<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حمید حاجی‌پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hamid.hajipour60</link>
        <description>روزنامه‌نگار و گزارش‌نویس روزنامه ایران، گاهی مستند هم می‌سازم. عاشق سفر و کار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 23:48:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/46835/avatar/bByZH9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حمید حاجی‌پور</title>
            <link>https://virgool.io/@hamid.hajipour60</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سفر به موصل جنگ‌زده در روزهای پایانی حکومت داعش</title>
                <link>https://virgool.io/@hamid.hajipour60/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B5%D9%84-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B9%D8%B4-tulvrqw9x6ec</link>
                <description>یکی از کوچه های شهر بیجیبخش اولحمید حاجی‌‌پورچند ماهی به دنبال این بودم که هر طور شده به عراق بروم. البته بیشتر برای تهیه گزارش از مهمترین پایگاه داعشی‌ها در شهر موصل. اخبارهایی که از این شهر در تلویزیون و رسانه‌های دیگر مخابره می‌شد آنقدر تلخ و ناگوار بود که وقتی به برخی از دوستانم گفتم می‌خواهم بروم آنجا جز طعنه و لُغُز چیز دیگری نشنیدم. همگی می‌گفتند که عقلت را از دست دادی، بشین سرجایت، زن و بچه داری و من همچنان بر مواضع خودم بودم.چندبار به مدیرمسئول‌مان آقای فاضلی پیشنهاد دادم و ایشان به هر نحوی می‌خواست منصرفم کند. برای مدیرعامل آقای مهندس روغنی‌ها نامه نوشتم ولی پاسخی نمی‌آمد. هر یکی دو روز درمیان پیش آقای محمدی، سردبیر وقت روزنامه می‌رفتم. او از این ماموریت استقبال می‌کرد ولی می‌گفت مدیرعامل بخاطر خطرناک بودن سفر به موصل موافقت نمی‌کند.بعد از چند ماه و هنگامی که حلقه محاصره داعشی‌ها از سوی پلیس ضد ترویسیم و ارتش عراق در موصل غربی تنگ‌تر شد بالاخره مدیرعامل روزنامه با سفرمان موافقت کرد. قرار شد همراه با سجاد صفری، عکاس روزنامه در سریع‌ترین زمان مقدمات سفر را مهیا کنیم.اولین کار این بود که کارت بین‌المللی خبرنگاری از وزارت ارشاد بگیریم، با هزار زور و زحمت و کلی دوندگی یک روزه آن را گرفتیم. عصر روز قبل از پرواز با هزینه شخصی دوربین گوپرو خریدم تا هیچ تصویری را در عراق از دست ندهم. با دوربین گوپرو هیچ تصویری دارای لرزش نبود.خب حالا مانده بود راضی کردن همسرم که از ابتدا مخالف ماموریتم بود. قرار بود فردایش برای دیدن خانواده‌اش به تبریز برود. متوسل به دروغ شدم. گفتم می‌روم کربلا و 2- 3 روزی از نیروهای مردمی یا همان حشد الشعبی گزارش می‌گیرم و بعد از زیارت برمی‌گردم. البته فریبا مرا به خوبی می شناسد که اگر قرار باشد کاری کنم حتما پی آن می‌روم. همسرم را صبح به فرودگاه رساندم و جلدی برگشتم خانه و وسایلم را جمع و جور کردم و عصر برای پرواز به فرودگاه برگشتم.با خودم دو دفترچه و چندتا خودکار، دوربین و شارژر موبایل، رکوردر صدا، شلوار استتار ارتشی و چند دست لباس سبک برداشتم تا کوله‌ام سنگین نشود. ساعت 7 غروب همراه سجاد سوار هواپیما شدیم و مدام از کارهایی که قرار بود انجام بدهیم حرف می‌زدیم. یکساعت بعد فرودگاه بغداد بودیم. هنگام ورود در گیت بازرسی به دوربین‌هایمان گیر دادند. گفتیم دانشجو هستیم و برای تهیه عکس آمده‌ایم. افسر پلیس با سبیل‌های تاب داده‌ و شکم برآمده‌اش نگاهی عاقل اندر سفیه انداخت و دوربین‌هایمان را برگرداند.بیرون فرودگاه مدیر خبرگزاری ایرنا در عراق همراه با راننده‌ای از سفارت ایران به دنبال‌مان آمد. مستقیم به دفتر ایرنا رفتیم. بعد از حال و احوالپرسی رفتیم سر اصل ماجرا. حیدرهایی به ما گفت ساعت 4 صبح یکی از همکارانش به عنوان مترجم و راننده‌ای از حشدالشعبی برای بردن ما به موصل خواهند آمد.دفتر ایرنا در واقع خانه‌ای اجاره بود برای دفتر شدن! طبقه همکف 3 میز اداری بود و تلویزیون و آشپرخانه‌ای به سبک چند دهه پیش ایران با چند مارمولک درشت که با دیدن هر غریبه می‌خزیدند پشت یخچال. طبقه بالا هم دو اتاق بود برای استراحت. ساعت 12 شب برای خستگی در کردن بالا رفتیم. هنوز نیم ساعت نگذشته بود که برق رفت و ما در گرمای مرداد در حال آب شدن بودیم. بعدا فهمیدیم که عراقی‌ها با مشکل تامین برق روبرو هستند و روزی فقط 4 ساعت برق مستقیم دارند که بشود از کولر استفاده کرد. بقیه ساعات را باید متوسل بشوند به ژنراتورهای شخصی تا فقط چراغی در خانه‌شان روشن شود!ساعت 4 صبح آقای مدنی، مردی 40 -45 ساله، سفیدرو و درشت هیکل که لباس‌های روشنی پوشیده بود ما را از خواب بیدار کرد. چند دقیقه بعد سوار ماشین شدیم و رفتیم بسوی شمال کشور. اسم راننده‌مان ابوعلی بود. همسن و سال خودمان بود. دست فرمان خوبی هم داشت. در ابتدای راه از تنها سفرش به مشهد و زیارت حرم امام رضا می‌گفت. بیرون بغداد کنار جاده، جایی که باغدارها میوه‌هایشان را بساط کرده بودند، نگه داشت.انجیر و آلو و شلیل خرید. میوه‌هایی که در تهران به این بزرگی ندیده بودیم. آبدار بودند و شیرین. آقای مدنی، مترجم‌مان گفت که داعشی‌ها تا این نقطه آمده بودند و چیزی نمانده بود که بغداد را بگیرند، اگر ایرانی‌ها برای کمک نمی‌آمدند، بغداد هم سقوط کرده بود. راننده هم با سر حرف‌های مدنی را تایید می‌کرد. ابوعلی زیاد نمی‌توانست فارسی حرف بزند ولی بخوبی متوجه می‌شد.استان صلاح‌الدین را رد کردیم. شهرهایی که به دور از بغداد بودند توسعه نیافته بودند یا اینکه داعشی‌ها هنگام عقب‌نشینی با انفجارهای عمدی آسیب بسیار جدی به تاسیسات و خانه‌های مردم زده‌بودند. از کنار شهر تکریت هم رد شدیم. تکریت نسبت به سایر شهرهای دیگر تقریبا آنچنان خسارتی ندیده بود. ابوعلی گفت قبر صدام ملعون هم در نزدیکی تکریت است، او متولد همینجا بوده.اما بعد از تکریت شهر «بیجی» قرار داشت. شهری که داعش بخشی از آن را نابود کرده بود و ساکنانش گریخته بودند. برای دیدن شهر و پر کردن باک ماشین واردش شدیم. شهر در کنترل نیروهای مسلح مردمی بود. آنها ما را به مقرشان دعوت کردند. شهر شبیه به یک پادگان جنگی درآمده بود. ماشین‌های جنگی تردد می‌کردند و حتی برخی از راکت‌ها و خمپارهایی که روی سقف خانه‌‌ها یا وسط حیاط فرود آمده بودند همانطور دست نخورده باقی مانده بودند.ما با یکی از فرماندهان مصاحبه کردیم. او میکروفن را گرفت، لم داد به صندلی چرخدار و با یک حرکت پشتش را به ما کرد. شرطش این بود که تصویری از چهره او نباشد. حدود 15 دقیقه درباره فعالیت داعش در بیجی و سلطه آنها و چگونه موفق شده‌اند شهر را از دست‌شان پس بگیرند حرف زد.باید به راهمان ادامه می‌دادیم تا شب نشده برسیم موصل. بنزین زدیم و از شهر جنگ زده که زیر تیغ آفتاب چهره‌اش زخمی‌تر نمایان بود بیرون آمدیم. موازی با دجله پیش می‌رفتیم. شهر بعدی ما قیاره بود. این شهر چند ماه پیش آزاد شده بود. ساکنان زیادی نداشت. هنگام جنگ بین ارتش و داعش، مردم به اردوگاه‌ها پناه برده و بسیاری از آنها هنوز بازنگشته بودند.خانه‌ها نابود شده بودند و اگر ردی از خمپاره‌ها و گلوله‌های روی در و دیوار نبود شاید این تصور بوجود می‌آمد که زلزله این شهر را اینگنه نابود کرده است. ابوعلی بعد از قیاره ما را جایی برد که داعشی‌ها، نزدیک به 2 هزار افسر و دانشجوی پایگاه هوایی اسپایکر را در ژوئن 2014  در کنار رودخانه دجله به شدیدترین وضع به قتل رسانده بود و پیکرهایشان را داخل آب انداخته بود. داعش رودخانه‌ای از خون به راه انداخته بود.این صحنه یعنی دیدن قتلگاه این دانشجویان همگی ما را به شدت متاثر کرد. دانشجویانی که بخاطر خیانت چند نفر از فرماندهان این پایگاه به اسارت داعش درآمدند و به تلخ‌ترین شکل ممکن کشته شدند. ابوعلی گفت که داعشی‌ها قول داده بودند در صورت مقاومت نکردن افراد داخل پایگاه به همگی امان‌نامه بدهد و کسی را نمی‌کشد. آنها تسلیم 100 داعشی می‌شوند! و در نهایت سرنوشتی که چند سطر بالاتر برایتان گفتم.در ادامه و پس از خواندن فاتحه‌ای برای آنها به راه ادامه دادیم. هر چه به موصل نزدیک‌تر می‌شدیم ماشین‌های نظامی بیشتر می‌شد. مناظری که می‌دیدم همگی نشان از تخریب‌های شدید بر تاسیسات زیربنایی از سوی داعش بود. پل‌ها و ساختمان‌ها و مراکز دولتی را به کلی نابود کرده بودند. اما در نزدیکی شهر مجاور موصل یعنی «حمام العلیل» جاده بسیار پر دست‌انداز بود. داعشی‌ها هنگام عقب‌نشینی برای کند شدن پیشروی ارتش و پلیس عراق عرض جاده را هر 10 متر به عمق یک متر کنده بودند و داخل کانال‌های کم عرض را با مواد منفجره پر کرده بودند.ارتش با خنثی کردن این تله‌های انفجاری داخل کانال‌ها را پوشانده بودند ولی همچنان جاده مسطح نبود و ماشین‌ها مجبور بودند با سرعت نهایتا 30 کیلومتر در این جاده پر دست‌انداز تردد کنند.به حمام العلیل رسیدیم. شهری که مردمش تقریبا برگشته بودند. کنار رودخانه دجله گودالی بزرگ از مواد سیاه‌رنگی شبیه به قیر بود. مردم از آن به بدنشان می‌مالیدند. عقیده داشتند این مواد خاصیت دارویی و درمانی دارد. بچه‌ها قد و نیمقد هم توی چاله‌های آب کدر شیرجه می‌رفتند فارغ از اینکه چند کیلومتر آنطرف‌تر جنگ شدیدی بین ارتش و داعش است.خستگی‌ راه را با آب‌تنی در حمام اصلی شهر که آب آن از چشمه‌ای معدنی تامین می‌شد، به در کردیم. از مترجم خواستیم تا با چند نفر از کسانی که داخل حوض بزرگ آب هستند سئوال بپرسد از زمانی که داعش اینجا بوده. پیرمردی به نام عبدالله گفت که داعش فقط یک روز اجاره حمام کردن مردم در این چشمه را می‌داده آن هم روزهای جمعه از پیش از اذان صبح تا اذان ظهر! داعشی‌ها زندگی را برایشان جهنم کرده بودند و هر جمعه تعدادی از اهالی شهر را بخاطر سیگار کشیدن، پوشدن لباس آستین کوتاه یا تخلف در رانندگی اعدام می‌کردند!پایان بخش اول</description>
                <category>حمید حاجی‌پور</category>
                <author>حمید حاجی‌پور</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jun 2021 17:55:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«لیقوانی‌ها» فرمول سری خود را لو نمی‌دهند</title>
                <link>https://virgool.io/@hamid.hajipour60/%C2%AB%D9%84%DB%8C%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%C2%BB-%D9%81%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D9%84%D9%88-%D9%86%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF-xxg2uywfxltr</link>
                <description> حمید حاجی‌پورروزنامه نگاردبه‌های بزرگ فلزی شیر، مقابل کارگاه‌های پنیرسازی قطار شده‌اند. تا چند ساعت دیگر از شیر گوسفندی، پنیر خوش طعم و لذیذی به عمل خواهد آمد که سال‌هاست نه تنها در کشور که در خیلی از نقاط جهان هم اسم و رسمی به هم زده است. اینجا قطب پنیرسازی کشور است؛ روستایی در دامنه کوهستان سهند و بزرگ‌ترین روستای آذربایجان‌شرقی؛ لیقوان.روستای «لیقوان» به پنیرش شهره است ولی این سؤال ذهن هرکسی را به خود مشغول می‌کند که مگر یک روستا چقدر تولید دارد که می‌تواند این همه بازار تقاضا را تأمین کند؟  سفر به سرزمین پنیراز تبریز تا روستای تاریخی لیقوان 36 کیلومتر است. برای رسیدن به این روستا باید از شهر «باسمنج» و روستاهای «هروی» که محلی‌ها به آن «هربی» می‌گویند و همین‌طور «بیرق» عبور کنیم؛ از جاده‌ای کوهستانی و از میان کوه‌های سر به فلک کشیده با چمن سبز مخملی و رودخانه «مهران رود» و باغ‌های سیب و گیلاس و زردآلو.ویلاسازی به طبیعت زیبای این منطقه هم رحم نکرده. از باسمنج تا 15 کیلومتری لیقوان ویلاها درحال پیشروی هستند و زیباترین زمین‌ها را به تصرف خود درآورده‌اند. از شانس، جاده باریک اما آسفالت درست و حسابی دارد. در طول مسیر، وانت‌بارهای زیادی را می‌بینم که به سوی لیقوان می‌روند. بارشان دبه‌های فلزی شیر است، گویی همه اهالی منطقه گوسفندان را می‌دوشند و شیرش را می‌فرستند لیقوان.پس از چند دقیقه، روستایی نمایان می‌شود پلکانی شبیه به ماسوله گیلان و البته بزرگتر از آن. راننده می‌گوید: «ما به این طور روستاها می‌گوییم طبقه‌ای. بارندگی در مناطق کوهستانی زیاد است و معمولاً تبدیل به سیل می‌شود. به همین دلیل خانه‌ها را روی هم و این طور طبقه‌ای می‌سازند.»تا چشم کار می‌کند مغازه‌های لبنیاتی است که مقابل‌شان دبه‌های بزرگ شیر گذاشته‌اند. چند کارگاه هم در خیابان اصلی روستای 8 هزار نفری لیقوان دیده می‌شود که پارچه‌های بزرگ سفید رنگی شبیه به پارچه‌های تنظیف را روی طناب پهن کرده‌اند.اهالی منطقه هر کدام با پای پیاده یا اسب و قاطر یا وانت‌بار برای کارگاه‌های پنیرسازی شیر می‌آورند و حضورشان روستا را شلوغ‌تر از حالت عادی کرده. دبه‌ها را روی ترازو می‌گذارند و برای هر کیلو 5 هزار تومان می‌گیرند. هر دبه فلزی که محلی‌ها به آن «پوتوق» می‌گویند، بین 10 تا 30 کیلو گنجایش شیر دارد.مغازه‌ای که در آن پوتوق‌‌های شیر پشت هم قطار شده‌اند نظرم را به خود جلب می‌کند. مغازه‌دار پوتوق‌ها را وزن می‌کند و توی دفترچه‌ای وزن آنها را می‌نویسد و دبه خالی و دفترچه مهر شده را تحویل صاحبش می‌دهد. 15 دقیقه‌ای که نظاره‌گر این کار هستم نزدیک به 150 کیلو شیر گوسفندی خرید و فروش می‌شود!از کریم ابطحی 35 ساله درباره فعالیت کارگاه‌های پنیرسازی لیقوان می‌پرسم. می‌گوید: «بیشتر اهالی روستا در کار پنیر هستند و البته هر کدام به نوعی. برخی گوسفند پرورش می‌دهند و شیرش را به ما می‌فروشند و تعدادی هم توی کارگاه‌ها مشغول به کار می‌شوند که 5 ماه از سال شبانه‌روزی پنیر تولید می‌کنند. از اواخر زمستان تا اوایل تابستان که گوسفندها شیر دارند، کار ماهم ادامه دارد وقتی هم شیر تمام شد، کار تولید تمام می‌شود و زمان فروش پنیر فرا می‌رسد.- برای تهیه یک کیلو پنیر چند کیلو شیر مصرف می‌شود؟- 3 کیلو و نیم تا چهار کیلو.- معمولاً هر روز چند کیلو شیر می‌خرید؟- هر چقدر که دامداران برای ما شیر بیاورند، می‌خریم. روزی دست‌کم 500 کیلو خرید داریم. گاهی شده روزی تا 2 تن هم شیر خریده‌ایم.- چه فرقی بین پنیر لیقوان با پنیر مناطق دیگر است؟- برای تهیه پنیر لیقوان که قدمتی بیش از هزار سال دارد از شیر خالص گوسفند استفاده می‌کنند که کیفیت بهتری نسبت به شیر بز و گاو دارد. در مناطق دیگر شیر گاو و گوسفند را باهم مخلوط می‌کنند و کیفیت آن پایین می‌آید. باید این را هم بگویم که شیر گوسفندان منطقه لیقوان و روستاهای همجوارش به این خاطر که منطقه چراگاه‌های فوق‌العاده‌‌ای دارد کیفیت به مراتب بهتری نسبت به گوسفندان دیگر دارد. در ضمن ما از شیر گوسفندان قرمز رنگ که به آنها «قزل قویین» می‌گوییم، استفاده می‌کنیم که در مقابل گوسفندان رنگ روشن، شیر پرچرب‌تری دارند.- روستا چند کارگاه پنیرسازی دارد و به کجاها محصول می‌فرستد؟- لیقوان دست‌کم 100 کارگاه تولید پنیر دارد و همه پنیرهایی که در روستای‌ ما تولید می‌شود، به تبریز و تهران می‌رود و از آنجا هم به شهرهای دیگر اما خیلی جاها دیده‌ام که پنیر مناطق دیگر را به اسم لیقوان می‌فروشند. اگر کسی پنیر لیقوان را چشیده باشد، می‌تواند تفاوت پنیرهای متفرقه را متوجه شود. در کل پنیر لیقوان به‌دلیل چربی زیاد، کرم رنگ است و کیفیت بالایی دارد.  فنون تهیه پنیر لیقوانلیقوان سال‌هاست به برندی مشهور در تولید پنیر تبدیل شده تا جایی که به صورت چمدانی به کشورهای امریکا، کانادا، مالزی، ژاپن، آلمان و روسیه صادر می‌شود. کارگاه‌داران لیقوانی عنوان می‌کنند وجود گل‌ و گیاه‌های منحصربفرد در این منطقه و آب و هوای کوهستانی و البته خنکی هوا تأثیر مطلوبی بر شیردهی و کیفیت شیر گوسفندان دارد و به همین خاطر پنیر لیقوان نسبت به پنیر مناطق دیگر از کیفیت بالاتری برخوردار است. اما آیا فنون خاصی هم برای تهیه و به عمل آوردن این پنیر وجود دارد؟از ابراهیم درباره طرز تهیه پنیر می‌پرسم. او بشکه فلزی گوشه مغازه‌اش را نشانم می‌دهد و می‌گوید: «شیرهایی را که می‌خریم داخل این بشکه می‌ریزیم تا از صافی رد شود و اگر چیزی غیر از شیر داخلش باشد از آن گرفته شود. شیر بعد از عبور از صافی به زیرزمین کارگاه می‌رود تا داخل بشکه‌های دیگر سرد شود.»بقیه توضیحات را از زبان برادر ابراهیم که در کارگاه همراه با جوان دیگری درحال تهیه پنیر است، می‌شنوم. طبقه زیرزمین، کارگاه بزرگی است که در قسمت ابتدایی آن حلب‌های کوچک و بزرگ بسته‌بندی پنیر و دستگاه پرس گذاشته‌اند. سمت راست سالن کارگاه بشکه‌های استیل پر از شیر و سمت چپ هم پنیرهایی که در قالب پرس قرار دارند. وسط سالن هم پنیرهای قالب‌ کوچک و آماده برای چیده شدن در حلب فلزی.ابراهیم می‌گوید: «ما شیر را توی این بشکه‌ها می‌ریزیم و دمای آن را روی 24 درجه نگه می‌داریم که خنک بماند و بعد از چند ساعت به آن مایه پنیر که همان مخمر یا قارچ پنیر است اضافه می‌کنیم. بعد از 4 ساعت که شیر تبدیل به پنیرخام شد آن را داخل پارچه‌های سفید رنگی به نام «بز» می‌ریزیم تا آب آن کشیده شود و به قول معروف سفت‌تر شود. بعد از اینکه پنیر سفت شد آن را با چاقو به قالب‌های کوچک خرد می‌کنیم و داخل حلب می‌گذاریم. برای اینکه پنیر برسد، مایعی به نام «شوراب» داخل حلب می‌ریزم و پرس می‌کنیم تا هیچ هوایی به داخلش نرود. حلب‌ها را به انبار خنک می‌فرستیم که حداقل 3 ماه آنجا بماند تا کاملاً برسد و قابل مصرف شود. در طول این 3 ماه هر روز چند بار به انبار می‌رویم و حلب‌ها را تکان می‌دهیم تا از له‌شدگی و خراب شدن پیشگیری کنیم. در کل باید بگویم که برای ساخت هر کیلو پنیر بیش از 10 ساعت زمان نیاز داریم و در طول 6- 5 ماهی که گوسفندان شیر دارند، شبانه‌روزی در کارگاه‌ها کار می‌کنیم.»به گفته او مخمری که به شیر می‌زنند همه باکتری‌ها و آلودگی‌های احتمالی شیر را از بین می‌برد و شورابی که پنیر را 3 ماه در آن می‌خوابانند باکتری تب مالت را به‌طور کامل نابود می‌کند. باید به این نکته هم اشاره کنم که اگر حلب‌ کوچکترین درزی داشته باشد و هوا بکشد، پنیر آن خراب می‌شود. البته این را هم بگویم لیقوانی‌ها شگردی خاص برای عمل آوردن پنیر دارند که همچون یک راز بین خودشان از آن نگهداری می‌کنند. یک دستور تهیه سری که قاعدتاً به من هم نخواهند گفت.چوپانی که با قاطر برای کارگاه 2 دبه بزرگ شیر آورده درباره دوشیدن شیر و فروش آن به کارگاه‌های پنیر‌سازی برایم این طور می‌گوید: «از اواخر زمستان که گوسفندها شروع می‌کنند به زاییدن، شیر دوشی ماهم شروع می‌شود. ما بخشی از شیرشان را می‌دوشیم و بخشی هم می‌گذاریم برای بره‌هایشان. روزانه بسته به تعدادشان برای کارگاه‌ها شیر می‌آوریم. من 200 گوسفند ماده دارم که روزی نزدیک 100 تا 130 کیلوشیر از آنها می‌دوشیم ولی به مرور هرچقدر به تابستان نزدیک می‌شویم شیرشان کم و کمتر می‌شود.»پیش از رفتن، نیسان آبی‌رنگی با 20 دبه پر از شیر سر می‌رسد. راننده، شیر را از «قشلاق» بستان آباد به لیقوان آورده. می‌گوید در این موقع از سال که هوای لیقوان هنوز گرم نشده و علف‌های مراتع درنیامده، چوپان‌های این منطقه گوسفندان خود را به بستان‌آباد و هشترود و تازه‌کند و قره چمن می‌برند و او هم شیر را از آنها به قیمت 4 هزار و 300 تومان می‌خرد و با سود 700 تومانی به کارگاه‌های پنیرسازی می‌فروشد.  پنیر خوب، بسته‌بندی بدشاید بتوان گفت لیقوان پایتخت پنیرسازی کشور است و گذشته از پنیر، کره و ماست و دوغ این منطقه هم فروش بسیاری دارد اما نکته‌ای که حتی خود اهالی به آن اعتراف می‌کنند نحوه بسته‌بندی پنیر است. به هر مغازه یا کارگاهی در این روستا سر بزنید بسته‌بندی‌های پنیر یک شکل است و فقط اسامی روی حلب‌ها تغییر می‌کند. خبری از نوآوری یا استفاده از طرح‌های جذاب نمی‌بینید. برخلاف طعم فوق‌العاده پنیر لیقوان بسته‌بندی آن بسیار ضعیف و بی‌کیفیت است.یکی از اهالی لیقوان به نام عبدالله که کار آبا و اجدادی‌شان تهیه پنیر است در این‌ باره می‌گوید: «یک تاجر آلمانی از ما پنیر می‌خرد و آنجا پنیرها را در بسته‌بندی‌های خیلی شیک می‌فروشد و خیلی هم مشتری دارد. ما آشنایی با صنعت بسته‌بندی نداریم و به زور توانسته‌ایم از شرایط تولید سنتی به تولید صنعتی برسیم. باید هزینه‌های دخل و خرج‌‌مان باهم بخواند. اگر بخواهیم بسته‌بندی جدید و شیکی تدارک ببینیم خرج‌مان زیاد می‌شود. ما پنیر را به قیمت 23 تا 25 هزار تومان می‌فروشیم و در شهرهای دیگر مثل تهران بین 32 تا 35 هزارتومان می‌فروشند. سود واقعی را در شهرهای بزرگ می‌برند، ما آنچنان سودی نمی‌بریم که بتوانیم از بسته‌بندی‌های جدیدی هم استفاده کنیم.»پنیری که لیقوانی‌ها تولید می‌کنند شاید بهترین پنیری باشد که در کشور تولید می‌شود اما لیقوان هم گویی به سرنوشت زعفران خراسان دچار شده است و نبود بسته‌بندی‌های جدید و جذاب، صنعت تولید پنیر سنتی را با چالشی بزرگ روبه‌رو کرده‌؛ یک روز زعفران قائن اسپانیا و یک روز خرمای بم فرانسه و از کجا معلوم شاید فردا پس فردا هم پنیر لیقوان چین یا لیقوان رومانی. </description>
                <category>حمید حاجی‌پور</category>
                <author>حمید حاجی‌پور</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jun 2021 15:48:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صحنه‌هایی که در دوران خبرنگاری حوادث فراموش نمی‌کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@hamid.hajipour60/%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%AF%D8%AB-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-wafgel0texi4</link>
                <description>حمید حاجی‌پورخبرنگاری را با حوادث‌نویسی آغاز کردم، زمانی که افسر پلیس بودم و پرونده‌های قتل و آدم‌ربایی و سرقت به اداره آگاهی ارجاع می‌شد. گرفتن جزییات از پرونده‌ها کار آنچنان سختی نبود ولی عکس گرفتن چرا.اخبار جنایی را هر وقت حوصله‌اش را داشتم، می‌نوشتم و می‌فرستادم برای یکی از روزنامه‌ها که به شدت از آن استقبال می‌کرد. وقتی پنج سال خدمت پیمانی‌ام به پایان رسید برای ادامه کاری که دوستش داشتم به یکی از هفته‌‌نامه‌های پلیس رفتم و روزنامه‌نگاری را تمام وقت آغاز کردم.کارم این بود که با موتور سرک بکشم به اداره آگاهی یا پایگاه‌هایش از شهرری تا تجریش. اخباری که احساس می‌کردم برای مخاطب جذاب و خواندنی است از صفر تا صد تهیه می‌کردم. تا جایی که امکان داشت نمی‌گذاشتم خبری از زیر دستم در برود. هر جا سرقت مسلحانه‌ای می‌شد، جنایتی صورت می‌گرفت یا حادثه‌ای رخ می‌داد به کمک دوستانی که در پلیس داشتم خبردار می‌شدم و سریع خودم را به سر صحنه می‌رساندم.باید بگویم من آنقدر شیفته کارم شده بودم که شب و روز برایم معنی نداشت. از خاطرم نمی‌رود که شبی زمستانی و سرد از ساعت 9 شب تا 4 صبح که یکی از خون‌بارترین شب‌های پایتخت بشمار می‌رفت به صحنه پنج جنایت در تهران رفتم. زودتر از بازپرس می‌رسیدیم؛ عکاسی می‌کردم و سپس مثل یک کارآگاه صحنه را به خوبی و بدون اینکه دستی به جایی بزنم و به قول معروف صحنه را بهم بزنم، همه موارد را در دفترچه‌ام یادداشت می‌کردم. بعد به تحقیق از همسایه‌ها یا احتمالا شاهدان قتل می‌پرداختم!پیش از اینکه بازپرس کشیک سر برسد من همه چیزهایی را که می‌خواستم بدست می‌آوردم. سر صحنه چهارم جنایت در منطقه فلاح تهران، بازپرس کشیک که اسمش «سپیدنامه» بود از من پرسید از کجا از قتل‌ها باخبر می‌شوم! من هم هر طور بود و برای اینکه منبع خودم را از دست ندهم با شوخی و خنده از پاسخ به این سئوال طفره می‌رفتم.آن روزها قصاص در ملاعام هم انگار به صورت یک نمایش خیابانی درآمده بود. جوانی که پزشک مادرش را به قتل رسانده بود، مرد جوانی به نام سعید که رقیب عشقی‌اش را در سعادت‌آباد به قتل رساند، مرد متجاوز به زنان، قاچاق سابقه‌دار موادر مخدر و ... از جمله کسانی بودند که در تهران اعدام شدند. من در همه صحنه‌ها حاضر بودم. نیمه‌های شب از خانه بیرون می‌زدم و تا جایی که امکان داشت سعی می‌کردم بی‌سر و صدا باشد تا همسرم از خواب بیدار ‌نشود، می‌دانستم او از تنهایی می‌ترسد و اگر بداند برای صحنه اعدام می‌روم از ترس دیگر خواب به چشمش نمی‌آید.همیشه صحنه‌های اعدام یا قصاص برایم تلخ‌ترین و آزارده‌ترین صحنه‌‌ها بود؛ مردم مشتاق ساعت‌‌ها قبل از اجرای حکم می‌‌آمدند گویی برای تماشای مهیج‌ترین صحنه‌های سینمایی آمده‌اند، بعضی‌هایش با تخمه! با ورود محکوم صداها بیشتر و بیشتر می‌شد و وقتی سر محکوم بالای دار می‌رفت شعارها و دست‌های مشت‌شده بالا و بالاتر می‌رفت.من جز ثبت این صحنه‌ها و آخرین مصاحبه با اعدامی‌ کار دیگری هم داشتم و آن در خود فرو ریختن بود، مثل ساختمانی در خود فرو می‌ریختم. من با دیدن این صحنه‌ها عذاب می‌کشیدم و پیش خودم می‌گفتم چرا یک انسان باید به جایی برسد که اینگونه و جلوی هزاران چشم جان بدهد. من همیشه مجبور بودم به ثبت صحنه‌ها و رخدادهای اعدام بروم چراکه دبیرمان چنین می‌گفت کسی بهتر از من در سرویس حوادث نیست که بتواند به خوبی صحنه‌‌ها را روایت کند.در دوران خبرنگاری حوادث دو صحنه را هیچگاه فراموش نمی‌کنم، یکی مربوط است به گفت‌ وگوی من با جوانی که با رقیب عشقی خود در سعادت‌آباد درگیر و او را به تلخ‌ترین شکل ممکن به قتل رسانده بود. در واقع زن جوانی آنها را به جان هم انداخته بود و دومین صحنه مربوط می‌شود به دو جوانی که در خیابان خردمند به زور چاقو از مردی زورگیری کرده بودند.سعید را یکماه بعد از این اتفاق اعدام کردند. چند دقیقه قبل از اعدام او را دیدم. پاهایش با او نمی‌آمدند. دهانش باز نمی‌شد. در آن سرمای هوای خیس عرق بود و برایم سری به نشانه افسوس تکان داد. او بالای دار خیلی زود جان داد.اما در خاطره دوم؛ در دادگاه دو جوان محکوم به اعدام شدند و این حکم تحت تاثیر صحبت‌‌های آقای آملی لاریجانی، رییس قوه قضاییه سابق بود که گفت «حکم اخافه مردم اعدام است». وقتی این دو جوان را به جایگاه آوردند و مقدمات اعدام آنها در حال انجام بود، یکی از جوان‌ها از شدت اندوه و استیصال سرش را روی شانه ماموری گذاشت که قرار بود طناب دار را به گردنش بیندازد. جوان دیگر تشنه بود. شاید بتوانم نگرانی بی حد او را درک کنم. آنها دقایقی پیش از اعدام به نقطه‌ای در بین جمعیت خیره شدند. من هم سر برگرداندم به توده مردم. زن میانسالی و دختر جوانی را بین جمعیت دیدم که به پهنای صورت اشک می‌ریختند. آنها خانواده یکی از اعدامی‌ها بودند. چند ثانیه بعد و پیش از اعدام از بین جمعیت خود را گم کردند.این صحنه به حدی برایم تلخ و جانسوز بود که اشک امانم نداد. خودم را جای محکوم اعدامی گذاشتم، خودم را جای دختر جوان و مادرش گذاشتم. سوختم؛ به معنای واقعی سوختم. شاکی به اعدامی‌ها رضایت داده بود و در دادگاه با صدایی لرزان گفته بود قصد ندارد بخاطر شکایتش این دو جوان که اشتباه کرده‌اند، اعدام شوند. ولی حکم قاضی تحت تاثیر سخنان رییس قوه قضاییه بود؛ اعدام.من هنگام اعدام پشتم را به جایگاه کردم. راهم را از میان مردم باز کردم و در حالی که انگار همه غم دنیا را به دوش می‌کشیدم تا هفت تیر پیاده رفتم. نمی‌دانستم خانه بروم یا روزنامه. این صحنه بی‌شک یکی از تاثیرگذارترین صحنه‌هایی است که هیچوقت از مقابل دیدگانم بیرون نمی‌رود.</description>
                <category>حمید حاجی‌پور</category>
                <author>حمید حاجی‌پور</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jun 2021 15:26:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>