسندگان داشته­ان، وجود دارد.  اگر دوست دارید شما هم دربارۀ چگونگی تولید علم در جامعه اندیشه کنید، پیشنهاد می‌کنم صفحات قدردانی نویسندگان کتاب «استعاره‌هایی که با آن‌ها زندگی می‌کنیم» را بخوانید. به نظر من، ما برای تولید علم و نظریه‌­پردازی بیش از آن­که به انقلاب‌­های معرفتی نیازمند باشیم نیازمند انقلاب­‌های آموزشی و آموختن روش پرورش ایده‌­ها در یک فرایند جمعی، دقیق و نقادانه­‌ایم.-        راستی، نام دو دانشمند ایرانی هم در فهرست قدردانی نویسندگان کتاب است: پرفسور لطفی‌زاده و رضا نیلی‌پور.حامد صفایی پور 1391</description>
                <category>حامد صفایی‌پور</category>
                <author>حامد صفایی‌پور</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 13:40:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنت‌های شفاهی چرا شفاهی اند؟ (ایده پژوهشی)</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedsafaeipour/%D8%B3%D9%86%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%81%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D9%81%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%BE%DA%98%D9%88%D9%87%D8%B4%DB%8C-vuclpmmkrfgt</link>
                <description>✍️حامد صفایی‌پورچرا برخی سنت‌های فکری فقط شغاهی و نه مکتوب بوده اند؟ باور آنها چه بود که دست به قلم نمی‌شدند و کتاب نمی‌نوشتند؟ برای مثال سقراط نمونه جهان‌آشنایی از یک رهبر فکری شفاهی است. برخی سنت‌ها و هنرهای رزمی نیز به موضوع انتقال سینه‌به‌سینه دانش نه انتشار اوراقی برای همه جا و همه کس تاکید داشته اند و این شیوه حتی تا امروز نیز ساری و جاری است. سایه این نگاه در سنت آموزشی ایرانی نیز در موسیقی، معماری و ... دیده می‌شود و گاه، با توجیهاتی از آن دفاع می‌شود‌.اما آیا این همه‌ی حقیقت است؟ آن دانش، هنر یا مکتب فکری مکتوب نشده است، چون صاحبان آن معتقد بودند جنس پیام و روابطی که در پی آن دنبال می‌کنند، با متن-محوری به انحراف کشیده می.شود و تنها رسانه مطلوب، بیان شفاهی است؟این دیدگاه ممکن است با دفاع پیچیده‌ای همراه باشد و استدلالی به سود سنت شفاهی در مقابل مکتوب را سر و سامان دهد. مثلا اینکه هنرهای رزمی دانش نیستند بلکه ساختن نوعی زندگی متناسب با تفاوت‌های فردی اند و شرط پیشرفت در آنها تحقق کامل مراحل قبلی در عمل و نه در حافظه فرد است؛ چیزی مثل یک دین نه یک رشته دانشگاهی.با این وجود من مایلم تا قدری به فرضیه‌های مربوط دیگری بپردازم. مثلا این فرضیه که ممکن است نبود گرایش به سمت مکتوب‌سازی نه به دلایل فوق بلکه از ترس از دست دادن جایگاه و انحصار صاحب سبک باشد. یا به این امر مرتبط باشد که توانایی نوشتن، آنچنان که باید و شاید، در افراد صاحب سبک وجود نداشته است‌. یا این فرضیه که نوشتن از تقدس و خاص‌یودن چیزی می‌کاهد و آن را در معرض بررسی و نقد همگان قرار می‌دهد، پس از قدسیت آن می‌کاهد و بنابراین نباید دوست‌داشتنی باشد!آیا مدافعان تقدس و مطلوبیت سنت‌های شفاهی توجه دارند که در نبود سنت مکتوب، هزاران قطعه موسیقی، ترفند معماری، فوت کوزه‌گری، نسخه شفابخش، و ... از حافظه تاریخی ما حذف می‌شوند؟ قطعه‌ای که دیگر نواخته نمی‌شود، طاقی که دیگر ساخته نمی‌شود، لهجه‌ای که فراموش می‌شود و طعمی که دیگر هرگز مزه نمی‌شود. چرا؟ چون توجیهی تقدس‌بخش برای سنت شفاهی تولید شده است.با این فرضیات، صدور رای مثبت در ماهیت برتری سنت شفاهی بر مکتوب قدری دشوارتر است و تحقیق راستین درباره این پرسش اهمیت می‌یابد:◽چرا برخی سنت‌های فکری و هنری صرفا شفاهی و نه مکتوب اند؟ تحقیقی بی‌طرف در اینباره سراغ دارید؟ این یک پیشنهاد پژوهشی است.۱۴۰۵.۰۱.۳۱#ایده_پژوهشی</description>
                <category>حامد صفایی‌پور</category>
                <author>حامد صفایی‌پور</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 21:50:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا خدا اهل گفت‌وگوست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedsafaeipour/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A7%D9%87%D9%84-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-ybjnisd5ujql</link>
                <description>✍️حامد صفایی‌پور این عنوان سخنرانی من در شب ۲۱ اردیبهشت در نشست‌ گفت‌وگویی برخی دوستان در اصفهان است.‌ گزارشی کوتاه از محتوای آن تقدیم کنم. ۱. اگر کسی اهل گفت‌وگو باشد، یعنی؟ دوستان گفتند: با ما همدلی کند. از بالا با ما سخن نگوید. نظر خواهی کند. نظر ما برایش مهم باشد. نظر خودش را کاملا صحیح نداند و حاضر باشد نظر ما را هم بررسی کند. ۲. آنوقت خدا، اهل گفت‌وگو است؟ گفتم: برای این موضوع بیایید ببینم اخلاق خدا چگونه است؟! و نظراتش را در چه سازوکاری ارائه می‌کند؟ بهترین مثال برای این موضوع توصیف منطق نزول آیات قرآن در طی ۲۳ سال بعثت پیامبر است. مثال ۱. آیا در قرآن گزارشی از تغییر نظر اولیه وحی در یک موضوع وجود دارد؟ مثال ۲. آیا نمونه ای هست که نشان بدهد خداوند در آیه‌ای از آیات قرآن به پرسش‌ها و ابهام‌های مخاطبان اهمیت داده است؟ مثال ۳. آیا نمونه‌ای هست که نشان بدهد خداوند، نظرات یا دستورات خود را در معتدل‌ترین و منصقانه‌ترین شکل ممکن،‌‌ متناسب با درک، پذیرش و اراده عمومی جامعه ارائه کند؟ با خدا، خداست و به خود حق می‌دهد هر آنچه را بخواهد با اراده مطلق و بی‌چون و چرایی خویش ابلاغ کند؟ ۳. اگر پاسخ به این پرسش‌ها مثبت باشد, از نظر من بدین معناست که منطق وحی رفت‌وبرگشتی، میان انسان و خدا، پویا میان نظر و عمل و گشوده به «تجدید نظر»، و به تعبیری گفت‌وگویی است. یعنی خدا هم مخاطب‌شناسی می‌کند، توضیح می‌دهد، گاهی اشکالات را وارد می‌داند و خلاصه، در منطق او تبیین بر تقلید، و تعقل بر تعبد مقدم است.۴. پاسخ‌ها همه مثبت است. برای پرسش اول به مدخل «ارث» از جلد اول از دانشنامه ۵ جلدی قرآن (انتشارات بریل) اشاره کردم. در این مقاله به تفصیل نشان می‌دهد که: آشکارا، نظر قرآن، درباره چگونگی تقسیم میراث در شرایط متفاوت اجتماعی و سیاسی (مکه و مدینه) حتی درباره فرد مشابه -مثلاً فردی که بدون داشتن دختر و پسر و با داشتن همسر و پدر و مادر از دنیا رفته است- صریحا (و نه تفسیرا) متفاوت است. اهمیت این مثال این است که اختلاف در مفاد آیات قرآن قطعی است؛ نتایج اندازه‌پذیر است و بار حقوقی دارد و حتی در عصر نزول هم، نه پس از آن در آرای مفسران، فهم این اختلاف مسأله بوده است و هنوز منطقی‌ترین توضیح این است که به دلیل تغییر شرایط نظر اولیه با نظر ثانویه جایگزین شده است.  برای پرسش دوم، مثال روشن قریب به بیش از ۲۰ آیه قرآن است که با عباراتی نظیر «یسئلونک ... » (ای پیامبر، از تو درباره .... می‌پرسند) آغاز می‌شوند. از تو می‌پرسند درباره «شراب و قمار»، درباره ماه‌ها، درباره اینکه چه چیزی را در راه خدا ببخشند و ... . اگر خدا، وحی را با در نظر گرفتن مخاطب، پرسش‌ها و نیازهایش نفرستاده است، پس این آیات که آشکارا در تعامل با مخاطبان نازل شده است، چه توضیحی دارد؟ نمونه‌های بسیار دیگری از این دست وجود دارد.‌برای پرسش سوم هم برای نمونه به شیوه مخالفت تدریجی و زمینه‌گرایانه وحی در مخالفت با نوشیدن شراب (اقتصاد مدینه) و انجام قمار (سرگرمی شهر)  اشاره کردم. مرحله اول، ای پیامبر! از تو درباره شراب و قمار می‌پرسند، بگو: خوبی‌ها و بدی‌هایی دارد اما بدهی‌های آن بیشتر است. مرحله دوم، که گویی بیشتر تکریم نماز است تا تقبیح شراب، فرمانی است بدین شرح که: بنده من! خوش ندارم که در حالت مستی به نماز نزدیک‌شوی! هنگام نماز باید بدانی چه می‌گویی! و در مرحله سوم، در طی بیداری کامل اجتماعی به مضرات شراب و قمار و دیدن نقشی که در گسست پیوندهای ایمانی مومنین دارد، هشدار صریح به اینکه از این‌ها اجتناب کنید که تاثیری تفرقه افکنانه میانتان دارد و این کارهای زشت، از عمل شیطان است. ۴. نتیجه هدف من با این مثال‌ها و استدلال‌ها، توجه دادن به این سازوکار گفت‌وگویی و زمینه‌گرای اجتماعی وحی است. تا پیروان وحی نیز بدانند منطق گفت‌وگویی منطقی دینی است و کار شرع جز با تبیین و تفاهم با مخاطب پیش نمی‌رود و نباید هم برود.</description>
                <category>حامد صفایی‌پور</category>
                <author>حامد صفایی‌پور</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 02:20:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا تبلیغ جنگ با استفاده از کودکان اخلاقی است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedsafaeipour/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xh7zvc71yjpn</link>
                <description>در این یادداشت ۳ استدلال در دفاع از غیراخلاقی بودن استفاده از کودکان برای تبلیغات جنگ با تبلیغ دیگر اهداف بزرگسالان ارايه می‌کنم. سپس به نقد آن می‌پردازیم. سپس، به نقدها پاسخ می‌دهم. استدلال ۱ ادعا: موضع‌گیری کودک دارای ارزش (کامل) معرفتی نیست. استدلال: مقدمه ۱: کودک از لحاظ فکری دارای استقلال (کامل) رأی نیست، و در موقعیت‌های اجتماعی و سیاسی، غالبا، کاری را می‌کند که برای آن تشویق می‌شود یا پاداش می‌گیرد.‌ (استقلال رأی نیازمند انتخاب آگاهانه و آزادانه است.) مقدمه ۲: ارزش یا ضد ارزش بودن یک قضاوت اجتماعی یا سیاسی به استقلال رأی فرد وابسته است. بنابراین: قضاوت‌ و موضع‌گیری اجتماعی یا سیاسی کودک دارای ارزش معرفتی و اخلاقی نیست. استدلال ۲ادعا: استفاده از کودک در تبلیغات از مصادیق استفاده غیر اخلاقی از کودک است. مقدمه ۱: استفاده از کسی که قضاوت یا موضع‌گیری اجتماعی یا سیاسی او همراه با آگاهی و انتخاب و استقلال فکری نیست، (برای مثال برای فرد توانجوی ذهنی) به منظور تبلیغ یک قضاوت یا موضع سیاسی، با ایجاد رفتار تقلیدگونه با تشویق یا پاداش بیرونی، غیر اخلاقی است. مقدمه ۲: کودک داری قضاوت یا موضع گیری سیاسی (کاملا) آگاهانه و آزادانه نیست. بنابراین: قراردادن کودک در موقعیت تکرار با تبلیغ یک موضعگیری اجتماعی یا سیاسی غیر اخلاقی است. در علوم انسانی به چنین موقعیتی «شی‌انگاری» یا «ابزار بودگی» سوژه انسانی می‌گویند. استدلال ۳ ادعا: اگر استفاده «دشمن الف» از کودکان برای تبلیغ مواضع خود غیر اخلاقی است استفاده الف نیز غیر اخلاقی است. استدلال سوم بر قاعده طلایی اخلاق استوار است و حالت جدلی دارد. قاعده طلایی اخلاق (به زبان ساده: هر چه برای خود می‌پسندی یا نمی‌پسندی برای دیگران هم بپسند یا مپسند) نقد استدلال‌ها نقد این مقدمه که کودک استقلال رأی ندارد. غالبا چنین نیست که کسی، چه بزرگسال و چه‌کودک، دارای ۱۰۰ درصد استقلال فکری باشد. کودک نیز در این امر صفر مطلق نیست و ممکن است کودکی در اثر تبیین و آگاهی والدین یا مربیان انتخاب آزادانه و آ گم آگاهانه داشته باشد و بزرگسالی، در اثر آوازه‌گری رسانه‌ها و فشار جمع، رفتاری تقلیدی از خود نشان دهد. بنابراین چنین نیست که هر استفاده ای از کودک در تبلیغ اهداف غیر اخلاقی باشد. پاسخ به نقد: درست است که می‌توان کودک را درباره هدفی مانند جنگ آگاه کرد و کمک نمود موضع‌گیری او دارای درصدی از استقلال رأی باشد، اما اولا، مهم، «توانایی‌های شناختی ناکامل کودک» نه «داشتن شناخت کامل» است. آنچه درباره کودک اهمیت دارد این است که توانایی‌های شناختی او در حال رشد است حتی اگر در یک موضوع شناخت کاملی داشته باشد. دوم، به لحاظ اجتماعی این یک امر فراگیر نیست که کودکان در چنین قضاوت‌ها و موقعیت‌هایی را با آگاهی و انتخاب کامل قرار گیرد و قواعد عمل مشترک، تابع موارد استثنا نیست. سوم، باید دید مزایا و معایب دخالت دادن کودکان در چنین موقعیت‌هایی بیشتر است یا کمتر؟. مثلا، در موقعیت‌های مانند جنگ، استفاده از کودکان در صورت تغییر عقیده آنان در بزرگسالی موجب احساس ناراحتی، و/یا شرم و/یا حس «شی‌بودگی» کودک می‌‌شود، که رنجی عمیق و شاید جبران ناپذیر داشته باشد. و بلاخره، با کنار زدن یا تضعیف استدلال ۱ و ۲، استدلال ۳ همچنان کار می‌کند. پایان</description>
                <category>حامد صفایی‌پور</category>
                <author>حامد صفایی‌پور</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 12:21:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره اختلاف</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedsafaeipour/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81-mkvmrhqxbjdj</link>
                <description>«اختلاف نظر»، طبیعی است با «اتفاق نظر»؟ به دور و برتان نگاه کنید، به تاریخ؛ قطعا اختلاف حالت نرمال و طبیعی است. نتیجه؟ اگر تک‌صدایی حاکم شود، یک جای کار می‌لنگد. حتما کسی رای‌اش را پنهان کرده است. به قول حضرت علی (ع): کثره الوفاق نفاق: توافق زیاد، نشانه‌ی نفاق است. ریشه اختلاف‌ها چیست؟ گاهی وراثت، گاهی محیط، گاهی کودکی، گاهی نظر کارشناسی متفاوت و گاهی برخی یا همه موارد. نتیجه؟ وقتی با کسی اختلاف دارید بدانید باور متفاوت او گاهی دست خودش نیست! باور شما هم.پس، بیشتر مدارا کنید. برای رفع اختلاف‌ها چه کنیم؟ دو نیرو دارید: بازدارنده، باورنده!اولی این است که زندانی کنید، منزوی کنید، فحش بدهید، جریمه کنید، برچسب بزنید، کنایه بزنید، خلاصه ترس ایجاد کنید و طرف مقابل را به رفتار مورد نظرتان مجبور کنید! دومی این است که بشنوید، گفت‌وگو کنید، دلیل بیاورید. قانون این است که: اگر از کسی «قبول» می‌خواهید باید «دلیل» بیاورید. باید باور ها را مرور و بازسازی کنید. بهترین نتیجه ممکن در یک گفت‌وگو چیست؟ اول، فهمیدن طرف مقابل. ایجاد حس همدلی. فهم نقاط مشترک. فعلا، همین را بچسبید! جاه‌طلبی نکنید. اگر کسی میز گفت‌وگو را ترک کرد چه کنیم؟ اگر عصبانی شد، اگر بازی را بهم زد؟فقط سکوت کنید. رجز نخوانید. از نیروی سکوت استفاده کنید. جملات شما در این لحظات اصلا شنیده نمی‌شوند اما سکوت‌تان به شدت شنیده می‌شود. در آخر اینکه اجرای این‌ها ساده نیست. یکمرتبه هم ایجاد نمی‌شود. باید ده بار در گفت‌وگو شکست بخورید تا کم‌کم ببینید از چه نقاطی آسیب‌پذیرتر هستید و آن‌ها را ترمیم کنید. مشق کنید تا گفت‌وگو درباره اختلاف‌ها را یاد بگیرید. من خودم هم بلد نیستم.اردیبهشت 1405 </description>
                <category>حامد صفایی‌پور</category>
                <author>حامد صفایی‌پور</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 12:10:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلسوفی یا کارمندی فلسفه!</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedsafaeipour/%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%81%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-pmzmmmzetcum</link>
                <description>هایدگر می‌گوید: «فلسفه اخصّ از تفکر است»؛ یعنی، چه بسیار «فلسفه‌خوان»ها که اهل تفکر نیستند. آنچه دانشگاه‌های ما (غالباً) تربیت می‌کند در بهترین حالت، «فلسفه‌دان» یا «کارمند فلسفه» است، نه فیلسوف و فرد رشیدی که در اندیشیدن خوش ‌بدرخشد. بماند که «خوش‌درخشیدن در اندیشیدن« آغاز راه است و بالاتر از آن، اصلاح‌گری و احیاگری است. تربیت فرد اصلاحگر (فردی و اجتماعی) مرتبۀ بالاتری از تربیت متفکر است.در واقع فلسفه هم مثل همۀ رشته‌ها این استعداد را دارد که فرد را منجمد در تاریخ فلسفه و متحجّر در گذشته و متصلّب در حل و فصل مسائل دیروز فیلسوفان، ذهنیت‌گرا  و دور از درک واقعیت پیچیدۀ مسائل نگه دارد.اگر توجه به «ارتقای علمی (بخوانید: افزایش مدارکِ علمی)، مبداء میل و اصلی‌ترین خاستگاه فعالیت‌های فلسفی باشد، دیگر تفکر اصیل و بنیادین ریشه نمی‌گیرد و همه سراغ کارهای زود بازده، کمّی و دهن‌پُرکن می‌روند (معنای این سخن البته این نیست که هرکس «ارتقا و مدرک علمی» یافته‌، اهل تفکر نبوده و حظّی از علم و درک نبرده است.).در فلسفه که نقادی و خود‌انتقادی، قوام و معنای حرکت است و فیلسوف در‌حال گفت‌وشنود با خویش و نقد دائمی یافته‌ها، ارزش‌ها و روش‌های خویش است، اتکای نظام ارزشیابی به سیستم مقاله‌نویسی موجود، مُخلِّ حرکت آرام و پیوسته، اما ریشه‌دار و عمیق دانشجوی فلسفه است.ملاصدرا می‌گوید: تعقُّل در نفی تعلّقات است؛ یعنی آدمی که تعلُّقات دارد، بوی تعقّل به مشامش نمی‌رسد. بدترین نوع تعلق، «تعلّقات بقاست»که در اینجا، نه بقای مادی، بلکه بقای معنوی است. در جامعه‌ای که اندیشیدن، نقدکردن، پرسیدن و چالش کردن، هزینه دارد، (و برای نمونه حداقل هزینۀآن کم مایگی پروندۀعلمی استادان دانشگاه است) تراوش فکری، نظریه‌پردازی و رشادت فکری رخت بر می‌بندد.در نتیجه این «بی‌جُربزگی فکری» به‌تدریج محدودیت‌های بیرونی، درونی می‌شود و در نهان­‌خانۀ وجودِ فرد به‌صورت جهانی واقعی نمایش می­‌دهد. در اینجاست که جامعه، نظام دیوان‌سالاری دانشگاهی، نظام مشروعیت بخشی، نظام قدرت، خواسته یا ناخواسته، از افراد مُهره می‌سازد، انسان را مسخ و قالبی می‌کند؛ مسخ و قالبی(!)؛ اگر مسخ و قالبی‌شدن در هر یک از رشته‌ها و دانش‌های رسمی زشت و نامیمون است، در فلسفه همچون فحش ناموس است.هیچ موجودِ بی‌درد و بی‌وجودی (که دست‌کم، دردِ «می‌دانم که نمی‌دانم» ندارد)، نمیتواند دارای «آگاهی وجودی» باشد؛ نمی­تواند «فلسفه­ورزی» را تجربه کند. انسانی که دغدغۀ سازگارا زیستن ندارد و میان خواسته‌ها، افکار و رفتارهایش وحدتی برقرار نمی‌کند و زندگی خویش را بر مرداب تناقضات و تعارضات بنا می‌کند، نمی‌تواند فلسفه را درک کند و در طول حیات علمی‌اش حرف جان­دار و عمیقی بزند.شگفتی است فیلسوفی که معنای «گزاره»ها را می­‌کاود، اما از «معنای زندگی» سوال نمی­‌کند. سازگاری سیستم‌­های منطقی را بررسی می‌کند، اما میان خود، جامعه، دردها و پرسش‌های زمانه و زمینه­اش، ربط و نسبتی برقرار نمی‌­سازد. استاد تحلیل و فراست است، اما نارضایتی دانشجویان از تدریس‌­اش درک نمی‌کند و از اول تا آخر کلاس، یک ریز حرف می­‌زند.فلسفه‌ای که به تور کمیّت بیفتد، فلسفه نیست؛ شیّادِ بزک‌کرده‌ای است که یا به زودی شرمسار پرسش‌های سادۀ سقراط می‌شود یا در قامت جلّاد به حذف سقراط کمر می‌بندد.در معنای مفروض این نوشته، هر آگاهی عمیق، فلسفه است و چنین آگاهی عمیقی آن‌چنان «معشوق انحصارطلبی» است که با هر «توجه به غیر« و « هوسِ رقیبِ دیگر«، بار سفر بسته و رُخصت دل­بری را به شریک دیگرش می‌بخشد.نمی‌توان فلسفه را به خدمت گرفت؛ فلسفه ما را به خدمت می‌گیرد.حامد صفایی‌­پورتابستان 93  </description>
                <category>حامد صفایی‌پور</category>
                <author>حامد صفایی‌پور</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jun 2025 14:01:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخنی در نکوهش بیماری کامل‌گرایی</title>
                <link>https://virgool.io/Gasedak/%D8%B3%D8%AE%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-fjhhf837rpmu</link>
                <description>سخنی در نکوهش بیماری کامل‌گرایی! (حامد صفایی‌پور) سخنی وقتی قرار باشد قلم را بگذاری و روی کاغذ رهایش کنی، تا اختراع جدیدی به نام «برداشت فکری» را به ثبت رسانی، نباید خیلی سخت‌گیری کنی! مثل وقتی که سوار اسبی می شوی و فقط دوست داری کمی این زبان بسته آرام برایت راه برود! تا به این حس ملیح دست یابی  که من دارم سواری می کنم!و البته اگر در همان لحظه به تو پیشنهاد بدهند که قرار است این اسب نجیب با سرعتی عجیب به سمت مانعی بدود -و از آن مانع بپرد!- و این حرف شوخی نباشد و واقعا حس کنی اسب آرامی که سوارش شده‌ای، واز تو ورزشکار تر است!، آن موقع است که دلت می خواهد از همان بالا خودت را پرتاب کنی پایین!یا اگر اعتماد به نفس زیادی داری و البته درباره سرعت اسب و سستی ستون فقراتت اطلاع چندانی در مخیّله نداری، می توانی لگام اسب را محکم بچسبی و استرس ات را با فشار پا در رکاب اسب خالی کنی و لبخند مسخره ای بر لب داشته باشی! و اینقدر ادامه دهی تا یک مرتبه فریاد بزنی! دارم می اُفتم و بخواهی کسی مرکب را، برای راکب بی‌جربزه اش نگه دارد!این حکایت کسی است که به نیّت یک آب تنی خشک و خالی، در قسمت کم عمق استخر، جفت-پا توی آب می پرد و اما از بدحادثه، کمی گِرا را به او بد داده اند و حالا، در قسمت عمیق است، و باید برای حفظ آبرو هم که شده، شلپ شلپ یک طول استخر را آب تنی که چه عرض کنم، آب‌خوری کند! آری! میان نوشتن و نویسندگی هم چنین اختلافی است! و جالب این‌جاست که غالب ما دوست داریم نویسندۀ بزرگی شویم اما از نوشتن- و ایضا آب تنی و سوارکاری غیر حرفه ای- خوشمان نمی آید! اما چرا نوشتن و در قسمت کم عمق پریدن و به آرامی سوار اسبی شدن را «کار» نمی‌دانیم و با خفّت و خواری از آن یاد می کنیم! من یک جواب و تنها یک جواب برای این بیماری رایج بدعلاج یافته ام! نام این بیماری کامل‌گرایی است!نمی دانم این بیماری میراث تکثیر کدام ویروس و میکروب خبیث است! تخم نحس کدام کرم کدوست! که مغز آدم های سالم را از کار می اندازد و دست و بال هزار جوانه رو به رشد را در همین مزارع اطراف و اهالی هم پیشانی بسته است!باوری وجود دارد بس ستبر! به اندازه قطر یک درخت تنومند 200 ساله ی چنار! با هزار هزار ریشه، که سنگ‌های حوض امید همسایه‌های ما را تکه تکه کرده است! باوری با پرچمی شبیه به دزدان دریایی! با شعار «کامل ترین ام یا نیستم!» و زیر عنوان اعصاب خورد کن: «من باید همین الان، از دید همه، تا همیشه، بهترین باشم! ».هیکل بدریخت این جمله را دوباره ببنید! واقعا عجب جانوری است! اژدهایی است! هشت پایی است! قابض الارواحی است! نیش سمی اش می تواند آدم را برای پنجاه سال سرجایش خشک کند! می گویند هر که را گزیده، آنقدر خیره به اتاق «کامل بودن» مانده است، که تا قبل از مرگش جلوی پایش صد بهار و سیزده به در، سبزه سبز شده است! هزار هزار سبزه به درد نخور وسط خیابان و جوی آب، ثمره درخت زندگی اش بوده است!چرا فکر می کنی تو باید بهترین کار را همین حالا برای همیشه تمام کنی! چرا واقعا چرا؟ چرا تو؟ چرا بهترین؟ چرا برای همیشه؟شاید مغروری! تعجب می کنی! در گوشم می گویی: اتفاقا من چون تواضع وافری دارم، می خواهم پایم را هرگز از گلیمم دراز نکنم و کار ناقصی نسازم و آن نکنم که خدایی نکرده به استادان صاحب نام و صاحب نظران خوش نام بر بخورد. می گویی: من از اتفاق آدم کم رو و متواضعی هستم!ای دروغگوی مغرور! روی دیگر سکه کمرویی‌ات حالم را بدحال می کند! تو دوست داری آنقدر ستایش شوی!، آنقدر استادانت تشویقت کنند!، آنقدر برایت هورا بکشند!، دوست‌داری حلقه ای دورت جمع شود و فرعونِ وجود تو را ستایش کنند! نه؟ اینطور نیستی؟ حداقل شیفتۀ آنی که یکی بگوید: شاگرد عزیز! شما آیندۀ درخشانی دارید!به ریشت می خندم! چقدر زبونِ فیلم‌ها شده ای! سریال موفقیتِ سانسور شده ای که صدبار دیده ای! تابلوهای خیالی کارگردان های ناکام! بیا باهم به قصه های مجید برویم! مجید شاعر! مجید ریاضی‌دان! مجید بازیگوش و شاد و مشنگی که «زندگی زندگان» را به تصویر می کشید! بیا مجید مجید مجید خودمان باشیم! ستودۀ احساس های رشید! رویشی در کنار خودت، از فصل بودن! بیا معمولی باشیم! معمولی ترین! ساده! با خنده های واقعی با گریه های واقعی! با اه و تععّعَه و آخ و وای و جانم و جووووونم پاکِ «دل و لهجۀ» زیبای اصفهانی خودمان! بیا باشیم، هر چه هستیم! بیا «بی بی» را قانع کنیم که ملخ دریایی فسفر دارد، و ما برای فهم ریاضیات باید یک قابلمه ملخ دریایی بخوریم!یک پای دیگر این هشت-پا، خودپسندی است! شاید تو خود پسندی! نیستی؟ چرا همدیگر را با عبارت «بچه دبستانی» مسخره می کنیم؟آه خدای من! چقدر نادان است کسی که مرا با چنین صفتی دشنام دهد! «بچه دبستانی!» بچه دبستانی مشق می‌نویسد! با مداد مشکی و قرمز! با صدا می نویسد! بچه دبستانی تابلوی مغازه ها را با صدای بلند می‌خواند! بچه دبستانی از معلم حساب می برد! بچه دبستانی در کیفش تغذیه می گذارد، بچه دبستانی کتاب ها را ورق می زند، دنبال سرنخی برای یک خنده! یک جمله! یک ارتباط! بچه دبستانی همه این ضعف ها را دارد، جز خود پسندی!!دانشجوی بچه دانشگاهی! چرا به نوشتن مشق افتخار نمی کنی؟! برای این امتحان آخرت چند دفتر مشق سیاه کرده ای؟! چرا وقتی چیزی می نویسی پاره اش می‌کنی! مگر معلم تان نگفته بود که نباید کاغذهای دفترتان را بکنید؟! نویسنده نیستی!؟ عکاسی؟! چرا همه عکس‌هایت را چاپ نمی کنی! چرا آنها را که دوست‌داری قاب نمی گیری؟ عکاس نیستی؟ نوازنده‌ای؟ قاری قرآنی؟ مداحی؟ پزشکی؟ مهندسی؟ کاسبی؟ قصابی؟مرده شوری؟ چرا با روش خودت، برای خودت، با دو دست پر احساس و «بی مایه» خودت کار نمی‌کنی؟! چرا نمی فهمی که تو هیچ کس نیستی! هیچ کس! چرا باور نمی کنی باید این لباس های امانتی را از تن شخصیت واقعی ات در بیاوری؟! چرا باور نمی‌کنی مثل یک قالب یخ در آفتاب تابستان رو به فنایی، مگر اینکه آهنگ دیگری بنوازی! دانه ای بکاری، کاری کنی، نهالی نشانی! بدانی که تنها عاشقانه ای! برای یک دل! چرا نمی بینی که هیچ کس دیگری اصلا در جهان نیست؟!سعدی را ببین! جهانگردِ پختۀ پارسی گوی 700 سالۀ گلستان فامِ بوستانِ ایران زمین را ببین:به جان دوست که در اعتقاد سعدی نیست! / که در جهان به جز از کوی دوست جایی هست!می بینی!؟لسان غیب را ببین!حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی/ من از آن روی که در بند توام، آزادم!شش پای دیگر ماند! چه می دانم! شاید اصلا هزارپا باشد این جانور! با این حال، خوش ندارم بیش از این درباره این جانور موذی سخن بگویم، خودم خسته شدم! دلم گرفت! برایم شربت بهار نارنج بیاورید تا ساده و مختصر «کامل گرایی» را تعریف کنم: اکابر گفته اند اگر چنین و چنان شد که عرض خواهیم کرد، جنابتان دچار کامل‌گرایی شده اید: اگر دیدید کار بزرگی را شروع نمی کنید! اگر دست بسته اید، این پا و آن پا می کنید؟! اگر مدت زیادی است رسما در جا می زنید! اگر خودتان را کم حساب می‌کنید و یا الکی زیاد حساب می‌کنید .... به این دلیل که روزی روزگاری، در خیالات ذهن نردبانی‌تان می خواسته اید بهترین و والاترین، و در یک تمام «کامل ترین» کارها را بکنید، بر مکتب و مرام و آیین شما، این نام را نهاده اند: کامل گرایی!و نهیب می زنم! به تو! به خودم! به همه ی آنها که می خواهد گُلی، بری، شکوفه ای بدهند، بگذرند و زراعتی کنند، بذر بپاشند و دانه ای نشانند، حظی ببرند و حظی رسانند، خطی نویسند و درس و رسمی بر جای گذارند، مثل مرشد های زورخانه می‌گویم تا به زور هم که شده در باور خود جاسازی کنید:بدانید و آگاه باشید! تنها پس از اینکه کاری کردید و در عرصۀ عملی وارد شدید! و تا نیمه ی طناب بند بازی «عمل» را با چوب دستی استعداد و دانسته‌ها و علایق خود طی نمودید، می توانید تصور کارِ کاملی بکنید! تنها پس از عمل است که می توانید به انجام عملی کامل امیدوار باشید! یعنی با همین پرت و پلا نویسی‌ها، آب تنی‌های امیدوارانه، اسب سواری های چند دقیقه ای، شاید روزی نویسنده و شناگر و سوارکار ماهری شوید! لطفا بر قلم و حوضچه و زین امروزتان بیشتر احترام گذارید! ....من حرف ام را زدم! حالا شما می توانید به همه هیاهوهایم شک کنید! لطفا لااقل این کار را، همین امروز بکنید!تا یادم نرفته، خیلی می چسبد: می خوانمت: یا اکمل الکاملین! کاملترین فقط تویی!حامد صفایی‌پوربهار 1391بعد نوشت: 1- من آنروز که این نوشته را نوشتم، چیزی از مفهوم دقیق و روان‌شناسانۀ کمالگرایی، و اصطلاحات امروزین آن نمی‌دانستم. این اصطلاح تا آنروز تا این حد باب و سکه بازار نبود. رویارویی من با این موضوع شخصی بود. (تیزماه 1404)2- روزی یکی از دانشجویان ام گفت: این نوشته را در ابتدای دوره های آموزشی تان بدهید هر کسی که از نوشتن می‌گریزد، بخواند! و من نصیحت او را گوش کردم. (دی ماه 1391) </description>
                <category>حامد صفایی‌پور</category>
                <author>حامد صفایی‌پور</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 15:01:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در برابر نوشتن مقاومت دارم،‌ چون؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedsafaeipour/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-rwy3d8skhwxo</link>
                <description>در برابر نوشتن مقاومت دارم،‌چون؟یک. چرا به نوشتن روی خوش نشان نمی‌دهیم؟ موانع روی خوش نشان‌ندادن ما به نوشتن چندگانه است اما یکی از موانع روان‌شناختی آن روحیۀ «کامل‌گرایی» است. این‌که درباره نوشتن ملاحظه‌ها و معیارهای سختگیرانه‌ای داریم. منتظریم یک شوت‌زن حرفه‌ای بشویم تا شوت بزنیم؛ این در حالی‌که تنها با شوت‌زدن و شوت‌زدن است که می‌توانیم یک شوت‌زن حرفه‌ای بشویم.دو. هرکه هستیم و در هر سطحی که هستیم لازم است نوشتن را با الکی‌نویسی آغاز کنیم. منظور از الکی‌نویسی این است که قلم را در دست بگیریم – یا دست به تایپ شویم- و همین‌طور الکی بنویسیم. تقریبا شبیه به حال و هوای همین نوشته که من قبل از این‌که طرح اولیه‌ای درباره آن داشته باشم، در حال نوشتن آن هستم.وقتی با رویه الکی نویسی –نوشتن بدون هیچ آداب و ترتیب و سخت‌گیری- شروع ‌کنیم به تدریج آن ایده بکر «آهان!» متولد می‌شود و هسته اصلی و اولیۀ متن‌ شکل می‌یابد. تعیین مسیر نوشته غالبا بدون این پرسه‌زنی اولیه ممکن نیست. راه الکی‌نویسی این است که بدون مقدمه قلم را روی کاغذ بگذارید و هرچه به ذهنتان می‌رسد بنویسید. روی کاغذ فکر کنید؛ قلم نوار مغر شماست! بنویسید!سه: نوشتن بیان خویشتن است. فارغ از اینکه کسی نوشته ما را بخواند یا نخواند، اثر درخوری باشد یا نباشد، ما به این «بیان خود» احتیاج داریم. ما با نوشتن دارای «تقویم» می‌شویم و از گذشته، حال و آینده خود با خبر. نوشتن ما را نزد خودمان حاضرتر می‌کند.چهار. دوستی با نوشتن لازمه کار اندیشیدن است. اهل اندیشه لازم است به صورت مرتب و همیشگی بنویسید. مرتب و همیشگی! نوشتن، مشق اندیشیدن است.پنج. روی خوش نشان‌دادن به نوشتن، درمان و پیشگیری یکی از مهمترین کمداشت‌های فرهنگی ماست. کمبود روحیۀ مکتوب سازی، مستندسازی و اشتراک گذاری ایده‌ها؛ بی‌توجهی به دانش ضمنی که در هر کاری اندوخته‌ایم. همه ما در جبران این کمداشت مسئولیت داریم. نداریم؟</description>
                <category>حامد صفایی‌پور</category>
                <author>حامد صفایی‌پور</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 14:28:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این داس در دست تن‌ناشناسان است؛ برای قتل رومینا، دختر ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedsafaeipour/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%B1%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-cgvycnbelphf</link>
                <description>این داس در دست تن‌ناشناسان است! برای قتل رومینا، دختر ایرانی سال‌ها پیش دانش‌آموزشی داشتم که از اتفاق در مسیر مدرسه دلباخته دختری شده بود. آن پسر برایم تعریف کرد که یکبار مادر «مهتاب» او را به خانه دعوت می‌کند و پس از سلام و احوال‌پرسی، او را در کنار دخترش می‌نشاند؛ قدری صحبت می‌کنند و آنگاه آلبوم خانوادگی‌شان را می‌آورد. پسر، مهتاب و مادرش با هم آلبوم را ورق می‌زنند. مادر تقریبا همۀ اعضای خانوادۀ مهتاب را به پسر معرفی می‌کند: دایی‌ها، عمه‌ها، خاله‌ها؛ سطح خانواده و برنامه‌های زندگی آن‌ها را نشان می‌دهد. پسر در پایان این دیدار دوستانه به روشنی درک می‌کند که مهتاب نمی‌تواند در آینده، دوست یا همسر او باشد. پسر در پی این مصاحبت کوتاه فهمیده بود: مهتاب زیباست؛ دوست‌داشتنی است اما در دراز مدت، نمی‌تواند رابطه پایداری میان آنها وجود داشته باشد. نتیجه چه بود؟ قرار شده بود روزی یکبار تماس تلفنی، و هفته‌ای یکبار دیدار حضوری داشته باشند. هیچ چیزی را از خانواده‌ها پنهان نکنند (و نکرده بودند) و روابطی در همین حد داشته باشند. این رابطه را واقعیت‌ها مدیریت می‌کرد و پس از چندی واقعیت‌های دیگر همه داشته‌های این رابطه را به خاطراتی خوش از عشق دوران نوجوانی، دیدزنی‌های آنی، تصویر مهتاب در مانتوی سرمه‌ای، شاعر شدن پسر و فرستادن شعرهای قرضی، تبدیل کرد.این اتفاق برای من، از یک خانواده مذهبی، رویداد ساده­‌ای نبود؛ احساس نیاز به ساختن ارزش‌های زندگی، اینبار نه از بیرون که از درون، نه از جهان‌بینی‌ها و هنجارهای عرفی که از وجدان و تمایل به دیدن دوبارۀ خود، خودی که خود را دوست داشت و خویشتن را چراگاه شیطان نمی‌دانست. خودی که به عقل خویش اعتماد می‌کرد و به خود حق دوست داشتن و دوست داشته‌شدن می‌داد و با این حق، حق تجاوز، خشونت و چنگ زدن بر آینده و سرنوشت دیگری را، خود از خود، ستانده بود. احساسی نو که به نگاهی نو به انسان و به تن، و به زن، منجر می‌شد.اکنون احساس می‌کنم این داسی که امروز سر از تن «رومینا» جدا کرده است، روزی در دستان من بود. من نیز استعدادش را داشتم؛ استعداد سربریدن به جرم دل‌دادن. این داس در همه دستانی است که رابطه دختر و پسر را فقط در استعارۀ «پنبه و آتش» فهم می‌کنند. در همه دستانی است که هنوز تنها نحوۀ مراوده دختر و پسر را الگوی ازدواج سنتی فهم می‌کنند و خلاقیتی در فهم و پیاده‌سازی الگوها و مناسبات جدید برای درونی‌ساختن وجدانیات، اخلاقیات و ارزش‌ها ندارند. در همه دستانی است که هنوز مساله امر جنسی را، در یکی از جوانترین کشورهای دنیا، مساله اولویت‌دار کشور احساس نمی‌کنند. این داس در دست تن‌ناشناسان است. در همه دستانی است که هنوز مسائل حقوقی را با اخلاقی، اخلاقی را با شرعی را خلط می‌کنند و بر دوش فقه، باری را می‌گذارند که خدای این دین نگذاشته است. «ما و راه دشوار تجدد» با این انگاشته‌ها، این قوانین و این «شواری نگهبان» طی نمی‌شود. سخن گفتن از تمدن نوین بر خاکی که خون رومینا بر آن ریخته است، تهوع‌آور است. تا دستی برای حل این مساله به میان نیاید و کاری به سامان نگردد، نفرین ابدی بر این خاک جاری است.</description>
                <category>حامد صفایی‌پور</category>
                <author>حامد صفایی‌پور</author>
                <pubDate>Wed, 30 Oct 2024 06:40:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سعدی؛ تایپیست بزرگ قرن هفتم!</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedsafaeipour/%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%BE%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%82%D8%B1%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-eypkhmghb5kr-eypkhmghb5kr-eypkhmghb5kr</link>
                <description>برگی از پروندۀ ظلم‌های آموزش و پرورش کبیرویراست دوم؛ اردیبهشت 1399 ه.شیکی از ظلم‌های آموزش و پرورش این است که سعدی، مولوی، حافظ و ... را فقط در کلاس ادبیات و نه در کلاس اجتماعی، روان‌شناسی، دین و زندگی و... به دانش‌آموزان معرفی می‌کند. امر می‌کنیم: «شاعرند و جای آن‌ها در کتاب ادبیات است». این تصمیم غلط مانع از آن است که دانش‌آموز، مثلا «حافظ» را در مقام یک اندیشمند و منتقد اجتماعی ببیند و زندگی عقلانی خود را با این اندیشمند و مصلح اجتماعیِ پیوند بزند. در اینجا زبان سعدی -که روزی بهترین و به‌روزترین و بهترین رسانه اجتماعی بوده است- به حجاب دیدن «فکر سعدی» تبدیل شده است.این کار ما، درست مثل این است که به من، در مقام نویسندة این یادداشت، جایزه یا مدرک تایپ (/ماشین‌نویسی) بدهند؛ یعنی به جای این‌که درباره درونمایه نوشته‌ام حرف بزنند، به این نکتة نغز بپردازند که: آفرین! تو توانایی تایپ‌کردن داری!. حال و روز سعدی هم همین است. اشعار او را در حکم «جدول کلمات» و مسابقۀ هوشِ صنایع ادبی درآورده‌ایم و با ضربدستِ کنکور (بخوانید: کن کور!)، در ابعاد نانو، به پرسش چهارگزینه‌‌ای تبدیل نمودیم. یک نفر به من جواب بدهد که چرا در کتاب «دین و زندگی» از بزرگ‌ترین احیاگران دین، حرفی به میان نمی‌آید؟ و امثال مولانا را تنها «مثنوی‌سرای قرن هفت» معرفی می‌کنیم؟بیایید با هم تصور کنیم: در یکی از کتاب‌‌های درسی، وقتی از مفهوم «اعتماد به نفس» صحبت می‌شود، با این شعر سعدی روبه‌رو شویم:جهان به تیغ بلاغت گرفته‌ای، سعدی؛سپاس‌دار که جز فیض آسمانی نیست.بدین صفت که در آفاق صیت شعر تو رفت؛نرفت دجله که آبش به این روانی نیست!و بعد با دانش‌آموزان در اینباره بحث کنیم (نه اینکه دیکته کنیم!) که این حرف «آقای سعدی» به چه معنا و با پشتیبانی چه واقعیاتی، یک «اعتماد به نفس» واقعی، و نه خودبزرگ‌بینی و اعتماد به نفس کاذب است؟ و شاید بتوانیم در ادامه، آن را با حرف «آقای فردوسی» مقایسه کنیم که: «هنر نزد ایرانیان است و بس». یا زمانی که در کتاب اجتماعی از رابطة دولت و ملت سخن می‌گوییم به دانش‌آموزان بگوییم که سعدی بعد از حملة مغول، در خطاب به یکی از پادشاهان مغول «گفته است» (و نه سروده است(!)) که:شهی که پاس رعیت نگاه می‌داردحلال باد خراجش که مُزد چوپانی است.اگر نه راعی خلق است، زهرِ مارش باد!که هرچه می خورد او «جزیت مسلمانی» است.و در گام بعد، ده‌ها سوال جذاب و متنوع درباره همین شعر بپرسیم و دانش‌آموزان را به برخورد نقادانه با ادبیات راهنمایی کنیم.از همین نکته استفاده کنم و تاکید نمایم که از دیگر ظلم‌های آموزش و پرورش این است که به ما نیاموخت که با «ادبیات»، چگونه نقادانه برخورد کنیم. از اینرو ما غالبا این اشعار را، نه درونمایه و طعام مجالس بلکه تشریفات و نُقل مجالس می‌‌دانیم. این شاعران را نیز بیشتر زبان‌‌آور و نه اندیشه‌‌آور معرفی می‌‌کنیم. (بماند که دانش‌‌آموزانِ ما با روش‌‌های تدریس «کن‌-کوری»، امثال سعدی را بیشتر زبان‌‌باز می‌دانند تا زبان‌آور(!)).خلاصه، فکر می‌کنم اگر سعدی کتاب «گلستان» را «امروز» منتشر می‌کرد و ما آن را با آسودگی در قفسة ادبیات می‌گذاشتیم، قدری مُضحک به نظر می‌رسید. چراکه با یک تورق سادۀ مشخص می‌شد که موضوعِ این کتاب ادبیات نیست؛ بلکه «اخلاق و سبك زندگي» است؛ اخلاق و سبک زندگی ایرانی-اسلامی .به هشت فصل گلستان نگاه کنید: در سیرت پادشان، در اخلاق درویشان، در فضیلت قناعت، در فواید خاموشی، در عشق و جوانی، در ضعف و پیری، در تاثیر تربیت و در آداب صحبت. اگر دیل کارنگی امروز کتابی با این سرفصل‌ها می‌نوشت، شما آن را در قفسۀ ادبیات قرار می‌دهید؟ ما با تبدیل «پندنامه اخلاقیِ» سعدی به یک اثر صرفا ادبی رتبۀ اندیشمندی را از او، و رتبۀ برخورداری از یک نصیحتگر اجتماعی را از خود گرفته‌ایم. پیامی که ما می‌بایست از سعدی می‌گرفتیم این است که کتاب‌های عمومی، مثلا در روان‌شناسی، اخلاق و دینداری، را پس از غربالگری، خرافات‌زدایی و به تعبیر سعدی، «به پرویزن معرفت» بیختن، به «شهد عبارت» برآمیزیم و با نثری زیبا، روان و خواندنی منتشر کنیم. نه اینکه سعدی را محکوم به «ادبیات بودن» کنیم، و در عوض(!) فرمایشات درشت و زمخت خود را که به یقین از نبود روحی لطیف و احساسی سرشار و نفسی آزاده برآمده است، معارف حقۀ الهی بنامیم!گناه سعدی چیست که کتابی نوشته است که به زیبایی از زیبایی سخن گفته است؟چه خوش گفت یک روز دارو فروششفا بایدت داروی پند نوشاگر شربتی بایدت سودمندز سعدی ستان «دارویِ تلخِ پند»به پرویزن معرفت بیختهبه شهد عبارت برآمیخته!ویراست دوم: 7 اردیبهشت 99ویراست اول: 1 اردیبهشت 95نمایی از گفتارهای بعدی (اگر عمری بود)ظلم ‌های آموزش و پرورش در آموزش ادبیات انگلیسی به گونه ای که نه بیاموزیم و نه به کارمان بیاید!ظلم ‌های آموزش و پروش در چینش محتوای کتاب ‌های دین و زندگی! که نه زندگی زاید و نه دین فزاید!ظلم ‌های آموزش و پرورش در بی‌توجهی به فنون و مهارت ‌ها، از نحوه بستن بند کفش تا هنر عشق ورزیدن!ظلم‌ های آموزش و پرورش در به حاشیه راندن کلاس(کارگاه) هنر؛ با محبوس ماندن در هنر نقاشی و خوشنویسی، آن هم به سبک سرمشق نویسی و تقلید.ظلم ‌های آموزش و پرورش در کم بودن ساعت ورزش و بها ندادن به ورزش منظم، به خصوص در میان دختران؛ که نیاز بیشتری به تحرک در محیط امن مدرسه دارند.ظلم ‌های آموزش و پرورش در نسنجیده بودن متن کتاب ‌های درسی. از جهت نداشتن یک متن ساختارمند و خوش‌خوان که ذائقه مطالعاتی ما را به بدترین شکل فرو کاست.ظلم آموزش و پرورش در بها ندادن به انتخاب‌گری دانش آموزان در انتخاب رشتۀ واقعی و کلا، زمینه نسازی برای هر نوع انتخاب واقعی.ظلم آموزش و پرورش در تعطیل کردن مراکز تربیت معلم، در برخی دوران ها، و به قاعده نبودن آموزش‌ها با کار سخت و هنرمندانه معلمی.ظلم آموزش و پرورش در بی‌توجهی به آموزش روش نگارش یک نوشته تحقیقی، در اینکه ما تنها در کلاس انشاء و برای نوشتن یک نوشتۀ احساسی، نگارش را تمرین و تجربه می‌کنیم.</description>
                <category>حامد صفایی‌پور</category>
                <author>حامد صفایی‌پور</author>
                <pubDate>Wed, 30 Oct 2024 06:19:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدفهمی‌ها از نگارش دانشگاهی (Academic Writing)</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedsafaeipour/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-uir6rmuvkxha</link>
                <description>هر چند «نگارش دانشگاهی»، قهرمان مبارزه با «سوء تفاهم» است، اما چه می‌شود کرد که این واژه، خود، قربانی سوء تفاهم است! ابتدا با هم این سوءتفاهم را برطرف کنیم…چه سو تفاهمی؟به کار کسی جز نویسندگان کتاب‌های تخصصی نمی‌آید!تنها کاربرد آن نگارش مقاله‌ها و پایان‌نامه‌های دانشجویی است!یک کار شابلونی است؛ یعنی نوشتن بر اساس چند قاعده و دستورالعمل سخت‌گیرانه!کار خشک و ملال‌آوری است!نگارش دانشگاهی جایی برای هیچ‌گونه شور و هیجان، خلاقیت و آزادنویسی نمی‌گذارد!اما نگارش دانشگاهی چیست؟یک: ساختن ارتباط است!«نگارش دانشگاهی» ساختنِ یک ارتباط است؛ ارتباط با یک «جامعه گفتمانی». حالا فرقی نمی‌کند این ارتباط با افراد جامعه علوم پایه باشد، یا علوم انسانی و حوزه کسب‌وکار. تنها زمانی یک ارتباط اثربخش است که در آن تجزیه و تحلیل داده‌ها، ترکیب اطلاعات از منابع مختلف و… به درستی انجام شود. فعالیت‌هایی که هرکدام، در یکی از شکل‌های نگارش دانشگاهی از جمله مقاله پژوهشی، پایان‌نامه، جُستار، یادداشت شخصی، گزارش و… پررنگ‌تر است. پس، نگارش دانشگاهی تنها ویژه پژوهشگران نیست.دو: یک مهارت پایه است!هر کسی با هر میزانی از تخصص، اصطلاحا می‌تواند به‌صورت دانشگاهی بنویسد! حتی دانش‌آموزان هم لازم است با نوشتن یادداشت‌های تحلیلی مهارت خود در «بهتر اندیشیدن را با بهتر نوشتن» ارتقاء دهند! این کار، نه تنها برای نگارش مقاله‌های درخشان در مقاطع تحصیلی بالاتر، بلکه برای نگارش هرگونه گزارش در سازمان‌ها یا نوشتن یادداشت‌های شخصی اثرگذار لازم است.سه: جالب و جذاب است!نوشتن هم، مثل همۀ کارهای ارزشمند دیگر، گاهی پُرزحمت است، اما وقتی درست انجام شود، جذابیت‌های خودش را دارد. برای مثال، نوشتن یادداشتی در مورد تاثیرات «تغییر آب و هوا» بر «حیات وحش ایران» به قلم یک دانشجو می‌تواند به قدری توجه خوانندگان را برانگیزد و اهمیت موضوع را در چشمشان برجسته کند که به شکل‌گیری یک مطالبه عمومی یا حتی تشکیل سازمان‌های مردم‌نهاد منجر شود! یا انتشار یادداشت‎‌های یک مادر دربارۀ مرور رفتارهای تربیتی خود با فرزندش، می‌تواند راهنمای جامعه‌ای از والدین باشد.چهار: به شکل متفاوتی، خلاق است!وجود قوانین و دستورالعمل‌ها در نگارش دانشگاهی به این معنا نیست که در آن، جای هیچ‌گونه خلاقیت و بروز «صدای شخصی» وجود ندارد. بازی شطرنج هم نیازمند پیروی از قوانین و دستورالعمل‌هاست، اما هم‌زمان سرشار انتخاب‌ها و حرکت‌های تازه است. در نگارش دانشگاهی هم فضا برای خلاقیت و بیان فردی وجود دارد. ساختار یک مقاله پژوهشی را هم می‌توان به شکلی تنظیم کرد که به صورت تمام و کمال، دیدگاه منحصر به فرد نویسنده را در مورد یک موضوع به تصویر بکشد! ناداستان (non-fiction) یکی از انواع این خلاقیت بر مبنای واقعیت است.</description>
                <category>حامد صفایی‌پور</category>
                <author>حامد صفایی‌پور</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 09:58:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴ ایده برای غرقگی در نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedsafaeipour/%DB%B4-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%D9%82%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%DA%98%D9%88%D9%87%D8%B4-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-secye6gw9rf3</link>
                <description>اول - یادداشت‌های خود را منتشر کنید:اگر در حال پژوهشید، با وبلاگی یادداشت‌های مرتب خود را دسته‌بندی و به تدریج منتشر کنید.‌ مثلا دانش‌واژه‌های پژوهش خود را در یک دسته‌بندی قرار دهید. خلاصه مقالات و معرفی کتاب‌ها و نویسندگان را به تدریج بارگذاری کنید. این کار چندین مزیت دارد:۱. در مسیر پژوهش با خلق همین دستاوردهای کوچک شادمان می‌شوید.۲. متن‌های خود را از هم‌اکنون آراسته و کامل می‌کنید.۳. دسته‌بندی وبلاگ به دسته‌بندی مطالب در ذهنتان کمک می‌کند.۴. با تولید محتوا در مسیر یک برندینگ شخصی نیز گام بر می‌دارید.۵. در فضای ابری همیشه اهم مطالب خود را دارید تا به آن رجوع کنید یا برای ارزیابی برای افراد بفرستید.دوم - نامه‌ی علمی بنویسید:نامه‌ی علمی بنویسید. مثلا نامه‌ای به نویسنده یا مترجم کتابی که به تازگی خوانده‌اید و  پرسش‌ها و مدعاهای خود را مطرح کنید. بچه‌های علوم انسانی به خصوص، از اهمیت نامه علمی غافلند. نامه علمی جایی است که به دور از  اضطراب معیارهای داوری پژوهش، می‌توانید فهم و دریافت شخصی خود را مطرح کنید. یکی از زیباترین خاطرات کارنپ، فیلسوف و ریاضی‌دان آلمانی، این بود که براتراند راسل، در ۳۵صفحه، خلاصه‌ای از کتاب نایاب «پرینکیپیا» را برایش نوشت، و ارسال کرد. با نامه علمی می‌توانید فهم خود را از مطالب دشوار علوم انسانی با صاحب‌نظران چک‌کنید.تا ده‌ها نامه علمی ننوشته‌اید، چرا انتظار نوشتن مقاله علمی دارید؟!سوم - پژوهش کنید:چه دانشجو باشید و چه نه، برای تربیت ذهن و سیراب‌کردن عطش حقیقت‌جویی خود پژوهش کنید. پژوهیدن فقط پیشه‌ی دانشگران (پیشه‌وران دانشگاهی) نیست. پژوهش معنابخش زندگی است. با پژوهش جوانی خود را بازیابید! بدانید که یک پژوهش بنیادی به یک یا چند دهه حرکت آرام و بدون جاه‌طلبی نیاز دارد. استوار و شکیبا پرونده پژوهش خود را تکمیل کنید. موضوع پژوهش شما می‌تواند یک سوال شخصی باشد. از نجف دریابندری بیاموزید که پژوهش ممتازی درباره غذای ایرانی کرد. از همه اندیشمندان که یک پرسش ساده را، مثلا اینکه چرا سیاست‌مداران دروغ می‌گویند؟ یا چرا کشورها شکست می‌خورند؟ یا چرا زنان قاجار زیبایی را در چاقی می‌دیدند، پژوهش ساختند. توجه کنید که نوشتن، گهواره یا حتی قابله‌ی پژوهش است. نوشتن را به مرحله پایانی پژوهش تبدیل نکنید! شما با نوشتن، پژوهش می‌کنید.چهارم - به نویسنده درونتان احترام بگذارید:به اتاق و میز و خودنویس خانم/آقای نویسنده اهمیت بدهید. خاص و نظرکرده‌اش کنید. به نویسنده درونتان احترام بگذارید!این نوشته بخشی از مجموعه نوشته‌های من با عنوان «داستان کلاس‌داری» بود. در جلسه پایانی دوره‌ی پرمایه‌نویسی (پاراگراف‌نویسی) سال گذشته درباره‌ی این ایده‌ها با بچه‌های کلاس گفتگو کردیم. بخشی از فایل ویدیویی کلاس وارونه دوره را در اینجا هم آوردم:https://www.aparat.com/v/n8Az6</description>
                <category>حامد صفایی‌پور</category>
                <author>حامد صفایی‌پور</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2023 14:13:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جُستار با داستان و مقاله چه فرقی دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedsafaeipour/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-cifhakmz8lrc</link>
                <description>جُستار‌نویسی، سبکی از نگارش با فاصلۀ نسبتاً مشخص از داستان‌نویسی، مقاله‌نویسی و کتاب‌نویسی است. چرا می‌گویم فاصلۀ «نسبتاً مشخص»؟! برای این‌که مقاله متنی غیرداستانی است که فقط به یک موضوعِ مشخص می‌پردازد و عمدتاً با معیارهای نوشته‌های پژوهشی نوشته می‌شود؛ و داستان، به ایجاد شخصیت‌های خیالی و توضیح روابط شخصیت‌ها، رویدادها و حوادث می‌پردازد؛ و کتاب‌های جامع نیز علاوه بر طبقه‌بندی موضوعی، در ویژگی کم‌گویی و گزیده‌گویی با جُستار متفاوت هستند. در حالی که جُستار عموماً متنی نه چندان بلند و غیرداستانی دربارۀ مفهوم یا رخدادی واقعی است که اگرچه ممکن است داستان یا ساختارِ داستانی را به خدمت می‌گیرد تا روایتِ نویسنده از موضوع را ارائه کند اما هدفش طرحِ دیدگاهِ شخصی و توجیهِ موضعِ‌ فکری نویسنده است. بنابراین آن چیزی که جستارنویس را از یک داستان‌نویس و مقاله‌نویسِ دانشگاهی متمایز می‌کند، آزاددستی بیشتر نویسنده در بیانِ مستدل دیدگاهِ شخصی خویش است. از این‌روست که جستارنویس از برون‌ریزی دیدگاه‌ها، استدلال‌ها، نگاه‌ها و هیجان‌هایِ شخصی‌اش نه تنها واهمه‌ای ندارد بلکه این برون‌ریزی سببِ جذابیتِ هر چه بیشترِ نوشتارش می‌شود. به بیانِ دیگر ، جُستار، حاصل پیوند احساس و منطقِ نویسنده ‌است که از پنجرۀ آن می‌توان از دیدگاهِ او به دنیا نگریست. دقیقاً همین ویژگی جستار است که آن را به سبکی جذاب و خواندنی تبدیل می‌کند. در واقع آن چیزی که برای خواننده جذابیت دارد و به نوعی او را شیفته می‌کند، نگاهِ جدید نویسنده، هم‌صحبتیِ او و لذت بردن از روایت منحصر‌به ‌فردِ اوست.جُستارنویسی و کشفِ حقیقتهنگامی که در حال خواندن یک مقاله هستیم در واقع داریم با استدلال و منطقِ موجود در آن مقاله به موضوعِ نگاه می‌کنیم. این«استدلال و منطقِ موجود»، تابعِ چارچوبه و پارادایم فکری دورانِ خاصی است که مقاله در آن نوشته شده است. به عبارتی در خواندن مقاله، نقشِ دوران، در معرفی استدلال‌ها به عنوانِ حقیقت، انکارناپذیر است. این امر سبب می‌شود که ما گاهی حقایق نسبی و زمانمند را به عنوانِ حقایقِ مطلق و فرا-زمانی در نظر بگیریم و بنابراین هرگز به خود اجازه ندهیم تا در آن‌ها تردید کنیم و استدلال‌هایشان را موردِ بازبینی قرار دهیم. در داستان از این جهت، وضعیت به مراتب بهتر است؛ چرا که همگان بر این موضوع توافق داریم که داستان، حاصل تخیلِ نویسنده و نه گزارشی صادق از واقعیت است و بنابراین اگرچه داستان هم به مانند مقاله، می‌تواند منطق و استدلال‌هایی درونی داشته باشد اما ما در مقام خواننده، داستان را به عنوانِ حقیقتی مطلق و فرا-زمانی در نظر نمی‌گیریم.اکنون دقیقا در همین نقطه است که آشنایی با سبکِ «جستارنویسی» رویکرد مطلق‌گرا و فرازمانی به «حقیقت» را تضعیف می‌کند و به ما یادآور می‌شود که آنچه که در مقالات خوانده‌ایم، در نهایت احترام، گاهی تنها نظرِ فرد یا گروهی از افراد است. اما ما، در جایگاه جُستارنویس، می‌توانیم در محتوای این مقالات بارها و بارها بازاندیشی و تامل(reflection) کنیم و خود را در این موقعیت پاسخ به این پرسش ‌ قرار دهیم: «موضع شخصی ما درباره این مسئله چیست!؟».انواع جستارجستارِ روایی: این نوع جستار یک بُن‌مایه (موتیف) یا نقطۀ مرکزی دارد که کلِ روایت حولِ آن شکل می‌گیرد و پیش می‌رود. جستارِ روایی شخصیت، رویداد و گفت‌وشنود (دیالوگ) دارد، ولی با داستانِ کوتاه متفاوت است. داستانِ کوتاه بر خلافِ جستارِ روایی، بر بن‌مایه‌ای یکّه و از پیش تعیین‌شده استوار نیست و با تعلیق و انتظارِ کشف، مخاطب را رها می‌کند؛ در حالی که در جستار، با پایانِ نوشتار، چیزی برای کشف بیشتر باقی نمی‌ماند.- جُستارِ عِلّی-معلولی : جستاری است که در آن ابتدا دلایل/علل یک اتفاق بررسی می‌شوند و سپس نتایج/معلول‌های آن دلایل/ علل بیان می‌شوند. این نوع جستار هم به صورتِ مستقل نوشته می‌شود و هم در دلِ انواع دیگر جستار قرار می‌گیرد. عموماً در نوشتار‌هایِ علمی و دانشگاهی، از این نوع جُستار برای سازمان‌دهی مطلب استفاده می‌کنند.جُستار مقایسه و تضاد: جستاری است که نویسنده هنگام به‌کارگیری «مقایسه» در نوشتار خود، عناصر مشابه و/یا عناصر «متضاد» را بررسی می‌کند. بنابراین در جُستارِ «مقایسه و تضاد»، دو موضوع از طریق مقایسه تشابه یا تضاد تضاد، یا هر دو، تحلیل می‌شوند. برای بهتر نوشتن چنین جُستاری، ابتدا لازم است دو یا چند موضوع که باهم ارتباطی معنادار دارند، انتخاب شوند. در این نوع جستار، بیانِ بدیهیات فایده‌ای ندارد، بلکه نویسنده تفاوت‌های نامحسوس یا شباهت‌های غیرمنتظره را نشان می‌دهد.جستار استدلالی : جستاری است که نویسنده در آن برهان‌هایی از هر دو سوی یک مسألۀ مناقشه‌‌ای را بیان می‌کند. در جُستار استدلالی ممکن است هر دو دسته برهان، یا با وزن‌دهی یکسان بیان شوند یا اینکه دیدگاهِ یک سوی مناقشه با استدلالِ قوی‌تری بیان شود. مقدماتِ لازم برای نگارش جُستار استدلالی از جستار توضیحی بیشتر است. نویسنده در این نوع جستار نیازمند تحقیقات‌ِ مفصل‌تری نسبت به جستارِ توضیحی است.جستارِ توضیحی: جستاری است به منظور فهماندن ایده‌ای به مخاطب. در آن از تعاریف کوتاه و جامع استفاده می‌شود و همچنین ایده ارزیابی یا حتی با استدلال اثباتِ می‌شود. نویسنده می‌تواند از شیوه‌هایی چون تصویر‌سازی و تفسیر نیز بهره گیرد.جستار انتقادی: جستاری است که در آن نویسنده متنی را ارزیابی، تحلیل و یا تفسیر می‌کند. نویسنده در این نوع جستار با ذکرِ شواهد و بیانِ دلایل، تلاش می‌کند درون‌مایه‌ها یا ایده‌های نهفته در متن را کشف و آشکار نماید.</description>
                <category>حامد صفایی‌پور</category>
                <author>حامد صفایی‌پور</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jun 2023 12:36:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبه­‌مسالۀ علم‌­ودین در ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedsafaeipour/%D8%B4%D8%A8%D9%87%C2%AD-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%80-%D8%B9%D9%84%D9%85-%C2%AD%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-iqaj8qlkegwx-iqaj8qlkegwx</link>
                <description>چکیده: مدعای اصلی این نوشته این است که طرح موضوع یا مساله «علم و دین» در معنای بررسی رابطۀ دعاوی «علوم طبیعی و متن مقدس» در ایران پیش و پس از انقلاب، یک «شبه‌مساله» است. دربرابر این مدعا سه پرسش وجود دارد: الف، چرا «علم و دین» یک شبه­‌مساله است؟ ب، در کانون قرار گرفتن این شبه­‌مساله چه مساله­‌ای را از دیده‌ها پنهان کرده است؟ ج، تبیین این پدیده چیست و چگونه این «شبه­‌مساله» جایگزین «مساله» شده است؟ من پاسخ به پرسش نخست می‌دهم و ایده اولیه‌ای در پاسخ به پرسش دوم ارائه می‌کنم.0. مقدمهمن سال‌هایی از دوران تحصیل و جوانی‌ام را در موضوع علم و دین و به تعبیر دقیق‌تر رابطه برخی دعاوی علم تجربی و برخی گزاره­‌های متن مقدس صرف کرده­ام و رساله دکتری خویش را دربارۀ یکی از ریزموضوعات این حوزه در چارچوبه ادبیات فلسفه تحلیلی دین معاصر نوشته‌­ام[1]. اکنون درباره اهمیت و اولویت پرسش‌های «علم و دین» و مربوط بودن آن­ها با »من»، زیست­جهان و سپهر فرهنگی و اجتماعی خود در جامعه ایران تغییر عقیده داده‌ام.بر اساس رای کنونی‌­ام، طرح موضوع یا مساله «علم و دین» در معنای بررسی رابطۀ دعاوی «علوم طبیعی و متن مقدس» در ایران پیش از انقلاب، امری «جدلی و متکلمانه» و در ایران پس از انقلاب امری «سیاسی و هویت­‌خواهانه» است و بر این قرار، یک «شبه مساله» است[2]. دادنِ شان «شبه­‌مساله» به یک امر به این معنا نیست که کارهایی انجام­‌شده در این حوزه ارزش آکادمیک ندارند و راهی به سوی کشف حقایق نمی‌­گشایند؛ همچنین به این معنا نیست که این حکم کلی، همه مصادیق این موارد را شامل می‌­شود؛ بلکه مراد این است که شبه‌مسائل جایگزین مسائل اصلی و بنیادین شده‌اند و در مواردی، نیروی لازم برای حل «مساله» را زایل و درمان اصولی درد­ها را به تاخیر می‌­اندازند. شبه­‌مساله را در این معنا به­‌کار برده‌­ام: مساله­‌ای است که پرسش­های بنیادین و به واقع رهایی­‌بخش «ما» را در بر نگرفته و نیروی محدود ما را به خود مشغول می­‌دارد.در پیرامون این ایده دست­‌کم سه پرسش کلیدی وجود دارد: الف، چرا موضوع «علم و دین» برای «ما» یک شبه‌مساله است؟ ب، مساله چیست؟ و به بیان دیگر، در کانون قرار گرفتن این شبه­‌مساله، چه مساله‌­ای را از دیده پنهان کرده است؟ ج، تبیین این جابه­‌جایی چیست و چگونه این «شبه‌­مساله» جایگزین «مساله» شده است؟ استطاعت نویسنده و مجال فراهم شده در این نوشتار بیش از ارائه پاسخ یا گمانه­‌زنی­هایی­ در پاسخ به دو پرسش نخست نیست.1. بررسی؛1.1. چرا موضوع «علم و دین» برای ما یک شبه­‌مساله است؟1.1.1. علم و دین در ایران پیش از انقلابیکی از خصوصیات یک مساله، تنیدیگی آن به واقعیت­‌های فکری و اجتماعی یک جامعه است. به نظر می­‌رسد، در چندین دهه قبل از انقلاب، طرح برخی دیدگاه‌­های ماتریالیستی و طبیعت­گرایانه در سایه جنبش­‌های اجتماعی چپ با دفاع از ایده‌­های داورینیسم اجتماعی و ماتریالیسم دیالکتیک –چه در قامت پرسش­های فلسفی و چه در قامت مُدواژه­‌ها و شعارهای هویت‌­خواهانه اجتماعی- بذر نوعی توجهات فکری به موضوع «علم و دین» و به تعبیر دقیقتر «روش­‌شناسی تطابق/تعارض‌ دین و علم» بوده است؛ توجهاتی که غالبا با ماهیت «جدلی» در دفاع/حمله به علم/دین صورت گرفته است. در این نوع مواجهه که آن را «مواجه جدلی و متکلمانه» نام داده ام، علم (علم تجربی) موضوع و مساله اساسی نیست، بلکه تبعات کلامی یا سیاسی آن، مطمع نظر است.در این مورد ممکن است با این نقد مواجه شوم که علم، همواره و به ناگزیر، سرشتی بافتارگرا (contextual) و متاثر از اغراض فردی و جمعی عالمان و جوامع داشته است و از اینرو، مشاهده این امر چیزی جز نمونه‌­ای بر توصیف واقعی علم نیست و بنابراین، مشاهده این امر نباید شگفت‌­انگیز و تبیین­‌خواه دانسته شود. همچنین تصور شود که نگارنده، در جدلی و متکلمانه نامیدن توجهات این دوران به «علم»، ذاتی مستقل و متمایز را برای علم فرض گرفته است و از این­رو آمیختن آن به انگیزه­‌های شخصی دینی، فلسفی یا اجتماعی عالمان را نافی سرشت عقلانی علم قلمداد نموده و از این­رو آن را جدلی نامیده­ است. و این در حالی است که تحلیل‌­های «جامعه­‌شناختی علم» نشان می‌­دهد که علم همواره و در همۀ دوران­‌ها امری بافتارگرا و آمیخته به غرض­‌ورزی­‌ها و خلق و خوی عالمان است و از اینرو لازم نیست با «جدلی نامیدن» برخی توجهات و «غیر جدلی» نامیدن برخی دیگر، از چنین تقسیم‌بندی‌­ای استفاده شود.تصریح می‌­کنم که از اتفاق، بر همین مبنا می­‌توان با روشی پدیدارشناسانه تصدیق کرد که آنچه با برچسب کلی «علم» به تجربه ما در ایران درآمده است به همه این غرض‌ورزی­‌ها وابسته بوده و از آنها تاثیر گرفته است و با همین تاثیرها، فهم­‌ها و ساختارها، تقویم شده و نتایج خود را نشان داده است. بر همین مبنا مجادلات بسیار ما دربارۀ نظریه داروین در ایران قبل از انقلاب (دوران نخست)، سهم ما را در تحقیقات مرتبه اول در حوزه زیست­‌شناسی ارتقاء نداده است و نباید انتظار داشت که ارتقاء بدهد چراکه که از اساس ارادۀ معطوف به علم در میان نبوده و بستر علم‌­ورزی معرفت‌­شناسانه (یا فلسفی) بر ما غایب بوده است. آثار گوناگون و به نسبت بسیاری که در این زمینه در این سال­ها توسط «متکلمان علم» و «متکلمان دین یا در مواردی متکلمان فلسفه» منتشر شده است که توصیف­گر چگونگی ورود و نحوه مواجه ما با موضوع علم و دین است[3].مواجه ما با علم در این دوران، در مسیر و سطحی متفاوت با سنت تفکر غربی شکل یافته است. هرچند طرح دیدگاه­های جدید در روش­‌شناسی علم و تحقیق علمی در غرب نیز در پس چالش­‌های سیاسی و معرفتی در نسبت با دین کلیسایی دین بوده اند و در واقع چالش، از گفتمان درون­‌دینی به دیگر حوزه‌ها سرایت کرده است اما در نهایت با پیدایش انقلاب علمی و حاکمیت عقلانیت معطوف به علم در بنیاد اندیشۀ روشنفکری بر ستون‌­ها و ظرفیت‌­های درونی خود استوار شده است و از سطح جدلی به سطح فلسفی و از سطح فلسفی به سطح علمی آمده است. برای مثال در اثر تاریخی آراسموس، «در ستایش دیوانگی»، که یکی از مهمترین آثار در پیدایش اومانیسم و عقل جدید غربی در نظر گرفته می­‌شود، سخنی دربارۀ علم و روش علمی در میان نیست، بلکه هدف در حمله‌­های طعن آمیز آراسموس نقدِ آزاددستی روحانیون کلیسا در تفسیر متون دینی و به تعبیر وی «کش آوردن آسمان» است. طعنه‌­هایی گزندۀ وی به سنت نهادینۀ و نفسانی‌­شدۀ کلیسایی در تعبیر و تفسیر متن مقدس گفت‌­وگویی درون دینی با مراجع دینی است و نقدی به نحوه فهم و تفسیر سوگیرانه و آزاددستانۀ متن مقدس محسوب می‌­شود. نقدهای بیکن نیز، که به زعم بسیاری مهمترین ترویج­گر و مُبیّن علم جدید است، در کتاب­های «ارغنون نو»، و «آتلانتیس نو» در تایید روش جدید و لزوم تحصیل رفاه و پیشرفت با ایدۀ تسخیر طببیعت به حکم خدواند، بر دلایلی درون دینی استوار است اما عملا با شکل‌­گیری ماده‌­گرایی و طبیعت­‌گرایی فیلسوفان قرن 17 و 18.ام از بستر کلامی خود جدا شده و تا حد زیادی مواجه­‌ای مستقل از دین با علم تجربی پیدا می­‌کند. در دهه‌­های آغازین قرن بیستم، که خاستگاه اصلی پیدایش نظریات انقلابی در معرفت‌­شناسی علم و فلسفه علم است؛ تحولاتی که «دانشمندان» و به تعبیر دقیقتر، فیزیکدانان را به «فیلسوفِ علم» تبدیل می‌­کند، ایدۀ خود-بنیادی و خود-بسندگی علم نمودار می‌­شود. اعضای «حلقه وین» که غالبا دانشمندانی تراز اول در حیطه تخصصی خویش اند و از این­رو مواجه دست اولی با علم دارند، دارای شان دانشمندی، شان فیلسوفی و در مواردی شان فعال و کنشگر اجتماعی و سیاسی هستند[4]. «فلسفه علم» از برای پوزیتیوست­‌ها و اعضای حلقه وین، متن‌خوانی کتاب­های درسی و ترجمه متونی استاندارد در این حوزه نیست، چرا که از اساس چنین متونی وجود ندارد، بلکه متون فلسفۀ علم، حاصل اندیشیدن و گفت‌­وگوهای طوفانی و رام‌نشدنی این دانشمندان در اندیشیدن به سرشت و روش­‌شناسی علم است[5]. اکنون، این وضعیت را مقایسه می­‌کنم با آثار و توجهات ما به فلسفه علم که نوعا حتی یک نمونه مثال واقعی و زیسته از درگیری واقعی فیلسوفان و مدرسان فلسفه علم با موضوعات علمی را در بر نمی­‌گیرد و غالبا با اشاره به یکی دو مثال نخ‌­نماشدۀ تاریخ علم دربارۀ ماجرای کشف «فلوژیستون» و مساله «انحراف در رصد نقطه حضیض عطارد» خلاصه می­‌ضود.1.1.2. علم و دین در ایران پس از انقلابوضعیت در ایران پس از انقلاب از دوران نخست نیز پیچیده‌­تر و بغرنج­‌تر است. به زعم من، مساله علم و دین در ایران پس از انقلاب یک مساله عاریتی و بیشتر ناظر به سهم‌خواهی و هویت‌خواهی و نه حقیقت‌­خواهی در مساله علم و دین است. ماهیت توجهات ما به موضوع علم تجربی و دین در آثار نویسندگانی همچون دکتر مهدی گلشنی با دکترای فیزیک، مواجه­ای متکلمانه است. علم در آثار ایشان از آن جهت به میدان م‌­­اید که فقدان تعارض علم و دین را نشان دهد (ادعای حداقلی) و یا از توافق این دو سخن بگوید (ادعای حداکثری). نتیجه این امر نیز اعادۀ اقتدار دین و توجه به دعوت علم به تواضع بیشتر و مقابله با پدیدۀ علم‌­زدگی و ایدئولوژی‌سازی از علم است. در این حال پرسش کلیدی این است که آیا هرگز میزان علم‌­ورزی ما به سطح و جدیتی رسیده بود که خود را در قالب یک فلسفه (فلسفه علمی) یا ایدئولوژی نشان دهد؟ ایا علم در میان ما، آن­چنان اقتداری یافته است که اقتدار دین را تهدید کند؟ ما در این دوران، در کدام علم تجربی از سطح دانشگری (پیشه‌ور علمی) به دانشمندی و از سطح دانشمندی به سطح فلسفی علم رسیده‌ایم تا با خطر مواجه غیر عقلانی با علم و علم زدگی روبرو باشیم؟ ایا از اساس علم، آنچنان به هاضمه دانشگران ایرانی نشسته است تا چالش‌­های دو مرجع اقتدار ذهنیت ایرانی –علم و دین- به یک مساله تبدیل شود؟ اگر پاسخ به این پرسش­‌ها، به اجمال، منفی باشد، یک فرضیه این است که طرح این موضوعات از قبیل علم و دین، نوعی شتاب­زدگی در طرح مساله و از نشانه­‌های «تفکر ترجمه‌­ای[6]» است.برای تقویت این فرضیه و توضیح چرایی طرح تورمی و شتاب‌زده موضوعات علم و دین در ایران پس از انقلاب، یک توضیح ممکن، توجه به نقشی است که این بحث برای پشتیبانی از ایده تاسیس علوم انسانی اسلامی و در وجه نهادین آن، ایده تاسیس دانشگاه اسلامی دارد؛ چالشی که از زمان «انقلاب فرهنگی» تا امروز، از مهمترین چالش­های معرفتی نظام محسوب می­‌شود. چراکه اگر رد تعارض علم و دین ممکن نباشد، علوم انسانی اسلامی چگونه ممکن است؟ (در اینجا توافق علم تجربی-طبیعی با دین، آزمون ساده‌ای برای آمادگی برای آزمون دشوار توافق علوم انسانی و دین است).اکنون پرسش این است که آیا این انتظار حداقلی – توضیح موافقت علم تجربی و دین- در اندیشه اندیش‌ورزان ایرانی برآورده شده است؟ به زعم من، این پاسخ جز در یک مورد[7] - که ادعاهای به مراتب متواضعانه­‌تری از دیگران نظریه‌پردازان دارد- برآورده نشذه است. برای مثال، دو خطای روش­‌شناسی در آثار دکتر مهدی گلشنی، نخست، جَست زدن از امکان توافق علم و دین، به تحقق و ضرورت آن و دیگر، درآمیختن روش‌­شناسی «علم و دین» با روش‌شناسی بحث دربارۀ «علم دینی» اعتبار آثار ایشان را کمرنگ می­‌کند[8]. دکتر گلشنی غالبا از این توجه فلسفی غافل است که نمی­‌توان از روش پسینی (پسین از تجربه) در بحث علم و دین استفاده کرد و همواره به نتایج از پیش معلوم رسید. لازمۀ انتخاب روش پسینی در موضوع علم و دین، ورود در بحثی تمام‌­نشدنی با نمایش زورآزمایی­ رقیبان و غلبه گاه به گاه یکی بر دیگری است؛ نتیجه‌­ای که در غالب آثار ایشان – برای نمونه: «تحلیلی بر افکار فلسفی فیزیکدانان معاصر»- تقریبا نادیده گرفته شده است.پرداختن به مساله علم و دین در ایران پس از انقلاب یک نمونه در خور توجه دیگر نیز دارد و آن آثار و افکار آیت الله جوادی آملی است. روش ایشان در طرح این بحث پیشینی است که در نمونه کتاب‌­های «تبیین براهین اثبات خدا»، در بحث درباره «برهان نظم» و در کتاب «نقش عقل در هندسه معرفت دینی» قابل ردیابی است. با تحلیل پیشینی از «علم» و «دین»، مساله به سادگی فیصله می­‌یابد چرا که علمِ قطعی، گزارش فعل الهی و وحی، گزارش قول الهی است و روشن است که جهان ممکنی متصور نیست که در ان قول و فعل الهی با یکدیگر سازگار نباشد! با اتخاذ این رویکرد، تعارضات ظاهری و پُرهیاهوی علم و دین، چیزی جز بدفهمی و تعبیرات نادرست از قول یا فعل الهی نیست و ابنابراین، هر تعارضی، ظاهری است و اهمیت فلسفی ندارد. نکته مهم این است که این روش اگر چه ممکن است به کار رفع شبهات تعارضِ علم و دین - و البته به بیان دقیقتر، دین و علم- بیاید اما قوّت «تاسیس» علم دینی و وجه نهادین آن یعنی دانشگاه دینی را ندارد. در روش‌شناسی پیشنهادی ایشان در مناط دینی بودن علم -«مخالف شرع مانع است اما موافقت آن شرط نیست»- غلبه نگاه فقهی بر مساله ای معرفت­شناسی و فلسفی را احساس می‌شود. ین ایده که «علم، صفت دینی و غیر دینی نمی‌­گیرد و آنچه این صفت را می­پذیرد شخصِ عالم است و حضور دین صرفا در سطح جهان­بینی‌­هاست»، ایدۀ تاسیس علم اسلامی با مبنا قراردادن نظریه استاد جوادی آملی (تقریبا) از موضوع خالی می­‌کند.مهم­تر از این موارد، که نمونه‌­هایی از واکنش­های (به نسبت) علمی و معرفتی در موضوع علم و دین اند، تجربیات فردی نگارنده، بیشتر موید این واقعیت است که بیشترین سهم پرداختن به این مساله در دوران دوم، در قلمرو اراده معطوف به هویت و قدرت است. این امر، برای هر وضعیتی که در آن گفتمان علم تحت تاثیر و غلبه گفتمان قدرت و هویت است، طبیعی است. تاریخ گواه این مدعاست که اگر یک دیدگاه معرفتی با نزدیکی به قرائت استاندارد، پاداش اجتماعی و سیاسی بگیرد، وسوسه تولید انبوه و بی­‌کیفیت غلبه می‌­کند. من برای نمونه، آثار حجه الاسلام (دکتر) رضایی اصفهانی را که با کتاب «پژوهشی در اعجاز علمی قرآن» (در دو جلد) که مفتخر به «تشویق» کتاب سال جمهوری اسلامی ایران شده است (1382) نمونه‌­ای از قابل توجه­‌ترین آثار نسنجیده و بی­توجه به روش‌­شناسی علم و دین می‌­دانم. این در حالی است که همین­گونه آثار و مولفان آن­ها، به دریافت امتیازات و بودجه­‌های علمی برای تاسیس رشته‌های تحصیلی تا مقطع دکتری و کسب مرجعیت تا برگزاری همایش­های بین المللی (برای نمونه کنگره قرآن و علوم انسانی، 1395) توانا شده اند و این یکی از انبوه این موارد است.وجه دیگر این اراده‌­های نامعطوف به علم در ایران پس از انقلاب این است که موضوعات و مسائل علم و دین از آثاری غربی گرفته شده و پاسخ آن­ها از اسلام، فلسفه یا کلام اسلامی استخراج و استفسار شده است. این امر به خودی خود به عنوان یک فعالیت پژوهشی و آکادمیک آموزنده و بی اشکال است اما پرسش اینجاست که آیا حقیقتا دغدغه‌­های معرفتی درون-دینی، ما را به بررسی مناقشۀ علم و دین کشانده است یا ذهن ما تحت تاثیر مباحثات علم و دین در امتداد سنت معاصر غربی جذب و علاقمند این مباحث شده است؟ دانشگران ما چه علمی داشتند که در روندی طبیعی به چالش‌هایی در زمینه علم و دین روبرو شوند یا طلاب چه دینی، تا در تقابل آن با علم اندیشه کنند؟ شاهد من بر این مدعا که مساله علم و دین در غرب معاصر مساله ای طبیعی، زنده و ناتقلیدی است مشاهده انبوه مقالاتی است که به طور ویژه در آمریکا در موضوع علم و دین نوشته می­‌شود و بیشتر آن­ها در یک فضای گفت‌وگومحور و به تصریح با عباراتی هم­چون «در پاسخ به ...» (respond to) در قالب مقالاتی رفت و برگشتی منتشر می­‌شود[9]. این در حالی است که مقالات علم و دین در جامعه ما در فضایی خالی از گفت­‌وگو و داوری و به تعبیری بدون وجود حساسیت گفتمانی منتشر می­‌شود. به نظر می‌­رسد جدیت انتشار مقاله موضع­گیرانه در موضوع علم و دین در فضای دانشگاه­های آمریکا، برای نمونه مقالات رفت و برگشتی میان الوین پلنتیگا(خداباور) و توماس نیگل(خدا ناباور)، با انتشار مقاله‌­ای فقهی با موضوع انکار حجاب اجباری زنان قابل مقایسه است. بر همین مبناست که مایلم علم و دین را شبه مساله و نه مساله جامعه ایرانی بدانم و تلاش فکری در این زمینه را –کم و بیش- نوعی «تفکرترجمه‌ای» قلمداد کنم. این مثال، زمینه را برای پرسش دوم این نوشته فراهم می­اورد.2. در کانون قرار گرفتن شبه‌­مساله «علم و دین»، چه مساله‌­ای را از کانون توجهات پنهان کرده است؟پاسخ دادن به این پرسش بدون قبول مرارت­‌های پاسخ به آن ساده‌­باوری است با این­حال، ارائۀ حدسی متواضعانه در این­باره به انتقال ایده اصلی و اولیه این نوشتار کمک می­‌کند. نکته کلیدی در این ایده‌­پردازی تاکید بر این نکته است که خاستگاه و زمینه مباحث علم و دین در غرب و در میان ما – و حتی قبل و بعد از انقلاب-از جهات گوناکون متفاوت است و از این­رو استفاده از طرح بحث و ادبیات مشترک علی­رغم مزایای آن، دربردارندۀ معایت تفکر ترجمه­‌ای است.به نظر من، مساله اساسی و متناسب با واقعیات اجتماعی ایران مسائل ناشی از ناسازگاری علم و دین نیست بلکه پرسش‌­های برخواسته ناسازگاری «فهم فقهی» با «درک عمومی» از امور است؛ درکی که از بنیادهای جهان مدرن و ساختارهای نهادینه شده آن در جامعه معاصر تاثیر گرفته است. در صورت درست بودن این حدس، اولویت معرفتی جامعه ایران در دوران پس از انقلاب، نه دینی­‌کردن دانشگاه بلکه بازاندیشی بنیادین دربارۀ «فقه» است. من در جامعه ایران، جدیت مساله معقولیت «استخاره» را از بررسی «دلالت­‌های نظریه داروین بر خداناباوری» بیشتر می‌بینم. پرسش اصیل جامعه ما هنوز به مواجهه اصیل با نظریه تکامل نرسیده است.پینوشت:[1] عنوان رساله دکتری من در رشته فلسفه علم این است: پیامدهای قبول اصل آنتروپیک (انسان­مداری) در دو مساله وجود خداوند و غایتمندی جهان، 1394.[2] گمان نگارنده این است که آنچه در این یاداشت با تاکید بر موضوع «علم و دین» ادعا شده است، می‌­توان با شرح و تفصیلی دیگر در موضوع «فلسفه دین» و موضوعات مشابه دیگر نیز صحیح باشد هرچند این ادعا، نیازمند بررسی­‌های مستقل است.[3] برای نمونه آثاری از قبیل پیسکولوژی؛ علم روح (دکتر محمد تقی ارانی(1281-1318)، آثار بسیار درباره تبیین و توضیح حیات -برای نمونه: حیات؛ طبیعت، منشاء و تکامل آن، آ.ای. آپاراین، چاپ اول: 1358- و نظریه داورین -برای نمونه ترجمۀ کتاب­‌های بسیاری از قبیل «قرن داروین»، اثر لورن آیزلی؛ ترجمۀ دکتر محمود بهزاد- از یک سو، و کتابهایی از قبیل فیلسوف‌­نماها، اثر تقدیر شده ناصر مکارم شیرازی در دوران شاهنشاهی در نقد مارکسیسم و ماتریالیسم دیالکتیک که چاپ هفدهم آن با مقدمۀ جدیدی به بهانه پیروزی انقلاب در 1357 منتشر شده است، و کتاب «منطق ایمانیان در مارکسیسم» اثر مهجور و نادیدۀ دکتر علی­قلی بیانی در نقدِ فلسفی دعاوی مارکسیسم در 1353 و ترجمه کتاب‌­هایی از قبیل: «فلسفه علمی» در 1340 ه.ش (انتشارات سخن) و آثاری همچون «تضاد دیالکتیکی؛ نقدی بر روش شناخت» و «علم چیست، فلسفه چیست؟، در 1357» اثر دکتر عبدالکریم سروش نمونه‌­های قابل تاملی در این زمینه هستند. در همین دوران، ترجمه گسترده آثار کلیدی پوپر توسط احمد آرام و برخی آثار پوزیتوست­های منطقی و برتراند راسل -برای نمونه ترجمۀ کتاب­های «کارنپ»، آرن نائس، 1352 و «مسایل فلسفه» و «تحلیل ذهن» .توسط شرکت انتشارات خوارزمی و با ترجمه­‌های دکتر منوچهر بزرگمهر به نوعی کنشی معطوف به طرح روش­‌شناسی و بیشتر فلسفی «علم و دین» محسوب می‌­شود. هرچند این موارد به یقین گزارش ناقصی از جریان شناسی علم و دین در دوران آغازین آن است اما برداشت کلی و اولیه این است که در این دوران رویکرد متکلمانه و جدلی تقریبا غالب است.[4] نمی­‌گویم هیچ انگیزه سیاسی یا ایدئولوزیک درآثار پوزیتویست‌ها در پرداختن به علم وجود ندارد. بلکه روشن است که در افکار و ایده‌های اولیه ایشان، به خصوص کارنپ، و در افکار و ایده‌های پوپر از اساس، آشکارا این انگیزه‌های برون-علمی وجود دارد اما این انگیزه­‌ها چنان نیست که بنیاد گفت­‌وگوهای علمی به اندازه یک گفتگوی جدلی بر آن استوار باشد. کارنپ و پوپر در مقام دانشمند دانشمندانی تراز اول اند - پوپر در ریاضیات و فیزیک و کارناپ در فیزیک نظری و ریاضیات احتمال- و در شکل­‌گیری دانش بی‌هیچ امتیازی به خاطر آثار فلسفی‌­شان، موثر بوده‌اند. من این واقعیت را به سود این مدعا گرفته‌ام که «اراده معطوف به علم» بیشتری نسبت به روش متکلمانه و جدلی مواجه با علم در آن‌ها سابقه دارد. [5] برای نمونه به مجادلات کارنپ و نویرت -دو عضو فعال حلقه وین- درباره تقدم آنان در بصیرت‌­های مربوط به «گزاره­‌های پروتکل» و مقالاتی که هر دو با همین عنوان می‌­نویسند استشهاد می­‌کنم. شاهدی بر این حقیقت که مسائل از بستر گفت‌­وگو نشات گرفته اند.[6] در ساختن این اصطلاح به این نکته توجه دارم که عمل ترجمه را تحقیر نکنم؛ چرا که ترجمه گاهی عمیق­ترین کنش فلسفی درباره یک ایده است. وجه شماتت گونه این اصطلاح از این جهت است که در این نوع تفکر، مساله‌­یابی و اهمیت دهی به مسائل «ترجمه‌­ای» است و با پرسش­های سرنمون فرد و جامعه اش بی نسبت است. تفکر ترجمه ای در عمل، به تقلید در پرسش­ها و تقلیل پاسخ­ها منجر می­گردد.[7] در اینجا به آثار و افکار دکتر خسرو باقری نوع پرست اشاره دارم. به زعم من، آثار و روش پژوهشی دکتر خسرو باقری در کتاب «هویت علم دینی» (1370) و نظریه علم دینی تجربی نمونه ای منحصر به فرد از توجهات روش­شناسانه به موضوع علم دینی است که خود از بنیادی­ترین نقدها به انبوه تلقی­های نسنجیده در موضوع علم و دین و علم دینی محسوب می­شود. ساختار نظری و ادبیات بحث دکتر باقری در نظریه علم دینی تجربی، چه با آن موافق باشیم و چه مخالف، متناسب با استانداردهای علم­‌شناسی و روش‌­شناسی تطبیق دعاوی این دو حوزه است.[8] مستدل ساختن این ادعا خود نیازمند گفتاری جداگانه و مستند است[9] در این میان اشاره با آثار چهره‌­های از قبیل ویلیام لین کریگ (فیزیکدان، فیلسوف و متکلم مسیحی معاصر)، کوئینتین اسمیت(فیزیکدان، فیلسوف خداناباور)، الیوت سوبر(فیلسوف زیست شناس خداناباور)، جان لزلی (فیلسوف علم خداباور) و ... بسیاری دیگر قابل بررسی و تدقیق است.</description>
                <category>حامد صفایی‌پور</category>
                <author>حامد صفایی‌پور</author>
                <pubDate>Sat, 29 Apr 2023 15:42:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگ‌چینی؛ مهارت فراموش شده</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedsafaeipour/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-zvbg9r8drtkd</link>
                <description>سنگ‌چینی؛ مهارت فراموش شدهر مقابله با نسخه‌های فانتزی موفقیت حامد صفایی‌پورمی‌خواهم گروهی راه بیندازم تا ...؛ ما آمده‌ایم تا ...؛ در این دولت می‌خواهیم ...؛ ما با رویکرد جدیدی به مساله اقتصاد می‌خواهیم ...؛ اینها جملاتی است که می‌تواند شوق و ترس ما را به یک اندازه برانگیزد. شوق تغییر و ترس تخریب. شوق نگاه‌های تازه و ترس اقدام‌های شتاب‌زده. در همه این مثال‌ها قرار است فرد یا گروهی، به یک ایده ذهنی جامۀ عمل بپوشاند و با اقدام مشکل‌گشای خود از کاستی‌ها بکاهد. می‌خواهم چند کلمه‌ای درباره چگونگی این نقل و انتقال، از جهان ذهن به جهان واقعیت‌ها، سخن بگویم و از شما در تفصیل مطلب کمک بخواهم. دیده‌اید معماران سنتی وقتی می‌خواهند خانه‌ای بسازند ابتدا یک سنگ‌چینِی اولیه می‌کنند؟ چند قطعه سنگ را روی زمین می‌گذارند و گاهی با مقداری گچِ سفید محدودۀ دیوارها و جای اتاق‌ها را مشخص می‌کنند؟«سنگ‌چینی» از جالب‌ترین توانایی‌های شناختی-اجرایی ماست. نخستین مهارتی که در «سنگ‌چینی» خود را نشان می‌دهد مهارت «آغازگری» است؛ آغازِ سبُکِ کار؛ کاری که هنوز همه ابعاد آن مشخص نیست. آغاز، اما نه آغازی دردسرساز که ما را در اسارت «حرکت نخست» نگه می‌دارد، بلکه آغاز با احترام به ابهام، که خطرپذیری حرکت اولیه را به صفر می‌رساند. سنگ‌چینی، «نمونه‌سازی اولیه» (prototyping) یا به دست‌دادن یک طرح اولیه از یک طرح کامل و بزرگ است. «سنگ‌چینی» مهارت آغازی سریع اما حساب شده، با شهامت اما متواضعانه، کوچک اما کامل است.  «سنگ‌چینی» مهارت آغازی سریع اما حساب شده، با شهامت اما متواضعانه، کوچک اما کامل است. آغازگری نیازمند حرکت از مرحله اندیشه به عمل است. ما با «آغازگری» بر اینرسیِ سهمگین «ایستادن و نگاه کردن» غلبه می‌کنیم و متناسب با دانسته‌ها و ابهام‌هایمان اقدام می‌کنیم. آغازگری در ابهام، در عین حال که دایره‌ی عمل ما را محدود می‌کند اما انعطاف اقدام‌های آتی را به صفر نمی‌رساند. درک این تعادل ظریف میان فکر و عمل در آغازگری با اهمیت است. از مهمترین خطاهای آغازگری این است که ضَرب‌دست و انرژی بالای حرکت اولیه، فرایند سنگ‌چینی را تا ساخت «سقف اول» به پیش ببرد(!) چنین اقدامی هم دایره اقدام‌های بعدی را محدود می‌کند و هم بخش همۀ انرژی اولیه را که باید در دو بخش &quot;ارزیابی ایده&quot; و &quot;اجرای محدود و آزمایشی&quot; تقسیم شود، به مسایل اجرایی محدود می‌کند. آغازگری درست، مستلزم یافتن ظرف زمانی و اجرایی متناسب با ابهام طبیعی شروع یک‌ کار است. • «سنگ‌چینی» از جالب‌ترین توانایی‌های شناختی-اجرایی ماست. • «سنگ‌چینی» مهارت آغازی سریع اما حساب شده، با شهامت اما متواضعانه، کوچک اما کامل است. • ما با «آغازگری» بر اینرسیِ سهمگین «ایستادن و نگاه کردن» غلبه می‌کنیم و متناسب با ابهام‌هایمان اقدام می‌کنیم.وقت آوردن مثال است:  حسین و لاله دو مثال روشنگر زدند. حسین: آرمان، نزدیکترین دوست من، تصمیم‌گرفت یک «شرکت پخش» راه‌اندازی کند. وام سنگین بانکی گرفت و با برندهای متوسط معتبر که در شهرهای بزرگ فروش خوبی داشتند، قرارداد نوشت. ولی بلاواسطه وارد عمل شد و تمام مبلغ وام را خرید کرد و شروع به توزیع کرد. مردم نمی‌خریدند! او فکر می‌کرد عطاری‌ها مثل سوپر مارکت‌ها هستند؛ ولی نبودند؛ آنها دوست داشتند با شخص، نه با شرکت، آن‌هم به صورت محدود کار کنند. آنها به راحتی حاضر نبودند دست از همکار قبلی خود بردارند. دوستم در همان گام اول شکست خورد.لاله: همیشه دوست داشتم یه کارگاه پخت‌وپخش نان صنعتی راه بندازم. تصمیم گرفتم ماه رمضون امسال بصورت آزمایشی شروع کنم. یه فر نیمه صنعتی داشتم. برای بسته‌بندی هم از پلاستیک و نخهای کنفی استفاده کردم. (پیج‌هایی پیدا کرده بودم که بسته بندیهای نان زیبایی تولید می کردن و تعداد زیر هزارتا نمیفروختن به مشتری). راضی بودم از تجربه‌ام و خداروشکر کردم که دست به خرید مواد اولیۀ زیاد و بسته‌بندی حرفه‌ای تر و بزرگتر نشدم!هر دو مثال نشان می‌دهد حسین و لاله به‌خوبی مفهوم سنگ‌چینی را فهم کرده‌اند. آرمان بدون در نظر گرفتن ریزه‌کاری‌های جهان واقعی به‌خط زده است. آرمان می‌توانست ابتدا به مدت یک‌سال با یک سرمایه کمتر یا در جایگاه یک کارمند در یک «شرکت پخش» خود را برای اجرای این تصمیم ورزیده‌تر کند.در مقابل لاله، به خوبی از سرمایه اولیه شروع کار کاسته و ابتدا میزان تقاضای بازار و میزان قدرت عرضۀ خود را سنجیده است. موفقیت او در این مرحله می‌تواند سنگِ‌بنای تصمیم‌های بزرگ‌تر باشد.تصویرهای فانتزی از کار و موفقیت یکی از مهمترین علل ایجاد ناواقع‌گرایی در کارهای اجرایی است. سنگ‌چینی، این ناواقعگرایی را مهار می‌کند. البته نه مهاری ناامید کننده، بلکه با ایجاد یک مرحلۀ اجرای مقدماتی، تعادلی را میان ذهن و دست و اندیشه و عمل، برقرار می‌کند. توجه به سنگ‌چینی اولیه در کارها و تصمیم‌ها از آن‌رو مهم است که بر دو عادت فکری مخرب غلبه می‌کند. نخستین عادت، «ذهن بی‌اقدام» (Action-Less Mind) است. .«ذهن بی‌اقدام» (Action-Less Mind)در این‌باره کسی را تصور کنید که برای کشیدن یک نقاشی ساده، سال‌هاست جعبه‌های متنوع مداد رنگی جمع می‌کند درحالی‌که برای کشیدن یک خانه و دودکش(!) فقط به داشتن چند مداد رنگی ساده نیازمند است. به نظر من برخی از دانشگاهیان و حوزویان ما به دام این عادت فکری افتاده‌اند و رابطه ذهن و عمل‌شان قطع شده است. ایشان برای هر اقدامی به تحلیل، و در هر تحلیلی به تحلیل دیگر نیازمندند (تحلیل پشت تحلیل)، اما در نهایت این تحلیل‌ها به اقدام منجر نمی‌شود. «ذهن بی‌اقدام» به این تحلیلگری #عادت کرده است بی‌آنکه بپرسد انجام این اقدام، واقعا به چه میزان تحلیل، نیازمند است! این عادت فکری را «فلج ناشی از تحلیل» (analysis paralysis) نامیده‌اند. وقتی به چنین افراد یا گروه‌هایی رجوع می‌کنید تا نسخه یک «سنگ‌چینی» اولیه را  بگیرید، پاسخ، غالبآ لبخندی تلخ، همراه با طعنه و شماتت است که: «نفسِ سوال شما نشان می‌دهد، از نادانی شما خبر می‌دهد» و این در حالی است که اکثر این «دانم‌کارها»، در عمر شریف خود اصلا «کاری» نمی‌کنند یا به بیان دقیقتر «کارهایی که می‌کنند یا حجمِ دانشی که اندوخته‌اند تناسب ندارد». مثلا روان‌شناسی را تصور کنید که با مدرک دکترای روان‌شناسی خود، بهترین شیوه برخورد با مراجعان را نیافته و در  محیط کار خود پیاده نکرده است، هدفی که با داشتن یک کارت عضویت کتابخانه‌های عمومی و توانایی مطالعه کتاب‌های در زمینه &quot;ارتباط موثر&quot; برآورده می‌شود(!) یا پزشکی را تصور کنید که مطب بسیار کثیفی دارد؛ مگر درک اهمیت بهداشت محیط کار در ایجاد سلامت عمومی بیشتر به چه میزان تحصیلات نیازمند است؟ یا جامعه‌شناسی را تصور کنید که تاریخی از نظریات جامعه‌شناسی را از بر است اما این دانش عظیم، به عملی متناسب با یک پدیده اجتماعی ساده منجر نمی‌شود و برای نمونه، کنش سیاسی او در انتخابات، با پدر/مادربزرگ ۹۰ ساله‌اش تفاوتی چندانی ندارد. «فلج ناشی از تحلیل» قطع نخاع ذهن و اقدام و یک عارضه غالبا دانشگاهی است.«اقدام بی‌ذهن» (Mind-Less Action)این عادت وقتی است که کسی شورمندانه، به قامت برخی ایده‌های کلی و انتزاعی –ایده‌هایی همچون کار فرهنگی، دانشگاه اهل بیت(س)، ساختن جامعه، حقوق زنان، خصوصی‌سازی، مردم‌گرایی و توانمندسازی خانواده- بدون هیچ فَضل و معرفتی دربارۀ این مفاهیم، جامۀ عمل می‌پوشاند. چنین فردی ایده‌های مبهم خود را از مرحله ذهن، به مرحله ساختارسازی، نهادسازی و در کشور ما گاهی تا «رشته‌سازی» و حتی «دانشگاه‌سازی» پیش می‌برد. من سازمانی را سراغ دارم که بدون داشتن فضل و آگاهی لازم درباره آموزش کودکان به تاسیس چند صد مهدکودک اقدام کرده است. این‌گونه سازمان‌ها غالبا در یک افتتاحیه باشکوه حرکتی سریع و بزرگ (بخوانید: دُرشت) را شروع می‌کنند اما پس از مدتی با ظهور انواع مشکلات، ابهام‌ها، نبود نیروی انسانی متخصص، نبود قوانین، به فاجعه نگه‌داشتن «ساختارهای بی‌روح» تن می‌دهند. راه بنداز، جا بنداز! حفظ این نهادها به دو چیز نیازمند است: نخست مقدس‌سازی مستمر هدف اولیه، تا این مقدس‌سازی بر نبود دانش و شرم اشتباه‌هایِ پرهزینۀ گذشته غلب کنند و دیگر استفاده از ابزار جابه‌جایی مدیران تا با آرزوی «هوای تازه» ورشکستگی بزرگ را به تاخیر اندازند. در مغز مدیران این سازمان‌ها، واحد معروف «R&amp;D» (تحقیق و توسعه) با واحد R&amp;J (راه بنداز-جا بنداز) جایگزین شده است. دستان مدیران این سازمان‌ها با آویختن به دو دستگیرۀ «زود» و «زیاد» عمل می‌کنند و چون با این دستگیره‌ها، کارهای «دُرشت»، «دُرست» به انجام نمی‌رسد، به تدریج، دستگیرۀ «زور» هم به آن افزوده می‌گردد. «زود»، «زیاد» و «زور» سه دستگیرۀ عمل‌ بی‌ذهن است.سازمان تحول‌خواهسازمانی را تصور کنید که به جای ایجاد ساختاری با صدها مهدکودک، ابتدا با تضمین یک اعتبار مالی مناسب، یک مرحۀ مطالعاتی متمرکز -نه مطالعات بنیادین دانشگاهی- را در دستور کار قرار دهد و آن‌گاه، اجرایِ آزمایشی یک مهدکودک کوچک را توسط گروهی با تجربه و دانش کافی -نه مربیان نوآموز و بی‌تجربه- به انجام می‌رساند. تا به تدریج، در یک فرایند گام به گام، چارچوبه نظری، برنامه درسی،  برنامه آموزش مربی، معماری محیطی  روشنی یابد و سنگ‌چینی به مرحله ساخت اولیه برسد.دانشجوی  تحول‌خواهدانشجوی روان‌شناسی تحول‌خواهی و البته درس‌خوانی را تصور کنید که مقطع کارشناسی را به پایان رسانده است. اکنون او چه اقدامی انجام دهد که مصداق ذهنِ بی‌اقدام و اقدام بی‌ذهن نباشد؟ به پیشنهاد یکی از استادانش، هفته‌ای چهار ساعت دستیار مربی مهدکودکی شود که در زمینۀ پرورش هوش هیجانی کودکان کار می‌کند؟ یا به دنبال پیشنهاد بهتری باشد؛ مثلا اینکه در همان مهدکودک مربی تمام وقت شود؟ ویراستار کتاب یکی از استادانی شود که مقالات متعددی را در زمینه هوش هیجانی کودکان در یک کتاب گردهم آورده است؟؛ یا مقاله‌ای بنویسد و در آن نظریه‌ای را درباره هوش هیجانی کودکان مطرح نماید؟ جمعی از دوستان و خانواده‌های فامیل را گرد هم آورد و در طی چهار جلسه مهم‌ترین دانسته و تجربه‌های خود را درباره چگونگی پرورش هوش هیجانی کودکان با آنان در میان گذارد و سپس وبلاگی بزند و درباره هوش هیجانی به مدت یک سال، به صورت متمرکز، یافته‌ها و نوشته‌های خود و دیگر اندیشمندان را منتشر نماید؟؛ یا کاری را در ابعاد بزرگتر انجام دهد؟به نظر شما انجام کدام یک از این اقدام‌ها، با چه آهنگ و ترتیبی، برای هدف غلبه بر دو عادت فکری «ذهن بی‌اقدام» و «اقدام بی‌ذهن» موثرتر است. امیدم این است که این یادداشت‌ها ذهنیتی روشنتری در مواجه با این پرسش‌ بر شما گشوده باشد.از نسخه‌های فانتزی موفقیت رو برگردانید. راز موفقیت، «به‌بودِ گام‌به‌گام» است. فقط به‌بودِ گام‌به‌گام است که ریشه را آبیاری می‌کند.راستی:آنچه گفتیم تلاشی کوچک در موضوعی با اهمیت بود. می‌طلبد دانشجویان و محققانی از رشته‌های علوم انسانی و مدیریت بر موضوع «تعادل ظریف ذهن و اقدام» به تحقیق و تتبع بیشتر بپردازند. در جامعه ما از این موضوع غفلت شده است هرچند نیاز وافری به آن داریم.</description>
                <category>حامد صفایی‌پور</category>
                <author>حامد صفایی‌پور</author>
                <pubDate>Tue, 22 Nov 2022 13:33:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها راه حل، تجدید نظر است! (سخنی با مدیران ارشد کشور)</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedsafaeipour/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AD%D9%84-%D8%AA%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%AE%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-io6ozjlryk2s</link>
                <description>باز هم تسلیتی دیگر.‌ در جنگی که در نهایت، قربانی آن، وطن و هم‌وطن است.‌ در خوشبینانه‌ترین حالت، با اعتماد به رسانه‌های داخلی، تروری دیگر صورت گرفته است.با فرض صحت این اخبار، چه کسی از این کشته‌ها سود می‌برد؟ هر کشته یک خانواده، یک شهر، یک چهله، یک سالگرد، یک انتقام ... بازنده اصلی این فرایند نظام است. این ترورها می‌تواند تا هزاران روز ادامه یابد تا وقتی یک تفسیر و روایت غالب مخالف نظام از آن وجود دارد، دشمن طراح و برنده این بازی است. جنگ اصلی، جنگ روایت‌هاست. و از اتفاق جمهوری اسلامی در این جنگ بسیار ضعیف است. کند است، تخصص ندارد و زمین بازی را نمی‌شناسد. با بستن شبکه‌های اجتماعی نیز توان اثرگذاری کنش‌گران مرزی را به صفر رسانده است و در تنهایی و انزوا فقط ابزار جنگ سخت را برای خود باقی گذارده است. ابزاری که برای سامان‌دهی اختلاف‌های داخلی بی‌اثر است.فرصت‌های زیادی از دست رفت! اعتماد به نفس کاذب حاکمیت، توانایی تجدیدنظر و تغییر رای را از او گرفت و گِره‌ای که به دست نیروهای درونی جامعه باز می‌شد اکنون به دندان نیروهای امنیتی باز نمی‌شود.  &quot;تجدیدنظر&quot; توانایی انطباق و بقاست و نظام این تجدید نظر را فقط به معنای عقب‌نشینی فهم می‌کند و جایی برای &quot;تغییر&quot; در هویت خود قائل نمی‌شود.اما هم‌چنان هیچ راهکاری جز راه‌کارهای مسالمت آمیز منتها اینبار در سطحی عمیقتر وجود ندارد. ممکن است در این نرمش قهرمانانه با مردم کشورتان طعنه دشمنان یا پوزخند معترضان تلخ ‌‌و گزنده باشد اما این تلخی و گزندگی تنها مرهم باقی‌مانده است.اجازه دهید خانواده‌های کمتری داغ‌دار شوند و شادی به سرزمینمان بازگردد.مثلا، دست‌کم فیلترینگ تلگرام را بردارید. از نخبگان بخواهید آزادانه به مناظره‌های دانشگاهی بپردازند. دانشجویان در بند را را آزاد کنید. گزارشی شفاف از زندانیان منتشر کنید. ملاقات‌ها را تسریع و تسهیل کنید. نهادهای مدنی را برای پیگیری مطالبات مردم به رسمیت بشناسید. برای اشتباهاتی همچون حادثه نازی‌آباد و ... به صورت مکرر عذرخواهی و دادخواهی کنید. خبر تشکیل کمیته بازنگری در قانون اساسی را درباره موارد بحث انگیز منتشر کنید. اگر دشمن شما فراخوان اعتصاب می‌دهد شما فراخوان تجدیدنظر بدهید. اگر دشمن شما خبر محدودیت بازیگران و فوتبالیست‌ها را منتشر می‌کند شما خبر تشویق حقگویی و مدارا با اشتباهات احتمالی و آزادی زندانیان را منتشر کنید.‌ از روحانیون نواندیش که سال‌هاست درباره بی‌ثمری اصرار بر حجاب اجباری و ... تاکید می‌کنند حمایت کنید و اجازه دهید رسما ابراز نظر کنند. اگر راه‌کارهای اینچنینی از دید شما سطحی و بی‌حاصل است، و شما فکرهای بهتری دارید، همان کارها را بکنید اما بدانید که برای پایان این کشته‌ها باید روایت پشت آن را بی‌اثر کنید. اکنون هیچ راه حل دیگری نمانده است.</description>
                <category>حامد صفایی‌پور</category>
                <author>حامد صفایی‌پور</author>
                <pubDate>Tue, 22 Nov 2022 13:17:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرثیه‌ای برای رضا بابایی</title>
                <link>https://virgool.io/@hamedsafaeipour/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-xuzosisusdmi</link>
                <description>«یادداشت‌ها»-یت دیگر به‌روز نمی‌شود، چه باک!؟تو را تاریخی به یاد خواهد داشت؛خواندنی و خواستنی‌تر از قبل، نه برای کتاب‌ها و نوشته‌ها، آن‌ها که به شماره اندک‌اند؛ نه! «اندک»، نمایش پُر رنگ حضور توست و تاریخ رنج‌هایت، نجابتت؛تاریخِ دشواری اصالت،تاریخ «تقدم فهم بر نقد» تاریخ زیباگفتنِ کسیکه مسئولیت‌های پس از سعدی زیستن را یافته بود!تو نسلی نو، با سلوکی نو، از اندیشه‌ای و روزی، نصیحت‌های تو، «بی‌دین» را چون دینی به کودکان آموزش می‌دهند!فاتحه خواندن بر تو؟!تو صاحب این همه گشایشیو فتح‌های تازه در راهت!به حق پیوستن برای تو کاری تازه‌ نبود!عجیب است که به تکرار مکررات پرداختی!حامد صفایی‌پور۱۸ فروردین، 1400</description>
                <category>حامد صفایی‌پور</category>
                <author>حامد صفایی‌پور</author>
                <pubDate>Tue, 08 Nov 2022 08:32:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>