<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حمید کردی داریان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hamidkordidaryan</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:11:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3993317/avatar/GNkidJ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حمید کردی داریان</title>
            <link>https://virgool.io/@hamidkordidaryan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازگشت به خویشتن نخست.</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidkordidaryan/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA-wpaudw5gzgxs</link>
                <description>آشتی با کودک درونروزی در آینه، کودکی‌ام را دیدم. لبخند زد و گفت:– دیر آمدی… اما هنوز وقت آشتی هست.من و کودکی‌ام پس از سال‌ها قهر، دوباره حرف زدیم.او فقط پرسید:– چرا فراموشم کردی؟می‌خواستم اندوهم را فراموش کنم، اما او دستی کوچک داشت و گفت:– من همان توام، فقط کوچکم.هر شب با کودکی درونم حرف می‌زنم؛ هنوز از من دلخور است، اما این‌بار شاید ببخشد.میان منِ امروز و منِ پنج‌ساله پلی ساخته‌ام. نامش را گذاشته‌ام «آشتی».سال‌ها پیش، زمانی که کودکی کم‌سال بودم، چند سالی در خانه‌ای زندگی می‌کردیم که چند باغچه داشت.در بزرگ‌ترین باغچه، درخت گیلاسی قدیمی ایستاده بود؛ درختی پرثمر که هر سال شاخه‌هایش از گیلاس‌های سرخ و درخشان سنگین می‌شد.باغچه‌ها پر از گل‌های فصلی و رنگارنگ بودند؛ گل‌هایی که مادرم با عشق می‌کاشت و هر روز با دلسوزی به آن‌ها رسیدگی می‌کرد.یکی از باغچه‌ها هم مخصوص سبزی‌های تازه برای مصرف روزانه بود.آن خانه، آغاز شیطنت‌ها و بازیگوشی‌های من بود.من کوچک‌ترین فرزند خانواده بودم و حدود پنج‌سال بود که به آن‌جا نقل مکان کردیم.در حیاط، حوض بزرگی داشتیم با تلمبه‌ای قرمز که دسته‌ای بلند داشت.آن را بالا و پایین می‌کردیم تا از دهانه‌اش آب زلال بیرون بجهد.آن آب برای خوردن نبود؛ برای شستن ظرف‌ها و گاهی برای استحمام در آب‌انبار استفاده می‌شد.آب از جوی می‌آمد و نوبتی در آب‌انبار جمع می‌شد.آب آشامیدنی را با درشکه می‌آوردند و به آن «آب شاهی» می‌گفتند؛ هنوز آب لوله‌کشی در همه‌ی خانه‌ها رواج نداشت.برای حمام آب گرم باید به حمام عمومی می‌رفتیم، اما در تابستان، گاهی موها و صورت را با همان آب سرد تلمبه می‌شستیم.آن حیاط...آن آجرها...آن باغچه‌ها...پله‌های آجری، پنجره‌های چوبی، درهای کهنه...همه‌شان شاهد اتفاقات بسیاری بودند، اما شاهدانی ساکت.در نقاشی بالا، آن درخت گیلاس نماد همان درخت بزرگ و مهربان کودکی است.آن کودک، کودکی من است، و آن مرد، خودِ من — که این چند روایت، یادداشت‌هایی از دیدار دوباره‌ام با کودکی خویش است.گرامِی که خراب کردم...همه اهل خانواده، همان‌ها که در منزل بودند، در اتاق‌هایشان استراحت می‌کردند و خوابیده بودند.من که خواب نداشتم، در حیاط، در سایه‌ی درخت بزرگ گیلاس ایستاده بودم.روبه‌رویم پله‌کانی بود که به دو اتاق راه داشت: اتاق نشیمن و اتاق برادرم.اکثر مواقع من به اتاق برادرم می‌رفتم و به مجلات رنگ‌به‌رنگ او نگاه می‌انداختم و با دو عکس روی دیوار صحبت می‌کردم.چند روز پیش، داداشم یک جعبه‌ی خوشرنگ آورد خانه و یک صفحه‌ی گرد مشکی هم همراه داشت.آن را روی جعبه گذاشت و صفحه چرخید و صدای آواز از آن جعبه شنیده شد.گفت:– این رادیوگرامه، برای بازی نیست.رادیو را هم روشن کرد و شنیدیم.مادر گفت:– مبارک باشه، ولی به پدرتون نگین جواد گرام خریده، او بدش میاد.به پله‌ها نگاه کردم و یکی بهم گفت:– برو اتاق داداشت.از پله‌ها رفتم بالا و وارد اتاق شدم.همه‌چیز مرتب بود.تاقچه پر از کتاب و مجله بود.زیر تاقچه، جعبه‌ی گرام بود.برداشتم، دیدم خیلی سبک است.یکی آرام گفت:– ببرش تو حیاط.آرام برداشتم گرام را و رفتیم بیرون.از پله‌ها رفتم پایین.سکوت کامل بود.نشستم زیر درخت گیلاس، توی باغچه.یکی گفت:– برو قیچی و چاقو بیار.رفتم زیرزمین، چاقوی کوچکی برداشتم و از کشوی خیاطی مادرم در اتاق بالا قیچی آوردم.رفتم حیاط و شروع کردم گرام را باز کردن.هر چه سیم داشت، یکی گفت:– قیچی کن، یالا قیچی کن!باورم نمی‌شد...گرام دقایقی بعد آش و لاش شده بود.هر بخشش یک طرف افتاده بود.پُود صفحه‌ی آهنگ را گذاشتم جایش و با دست چرخاندم.صدا نمی‌آمد.سوزن گرام را که از بیخ کنده بودم روی صفحه کشیدم؛ صدا نداد.آن‌قدر روی صفحه با سوزن کشیدم که سوزن بی‌نوا کج شد.چند پیچ را نمی‌دانم چطور باز کردم.صفحه‌ی سیاه را پرتاب کردم درون حوض آب؛ بی‌نوا رفت پایین و آمد بالا و همان‌جا روی آب ایستاد.چاقو و قیچی را پرتاب کردم روی گرام بی‌نوا و رفتم روی پله‌ها نشستم.نمی‌دانم واقعاً کی به من می‌گفت این کار را بکن، و آن‌قدر می‌گفت تا آخر هم انجامش می‌دادم.یعنی من دوتا بودم؟اگر من نبودم، کی بود؟با هم سفری می‌کنیم که منِ شصت‌وپنج‌ساله، کودکی پنج‌سالگی خودم را ملاقات کنم؛ ببینم او چه احساسی دارد، چه آن روزها و چه امروز.من و کودکیم...صدای تق‌تق از پشت دیوار می‌آمد یا از درون سرم؟نمی‌دانم.همیشه وقتی ساکت می‌شوم، او پیدایش می‌شود؛ آن بچه‌ی پنج‌ساله با موهای آشفته، با نگاه تند، با اخم‌هایی که نمی‌دانم از که یاد گرفته بود.– باز منو فراموش کردی؟– نه، فقط خواب بودم.می‌خندد، شبیه صدای سوزن گرامافون روی صفحه‌ی خالی.من یادم هست، او هم یادش هست.ما هر دو همان حیاط را دیده‌ایم، همان درخت را، همان ظهر کش‌دار تابستان را که مادر خوابیده بود، صدای پنکه‌ی قدیمی، و من با دقتی کودکانه پیچ‌ها را باز می‌کردم.گرمای آفتاب روی پوست پاهایم بود.خاک، داغ و نرم.بوی آهن زنگ‌زده.او توی گوشم گفت:– ببین توش چیه.من نمی‌خواستم.اما صدا سمج بود، درست مثل وزوز مگس‌های بالای حوض.پیچ‌گوشتی کوچکی در دست گرفتم، انگشت‌هایم لرزید.صفحه را بالا زدم، سیم‌ها آویزان شدند.گرامافون تازه‌خریده، براق، سنگین، چشمگیر.برای داداشم بود؛ برای فخر فروختن به هم‌محله‌ای‌ها.و من فقط می‌خواستم بدانم چطور صدا می‌دهد.صدای ضربه‌ی قیچی هنوز در سرم است.صدای جیغ کوتاه سوزن، که دیگر صفحه را لمس نکرد.همه‌چیز از هم پاشید، مثل یک رؤیا که وسطش بیدار می‌شوی و نمی‌فهمی چرا.حیاط ساکت بود.مادر هنوز خواب بود.داداش نبود.اما درخت همه‌چیز را دید.برگ‌هایش آرام می‌لرزیدند، شاید از ترس، شاید از باد.من نشستم کنار تکه‌های گرامافون، مثل جسدی آهنی.صفحه را برداشتم؛ گرد و خاک گرفت، از لبه‌اش صدای خش‌خش آمد.فکر کردم شاید دوباره صدا بدهد.اما ساکت بود، مثل مادرم وقتی نمی‌خواست داد بزند.او – همان کودک پنج‌ساله – حالا کنارم ایستاده بود.– دیدی گفتی خودت بکن؟– من نگفتم، تو گفتی.– فرقی نمی‌کنه، من توام، تو منی.– اون روز من ترسیدم.– نه، تو کنجکاو بودی.– کنجکاوی یعنی خراب کردن؟– یعنی فهمیدن، حتی اگه چیزی نابود بشه.او می‌خندد، می‌دود دور حیاط، مثل آن روز، با پیراهن آبی و جای لکه‌ی مربا روی یقه.من می‌نشینم کنار بقایای چیزی که دیگر صدا ندارد.سایه‌ام روی خاک کشیده می‌شود، بلند، خمیده، خسته.او سایه ندارد.– چرا دیگه نمی‌خندی؟– چون صدامو از دست دادم.– پس بذار من بخندم.و می‌خندد.خنده‌اش از سوراخ‌های سینه‌ی گرامافون بیرون می‌ریزد، می‌چرخد، مثل بوی روغن داغ، مثل خاطره‌ای که از خودت جدا نمی‌شود.داداش می‌آید.صدای قدم‌هایش روی پله‌ها.او – کودک – محو می‌شود، فقط رد خاکی از جایش می‌ماند.من می‌مانم با دلی تندتند، با دستانی که بوی فلز می‌دهند، با ترسی که نمی‌دانم از تنبیه است یا از اینکه دیگر هیچ صدایی از صفحه بیرون نمی‌آید.شب، صدای دعوا.مادر می‌گوید:– تو چرا این کارو کردی؟من چیزی نمی‌گویم.در تاریکی صدای او را می‌شنوم، همان کودک، همان من:– بگو من کردم، بگو خودم خواستم، بگو صدا رو می‌خواستم بشنوم.اما دهانم خشک است.فقط اشک‌هایم آرام روی بالش می‌ریزد و سوزن گرامافون شکسته در ذهنم می‌چرخد، بی‌صدا، بی‌موسیقی.سال‌ها گذشته.رادیوها عوض شده‌اند، صداها دیجیتال شده‌اند، ولی هنوز هر وقت باران می‌بارد و خاک بوی کودکی می‌گیرد، صدای او را می‌شنوم که می‌گوید:– دیدی؟ هنوزم اون‌جایی، کنار درخت، با پیچ‌گوشتی کوچیک، دنبال صدا.گپ با کودک دانا.– باز چی شده؟– اخم کردی؟ نگاه منم نمی‌کنی؟ ببینمت... چرا خودتو کج و کوله می‌کنی؟– ناراحتم. خیلی هم ناراحتم. خیلی نامردیه.– چی نامردیه؟– الان بگم، می‌گی «نیگا، بچه بازم حسودی کرد!»– نه، نمی‌گم. راحت و رک بگو چی شده.– چی می‌خواستی بشه؟ اون زندگی‌ای که من دارم و داشتم...– خب، پس چی بود؟– مسخره‌بازی بود! من کجا، بچه‌های هم‌سن منِ امروز کجا!– آهان... فهمیدم. ببین حمید کوچولو، بیش از نیم قرن گذشته، معلومه همه‌چی عوض شده، چیزای جدید اومده.– آره، راست می‌گی. ما اون موقع فقط یه رادیوی بزرگ داشتیم. بعداً هم داداش یه گرامافون خرید... که تو هم حسابش رو رسیدی!– خب آره... ولی الان چی؟– الان هیچی.– قربونت برم، در عوض آرامش داشتیم.– یعنی بچه‌های الان ندارن؟– نمی‌دونم... اما یه چیزی بگم؟– بگو.– هر چی بگی شاید درست باشه، ولی این درست‌ها به درد من نمی‌خوره.– تو چی می‌خوای؟– من؟– بله، شما.– همه‌چی! نگاه کن، یه پسر یا دختر هم‌سن من، ببین چه امکاناتی داره.تاریخ تولدم رو هم عوض کن!– دیگه چی؟– فعلاً همین.– اون‌وقت من چی می‌شم؟– شما؟ شصت سال دیگه منو می‌بینی، مثل حالا که می‌بینی.– امر دیگه‌ای؟– اون‌وقت بقیه‌ی خانواده چی می‌شن؟– دیگه اون‌و نمی‌دونم... من امکانات زندگی مدرن رو می‌خوام.– به نظرت می‌شه همچین چیزی؟– تو بخوای می‌شه.– نه قربونت، نه فدات شم... تو باید به اون نداری‌ها قانع باشی.– یعنی این همه حرف زدیم، زرشک شد؟– بله، زرشک شد!– تو هم خودتو ناراحت نکن.– ها، حتماً برم سر کوچه وایسم درشکه‌ی آب رو ببینم؟– بهترین کاره.– چرا تو عین عقب‌مونده‌ها حرف می‌زنی؟!– خجالت بکش، من آینده‌ی توام.– به خودت می‌گی عقب‌مونده؟نه... نمی‌خوام.– چی رو نمی‌خوای؟– نه گذشته رو، نه آینده رو... نرو... کجا میری؟ وایسا...(سکوت..)– پس ازدواج کردی؟– تو خبر نداشتی؟– من تو قعر تاریخم، از کجا خبردار بشم؟– چرت نگو، حرف بد به من نزنی، یاد می‌گیرما، از دهنم درمیاد، تنبیه می‌شم!– من که مثل تو بزرگ نیستم.– باشه، هر چی شما بگی.– آفرین، پسر خوبی باش.– می‌دونم پسرم داری، تو.– خب پسر خودته.– آره، من شش سالمه، پسرم سی سال داره؟ جوک می‌گی ها!– آره خب، تو درکی از زمان نداری.– یعنی من خنگم؟– دور از جون!– می‌فهمم، خوب هم می‌فهمم، دوست دارم سر به سرت بذارم.– آهان، داری برام کلاس می‌ذاری؟– من که سواد ندارم، بگذریم.– آره، هم پسر دارم، هم دختر.– می‌شناسمشون.– دخترت هر بار به من نگاه می‌کنه، ذوق می‌کنه.– آفرین به تو!– خب من صورت قشنگی دارم.– آره، راست می‌گی.مامانمون می‌گفت باید زیر چادر، بیرون که می‌رفتیم، قائم می‌کردنمون.– چرا؟– چشم نخورم.– واه واه! چی می‌گی تو؟ تو که باید یادت باشه.– خب، هرچی بود گذشت.الانه که آبجی نیر بیاد، ناهارت رو با آبجی می‌خوری؟– آره، از وقتی خواهرم رفت، آبجی منو مراقبت می‌کنه.– باشه، دمش گرم.– من رفتم...خواب و بیداریگفت‌وگوی من با خودم، در اتاق داداشم.مجله‌ها روی زمین پخش‌اند؛ عکس‌ها برق می‌زنند و بوی کاغذ تازه می‌آید.چشم‌هایم نیمه‌بسته است، میان خواب و بیداری.اما یادم هست هر جزئیات:بوی خاک نم‌خورده، صدای رادیوی بزرگ، گرامافون داداش، بخار آبگوشت و مزه‌ی فلفل داغ — همه مثل شعله‌ای روشن در ذهنم زنده‌اند.می‌پرسم:– چطور همه‌چیز یادت مانده؟جواب، در سکوت اتاق گم می‌شود؛در تیک‌تاک ساعت، در نسیم آرامی که از پنجره می‌وزد.قطار، اولین خانه، صدای گنجشک‌ها، بوی نان تازه...همه در من‌اند، با من.و من با کودک کوچکی که هنوز دنبال پروانه‌ها می‌دوید، نفس می‌کشم.در اتاق آرام باز می‌شود.مادر وارد می‌شود؛ لبخندش نرم است، شبیه آفتاب، هم واقعی است، هم رؤیایی — در مرز میان زمان‌ها.– حمید جان، چی کار می‌کنی؟– هیچی، مجله‌های داداشو نگاه می‌کنم.– بیا، برات خوراکی آوردم.– با کی حرف می‌زدی؟– با خودم... با خاطره‌هات.لبخندش میان هوا می‌ماند.می‌گوید از فردا خودش به من الف و ب یاد می‌دهد.می‌پرم، می‌خندم، دلم تند می‌زند.چه معلم خوشگلی دارم من.دستش را روی سرم می‌کشد؛ گرمای انگشت‌هایش آرامم می‌کند.صدای قدم‌هایش دور می‌شود...در بسته می‌شود...سکوت.مجله‌ها هنوز روی زمین‌اند، اما عکس‌ها محو شده‌اند.کودک درونم می‌خندد؛ همان که بی‌دندون و شیرین بود، زود می‌بخشید، ساده می‌خندید.می‌پرسم:– چرا این‌همه چیز یادت مانده؟می‌گوید:– چون همیشه کنارم بودی.– همه‌ی لحظه‌ها، صداها، بوها در من جا گرفتند.سایه‌های دیوار در نور صبح محو می‌شوند.من هنوز میان خواب و بیداری‌ام، کنار کودکی که روزی بودم می‌نشینم.دست‌های مادر روی سرم؛ گرما و مهربانی...و سکوتی که فقط در رؤیا شنیده می‌شود.می‌گوید:– بیا کنار من، نه گذشته، نه آینده، فقط الان...و من، مردی شصت‌وچهارساله، با تمام تجربه‌ها و دلتنگی‌ها، کنار کودک درونم می‌نشینم.همه‌چیز یکی می‌شود — رؤیا و واقعیت، بوی نان، صدای مؤذن، لبخند مادر، و زمزمه‌ای که در گوش می‌پیچد:– پس من برم...– برو... اما زود برگرد.همچون دو آینه روبه‌روی هم.– راستی، یه سؤال دارم... چطور همه‌چیز تو یادت مونده؟اولین قطار، اولین خونه، حتی بوی نفتالینِ چمدون‌ها...من که هم‌سن تو بودم، نصف اینا رو یادم نمی‌مونه.اما تو، بعد شصت سال، هنوز از کاسه‌ی سفید آبگوشت و مزه‌ی فلفل حرف می‌زنی؛از اون مرد قهوه‌خونه‌دار، از عرق روی پیشونیش، از اعظم، از بیرون رفتن از خونه، از آفتابِ تندِ ظهر تابستون.چرا؟ چرا این‌همه دقیق؟– نمی‌دونم... شاید مونده توی مغزم، یا شاید اصلاً نرفته.شاید اون روزها یه جایی توی من چسبیده به دیوارِ حافظه، مثل بوی چوب خیس یا صدای مادرم وقتی صدام می‌زد.– می‌گی کمتر کسی این‌طوری یادش می‌مونه.– شاید چون من اون‌وقتا بیشتر نگاه می‌کردم تا زندگی کنم. نگاه می‌کردم به جزئیات، به خالِ صورت دخترخاله، به چین‌های روسری مادرم، به سایه‌ی دیوار وقتی غروب می‌شد و همه‌چیز طلایی می‌شد.می‌خندی و می‌گی:– از کجا فهمیدی؟– از اون‌جا که من همیشه کنارِت بودم. اون لحظه‌ها، من بودم که یادت دادم چطور ببینی. یادت دادم صحنه‌ها رو نگه داری، نه با چشم، با دل.حالا متوجه شدی چرا هنوز همه‌چی یادت مونده؟چون هنوز منو داری؛ همون کودکی که هیچ‌وقت بزرگ نشد.گفت‌وگوی درونی و بیرونی؛ خودم با کودکی خودم– حالا نوبت منه.– که چی بشه؟ بگی این همه اتفاق کوچیک و بزرگ افتاد؟– خب... تو کجا بودی؟– استپ کن، استپ. من فهمیدم چی می‌خوای بگی. من نبودم که تصمیم می‌گرفتم، تو بودی که انتخاب می‌کردی.گاهی، که نه... بیشتر وقت‌ها منو نمی‌دیدی.– یعنی حسابم نمی‌کردی؟– مگه می‌شه؟– بله، می‌شه.– می‌دونی چرا؟ چون عاشق غرور بودی. مغرور و سرسخت.هیچ‌کس رو قبول نداشتی، به حرفم گوش نمی‌کردی.یادت نیست؟ تو با همه‌چیز مخالفت می‌کردی، عاشق لج‌بازی بودی.– بی‌خیال!– نه، چرا بی‌خیال؟ حقیقت تلخه. اشتباه کردم با تو مشورت کردم، همین!– الان هم اشتباه می‌کنی. یه‌بار، فقط یه‌بار به حرفم گوش کن...– الان دیگه خیلی دیره؟– نه، چرا؟ زندگی هنوز ادامه داره.به این جمله‌ی من گوش کن:– اون زمان می‌بینی که حداقل با خودت مشکلی نداری. الان هم دنبال مقصر نباش.– راست می‌گی...– بله که راست می‌گم. من تو رو خیلی دوست دارم.– تو هم منو دوست داشته باش.نتیجه‌اش آرامشه، باور کن.– هستی؟– فکر کردن نداره، سریع منو بغل کن... با تمام احساست.اون‌وقت ببین درونت چه آروم می‌شه.– هستم... بیا بغلم.– آخیش...اولین قطار زندگی کودکی منایستگاه درود، بوی آهن و دود در هواست.کودکی چهار ساله‌ام میان دایی‌جان و دخترعمو نشسته.قطار می‌لرزد، مثل قلبم.صدای سوتش در کوه‌ها می‌پیچد، و من نیمه‌بیدارم؛نیمه‌در خوابی پر از نور و سایه.چمدان‌ها بالا می‌روند، پنجره‌ها بازند،بوی نان داغ از دکه‌ی آن‌سوی سکو می‌آید.دایی‌جان دستی به سرم می‌کشد و می‌گوید:– خواب نرو کوچولو، تهران نزدیکه...اما تهران برای من یعنی رؤیا؛یعنی چیزی که هنوز بلد نیستم ازش بترسم.قطار حرکت می‌کند.من به پنجره تکیه می‌دهم و در شیشه، چهره‌ی خودم را می‌بینم —کوچک، گم‌شده، در میان صدای چرخ‌ها و صدای دلم.تهران، میدان راه‌آهن.صبح زود است و هوا هنوز خنک.ایستگاه شلوغ است؛ صداها در هم می‌پیچند —چرخ چمدان‌ها، فریاد دست‌فروش‌ها، و بخار چای از لیوان‌های کمرباریک.من ایستاده‌ام و منتظرم.نمی‌دانم چند سال گذشته، فقط می‌دانم خانواده‌ام در راه‌اند.دقایقی بعد، خودم را می‌بینم —دایی‌جان مرا بغل کرده، مادرم با چادر بلند و صورتی آرام از پله‌ها پایین می‌آید.برادرم و آبجی و دخترعموی نوجوانم ساک‌ها را در دست دارند.می‌دوم طرفشان.آروم می‌زنم به شانه‌ی خودم و می‌گویم:– هی، نخواب!برمی‌گردد، می‌خندد، من هم.با دست اشاره می‌کنم:– هیچی نگو.خودم به خودم می‌خندم.چقدر همه جوان و زیبا هستند.داداش مجید چمدان‌ها را روی سقف تاکسی می‌گذارد؛ راننده با طناب می‌بندد.منِ کوچک می‌روم بغل مادر.چشم از خودم برنمی‌دارم.فسقلی حمید آرام ندارد؛ از شیشه‌ی عقب برایم دست تکان می‌دهد.من هم.تاکسی دور می‌شود.تهران آن روز تمیز است، خلوت، آرام.اتوبوس‌های زرد دور میدان ایستاده‌اند، مثل عکس‌های قدیمی.دیدار عجیبی بود، بعد از سال‌ها.رفتم داخل سالن راه‌آهن؛ پر از آدم، پر از رفت‌وآمد.بغض رهایم نمی‌کرد.کنار دیوار نشستم، سرم را روی زانو گذاشتم.اشک‌هایم ساکت جاری شدند.چیزی از سینه‌ام بالا آمد تا گلو.نفسم بند آمد.دوست داشتم همان‌جا، همان‌طور، در خواب بمانم...موخره نویسنده:حالا که همه‌ی گفت‌وگوها را گفته‌ایم،می‌فهمم هیچ کودکی در گذشته نمانده بود؛او در تمام این سال‌ها آرام در من نفس می‌کشید،منتظر بود صدایش کنم،منتظر بود بفهمم که اندوه، دشمن من نیست،بلکه بخشی از من است که زبان محبت را فراموش کرده بود.می‌دانم هنوز چیزهایی ناتمام مانده،اما صلح از همین‌جا شروع می‌شود؛از لحظه‌ای که خودِ امروز و خودِ کوچک،در آغوش هم سکوت می‌کنندو برای اولین بار، بدون ترس،به خانه‌ی درون بازمی‌گردند.  </description>
                <category>حمید کردی داریان</category>
                <author>حمید کردی داریان</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 19:08:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میان دونسل ، یک دل</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidkordidaryan/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%B3%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%84-vokwxmqgzmkv</link>
                <description>داستان من و اریاارتباط دونسل با اختلاف سن 57 سالمیان دو نسل، یک دلاو هنوز نوزاد بود، اما نگاهش چیزهایی را می‌فهمید که تنها چشم‌های کودکانه می‌توانست ببیند. من و همسرم ساعت‌ها کنار او بودیم، قصه می‌گفتم و او با دقت گوش می‌داد، انگار هر کلمه را در ذهنش حک می‌کرد. کمی بزرگ‌تر شد، کالسکه‌اش را هل می‌دادم و به گردش می‌بردم. باد خنک روی صورتش می‌نشست، دست‌های کوچک را محکم می‌گرفتم و گاهی از هیجان خنده‌هایش از ته دل بلند می‌شد. هر پیچ و خم خیابان، هر صدای ماشین و هر برگ درخت، او را شگفت‌زده می‌کرد.اولین ماشین کوچک را که پدربزرگش برایش خرید، با شور سوار شد. ابتدا ما هلش می‌دادیم، دست‌هایش را روی فرمان می‌گذاشت و پاهایش روی پدال‌ها فشار می‌آورد، کم‌کم خودش یاد گرفت حرکت کند، دور بزند و مسیرهای کوتاه را کشف کند. بعدها صاحب یک سه‌چرخه شد، با زنجیر و فرمانی که هر بار آن را حرکت می‌داد، صدای آهنگین چرخ‌ها در پارک می‌پیچید و خنده‌هایش بازتاب می‌یافت.در دوران کرونا، با ماسک روی صورتش، حتی وقتی سرما و باد روی گونه‌هایش می‌نشست، به پارک می‌رفتیم. من کنارش، دستش را در دستم، مراقب حرکت‌هایش بودم و او، بدون ترس، مسیر کوچک‌های زمین بازی را کشف می‌کرد. هر تاب و سرسره، هر نردبان و مسیر پیچ‌دار، برای او دنیایی تازه بود، و من همچنان شاهد بودم، هر حرکت او را می‌دیدم و همراهش بودم.آریا کنجکاوی‌ای عجیب دارد. هر مدل ماشین و موتور، هر تفاوت کوچک در سپر یا صدا و رنگ را به خاطر می‌سپرد و گاهی با دقت برایم توضیح می‌دهد که چرا این فرق دارد و آن چیست. یک بار تفاوت موتور پرشی و تریل و دیگر موتورها را با دقت توضیح داد، با همان شور و شوق و چشم‌های درخشان که انگار یک معلم کوچک کنار من نشسته است.حافظه و مسئولیت‌پذیری او شگفت‌آور است. روزهایی که من مشق‌هایم را ننوشته بودم، خودش می‌آمد، برگه‌ها را برمی‌داشت، با دقت می‌نوشت و برایم نقاشی می‌کشید و رنگ می‌کرد. بعد از چند ساعت، می‌رفت، بی‌آنکه چیزی بخواهد یا انتظار داشته باشد، و من همچنان نگاهش می‌کردم، پر از حیرت و محبت.هر صبح، وقتی وارد خانه می‌شود، صدای قدم‌های کوچک اما مطمئنش مانند موسیقی‌ای دلنشین در فضای خانه می‌پیچد. گاهی کنار پنجره می‌ایستد، دستش را روی شیشه می‌گذارد و نگاهش به کوچه، درخت‌ها و ماشین‌ها می‌افتد؛ هر نگاهش پر از سوال است، هر “چرا؟”ی کودکانه‌اش دریچه‌ای به ذهن کنجکاو اوست. من با همان دقت پاسخ می‌دهم، گاهی با قصه، گاهی با توضیح ساده، و گاهی فقط با نگاه و لبخند.گاهی فکر می‌کنم که این رابطه میان من و آریا، با فاصله پنجاه و هفت سال، چقدر خاص و نادر است. در تمام عمرم، چنین پیوندی را ندیده‌ام. نه فقط محبت و عشق، بلکه همراهی واقعی، بازی‌های بی‌پایان، کنجکاوی مشترک و ساعت‌ها قصه و یادگیری، همه و همه با هم ترکیب شده‌اند.آریا از همان نوزادی مرا می‌شناخت، و من شاهد رشد هر خنده، هر گام و هر کشف او بودم. با هر پرسش او، با هر نقاشی و بازی، می‌فهمم که این رابطه فراتر از سن و نسل است؛ یک پل واقعی میان دو جهان، دو زمان و دو تجربه متفاوت.در دنیا، ممکن است بزرگ‌ترها و نوه‌ها ارتباط داشته باشند، اما کمتر کسی چنین صمیمیت و همراهی عمیق را تجربه می‌کند. آریا هم‌بازی من است، معلم من است، و کودکانه‌ترین شور زندگی را به من یادآوری می‌کند. و من، شصت و چهار ساله، هر روز شاد و شگفت‌زده کنار او هستم، چون چنین پیوندی هم برای کودک و هم برای بزرگ‌تر، یک نعمت و هدیه واقعی است.داستان واقعی من از نسل بیبی‌بومر و کودک نسل آلفا ادامه دارد: از کودکی مادر او تا امروز، ما کنار هم بوده‌ایم. زندگی‌هایشان مستقل بود، خانه‌هایمان همیشه نزدیک بود. من از روزهای نخست، رشد او را مثل یک دختر خودم تماشا کردم، با همان مهر و دل‌نگرانی‌های کوچک و خاموش.وقتی پسرم به دنیا آمد، او سه‌ساله بود. کم‌کم همبازی شدند، مثل خواهر و برادر. این دو کودک، بی‌آنکه نسل‌ها را بشناسند، دنیا را با هم تجربه کردند، در بازی‌ها، خنده‌ها و دلخوری‌های کوچک. پسرم بعدها ازدواج کرد،همبازی او هم ازدواج کرد و صاحب پسری شد که نامش را آریا گذاشتند  و حالا آریا  همان کودک نسل آلفا،، پسر مرا «دایی» صدا می‌زند. پیوندی شکل گرفته که حتی نام‌ها و نسبت‌ها هم نمی‌توانند آن را کامل توصیف کنند.هر بار که به تهران می‌آید تا مادربزرگش را ببیند، خانه پر از خنده و صدا می‌شود. اما وقتی وقت رفتن می‌رسد و منطق می‌گوید باید زودتر برگردند تا برای مدرسه آماده شوند، دلم می‌گیرد. گاهی اشکم بی‌اختیار جاری می‌شود، و می‌بینم – مادربزرگ او – همان حس را دارد.اینجاست که می‌فهمم: هم‌خونی مهم نیست؛ آنچه ما را به هم پیوند می‌دهد، دل است، دل پر مهر، دل صمیمی، و دل عاشقِ سال‌ها تجربه و حضور کنار هم. رابطه‌ی ما با این کودک نسل آلفا، نشان داد که محبت و حضور واقعی می‌تواند شکاف پنجاه و هفت سال تفاوت نسلی را به پل عشق و نزدیکی تبدیل کند.نسل‌ها هرچند متفاوت‌اند، اما وقتی دل‌ها باز باشد، فاصله‌ها فقط اعداد هستند، نه فاصله واقعی در زندگی. و من همچنان، هر روز، در کنار آریا می‌ایستم، می‌بینم او رشد می‌کند، می‌آموزد، می‌خندد و می‌فهمم که این پیوند، زیباترین چیزی است که دو نسل می‌توانند داشته باشند: همراهی، یادگیری، بازی و عشق واقعی، بی‌قید و شرط .</description>
                <category>حمید کردی داریان</category>
                <author>حمید کردی داریان</author>
                <pubDate>Tue, 28 Oct 2025 15:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق یک طرفه در سایه سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidkordidaryan/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%DA%A9-%D8%B7%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-e8iw9shhjgeu</link>
                <description>هیچ کس نفهمید ما هم زمان بوده ایم  غروب‌ها همیشه بوی خاصی داشتند. نه از جنس خاک یا هوا، بلکه از جنس تکرار. مرد هر روز از مسیر طولانی خیابان می‌گذشت، از کنار پنجره‌های بسته و چراغ‌های خاموش، تا برسد به همان نیمکت قدیمی روبه‌روی کافه. نمی‌دانست چرا هنوز می‌آید. خودش را قانع کرده بود که این فقط یک عادت است، اما ته دلش می‌دانست عادت هم می‌تواند شکل دیگری از عشق باشد—شکلی خاموش، بدون کلمه، بدون توقع.زن همیشه دیرتر می‌آمد، همیشه با همان آرامش، با نگاهی که هیچ‌کس را قضاوت نمی‌کرد. موهایش را بالا می‌زد، کیفش را روی میز می‌گذاشت، و لبخند می‌زد. لبخندی که نه امید می‌داد، نه وعده‌ای، فقط حضور بود؛ حضورِ بی‌دلیل، بی‌نام، بی‌قصد.مرد در آن دیدارهای کوتاه هیچ‌وقت از خودش نمی‌گفت. فقط گوش می‌داد. به حرف‌های ساده‌ی زن، به خنده‌هایش، حتی به سکوت‌هایش. گاهی فکر می‌کرد اگر روزی زبانش باز شود و همه را بگوید—تمام چیزهایی که در دلش جا مانده—دنیا به هم می‌ریزد. چیزی در او می‌گفت سکوت، خودش نوعی حفاظت است. شاید عشق واقعی همین باشد: حفظ چیزی که اگر گفته شود، می‌میرد.یک بار، زن پرسید:«تو هیچ‌وقت احساس نمی‌کنی وقتش رسیده چیزی رو عوض کنی؟»مرد نگاهش کرد، اما جواب نداد. چون نمی‌دانست باید چه را عوض کند؛ خودش را، یا احساسی که سال‌ها در سایه نگه داشته بود. فقط گفت:«آدم‌ها همیشه دیر می‌فهمن کِی باید چیزی رو عوض کنن.»زن لبخند زد، گفت: «شاید درست گفتی.» و همان‌طور که همیشه می‌کرد، فنجانش را برداشت، کمی قهوه نوشید و به بیرون نگاه کرد، جایی که چراغ‌ها تازه روشن می‌شدند.روزها گذشتند. بی‌هیچ اتفاق خاصی. نه نزدیک‌تر شدند، نه دورتر. رابطه‌شان شبیه بارانی بود که هیچ‌وقت شروع نمی‌شود اما همیشه بویش در هواست.تا روزی زن گفت که می‌خواهد برود. نه با بغض، نه با اشک، فقط با همان آرامش همیشگی‌اش. گفت که دیگر نمی‌تواند در این شهر بماند.مرد فقط سر تکان داد. در دلش آشوبی بود، اما چهره‌اش آرام. همان قهوه را نوشیدند، همان صندلی‌ها، همان گفتگوهای بی‌معنا. وقتی زن بلند شد، گفت:«بازم می‌بینمت؟»مرد لبخند زد: «نمی‌دونم.»او رفت. مثل همیشه. بی‌صدا.و بعد از رفتنش، همه چیز در کافه همان بود، اما دیگر هیچ چیز نبود.روزهای بعد، مرد هنوز می‌آمد. می‌نشست، قهوه‌اش را می‌گرفت، به در نگاه می‌کرد. اما دیگر کسی نمی‌آمد. حتی صاحب کافه هم کم‌کم عادت کرده بود چیزی نپرسد. مرد فقط نگاه می‌کرد.گاهی صدایی از خیابان می‌آمد—صدای کفش زنی روی سنگفرش، یا خنده‌ای دور—و او ناخودآگاه سر می‌چرخاند. اما همیشه کسی دیگر بود.او با خودش فکر کرد شاید عشق هم مثل نور چراغ‌ها باشد: نه از آنِ ما، نه برای ما، فقط از کنارمان می‌گذرد.گاهی شب‌ها که از کنار شیشه کافه رد می‌شد، بازتاب خودش را می‌دید، در همان صندلی همیشگی، روبه‌روی کسی که دیگر وجود نداشت.اول فکر کرد ذهنش بازی درمی‌آورد.بعد فهمید نه، واقعاً بازتاب است، اما از شب‌های گذشته. مثل تصویری که از زمان عقب مانده باشد.در آن تصویر، هنوز او نشسته بود، هنوز زن روبه‌رویش بود، هنوز لبخند داشت.اما خودش، این‌طرف شیشه، پیرتر، خاموش‌تر، فقط نگاه می‌کرد.در آن لحظه فهمید چیزی که بین‌شان بود، از دست نرفته؛ فقط در لایه‌ای از زمان مانده که دیگر به آن دسترسی ندارد.بار دیگر که گذشت، تصویر محو شده بود.تنها خودش بود، نیمکتی خالی، و بوی قهوه‌ای که دیگر هیچ گرمایی نداشت.او همان‌جا نشست، بی‌آنکه بداند چرا.رهگذری از کنارش رد شد و گفت: «منتظری کسی بیاد؟»مرد گفت: «نه. فقط نشستم.»اما دلش می‌دانست که همیشه منتظر است—نه برای زن، نه برای بازگشت، بلکه برای لحظه‌ای که سکوت، معنای حرف‌ نزدن را از بین ببرد.آن شب دیرتر از همیشه رفت. وقتی از کوچه می‌گذشت، سایه‌اش روی دیوار افتاده بود و عجیب بود—انگار دو سایه بود: یکی می‌رفت، دیگری مانده بود.و شاید همین، خلاصه‌ی همه‌چیز بود.شاید ماندن، شکل دیگری از رفتن است.و رفتن، راهی برای ماندن در ذهن کسی که هرگز نگفت دوستت دارم....او هنوز هر روز از همان کوچه می‌گذرد.نه برای دیدن او، که برای مطمئن شدن از نبودنش.باد که از پیچ کوچه رد می‌شود، صدایی دارد شبیه صدای خنده‌اش،و هر بار مرد سر برمی‌گرداند، بی‌آنکه بداند چرا.گاهی روی نیمکت سنگی کنار درخت می‌نشیند،همان‌جا که روزی حرفی نزده بینشان رد شد.آن روز باران می‌آمد و زن گفت:«عجیب است، بعضی‌ها می‌مانند، بی‌آنکه چیزی بخواهند.»و او فقط لبخند زده بود، چون نمی‌توانست بگوید:«من همانم که مانده‌ام و هیچ نگفته‌ام.»سال‌ها گذشته.زن ازدواج کرده، رفته، زندگی کرده، شاید فراموش کرده.اما مرد هنوز، بی‌هیچ دلیلی، گاهی حس می‌کند که در گوشش کسی نجوا می‌کند:«من هم مانده بودم، فقط در جای دیگر.»آن لحظه، مرد آرام لبخند می‌زند.نه از شادی، نه از غم.بلکه از درک آن راز دیرینه‌ای که عشق را می‌سازد:دو نفر می‌توانند در دو جهان جدا زندگی کنندو باز در یک نقطه، در زمان، در سکوت،برای لحظه‌ای کوتاه ــ بی‌آنکه بدانند ــبه هم رسیده باشند.و این همان چیزی‌ست که جادو نیست،اما از هر جادویی واقعی‌تر است:ماندن، بی‌آنکه بگویی؛رفتن، بی‌آنکه از دل بروی.پیام داستان:گاهی عشق در نگفتن معنا می‌یابد، نه در اعتراف.ماندنِ واقعی، ماندنی بی‌نام است — بی‌صدا، بی‌ادعا، اما جاودان.تحلیل کوتاه:مرد نماینده‌ی عشق خاموش و ماندگار است؛ زنی که رفته، نماد گذر زمان.اما در لایه‌ی عمیق‌تر، داستان درباره‌ی مرز باریک میان ماندن و رفتن است — اینکه شاید هیچ‌کس واقعاً نمی‌رود اگر در ذهن و حسِ دیگری جا بماند.جادوی داستان در سکوتش است، نه در اتفاقاتش.</description>
                <category>حمید کردی داریان</category>
                <author>حمید کردی داریان</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 22:55:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او دیگر نمی آید ....</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidkordidaryan/%D8%A7%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-nwuedx0rlryk</link>
                <description>یادداشت نویسنده:این داستان درباره‌ی درمان نیست؛ درباره‌ی فاصله‌ای‌ست میان دو روح که هر یک دیگری را نجات می‌دهد، اما هیچ‌کدام در پایان سالم بیرون نمی‌آیند.خوددرگیری ذهنی– یعنی تو زنده‌ای یا زندگی می‌کنی؟– والا، بین این دو فقط می‌شه گفت هستم.– فلسفه نباف، جواب بده.– مگه فرقی هم می‌کنه؟– هستم یعنی زنده‌ام.– زنده‌ام؟ فکر کنم بشه زندگی می‌کنم.– چه جور؟– چی چه جور؟– اینکه هستی!– نکنه نباشم...– خودت می‌فهمی چی می‌گی؟– خودم هم موندم، باشم یا نباشم.– بازی ذهنی نکن، جواب بده. چه‌جور هستی؟– آویزون.– آویزون چی؟– آقا، گیر آوردی مارو!– تو فیلسوفی؟ چی می‌خوای؟– بذار حبس‌مو بکشم.– مگه تو زندونی‌ای؟– نه، پَ الان نوک برج ایفل هستم.– چه خبر از ب.ب؟– ب.ب کیه؟– مشنگ! بُرژیت باردو!– آهان، اون، سلامتی.– کی دیدیش؟– کی رو؟– عمه منو!– عمه تو رو بچه بودم دیدم! اسکول، ب.ب رو می‌گم.– آهان، عکس جوونیشو دیدم.– کجا؟– پاریس.– نه بابا، سردر سینما ایران، خیابون لاله‌زار.– چقدر سؤال می‌کنی!– مسابقه بیست سؤالیه؟– نه، فوتبال منچستر و پرسپولیسه!– کی؟– دیروز بود.– چند چند شدن؟– تاس بندازیم ببینیم کی می‌بره!– قبول نیست، همش تو می‌شی هفتِ خاج!– دبلنا؟ خطی یا کارتی؟– برام ساندویچ می‌خری؟– با نوشابه نارنجی؟– اینجا ساندویچ نیست.– پس چی هست؟– تا دلت بخواد قرص خواب! تازه باید بخوری، قورت بدی، ته گلوت هم به خانم پرستار نشون بدی.– تو می‌خوری واقعاً؟– من؟ نه، شیاف می‌کنم! می‌خورم دیگه!– پس زیر متکا چرا پر از قرصه؟– اونا روز مبادا می‌خورم!– بیخود نیست مشنگ شدی. بینوا، داروی خودتو بخور، خوب می‌شی!– مثل تو که خوب شدی؟ صبح تا شب جلوی شیشه وایمیسی با خودت حرف می‌زنی!– حسود!– کی؟– من؟– نه، تو دیگه!(مکثی کوتاه...)– اسکول، من خودِ تو هستم...(آهنگ زمان خوردن قرص از بلندگوها پخش می‌شود.)– برو... سریع برو...– منم برم رو تختم.– دکتر تورو ببینه، منو جریمه می‌کنه!– من رفتم...خوددرگیری... ۲– نخواب، پاشو.– بذار بخوابم.– پاشو، وقتِ داروئه.– الان پرستار مهربونه میاد اتاق تو.– پاشو، بشین... دیدی؟(در باز می‌شود. اول سینی، لیوان آب و ظرف کوچک قرص‌ها وارد می‌شوند. سپس دستِ خانم پرستار میان داخل.)– چطوری تو؟ خوب خوابیدی؟(سرم را تکان می‌دهم. قرص‌ها را قورت می‌دهم. صدای شکمم می‌آید، انگار قرص‌ها دارند پایین می‌روند.)– آب هم بخور... آفرین، پسر خوب!– چه پسری...– خانم؟– بله؟– من پسر خوبی هستم؟– عالی! همه از تو تعریف می‌کنند.– همه؟ کیا هستن؟– دکترها، داستان‌ها، پرسنل درمانگاه...– یعنی منو دوست دارن؟– آره، که دوستت دارن.(با صدای لرزان) – شما هم... آره؟– من؟ آره عزیزم، منم دوستت دارم.(لبخندی حواله می‌کند. موقع رفتن، آرام برمی‌گردد.)– آفرین پسر خوب.– خانم...– بله؟– جایزه هم می‌دین؟– البته. چی می‌خوای؟– من هیچی نمی‌خوام... فقط شما بیایین اینجا.– چرا؟– چون خیلی مهربون هستید. آدمو دعوا نمی‌کنید. آروم حرف می‌زنید. تازه، حرفای قشنگ می‌زنید.– باشه، خودم بهت می‌رسم.(در بسته می‌شود و صدای پیچیدن کلید می‌آید.)– دیدی؟– چی رو دیدم؟– خانم پرستار مهربون رو می‌گم.– تو از کجا فهمیدی میاد اینجا؟– مشنگ‌خان، هر روز دو بار میاد اینجا!– جدی می‌گی؟– قرص‌ها رو جدی‌جدی خوردی؟– واااووو...– زیر زبونم بودن!(قرص‌ها را تف می‌کند بیرون.)– چقدر تلخ هستن!– من تا کی اینجا هستم؟– مگه من دکترم؟– پس اینجا چیکار داری؟– دکتر هستم... اما متخصص بیماری روانی مورچه‌ها!– مگه مورچه‌ها هم دیوونه می‌شن؟– چرا نشن؟– چرت نگو.– یکیش خود تو!– مگه من مورچه‌ام؟– نه، تو زنبور عسلی!– دیدی پرستار خوشش اومده بود از تو؟– جدا؟ چرا؟– از بس شیرینی... عسلی!– چرا می‌خندی؟– به حرفای تو!– بینوا، تو مورچه‌ی قرص‌نخور! اگه یه هفته قرص‌هاتو بخوری، بال درمیاری، می‌شی مورچه‌ی پرنده!– جدی؟– نه، شوخی!– چرند نگو.– چرا هی می‌خندی؟– از دست تو، از بس مشنگی!– مشنگ خودتی!– هی وایمیستی جلوی آینه، می‌گی: «مورچه، زنبور عسل یا مشنگ؟»– خانم گفت من قشنگم.– آره، یه مشنگِ قشنگ!– نخند... دیگه من بازی نمی‌کنم.– تو جر زنی!– من می‌رم.خوددرگیری ذهنی… ۳– چرا این‌همه زود بیدار شدی؟– خودتو اینجا چیکار می‌کنی؟– من دکتر کشیک دیشب بودم.– چطور آمدی تو اتاق؟– در که قفل بود.– من از سوراخ کلید آمدم.– منم می‌شه برم راهرو از سوراخ کلید؟– نه، من یک ورد می‌خونم، فوت می‌کنم، میام داخل.– چرا زود بیدار شدی؟– دلم پرستار مهربون رو می‌خواد.– چرا؟– بهم گفت: «دوستت دارم.»– چرا می‌خندی؟– اسکول کرده تو رو، می‌خواست خرت کنه.– تو حسادت می‌کنی به من؟– به چی؟– به خانم پرستار که منو دوست داره.– آهان… اینم آهنگ زمان دارو.– پاشو، خودتو مرتب کن. ادکلن هم بزن.– بیا، من دارم.– چشمتو ببند… فیس فیس فیس!– پسر عجب بویی داره!– از کجا خریدی؟– از بازار شاه عبدالعظیم، همون‌جا که کباب داره.– آره، خود حسن کبابی بهم داد.– چرا؟– جایزه داد برات.– کبابی کیه؟– نامزد خانم پرستار مهربونه.– از من تعریف کرده؟– آره، کبابی هم تورو دوست داره.(در باز می‌شود، نگاه‌ها به باز شدن در دوخته می‌شوند. اول سینی آب و دارو، بعد دست پرستار وارد اتاق می‌شود.)– شما چرا آمدی؟– بیا، بچه، قرصاتو بخور، خیلی کار دارم.– چرا مهربون نیامد؟– مهربون کیه؟– آهان، خانم پرستار…– گفت دیگه نمی‌رم بخش برای دارو.– چرا؟– نمی‌دونم.– بیا بخور، وقت ندارم.(بیمار زیر لب ناله می‌کند و سینی، لیوان آب و ظرف قرص‌ها پرت می‌شوند روی زمین.)– برو بگو خودش بیاد!– چی کار کردی تو؟– گفتم برو بگو خودش بیاد.(بیمار پرستار را هل می‌دهد و یک لگد حواله او می‌کند، سپس فریادزنان از اتاق خارج می‌شود. پرستار آژیر خطر را به صدا در می‌آورد و از بیسیم کمک می‌خواهد.)– خانم پرستار کجایی؟ کجایی؟(رئیس بخش از مانیتور نظاره می‌کند. چند نفر وارد می‌شوند تا بیمار را کنترل کنند. یکی با سرعت آمپولی به او می‌زند. چند دقیقه بعد، بیمار با برانکارد به مرکز درمانگاه منتقل می‌شود. مشخص می‌شود که در این مدت داروهایش را مصرف نکرده و به همین دلیل حال خوبی نداشته است.)(یک هفته بعد، بیمار آرام‌تر شده و به اتاقش بازمی‌گردد.)– گفتم قرصاتو بخور.– تو همه رو تف کردی…(بیمار سرش را زیر پتو می‌کند و تکان نمی‌خورد. صدای خنده آرامی شنیده می‌شود. سرش را از پتو بیرون می‌آورد و قهقهه می‌زند.)– به چی می‌خندی؟– به خودم…– چرا؟– راست گفتی… من مشنگ هستم.قسمت چهارم ناباورانه بودکه مهربانی و رویی گشاده می‌تواند خشن‌ترین انسان‌ها را،حتی در فضای بسته‌ی درمانگاه،به کودکانی آرام و دوست‌داشتنی تبدیل کند.هرچند بیمارِ ما دست به خشونت نمی‌زد،اما ناآرامی‌ها، بی‌خوابی‌ها و سرکشی‌های او پایان‌ناپذیر بود.او دچار بیماری چندشخصیتی نبود،اما از صبح تا شب با کسی گفتگو می‌کرد که در آن‌جا نبود،و در عین حال، بود.صدای نفر دوم را ما نمی‌شنیدیم،اما بحث‌هایشان یک‌طرفه نبود؛گویا ذهنش همیشه به دو نیمه تقسیم شده بود —نیمه‌ای در این جهان، نیمه‌ای در دنیایی دیگر.آن روزها که اندک آرامشی یافته بود،پزشک جوانی که تازه از دانشگاه آمده بود،در نقش پرستار ویژه در کنارش می‌ماند.در حضور پرستار، بیمار کمتر با خود سخن می‌گفت،اما به محض رفتن او، دوباره گفت‌وگوهای خیالی آغاز می‌شد.روزی پرستار گفت:«کی در این اتاق بود؟ صدا می‌آمد.»بیمار لبخند زد و گفت:«خیلی‌ها می‌آیند اینجا. برای دیدنم.مدیر ارشد هم چند بار آمده،از من کمک خواسته.»و بعد، با جزئیات کامل، حرف‌های میان خود و آن‌ها را بازگو کرد.پرستار، چنین نمونه‌ای را نه دیده بود و نه خوانده بود.گویا ذهن بیمار، با نوعی شکافتِ هوشی و حافظه‌ای،به دو نیمه‌ی مستقل بدل شده بود —هر نیمه با دنیای خودش.او بیش از اندازه، بیمار را سؤال‌پیچ نکرد؛شاید دلگیرش کند.اما بی‌وقفه می‌خواند،می‌نوشت،و در دل از اینکه بیمارش آرام گرفته است،احساس خوشی و رضایت می‌کرد.....قسمت پنجم هیچ میدونیچیه رو میدونماز وقتی پرستار رو ناک اوت کردیدقت کردی همش یه گوشهروتختی می شینی و حرف نمی زنی .ارهکرخت شدیخیلیبینوا با غذا بهت دارو میدنچرند نگوباور کنببین تو دیگه حرفم نمی زنیتو از کجا میدونیمن رئیس این بخش هستمخب کمک کن باهم فرار کنیماینجا من خیلی ناراحتمتو کسی رو نداریچرا ندارمپس تو کی هستیمن مدیر تو هستمبرو بابا حال نداریقیافت به آبدارچی هم نمیادآهان این شدبرگشتی به اصل خودتچیکار کنم ناهار نخورمبگو برات نون زیاد بیارننون بخوری شنگول میشیچرا منو شل کردنچون زدی پرستا رو داغون کردیمهربان از تو میترسهبگو بهش بخاطر تو من قاطی کردمدوستش داریخیلیمنو یاد مادرم میندازههیچوقت منو تنبیه نکردهمیشه منو بغل می کردمن میبوسیدمشعکس مادرت رو ندارینه ولی نگاه کنان گل رو من کشیدممادرم هست .نمیان اینجانه منو می بینن حالشون بد میشهتو چرا دیوونه شدییادم نیستتو بگوتو هم که همه جا بامن بودی .یادم نیستتو مدیریارهبرو مهربان را بیار .نمیادمیادبروخواهش میکنم .جدا برماره برو با مهربان بیا.من کمی بخوابم .بری ها .قسمت ششم راسته من خیلی خطرناکمنه بابا شایعه استپس مهربان چرا نمیاد؟میادجدی،اره میاداهنگ زمان خوردن داروها رو شنیدی میادتو گفتی مهربان بیاد ؟اره من گفتم بیاد این اتاقآهان اینم اهنگتو برو تورو نبینندر باز می‌شودقبل از سینی قرص  ها و لیوان ابدونفر مرد هیکلی وارد می‌شونداورا روی تخت می خوابانندهر چهار دست و پایش را به تخت خوابش محکم می بندند .اینکارا چیه ؟صدای مهربان می اید:نگران نشو من گفتمنرم میشودمردها هردو بیرون می روندمهربان وارد اتاق بیمار میشودکنار تخت بیمار می ایستد چرا آروم نمی گیری تو ؟تو که پسر خوبی بودیتو که آروم بودی هیچ این وضعیت را دوست ندارمچشمان مهربان همچنان که بیمار را نگاه می کند ، نمور می‌شود قول می‌دی پسر خوبی باشی؟من ؟ پسر خوبی هستم.آفرین.دستی از دور به سرو صورت بیمار می کشد .در را باز می کندبفرمایین داخلدست و پاها ا باز کنید.آخیش راحت شدم .قول دادی هاباشه فقط خودت بیا اینجا .من با کسی کاری ندارم .پرستار از جیبش دو شکلات بیرون می‌آورد و می‌گویدبفرما جایزه شما.من عصرونه برات میارم .بفرما ، پسر خوب و مهربون خانم خانمبلهنگاه کنید ان نقاشی منهچقدر زیبا کشیدیان گل هم شما هستی هم مادرم .چشمان بیمار و چشمان مهربان برق می‌زنندبا دست بای بای می‌کند و در را قفل می‌کند.سکوت همراه با طعم خاص عطر مهربان ترکیب می‌شوند.قسمت هفتم ناباورانه بودکه مهربانی و رویایی گشاده می‌تواند خشن ترین افراد زندانی  ا چون کودکی آرام و دوست داشتنی تبدیل کند .هر چند بیمار داستان ما دست به خشونت نمی زد .اما نا آرامی ها و بی خوابی ها و سرکشی او دائمی بود .دچار بیماری چند شخصیتی نبود اما صبح تا شب با یک نفر دیگر که انجا نبود اما او هم بود و باهم گفتگو و بحث می کردند .صدای نفر دوم را ما نمی شنیدیماما بحث های بیمار یک طرفه نبود .گویا همیشه او دوشقه شده بودآنروزها که او آرام و سربازه شده بود توسط پزشک جوان که بتازگی از دانشگاه به درمانگاه آمده بود و در نقش پرستار ویژه او کنار بیمار بود .بیمار در بود پرستار کمتر باخود حرف میزد اما در نبود او مرتب یکه به. دو می‌کردند.یک بار پرستار گفت کی این اتاق بود صدا می امد .گفت خیلی ها اینجا برای دیدن من می آیند.بارها مدیر ارشد آمده اینجا و از من کمک خواسته .و بطور کاملحرفهایشان را به پرستار گفت .پرستار چنین نمونه ای نه خوانده بود و نه دیده بود .گویا بشکل عجیبی مغز و هوش و یاد و خاطره بیمار کامل به دونصف شده و بطور مستقل عمل می کند .بیشتر از حد سوال پیچ نکرد بیمار را شاید که از او دلگیر شود .اما همچنان به مطالعه و تحقیق ادامه می دادو از اینکه بیمارش آرامش دارد هم خوشحال بود .قسمت هشتم اولین دیداریک ماه گذشت.در این مدت، مهربان — همان خانم دکتر — طبق برنامه‌اش، جلسات گفتاردرمانی را در کنار دارودرمانی پیش می‌برد.ناباورانه، بیمار قدم‌به‌قدم با او همراه شد؛ بی‌هیچ مخالفت و لجاجتی، برخلاف گذشته.وضعیت جسمی و روانی‌اش بهتر شده بود، به‌طرز دلگرم‌کننده‌ای.اما یک چیز را مهربان کمتر در نظر داشت:چگونه می‌تواند وابستگیِ خود به بیمار را کنترل کند؟چند تن از اساتید باتجربه هشدار داده بودند:«وقتی بیماریِ بیمار از میان رفت، مراقب باش در بازی روانی دیگری گرفتار نشوی.»در آغاز و پایان هر دیدار، مهربان با لحنی آرام تکرار می‌کرد:«این دیدارها موقتی‌اند... من همیشه کنار تو نخواهم بود.»اما آیا بیمار — که در هاله‌ای از رؤیاهای احساسی غوطه‌ور بود — می‌توانست آن جمله را بفهمد؟آیا می‌دانست روزی این لبخند، این حضور، تمام خواهد شد؟وقتی در یکی از جلسات با شوق از دیدار مادرش گفت، مهربان در دل گفت:«این بهترین جمله‌ای بود که از او شنیده‌ام.»و لبخند زد، لبخندی از جنس امید و ترس —ترس از روزی که دیگر این اتاق خالی بماند.قسمت نهمدیدار منتفی شدآن روز، بیمار در دیدار با مهربان به او رو کرد و گفت:ـ کی می‌خوای مامانم بشی؟مهربان خندید:ـ چه مامانی بشم؟ قرار بود با خانوادت دیدار داشته باشی، نه با من.بیمار سرش را پایین انداخت و گفت:ـ من اون‌ها رو نمی‌خوام. شما مادرم بشین.ـ من؟ـ بله... شما. لباس مادرم رو بپوشین، با همون روسری. بیاین سالن ملاقات.مهربان جا خورد. لحظه‌ای سکوت کرد.ـ من که مادرت نیستم.ـ مهم نیست. اون روز می‌شی.ـ نه، این درست نیست.ـ از نظر من درسته.ـ من نمی‌تونم... مادرت ثانیه‌شماری می‌کنه برای دیدنت. همه خانواده خوشحالن، دلتنگتن.ـ نباشن. همینه که گفتم: یا شما، یا هیچ‌کس.مهربان هرچه گفت، بیمار فقط نگاه کرد.چشمانش سرد بود، بی‌احساس، خیره به نقطه‌ای نامعلوم.لحظه‌ای مهربان احساس کرد شاید خودش دارد به آن نقطه نگاه می‌کند...و هیچ‌کدام نمی‌دانستند آن سوی نگاه، واقعیت است یا توهم.قسمت دهم .بنظر ادامه رابطه درمانگر و بیمار پیچیده شده بود.با اینکه درمانگر، که ما او را مهربان می‌نامیدیم، بسیار باهوش و زیرک بود و مراقب بود چنین موردی پیش نیاید، اما نمی‌دانست که به اینجا می‌رسد: که بیمار او را جایگزین مادرش می‌کند.حتی فکرش را هم نمی‌کرد که شاید روزی از نظر احساسی به بیمارش وابسته شود.یادش آمد در همان ترم‌های اول دانشکده، دروس عمومی و پایه یک واحد به این درس پرداخته بودند.و حال خود، در آن تله افتاده بود.او به راحتی می‌توانست با یک درخواست، پایان همکاری خود را با درمانگاه اعلام کند، اما بیمارش چه می‌کرد؟بودن او برای بیمار، هر لحظه حکم سلامتی او را داشت و مشخص نبود با رفتن او وضعیت روحی و روانی بیمار چه می‌شود.درمانگر مهربان بهترین کار را دیدار خصوصی با مادر بیمار دید و همان روز در دفتر کارش در درمانگاه با مادر بیمار دیدار کرد.عجیب بود؛ در اولین دقایق دیدار، چهره زیبا و آرام مادر بیمارش، آن هم در میان‌سالی، و صدا و لحن آرام او، چنین فردی را قابل ستایش نشان می‌داد.چشمان مادر دریایی از غم و شادی صبورانه بود.او از علاقه و عشقش به فرزندش گفت و از اینکه چقدر دلتنگ او و صدایش شده، و در تلاش بود بیش از این خود را مغموم نشان ندهد، و از اینکه فهمید با دکتر درمانگر او دیدار دارد خوشحال شده بود.چهره خاص و ساده ملیح درمانگر او را جذب خود کرده بود و متوجه محبت ذاتی او از نگاهش شد.دکتر نمی‌دانست چطور شرایط را بگوید و خود را در برابر بزرگی مادر بیمارش ناتوان می‌دید.وقتی مادر پرسید:ـ کی می‌توانم پسرم را ملاقات کنم؟رنگ مهربان پرید و نمی‌دانست چه بگوید.برای آن‌ها چای و شیرینی آوردند.مادر گفت:ـ من حتماً همین امروز پسرم را بغل می‌کنم.چشمانش اشک‌آلود شد و نتوانست ادامه دهد.دکتر خود را در تله‌ای دید که خودش آن را مهیا کرده بود و در آن لحظه حرفی برای گفتن نداشت.ـ بفرمایید، چایتان سرد می‌شود.لحظات عجیبی بود؛ مادر در تب دیدار فرزندش می‌سوخت، و دکتر مانده بود که به مادر بیمارش چه بگوید؟؟؟قسمت یازدهم ملاقات سه‌نفره اتاق کوچک درمانگاه، میز با چای و شیرینی، و سه نگاه منتظر.مهربان ایستاده بود، دست‌ها را پشتش گره کرده.مادر آرام گفت:ـ بالاخره تونستم بیام، دلم براش تنگ شده بود.بیمار پاهایش را تاب داد:ـ مامان... می‌شه نزدیکم بشینی؟مهربان:ـ راحت باشین. من فقط مراقبم که همه چیز خوب پیش بره.مادر دستش را روی دست بیمار گذاشت:ـ من اینجا هستم، اما دکتر هم اینجاست که کمکمون کنه.بیمار نگاه مهربان را جست‌وجو کرد:ـ می‌خوام هم شما باشین، هم مهربان…مهربان در دلش لرزید:«مرزها رو نگه دار… لحظه‌ای غفلت، همه چیز از دست می‌ره.»چای خورده شد، حرف‌ها زده شد، اما هر نگاه پر از انتظار و وابستگی شکننده بود.وقتی جلسه تمام شد، مهربان گفت:ـ به یاد داشته باشین، ملاقات‌ها موقتی هستند.بیمار آهی کشید:ـ موقتی یا همیشگی… همین الانش هم خوبه.مهربان سکوت کرد، می‌دانست که این سه‌نفره خط باریکی از آرامش است، اما در کمین، فروپاشی لحظه‌ای را انتظار می‌کشد.قسمت دوازدهم آماده‌سازی بیمار برای جداییچند دیدار و جلسه سه‌نفره گذشته بود. بیمار کم‌کم به مادرش وابسته شده بود و حضور او، آرامش و امنیت واقعی می‌آورد. مادر، با عشق حقیقی و صبورانه‌اش، توانسته بود جایگاه خود را تثبیت کند و حضور مهربان را به‌عنوان راهنما و نظاره‌گر پذیرفته بود.مهربان ایستاده بود و به آرامی نگاه می‌کرد: نه دخالت بیش از حد، نه فاصله بیش از حد.در دلش می‌دانست لحظه‌ی جدایی نزدیک است.جلسه آغاز شد: چای‌ها روی میز، شیرینی‌ها کنارشان. مهربان به مادر نگاه کرد و گفت:ـ تو الان می‌توانی مراقب باشی، من فقط همراه و راهنما هستم.مادر لبخند زد و دستش را روی دست بیمار گذاشت:ـ تو همیشه ایمنی خودتو حس می‌کنی، ولی من کنارت هستم.بیمار کمی سرش را تکان داد، نگاهش بین مادر و مهربان نوسان داشت.ـ یعنی… شما هم می‌رید؟مهربان لبخند کوتاهی زد، آرام:ـ روزی خواهد رسید که من نیستم، اما تا وقتی هستم، کمک می‌کنم که تو و مادرت با هم آرامش داشته باشید.بیمار چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. حس کرد حمایت واقعی مادر، نه نقش نمایشی مهربان، می‌تواند جای خالی او را پر کند.مهربان در دلش گفت:«تمام تلاش من این بود که او را به خود متکی کنم، نه وابسته به من… و حالا، وقت رفتن است.»چند لحظه سکوت کرد. سپس با آرامش ادامه داد:ـ ملاقات‌ها ادامه دارند، اما من دیگر در کنار شما نخواهم بود. اعتماد کن، تو و مادرت می‌توانید از پسش بر بیایید.بیمار لبخند کوتاهی زد، کمی ترسیده و کمی آرام، اما آماده.مادر دستش را محکم گرفت، نگاهش پر از اعتماد و عشق:ـ می‌دانم، تو می‌توانی.مهربان سکوت کرد، نگاهش به دو نفر دوخته شد، و در دلش می‌دانست که ماموریتش با موفقیت به پایان رسیده است، اما هنوز پیچیدگی و شکنندگی این رابطه، خاطره‌ای تلخ و شیرین در ذهن همه باقی می‌ماند.قسمت سیزدهم...اتاق خصوصی بیماراز زمانی که صحبت از رفتن مهربان شده بود ذر ظاهر بیمارهیچ مخالفتی نکرد بخصوص با امدن مرتب مادرش اما دست به کاری زد که در بلند مدت خطرناک می‌شد.هیچ کدام از سه وعده دارو هایش را میل نمی کرد .از درون احساس کرده بود که ذراین مدت احتمالا پرستار مهربانش به او دروغ رفتار می کرد .مدتها بود با خودش درگیری فکری ذهنی نداشت اگر هم داشت بلند بلند حرف نمی زد .ان شب که زمان خواب کل آسایشگاه بود .از تخت امد پایین جلوی شیشه که با نرده بین او و شیشه فاصله زیادی بود ایستاد .باز شروع کردیاره شروع کردمچراخودت که می‌بینی اونم دروغ می گفت .کلک میزد بمنالکی می‌گفت دوستم دارهچراباتو که خیلی خب بود روزی دوبار تورو می‌برد محوطه و باهم قدم می زدید .مگر می‌شهاره که می‌شهمی‌خواست بفکر خودش منو درمان کنه .دید بهتر شدممادرم رو آورد منو ببینهوگفت میخاد بره .خب برهمادرت که هست ، چه بهتر .اره مادرم هست خیلی خوبهاما چرا باید برهپس منو دوست ندارهاگر بره من دیگه من الان نیستمیعنی چی من الان نیستمیعنی یکی دیگه می‌شمکه حتی تورو هم نمیشناسمچرند نگوچرند خودت نگو ، چرند نگو .تو که حالیت نیستنه تو حالیت است .برو بزار باد بیادبیمار با عصبانیت خودرا پرت کردی روی رختخوابش.قسمت چهاردهم آخرین دیدارهوای عصر بیمارستان بوی باران می‌داد. برگ‌های خیس در حیاط زیر نور چراغ‌ها برق می‌زدند. مهربان طبق معمول، پرونده‌ی بیمار را در دست داشت و با گام‌های آهسته به سوی اتاق خصوصی او می‌رفت. در راهرو، مادر بیمار با لبخندی لرزان به او گفت:ـ امروز حالش خیلی بهتره… منتظرتونه.مهربان لبخند زد، اما دلش سنگین بود. در اتاق را آهسته باز کرد. بیمار روی صندلی کنار پنجره نشسته بود، نگاهش را از بیرون برنگرداند. فقط گفت:ـ می‌دونستم امروز میای.ـ بله، اومدم که باهم صحبت کنیم.ـ درباره رفتنت؟ـ درباره‌ اینکه قراره برگردی به زندگی عادی‌ت، با مادرت، بیرون از اینجا.سکوت. صدای باران بلندتر شد. بیمار لبخند کم‌رنگی زد و گفت:ـ می‌تونی نری؟ فقط امروز نه… فردا برو.ـ من قول دادم بمونم تا مطمئن شم حالت خوبه، و الان خوب شدی.بیمار آهی کشید.ـ می‌دونی؟ بعضی شب‌ها با خودم حرف می‌زنم… با صدایی که می‌گه هنوزم هستی. شاید اون صدا رو هم باید درمان کنم.ـ اون صدا بخشی از توئه. قراره کم‌کم خودت باهاش کنار بیای.بیمار برگشت، چشم در چشم مهربان شد.ـ فقط یه چیزو بدون… من دیگه به مادرم دروغ نمی‌گم. فقط به خودم گفتم تو برمی‌گردی.مهربان دستش را روی شانه‌ی او گذاشت. لحظه‌ای مکث کرد. هیچ کلمه‌ای پیدا نمی‌شد. فقط گفت:ـ قول بده داروهاتو بخوری.ـ قول می‌دم…اما نگاهش جای دیگری بود.مهربان برخاست. مادر پشت در ایستاده بود. صدای باز شدن در اتاق، شبیه صدای بریدن نخ نازکی بود.بیمار به شیشه خیره ماند تا تصویر مهربان در آن کوچک و کوچک‌تر شد، تا محو.لب‌هایش بی‌صدا جنبید:ـ اون میره، ولی برمی‌گرده… نه؟هیچ‌کس جواب نداد.فقط باران آرام‌تر شد.و در پرونده‌ی روی میز، زیر تاریخ روز آخر، یادداشت کوتاهی نوشته شده بود:«درمان پایان یافت. اما رؤیا… ادامه دارد.»</description>
                <category>حمید کردی داریان</category>
                <author>حمید کردی داریان</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 19:31:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان نا تمام ....</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidkordidaryan/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-kbwy4s7lcsvt</link>
                <description>قسمت اول داستان &quot;&quot; پایان نا تمام &quot;&quot;نقطه‌ی دیدار – روز اول، فصل اولساعت ۱۰:۱۵ صبح – کتابخانه مرکزی دانشکده علوم انسانی تهرانایدا وارد سالن کتابخانه شد. نور پاییزی از پنجره‌های بزرگ روی کف چوبی و قفسه‌های بلند می‌افتاد، و سایه شاخه‌های درختان روی میزها و زمین بازی می‌کرد. او عمیقاً به فضای آرام و خنک علاقه داشت؛ جایی که می‌توانست ذهنش را از شلوغی و سروصدای شهر دور کند.موهای مشکی و موج‌دارش روی شانه‌ها افتاده بود و نگاهش کنجکاو، صفحات کتاب‌ها را یکی‌یکی مرور می‌کرد. دستش آرام روی جلدها می‌لغزید و هر صدای ورق خوردن کتاب، او را کمی بیشتر در دنیای خودش غرق می‌کرد.آرش، دانشجوی همان دانشکده، با کوله‌پشتی کمی کج روی شانه، میان قفسه‌ها قدم می‌زد. نگاه دقیق و قدم‌های آهسته‌اش باعث می‌شد همه چیز را با دقت ببیند و هیچ جزئیاتی از محیط و آدم‌ها از چشمش پنهان نماند.ناگهان، دستش با دست ایـدا برخورد کرد. هر دو مکث کردند؛ سکوتی کوتاه اما پر از تعجب و کنجکاوی.ایدا لبخند زد، آرام و طبیعی:– «می‌بخشید… دستم خورد.»آرش لبخند نامطمئن اما دوستانه‌ای زد:– «اشکالی نداره… بعضی وقت‌ها این برخوردها جالب هستن.»سکوتی کوتاه میانشان شکل گرفت، اما پر از امکان بود؛ امکان گفت‌وگو، امکان آشنایی، امکان کشف چیزی در دیگری که هنوز هیچ کدام اسمش را نمی‌دانستند.ایدا کتابش را روی میز گذاشت و صفحاتش را ورق زد، هر چند نگاهش گهگاه به آرش می‌افتاد. آرش هم سرش را کمی خم کرد و نگاه کوتاهی به جلد کتاب انداخت، بدون اینکه مزاحم باشد، و لبخندی آرام زد که این بار کمی مطمئن‌تر بود.نور پاییزی از پنجره‌ها، صفحات کتاب‌ها و کف چوبی سالن را روشن کرده بود و سایه‌ها روی زمین می‌رقصیدند. در همین سکوت و نور، دو قلب تنها کم‌کم پل‌های ناپیدایی ساختند؛ پلی از نگاه‌ها، لبخندها و حس کنجکاوی، که به آرامی مسیر آشنایی‌شان را شکل می‌داد.ساعت ۱۰:۴۵ صبح – همان میز کتابخانهایدا کتابش را باز نگه داشت و دستش روی صفحات لغزید، اما این بار توجهش به حرکت آرام آرش هم جلب شد. او کتابش را روی میز کنار گذاشته بود، اما گهگاه سرش را بالا می‌آورد و نگاهش به ایـدا می‌افتاد، بدون اینکه عجله یا فشار باشد.سکوت بینشان کوتاه بود، اما پر از حس کنجکاوی و امکان. هر ورق خوردن کتاب، هر حرکت دست، هر نگاه کوتاه، پل جدیدی میان دو دنیای متفاوت می‌ساخت.آرش جرأت کرد و با صدایی آرام گفت:– «این کتاب… بخش ابتدایی‌ش خیلی آرام شروع می‌شه، اما کم‌کم همه چیز جالب می‌شه.»ایدا سرش را بلند کرد و لبخند کوتاهی زد:– «آره… هنوز در ابتدای راهم، اما حس می‌کنم چیزی توش هست که آدم رو می‌گیره.»آرش کمی نزدیک‌تر خم شد، اما هنوز فاصله احترام‌آمیز را حفظ کرد. نگاهشان برای چند لحظه در هم گره خورد، و ایـدا متوجه شد که قلبش کمی تندتر می‌زند، بدون اینکه بفهمد چرا.سایه شاخه‌ها روی کف چوبی و صفحات کتاب‌ها می‌رقصید، و نور پاییزی که از پنجره‌ها می‌تابید، حس زمان را کند می‌کرد. دو نفر، دو دنیا، دو قلب تنها، در همان سکوت و نور آرام، کم‌کم به هم نزدیک می‌شدند؛ بدون کلام‌های طولانی، بدون عجله، فقط از طریق لمس نگاه‌ها و حس کنجکاوی متقابل.ساعت ۱۱:۱۰ صبح – همان میز کتابخانهایدا صفحات کتابش را ورق می‌زد و گهگاه نگاهش به آرش می‌افتاد. هر بار که نگاه‌هاشان برخورد می‌کرد، سکوت کوتاه بینشان کمی عمیق‌تر می‌شد، مثل پلی نامرئی که آرام و بی‌صدا دو دنیای متفاوت را به هم پیوند می‌داد.آرش با لحنی نرم گفت:– «اگه بخوای، می‌تونم چند قسمت جذاب‌تر این کتاب رو هم بهت نشون بدم…»ایدا کمی مکث کرد، و بعد لبخند کوتاهی زد:– «آره، چرا که نه… ولی قول بده فقط نشون بدی، از کسی تعریف نکن.»آرش سرش را کمی خم کرد و لبخند زد:– «قول می‌دم.»او کتابش را باز کرد و چند صفحه‌ای را که جذاب‌تر بودند، به آرامی به ایـدا نشان داد. ایـدا با دقت نگاه می‌کرد، هر جمله را آهسته می‌خواند و گاهی سؤالی کوتاه می‌پرسید. آرش جواب می‌داد، نه با توضیح طولانی، بلکه با چند کلمه که حس کنجکاوی او را بیشتر شعله‌ور می‌کرد.سایه شاخه‌ها روی میز و صفحات کتاب‌ها می‌رقصید و نور پاییزی روی کف چوبی سالن آرام می‌تابید. سکوت میانشان دیگر خالی نبود؛ پر از لبخندهای آرام، سوال‌های کوتاه، و حس آغاز چیزی بود که هنوز هیچ کدام اسمش را نمی‌دانستند.ایدا با خودش فکر کرد: «چقدر عجیب است… همین چند لحظه کوتاه، ولی انگار دنیای من و او با هم ترکیب شده.»آرش هم متوجه شد که دلش می‌خواهد این سکوت و آرامش ادامه پیدا کند، اما نمی‌دانست از کجا شروع کند.ساعت ۱۲:۳۰ ظهر – حیاط دانشگاهایدا و آرش از کتابخانه بیرون آمدند. هوای پاییزی، خنک و تازه بود و بوی خاک نم‌خورده و برگ‌های خیس روی زمین، حسی زنده و ملموس به محیط می‌داد. صدای دانشجویانی که از کلاس‌ها خارج می‌شدند، زمزمه‌های دور دست، و پایکوبی‌های برگ‌های خشک زیر پا، همه با آرامش و سکوت قبل از ظهر ترکیب شده بود.ایدا یک برگ پاییزی را از زمین برداشت و در دستش چرخاند، نگاهش به آرش افتاد و لبخند آرامی زد. آرش قدمی نزدیک شد، اما فاصله احترام‌آمیز را حفظ کرد، همانطور که همیشه آرام و محتاط بود.– «پاییز همیشه اینطوریه… هر برگش یه داستان داره.» آرش گفت، نگاهش به برگ افتاده روی زمین بود.ایدا سرش را کمی کج کرد و جواب داد:– «آره… و بعضی وقت‌ها ما هم جزئی از این داستان‌ها هستیم، حتی اگه نخواهیم.»هوا خنک بود، اما نور خورشید روی برگ‌ها و مسیر حیاط، گرمای ملایمی ایجاد می‌کرد. سکوت بینشان دیگر مانند کتابخانه نبود؛ پر از صدای محیط، قدم‌های آرام، و حس تازه‌ی حضور در دنیای واقعی.ایدا برگ را در دستش محکم‌تر گرفت، انگار می‌خواست لحظه را ثبت کند. آرش، کمی نزدیک‌تر آمد و گفت:– «می‌خوای کمی قدم بزنیم؟ مسیر کوتاه تا درخت‌های پشت ساختمان رو می‌گم.»ایدا سرش را کمی تکان داد و همراه او حرکت کرد، هر قدم آرام و با آگاهی از لحظه‌ی مشترکشان.سایه درختان روی زمین، صدای خش‌خش برگ‌ها و خنده‌های دور دست، فضایی ایجاد کرده بود که انگار زمان برای این دو نفر کند شده و هر لحظه، پر از امکان بود.ساعت ۱۳:۱۵ ظهر – بوفه دانشکده، پاییزایدا و آرش وارد بوفه شدند. باد سرد پاییزی پشت پنجره‌ها وزیده بود و برگ‌ها روی پیاده‌رو چرخ می‌خوردند، اما داخل بوفه، فضایی گرم و صمیمی حاکم بود. بوی تازه نان و چای، مخلوط با عطر نسکافه و شیر، محیط را پر کرده بود. صدای قاشق‌های کوچک در لیوان‌ها، زمزمه‌های آرام دانشجویان و خش‌خش کیسه‌های کاغذی، حسی از زندگی روزمره و هم‌زمان آرامش به فضا می‌بخشید.ایدا کنار پنجره نشست و دستش را روی لیوان چای آبی گذاشت. بخار ملایم چای، حس راحتی و گرمای دلنشینی ایجاد می‌کرد. آرش مقابلش نشست و لیوان‌ها را روی میز گذاشت.– «چای رو دوست داری؟»– «آره… مخصوصاً وقتی هوا خنک باشه.»آرش لبخند زد و گفت: «می‌دونم… منم همین حس رو دارم.»سکوت کوتاه میانشان، پر از انتظار و کنجکاوی بود. بعد ایـدا با کمی شوخ‌طبعی گفت:– «می‌دونی… وقتی چای می‌خورم، حس می‌کنم آدم باهوش‌تر می‌شه.»آرش با نیم‌خنده پاسخ داد: «اوه… پس من باید مراقب باشم، وگرنه ممکنه تو از من جلو بزنی!»ایدا خندید و کمی سرش را به سمت آرش خم کرد:– «پس باید هر روز با تو چای بخورم، تا هوشمندتر بشم…»آرش لبخندش را کمی عمیق‌تر کرد:– «فکر کنم من هم حق دارم کمی هوشمندتر بشم، پس باید سهم خودمو حفظ کنم.»آن خنده‌های کوتاه، نگاه‌های گذرا، حرکت آرام دست‌ها روی میز، همه پل‌های نامرئی برای نزدیکی ایجاد می‌کرد. ایـدا برگشت و با نگاه کنجکاو گفت:– «تو همیشه اینطوری جدی و آرام هستی؟»آرش کمی مکث کرد و گفت: «نه… ولی اینجا آدم مجبور می‌شه آرام باشه… یا شاید من فقط ظاهرش رو حفظ می‌کنم.»ایدا کمی خندید و گفت: «خب… من حدس می‌زنم که پشت این آرامش، یه داستان جالب پنهان شده.»آرش نگاهی به او انداخت، لبخندش کمی عمیق‌تر شد: «شاید… ولی اول باید تو یه کم بیشتر شناخته بشی.»چند دقیقه بعد، آرش از جیبش دفترچه کوچک خود را بیرون آورد و گفت:– «می‌خوای یه بازی کوتاه کنیم؟ یه سوال کوتاه بپرسیم، جواب کوتاه بدیم، بدون توضیح طولانی.»ایدا با کنجکاوی نگاهش کرد: «باشه… شروع کن.»آرش گفت: «اولین چیزی که امروز صبح دیدی و باعث شد لبخند بزنی، چی بود؟»ایدا کمی فکر کرد و جواب داد: «اون برگ خشک که روی کف دانشگاه چرخید… حس کردم یه پیام کوچیک از پاییز اومده.»آرش لبخند زد و گفت: «خیلی شاعرانه… خب، نوبت منه: چیزی که امروز باعث شد حس کنم روز خوبیه؟»ایدا نگاهش به او افتاد و لبخند زد: «همین حالا… همین لحظه.»لحظه‌ای سکوت کردند. هیچ کلمه‌ی اضافه‌ای نبود، اما حس صمیمیت و آشنایی میانشان پررنگ شد. نگاه‌ها، حرکات دست‌ها روی میز و لبخندهای آرام، پل‌های نامرئی ساخته بود که دو نفر را به هم نزدیک کرده بود.چند دقیقه بعد، ایـدا با خنده گفت:– «اگه این بازی رو ادامه بدیم، تا شب هم می‌تونیم سوال بپرسیم.»آرش با همان لبخند آرامش گفت: «شاید… ولی من نمی‌خوام زودتر از تو خسته بشم.»فضا پر از حس آشنایی آرام و طبیعی شده بود؛ نه عجله‌ای، نه فشار اجتماعی، فقط دو نفر که با لبخندها، شوخ‌طبعی‌های کوچک و نگاه‌های کوتاه، به آرامی همدیگر را کشف می‌کردند.ساعت حدود ۱۶:۳۰ – حیاط دانشگاهایدا و آرش از بوفه بیرون آمدند. آسمان پاییزی پوشیده از ابر بود و نور روز کم‌کم به خاکستری تیره می‌گرایید. برگ‌های خیس روی زمین، زیر پاهایشان خش‌خش می‌کرد و بوی نم و خاک تازه در هوا پیچیده بود. نسیم خنک روی پوستشان می‌خورد و آن‌ها را از گرمای بوفه به واقعیت بیرون بازمی‌گرداند.آرش نگاهش را به ایـدا دوخت و گفت:– «هوا سرد شده… خوبه که چای گرمی خورده‌ایم.»ایدا خندید و پاسخ داد:– «آره… ولی فکر کنم قدم زدن هم خوبه، تا حس چای از بین نره.»آن‌ها قدم زنان، کنار هم، بدون عجله، از میان حیاط عبور کردند. سکوت بینشان دیگر خالی نبود؛ پر از حس تازه آشنایی، لبخندهای کوتاه و نگاه‌های گذرا بود. هر برگ خیس که زیر پایشان می‌خورد، هر نسیم کوتاه که لباس‌ها را تکان می‌داد، به گونه‌ای فضایی شاعرانه و آرام ایجاد کرده بود.– «می‌دونی…» ایـدا گفت و کمی مکث کرد، «همین لحظه، وقتی کنار تو راه می‌روم، حس می‌کنم همه چیز معمولی و ساده است… ولی در عین حال، خاص.»آرش لبخند زد و سرش را کمی نزدیک‌تر آورد:– «دقیقاً… من هم همین حس رو دارم.»آن‌ها از سکوت کوتاه بین جملات استفاده می‌کردند، نگاه‌ها و لبخندها به اندازه‌ی کافی همه چیز را می‌گفت. هیچ عجله‌ای نبود؛ هر قدم، هر ثانیه، حس کشف آرام یکدیگر را تقویت می‌کرد.ساعت حدود ۱۷:۰۰ – درب اصلی دانشگاه تهرانبه درب اصلی دانشگاه رسیدند. سایه‌های بلند درختان و ستون‌ها روی زمین افتاده بود و نور کم‌رنگ چراغ‌های دانشگاه از میان ابرهای تیره، فضایی نیمه‌تاریک و آرام ایجاد کرده بود.ایدا مکث کرد و نگاهش به آرش افتاد:– «امروز… روز عجیبی بود.»آرش لبخند کوتاهی زد و گفت:– «آره… و فکر کنم، هنوز می‌تونیم بیشتر کشف کنیم.»سکوتی کوتاه بینشان رد شد، پر از حس امکان‌های ناشناخته و آینده‌ی مبهم. هیچ‌کدام نگفتند که فردا دوباره می‌بینند، اما هر دو حس می‌کردند این روز، آغاز چیزی است که ادامه دارد؛ چیزی که هنوز نامش مشخص نیست، اما با همان چند ساعت، پل نامرئی بینشان ساخته شده است.باد کوتاهی برگ‌ها را روی زمین به حرکت درآورد و هر دو کمی به هم نزدیک شدند، نه از روی جسارت، بلکه به خاطر حس طبیعی نزدیکی و آرامش.ایدا اولین کسی بود که گفت:– «خب… باید برم.»آرش سرش را تکان داد و گفت:– «بله… ولی… فردا، یا هر وقت دوباره همدیگر را ببینیم…»و جمله نیمه‌تمام او در هوا باقی ماند، بی‌نیاز به کامل شدن. هر دو نگاهشان را به یکدیگر دوختند، لبخند کوتاهی رد و بدل شد و سپس هر کدام راه خود را گرفت؛ اما در ذهنشان، لحظه‌ها، سکوت‌ها و حس آشنایی تازه هنوز باقی بود.پایان باز – بخش اولآرش: پیاده در پیاده‌رو شلوغ ولی دلش جایی دیگه‌ست. هر چراغ‌قرمز، هر صدای بوق، انگار صدای خنده‌ی کوتاه ایدا رو دوباره براش زنده می‌کنه.ایدا: در مترو نشسته، روبه‌روی پنجره‌ی تاریک تونل. سایه‌ی صورتش در شیشه دیده می‌شه و ناخواسته مقایسه می‌کنه با نگاه آرش وقتی چیزی می‌پرسید.آرش :باد سرد از خیابان جمهوری می‌وزید. آرش شالش را بالاتر کشید و قدم‌هایش را تندتر کرد، اما افکارش جا مانده بود همان‌جا، کنار بوفه‌ی نیمه‌تاریک دانشگاه. با خودش گفت:«عجیب بود… من می‌خواستم چیزی بپرسم، دقیقاً همان لحظه او جواب داد. انگار صدای درونی مرا شنیده بود.»لبخندی محو روی لب‌هایش نشست، لبخندی که خودش هم نفهمید از کجا آمد. چند لحظه بعد، میان ازدحام مردم، نگاهش به دست‌های خالی خودش افتاد. زمزمه کرد: «حتی اسمش را هم نپرسیدم…»در همان لحظه، چند ایستگاه آن‌سوتر، ایدا روی صندلی مترو نشسته بود. صدای چرخ‌های قطار روی ریل، ریتمی تکراری داشت، اما ذهنش هیچ تمرکزی روی اطراف نداشت. چشم‌هایش را بست و تصویر آرش را بازخوانی کرد: نگاه آرامش، مکث‌های کوتاهش، خنده‌ی بی‌دلیلش.با خودش گفت: «چرا حس کردم سال‌هاست او را می‌شناسم؟ فقط چند ساعت بود… نه حتی اسم، نه حتی شماره. اما… مگر همیشه باید همه‌چیز با اسم شروع شود؟»قطار وارد تونل تاریک شد. شیشه پنجره مثل آینه شد و تصویر خودش را در آن دید. به تصویر محو خودش خیره شد و آهسته زیر لب گفت: «شاید اصلاً نباید دوباره ببینمش… اما اگر دوباره ببینم…»جمله‌اش را ناتمام گذاشت.آرش در خیابان چراغ‌برق ایستاد، درست پشت چراغ قرمز. در ازدحام صداها، باز هم تنها چیزی که شنید، خنده‌ی کوتاه ایدا بود. با خود اندیشید: «شاید تمام این چند ساعت فقط یک دلخوشی موقت بود… اما اگر تقدیر باشد، دوباره تلاقی می‌کنیم.»چراغ سبز شد. هر دو به راه خود ادامه دادند.اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند آیا این مسیرها بار دیگر به هم خواهد رسید یا نه…آرش سرش را به شیشه‌ی خیس تکیه داد. تصویر خودش در انعکاس چراغ‌های خیابان چندبار شکسته و دوباره تکرار می‌شد.«شاید قرار نیست همه‌چیز اسم داشته باشه… شاید همین ناشناختگی قشنگ‌ترش می‌کنه. اما… اگه دیگه هیچ‌وقت نبینمش چی؟ نه، محاله… دانشگاه اینقدر بزرگ هم نیست. شاید دوباره توی کتابخونه، یا توی همون بوفه… یا حتی همین حیاط. ولی چرا حس می‌کنم دیدار بعدی هیچ ضمانتی نداره؟ مثل اینکه همه‌چیز یک بار برای همیشه بود…»او لبخند کم‌رنگی زد. راننده رادیو را بلند کرده بود و اخبار خشک و بی‌روحی پخش می‌شد. اما برای آرش همه‌چیز پشت آن صدا خاموش بود. در ذهنش فقط تصویر دستی مانده بود که یک‌بار به دست او خورده بود، بی‌کلمه، بی‌نام.ایدا، روی صندلی مترو، گوشه‌ای نشسته بود. صدای تق‌تق چرخ‌ها روی ریل در گوشش می‌پیچید. آدم‌ها کنار هم فشرده بودند، اما او حس می‌کرد تنهاست. نگاهش به کف مترو دوخته شد.«چرا هیچ اسمی رد و بدل نشد؟… انگار از قصد بود. عجیب‌تر اینکه ناراحت نیستم. یه جوری حس می‌کنم اسم، آدرس، شماره… همه‌چی خرابش می‌کرد. اون لحظه‌ها خودشون کامل بودن. می‌ترسم دفعه‌ی بعد، اگه ببینمش، همه‌چی عادی بشه. همون هیجانِ خاموش امروز دیگه نباشه. اما… دلم می‌خواد دوباره ببینمش. فقط یه بار دیگه.»قطار در ایستگاه توقف کرد. مسافرها با شتاب پیاده و سوار شدند. ایدا کیفش را محکم‌تر گرفت و نگاهش به در بسته‌ی روبه‌رو دوخته شد. انگار دنبال چیزی می‌گشت که پشت آن در باقی مانده بود.آن شب، هر دو بی‌آنکه بخواهند، با ذهنی مشغول به خانه رسیدند.نه خوابشان می‌برد، نه می‌توانستند فکر را کنار بگذارند.رسیدند.یک دیدار ساده، چند ساعت بی‌نام‌ونشان، حالا مثل جرقه‌ای خاموش‌نشدنی درونشان زبانه می‌کشید....پایان قسمت اول .قسمت دوم داستان &quot;&quot; پایان نا تمام &quot;&quot;فصل اول: برگ و باداواخر پاییز بود. هوای تهران بوی خاک باران‌خورده و برگ‌های پوسیده می‌داد. درختان بلند چنارِ حیاط دانشکده علوم انسانی نیمه‌عریان ایستاده بودند، و باد سردی برگ‌های زرد را مثل تکه‌های یادداشت پاره در هوا می‌چرخاند.آرش شال تیره‌ای به دور گردن داشت، یقه‌ی کت خاکستری‌اش را بالا داده و آهسته قدم برمی‌داشت. کسی توجهی به او نمی‌کرد؛ دانشجویان با شتاب میان کلاس‌ها می‌دویدند، اما او انگار به دنبال چیزی بود که هیچ‌کس جز خودش از آن خبر نداشت.باد به صورتش می‌کوبید و بوی نم‌دار باران روی پله‌های سنگی جا مانده بود. در دل خودش تکرار می‌کرد:«شاید دیگه هیچ‌وقت نبینمش. ولی چرا هر بار همین‌جا، همین حوالی، حس می‌کنم که هست؟»همان‌وقت نگاهش گرفت.آن‌سوی حیاط، درست در میان برگ‌ها و سایه‌ها، دختری با کُت مشکی و شالی تیره قدم می‌زد. موهایش زیر شال پنهان بود، اما باد گوشه‌اش را تکان می‌داد. چند کتاب در دست داشت و آهسته راه می‌رفت، بی‌آنکه به اطراف نگاه کند.ایدا.آرش برای لحظه‌ای ایستاد. قلبش تندتر می‌زد. انگار زمان کش آمده بود. نگاهش روی او قفل شد.ایدا هم درست در همان لحظه، سر بلند کرد. نگاهشان در باد و باران کوتاه، اما محکم به هم رسید.نه کلمه‌ای، نه لبخندی. فقط همان سکوت طولانی، مثل رازی که هیچ‌وقت اجازه‌ی بر زبان آمدن ندارد.صدای زنگ کلاس فضا را شکست. موجی از دانشجوها از درِ ساختمان بیرون ریختند، میان دو نگاه دیواری انسانی کشیدند. آرش به جلو قدم برداشت، اما وقتی جمعیت پراکنده شد، ایدا دیگر آنجا نبود.مثل اینکه باد، او را با خودش برده باشد.آرش آن عصر، تا تاریکی هوا، بی‌هدف در محوطه چرخید. برگ‌ها زیر کفش‌هایش خرد می‌شدند. هر بار خیال می‌کرد پشت نیمکتی، کنار درختی، دوباره پیدایش می‌کند. اما حیاط خالی شده بود.در ذهنش زمزمه کرد:«این دیدار دوم هم شد مثل اولی… ناتمام. شاید سرنوشت فقط می‌خواد همین‌طور بمونه. اما چرا حس می‌کنم ماجرا هنوز تموم نشده؟»در اتاقش، ایدا پنجره را باز گذاشته بود. باد سرد لای پرده‌ها می‌پیچید. دفترچه‌اش را روی میز گذاشت و با خطی لرزان نوشت:«امروز دوباره دیدمش. میان برگ و باد. نه اسم، نه صدا. فقط یک نگاه.انگار جهان می‌خواست یادم بیاره که اون چند ساعتِ گمشده، واقعی بودن.»او قلم را رها کرد، به شیشه‌ی بخارگرفته دمید و آرام با نوک انگشت، یک دایره کشید. اما زود با کف دست پاکش کرد.آن شب، هر دو در دو نقطه‌ی دور از هم، با فکری مشترک به خواب نرفتند:شاید سرنوشت، تنها دو بار فرصت داده باشد.شاید… هنوز بار سومی در راه است.فصل دوم: زمزمه‌های کتابخانهباران ریز و سردی بعدازظهر پاییزی، روی سقف شیشه‌ای کتابخانه‌ی علوم انسانی می‌خورد و صدای لطیفی ایجاد می‌کرد. نور کم‌رنگ مه‌آلود، قفسه‌های بلند و کتاب‌های کهنه را در نیم‌سایه فرو برده بود.آرش کتابخانه را بی‌هدف قدم می‌زد. دلش به خاطر درس نبود؛ هدفش فقط یک احتمال بود: اینکه شاید او هم، همین‌جا، دنبال کتابی باشد. شاید دوباره نگاهش را ببیند.ایدا همان‌جا بود. روی زمین نشسته، کتابی در دست، با دقت ورق می‌زد. موهایش روی شانه افتاده و بخار باران روی شال تیره‌اش کمی خیس شده بود. نگاهش گاه به قفسه‌ها می‌لغزید، گاه به صفحه‌ی کتاب، اما انگار حواسش مدام به فضایی نامرئی پرت می‌شد.آرش چند قدم جلو رفت. قلبش تندتر شد. دلش می‌خواست حرکت کند، حرف بزند، حتی فقط بگوید «سلام». اما هشیاری و ترس از خراب کردن لحظه، او را نگه داشت.ایدا سرش را بالا آورد و نگاهشان برای چند ثانیه تلاقی کرد.یک نگاه طولانی، پر از حسرت و سؤال، اما بی‌کلام.در آن سکوت مرموز، حتی صدای باران هم کم‌اهمیت بود.آرش نزدیک یک قفسه رفت و کتابی برداشت. اما نه به خاطر کتاب، بلکه به این امید که شاید ایدا از همان مسیر عبور کند.او با خودش فکر کرد:«اگر فقط یک نشانه بذارم… یک برگه کوچک، یک کلمه، شاید بعداً پیدا کند…»با دقت برگه‌ای کوچک از کیفش بیرون کشید و پشت کتابی گذاشت، جایی که احتمال داشت ایدا بعداً آن را بردارد.ایدا همان لحظه به قفسه نزدیک شد، کتابی برداشت و… برگه را دید. چشم‌هایش کمی گشاد شد، لبخندی ناپیدا روی لبش نشست. اما باز هم چیزی نگفت.فقط برگه را برداشت، نگاهش به نوشته گره خورد و بعد آرام کتاب را کنار گذاشت.در همان حال، صدای دانشجویان، حرکت پله‌ها و خنده‌های دوردست، فضای کتابخانه را پر کرد. و دوباره، هر دو احساس کردند که جهان می‌خواهد آن‌ها را از هم جدا کند.آرش نگاه آخرش را به ایستگاه نگاه ایستاده‌ی او دوخت و آهسته به سمت در رفت.ایدا، بدون اینکه چیزی بگوید، همان مسیر را ترک کرد.شب، هر دو دوباره تنها بودند. اما این بار، در ذهنشان جرقه‌ای روشن‌تر زده شده بود:آرش مطمئن بود که او برگه را دید و فهمید.ایـدا مطمئن بود که نگاه آرش پر از همان حس ناتمام دیدار اول بود.هیچ‌کدام هنوز نام هم را نمی‌دانستند.اما هر دو می‌دانستند که چیزی آغاز شده، حتی اگر هنوز قابل تعریف نباشد.و باد، و برگ‌های پاییزی، همچنان رازشان را با خود حمل می‌کردند.فصل سوم: سایه‌ها و برگ‌هاچند روز بعد، آفتاب کم‌رنگی از پشت ابرهای خاکستری می‌تابید. حیاط دانشکده علوم انسانی پر از برگ‌های خیس و خمیده بود که باد سرد پاییزی آن‌ها را به گوشه و کنار پرت می‌کرد.آرش شالش را محکم‌تر دور گردن پیچید و قدم‌هایش را آرام برداشت. دفترچه‌ای کوچک در جیبش بود؛ برگه‌ای که هفته پیش در کتابخانه گذاشته بود، هنوز روی ذهنش سنگینی می‌کرد.ایدا همان‌جا بود. روی نیمکتی کنار درخت چنار نشسته و دفترچه‌ای در دست داشت. انگار برگ‌ها و باد، او را دعوت کرده بودند که در همان نقطه بنشیند و ذهنش را خلوت کند.برای لحظه‌ای، نگاه‌هایشان دوباره گره خورد. اما این بار، فضا کمی پرتنش‌تر بود. هر دو از شدت هیجان، نفسشان تند شد.آرش نزدیک شد، اما هنوز جرأت حرف زدن نداشت.ایدا دفترچه‌اش را بست و نگاهش را روی برگ‌های خیس انداخت. سپس، بی‌آنکه لب باز کند، آهسته گفت:«تو… اون برگه… واقعاً گذاشتی؟»آرش مکث کرد، بعد سرش را کمی تکان داد.«آره… ولی… می‌خواستم ببینم… توجه کردی…»کلمات کوتاه و بریده بودند. صدایش در باد پخش شد و برگ‌ها میان آن‌ها رقصیدند.ایدا لبخندی ناپیدا زد و دوباره سرش را پایین انداخت.«دیدم… و فهمیدم… یه جورایی.»هر دو لحظه‌ای ساکت شدند. هیچ‌کس نمی‌دانست بعد چه بگوید. اما همان سکوت، پر از حرف‌هایی بود که هیچ‌وقت به زبان نیامد.باد شدیدی وزید و برگ‌ها را به هوا برد. آرش شالش را صاف کرد و به آرامی گفت:«شاید… ما فقط همین چند لحظه رو داشته باشیم.»ایدا سرش را بالا آورد، نگاه کوتاهی به او کرد و برگشت به سمت درِ حیاط.«شاید…»و در همان لحظه، صدای دانشجویانی که از راهروها می‌گذشتند، آن‌ها را دوباره از هم جدا کرد. هر دو فهمیدند که هنوز دنیا نمی‌خواهد آن راز کوچک را فاش کند.آن شب، وقتی هر دو به اتاقشان برگشتند، حس می‌کردند که چیزی تغییر کرده، اما هیچ‌چیز کامل نشده است.یک نگاه، یک برگه، چند کلمه‌ی کوتاه، و سکوتی که هنوز پر از پرسش بود.باد و برگ‌ها، شاهد این دیدار دوم، همچنان رازشان را با خود حمل می‌کردند.فصل چهارم: باران آخربعدازظهر بود و آسمان تهران، سیاه و سنگین، تهدید می‌کرد که باران شدیدی ببارد. برگ‌های خیس روی زمین زیر پای دانشجویان له می‌شد و باد سرد، شال‌ها و موها را به هم می‌ریخت.آرش دوباره در حیاط دانشکده قدم می‌زد، شال تیره‌اش دور گردنش محکم شده بود. دفترچه‌ای کوچک در دست داشت، پر از کلمات کوتاه و رمزآلود که هنوز جرئت نکرده بود به کسی نشان دهد.ایدا، از سمت درِ دانشکده می‌آمد. نگاهشان برای چند ثانیه دوباره گره خورد، اما این بار کلمات از دل آمدند.آرش آهسته گفت:«من… نمی‌دونم چرا هنوز نمی‌تونم… فقط خواستم بدونی…»ایدا با صدایی آرام پاسخ داد:«می‌دونم… و خودت هم فهمیدی که من هم همین حس رو دارم…»لحظه‌ای سکوت کردند. نگاهشان میان برگ‌های خیس و باد سرد، طولانی و پر از کشمکشی بی‌نام بود.ناگهان باران شروع به باریدن کرد، شدید و بی‌رحم. برگ‌ها در هوا می‌چرخیدند و زمین خیس، لغزنده شد. دانشجویان با عجله به داخل ساختمان‌ها رفتند، و مسیر حیاط تبدیل شد به موجی از سایه‌ها و حرکت.آرش خواست دستش را دراز کند، اما باد و شلوغی، او را عقب راند. ایـدا به سمت درِ ساختمان دوید، برگشت و لبخندی نیمه‌مخفی زد، اما نتوانست نزدیک شود.در همان لحظه، آن دو دوباره از هم جدا شدند. این بار نه تنها فیزیکی، بلکه پر از حس ناتمامی و سؤال‌های بی‌پاسخ بود.شب، هر دو تنها در اتاق‌های خود، بار دیگر با ذهنی پر از پرسش و حسرت روبرو شدند.آرش نوشت:«چرا همیشه دنیا می‌خواد فاصله بندازه؟ ما فقط چند لحظه داشتیم، اما این لحظه‌ها… مثل راز، سنگین و ماندگارند.»ایدا دفترچه‌اش را بست و به شیشه‌ی بارانی نگاه کرد:«شاید بعضی چیزها نباید کامل بشوند… شاید راز بودن، توی ناتمامی است.»باران همان شب، نماد جدایی و رمزآلودی رابطه‌شان شد، و باد برگ‌ها را با خود برد. هیچ‌کس نمی‌دانست دوباره چه وقتی و کجا چشم‌هایشان دوباره به هم خواهد افتاد .فصل پنجم: خاطره‌های بی‌نامسال‌ها گذشته بود.تهران همچنان شلوغ و پرهیاهو بود، اما حیاط دانشکده علوم انسانی، برای هر دو، به یادآورنده‌ی روزهای کوتاه و بارانی گذشته تبدیل شده بود.آرش، حالا در مسیر حرفه‌ای خودش، گاهی با شال تیره‌ای که یادآور آن پاییز بود، از کنار دانشگاه عبور می‌کرد. هر بار که باد سردی وزیدن می‌گرفت و برگ‌های خشک را به هوا می‌برد، یاد نگاه ایـدا در همان حیاط می‌افتاد. نگاه پر از سؤال، بی‌نام و نشان، اما سنگین و ماندگار.ایدا هم در شهری دیگر، هرگاه دفترچه‌ای که در آن روزها یادداشت می‌کرد را ورق می‌زد، باز هم همان حس عجیب را تجربه می‌کرد:«چند ساعت کوتاه… و باقی زندگی… پر از پرسش.»هیچ‌کدام دیگر یکدیگر را ندیدند.هیچ اسم، شماره یا کلمه‌ای ردوبدل نشد.اما آن چند لحظه‌ی بی‌نام و رازآلود، سنگینی و گرمای خاص خود را داشت.آرش در سکوتی میان شلوغی روزمره، گاهی با خود زمزمه می‌کرد:«شاید بعضی آدم‌ها فقط برای همان لحظات کوتاه ساخته شده‌اند… نه بیشتر.»ایدا هم، با لبخندی ناپیدا، دفترچه را بست و به پنجره‌ی بارانی نگاه کرد.«و شاید این راز، خودش کامل‌ترین شکل بودن باشد…»و برگ‌ها، و باد سرد پاییزی، همچنان راز آن دو را با خود حمل می‌کردند؛راز بی‌نام و نشان، که هرگز پایان نگرفت، و شاید هیچ‌گاه نگرفت.پایان قسمت دوم .</description>
                <category>حمید کردی داریان</category>
                <author>حمید کردی داریان</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 22:54:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان معنی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidkordidaryan/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-a28q7veybgbf</link>
                <description>نوزاد که بودم،مگر چیزی حالیم می‌شد؟گرسنه می‌شدم، گریه می‌کردم؛سیر که می‌شدم، کمی ورجه‌وورجه... بعد هم لالا.چه می‌دانم…می‌پریدم بغل مامانم،می‌پریدم بغل آبجی‌ها،داداشم دستم را می‌گرفت، می‌بردم گردش.شیطنت می‌کردم،بارها جریمه شدم.زیرزمین، محل سلولِ انفرادیِ من بود؛یخچالِ تاریک، سیاهِ سیاه.این هم روزگار بچگی من بود—بی‌آرام، بی‌قرار.در آن سلول با خودم حرف می‌زدم،می‌شدم دو نفر.فکر کنم همان‌جا بودکه یا دوقطبی شدم،یا هویتم چند پاره.شاید هم بیماری خود خیال پنداریوالا کدوم آدم عاقلی با سایه‌ای خیالی صحبت می کنه .تو !من؟نه من !و زندگی…همین‌طور، الکی، می‌گذشت.مدرسهبزرگ‌تر که شدم،دوره‌ی مدرسه شروع شد—مثل یک شوخی بی‌مزهکه مجبور بودم به آن بخندم.مشق و دیکته و تقلب…و باز هم جریمه.اما این‌بار جریمه نقدی بود،می‌گفت: دست‌هایت را بشور، خیسِ خیس…آفرین!بعد چوب را برمی‌داشت،با تمام زور نداشته‌اشمی‌کوبید روی کف دست‌هایم.کم‌کم پررو شدم.نه حرفی می‌زدم،نه اشکی از چشم‌هایم می‌آمد.زل می‌زدم به چشم‌های خانم معلمانگار می‌گفتم:«گور بابات، بزن!»می‌خندی؟—بیا.حرف می‌زنی؟—بیا.دیکته‌ات ضعیف است؟—بیا.ادا درمی‌آوری؟—بیا.تقلب می‌کنی؟—بیا.آن‌قدر رفتم و آمدم،رفتم و آمدم…تا بالاخره نفس راحتی کشیدم:دبستان تمام شد.نوجوانینه دیگه…هنوز هم شیطنت و بازی بود،تا دوباره رسید به مدرسه—یک شوخی لوس و بی‌مزه.مدرسه… دبیرستان…انگار تمام‌شدنی نبود.هر روز دوبارمسیر طولانی مدرسه را می‌رفتم و می‌آمدم؛زمستانِ پر برف،پاییزِ زیر باران…برو و بیا، برو و بیا،شده بودم گلن ، گدن ،کم‌کم شیطنت‌ها تغییر کرد،آرام‌تر شدم.ولی هر جا می‌رسیدم،یک سؤال توی دلم می‌جوشید:خدا چی‌ست؟خدا کجاست؟خدا چطوری ساخته شده؟یعنی خودش، خودش را ساخته؟!مگر می‌شود؟وقتی می پرسیدم خدا چیه ؟می‌خندیدند،می‌گفتند: «مسخره‌ست! الکی فیلسوف نشو.»هیچ‌کس نبود که بفهمد من چه می‌پرسم.آن روزها هم گذشت.نوجوانی‌امبا بی‌جواب ماندن سؤال‌ها گذشت.به خودم گفتم:«بی‌خیال پسر!این همه کنجکاوی به چه دردت می‌خورد؟برو عشق کن!»دوست‌های صمیمی‌ام را داشتم،گور بابای درس و مدرسه!زندگی شد برام ، گشت‌وگذارکم‌کم مستقل شدم،با سن کم و جیب خالی…همان یک قرون، دو زاری را خرج نمی‌کردیم،وقت و بی‌وقت راهی درکه و دربند می‌شدماینم یادگاری داداشم بود ، کوهنوردی ،خوب بود ،خوش بودم ،چه آرامشی ،ولیخودمونیمآرامش در دل خلوت طبیعت همبرای منمعنای زندگانی نشد .جستجوی معنیکم‌کم به خودم آمدم:«واقعاً بودن یعنی چی؟»در نظرم همه‌چیز مسخره بود.نه کار،نه جا،نه آدم‌ها…هیچ‌کدام خوشحالم نمی‌کردند.تنها می‌رفتم کوه.به مقصد که می‌رسیدم،به خودم می‌خندیدم:«خب که چی بشه؟»کم‌تر به دبیرستان می‌رفتم.عاشق تنهایی بودم،عاشق اتاق مشترکم با برادرم.موسیقی آرامم می‌کرد،کتاب شد رفیق جان‌جانی‌ام.هر هفته پول‌هایم را جمع می‌کردم،می‌رفتم کتاب‌فروشی‌های دست دوم.می‌خریدم،می‌خواندم،بعد با یک ساک پر،می‌بردم و دوباره می‌فروختم،و باز کتاب.سینما، تئاتر و کتابداشتند زندگیِ بی‌معنی مراشاید کمی معنی‌دار می‌کردند.به خودم آمدم و دبیرستان تمام شد.زندگی شکلی دیگر گرفت.افتادم در این تله:«من اصلاً چرا به دنیا آمدم؟»دیدم چه شوخی تلخی—میلیاردها آدم عین من.باز هم همان سؤال:«که چی بشه؟بچه، جوان، پیر…همه آخرش می‌میرند.»آخه گُه بگیره این گذر عمر!که آخرش بشود یک عکس فراموش شده رنگ و رو رفتهبقول بهروز خانآفتاب دوبار صبح بیاد عصر برههیچکسی یادش نمیادماکی بودیم ، چیکار کردیم ننه.بعدها فهمیدم،از همان کودکی تا هر دوره،همیشه دنبال یک چیز بودم:یک سؤالِ قدیمی،که فقط شکلش عوض می‌شد:«معنی زندگی چیست؟»راستش را بخواهید…شما می‌دانید؟من فکر نمی‌کنمکسی جواب قانع‌کننده‌ای داشته باشد.تا آمدم بخودم بیامکه الان در زندگی چند، چندمایران بهم ریختهر روز تظاهراتهر روز راه‌پیماییمن دور از تهران بودم . شهرستان کار می‌کردم،همه جا تعطیلبیشتر ایران در اعتصاب بودزد بسرم برم از ایرانداشت ردیف می‌شد که برمخواهر بزرگم سدی شد جلو راهمآن‌قدر عاشقانه دوستش داشتمچشماش نمور شدقلبم از گلوم داشت بیرون می‌آمدبوسیدمش و گفتم:گوربابای خارج از ایرانموندگار. شدم .اما تمام ایران همبستگی اعلام کردندهمه جا اعتصاب بود ، شورش و اعتزاض،و شرکت ما همچسبید به اعتصابزمستان سردی بودانجا هم دشت و کوه بودبرف شدیدی آمده بودنه شوفاژ نه بخارینه بخاری نفتیفرش جمع کردمآتیش بردم داخل خانهچای هیزمیبساطی بوداینم شد معنای زندگی من جووناویزون بودمبین اینجا و آنجاحکومت عوض شدهمه چی عوض شدریش و یقه بستهجای کت و کروات را گرفتبیکاری و علافی و خیابان‌گردیشده بود طعم معنای زندگیبرا من جوان !خیابون‌ها سرتاسر دست‌فروش و پر از سرو صدا بودیکی آهنگ هند. ییکی سمفونی نه بتهوونیکی ترانه داوود مقاومییکی شعر شاملوکمی جلوتر سخنرانی علی شریعتییکی آهنگ راک اند رولبساط مسخره‌ای بوددسته‌دسته آنجا کتاب می‌فروختنداستان راستان، استاد مطهریماهی سیاه کوچولوویتنام چگونه پیروز شدقرآن بخوانید تا کج راهه نرویدجنگ نیشکر در کوباپوسترهای بزرگچه‌گواراصمد بهرنگیگروه پینک فلویدبدو ساندویچ خونگینوشابه تگریپاسور، ورق کیم دارملباس‌ها همه حراج دونه ۵ تومننشونه‌گیری ۲ ریالبزنی چشم شاه ۵ ریال جایزه داریبد مصب همه جای عکس شاه سوراخ سوراخ شده بود، الی چشماشیهو کلی جوون با لباس سفید که رو شلوارشان انداخته بودند ، همه کمی ریش و موهای کوتاه و شلوار سربازیشروع می‌شدبرادران و خواهرانما برای اسلام انقلاب کردیماین جوجه کمونیست‌ها حقی ندارن مملکت اسلامی ما !ایران برای همه ماست ،نه فقط شما !یکی این می‌گفتیکی آن می‌گفتکم‌کم شیر تو شیر می‌شدبزن بزنی می‌شد عین فیلم‌هادور بر دانشگاهداخل دانشگاهآدم موج میزد ، دسته دسته آدما باهم بحث می کردندیکی از اسلام راستین می گفتچند نفر داد می زدندفقط و فقط کتاب‌های استاد مطهرییکی می گفت چپ و راست نابود استحزب فقط حزب اللهرهبر ما روح اللهیک عده پامی کوبیدن به زمینترکی می خوندنانجا بود که ندا آمدیعنی ایناست معنای زندگی ؟یکی گفت به گذارش رادیو بی بی سیگل پری جون بله ، اینجایی جون ؟ بلهمعلوم نبود کی به کیهبعد بخودم گفتم :این بود معنای زندگی داش حمید؟ماندن یا رفتن ؟مسئله مهم این است !تا به خودم آمدم،گفتیم جوونی کنیم،یهو شدیم پاندول،بین اینجا و آنجا،وضعیتی عجیب...باز زد به سرم از ایران برم،هنوز کورسوی امیدی بود.مدارک ترجمه شد،داشتم راضی می‌شدم برم،مامان را هم راضی کردم.انگار یکی در گوشم گفت:«اسکول، کجا؟اینجا وطن توست،خانواده‌ات همین‌جا هستند.یک عمر شب‌ها مادرت را نگران کردی،حالا فکر می‌کنی چه چیزی عوض شده؟»اما فکر نرفتن غلبه کرد، به رفتن .شدم همان ولِ بیکار...آنجا بود که گفتم:شاید این است معنای زندگی.من در این دایره سرگردانم .....یعنی منم مثل بقیه؟خودمو تو تله‌ی الکی بندازم،کار و کار و کار،برای یه چس‌مثقال پول...بعدش لابد عاشق بشم،و گرفتارِ متاهلی.چه می‌دونم...نکنه تاهل و عشق معنای زندگیه؟برو بابا، مشنگ‌خان!عاشقی زودگذره،تاهل هم آسون نیست.پس چیکار کنم؟نه خارج برم،نه کار کنم...والا حس می‌کردمپوچی کم‌کم تو وجودم لونه کرده.زندگی به شکلی رقت‌باری می‌گذشت،هیچ حال و حوصله‌ای نبود.چسبیده بودم به فرش و کتاب‌های اتاقم،هیچ جا هم نمی‌رفتم.بی‌انگیزگی چندش‌آوری بود.زمستون سردی بود.پس‌اندازم داشت تموم می‌شد،نیاز به کار داشتم.کار پیدا کردم.نکنه کار کردن هم معنای زندگی بود؟چه مسخره!تا اون شب...اتفاقی که نباید یا شاید باید می‌افتاد، افتاد.یعنی چی شد؟!نکنه  افتاد مشکل‌ها ، شروع شد؟آره...مشکل‌ها از در و دیوارریخت روی روح و روان پریشونم.یعنی چی شد؟بالاخره تو دام افتادی، داش حمید ،!کدوم دام ؟بد مصب تله ، تله قوی بود&#039;راه گریزی نبودنکنه ؟نکنه چی ؟عشقی نگفتی کی دام پهن کرده بود ،؟ساکت شدی !خجالت می‌کشی اعتراف کنی ؟کی ؟من ؟اره خودت حمیدچی رو اعتراف کنم ؟بگو که کشف کردی کهچی کشف کردم ؟که معنای زندگی چیه ،،!!اتفاقا کشف کردم کهیک ور معنایک ور دیگر زندگیعین توپ پینگ پنگ منو بهم شوت میدن!باور نمی کنی ؟عزیزمنوبت شما هم میرسهصبور باش ......</description>
                <category>حمید کردی داریان</category>
                <author>حمید کردی داریان</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 16:41:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای سکوت....</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidkordidaryan/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-rlieayvnjxve</link>
                <description>جنی هاینز (Jenny Haynes)، که حالا با نام تری (Trisha) شناخته می‌شه، یکی از مشهورترین موارد واقعی اختلال هویت تجزیه‌ای در جهانه. او در کودکی قربانی تجاوزهای وحشیانه‌ی پدرش بود—نه یک‌بار، بلکه به‌صورت مکرر و سیستماتیک. این سوءاستفاده‌ها آن‌قدر شدید و مداوم بودن که روان او برای بقا، بیش از ۲۵۰۰ شخصیت مختلف خلق کرد. هرکدوم از این شخصیت‌ها، بخش خاصی از خاطرات یا هیجانات دردناک رو در خودشون نگه داشتن.او در دامدگاه، با حضور برخی از این شخصیت‌ها، علیه پدرش شهادت داد. شخصیتی به نام «Symphony» که یک دختر بچه‌ی ۴ ساله‌ست، و «Muscles» که یک مرد قوی‌پنجه و محافظت‌گر بود، در جلسات دادگاه حرف زدن. این پرونده، اولین مورد در استرالیاست که دادگاه، هویت‌های مختلف یک فرد رو به رسمیت شناخت و حکم محکومیت ۴۵ سال حبس برای پدر صادر کرد.با توجه به متن بالا تلاش کردم بطور خلاصه داستان زندگی دردناک تریشا را بنویسم .کل اطلاعات بنده همان متن بالا بود که تلاش کردم پازل زندگی دردناک تریشا را بچینم .امید که به جان و دلتان نشسته باشد .تریشا جان تو تنها نیستی .... دختربچه‌ای چهار ساله گوشه‌ی اتاق تاریک نشسته بود. عروسکش را محکم در آغوش گرفته بود و نفس‌های بریده‌اش مثل تیک‌تیک ساعتی قدیمی در فضا می‌پیچید. صدای قدم‌های سنگین پدر در راهرو نزدیک می‌شد. قلب کوچک او چنان می‌کوبید که انگار می‌خواست از سینه‌اش بیرون بپرد.اما درست در همان لحظه، اتفاقی عجیب افتاد:او دیگر تنها نبود.صدای آرام دختری دیگر در گوشش پیچید: «من این درد رو به یاد می‌سپارم… تو فقط بازی کن.»و ناگهان دختربچه‌ای تازه، بی‌خبر از رنج، عروسک را در هوا چرخاند و خندید.چند شب بعد، وقتی فریادها شدیدتر شد، صدای مردی قوی و مطمئن برخاست: «از حالا من مراقبت می‌کنم.» و او با قامت محکم و دست‌هایی گره‌کرده جلو آمد، گویی می‌توانست جلوی همه چیز بایستد.هر بار که ترس و درد فراتر از توان یک کودک می‌شد، «یکی دیگر» ظاهر می‌شد؛ یکی برای گریه کردن، یکی برای فراموشی، یکی برای امید بستن. سال‌ها گذشت و خانه‌ی تاریک ذهنش پر شد از صدها و هزاران صدا و چهره.روزی در دادگاه، وقتی قاضی از او خواست شهادت بدهد، صدای دختربچه‌ی چهارساله دوباره به گوش رسید؛ همان که اسمش «سمفونی» بود. پشت میکروفون ایستاد و با صدایی لرزان گفت: «من همه‌چیز را به یاد دارم…»در آن لحظه، همه فهمیدند این زن، تنها یک نفر نیست؛ او هزاران نفر است. و هرکدامشان، تکه‌ای از بقا.سالن دادگاه :سالن دادگاه ساکت بود. قاضی با دقت به زنی نگاه می‌کرد که پشت میکروفون ایستاده بود. اما این زن، ناگهان تغییر کرد؛ بدن همان بود، اما نگاه، صدا و حتی حالت ایستادنش متعلق به یک دختر بچه‌ی چهارساله بود.دختربچه خودش را معرفی کرد:«اسم من سمفونی‌ه… من از اون شب‌ها می‌خوام بگم.»صدایش لرز نداشت، شفاف و مستقیم بود؛ مثل کسی که سال‌ها منتظر همین لحظه مانده باشد. حضار نفس‌ها را در سینه حبس کردند. و او ادامه داد:«اون هر شب می‌اومد… پدرم. در رو قفل می‌کرد، چراغ رو خاموش می‌کرد… من خیلی کوچیک بودم، نمی‌فهمیدم چرا بدنم درد می‌گیره. فقط می‌خواستم فرار کنم. اما راهی نبود…»کلمات، مثل خنجری در هوا می‌پیچیدند. زنِ بزرگسال، حالا نبود؛ جای او کودکی ایستاده بود که بی‌هیچ پرده‌ای حقیقت را فاش می‌کرد.قاضی آهسته پرسید: «تو کی هستی؟»سمفونی لبخند تلخی زد: «من یکی از اون‌هایی هستم که ساخته شد… تا اون شب‌ها رو به یاد بیاره. تا اونی که اصلی بود، بتونه زنده بمونه.»سالن در سکوتی سنگین فرو رفت. حالا دادگاه نه فقط با یک قربانی، بلکه با ده‌ها و صدها صدای درون یک بدن روبه‌رو بود.ادامه دادگاه :سالن دادگاه هنوز در سکوت بود. صدای سمفونی در گوش‌ها مانده بود. قاضی چیزی ننوشت، فقط با دقت نگاهش می‌کرد. و درست در همان لحظه، نگاه دخترک گم شد… انگار پرده‌ای کنار رفت، و همه‌ی حاضران ناخواسته به گذشته کشیده شدند.سال‌ها پیش…اتاق تاریک بود. دیوارها بوی رطوبت و ترس می‌دادند. دخترک روی تخت نشسته بود، پاهایش را جمع کرده بود و عروسکش را در آغوش می‌فشرد. صدای قدم‌های پدر در راهرو مثل طبل جنگ نزدیک می‌شد.در باز شد.او با سایه‌ای سنگین وارد شد. نفس‌هایش بوی الکل و خشم می‌داد.دست‌های بزرگش، کودک را از تخت کندند.جیغ زد، اما صدا در گلویش شکست. کسی نیامد.سکوت خانه، با گریه‌های خفه‌ی کودک پر شد.در همان لحظه، ذهن کوچک او دست به کاری زد که هیچ بزرگسالی نمی‌توانست: یک «دیگری» ساخته شد.دخترک دیگر، چشم‌هایش را بست و خندید. انگار هیچ‌چیز نمی‌دید.درد را به او نسپردند. او فقط عروسک را چرخاند و گفت: «بازی کنیم!»و «من اصلی» برای لحظه‌ای از رنج نجات یافت.اما این پایان نبود.شب‌ها یکی پس از دیگری تکرار شدند. هر بار، وحشت تازه‌ای. هر بار، شکستن دوباره‌ای. و هر بار، «یکی دیگر» متولد شد:یکی برای نگه داشتن زخم‌ها.یکی برای قوی بودن و مقابله.یکی برای خاموش کردن فریادها.یکی برای حفظ امید به اینکه روزی نجاتی خواهد آمد.خانه، آرام‌آرام پر شد از صداها و چهره‌هایی که فقط در ذهن کودک زنده بودند. هیچ‌کس جز او آن‌ها را نمی‌دید.و سال‌ها بعد، در دادگاه، همان صداها حالا یکی‌یکی برمی‌گشتند. سمفونی، کودک که نخستین شاهد ان ساعات پردرد شکنجه بود .دادگاه ادامه دارد :دادگاه در سکوتی سرد فرو رفته بود. قاضی مدام عینکش را روی بینی جابه‌جا می‌کرد، انگار می‌خواست مطمئن شود آنچه می‌بیند واقعی‌ست.زن مقابلش ــ یا شاید دخترک چهارساله‌ای که درون او زنده بود ــ آرام گفت:«اسم من سمفونی‌ه… من اون شب‌ها رو دیدم. وقتی پدر چراغ رو خاموش می‌کرد… من مجبور شدم همه‌چیز رو نگه دارم، چون اون یکی… دیگه نمی‌تونست.»چشم‌های حضار پر از اشک شد. و ناگهان بدن زن لرزید. شانه‌هایش بالا کشید، صدا بم شد، و قامتش محکم‌تر به نظر آمد.صدای تازه‌ای برخاست:«من «ماسلز» هستم. من وقتی ساخته شدم که دیگه گریه فایده نداشت. اون شب، وقتی پدرش کمربند رو برداشت و زد، من جلو اومدم. چون کسی باید دفاع می‌کرد… حتی اگه هیچ سلاحی نداشتم. من مشت‌هام رو گره کردم. من قول دادم ازش محافظت کنم.»و در همان لحظه، ذهن همه به عقب پرت شد:خانه‌ی قدیمی.صدای شلاق کمربند در فضا پیچید. کودک با وحشت به گوشه‌ای خزید. و ناگهان در ذهنش مردی قوی‌پنجه شکل گرفت؛ بازوهایی ستبر، سینه‌ای پهن. او فریاد زد: «دیگه بسّه! من این درد رو می‌گیرم!»کودک برای چند لحظه احساس کرد دیگر تنها نیست.دادگاه دوباره برگشت به حال. «ماسلز» سرش را بالا گرفت:«من هنوز اینجام… برای همون دختربچه.»قاضی مکثی کرد، و پرسید: «چند نفر مثل شما وجود دارن؟»زن ــ که حالا میان دو هویت در نوسان بود ــ لبخند تلخی زد:«خیلی‌ها… هزاران نفر. هرکسی برای کاری ساخته شد. یکی برای گریه، یکی برای فراموشی، یکی برای زنده نگه‌داشتن امید…»ناگهان صدای ظریف و آرامی به میان آمد، صدایی کودکانه‌تر از سمفونی:«من هم هستم… من اون روز ساخته شدم که مامانم توی آشپزخونه نشسته بود و هیچی ندید. من امیدم… هنوز باور دارم یه روز همه‌چی خوب می‌شه.»و باز، گذشته زنده شد:کودک در اتاق گریه می‌کرد، اما مادر در آشپزخانه نشسته بود، بی‌حرکت، با چشم‌هایی خالی. ذهن کودک نمی‌توانست تحمل کند که هیچ پناهی نیست. پس «امید» ساخته شد، با لبخندی ساده و باوری کورکورانه: شاید فردا بهتر باشد.دادگاه سنگین‌تر شد. هر هویت بخشی از حقیقت را می‌گفت. مثل پازلی که آرام‌آرام کامل می‌شد.و پدر ــ مردی که حالا پشت میله‌های سرد نشسته بود ــ فقط سر پایین انداخته بود. هیچ‌کس نمی‌دانست به چه فکر می‌کند؛ اما حقیقت در برابرش ایستاده بود: حقیقتی که ۲۵۰۰ تکه داشت.دادگاه ادامه داردسالن دادگاه پر از نفس‌های سنگین بود. قاضی با خودکار روی کاغذ ضرب گرفت، انگار می‌خواست تمرکزش را حفظ کند. ناگهان بدن زن دوباره لرزید. سرش پایین افتاد، بعد با حرکتی ناگهانی بالا آمد.این‌بار صدای خشنی به گوش رسید:«من «شَدو» هستم… سایه. من ساخته شدم برای اینکه همه‌چیز رو پنهان کنم. برای اینکه هیچ‌کس بو نبره چه جهنمی توی این خونه جریان داره. من یاد گرفتم لبخند بزنم، وقتی بدنش می‌سوخت. یاد گرفتم توی مدرسه بگم همه‌چی خوبه. اگه من نبودم، اون زنده نمی‌موند… چون دنیا هیچ‌وقت حقیقت رو تحمل نمی‌کنه.»جمعیت به هم نگاه کردند. و ناگهان همه‌چیز تار شد، پرده‌ی دیگری کنار رفت:فلش‌بککلاس درس. دخترک روی صندلی نشسته بود. معلم پرسید: «حالت خوبه؟ چرا بازو‌هات کبوده؟»و «شَدو» لبخند زد. آرام گفت: «افتادم از تاب.»معلم سری تکان داد و باور کرد. هیچ‌کس نفهمید.این بود کار او: پنهان‌کاری، تا زندگی ادامه پیدا کند.دادگاه دوباره به حال برگشت. قاضی بی‌اختیار دستش را روی پیشانی گذاشت.بدن زن دوباره تغییر کرد. این بار صدای خش‌دار و خسته‌ای آمد:«من «خاطره»‌ام… من اون چیزایی رو نگه داشتم که هیچ‌کس دیگه طاقت نداشت. خون، بوی عرق، فریادهای خفه، و نگاه‌های پر از ترس… همه پیش منه. من یه انبارم، پر از صحنه‌هایی که هیچ‌وقت نباید اتفاق می‌افتاد. ولی اگه من نمی‌بودم، اون کاملاً فراموش می‌کرد و هیچ‌وقت نمی‌فهمید چی به سرش اومده.»چشم‌هایش خیس شدند. و باز گذشته زنده شد:فلش‌بکشب‌های متوالی، پدر با خشم وارد اتاق می‌شد. کودک هر بار می‌خواست فرار کند، اما پاهایش یخ می‌زدند. تنها کاری که می‌توانست بکند این بود که نگاهش را ببندد. آن‌وقت «خاطره» جلو می‌آمد. همه‌چیز را ثبت می‌کرد، تا کودک بتواند زنده بماند.در سالن دادگاه صدای هق‌هق شنیده شد. یکی از هیئت منصفه گریه می‌کرد.زن روی صندلی آرام شد. برای چند لحظه هیچ‌کس چیزی نگفت. بعد صدای کودکانه‌ای دوباره آمد، خیلی آرام، مثل نجوا:«من کوچیک‌ترین‌شونم… من هنوز چهار سالمه. من همیشه همون‌جا موندم. من بازی می‌کنم، آواز می‌خونم، می‌خندم… چون اگه من نباشم، هیچ‌کس یادش نمیاد زندگی فقط درد نیست. من اون بخش معصومشم که هنوز باور داره دنیا می‌تونه مهربون باشه.»قاضی به آرامی گفت: «تو همون سمفونی هستی؟»کودک سری تکان داد و لبخند زد.«من اولین‌شون بودم… ولی نه آخرین.»سالن دوباره در سکوت فرو رفت. همه فهمیده بودند این بدن، یک انسان تنها نیست. این بدن، شهری‌ست پر از صداها، پر از حافظه‌ها و اشک‌ها.و در انتهای سالن، پشت میله‌ها، پدر نشسته بود. چشم‌هایش خالی بود، اما دست‌هایش می‌لرزیدند. هیچ هویتی نبود که او را نجات بدهد.دادگاه ادامه دارد. :سالن دادگاه هنوز در بهت بود.زن روی صندلی آرام گرفت، نفسش عمیق شد. ولی ناگهان دوباره تغییر کرد؛ حالا صدایش تند و پرهیجان بود:«من «لیلا» هستم… من وقتی به دنیا اومدم که اون داشت خفه می‌شد از ترس. من یاد گرفتم بخندم، شوخی کنم، همه‌چیز رو سبک جلوه بدم. کار من این بود که بگم &quot;بی‌خیال، مهم نیست!&quot;… تا اون لحظه‌ای بتونه دوباره نفس بکشه.»فلش‌بک:یک شب پدر بعد از آزار، دخترک را تهدید کرد: «اگه چیزی بگی، می‌کشمت.»کودک یخ زده بود. قلبش می‌خواست از کار بیفتد.و درست همان لحظه «لیلا» پدیدار شد؛ لبخندی مصنوعی روی صورت گذاشت و در ذهن گفت: «ولش کن، مهم نیست! بیا بازی کنیم.»و ترس، برای چند دقیقه عقب رفت.زن در دادگاه سرش را تکان داد. صدای دیگری از گلویش برخاست، بم، آرام، و سنگین:«من «سنگ» هستم. وقتی ساخته شدم که بدنش دیگه توان نداشت. کار من بی‌حس کردنه. من درد رو خاموش می‌کنم. وقتی کبود می‌شد، وقتی خون می‌اومد، من همه‌چیز رو یخ می‌کردم. نه اشکی، نه دردی… هیچی.»فلش‌بک:کودک بعد از آزار روی تخت افتاده بود. بدنش می‌سوخت. اگر گریه می‌کرد، پدر دوباره خشمگین می‌شد. پس «سنگ» آمد. پوست، بی‌حس شد. اشک‌ها خشکیدند. دخترک به سقف نگاه کرد، بدون هیچ حرکتی. گویی مرده بود. اما زنده ماند.زن دوباره تغییر کرد. این‌بار صدایش نرم بود، شبیه مادرانه‌ای نامرئی:«من «مراقب» هستم. وقتی دیدم هیچ‌کس ازش نگه‌داری نمی‌کنه، مجبور شدم بیام. من برایش لالایی می‌خوندم، زخم‌هاش رو در خیال می‌بستم، و می‌گفتم فردا بهتر می‌شه. بدون من، اون هیچ پناهی نداشت.»فلش‌بک:کودک شب‌ها تنها در رختخواب گریه می‌کرد. مادرش در اتاق دیگری غرق در افسردگی بود. هیچ دستی برای نوازش نبود. آن‌وقت «مراقب» ظاهر شد. دستی خیالی روی موهایش کشید، لالایی‌ای در گوشش زمزمه کرد: «بخواب کوچولو… من اینجام.»و بعد، ناگهان دادگاه لرزید از صدایی پر از خشم:«من «شکارچی»‌ام. من وقتی ساخته شدم که فهمید دیگه هیچ‌کس عدالت نمی‌آره. من سوگند خوردم روزی انتقام بگیرم. من اون بخش تاریک و خشمگینشم. همونی که آماده‌ست به همون اندازه زخمی بزنه.»فلش‌بک:یک روز پدر با خشونت، او را به زمین کوبید. کودک در ذهن فریاد زد: «کاش تو هم بسوزی! کاش کسی تو رو بکشه!» و همان لحظه «شکارچی» متولد شد. او خنجر خیالی در دست داشت، پر از کینه.دادگاه در سکوتی فرو رفت که سنگین‌تر از هر فریادی بود.قاضی به آرامی گفت: «چند نفرین شما؟»زن، در حالی که میان صداها نوسان داشت، خنده‌ای تلخ کرد:«هزاران نفر… هرکدوممون برای یه دلیل. یکی برای نگه‌داشتن درد. یکی برای قوی بودن. یکی برای فراموش کردن. یکی برای امید. یکی برای انتقام… ما همه اینجاییم، چون یه دختر کوچیک تنها بود. و اگه ما ساخته نمی‌شدیم، اون الان زنده نبود.»ادامه دادگاه :زن روی صندلی بی‌قرار شد. دست‌هایش لرزیدند. حضار می‌دانستند چیزی در حال تغییر است.ناگهان قامتش کشیده‌تر شد، شانه‌هایش پهن‌تر به نظر آمد، و صدایی پرطنین و مطمئن از گلویش برخاست:«من «ماسلز» هستم… مردی قوی، بازوانی ستبر، سینه‌ای پهن. وقتی اون دخترک بارها شکست، من ساخته شدم. من سپر شدم. من دیوار شدم. اگه من نبودم، پدرش خیلی وقت پیش نابودش کرده بود. هر بار که درد می‌اومد، من جلو رفتم. من قول دادم هیچ‌وقت نذارم اون تنها بمونه.»او با چنان قدرتی این را گفت که انگار تمام سالن دادگاه در سایه‌اش قرار گرفت. حتی سربازان کنار در، ناخودآگاه صاف ایستادند.و ناگهان فلش‌بک باز شد:اتاق تاریک. پدر به سمت تخت آمد. کودک از وحشت یخ زد. و در همان لحظه، در ذهن او مردی قوی‌هیکل شکل گرفت. مشت‌هایش گره شد. فریاد زد: «بسه! از اینجا برو!»شاید پدر چیزی نشنید، اما کودک حس کرد تنها نیست. او حالا «محافظی» داشت.دادگاه دوباره به حال برگشت. «ماسلز» مستقیم به قاضی نگاه کرد:«ما همه اینجاییم، چون عدالت باید اجرا بشه. حالا وقتشه اون مرد ــ پدر ــ پاسخ بده.»صدای همهمه در سالن پیچید. قاضی چکش را کوبید. سکوت بازگشت.سپس با صدایی محکم گفت:«این دادگاه با توجه به شهادت‌ها، مستندات پزشکی و اعترافات غیرمستقیم… پدر متهم را به ۴۵ سال زندان محکوم می‌کند.»زن روی صندلی لرزید. صدای سمفونی ــ همان دخترک چهار ساله ــ به آرامی آمد:«یعنی دیگه نمی‌آد سراغمون؟»«ماسلز» سرش را پایین آورد و نرم گفت:«نه کوچولو… دیگه نه. از حالا به بعد، من اینجام. و تو امنی.»صدای گریه‌ی حضار سالن را پر کرد.و زن ــ که درونش هزاران صدا بود ــ آرام اشک ریخت.برای اولین‌بار، اشکی نه از ترس، که از رهایی.دادگاه تمام شد .درها باز شدند و جمعیت پراکنده شد. نور آفتاب بعد از سالن تاریک مثل چاقویی در چشم زن فرو رفت.او آهسته قدم برداشت. بیرون، خبرنگاران می‌خواستند چیزی بدانند، اما او چیزی نگفت. فقط لبخند محوی زد ــ لبخندی که هزاران نفر درونش سهمی داشتند.شب اول بعد از دادگاه، در خانه‌اش سکوت حکمفرما بود.برای اولین بار دیگر خبری از ترس نبود. اما ذهنش همچنان پر بود از صداها.سمفونی، کودک چهارساله، آرام پرسید:«واقعاً دیگه تموم شد؟»ماسلز، با صدایی محکم، جواب داد:«آره کوچولو… اون دیگه برنمی‌گرده.»اما در همان لحظه، «سنگ» گفت:«ولی دردها هنوز هست. بدن یادشه.»و «مراقب» با لحن آرام مادرانه زمزمه کرد:«ما حالا وقت داریم بهبود پیدا کنیم. عجله نکنین.»زن روی تخت دراز کشید. احساس کرد درونش مثل یک شهر شلوغ است؛ کوچه‌ها پر از صدا، پر از چهره، پر از گذشته. دادگاه فقط یک دیوار را فرو ریخته بود. حالا باید یاد می‌گرفت چطور با این جمعیت زندگی کند.روزها گذشت. او وارد جلسات درمان شد. روان‌درمانگرش به او گفت:«این شخصیت‌ها دشمن تو نیستند. اونا تکه‌های تو هستن. هرکدوم یه بار به دوش کشیدن تا تو زنده بمونی. حالا وقتشه باهاشون هم‌زیستی کنی.»در یکی از جلسات، لیلا ــ همان پرشور و شوخ ــ ظاهر شد و گفت:«می‌دونی؟ شاید ما بتونیم زندگی تازه‌ای شروع کنیم. بخندیم، سفر کنیم، حتی عاشق بشیم…»زن مکث کرد. لبخند زد.بعد از سال‌ها، برای اولین بار نه فقط نجات، بلکه زندگی در ذهنش جرقه زد.البته همیشه آسان نبود. بعضی شب‌ها کابوس برمی‌گشت. «شکارچی» خشمگین می‌شد و می‌خواست همه‌چیز را خراب کند. اما «ماسلز» محکم می‌ایستاد. «مراقب» آرام می‌کرد. و سمفونی، همان کودک چهار ساله، حالا کمی شجاع‌تر شده بود.سال‌ها طول کشید. ولی کم‌کم، زن یاد گرفت این هزاران صدا را مثل گروهی بزرگ بپذیرد. دیگر آن‌ها را نفرین نمی‌کرد. می‌دانست اگر نبودند، او هیچ‌وقت تا دادگاه نمی‌رسید.و یک روز، وقتی در پارک روی نیمکت نشسته بود، خورشید بر صورتش افتاد.سمفونی خندید:«می‌دونی؟ من دیگه از تاریکی نمی‌ترسم.»زن سرش را بالا آورد، نفس عمیقی کشید و آهسته گفت:«ما با هم ادامه می‌دیم. همه‌مون. حالا دیگه وقت زندگیه.»🌱 پایان باز…چون زندگی با اختلال هویت تجزیه‌ای پایان قطعی نداره. اما دادگاه، نقطه‌ای شد برای شروع دوباره .چند سال بعد…تریشا روی صحنه‌ی سالن کنفرانس ایستاده بود. جمعیتی چشم به او دوخته بودند؛ برخی برای شنیدن داستان زندگی‌اش آمده بودند، برخی برای یادگیری، و بعضی‌ها برای امید گرفتن.او نفس عمیقی کشید و لبخند زد، نه لبخند یک نفر، بلکه لبخند هزاران نفر که درونش زندگی می‌کردند.«من چندین نفر هستم… اما امروز همه‌مون اینجاییم تا بگیم: زخم‌ها، ترس‌ها و دردها پایان زندگی نیستند. ما یاد گرفتیم با هم زندگی کنیم. و تو هم می‌تونی.»جمعیت با تحسین و اشک گوش می‌کرد. سمفونی در ذهنش آرام زمزمه کرد: «دیدی؟ دنیا می‌تونه مهربون باشه.»و ماسلز با اطمینان گفت: «ما محافظت کردیم، حالا می‌تونی پرواز کنی.»تریشا با صدایی قوی ادامه داد:«هرکسی که آسیب دیده، هرکسی که در تاریکی تنهاست، باید بداند که بقا ممکن است. و امید… همیشه وجود دارد.»نور چراغ‌ها روی صورتش تابید و سالن پر شد از انرژی و امید.او دیگر تنها نبود. و هزاران نفر درونش، با هم، راه را برای آینده‌ای روشن‌تر نشان می‌دادند.🌱 پایانموخره سکوت فرو ریخت و صداهای درون جنی آزاد شدند. هر شخصیت، هر فریاد، چراغی است که گذشته را روشن می‌کند و امید را برای کسانی می‌تاباند که هنوز در تاریکی‌اند. جنی دیگر تنها نیست؛ او بازمانده‌ایست که شجاعتش راهی برای دیگران گشوده است.در باره جنی (تریشا)در ذهن جنی، هزاران صدا زندگی می‌کنند؛  هرکدام خاطره‌ای، ترس یا فریادی پنهان. سال‌ها در سکوت زیست، اما حالا صداها آزاد شده‌اند و گذشته تاریکش را روشن می‌کنند. «صدای سکوت» داستان شجاعت، رهایی و امید است؛ سفر یک زن از ترس و درد به قدرت و آزادی، و چراغی برای دیگرانی که هنوز در تاریکی‌اند.در ذهن جنی، هزاران صدا زندگی می‌کنند؛  هرکدام خاطره‌ای، ترس یا فریادی پنهان. سال‌ها در سکوت زیست، اما حالا صداها آزاد شده‌اند و گذشته تاریکش را روشن می‌کنند. «صدای سکوت» داستان شجاعت، رهایی و امید است؛ سفر یک زن از ترس و درد به قدرت و آزادی، و چراغی برای دیگرانی که هنوز در تاریکی‌اند.</description>
                <category>حمید کردی داریان</category>
                <author>حمید کردی داریان</author>
                <pubDate>Fri, 29 Aug 2025 18:23:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره وگلدان رزماری..</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidkordidaryan/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D9%88%DA%AF%D9%84%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B2%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-mg2bkmzo8f3c</link>
                <description>پارت اول: شب گلدان‌هاشب، کوچه‌ی باریک و تاریک در مه فرو رفته بود. چراغ‌های خیابان مثل چشم‌های نیمه‌باز، زرد و خسته می‌درخشیدند. مردی که تازه به محله آمده بود، میان سکوت کوچه صدای خش‌خش ظریفی شنید. صدا شبیه حرکت برگ‌ها بود، اما درختی در اطراف نبود.وقتی جلوتر رفت، گلدانی کوچک را دید: رزماری. شاخه‌های نازک و تیزش آرام تکان می‌خوردند، بی‌آنکه بادی بوزد.مرد نفسش را حبس کرد. در شیشه‌ی پنجره‌ی روبه‌رو سایه‌ی زنی دیده می‌شد که او را نگاه می‌کرد. زن لبخندی نصف واقعی و نصف سایه داشت. پشت سرش پرده‌ای نیمه‌افتاده، اتاقی تاریک، و چیزی مبهم بود… چهره‌اش به‌طور عجیبی شبیه مادر مرد بود، هرچند خودش نمی‌توانست توضیح دهد چرا این حس را دارد.او قدمی به گلدان نزدیک شد. روی خاکش چند قطره‌ی آب تازه برق می‌زدند. هر قطره تصویر مرد را بازتاب می‌داد، اما نه به‌طور کامل:در یک قطره چشم‌هایش خیلی تیره‌تر از معمول بودند.در قطره‌ای دیگر لب‌هایش بی‌صدا باز و بسته می‌شدند.و در یکی از بازتاب‌ها، سایه‌ای پشت سرش دیده می‌شد که اصلاً به او تعلق نداشت.ناگهان شاخه‌ای از رزماری مثل دستی باریک و زنده به سمت پای او خم شد. مرد عقب رفت، اما تصویرش همچنان در قطره‌ها تکثیر می‌شد.صبح روز بعد، او دوباره به همان نقطه برگشت. اما گلدان کوچک نبود. شاخه‌ها قد کشیده بودند، مثل اینکه در یک شب تمام قدم‌های او را به یاد آورده و ثبت کرده باشند. حالا آرام و بی‌صدا به سمت او خم می‌شدند.پارت دوم: بازتاب شاخه‌هاباران نیمه‌شب خیابان ترک‌خورده را شسته بود. مه روی زمین موج می‌زد و چراغ‌های زرد، لکه‌های محوی در آن می‌ساختند. مرد در میان کوچه قدم برمی‌داشت و حس می‌کرد زمین زیر پایش نفس می‌کشد. هر قدم، صدای خش‌خش برگ‌ها را از دور می‌آورد؛ صدایی که نمی‌توانست بفهمد از کجا می‌آید.چشمش دوباره به همان گلدان افتاد. رزماری، با شاخه‌هایی که انگار می‌خواستند به سمت او خم شوند. آب باران در خاک گلدان جمع شده بود و سطحش مثل آینه لرزان می‌درخشید.او به یاد قصه‌ای افتاد: زن گلدان‌دار محله، زنی که می‌گفتند هر روز با وسواس چند قطره آب روی رزماری می‌ریزد، اما آن قطره‌ها روی دیوار، سایه‌هایی عجیب می‌انداختند. سایه‌هایی که با آدم‌ها فرق داشتند.مرد جلوتر رفت و خم شد. هر قطره آب روی خاک، تصویری از خودش را بازتاب می‌داد. اما هیچ دو تصویری یکسان نبودند:یکی لبخندی مصنوعی بر لب داشت.دیگری دهانش باز بود و فریاد بی‌صدا می‌کشید.یکی دیگر چشم‌های توخالی و سیاه داشت.مرد دچار سرگیجه شد. حس کرد اگر بیش‌تر نگاه کند، بازتاب‌ها از سطح آب بیرون می‌خزند و جایش را می‌گیرند.سایه‌ای از پنجره‌ی روبه‌رو دوباره تکان خورد. همان زن، با همان لبخند نصفه‌نیمه. لب‌هایش تکان می‌خوردند، اما صدایی به گوش نمی‌رسید.مرد فهمید برای رهایی، باید از مرزی نامرئی عبور کند. مرزی که میان خودش و شاخه‌های زنده‌ی رزماری کشیده شده بود.پارت سوم: انعکاس در ریشه‌ها (کابوس مرد)مرد در تاریکی کوچه راه می‌رفت، اما هر بار که به انتها نزدیک می‌شد، کوچه کش می‌آمد و دوباره آغاز می‌شد. باران بند آمده بود، اما صدای خش‌خش برگ‌ها قطع نمی‌شد؛ انگار درون گوشش می‌پیچید.قدم بعدی را که برداشت، ناگهان زمین نرم شد. پایش درون خاک فرو رفت. تکان خورد، اما نتوانست آزاد شود. شاخه‌های رزماری از دل زمین سر برآوردند، دور پاهایش حلقه زدند و بالا رفتند.مرد خواست فریاد بزند، اما صدا در گلویش گیر کرد. برگ‌ها مثل هزاران انگشت سرد روی پوستش کشیده می‌شدند.چشمش به سطح آب باران افتاد. بازتاب خودش را دید، اما بازتاب تغییر کرده بود:یکی از آن‌ها داشت می‌خندید، خنده‌ای که به تمسخر می‌مانست.یکی دیگر گریه می‌کرد.سومی چشم نداشت و فقط حفره‌های تاریک خالی بود.شاخه‌ها بیشتر بالا آمدند. حالا دور سینه‌اش پیچیده بودند. مرد نفس‌نفس می‌زد.صدایی در گوشش پیچید. صدای همان زن گلدان‌دار. آرام و کشیده:«هر راز تو، شاخه‌ها را تغذیه می‌کند.»مرد با چشم‌های وحشت‌زده اطراف را نگاه کرد. خانه‌ها خم شده بودند، انگار دیوارهایشان از جنس سایه بود. کوچه به سمت آسمان پیچ می‌خورد و همه‌چیز معلق بود.شاخه‌ها از روی شانه‌اش گذشتند و به صورتش رسیدند. مرد حس کرد دارد محو می‌شود. بدنش آرام آرام شبیه سایه شد.صبح روز بعد، رهگذران از کوچه عبور کردند. هیچ ردی از او نبود. فقط گلدان رزماری روی لبۀ پنجره دیده می‌شد. شاخه‌هایش آرام تکان می‌خوردند، بی‌آنکه بادی بوزد.پارت چهارم: دوست دختر پیگیرباران نیمه‌کاره رها شده بود و زمین هنوز بوی خاک خیس می‌داد. چراغ‌های زرد خیابان زیر مه لرزان، مثل فانوس‌های خسته می‌درخشیدند.او ــ دوست دختر مرد ــ با قلبی پر از اضطراب وارد همان کوچه شد. از دور بارها نامش را صدا زد، اما جز پژواک خفه‌ی خودش و خش‌خش شاخه‌ها پاسخی نیامد.گوش سپرد. صدا آشنا بود، شبیه به کسی که نفس‌هایش میان برگ‌ها گیر کرده باشد. قدم‌هایش لرزیدند اما جلو رفت.چشمش به گلدان رزماری افتاد. گلدان همان بود، اما چیزی در آن عوض شده بود. شاخه‌ها مثل بازوهای باریک و انعطاف‌پذیر تکان می‌خوردند. برگ‌ها برق می‌زدند، مثل پولک‌های مرطوب.برای لحظه‌ای جرأت کرد نزدیک‌تر شود. خم شد و به خاک خیره شد. قطره‌های کوچک آب روی سطح خاک هنوز باقی بودند، و هر قطره تصویری از مرد را بازتاب می‌داد:یکی از تصویرها چشم‌های وحشت‌زده داشت.دیگری آرام لبخند می‌زد.سومی پشت به او کرده و در حال رفتن بود.دخترک عقب کشید. قلبش می‌خواست از سینه بیرون بپرد.در ذهنش زمزمه‌ی زن گلدان‌دار را شنید:«رازهایش در شاخه‌هاست. اگر می‌خواهی او را پیدا کنی، باید از مرز عبور کنی.»چشم‌های دختر پر از اشک شد، اما همان لحظه شاخه‌ای از رزماری به آرامی به سوی او خم شد؛ مثل دستی که بخواهد دعوتش کند.او با تردید دستش را جلو برد…---پارت پنجم: روبروی آینهقدم‌های دختر او را به اتاقی تاریک رساند. هوای داخل مثل هوای قدیمیِ کلیسا، سنگین و مرطوب بود. درست در میانه‌ی اتاق، آینه‌ای قدی قرار داشت. قاب چوبیِ کهنه داشت که انگار سال‌هاست آن‌جا ایستاده.او نزدیک شد. نفسش روی سطح سرد آینه مه نشاند. تصویر خودش را دید… اما چیزی درست نبود.سایه‌ای پشت سرش ظاهر شد. زنی با لباس ساده، لبخندی نصفه ــ نصف واقعی و نصف سایه ــ و گلدانی در دست. رزماری‌ای که شاخه‌هایش آرام آرام به سمت دختر خم می‌شد.دختر وحشت‌زده برگشت؛ اما پشت سرش کسی نبود. دوباره به آینه نگاه کرد؛ سایه همچنان آنجا بود.شاخه‌ها از قاب آینه بیرون آمدند. برگ‌ها صورتش را لمس کردند. در همان لحظه تصویر مرد در آینه پدیدار شد: چشم‌های خالی، لبخندی محو، و گامی معلق میان ماندن و رفتن.دختر به یاد حرف زن گلدان‌دار افتاد:«رازها در شاخه‌هاست.»دستش لرزید، اما جلو رفت. آینه مثل دهانی تاریک باز شد. تصویر مرد، تصویر زن گلدان‌دار، تصویر خودش و حتی زویی… همه باهم در موجی از سایه و نور درهم پیچیدند.او ناگهان فهمید: زن گلدان‌دار، خودش بود.مرد گمشده، بازتاب پدرِ غایب.و همه‌ی این صحنه‌ها، حلقه‌ای بودند که در ذهن یک بیمار، بارها و بارها تکرار می‌شدند.آینه لرزید، و دنیای اطراف محو شد…---پارت ششم: شوک اول – مدار توهماتموضوع تابلو، شاخه‌های رزماری بود که در نور مه‌آلود سالن، سایه‌های عجیب روی زمین می‌انداختند. مرد گمشده، زن نیمه‌سایه و کوچه‌های تاریک، همگی در یک قاب به تصویر کشیده شده بودند؛ تصویری که هم کابوس بود و هم خاطره، هم واقعیت و هم خیال.زویی قلمش را روی کاغذ گذاشت و نفس عمیقی کشید. اتودها و یادداشت‌های پراکنده روی میزش جلوه‌ای از همان شب‌ها و خیابان‌های تاریک، شاخه‌های رزماری و سایه‌های مرد و زن گلدان‌دار را نشان می‌دادند. هر برگ، هر شاخه، هر قطره‌ی آب، انگار در ذهن او جان گرفته بود و حرکت می‌کرد.او کمی عقب رفت و دفترچه‌ی نقاشی‌اش را نگاه کرد. خطوط، سایه‌ها و رنگ‌ها، همزمان دنیای واقعی و کابوس‌های ذهنی‌اش را بازتاب می‌دادند. زویی با خود فکر کرد:«هر تصویر، هر حرکت، خودم و خیالم را روایت می‌کند.»کم‌کم تصویر ذهنی او شفاف‌تر شد و مرز بین دفترچه و واقعیت محو شد. دوربین ذهن ما، از نزدیک به حرکت شاخه‌ها و سایه‌ها نگاه می‌کرد و سپس آرام به فضای بیرون منتقل شد.حالا ما در سالن موزه مدرن پاریس ایستاده‌ایم. جمعیت زیادی جلوی یکی از آثار رنه مارگریت گرد آمده‌اند. هر بیننده با نگاه خودش برداشت می‌کند، اما زویی همچنان غرق تماشاست.شاخه‌های رزماری، سایه‌های مرد، زن نیمه‌سایه – همه در ذهن او جان گرفته‌اند. تمام آنچه خواندیم، یادداشت‌ها و تخیلات زویی با دیدن تابلو بود. هر نگاه، هر حرکت ذهن او، جهان را دوباره خلق می‌کند و ما تنها شاهد سفر زویی میان خطوط و رنگ‌ها هستیم.در نهایت، شاید هیچ مرد گمشده‌ای وجود نداشته باشد، شاید زن گلدان‌دار تنها سایه‌ای از ذهن زویی باشد، اما قدرت تابلو این است که هر نگاه، داستان خود را می‌سازد و مرز بین واقعیت و خیال را باز هم تار می‌کند.---پارت هفتم: شوک نهایی – درمانگاه قرنطینهدر درمانگاه بیماران خاص، اتاقی بود که به آن «قرنطینه» می‌گفتند. فضای سرد و خاموش، با نور مه‌آلودی که از پنجره‌ی کوچک می‌تابید، حسی از توقف زمان می‌داد.فرانسوا پسر جوانی درون اتاق بود. اطرافش پر از ورق‌های پاره‌ی یادداشت شده و اتودهای نقاشی بود:تمام دیوارها با خواسته‌ی فرانسوا از نقاشی‌ها پوشانده شده بودند.گلدان کوچکی که در آن گل چند شاخه رزماری کشیده شده بود بارها نقاشی شده بود با شاخه‌هایی بلند و خمیده، و تعدادی طرح‌های دیگر: زنی که نصفش در سایه بود و نصف در روشنایی، مردی که چهره‌اش کامل دیده نمی‌شد و مشخص نبود می‌رود یا می‌آید، یک کوچه‌ی خلوت با سایه‌های بلند، دختری جوان با بوم نقاشی و قلم و رنگ که به فرانسوا چشم دوخته بود، و پنجره‌ای با گلدان رزماری که شاخه‌هایش خم شده‌اند.پرستاران می‌گفتند در این سال‌ها هزاران بار این طرح‌ها تکرار شده‌اند. دختری جوان، هنرمند و مرموز، که هر بار با نگاهش داستانی جدید خلق می‌کرد.او ساعت‌ها همین نقاشی‌ها را می‌کشید و دوباره می‌کشید، همان تصاویر، همان شاخه‌ها، همان سایه‌ها، همان کوچه‌ها… تکراری اما با تغییراتی کابوس‌وار. و این نقاشی‌ها هر روز تکرار می‌شد. زمان مفهومش را در چرخه ذهن مرد جوان از دست داده بود.در این لحظه، سؤال بزرگ بر ذهن می‌نشست: او کیست؟آیا همان مرد گمشده است، که حالا درون ذهن خودش و تابلوهای زویی گرفتار شده؟یا همان زویی است، که روحش در مدار توهمات و تکرارها اسیر شده؟شاید هم پسر تنها نگهبان خاطرات و کابوس‌های زن و مرد و گلدان رزماری است، و هر نقاشی، یک حلقه‌ی دیگر از آن مدار توهمات بی‌پایان است.شوک نهایی در همین ابهام مطلق نهفته است: او کیست، واقعاً در حال تجربه‌ی چه چیزی است، و چه کسی یا چه چیزی او را در این چرخه‌ی بی‌پایان نگه داشته است؟ بیننده یا خواننده، درست مانند زویی در موزه، تنها شاهد یک چرخه‌ی بی‌پایان و تکرار کابوس‌هاست، جایی که مرز بین نقاش و نقاشی، واقعیت و توهم کاملاً محو شده است.کوچه، پنجره، گلدان رزماری با شاخه‌هایی خم شده، زنی در سایه، مردی که نه می‌رفت و نه می‌آمد، و دختر جوانی که به پسر جوان خیره شده بود، تمامی این نشانه‌ها که در ذهن او نقش می‌بست و او هر بار گرفتار آن‌ها می‌شد و این چرخه هر ساعت و هر روز تکرار می‌شد.هیچ‌گاه متوجه نشد زنی که در سایه به گلدان خیره شده بود، بسیار شبیه مادرش است.حتی متوجه نشد که دختر جوانی که نقاشی می‌کند و به پسر جوان نگاه می‌کند، عیناً زویی دوست وفای اوست.پارت هشتم _ خانه ای درمرکز پاریسغروب آرامی بود. پرده‌های سفید پنجره در نسیم شهری تکان می‌خوردند و نور چراغ‌های خیابان لکه‌های زرد و خاکستری روی دیوار می‌پاشیدند. در آپارتمانی کوچک در مرکز پاریس، سکوت با خش‌خش ورق‌های دفتر درس فرانسوا شکسته می‌شد. او خم‌شده روی میز تحریرش مشق می‌نوشت.مادرش، زنی صبور و خسته، باید عصرها برای مخارج خانه کار می‌کرد. سال‌ها پیش، شوهرش یک روز از خانه رفت و هیچ‌وقت برنگشت؛ نه نامه‌ای، نه نشانی، تنها یک جای خالی در قاب خانواده.همیشه یک گلدان کوچک با گل رزماری وسط میز آشپزخانه بود که مادر از آن مراقبت می‌کرد و در فصل گل‌دهی، گل‌های خوش‌رنگی می‌داد و با هر نسیمی عطر خاص رزماری در خانه می‌پیچید. به نظر می‌رسید آن گلدان که قبل از تولد فرانسوا تا به امروز یکی از اعضای خانواده بود، حضوری ثابت و آرام‌بخش داشت.سالن خانه ساده بود: مبلمانی قدیمی، چراغی با شید کج، و چند تابلو بر دیوار. اما یکی از تابلوها بیش از بقیه چشمگیر بود: نقاشی بزرگی که مادر از روی آثار یک نقاش سوررئالیست کپی کرده بود. در نگاه نخست شبیه همه چیز و هیچ چیز بود؛ خانه‌ای نیمه‌روشن، کوچه‌ای خلوت، پنجره‌ای با گلدانی که شاخه‌های رزماری‌اش خمیده بود. اما اگر با دقت نگاه می‌کردی، چهره‌هایی در سایه‌روشن‌ها پدیدار می‌شدند: زنی با نیم‌رخ مبهم، مردی که معلوم نبود می‌آید یا می‌رود، دختری جوان، و موجودی دیگر که در گوشه‌ای ایستاده بود.فرانسوا بار اول که به تابلو خیره شد، از مادر پرسید:— این‌ها چه کسانی هستن؟مادر لبخندی تلخ زد، به زن در سایه اشاره کرد و گفت:— این منم، که مراقب گلدانم هستم.انگشتش به شاخه‌های سبز رزماری رفت:— این گلدان تویی.بعد به مردی که در دوردست محو بود:— این پدرت است، که هنوز معلوم نیست دارد می‌آید یا می‌رود.به دختر جوان اشاره کرد:— این، زویی‌ست؛ هم‌دانشگاهی آینده‌ات.و در آخر، به زن دیگری که اندکی دورتر ایستاده بود:— این هم دوستم است، که همیشه قول داده کنارت بماند.فرانسوا چیزی نگفت. فقط بیشتر در تابلو غرق شد، انگار رشته‌ای نامرئی او را به تصویر پیوند می‌زد.سال‌ها گذشت. بیماری سختی مادر را از پا انداخت، و خانه یک‌باره بی‌روح شد. مرگ او، امید زندگی فرانسوا را با خود برد. از آن پس، تابلو روی دیوار، مثل زخم باز، در ذهن او تکرار می‌شد. چهره‌ها جان می‌گرفتند، کوچه و پنجره و گلدان از بوم بیرون می‌آمدند، و او دیگر نمی‌توانست مرز میان واقعیت و خیال را بازشناسی کند.تنهایی به کندی اما بی‌امان روانش را جوید. زویی، همکلاسی وفادار، گاهی به دیدنش می‌آمد. و سرانجام، به همراه همان «دوست مادر»، مجبور شدند او را در درمانگاه بیماران خاص بستری کنند.✨ اینجاست که می‌توانیم به‌سادگی از او سُر بخوریم به پارت قرنطینه: پسر بزرگ‌تر شده، اتاقش پر از ورق‌های خط‌خطی و اتودهای تکراری است (کوچه، پنجره، زن گلدان‌دار، رزماری، زویی، مرد…). زمان برای او از هم پاشیده است. هر بار دوباره همان داستان را شروع می‌کند، اما هیچ‌گاه پایانش یکی نیست.</description>
                <category>حمید کردی داریان</category>
                <author>حمید کردی داریان</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 00:02:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه «عالیجناب تبعیض»</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidkordidaryan/%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%B6-qbzd4v3ycfxi</link>
                <description>فصل اول : فقط تبعیض موجود است.بدون دیده شدنبدون هیچ سرو صداییبدون هیچ کلامیآرام آرام خزید و بی‌چراغانی‌کردنهزار دست و پای خود را سرتاسر زمین گستراندرخنه کردبه او عادت کردیمچه می دانستیم خود را صاحبخانه می داندبا ما خو گرفتبا ما خورد و خوابیدسرکار همکارمان شدگاهی کلافه می شدیمشانه‌هایمان را آرام ماساژ داد.و ماساده‌دلان خوش‌باورگفتیم عجب رفیقی در وجودمان رخنه کردهمچون یک عادت جدید که دمده شده بودنفوذش حرفه‌ای بودکم‌کم همه‌چی برایمان عادی شدحتی آنچنان نفوذ کردکه مداد رنگی ۲۴تایی فابر کاستل را که هم کلاسیمان از کیفش بیرون می‌آوردو من نگاهی به چند مداد کوتاه رنگی که از خواهرم به من رسیده بودبا دیدنش اشک و آهم در می‌آمدو حس می‌کردم در کنار هم‌کلاسیم یک مفلوک بینوا هستم و رنج می‌بردمو نمی دانستم آن نوعی تبعیض استکه او دارد من یا خیلی ماها نداریم ...آریآرام آرام مفهوم عادی‌سازی تبعیض در وجودم در روحم رخنه کرد که نه آن جعبه مداد ۲۴رنگ فابر کاستل برایم اهمیت داشت، نه ماشین‌هایی که راننده از آن. پیاده می‌شد و در عقب ماشین را باز می کردچرا که شازده قراضه با فکل روغن زده‌اشبا غرور از آن پیاده می‌شد.اینچنین آرام آرام همه چی برایم عادی شد.بی تفاوت نشدم.مفهوم بودن بی‌معنی شد.فصل دوم: او می‌خزیداو می‌خزید و می‌آمداو نرم نرم می‌آمداو بی‌صدا می‌آیدنرم نرم می‌آیدنامرئی استمرئی نیستصدادار نبودخزید در تک تک سلول و روحمانبی حس شدیموقتی همسایه‌مان برای خرید ماشین ژیانش،کوچه را مهمان کرده بودو هربار 10 نفر سوار ماشینش کردمن از بام منزلمانبه شادی کودکانه آن‌ها نگاه میکردم.در حیاط کوچکمانپدرم با چوب سیگارشفرت‌فرت سیگار دود می‌کرددر دنیای مقدس خودش خیالبافی می‌کردپوست‌انداختن بی تفاوتی را تجربه کردمهیچ مهم نبود در سالن انتظار سینما شهر قصهکه فقط بوی عطر پیچیدهدختران یا پسران که نسکافه یا کافه گلاسه به‌دستپچ پچ می کردند یا قه قهه می‌زدنددندان‌های یک دست سفیدشان را نمایش می‌دادندعطر شامپوهاعطر کرم‌هاعطر عطرهای شهوت انگیزشانمنِ نوجوان از محله‌ای سنتیرا قل قلک می دادندو هربار دوستمتکه بانمکی می‌گفتو دختران کناری را می خنداند.من صورتم از شرم و حیاسفید و قرمز می‌شدچرا که خزنده‌ای به‌نام تبعیضدر وجود و سلول مان رخنه کرده بود.چه باید می شد که این گونه نمی شد ؟؟فصل سوم: عمرمان به بطالت گذشتهمینطوری الکی پلکی عمرمون تلفن می‌شدتو کتاب‌های فیزیک و شیمی و هندسهکه یکی فریاد زدپس کجاست عدالت اجتماعیروح و پوست کرخت شده ما تکونی خوردیکی گفت: برو بابا حال ندارینتیجه‌ی سال‌ها عادت به زندگی مسخره بی‌هدف، همین بی‌تفاوتی بودیکی گفت باید کاری کردیکی که تمام صورتش سبیل بود گفتباید بروم و  به انبار کتان فقر کبریتی بزنم.یکی با صدای محزون گفتدر این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند، به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند.آقا معلم دستی به سبیلش کشید و گفتبچه ها راه بیافتیم ترس مان می‌ریزدتازه چرت‌مان داغ شده بودکه یکی فریاد زدتنها راه رهایی، راه سرخ فدایی.بچه‌ها وقت نمازهبی‌خیال مارو چه به نمازما لعنت‌شدگان و فراموش‌شدگانیممن چشمم سنگین شده بودآویزان در خواب و بیداریکه آنچنان سیلی بصورتم زدندکه فریاد زدممنو بدنیا نیاریدچرا می‌زنیحقتهبرا ما آدم شدیبا خرابکارا می‌چرخیاز بچه‌گی تو خونه هر چی خراب می‌شدمی‌گفتن کار حمید است او خرابکارهآقا من کاری نکردمچندتا گرام و رادیوی آش و لاش کردمیک چک دیگه مهمونم کردزر زر نکن مردیکهفحش نده اقامنم بلدم هانه بابا زبون درازیاقا ولم کنید برممامانم نگران می‌شهبابات چیبابام چی ،چی ؟مسخره می‌کنییکی دیگه زد تو گوشم انگار زنگ کلیسای نتردام تو گوشم بصدا درآمد.دیدم تو حیاط دانشگاه نشستمسرت درد میکنه حمیداره همه دردام درد می کنه.نخواستیم آقاچی رو نخواستیمهمون رو و پاشدم رفتم ....پفصل چهارم: فراموشی و شورشاو فراموش شده بودبی حسی کامل از ان که در همه نفوذ کرده بودجوانان عدالت خواه اسلحه بدستکوچه به کوچه بدنبال تبعیضکه شاید با کشتن ان مساواترا بدست آورندمدافعان تبعیضدر مقابلمخالفین تبعیضسال‌ها صف آرایی کردنداما جز کشتن یکدیگرتبعیض کوچکترین صدمه ای ندیدجامعه به تبعیض خوگرفته بودبی تفاوت از جنگ جوانان و موافقین تبعیض  از کنار آنها می گذشتندو به زندگی بی معنی خود ادامه می دادند .شاعران شعرها سرودندسخنوران سخن وری کردند .ادیبان مفهوم تبعیض را فریاد زدندجلساتی در گوشه کنار شهرهادر ارتباط با تبعیض برگزار کردنددانشجویان با مشتهای گره کردهفریاد  می زدند ، مرگ بر تبعیض،سالن های تئاترمملو از تماشاچیان ی شد که نمایش  های مخالف تبعیض نمایش می دادند .و اینچنینجامعه تبعیض زده مابار دیگر علیه تبعیض شورش راه انداختند ..فصل پنجم: شورششورش علیه تبعیضصبح به صبحکوچه‌ و خیابان‌ها مملو ازمردمی بود که علیه تبعیضشعار می دادند و فریاد خودرا به آسمان می‌رساندندولیدر بام بلندترین ساختمان شهرتبعیض لمیده بود و قهوه اش را میلمی کرد و می گفتمن جاودان تاریخممن از ازل تا ابد بودم و هستم و خواهم بودهد فوتش را به گوشهایش می‌زدو ترانه این نیز بگذرد را گوش می‌کردملت در خیابان‌ها خشمگینبه بهانه از بین رفتن تبعیضبانک‌ها را آتش می زدند.اداره جات را بهم می‌زدندجلودارشان با سبیلی پشت لب ومسلسلی در دستفریاد زنان اینجا و انجا می دویدندهیچ خبری از تبعیض نیافتند .پایین شهری ها ریختند بالاشهربالا شهری ها فلنگ رو بستندسوار جت و هواپیمای شخصی شدندبسوی تبعیض کده بزرگ پرواز کردند.از گوشه و کنار و مرکز شهرآتش و دود بچشم می‌خورددرب زندان هارا باز کردند.نه مردم نه زندانیان آزاد شدهاثری از حیاط تبعیض ندیدندفصل ششم: عالی‌جناب تبعیضدربام بلندترین ساختمان پایتختدر هوایی برفی و سردعالیجناب تبعیضعینک به‌چشملیوان قهوه داغ در دست لمیده بودو فقط یک سخن گفتزهی خیال باطلو یقه پالتوی خود را بالا دادجرعه ای قهوه نوشید وبه امپراتوری نامرئی خود می اندیشیدهزار دستانش در سراسر شهرو کشور جهان رخنه کرده بودندلمید و جرعه ای دیگر نوشید وآرام گفتشورش های شما آدمیانجایگاه مرا محکمتر می کند.فصل هفتم: بهم ریختگی شهرهاشهرها بهم ریخته بودندهمه بدنبال تبعیض بودندنماز جماعت می خواندندسر هر کوی و برزن اسلحه بدستنگهبانی می دادندفریاد مرگ بر و زنده باد می می زدندتبعیض اما هیچ کجا نبودمگر در درون خودشانبا او خو کرده بودنداز همان قبل تولدیکی در کاخ و دیگری در حلبی آبادهر دو کاکل بسر مادر و پدر  بودندیکی را بهترین پزشکان و پرستاران بدنیا آوردنددیگری را مثل من در شهرستانی بوسیله فلان قابله...ما به این خو کرده بودیم ...اگر این تبعیض نبود پس چه بود .شورش ادامه داشتگروه های چریکی مسلح در کوه و بیاباندر روستاها و شهرهابدنبال گم شده ای بنام تبعیض بودنداما باید خودکا وی می کردندرئیس گروه کلاشینکف بدست بودالباقی چند اسلحه زپرتی دست سازمعاون به خودش نارنجک نظامی بسته بودبه چریک‌ها نارنجک دست ساز با لوازم سه راهی لوله کشی ...تبعیض همه جا ریاست می کرداینها که پیشرو بودندوای بحال پس رو ها......خانه پولدارها توسط فقیران مصادره شدهمه صاحب خانه شدندهر خانه ای بی صاحب رها شده بود .جمعیتی ریختند وبرای اولین بارمبل های مخملی دیدندتابلوهای زیبا دیدندتوالت فرنگی دیدندکمد لباس‌ها پر از. لباس رنگارنگیخچال بزرگی دیدندبطری های مشروب و شراببا جام های بلور زیباچندین اتاق خواببا رختخوابی نرم و رویاییبوی عطر تمام خانه را گرفته بود.تماشای همه آن‌ها زمان می برداز فرط خستگی همه روی سنگ فرش سردسالن کنار هم خوابشان برد.همه توهم اینکه خواب دیدند آن‌چه دیدند.رهایشان نمی کرد.طعم تلخ بدمزه چندش آور گس حال بهم زنتبعیض را چند دقیقه ای چشیدند وفهمیدند چه کلاه گشادی به اسم زندگی کردنبه سرشان رفته.همگی از خودشان خجالت کشیدندهمچون دوران نوزادی در رحم مادرشانخودرا بغل کردند و در زانوهایشان خودرا دایره کر دند.بخوابی عمیق فرو رفتند.فصل هشتم: جستجو بی فایده بودجستجو هیچ فایده ای نداشتنمی‌شد یکی موتور وسپا. سه چرخ داشته باشد پشت ان سبزی و طالبی بفروشد.دیگری بنز کوپه آخرین مدل.نمی‌شد همه چیز را بین‌ همه تقسیم کردیک پیچ هم به نفر بعضی ها  نمی رسیدعدالت و تبعیضفراموش شدهر که هر چه بدست آورد محکم آنرا چسبیددر ان هیر و ویریبیابان‌های اطراف تهرانپر از خانه های کوچک و کج و کوله شددیگر حومه نبودخارج از شهر هم نبودبصورت کرخت و زشتیدور و بر تهران پر از خانه که چه عرض کنمنمایی از خانه هم نبود .کنار هم ساخته شدبعدها نام فلان شهرک را گرفتهر که دستش رسید کاری کردکارگاه های خالیرا چند نفر مصادره کردندآهنگری و صافکاری زدندبه روی بلندترین ساختمان تهرانعالی‌جناب تبعیض در آفتاب بهاریروی راحتی مخملین خود لمیده بودو هر بار چشمش به آدم‌ها می افتادنیشخندی می‌زد ومی گفت نه من از بین خواهم رفت ونه شما به آنچه می‌خواهید ، خواهید رسیدتا من هستمفاصله‌ها هست وپکی به سیگار خوش عطرش می‌زد وآرام می گفت تا بوده همین بودهحرف نخست را همه جا من میزنم.روی مبل تکانی بخود می داد وپکی عمیق به سیگارش می‌زد وبخود می‌گفتعجیب هوس اسپرسو دوبل کردم.پایان</description>
                <category>حمید کردی داریان</category>
                <author>حمید کردی داریان</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 01:35:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزهای ما...</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidkordidaryan/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-jkx6wgntl6rq</link>
                <description>این روزهای ماکلافه‌کننده است.تو هوای گرم و خشک تهران،یا برق نیست،یا آب قطع می‌شود.وای به روزی که محل کار یا منزلطبقه فلانم باشد!هن و هن هی پله رو برو بالا،مگر می‌رسی؟مسیر قله دماوند رو می‌رفتیم زودتر به قله می‌رسیدیم.اینم وضعیت آسانسور.کار داریم، حال نداریم.حال داریم، برق نداریم.برق داریم، آب نداریم.عجب جوک بی‌مزه‌ای شده روزگارمان!حقوق می‌خوان، درآمد نداریم.کار می‌گیریم، پول نمی‌دهند.پول می‌دهند با ناز و عشوه.هزینه دوماه اجاره دفترمون ندادیم.مامور برق می‌آید، فیش هزینه می‌آره:وای‌فای کار نمی‌کند، می‌گوید آبونمان لطفا!بدون وای‌فای، باید آب تو ها ون بکوبیم.مجبور شدیم ها ون مسی رو رد کنیمپول آبونمان وای‌فای رو بدیم.آب نداریم.آبدارچی رفته دو باکس آب معدنی بخره.سوپر مارکتی گفته: حساب دفتری‌تون نجومی شده، باید وام بگیرین.همین امروز کارمندامون تجمع کردند:«ما پول می‌خواهیم یالا!»«ما نداریم و فعلاً صبر کنید نداریم.»فکر کنم تحت تأثیر قسمت آخر سریالمسخره تا سیان می‌خوان شورش کنند.رئیس چک چند ماهه بدهید؟ندارم.طلا بفروشید؟ندارم.ماشین بفروشید؟قبلاً فروختیم.خانواده ما امیدش شما و ماهستیم.گند زدید بابا همتون!رو چی ما حساب کردین؟رئیس: متأسفم.نفری یک سیستم و لوازمش زدن زیر بغل و رفتند.زنگ بزنید!هاج و واج موندم.نه برق داریم،نه آب داریم.تو دیگه کجا میری آقا مرتضی؟رئیس: دستم به دامنت، وضعمون خیلی خِیته!این‌ها چیه بسته‌بندی کردی؟ویولون هست؟مگر تو ساز می‌زنی؟اره، من رفتم صداش رو می‌شنوی.باز کن آقا!غارتگر شدی آقا مرتضی؟نه.فهمیدم آبدارچی هم تحت تأثیر بخش آخر سریال تاسیان قرار گرفته.حرف بزنم؟منو از پنجره پرت می‌کند تو کوچه و خیابان.باشه، تو هم برو...دفتر خالی خالی شده بود.چهار پنج تا مبل رنگ‌ورو رفته مونده بود.کلی سیم و بساط سیم‌کشی.تلفن شرکت هم زرت و زرت زنگ می‌زند.بله؟بله؟چرا جواب نمی‌دی؟چیه؟چیه چیه؟چقدر عصبانی!حرف واجب داری بگو.می‌گم خبرداری چند روز تعطیله؟چرا؟بی‌آبی.خب که چی؟بریم.کجا؟ایستگاه منو گرفتی‌ها.چه ایستگاهی؟بابا!عزیز!برادر!دورت بگردم!دفترمو غارت کردند.شده کویر لوت!راست می‌گی.باشه بریم یزد.کویر هم بریم.گوشی رو قطع کردم.رفتم یخچال آب بخورم،خالی خالی.دلم می‌خواست داد بزنم.افتادم رو مبل،چشامو بستم.نفس عمیق کشیدم.با تمام قدرت و توانم فریاد زدم:«خداااااااااااااااا!»خودم ترسیدم.دیدم دارند منو تکون می‌دهند.خانم!رئیس!خانم جان!چشامو باز کردند.کارمندام همه دورم جمع بودند.ترسیدم.شما؟خانم رئیس؟خوبی؟بلند شدم، نشستم.رنگ همه از فریادم پریده بود.آقا مرتضی همه را پراکنده کرد.چاره رئیس دست منه.رفت، چند دقیقه بعد یک دم‌نوش خوش‌عطر و آرام‌بخش برام آورد.تازه دو زاریم افتاد.حالا این خواب بود؟یا اون یکی خواب بود؟</description>
                <category>حمید کردی داریان</category>
                <author>حمید کردی داریان</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 18:11:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما هیچ کدام قهرمان نبودیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidkordidaryan/%D9%85%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-wnrr4hqi1mfq</link>
                <description>مینا و رهاروایتی از سکوت، ریشه و رهاییدر گذر زمان، هرکدام از ما سایه‌هایی داریم که از گذشته‌ی خودمان بلند شده‌اند؛ سایه‌هایی که با هیچ نوری روشن نمی‌شوند. گاهی نه گناه‌اند و نه راز، بلکه فقط خاطره‌اند. این داستان، حکایت دو روح است که در بافت همین سایه‌ها تنیده‌اند: مادری که سال‌ها با سکوت خود دیوارهای تنهایی را ساخت، و دختری که در دل همان دیوارها به دنبال نوری می‌گشت که یافتنش آسان نبود.اینجا جایی‌ست که پرسش‌ها بی‌پاسخ می‌مانند، و پاسخ‌ها در دل مه گم می‌شوند؛ جایی که حقیقت، در سکوت خود را نشان می‌دهد.و شاید، برای زنده‌ماندن، باید اجازه دهی چیزی از تو دور شود... تا بتوانی آزادی را تجربه کنی.۱. چای برای دو نفرعصر بود. سکوت خانه مثل لایه‌ای غلیظ بر همه‌چیز نشسته بود؛ روی قاب‌عکس‌های خاک‌گرفته، روی ساعت دیواری که هر یک ربع، خودش را یادآوری می‌کرد، و بر زنی شصت‌وسه‌ساله که کنار پنجره نشسته بود و بیرون را تماشا می‌کرد—بی‌آنکه بخواند، بنویسد، یا حتی فکر کند.مینا همیشه همین‌گونه بود؛ آرام، بی‌صدا، و خانه را با سکوت زنده نگه می‌داشت.رها، دخترش، با سینی چای و چند بیسکویت ساده وارد شد. در اتاق مهمان را باز کرد؛ همان اتاقی که فقط در مناسبت‌ها روشن می‌شد.ـ بیا با هم چای بخوریم. توی اتاق مهمونی. فقط خودمون دوتا.مینا لحظه‌ای مکث کرد. انگار ذهنش به دنبال بهانه‌ای برای نپیوستن می‌گشت. اما چیزی نگفت. آرام برخاست و بی‌کلام همراه دخترش شد.اتاق در نور غروب، با پرده‌های سفید و میز چوبی وسطش، تصویری ملایم داشت. نه رسمی، نه خاص—فقط دو فنجان چای، در یک عصر معمولی.اما برای رها، این لحظه آغاز بود؛ آغاز دیدن، آغاز گفتن.ـ می‌خوام یه چیزی بپرسم، مامان. سؤالم از روی دلسوزی یا کنجکاوی نیست. فقط حس می‌کنم بین من و تو، چیزی هست که درکش نکردم. چیزی که تو سال‌ها با خودت حمل کردی و من حتی به حاشیه‌ش هم نرسیدم.مینا نگاهش را از فنجان چای گرفت و به دوردست دوخت. آرام، بی‌هیچ تغییری در صورتش.ـ گاهی فکر می‌کنم تو یه زندگی دیگه داشتی. پیش از من... یا حتی هم‌زمان با من، ولی پشت درهای بسته. می‌خوام بدونم اون زندگی چه شکلی بوده. اگه تلخ بوده، باشه. فقط یه نشونه بهم بده. که بفهمم مادرم فقط سکوت نبوده... که بدونم تو کی هستی.بعد از گفتن این‌ها، نتوانست به چشمان مادر نگاه کند.۲. پنجره‌ای رو به آفتابصبح بود. هوا هنوز بوی شب داشت. مینا، طبق عادت، زود بیدار شده بود و داشت چای دم می‌کرد.روی میز، تکه‌کاغذی بود با خط دخترش:مامان، امروز دانشگاه نمی‌رم. اگه دلت خواست، با هم بریم پیاده‌روی. فقط من و تو. می‌خوام دنیا رو از نگاه تو ببینم.مینا ایستاد. لبخند نزد، اخم هم نکرد. کاغذ را تا کرد و در جیب پیش‌بند گذاشت. همین کافی بود.۳. قدم زدن در خاطرهپارک خلوت بود. رها کمی عقب‌تر از مادرش قدم می‌زد.ـ یه زمانی این‌جا بوفه داشت. می‌نشستیم سیب‌زمینی می‌خوردیم و روزنامه ورق می‌زدیم... با دوستام. الان یا رفتن، یا خبری ازشون ندارم.ـ وقتی از گذشته حرف می‌زنی، حس می‌کنم دنیای تو چقدر با دنیای من فرق داره.ـ تو نزدیک‌ترین کسی هستی که اون روزها پیشم نبود، ولی همیشه آرزوشو داشتم.رها ایستاد. آهسته، با درنگ. انگشتش را روی بازوی مادر گذاشت.ـ مامان… دلم می‌خواد باهات بیام توی اون روزها. نه از روی ترحم، نه قضاوت. فقط چون می‌خوام بدونم چطور با اون همه خاطره، همچنان این‌طوری مونده‌ای.مینا چشمانش را بست. در سکوتی سبک، با ذهنی سنگین.۴. صدای گذشتهصدای موتور چرخی در کوچه‌ی خاکی می‌پیچید. سال ۱۳۶۱، حوالی تبریز. مینا، با شال خاکی و دفترچه‌ای پنهان زیر لباس، کنار دیوار یک خانه‌ی نیمه‌ساخته ایستاده بود.قرار بود پیغامی رد و بدل شود. مأموری که باید می‌آمد، نیامده بود. فقط صدای اذان بود، سوزی که از کوه پایین می‌آمد، و دلتنگی‌ای که یاد خواهر کوچکش را زنده می‌کرد—همان خواهری که از همه‌چیز بی‌خبر بود.«می‌ارزه؟» این سؤال، سال‌ها در ذهن مینا ماند. آیا سکوت، ارزشش را دارد؟آن روز، پاسخی نداشت.بازگشت به امروز.مینا روی نیمکت نشست. رها کنارش نشست. سکوت میانشان دیگر سنگین نبود—فقط بود، همان‌طور که هوا هست.ـ من هیچ‌وقت قهرمان نبودم، رها. فقط... سکوت کردم. گاهی سکوت، آخرین انتخاب ممکنه.ـ و حالا... گفت‌وگو با من رو انتخاب می‌کنی؟ـ بله.۵. چهره‌ی فراموش‌شدهصبح بود. رها در اتاق مادر دنبال گلدان قدیمی می‌گشت، اما جعبه‌ای کوچک پیدا کرد. بی‌نام، پوشیده از غبار.بازش کرد: عکسی، چند نامه، و کارت شناسایی‌ای با نامی آشنا: «کامران» پدرش.در ذهن رها، همیشه فقط یک روایت بود: «پدرت در تصادف مرد.»هیچ عکس، هیچ خاطره‌ای، هیچ حرفی.حالا چهره‌ی مردی پیش رویش بود؛ با نگاهی آرام، سبیلی نازک، و چشم‌هایی که به خودش شبیه بودند.پشت یکی از عکس‌ها نوشته شده بود: زمستون ۶۴، مرز سردشت.رها عکس را گرفت و مقابل مینا گذاشت.ـ می‌تونی یک‌بار، فقط یک‌بار، در موردش حرف بزنی؟ نه برای من، برای خودت.مینا لرزید. لب‌هایش تکان خوردند.ـ تو هیچ‌وقت سؤال نکردی، و من هم چیزی نگفتم. نمی‌دونستم اگه بگم، چه ازم کم میشه…ـ و اگه نگی، چه چیزی از من کم میشه؟مینا آهی کشید و نگاهش را پایین انداخت.۶. سردشت، زمستان ۶۴مینا عکس را برداشت. لبه‌ی لباسش را آرام روی صورت کامران کشید.ـ اون روزها، انگار همه فکر می‌کردن فقط یه روز وقت دارن. کامران هم همین‌طور بود.ـ از کی شناختیش؟ـ کامران اهل تبریز بود. پدرش بازاری، خودش دانشگاه شیراز. اون‌جا با گروه چپ آشنا شد. وقتی برگشت، دیگه همون آدم نبود.ـ یه روز گفت: «یا بی‌صدا از بین می‌رم، یا با صدا محو می‌شم.» اون موقع نفهمیدم... ولی حالا...فلش‌بک – زمستان ۱۳۶۴، مرز سردشتبرف تا زانو می‌رسید. باد، صورت را می‌خراشید. کامران با کوله‌ای سبک از کوه بالا می‌رفت. حامل چند اعلامیه، یک ضبط صوت، و آدرسی که قرار بود بسته را تحویل دهد.اما کسی نیامد. کوه، خاموش بود. و سپس صدای رگبار...هیچ‌کس ندید چه شد. جنازه‌ای نبود. فقط یک روستایی گفت:«یه پسر تنها اون شب از کوه گذشت... دیگه ندیدیمش.»بازگشت به امروز.ـ اون شب دیگه هیچ خبری ازش نشد. گفتند رفته، یا کشته شده، یا... ولی من هیچ‌وقت مطمئن نبودم. فقط می‌دونم کامران خودش انتخاب کرد. حتی اگه پایانش خاموشی بود.ـ پس من... فرزند مردی هستم که گم شد؟ـ تو فرزند کسی هستی که صدای خودش رو به راه سپرد. و مسیرش رو خودش انتخاب کرد.۷. پرده‌ی دوم سکوت: پدرباز هم سال ۱۳۶۱ بود. تبریز. کوچه‌ای خاکی. مینا کنار دیوار آجری ایستاده بود. دلش بیشتر از هوا سرد بود.صدای چرخ وانت روی یخ پیچید. قرار بود رضا بیاید—پسری لاغر با چشمانی درخشان. نه چریک بود، نه قهرمان؛ فقط قرار بود اعلامیه‌ای را تحویل بگیرد.اما رضا نیامد.مینا به سمت خروجی کوچه رفت. دو مرد دنبالش آمدند.ـ خانم، لطفاً چند سؤال داریم.نه فریادی بود، نه دستبندی، نه ضربه‌ای—فقط یک جمله. و تمام.اتاقی خاکستری. میزی، دو صندلی، چند برگه. بازجویی نبود، فقط حرف‌ها گفته شد.اسم‌ها آمدند: رضا، مهین، سهیل... بازجو همه‌چیز را می‌دانست.ـ نترسید. کسی از شما انتظار قهرمانی نداره.مینا همان شب آزاد شد. نه با وثیقه، با سکوت.بعد از آن، دیگر در هیچ جلسه‌ای شرکت نکرد. نه از ترس، نه از خیانت. فقط چون زندگی، همیشه قهرمان نمی‌خواهد.۸. جایی میان عهد و بی‌هوسرها روی پله نشسته بود. عکس پدر در دستش. مادر آماده بود؛ برای گفتن، نه با افتخار، نه با خجالت—فقط انسان‌وار.ـ کامران رفیق من بود. نه معشوق، نه محبوب. ما سال ۵۷، در جلسه‌ای در تبریز آشنا شدیم. زیرزمینی تاریک. بحث بر سر ترجمه‌ی جزوه‌ای از لنین.من آن‌قدر ساکت بودم که کسی حتی اسمم را نمی‌دانست. ولی او گفت: «تو خوب گوش می‌دی.»همون لحظه حس کردم دیده شدم.ـ بین ما رابطه‌ی عاطفی نبود. فقط فهم، همراهی. شبا ساعت‌ها حرف می‌زدیم؛ درباره مارکس، ترس، گرسنگی...اون روزا کسی از عشق حرف نمی‌زد، چیزهایی مهم‌تر از دوست‌داشتن وجود داشت.ـ پس من چطور به دنیا اومدم؟ـ زمستون ۶۳. فشارها زیاد شده بود. در خانه‌ای امن در مهاباد مخفی بودیم. دو اتاق، یک چراغ نفتی. اون شب‌ها… رابطه‌ی جسمی نبود. ولی حس کردیم شاید آخرین فرصت برای لمس زندگی باشه.خسته، ناامید، بی‌برنامه، به هم نزدیک شدیم.فرداش گفت: «ببخش… نباید…»و من گفتم: این اتفاق لکه نبود. درخششی کوتاه بود. نه گناه بود، نه لذت. تلاشی بود برای لمس انسان‌بودن‌مون.رها آرام گفت:ـ حرفت اذیتم نکرد، فقط حس کردم... نسل شما چقدر تنها بود.مینا نگاهش را پایین انداخت.ـ تنها بودیم. اما پاک.۹. فقط شنیدنمینا به حیاط نگاه می‌کرد. رها هنوز کنارش بود. در جمله‌ی «رفیق من بود...» گیر کرده بود.مینا آه کشید.ـ تو فکر می‌کنی گفتن اون شب سخته؟ سخت‌تر از اون، زندگی‌کردن با خاطره‌ی نیمه‌کاره‌ست. که نه غمت کامل بود، نه عشقت.ـ نیمه‌کاره یعنی چی؟ـ یعنی نگفتی «دوستش داشتم» و نگفتی «بی‌تفاوت بودم». کسی که با نگاهت رو فهمیده، همیشه باهاته. حتی اگه چند ماه دیده باشیش.ـ مامان… من بچه‌ی یه رابطه‌ی نیمه‌تمام نیستم، درسته؟ـ تو ثمره‌ی لحظه‌ای کامل هستی. از جنس امید. اون شب فقط می‌خواستیم حس کنیم هنوز زنده‌ایم.رها سرش را پایین انداخت. دلش سبک‌تر شده بود. پاسخ شاید بی‌کلام بود، ولی قلبش آن را فهمیده بود.مینا گفت:ـ تو شبیه اویی. آرام، دقیق. تنها، اما محکم.ـ پس چرا همیشه حس می‌کردم یه تکه‌م گمه؟ـ اون تکه، تو سکوت من پنهون شده بود. در خون تو نیست.۱۰. تک‌پرده‌ای برای دو نفرغروب خانه را گرفته بود. رها از کنار پنجره بلند شد. بدون تصمیمی قطعی. فقط دیگر نشستن کافی بود.مینا هنوز نشسته بود. دست‌ها روی زانو. انگار چیزی را از عمق جان بالا می‌کشید—نه خاطره، بلکه حقیقت.رها آرام پشت سرش ایستاد، ساکت، بی‌حرکت. فقط نمی‌خواست آن لحظه را خراب کند.ـ یه روزی… شاید همین روزها بود، یه نامه نوشتم، به خودم. نوشتم مراقب باش زنده بمونی. برای کسی نبود، از روی لج نبود. فقط چون هنوز کسی بود که از دردت خبر نداشت.رها چیزی نگفت، اما این بار کنار پای مادر نشست.ـ اون روزا هرکی حرف نمی‌زد، یا ترسیده بود، یا خیانت کرده بود. من فقط ساکت موندم، چون نمی‌دونستم باید از کی بترسم؛ از اونا؟ یا از خودم؟ـ حالا چی؟ هنوز می‌ترسی؟ـ حالا فقط خسته‌ام.رها به پاهای مادر تکیه داد. نه کینه‌ای بود، نه آشتی، نه عذرخواهی، نه بخشش. فقط بودن بود. و این برای اولین‌بار، کافی بود.۱۱. اگر ریشه‌ای بود… پس کجاست شاخه؟رها شب را تا صبح نخوابید. نه از کابوس، از فهم.صبح زود، بی‌آنکه چای بریزد یا سراغ گوشی برود، سراغ کشویی رفت که مادر همیشه گفته بود: «دست نزن، وسایل قدیمیه.»کشو پر بود از چیزهایی که نه برای ارزش، بلکه برای درد نگه داشته می‌شدند:عکس‌ها، نوار کاست‌ها، و یک دفترچه‌ی باریک.دفترچه را باز کرد. خط آشنای مادرش بود. نه نامه، نه خاطره، قطعه‌هایی از سکوت:بچه‌ها رو می‌برن، دیگه کسی حتی نمی‌پرسه چرا. من موندم، چون زنده‌موندن شجاعتی بود سخت‌تر از مرگ.رها دفترچه را بست. رفت سراغ آشپزخانه. مینا بیدار شده بود، آرام، اما خسته.ـ تو نمی‌خوای بگی چی شد، قبول. ولی من باید بفهمم، برای خودم. برای اینکه بدونم کی بودید که من الان چی‌ام.مینا سکوت کرد. اما این‌بار، سکوتش دفاع نبود—تسلیم بود.ـ می‌رم دنبال ردش، حتی اگه نخواهی. می‌خوام بدونم اردوگاه کجا بود، چه کسی برگشت، و چرا هیچ‌وقت برنگشت.مینا نشست. مثل کسی که می‌داند دیگر نمی‌تواند جلوی موج را بگیرد.ـ یه نفر گفت بردنش، ولی نمی‌دونست چی شد. سال‌ها بعد، کارت‌پستالی رسید، بی‌اسم. فقط نوشته بود: «من هنوز هستم، اما در این سرزمین نیستم.»رها لرزید. نه از ترس، از حس سهم داشتن در این زخم.ـ اگه رفتی دنبال ردش، فقط قول بده خودتو گم نکنی. آدم‌ها وقتی زیادی به گذشته برمی‌گردن، دلِ حالشونو جا می‌ذارن.ـ من دنبال گم‌شده نیستم، مامان. دنبال معنا می‌گردم.۱۲. این تویی که نگاهم می‌کنی، نه سؤال‌هاخانه در سکوت صبحگاهی‌اش بود. مینا چای ریخته بود، اما دست‌هایش کمی لرزش داشتند—نه از سن، از چیزی که بالا می‌آمد و بیرون نمی‌ریخت.رها در آشپزخانه نبود. دلخور نبود، اما اضطرابی خاموش در دلش بود.وارد شد. چهره‌اش پف‌کرده، بی‌خواب، اما شکسته نبود. فقط آگاه‌تر.ـ من باید قوی می‌موندم… چون یکی باید زنده می‌موند.مینا فقط نگاه کرد.ـ مریض بودم، تو گفتی اختلال دارم. ولی من داشتم زندگی‌تو حس می‌کردم، غم‌هات، ترس‌هات، رازهایی که باهام زندگی می‌کردن، بدون اینکه بفهمم چی هستن.رها نشست روبه‌رویش. نه دخترک دیروز بود، انگار در یک شب، زن شده بود.ـ مامان… من تکه‌ی گمشده نیستم. تکه‌ای‌ام که با ترست پنهان کردی. ولی حالا که زنده موندم، باید بدونم چرا.مینا فهمید دفاع فایده ندارد. چون رها، حمله نکرده بود—نجاتش داده بود.ـ تو پرسیدی. من هنوز بلد نیستم جواب بدم. ولی اگه کنارم بمونی، شاید یاد بگیرم.۱۳. روزی معمولی، اما متفاوتآن روز، معمولی نبود. نه به‌خاطر اتفاق خاص، بلکه به‌خاطر تغییری بی‌صدا در دل رها.صبح، زود بیدار شد. سبک. چای شیرین، نان و پنیر. مینا هنوز ساکت، اما گرم.نه صمیمیت کامل، اما درکی بی‌نیاز از واژه‌ها شکل گرفته بود.رها آماده رفتن شد. دانشگاه. پروژه‌اش، بخشی از خودش شده بود.قبل رفتن، برگشت. مینا کنار اُپن بود. لبخندی کم‌رنگ، اما عمیق.رها او را در آغوش گرفت. گونه‌اش، پیشانی‌اش، دست‌های لرزانش را بوسید.در گوشش گفت:ـ رنگ نگاهم به دنیا با تو قشنگ شده… عاشقتم، مامانی جونم.مینا چیزی نگفت. فقط سرش را به شانه‌ی دختر تکیه داد. چند لحظه‌ی بی‌زمان.رها رفت. آرام، با گام‌هایی مطمئن‌تر از همیشه.در که بسته شد، مینا نفس عمیقی کشید. انگار جمله‌ای که سال‌ها در گلو مانده بود، در آن آغوش شنیده شد.این گفت‌وگو انقلابی نبود. گره‌گشایی نبود. اما برای اولین‌بار، یک مادر و یک دختر، در یک حقیقت نفس کشیدند.۱۴. دفتر استاددانشگاه تهران. دانشکده ادبیات. دفتر استاد م. رحیمی.رها وارد شد.ـ بفرما رها جان، منتظرت بودم. چرا چهره‌ات این‌قدر خسته‌ست؟ ماجرای مادرت و پدرت؟رها آرام شروع کرد به تعریف.استاد گفت:ـ نمی‌دونی گفتنش برای مادرت چقدر سخت بوده. اون نسل، رازدار بود. حتی اگه فعال سیاسی نبودن، رازداری رو زندگی می‌کردن. احساس خیانت می‌کنه، شاید حتی خودآزاری.رها گفت:ـ متوجه شدم. فکر می‌کنید دیگه کافیه؟ـ آره. اگه چیزی ضروری باشه، خودش می‌گه. مادر همیشه مراقب تو بوده. حالا وقتشه تو هم مراقب اون باشی.رها لبخند زد:ـ کاملاً موافقم. ممنونم استاد.ـ منم دختر قشنگم... فعلاً.موخره – سکوتی که معنا داردقصه تمام می‌شود، اما مه همچنان هست. مهی پر از پرسش، و رازهایی که همیشه کامل روشن نمی‌شوند.رها آزاد شده، نه از خاطره، که از سردرگمی.زندگی شاید همین باشد: نه همه‌چیز گفته می‌شود، نه همه‌چیز فهمیده. فقط لحظه‌هایی هست که می‌پذیری، و رها می‌شوی.رهایی، رها...نویسنده‌نگار:درود بر کسی که در جستجوی معنا، دل به واژه‌ها می‌سپارد.این روایت تقلیدی از واقعیت نیست. بل پژواکی از امکان‌های پنهان در دل انسان است.روابط خانوادگی مانند کهکشان‌هایی بی‌نقشه‌اند؛ گاه پرنور، گاه خاموش.مینا، رها، و کامران، آن‌گونه که بودند نیستند؛ بل آن‌گونه‌اند که می‌توانستند باشند. فرزندان نگاهی دیگر به زیستن، رنج و رهایی.</description>
                <category>حمید کردی داریان</category>
                <author>حمید کردی داریان</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 16:55:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه ای که هرگز نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidkordidaryan/%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-yzbbxhiqals2</link>
                <description>پیش از خواندن این داستان، پیشنهاد می‌کنیم ابتدا داستان قبلی را بخوانید و سپس به اینجا برگردید.هیچ‌کس دقیق نمی‌داند آن کافه کجاست. نه تابلویی دارد، نه آدرسی. بعضی می‌گویند فقط وقتی پیدایش می‌کنی که در اوج تنهایی باشی. می‌گویند مثل درِ مخفیِ یک خواب است؛ اگر خیلی فکرش را بکنی، شاید به‌جایش فقط سایه‌اش را ببینی.مردی پنجاه‌ساله، هر غروب رأس ساعت پنج، وارد کافه می‌شد. نه از در، بلکه از آینه‌ای مه‌آلود در انتهای کوچه‌ای فراموش‌شده. می‌نشست روی صندلی کنار پنجره‌ای که انگار رو به هیچ‌جا باز نمی‌شد، اما صدای دریا از آن می‌آمد.همیشه قهوه‌ی ترک می‌خواست.اما فنجان‌ها هیچ‌وقت بخار نمی‌کردند.هیچ‌کس در کافه حرف نمی‌زد.همه‌ی مشتری‌ها، آدم‌هایی بودند که در دنیای واقعی، دیگر کسی آن‌ها را به‌خاطر نمی‌آورد.یک زن با موهای سفید که اسم خودش را فراموش کرده بود، مردی که در خواب دیگران زندگی می‌کرد، دختری که تنها وقتی باران می‌بارید، می‌توانستی او را ببینی و مرد، فقط می‌نوشت. در دفترچه‌ای چرمی.با جوهری که رنگ نداشت، اما اگر از زاویه‌ی خاصی نگاه می‌کردی، جملاتش را در بخار پنجره می‌دیدی. مثلاً نوشته بود:بعضی تنهایی‌ها، دیگر برگشت‌پذیر نیستند. فقط باید آن‌ها را آرام نوشید، مثل قهوه‌ای سرد در شب بی‌صدا.یک‌شب، دختری آمد.نه از در، نه از پنجره.از همان فنجانی که مرد هر شب قهوه‌اش را نمی‌نوشید.آمد، نشست روبه‌روی مرد و چیزی نگفت.اما مرد نوشت:گاهی آدم‌ها نه با حرف، بلکه با حضورشان، رازها را باز می‌کنند.ساعت پنج و پنج دقیقه، دختر برخاست و به سمت آینه‌ی انتهای کافه رفت.مرد دنبال نکرد.فقط دفترچه را بست، سرش را روی میز گذاشت...و دیگر هرگز باز نشد.روایت‌هایی هست که می‌گویند حالا گاهی، غریبه‌ای وارد کافه می‌شود و اگر به صندلی کنار پنجره بنشیند و قهوه‌ی ترک سفارش دهد، فنجان آرام گرم می‌شود و در بخار شیشه، جمله‌ای ظاهر می‌شود:تنهایی، فقط نبودن دیگران نیست؛ گاهی، خودت را هم گم کرده‌ای.هیچ‌کس مرگ او را باور نکرد.در گواهی فوتش نوشته بودند: سکته‌ی مغزی.اما همسایه‌ها می‌گفتند هنوز شب‌ها چراغ اتاقش روشن می‌شود و صدای ماشین‌تحریر، مثل قطره‌های یکنواخت باران، از پشت دیوار نازک خانه‌اش شنیده می‌شود.او نویسنده‌ای تنها بود.نه خانواده‌ای داشت، نه دوستی.فقط دفترچه‌هایی پر از داستان‌های نیمه‌تمام و فنجان‌های قهوه‌ی ترک که همیشه نیمی‌ از آن‌ها سرد می‌ماند.پس از مرگش، کسی وسایلش را جمع نکرد.خانه‌اش مثل قبل ماند، انگار مرد فقط برای لحظه‌ای بیرون رفته.و کافه‌ای که همیشه در آن می‌نشست، همان گوشه‌ی فراموش‌شده‌ی کوچه، حالا دیگر برای کسی پیدا نمی‌شد... مگر برای آن‌هایی که چیزی را جا گذاشته بودند.و آن دختر؟او اولین‌بار در شب خاکسپاری مرد دیده شد.درست زمانی که باران می‌بارید و آینه‌ی قدی کنار کوچه، لکه‌لکه از مه و اشک شده بود.کسی نمی‌دانست کی آمده.موهایش خیس، لب‌هایش خاموش، و نگاهش... شبیه کسی بود که قرن‌ها تنها بوده.یک پیرزن گفت:این همون دختریه که توی یکی از داستان‌های اون مرد بود... همون که می‌گفت فقط وقتی قهوه رو کامل بنوشه، از توی فنجون بیرون میاد.کسی خندید.کسی چیزی نگفت.اما همان شب، یکی از صندلی‌های کافه جابه‌جا شده بود.و روی میز، دفترچه‌ای باز بود.با جمله‌ای که پیش از آن وجود نداشت:کسی که نوشتم، برگشت.ولی این‌بار، نه برای من.برای اینکه بنویسد ادامه‌ی من را...از آن شب به بعد، افسانه‌ای در میان تنهاترین آدم‌های شهر پیچید:اگر کسی، واقعاً تنها باشد،اگر فکری را آن‌قدر با خودش حمل کرده باشد که دیگر سنگین‌تر از خودش شده باشد،کافه‌ای را پیدا می‌کند با صندلی کنار پنجره...و در آن‌جا، شاید دختری را ببیند با چشمانی بارانی،که آمده است تا داستان نیمه‌تمام تو را،از نگاهت بخواند و بنویسد.من آوا هستم.یا شاید بودم.اسمم را کسی صدا نمی‌زند، فقط گاهی در گوشه‌ی کاغذها، با دست‌خطی لرزان دیده‌ می‌شوم.نویسنده‌ام مرا ساخت.نه از گوشت و خون،بلکه از خستگی شب‌های دراز،از قهوه‌هایی که تا ته نوشیده نمی‌شدند،از تنهایی‌ای که هیچ آدمی طاقت ادامه‌اش را نداشت.اولین‌بار که مرا نوشت، فقط یک جمله بودم:دختری کنار پنجره، با چتری خیس...اما کم‌کم، با هر بار نوشتن و پاک کردن،با هر بار که دلش تنگ‌تر شد،من شکل گرفتم.گاهی وقتی خواب بود، من بیدار می‌شدم.در صفحات خالی دفترچه‌اش قدم می‌زدم،با حرف‌های نانوشته‌اش حرف می‌زدم،در بخار شیشه نفس می‌کشیدم.اما چیزی کم بود...من می‌خواستم بیرون باشم.نه فقط در کلمات، نه فقط در رؤیا.می‌خواستم واقعی باشم.و او...او مرد.بی‌آنکه قهوه‌اش را تمام کند،بی‌آنکه جمله‌ی آخر را بنویسد.من ماندم، گیر افتاده در نیمی از داستان،نیمی از تنهایی،نیمی از زندگی.وقتی مرد، در کافه چیزی تغییر کرد.دیگر آینه بخار نمی‌کرد.قهوه‌ها یخ نمی‌زدند.کلمات، سبک‌تر شده بودند.و من... برای اولین‌بار، از فنجان بیرون آمدم.باران می‌بارید.کوچه تاریک بود.من رفتم سر میز همیشگی.دفترچه‌اش باز بود.جمله‌ی آخرش ناتمام بود:و او...من ادامه‌اش را ننوشتم.فقط نشستم.و در بخار شیشه، صورتم را دیدم.برای اولین‌بار، واقعاً دیدم.از آن شب، گاهی صدای زن جوانی در کافه شنیده می‌شود.نه بلند، نه واضح.مثل صدای ورق خوردن کتابی قدیمی.می‌گویند اگر خیلی تنها باشی، می‌توانی او را ببینی.دختری که فقط وقتی کسی نیمه‌کاره بنویسد،تا آخر خط با او می‌ماند.بعد از مرگ نویسنده، کسی خانه‌اش را نخرید. نه به‌خاطر قیمت، بلکه چون هیچ مشاور املاکی حاضر نبود کلید آن را به کسی بدهد. اما سامیار، یک پسر جوان و تازه‌وارد بود. آپارتمان را گرفت، بی‌آن‌که گذشته‌اش را بداند.شب اول، همه‌چیز خوب بود. خانه‌ سرد و ساکت. کافه‌ی قدیمی هم ته کوچه، بسته و فراموش‌شده. اما ساعت ۲:۱۳ نیمه‌شب، از همان اتاق کوچک انتهای راهرو، صدایی آمد:تتتتتق... تقققق... تق... تتتتتق...سامیار، اول فکر کرد خیالاتی شده.اما صدا ادامه داشت.نه با نظم، نه بی‌نظم.انگار کسی دارد با انگشت‌های لرزانش، روی ماشین تحریری نامرئی ضربه می‌زند.او جرئت نکرد در را باز کند.فقط گوش داد.ضربه‌ها گاهی کند می‌شدند، گاهی سریع،مثل نفس کشیدن کسی که دارد خواب می‌بیند.صبح، وقتی هوا روشن شد، به سراغ اتاق رفت.قفل نشده بود.هیچ‌چیز درونش نبود…جز یک میز چوبی،و یک ماشین تحریر کهنه.اما عجیب اینجا بود:دسته‌ی ماشین تحریر هنوز گرم بود.او خواست آن را لمس کند،اما ناگهان صدایی از زیر میز آمد.صدای کشیده شدن کاغذ،و بعد، یک برگه‌ی نو بیرون آمد.با خطی ناآشنا…با جمله‌ای لرزان:او برگشته. و من هنوز گیر افتاده‌ام.سامیار، آن شب نخوابید.برگه را سوزاند.اما نیمه‌شب بعد، باز صدا آمد.تق... تتتتق...و این‌بار، کلمات واضح‌تر بودند.به او بگو بنویسد... پیش از آن‌که خیلی دیر شود.پایان باز:سامیار حالا هر شب، برگه‌ای تازه از ماشین تحریر می‌کشه بیرون.اما هیچ‌وقت جرئت نمی‌کنه کامل بخونه.فقط می‌ذاره توی کشوی میز،زیر فنجانی که هنوز، تهش کمی قهوه‌ی سرد مانده…و کافه،آن کافه‌ی فراموش‌شده،حالا پنجره‌ای رو به مه باز کرده.کسی از آن‌جا بیرون را نگاه نمی‌کند،اما سایه‌ای همیشه، پشت شیشه است.پنجره‌ای به درون مههیچ‌کس دقیق نمی‌داند آخرین برگه‌ای که از آن ماشین تحریر بیرون آمد، چه نوشته بود.سامیار مدتی بعد خانه را ترک کرد.گفت: «دیگر نمی‌نویسم. یا شاید دیگر نوشته نمی‌شوم.»خانه خالی ماند.اما شب‌ها، پنجره‌ی اتاقی روشن می‌شود، بی‌آن‌که کسی در آن باشد.و صدای آهسته‌ای در کوچه می‌پیچد:تق... تتتتق...کافه‌ی پایین کوچه، هنوز بسته است.اما گاهی، اگر درست ساعت پنج عصر آن‌جا بایستی،بوی قهوه‌ی ترک در باد می‌پیچد،و صدای صندلی‌ای که به‌آرامی عقب کشیده می‌شود.آوا، دختری که نوشته شد،شاید هنوز در آن‌جا باشد.یا شاید… حالا اوست که می‌نویسد.نه با جوهر، نه با صدا،بلکه با سکوتی که باقی می‌ماندمیان دو صندلی کنار پنجره.داستانی که نوشته نشد:شاید ما همگی، در گوشه‌ای از یک داستان نانوشته گیر کرده‌ایم.داستانی که شب‌ها، از دل پنجره‌ای مه‌گرفته، صدای ضربه‌های آرامش را می‌شنویم.این روایت، درباره‌ی سامیار است… یا شاید درباره‌ی خود تو.عنوان داستان:قهرمان خاموشِ داستانی که هیچ‌گاه نوشته نشدپشت جلد:او هر شب بازمی‌گشت،نه برای نوشیدن قهوه،بلکه برای شنیدن صدای ماشینی که دیگر کار نمی‌کرد.کسی او را نمی‌شناخت.حتی خودش را.فقط ردپایی تاریک در آینه‌ی انتهای کوچه بود،و دختری بارانی،که در بخار پنجره می‌نوشت:تنهایی، سرنوشتی نیست؛ گاهی انتخابی است که نمی‌فهمی چرا کردی‌اش.سامیار، قهرمانی که هرگز در سطر اول ظاهر نشد،در سکوتِ سطری گم‌شده، بیدار می‌شود.اما نه برای نجات کسی...بلکه برای نجات خود.پیش‌درآمداز زبان نویسندهممکن است هرکدام از مادر داستانِ نانوشته‌ی زندگی‌نکرده‌مان،یک سامیار باشیم.مسافری بی‌نام،در کوچه‌ای که هیچ نقشه‌ای نشانش نمی‌دهد.همه‌ی ما،در انتظارِ فردایی هستیم که هیچ‌گاه نمی‌رسد...و وقتی می‌رسد، آن‌چنان اتفاقی نمی‌افتد.من خودم،شاید همان پیرمردی‌ام که هر غروب،در سکوت کافه، قهوه‌ی نیمه‌سردی را می‌نوشیدو می‌نوشت، بی‌آنکه کسی نوشته‌هایش را بخواند.و شاید،همان دختری باشمبا موهایی خیس در زیر باران،که ناگهان از دل فنجان بیرون می‌آید،فقط برای چند لحظه،تا بودن را لمس کند.یا شاید…فقط عموی سامیارم،چهره‌ای محو در عکسی قدیمی،روی دیوار خانه‌ای که دیگر کسی در آن نفس نمی‌کشد.ما همه در این دایره‌ایم.دایره‌ای که نه آغاز دارد،نه پایان.فقط ضربه‌هایی از ماشین تحریری خاموش،که می‌کوشدداستانی را بنویسدکه هیچ‌وقت به پایان نمی‌رسد...آن سوی پنجره، هنوز کسی هستکافه هنوز آنجاست.نه بسته، نه باز.فقط مکانی میان رؤیا و واقعیت،که وقتی خیلی تنها باشی، پیدایش می‌کنی.مردی که روزی قهرمان خاموش این داستان بود،دیگر چیزی نمی‌نویسد.شاید چون فهمید همه‌ی داستان‌ها،پیش از آن‌که نوشته شوند،زیسته شده‌اند.و آوا…دختری که فقط در بخار پنجره دیده می‌شد،شاید حالا بخشی از ماست.همان صدای گم‌شده‌ای که شب‌هاما را به درون خودمان می‌برد،جایی که کلمات،نه برای گفتن،بلکه برای شنیدن زاده می‌شوند.و سامیار…شاید هرگز نداند کی بوده.شاید هنوز، کنار ماشین تحریر بنشیند،و هر شب، تنها یک جمله بنویسد:هرکسی، در سطری از داستانی ناتمام، گیر کرده است.یادداشت نویسنده(پیش از آغاز داستان)راستش،قبل از نوشتن هر داستانی،اول یک حمله می‌آید.یک یاد.یک خاطره که خودش را به دیوار ذهن می‌کوبد.این‌بار، فقط یک پنجره بود که باز شد.پشتش دیواری به رنگ ابرهای باران‌زا.صندلی را تکیه دادم به پنجره و چشم‌هایم را بستم.احساس کردم قطرات باران دارند به سر و صورتم می‌خورند.بی‌هوا، به یاد آوا افتادم؛دختری که هرگز ندیدمش،اما در اپیزود اولِ ذهنم با گیسوانی خیس وارد کافه شد…و دیگر هرگز از آن‌جا بیرون نیامد.از آن کافه،فقط یک پنجره مانده؛پنجره‌ای که به بن‌بست ختم می‌شود.اما اگر...اگر حس کنی که باران می‌بارد،بدان کهقصه‌ی من از همان‌جا شروع می‌شود.متن اصلی داستانکافه در انتهای کوچه‌ای باریک و سنگفرش‌شده بود؛ جایی که خورشید همیشه با اکراه غروب می‌کرد. پشت پنجره‌ی مه‌گرفته‌اش، دو صندلی چوبی وجود داشت که همیشه یکی‌شان خالی بود. مردی حدوداً پنجاه‌ساله، هر روز در ساعت مشخصی وارد می‌شد. قهوه‌ی ترک می‌خواست، بی‌شکر. به صاحب کافه چیزی نمی‌گفت. فقط نگاه می‌کرد و گاهی با انگشتش روی میز طرح‌هایی بی‌معنی می‌کشید.کسی نمی‌دانست خانه‌اش کجاست. یا حتی اسمش چیست. فقط می‌دانستند که هست. مثل حضور سایه‌ای قدیمی در خانه‌ای که سال‌ها کسی در آن زندگی نکرده. گاهی، دختری با موهای خیس و پالتویی نازک، بی‌صدا وارد می‌شد. کنار پنجره می‌نشست. گاهی به مرد لبخند می‌زد. گاهی فقط بخار پنجره را با نوک انگشت می‌نوشت و پاک می‌کرد.شب‌ها، صدای ضربه‌های ماشین تحریر از پشت دیوارهای کافه می‌آمد. تق‌تق‌تق... بعد سکوت. انگار کسی می‌نوشت و بعد، ناگهان محو می‌شد. سامیار، مستأجر خانه‌ی نویسنده‌ی مرده، مدتی بود صداها را می‌شنید. او نه نویسنده بود، نه عاشق قهوه. اما انگار چیزی او را به آن کافه می‌کشاند.یک شب، صدای ماشین تحریر دیگر شبیه نوشتن نبود؛ شبیه نفس کشیدن بود. و صبح، برگه‌ای روی میز بود: «تو برگشتی. من هنوز گیر کرده‌ام.»از آن شب، سامیار هر روز پشت همان پنجره می‌نشست. شروع کرد به نوشتن، با دستانی لرزان: «هرکسی، در سطری از داستانی ناتمام، گیر کرده است.»اما داستان اینجا تمام نمی‌شود. زیرا کافه، هنوز هست. آوا، هنوز هست. و شاید سامیار، همان صاحب قدیمی کافه بوده باشد. شاید نه در این زندگی، بلکه در سطری که هرگز نوشته نشد. شاید اصلاً خودِ کافه، نویسنده‌ی آن داستان ناتمام باشد.و تو، که اکنون این خطوط را می‌خوانی، شاید همان کسی هستی که باید سطر بعدی را بنویسی…آن سوی پنجره، هنوز کسی هستکافه هنوز آنجاست. نه بسته، نه باز. فقط مکانی میان رؤیا و واقعیت، که وقتی خیلی تنها باشی، پیدایش می‌کنی.مردی که روزی قهرمان خاموش این داستان بود، دیگر چیزی نمی‌نویسد. شاید چون فهمید همه‌ی داستان‌ها، پیش از آن‌که نوشته شوند، زیسته شده‌اند.و آوا… دختری که فقط در بخار پنجره دیده می‌شد، شاید حالا بخشی از ماست. همان صدای گم‌شده‌ای که شب‌ها ما را به درون خودمان می‌برد، جایی که کلمات، نه برای گفتن، بلکه برای شنیدن زاده می‌شوند.و سامیار… شاید هرگز نداند کی بوده. شاید هنوز، کنار ماشین تحریر بنشیند، و هر شب، تنها یک جمله بنویسد: «هرکسی، در سطری از داستانی ناتمام، گیر کرده است.شب چهارم، سکوت اتاق غلیظ‌تر از هر شب بود.نویسنده رفته بود.نه با صدای بمب،بلکه با خاموش شدن آهسته‌ی چراغی که دیگر نای روشن بودن نداشت.روی دیوار، دو قابهمان‌جا بودند.یکی دختر با موهای رها، صورتی آرامو چشم‌هایی که انگار همیشه آماده‌ی شنیدن‌اند.دیگری، پسر جوانی با صورت استخوانی و نگاه عمیقی که بیشتر شبیه جمله‌ای ناتمام بود.وقتی عقربه‌ها از سه بامداد گذشتند،دیوار برای لحظه‌ای نفس کشید.نه بلند، نه واضح — فقط به قدرِ لرزش یک حس فراموش‌شده.آن‌گاه،دختر از قابش پایین آمد.آرام، بدون صدا، مثل برگی که خودش هم نمی‌فهمد کی از شاخه جدا شده.پسر هم به‌دنبالش آمد.در اتاق، هیچ‌چیز تغییر نکرد.اما «حضور» موج برداشت.انگار چیزی که سال‌ها پیش در ذهن نویسنده‌ شکل گرفته بود،حالا در غیاب او،خودش را به دنیا آورده بود.آن دو بدون حرف، از اتاق بیرون رفتند.نه با پا،بلکه با حافظه.از پله‌ها گذشتند، از کوچه، از خطوط باریک خاکستری تهران.در مدرسه‌ای فراموش‌شده، در حیاطی پر از برگ‌های زرد،معلم بازنشسته‌ی ادبیاتدوباره روی نیمکت نشسته بود،همان‌جا که روزی به دختری با موهای چترینگاه کرده بود،و جمله‌ای در دلش افتاده بودکه هیچ‌وقت نگفت.اما امشب،همان دختر،همان نگاه را داشت،و همان سکوت را.و پسر کنار او،ایستاده بود.و به معلم،به آرامینگاه کرد.معلم به قاب خالی‌ای که در ذهنش آویزان بود،نگریست.و فهمید که آن دو،هرگز دانش‌آموزش نبودند.بلکه «کلماتی» بودندکه هرگز نوشته نشدند.و درست در این نقطه،ما به اپیزود اول می‌رسیم.اما این بار، با یک راز جدید:آیا آن دو،همان دختر و پسر قاب عکس‌اند؟یا فقط «خاطره‌ی آن‌ها» بودند که در ذهن پیرمرد زنده شد؟آیا نویسنده، همان معلم بازنشسته بود؟یا فقط کسی بود که شنیده بود درباره‌شان؟در پایانِ این شب‌های خاموش که تنها صدای بی‌صدایی ما بودند، هیچ چیزی همچون خاطره زنده نمی‌ماند.«تکه‌پاره‌هایی در آن شب‌ها» نه فقط مجموعه‌ای از کلمات و لحظات است، بلکه صدای شهر، صدای آن لحظه‌های ناتمام؛صدای مادری که در سکوت، بچه‌هایش را در آغوش گرفته،صدای پسری که در پی جستجوی «کلمه‌ای» است که هیچ‌گاه نگفته شد،و صدای دختری با موهای چتری که نگاهش، رازهایی از گذشته و آینده را در خود دارد.اینجا، در گوشه‌های تاریکِ یک اتاق متروک یا در سکوتِ یک مدرسه فراموش‌شده،هنوز آن کلمات باقی مانده‌اند؛کلماتی که نویسنده‌ای که دیگر در میان ما نیست، تنها در قاب‌های معلق تصاویر،و در آهنگِ نرمِ یادها، جان می‌گیرند.شاید این پایان باشد؛ اما پایان هر داستان، تنها درگشادی برای نگاه دوباره به شروع است.چون آن شب‌ها، آن قاب‌ها، و آن معلم بازنشستهکه در هر نگاه دلداده، یادآورند:در دل سکوت، زیباییِ بی‌پایانِ انسانیت نهفته است.شروعی برای نانوشته هاچقدر تلخ، ساده، و عمیق —مردی که به هیچ کافه‌ای نرفت یعنی:هیچ‌گاه با کسی درد دل نکردهیچ دوستی را تا نیمه‌شب پای میز قهوه نداشتهیچ‌وقت توی دود و شلوغی گم نشدهمیشه، در تنهایی ماندو همان‌جا، در سکوت و تاریکی، ایده‌ای جرقه زد..نام: مردی که به هیچ کافه‌ای نرفتاو به هیچ کافه‌ای نرفت.نه از سر غرور، نه از بی‌حوصلگی.بلکه چون فکر می‌کرد اگر با کسی بنشیند،قصه‌ای که در ذهنش دارد«خراب» می‌شود.او با کسی قهوه نخورد،اما شب‌ها با بخار لیوان خالی‌اش حرف می‌زد.با بخاری گازی کنار میز،و با چراغ‌خوابی که فقط یک طرفش نور داشت.سال‌ها نوشت.نوشت و پاره کرد.نوشت و ساکت ماند.تا یک شب، وقتی صدای باران روی پنجره ریخت،ایده‌ای جرقه زد.در دیوار جنوبی درمانگاه، بومِ بی‌قابی آویخته بود.هیچ‌کس نمی‌دانست چه کسی آن را گذاشته.اما هر پرستاری که شیفت شب داشت،می‌گفت گاهی صدای خش‌خش قلم‌مو می‌آمد...نه از نقاش،بلکه از خودِ بوم.در آن تابلو، هیچ انسجامی نبود.فقط یک حیاط،یک نیمکت،یک دختر با موهای چتری،یک پسر با نگاه خالی،یک معلم که با دفترچه‌ای سوخته نشسته،و دو آدم‌برفی در گوشه‌ای آب شده.بالای تابلو، با رنگی بی‌قرینه، نوشته بود:ما همه از داستانی آمدیمکه هیچ‌گاه نوشته نشد.و پایین تابلو، با خطی لرزان:ونسان ون گوگ .تابلویی که هرگز نمایش داده نشددر دیوار جنوبی درمانگاه سن‌رمی،یک بوم بی‌قاب آویزان بود.هیچ‌کس نمی‌دانست چه کسی آن را کشیده.اما پرستاران شب،گاهی صدای قلم‌مویی را می‌شنیدندکه نه از نقاش،بلکه از خود بوم می‌آمد...در آن تابلو،دو آدم‌برفی در گوشه‌ی حیاط در حال آب شدن،دختر چتری در مرکز،پسر با نگاهی دور،و معلمی با دفترچه‌ای سوخته روی نیمکت.در پس‌زمینه،سایه‌ی قاب‌عکس‌هایی محو،و نوری خاکستریکه انگار از قاب صفحه‌ی اول بیرون زده است.بالای تابلو، با خطی بی‌قرار، نوشته شده بود:&gt; «ما همه از داستانی آمدیمکه هیچ‌گاه نوشته نشد .ما آدم‌های قصه‌های نانوشته‌ایم.در یک روز برفی، من، دبیر بازنشسته‌ی ادبیات، برای فرار از تنهایی، در حیاط کوچک خانه‌ام دو آدم‌برفی ساختم.برایشان قصه گفتم، شعر خواندم، و شب، وقتی همه چیز ساکت شد، آن‌ها همچنان همان‌جا ماندند؛ در سرمای تهرانِ بی‌صدا، بی‌حرکت اما زنده در خیالِ من.صبح، فقط تلی از برف مانده بود.نه چشم، نه دهان، نه رد پا.و من نمی‌دانستم این خواب بود یا آن‌ها بودند که خواب مرا می‌دیدند...اما چیزی در چتری‌های آن یکی، و لبخند خسته‌ی آن دیگرییاد دختری را آورد که خاص‌ترین کلمات را، بی‌آنکه حرفی بزند، گفته بود.پرده‌ای که هرگز بالا نرفتمن راوی بودم.یا فکر می‌کردم که هستم.صدایی درون این دفتر،نقشی بی‌جسم اما پر از یقین.حالا می‌فهمم،من هم فقط یک ایده بودم.نوشته نشده.شخصیتی که هیچ‌گاه روی صحنه نیامد.در حاشیه‌ای از دفتر نویسنده،جایی میان لکه‌ی قهوه و تاریخ محوشده‌ای،این جمله را پیدا کردم:راوی باید بی‌نام باشد.طوری که وقتی داستان تمام شد،مخاطب شک کند که اصلاً وجود داشتامید این چند اپیزود به دل و جانتان نشسته باشد .قصه هایی که بنوعی تک تک ما شاید در زندگی‌مان تجربه کرده باشیم .شکل قصه ها هم چند لایه است و هم حلقه واروچند لایه که تمام قصه ها بنوعی در دل هم فصل مشترکی دارند ودر نهایت ما متوجه می شویمراوی افراد قصه را از تابلوی ونسان ون گوگ هلندی جان داده و در تمام اپیزودها بنوعی زندگی می کردند .حلقه وار از این جهت که هر پنج اپیزود از همان‌جا که شروع می‌شوندهمان‌جا هم تمام می‌شود و به یکدیگر متصل می‌شوند.ابتکار و خلاقیت خودم بود.پایان</description>
                <category>حمید کردی داریان</category>
                <author>حمید کردی داریان</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jul 2025 18:25:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو صندلی کنار پنجره</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidkordidaryan/%D8%AF%D9%88-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-vskbktehkohd</link>
                <description>دو صندلی کنار پنجره، روایت دو تنهایی‌ست که در سکوت کنار هم می‌نشینند، بی‌آنکه واژه‌ای رد و بدل کنند.ساعت نزدیک پنج عصر بود. بارانِ ریز، آرام از پنجره کافه به شیشه‌ها می‌کوبید. کافه خلوت بود، جز دو نفر که هرکدام در گوشه‌ای نشسته بودند، بی‌آن‌که با کسی حرف بزنند. یکی‌شان مردی بود حدوداً پنجاه ساله، با کلاه پشمی و دفترچه‌ای چرمی در دست. دیگری، دختری جوان با چتری‌های نم‌کشیده و نگاهی که گویی دنبال چیزی می‌گشت، اما نمی‌خواست آن را پیدا کند.مرد، هر روز همین‌ موقع می‌آمد. یک قهوه‌ی ترک می‌گرفت، کنار پنجره می‌نشست و چیزی می‌نوشت. نه اهل نگاه کردن به تلفن بود، نه سر حرف را با کسی باز می‌کرد. صاحب کافه می‌گفت سال‌ها معلم ادبیات بوده، اما حالا بازنشسته شده و در همین محله‌ی ساکت، تنهایی‌اش را زندگی می‌کند. با مردم مهربان است، اما دور. اهل حرف زدن است، اما اهل رازگشایی نه.دختر اما تازه‌وارد بود. یکی دو هفته‌ای می‌شد که آمده بود در محله. مثل بقیه‌ی جوان‌ها نبود. تلفن همراهش همیشه خاموش بود یا ته کیفش جا خوش کرده بود. وقتی وارد کافه می‌شد، به هیچ‌کس لبخند نمی‌زد، اما بی‌ادب هم نبود. مثل کسی بود که دلش نمی‌خواهد دیده شود، اما اگر دیده شود، عصبانی نمی‌شود.روزها گذشت. باران آمد و رفت. برگ‌ها افتادند و شاخه‌ها خشک شدند. یک روز، مرد و دختر هر دو هم‌زمان دست دراز کردند تا نمک‌پاش کوچک را از میز مشترک بردارند. لحظه‌ای مکث. نگاه در نگاه. مرد لبخندی آرام زد و گفت:– شما اول بفرمایید.دختر لبخند کمرنگی زد و گفت:– نه، شما عادت دارید زودتر بیاید این‌جا.مرد خندید. نه بلند، نه مصنوعی. فقط به اندازه‌ی یک «ممنون» بی‌کلام. و آن‌روز، نمک‌پاش آغاز یک مکالمه شد. نه از آن گفت‌وگوهای شلوغ که آدم را خسته می‌کند. مکالمه‌ای از جنس سکوت، از جنس جمله‌هایی کوتاه که بیشتر از گفتنش، در دل آدم صدا می‌کرد.هفته‌ها بعد، کسی که از بیرون نگاه می‌کرد، ممکن بود فکر کند این دو نفر دوستان قدیمی‌اند. اما واقعیت این بود که هیچ‌وقت شماره‌ای رد و بدل نکردند، عکس نگرفتند، حتی اسم همدیگر را هم نپرسیدند.اما در آن کافه‌ی ساکت، کنار پنجره، در آن تنهایی‌های کنار هم، نوعی دوستی شکل گرفت. دوستی بدون حضور، بی‌نیاز از هیاهو. فقط دو آدم که بلد بودند کنار هم تنها باشند. و این، نایاب‌ترین شکل رابطه بود.ادامه‌ی داستان: جایی برای سکوتزمستان کم‌کم داشت خودش را جمع می‌کرد. باران جای خودش را به آفتابی کم‌رمق داده بود. کافه همان‌طور خلوت مانده بود، با همان دو نفر که حالا کنار هم می‌نشستند، اما هنوز بین‌شان میزی فاصله بود.گاهی دختر، کتابی درمی‌آورد، گاهی مرد دفترچه‌اش را باز می‌کرد. کلمات کم بودند، اما نگاه‌ها، گاه و بی‌گاه به هم برمی‌خورد. بی‌معنی نبودند این نگاه‌ها. نه عاشقانه، نه کنجکاو. چیزی شبیه احترامِ دو مسافر که می‌دانند قرار نیست با هم تا انتها بروند، اما تا ایستگاه بعدی، همراهی‌شان بهتر از تنهاییِ محض است.یک‌روز، دختر دیر رسید. باران می‌بارید. بی‌چتر، با موهای خیس، با نفس‌هایی که گویی دویده بود. مرد، برخلاف همیشه، از پنجره چشم برداشت و گفت: – نگران بودم نیایید.دختر، برای اولین بار مکثی کرد، بعد نشست و گفت: – منم... نمی‌دونم چرا عجله داشتم بیام. انگار یه چیزی جا گذاشته بودم این‌جا.مرد لبخند زد. سکوت دوباره برگشت. اما این سکوت، حالا جنس دیگری داشت. پرتر بود. شبیه اتاقی که کسی در آن نشسته، بی‌صدا، اما حضورش محسوس است.چند روز بعد، دختر دفترچه‌ای در دست داشت. وقتی بلند شد که برود، مکثی کرد و آن را روی میز مرد گذاشت: – اینا چیزاییه که می‌نوشتم. نمی‌دونم چرا، ولی دلم خواست شما بخونیدش.مرد دفترچه را برداشت، انگشتش را روی جلد چرخاند. چیزی نگفت. فقط سرش را به نشانه‌ی فهمیدن تکان داد.دختر رفت. هفته‌ی بعد نیامد. هفته‌ی بعدتر هم. مرد هر روز همان‌جای همیشگی می‌نشست، دفترچه‌ای را که از دختر گرفته بود، بارها خواند، زیر جمله‌هایی خط کشید، گاهی خندید، گاهی چشم‌هایش خیس شد.در صفحه‌ی آخر، جمله‌ای نوشته شده بود:«ما آدمای تنهایی نیستیم، فقط بعضی صداها توی خلوت، بهتر شنیده می‌شن.اگر روزی نیومدم، فکر نکن که دیگه تنهایی... بعضی نبودن‌ها، هنوز هستند.»مرد دفترچه را بست. بیرون، دوباره باران می‌بارید.او تنها بود، اما این بار تنهایی‌اش بوی فقدان نمی‌داد، بوی فهمیدن می‌داد.فهمیدنِ اینکه بعضی آدم‌ها، برای همیشه نمی‌مانند، اما یک‌بار آمدن‌شان، برای همیشهکافی است .بخش سوم: ردّی که پاک نمی‌شوداسمش را هیچ‌وقت نگفت، اما در دفترچه‌اش امضایی کوچک بود:&quot;س.&quot;س، دختری بود اهل سکوت، اما این سکوت تازه‌گی نداشت. انگار از جایی دورتری آمده بود، جایی که حرف زدن فایده‌ای نداشته، یا شاید کسی نبوده که گوش دهد.در دفترچه‌اش نوشته بود:«از شهری آمده‌ام که هیچ‌کس توی چشم‌های هم نگاه نمی‌کند. همه فقط می‌دوند، بدون اینکه بدونن کجا می‌خوان برسن.منم یکی از اون‌ها بودم... تا روزی که خواهرم خوابید و بیدار نشد.»او فقط بیست‌وچهار سالش بود، اما در دلش انگار قرن‌ها بار مانده بود. مرگ خواهرش، بی‌خبری از پدر، و مادری که بعد از آن شبِ لعنتی، دیگر لبخند نزد، او را از آن خانه بیرون کشیده بود. آمده بود به این شهر کوچک، بدون مقصد، فقط با یک کیف و یک دفترچه.در همان دفترچه نوشته بود:«وقتی دیدم آن مرد کنار پنجره، هر روز به یک نقطه‌ی نامعلوم نگاه می‌کنه و چیزی می‌نویسه، فهمیدم تنها نیستم.ما دو خط بودیم، موازی، که هیچ‌وقت همدیگر رو قطع نکردیم، اما به‌خاطر بودن‌مون، مسیرمون قابل‌تحمل‌تر شد.»و اما چرا رفت؟شاید چون نمی‌خواست حضورش وابستگی ایجاد کند. شاید چون ترسیده بود از این نزدیکی بی‌کلام. شاید چون فکر می‌کرد اگر بماند، دوباره چیزی را از دست می‌دهد.در یکی از صفحه‌های پایانی نوشته بود:«من آدم رفتنم. اما برعکس بقیه، نمی‌رم که نباشم. می‌رم که بیشتر شبیه خودم بمونم.اگر بمونم، یا شبیه تو می‌شم، یا تو شبیه من... و هر دو از خودمون فاصله می‌گیریم.»مرد، هر روز همان‌جا می‌نشست. کنار پنجره. اما دیگر نمی‌نوشت. فقط نگاه می‌کرد. گاهی هم از توی دفترچه‌ی دختر چیزی می‌خواند.صاحب کافه یک‌بار پرسید:– دیگه نمی‌نویسین آقا؟مرد لبخند زد و گفت:– چرا... ولی دیگه روی کاغذ نیست.و این‌گونه، دختر، با سکوتش، با رفتنش، با آن دفترچه‌ی ناتمام، بخشی از آن مرد شد. بخشی از آن کافه، آن پنجره، آن باران.شاید آدم‌های تنها، فقط کسانی باشند که جهان را عمیق‌تر می‌بینند. و وقتی کسی شبیه خودشان را پیدا می‌کنند، نمی‌خواهند خرابش کنند با واژه‌های زیاد.بخش چهارم: بازگشت، در سایه‌ی سکوتهفت سال گذشته بود.کافه، دیگر همان نبود. پنجره را عوض کرده بودند، صندلی‌ها عوض شده بودند، حتی قهوه‌چی پیر دیگر نبود. اما در یک گوشه، پیرمردی می‌نشست. با موهایی نقره‌ای‌تر، دستی لرزان‌تر، اما نگاهی که هنوز همان نقطه را نگاه می‌کرد.آن روز، آسمان مثل اولین دیدارشان بارانی بود. زنی وارد شد. چتری نداشت. همان‌طور که ایستاده بود، چشمش افتاد به پیرمردی که دفترچه‌ای را، با جلد چرمیِ قدیمی، به‌آرامی ورق می‌زد.قدم‌هایش آرام بود. گویی نمی‌خواست سکوت پیرمرد را بشکند. رسید. ایستاد. گفت:– هنوزم همون‌جایی می‌نشینید؟مرد آهسته سر بلند کرد. چشم‌هایش تار شده بود، ولی صدا را شناخت. چند لحظه طول کشید تا جمله‌ای بگوید، صدایش خش‌دارتر از قبل بود:– برگشتی؟– فقط برای چند روز... خواستم ببینم هنوز کسی هست که منو یادش باشه.مرد لبخندی زد که ترکیبی از اندوه، امید و نوعی تسکین بود:– تو رو که فراموش نکردم، اما منتظرت هم نبودم. فقط... گاهی به رفتنت فکر می‌کردم. نه با خشم. با درک.زن نشست. مقابلش. دست‌هایش را روی میز گذاشت. هیچ کدام دست هم را نگرفتند. اما همان نزدیکی، کافی بود.زن گفت:– فکر کردم اگر بمونم، خراب می‌کنم.مرد گفت:– شاید اگر می‌موندی، فقط این سکوت رو از دست می‌دادیم.زن خندید. تلخ. گفت:– اما حالا برگشتم، با صدایی پر از چیزهایی که نمی‌خوام بگم.مرد سرش را تکان داد. فهمید. همیشه می‌فهمید.دختر – یا حالا، زن – همان دفترچه را روی میز گذاشت. جلدش نو شده بود، اما همان بود. گفت:– جلدش عوض شد، اما محتوای توش هم عوض شد. چیزهایی نوشتم... از تو. از این میز. از اون پنجره‌ای که دیگه نیست.مرد گفت:– پنجره که هست. فقط قابش فرق کرده.زن به سکوت نگاه کرد. به بیرون. به باران. گفت:– نمی‌دونم می‌مونم یا نه. ولی این بار، رفتنم مثل قبل بی‌صدا نخواهد بود.مرد چیزی نگفت. فقط دفترچه را گرفت، گذاشت جلوی خودش. و هر دو در همان کافه‌ی بی‌نام، بی‌آن‌که بخواهند گذشته را بازسازی کنند، در لحظه‌ای بودند که هیچ‌چیز لازم نبود گفته شود.شاهدان بی‌ناماسم من سامان است. این کافه را سه سال پیش از عمویم تحویل گرفتم. او تا آخرین روزهایی که مریض نشده بود، همین‌جا، پشت پیشخوان می‌ایستاد و می‌گفت: «این کافه بیشتر از مشتری‌هاش، خاطره داره.»تا وقتی خودش بود، دو نفر همیشه روی میز کنار پنجره می‌نشستند. اول، پیرمردی تنها، با دفترچه‌ای چرمی. بعد، دختری که گه‌گاهی می‌آمد. بعدترها، فقط پیرمرد بود.از وقتی من اینجا را گرفتم، فقط آن پیرمرد را می‌دیدم. هر روز، رأس ساعت پنج، کنار پنجره، با همان دفترچه. نمی‌دانم چه چیزی در آن می‌نوشت، یا چه چیزی را از دلش پاک می‌کرد. هر وقت می‌خواستم با او حرفی بزنم، منصرف می‌شدم. نگاهش آن‌قدر عمیق بود که انگار آدم را به احترام سکوتش دعوت می‌کرد.تا اینکه یک روز، آن زن آمد. نه اینکه خاص باشد، نه لباس عجیبی داشت، نه آرایش. اما نگاهش... همان نگاه مرد بود. سنگین، پر، و بی‌نیاز از سؤال. نشست روبه‌روی پیرمرد. با او حرف زد. نه بلند، نه شاد، اما آن‌قدر آرام که کافه انگار ساکت‌تر از همیشه شد.آن شب وقتی رفتند، پیرمرد لبخند به‌لب داشت. اولین‌بار بود که از پشت پیشخوان دیدم لب‌هایش این‌طور نرم باز شده‌اند. آن زن دیگر نیامد. مرد اما تا دو ماه بعد، هر روز آمد. بعد، یک‌روز نیامد.بعد هم هیچ‌وقت نیامد.صندلی‌اش را برنداشتم. میز را هم همون‌جا گذاشتم. دفترچه‌ی چرمی‌اش که یک‌روز روی میز جا مانده بود، حالا در کشوی من است. نه به‌خاطر کنجکاوی، فقط چون نمی‌خواستم گم شود.گاهی در کافه جوان‌هایی می‌نشینند، می‌خندند، عکس می‌گیرند. گاهی کسی ازم می‌پرسد: «چرا این میز همیشه خالیه؟»و من فقط می‌گم:– اون میز رزروه... برای آدمایی که بلد بودن تو سکوت، با هم حرف بزنن.ادامه در این پست است.</description>
                <category>حمید کردی داریان</category>
                <author>حمید کردی داریان</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 20:59:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورق پاره هایی از ان شبها</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidkordidaryan/%D9%88%D8%B1%D9%82-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A8%D9%87%D8%A7-ud4qgvvn7xdz</link>
                <description>پیش‌گفتارتکه‌پاره‌هایی در آن شب‌ها(خاطراتی از شهری که خوابش نمی‌برد)این نوشته‌ها نه داستان‌اند، نه خاطره‌های رسمی، نه رمان‌های قهرمان‌پرور.این‌ها تکه‌پاره‌اند.پاره‌هایی از شب‌هایی که صدا داشتند اما فریاد نداشتند.شب‌هایی که آسمانش تیر نمی‌ریخت، اما دل‌ها ترک می‌خورد.شب‌هایی که کسی در را نزد، اما همه در انتظار کوبیده شدنش بودند.این‌ها نه برای شهرت نوشته شده‌اند، نه برای دلگرمی.فقط برای آن لحظه‌ی خاص.لحظه‌ای که تو تنها نشسته‌ای،چراغ خاموش است،پنجره باز است،صدایی نمی‌آید —اما می‌دانی اگر گوش بدهی، چیزی را می‌شنوی.یک صدای نادیده،از دل دیوارهای نیم‌سوخته،از لب‌های خشکیده‌ی کسی که دیگر نیستاما هنوز باقی‌ستدر خاطره.در جمله.در تکه‌پاره.تهران در این نوشته‌ها پناهگاه نیست.تهران مادر خسته‌ای‌ست که هنوز، با دست‌هایی سوخته، بچه‌هایش را بغل کرده.و ما، هر کدام‌مان،نه قهرمان، نه قربانی،فقطشاهد.اگر روزیاز این شب‌ها چیزی ماند،شاید همین چند خطِ لرزان باشد.شاید همین سکوت‌هایی که نوشته شدند،تا فراموش نشوند.تهران خوابش نمی‌برد تیر ۱۴۰۴محل: بلوار کشاورز – خیابان کوچک منتهی به بیمارستانتهران امشب صدا نمی‌دهد. نه آژیر، نه انفجار، نه زوزه‌ی هواپیما.اما همه بیدارند.پنجره‌ها نیمه‌بازند، نه برای هوا، برای شنیدن. انگار مردم تصمیم گرفته‌اند هیچ چیز را از دست ندهند، حتی سکوت را.مادرها کنار بچه‌ها نشسته‌اند، شانه‌شان را نوازش می‌کنند. نه با اضطراب، نه با گریه. فقط آرام.مادرها فهمیده‌اند ترس را نباید توی صدا ریخت. باید گذاشت توی دست.دستی که روی پیشانی بچه کشیده می‌شود و فقط می‌گوید:&quot;خوابیدی؟&quot;سفره‌ها جمع نشده. چای نیمه‌خورده روی میز است.کسی نمی‌داند باید منتظر چه باشد، فقط می‌دانند که باید باشند.تلویزیون خاموش است. اخبار چیزی نمی‌گوید. شبکه‌های اجتماعی، پر از حدس و شایعه‌اند.اما تهران تصمیم گرفته خودش را با سکوت نجات دهد.دیگر بحث نمی‌کند. دیگر تحلیل نمی‌کند.فقط نشسته، بیدار، و بچه‌هایش را بغل کرده.در یکی از واحدها، مردی روی مبل خوابش برده. چراغ کم‌نور بالای سرش هنوز روشن است. همسرش با روسری، آرام در آشپزخانه راه می‌رود. نه چیزی می‌پزد، نه چیزی می‌شوید. فقط راه می‌رود.زنی دیگر، پنجره را باز کرده. نه برای هوا، برای نشانه.که شاید از جایی، صدایی بیاید. یا نیاید.او فقط می‌خواهد بداند هنوز این شهر، روی نقشه هست یا نه.تهران امشب پناهگاه ندارد.نه زیر زمین، نه پشت دیوار بتنی.تهران خودش پناه شده؛پناه دست مادر، شانه‌ی پدر، چراغ کم‌نور آشپزخانه، نان خشکی که مانده، و سکوتی که همه‌چیز را در خود نگه داشته.کسی نمی‌خوابد،اما کسی هم نمی‌گرید.تهران امشب فقط گوش می‌دهد.---خاطره – پنجشنبه،  تیر ۱۴۰۴مکان: خانه‌ی ما در تهران – طبقه سوم – بدون برقدیشب، برق که رفت، مادرم گفت شمع رو بیار.شمع نداشتیم.با چراغ قوه‌ی گوشی خواست راهرو رو روشن کنه، اما شارژ گوشی کم بود.آخرش نشستیم تو تاریکی. من، مادرم، و صدای یواش پنکه‌ای که دیگه نمی‌چرخید.پدرم طبق معمول چیزی نگفت. فقط نشست کنار پنجره. هوا گرم بود، اما بیرون هم بوی نگرانی می‌اومد.گفتم: &quot;بابا، فکر می‌کنی امشب چیزی میشه؟&quot;جواب نداد.نه که نخواد بگه، فقط کلمه نداشت براش.تلویزیون که تعطیله. تو گوشی هم چیزی نبود جز هشدار، شایعه، تحلیل و فحش.من گوشی‌مو خاموش کردم.مادرم نشست کنارم، دست انداخت دورم، سرمو گذاشتم روی پایش.بعد از چند دقیقه گفت:&quot;معلوم نیست فردا چیه… ولی اینو بدون، تو تنها نیستی.&quot;خوابم نمی‌اومد. نه از ترس. فقط مغزم نمی‌تونست باور کنه سکوت این شهر عادیه.نیمه‌شب، از اتاق صدای همسایه می‌اومد. انگار بچه‌ش بیدار شده بود. یا شاید گریه می‌کرد.کسی داد نزد. کسی در نزده.تهران بلد شده چطور همه چیزو تو خودش نگه داره.امروز صبح که بیدار شدم، هنوز برق نبود.ولی صدای گنجشک اومد.یه لحظه فکر کردم ممکنه هنوز بشه زندگی کرد.فقط باید بلد بود ساکت زندگی کرد.خاطره‌ی اولجمعه  تیر ۱۴۰۴مکان: تهران – خیابان مدنی – طبقه دوم، واحد ۵امروز صبح، اولین چیزی که شنیدم صدای گنجشک نبود. صدای سکوت بود.شاید خنده‌دار باشه، اما این روزها سکوت هم صدا داره.یه جور مکث کش‌دار که انگار شهر داره نفسی رو نگه می‌داره، اما هنوز نمی‌دونه که باید بکشه یا نگه داره.برق هنوز نیومده. تلفن‌ همراهم فقط روی حالت ذخیره‌ی باتریه. نه تماس، نه پیام، نه شبکه‌ی اجتماعی.مادرم گفت: «هیچی نمی‌دونی، بهتره.»من نگفتم که این ندونستن، گاهی بدتره.تو کوچه، پیرمردی نشسته بود روی پله‌ی جلوی خانه. نه پناه گرفته، نه فرار کرده. فقط نشسته بود.مثل کسی که فقط می‌خواد دیده شه.فکر کردم شاید همه‌مون الان همینیم.آدم‌هایی که فقط می‌خوان &quot;باشن&quot;؛ همین.چای سرد شده‌ی دیروزم هنوز روی میز بود.نه حوصله گرم کردنش بود، نه دور ریختنش.تهران انگار بغل کرده ما رو. نه از روی قدرت، از روی بی‌پناهی خودش.یه جور مادر خسته که هنوز بچه‌هاش رو تو آغوش نگه داشته، چون چاره‌ی دیگه‌ای نیست.امروز هیچی نشد.و همین &quot;هیچی&quot; بیشتر از هر اتفاقی سنگینه.-خاطره‌ی دومشنبه  تیر ۱۴۰۴ – ساعت ۳:۱۷ بامدادمحل: تهران – حوالی میدان امام حسین – پنجره‌ی جنوبیشباوقتی صدای ضد هوایی از هر گوشه‌ی این تهران بزرگ بلند می‌شهیعنی هشدار شروع شده.نه رسمی، نه اعلام‌شدهفقط صدای اون توپ‌ها، که بی‌هیچ آژیری، بی‌هیچ چراغ قرمزی، می‌گه:&quot;حواستون باشه. ممکنه نوبت شما باشه.&quot;امشب هم همون‌طور بود.اولش یکی، بعد دوتا، بعد از چند سمت.تهران، مثل یه بدن بزرگ، داره زیر پوستش تیر می‌کشه.اما کسی جیغ نمی‌زنه.فقط مردم، پنجره‌ها رو نمی‌بندن.همه می‌خوان بفهمن بعدی کجاست.همه‌چی ممکنه بخوره.به شرق، به غرب، به بالا، به پایین.دیگه &quot;نقطه‌ی امن&quot; معنی نداره.همه فقط سعی می‌کنن آروم بمونن، چون &quot;کاری نمی‌شه کرد.&quot;من هم مثل همه، گوش دادم.بعد، یه لیوان آب خوردم.مادرم از اتاق گفت: «دوباره شروع شد؟»گفتم: «آره.»دیگه چیزی نگفت.فقط صداش محو شد تو صدای بعدی.بچه‌ی همسایه بیدار شده بود. صدای گریه‌ش آروم بود.طوری که انگار خجالت می‌کشید بترسه.تهران امشب هم بیدار موند.نه چون نخواست بخوابه.چون نشد.آدم‌ها در شب‌های تهدید، به چه چیزهایی فکر می‌کنند؟۱.  «اگه الان بزنه اینجا چی؟»شاید مهم‌ترین فکر.آدم‌ها به این فکر می‌کنن که الان که این صدا بلند شد، ممکنه این بار نوبت خیابون خودشون باشه.خودشون، بچه‌شون، سقف‌شون، حتی حیوان خانگی‌شون.گاهی هم تو دلشون می‌گن:&gt; «خب اگه قراره بخوره، کاش زودتر… این انتظار از خود حمله بدتره.»---۲.  «به کی زنگ بزنم؟»بعضی‌ها به کسانی فکر می‌کنن که اگر چیزی شد، باید قبلش یک بار صداشون رو شنید.به مادری در شهر دیگه، دوستی که قهر بودن، عزیزی که بی‌خبره.اما بعد یادشون میاد:&gt; «الان آنتن نیست. و اصلاً چی بگم؟»---۳.  «بچه‌م بترسه چی بگم بهش؟»مادرها، پدرها، به جمله‌هایی فکر می‌کنن که به بچه‌شون باید بگن.مثل:&gt; &quot;نه عزیزم، اینا صدای بازیه...&quot;یا&quot;الان تموم می‌شه، بیا بغل من.&quot;در حالی که خودشون ترسیدن. ولی نمی‌تونن نشون بدن.۴.  «چه چیزایی هنوز ناتمومه؟»خیلی‌ها یادشون می‌افته که چقدر کار نکرده، حرف نگفته، زندگی نکرده دارن.نامه‌ای که ننوشته‌انکاری که عقب انداختنکسی که باید می‌دیدنو یه جمله بی‌صدا از ته دل می‌گن:&gt; «من هنوز زنده‌م، اما نمی‌دونم تا کی.»---۵.  «بقیه الان دارن به چی فکر می‌کنن؟»انگار یه حس مشترک جمعی به وجود میاد.آدم به بغل‌دستی‌ها فکر می‌کنه، به همسایه‌ها، به غریبه‌هایی که همین الان تو همون تاریکی با همین صداها روبه‌رو شدن.بعضی وقتا، این فکر، باعث می‌شه آدم آروم‌تر شه. چون حس می‌کنه تنها نیست.---۶.  هیچی. فقط سکوت.بعضی وقتا، فکر آدم‌ها قطع می‌شه. مغز قفل می‌کنه.نه از ترس، از خستگی ذهنی.فقط یه جور بی‌حسی.فقط گوش می‌دن. فقط صداها رو می‌سنجن.مثل کسی که دیگه فکر نمی‌کنه؛ فقط نگاه می‌کنه.خاطره‌ی سومشنبه‌شب،  تیر ۱۴۰۴ – ساعت ۲:۵۲ بامدادتهران – طبقه چهارم – محله جیحونصدای اول که آمد، دستم روی شانه‌ی بچه‌ام بود.همین‌طور که خوابیده بود، یه‌باره انگشتام لرزید.صدای دوم که بلند شد، چشم‌هاشو باز کرد.هیچی نگفتم. فقط یه لبخند نصفه زدم و گفتم:&quot;بیرونه عزیزم... چیزی نیست.&quot;اون گفت: &quot;صدای توپ بود؟&quot;گفتم: &quot;نه، صدای کامیونه.&quot;دروغ گفتم. ولی از اون دروغ‌هایی که نمی‌سوزونه، فقط نجات می‌ده.وقتی دوباره چشماشو بست، من هنوز داشتم نگاهش می‌کردم.فکر کردم:اگه الان بخوره این ساختمون... چی از من تو ذهنش می‌مونه؟این لحظه؟ این شب؟ یا فقط همین جمله‌ی آخرم؟تو ذهنم چرخ می‌زد که:&quot;اگه امشب آخرین شب باشه، من چیکار نکردم؟&quot;چی نگفتم؟چی نبخشیدم؟چی رو دوست داشتم ولی نرفتم سمتش، چون فکر کردم وقت هست؟...فکر کردم: اگه صبح بشه، من دیگه اجازه ندارم عادی زندگی کنم.نه که بجنگم، نه.فقط «عادی» نباشم.چون این شب‌ها، این فکرها، دیگه هیچ‌کسو به حال قبل برنمی‌گردونه.بچه آروم گرفت.من آروم نگرفتم.تهران بیرون ساکت شده.اما سکوتش از صداهاخاطره‌ی چهارمتیر ۱۴۰۴ – ساعت ۱:۳۵ بامدادتهران – چهارراه ولیعصر – اتاق پشت‌بام خانه پدریتهران امشب ساکت‌تر از شب قبل است.و همین بدترش می‌کند.صدای توپی نیامده. هنوز.اما من می‌دانم خواهد آمد.همیشه قبل از صدا، چیزی در هوا می‌چرخد.یک جور احساس سنگینی، انگار سقف آمده پایین‌تر.زهره دیشب پیام داده بود:«اینجا هوا بارونیه. هنوز هم صدای دریا میاد.»من جواب ندادم.نه از ناراحتی. از حسادت.نه به جای امنش…به &quot;بی‌نیازی‌اش&quot; از صداهایی که من این‌جا هر شب می‌شنوم.بعضی شب‌ها، وقتی ضد هوایی می‌کوبه، به صدای خودش گوش نمی‌کنم.به ذهن خودم گوش می‌دم.که داره می‌گه:&quot;موندی که چی؟اگه الان بزنن، حتی اونم نمی‌فهمه کجا بودی.&quot;اما هنوز نرفته‌ام.شاید چون رفتن بدون کسی که «خودت رو کنارش معنا می‌کردی»، نوعی مرگه.یا شاید چون هنوز امید دارمکه اون برگرده.یا من...از این صداها، خسته نشم.فکر می‌کنم زهره امشب خوابیده.و من دارم پنجره رو باز می‌ذارم، چون دوست دارم صدای هرچی میاد، بیاد.صداهایی که اون دیگه نمی‌شنوه.ولی من هنوز باهاشون حرف می‌زنم.کسی نمی‌فهمه &quot;ماندن&quot; همیشه به‌خاطر ترس نیست.گاهی «نخواستنِ رفتن» خودش شجاعته.یا شاید حماقت.یا شاید عشق.تهران امشب هنوز هست.و من هم.و صدایی که نمیاد، داره بلندتر از همیشه فریاد می زنه.خاطره‌ی آخرنامشخص – تهران – شب بمبارانراوی: کسی که دیگر نیستآن شب من مُردم.نه وقتی که صدای انفجار آمد.نه وقتی که دیوار ترک خورد.نه وقتی که صدای جیغ زن همسایه توی کوچه پیچید.نه.من پیش از آن مُردم.وقتی فهمیدم کسی نگرانم نیست.وقتی دیدم که حتی خودم هم برای نجات خودم تلاشی نمی‌کنم.روی تخت دراز کشیده بودم، چشم‌ها باز.انگار بدنم منتظر چیزی بود که بیاد و خلاصم کنهنه از ترساز بی‌معنایی کشیدن.هیچ پیامی نیومد.موبایل کنارم بود، اما خاموش.خاموش، مثل امیدم.مثل زهره که رفته بودو هیچ‌وقت نپرسیده بود:&quot;اگه من برم، تو چی می‌شی؟&quot;صدای بمب بعدی که خورد، احساس نکردم.نه لرزش، نه درد.فقط یه جمله تو ذهنم چرخید:&quot;خب، دیگه وقتشه.&quot;آن شب من مُردم.نه جسدم پیدا شد،نه خبری منتشر شد،نه اسمی از من جایی رفت.ولیشاید یک شب، کسی از پنجره‌ای باز به بیرون نگاه کنهو فکر کنه صدای مبهمی شنیدهاز دل خاکسترکه داره می‌گه:&quot;من هنوز اینجام. نه زنده. نه مرده.فقط،</description>
                <category>حمید کردی داریان</category>
                <author>حمید کردی داریان</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 10:03:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رد پا.........</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidkordidaryan/%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D8%A7-toznd2wfp7km</link>
                <description>رد پا مقدمه :گاهی لازم نیست راهی تازه بروی یا کسی را دنبال کنی .گاهی باید ایستاد .نفس کشید .سکوت کرد .و منتظر ماند تا آدم که همیشه در تو بوده ،از لابه لای برگ ها ، مه ، یا شاید یک خیال خودش را نشان دهد .*رد پاقسمت اول در دل دره‌ای خاموش، مردی میانسال زندگی می‌کرد. خانه‌اش کلبه‌ای چوبی بود، تکیه داده بر تنه‌های درختان کهن. کسی نمی‌دانست کی آمده، چرا مانده. خودش هم دیگر زیاد فکرش را نمی‌کرد.صبح‌ها زود بیدار می‌شد. چای درست می‌کرد. روبه‌روی پنجره می‌نشست و به مهی که لابه‌لای درخت‌ها می‌رقصید، نگاه می‌کرد. دفترچه‌ای داشت که گاهی در آن یادداشت می‌نوشت. چیزهایی ساده. بی‌قاعده. بی‌مقدمه. چیزی شبیه این:امروز صدای رود با من مهربان‌تر بودیاهیچ‌کس نبود، اما حس می‌کردم کسی حواسم را داشتگاهی قدم می‌زد. راهی که به هیچ‌جا نمی‌رسید، یا شاید به همه‌جا. او آدم ساکتی بود. نه از روی تلخی، از روی آرامش. حرف‌ها را بیشتر باید در نگاهش خواند.یک روز صبح، هوا مه‌آلود بود. مهی سنگین، انگار کوه نفسش را حبس کرده. مرد بیرون رفت تا از چشمه آب بیاورد. کنار سنگ بزرگ، ایستاد. رد پایی دید. روی خاک نم‌خورده.ایستاد. نگاه کرد. رد پا واضح بود. نه پای خودش بود، نه پای حیوان. انسانی بود، انگار کسی همان صبح زود از آنجا گذشته.چیزی نگفت. فقط برگشت، چای ریخت. همان‌جا کنار پنجره نشست. اما نگاهش هر چند لحظه یک‌بار به بیرون می‌پرید. ذهنش آرام نبود. آن روز، تا غروب هیچ چیز ننوشته بود.شب، زودتر از همیشه خوابش برد. در خواب، صدایی شنید. کسی صدایش نمی‌کرد، اما انگار باید جواب می‌داد. بیدار شد. گوش داد. فقط سکوت.صبح، دوباره رفت همان‌جا. هیچ رد پایی نبود. نه پاک شده، نه فراموش. اصلاً انگار هیچ‌وقت نبوده. نشست روی همان سنگ. چشم بست.با خودش گفتنکند آن رد پاخود من بوده‌امکه بالاخره به خودم رسیده‌امدفترچه‌اش را درآورد. نوشت:امروز چیزی نیاموختماما چیزی شدمشبیه بادی که نمی‌داند چرا می‌وزداما درخت را بیدار می‌کنداز آن روز به بعد، کمتر نوشت. بیشتر نگاه کرد. بیشتر گوش داد. بیشتر بود. گاهی لبخند می‌زد، بی‌دلیل. نه به کسی، نه به چیزی. به خودش. به بودن.تا اینکه یک شب، صدای باران که روی سقف چوبی می‌ریخت، او را به نوشتن کشاند. صفحه آخر دفترچه‌اش را باز کرد. نوشت:رد پایی نبودفقط قدم‌های خاموش دلم بودکه بالاخره خودم را به خودم رسانددفترچه را بست. چای‌اش را نوشید. و با صدای باران، آرام شد.رد پاقسمت دوم از آن شب، باران دیگر قطع نشد. گاه آرام، گاه سیل‌آسا، اما بی‌وقفه. انگار آسمان چیزی را از یاد برده بود و حالا بی‌تاب بازگشت آن است.مرد، چای می‌نوشید، به صدای باران گوش می‌داد و دیگر حتی دفترچه‌اش را هم باز نمی‌کرد. نه که چیزی نداشته باشد برای نوشتن، بلکه احساس می‌کرد کلمات عقب‌مانده‌اند از چیزی که در دلش اتفاق می‌افتد.یک نیمه‌شب، میان خواب و بیداری، صدای گام‌هایی را شنید. نه روی زمین، که انگار در ذهنش. مثل صدای افتادن قطره‌ای روی سطح آینه.چشمانش را گشود. اتاق تاریک بود، اما شکل مبهمی در کنار پنجره ایستاده بود. نه سایه، نه آدم. چیزی شبیه انعکاس خودش در آبی که نمی‌دانست کی جاری شده.شکل گفت:تو هنوز هم فکر می‌کنی اینجا تنهایی؟مرد پاسخی نداد. فقط نگاه کرد. انگار جمله‌ای از درون خودش برگشته بود تا بلند شنیده شود.شکل نزدیک‌تر آمد. آرام، بی‌صدا، بی‌وزن. گفت:ما همه‌مان در جایی ایستاده‌ایم که هیچ‌وقت نرسیده‌ایم. مگر آن‌که خواب دیده باشیم.مرد خواست چیزی بگوید، اما دهانش خشک بود، مثل چوب‌های دیوار که از باران خسته بودند.صبح، وقتی بیدار شد، پنجره باز بود. باد، برگ‌هایی از دفترچه‌اش را ورق زده بود، اما چیزی عجیب‌تر بود: روی صفحه‌ای که هرگز ننوشته بود، جمله‌ای نوشته شده بود، با دست‌خط خودش، اما نه با یاد خودشهر رد پا، خواب کسی‌ست که بیدار نشده.او فقط نشست. نه برای فکر کردن، نه برای فهمیدن. برای بودن.از آن روز به بعد، گه‌گاه در آینه‌ی چشمه، چهره‌ای دیگر می‌دید. گاهی پیرتر، گاهی جوان‌تر. یک‌بار حتی دختری را دید که گیسوانش چون موج شب می‌رقصید و به او لبخند می‌زد. اما وقتی خم می‌شد تا لمسش کند، فقط تصویر خودش بود که در آب می‌لرزید.دیگر نمی‌پرسید که کیست. نمی‌پرسید از کجاست یا چرا آمده. او از پرسیدن گذشته بود. تنها گاهی میان مه، صدای آشنایی را می‌شنید که آرام می‌گفت:تو همین جایی. و همین‌جا یعنی همه‌جا.شب‌ها، چراغ را خاموش می‌کرد و به تاریکی لبخند می‌زد. دیگر از رد پا نمی‌ترسید. چون می‌دانست گاهی آن‌که رد می‌گذارد، خودِ راه است.دفترچه‌اش بسته ماند. اما در دلش، هر قطره‌ی باران، هر پرنده‌ی بی‌نام، هر رد پای محو، کلمه‌ای بود که آرام می‌نویسد:من همانم که هرگز نرفتم، اما همیشه در راه بودم.-</description>
                <category>حمید کردی داریان</category>
                <author>حمید کردی داریان</author>
                <pubDate>Sat, 14 Jun 2025 13:34:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کبوتری به‌نام هما</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidkordidaryan/%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%87%D9%85%D8%A7-yyjmy8b1m9xw</link>
                <description>بخش اول – سارا و کبوترکبوتر برای او نماد بهترین‌ها بود.به پیکاسو حسادت می‌کرد که این پرنده را سمبل صلح اعلام کرده است و آرزو داشت آن روز لااقل در کارگاه هنری پیکاسو حضور می‌داشت.از آن روز که پدرش در یک چهارراه شلوغ و پررفت‌وآمد، سریع از ماشین بیرون رفت، میان ماشین‌ها با سرعت دوید و چیزی را از زمین برداشت، تصویری در ذهنش حک شد که هرگز فراموش نکرد. سپس به ماشین برگشت و همراه بقیه حرکت کردند. کمی جلوتر، در یک کوچه توقف کردند و پدر، جوجه‌ی کوچکی را که بسیار ترسیده بود، به آن‌ها نشان داد.مادر، جوجه را آرام در میان چند دستمال کاغذی گذاشت و همه متعجب بودند که چطور پدر، در میان این ترافیک و شلوغی، چشمش به این جوجه‌ی کوچک افتاد.سارا، گردن پدرش را آرام بغل کرد، بارها او را بوسید و گفت:«قربون پدر قهرمانم بشم!»پدر با لبخند گفت: «آفرین، آفرین…» و ادامه داد:«بابایی، نریم پارک، برگردیم خونه، به جوجه برسیم.»بخش دوم – شکفتن استعدادسارا از دوران دبستان علاقه‌ی خاصی به نقاشی داشت.با آمدن جوجه‌ی کوچولو به خانه‌شان، استعدادش در کشیدن کبوتر در هر حالت و فیگوری شکوفا شد. می‌شد عشقی پنهان و آشکار را میان سارا و آن پرنده حس کرد؛ عشقی آرام، بی‌صدا، اما عمیق.همان‌طور که جوجه‌ی کوچک، زیر سایه‌ی مراقبت‌های مادر و سارا، کم‌کم شکل و شمایل یک پرنده‌ی زیبا را به خود می‌گرفت، دل‌بستگی میان او و سارا نیز ریشه می‌دواند.سارا دختری آرام، مهربان و سرشار از محبت بود؛ محبتی که از کودکی، در آغوش مادری مهربان و پدری صبور و آرام رشد کرده بود. شاید همین ویژگی‌ها بود که باعث می‌شد بیشتر دوستانش دوستش داشته باشند.کبوتر نوجوان، حالا دیگر منتظر لحظه‌هایی بود که سارا از بیرون برمی‌گشت، دست و صورتش را می‌شست، او را در آغوش می‌گرفت، به صورتش می‌چسباند، آرام می‌بوسید و کمی غذا به او می‌داد.بعد کنار هم روی تخت دراز می‌کشیدند. سارا، کبوترش را روی قلبش می‌گذاشت و با هم آرام به خواب می‌رفتند…بخش سوم – مادر و کبوتررابطه‌ی هما با مادر خانه، چیزی فراتر از دلبستگی معمول بود.شاید چون مادر، نه‌فقط مادرِ سارا و سعید، بلکه مادرِ هما هم شده بود.او هما را با احتیاط کف دستش می‌گرفت، نازش می‌کرد و آرام بالا و پایین می‌برد، انگار که دارد به او پرواز را یاد می‌دهد،مثل مادری که دست کودک نوپایش را می‌گیرد تا راه رفتن بیاموزد.هما اول می‌ترسید.ترسی کودکانه که در چشمان درشتش پیدا بود.اما مادر، صبورانه تمرین را شروع کرد؛با پروازهای کوتاه و کم‌ارتفاع، از یک گوشه‌ی خانه تا گوشه‌ای دیگر.روزها که گذشت، ترس هما رنگ باخت و جسارتش در پر کشیدن بیشتر شد.بعد از مدتی، سارا در یک سوی سالن می‌ایستاد و مادر در سوی دیگر،و هما با هیجان و ذوق کودکانه‌ای از یکی به دیگری پر می‌زد.گاهی بال‌هایش خسته می‌شدند،آن‌وقت، بی‌هیچ تردیدی، بر شانه‌ی مادر می‌نشستو آرام می‌گرفت؛انگار تنها جایی که خستگی‌اش در می‌رفت، همان شانه‌های آشنا و امن بود.بخش چهارم – سرکشی هماسارا خوب به یاد دارد آن روزها را؛روزهایی که هما، هر روز ماهرتر، نترس‌تر و آزادتر پرواز می‌کرد.و همین، دلشوره‌ای سنگین را به دل سارا می‌نشاند:نکند روزی پرواز، آزادی،و دیدن آسمانِ باز و کبوتران دیگر،برای هما وسوسه‌ای شود که دیگر بازگشتی در پی نداشته باشد؟سارا در دل یک پارادوکس مانده بود:خانه یا آزادی؟ماندنِ هما در خانه، یعنی دل‌گرمی سارا،اما به قیمت اسارت یک روح بلندپرواز.پروازِ هما، یعنی وداع با سارا،و شاید بازگشتی که هرگز رخ ندهد.هما به مادر خانه وابسته بود،اما به سارا… دلبسته.مادر، زنی منطقی بود؛و سارا هم منطق خودش را داشت،اما وزنه‌ی احساساتِ سارا، کفه‌ی ترازو را به سمت دیگری سنگین می‌کرد.هما دیگر به پرواز عادت کرده بود.در خانه سرک می‌کشید، گاهی به شیشه می‌خورد و زخمی می‌شد،اما دوباره، با عزم و شوقی کودکانه، می‌پرید.هیچ‌کس در تصمیم‌گیری سارا دخالتی نمی‌کرد.تمام ذهن و دلش، درگیر رفتن یا ماندنِ هما شده بود.سارا شروع به تحقیق درباره‌ی زندگی کبوتران کرد.کم‌کم فهمید نگه داشتنِ هما در خانه‌ای بسته،نوعی بی‌مهری‌ست، هرچند از سر عشق.هم او، هم مادرش،با هما پیوندی عاطفی و پنهان بسته بودند.هر دو، ترسی در دل داشتند:ترسِ رفتنِ بی‌بازگشتِ هما…سارا، که نقاشی‌های بی‌نظیری از کبوتر کشیده بود،حالا آلبومی از عکس‌های هما داشت.از جوجه‌گی تا نوجوانی، و از نوجوانی تا پرنده‌ای زیبا و آزاد.تمام مراحل رشدش را با گوشی مادر ثبت کرده بود.هما، حالا بخشی از روحِ سارا شده بود…بخش پنجم – پرواز را به خاطر بسپار– مامان جان؟+ جانم دخترم؟– می‌ترسم…+ از چی، مادر؟– هما توی خانه بی‌تابی می‌کنه.+ آره مادر…– از وقتی یاد گرفته چطور بال بزنه، چطور خودش رو توی هوا نگه داره، راحت بره هر جا که دلش بخواد… این چند روز، صبح‌ها که بیدار می‌شم، می‌بینم کنارمه، فقط ایستاده و با نگاهی غریب نگام می‌کنه… قبلاً، از گرسنگی می‌اومد تا من بیدار شم و براش آب و غذا بذارم، ولی چشم‌هاش برق می‌زد. الان… فکر می‌کنم دلش می‌خواد پرواز کنه.+ تو چی می‌گی؟– من مطمئنم، مامان… فقط اگه هما فقط یه بار مزه‌ی پرواز رو بچشه، دیگه رفته که رفته…+ تصمیم با خودته، سارا جون.– مامااان… سخته… خیلی سخته…سارا آرام بلند شد و رفت سمت بوفه،جایی که هما اغلب ساعت‌ها در گوشه‌اش می‌نشست.دستش را به سویش دراز کرد.هما بی‌صدا روی انگشتش نشست،بی‌هیچ مقاومتی، بی‌هیچ ترسی.سارا او را نزدیک صورتش آورد.نرمیِ بال‌های هما،حس طپش قلب کوچک و بی‌قرارش،و نگاه محزونش…همه‌چیز، مثل نسیمی نرم، دل سارا را لرزاند.اشک، بی‌اجازه سرازیر شد.او را بارها بوسید،آن‌گونه که فقط سارا بلد بود…با لطافتی از جنس دل‌سپردن.هما را به قلبش فشرد.دلش می‌خواست چیزی بگوید،اما واژه‌ها گم شده بودند.در دلش زمزمه کرد:«همای من…عزیز لطیف من…قلب من هم مثل تو می‌تپه…تو برای رفتن،من برای ندیدن…»آرام، هما را روی کف دستش گذاشت.و هما، بی‌صدا،پر کشید…روی شانه‌ی مادر سارا نشست.و آن لحظه،لحظه‌ای بود که خانه،پر شد از صدای پرواز.بخش ششم – هما، پرنده‌ی آزادیمادر، بعد از اینکه آب و دانه‌ای به هما داد، همچنان که به آرام خوردن پرنده نگاه می‌کرد، حس عجیبی در دلش موج می‌زد؛ نمی‌دانست چرا این‌گونه شده است.آرام از جایش برخاست و به سمت پنجره رفت. نگاهی به بیرون انداخت:ساختمان‌های رنگارنگ، مدل‌به‌مدل. نگاهش را به آسمان دوخت؛ در دوردست، چند پرنده بال‌زنان می‌گذشتند. دوباره به هما نگاه کرد؛ با آن نوک کوچک و زبان نرمش، آرام رفع تشنگی می‌کرد.ناگهان، خود را در اتاقی شیشه‌ای تصور کرد:سقف، کف، دیوارها – همه از شیشه. چند قدم که برمی‌داشت، به دیواره‌ها می‌خورد. هیچ راه خروجی نبود. چپ و راست، بالا و پایین را می‌دید اما در قفسی شفاف، کوچک و بی‌درز. نفسش گرفت.متوجه ورود سارا به خانه نشد.هم سارا و هم هما با نگرانی به او نگاه می‌کردند.سارا با عجله از آشپزخانه لیوانی آب آوردو کنار مادر نشست. با دلهره پرسید:– مامان، چی شد؟ خوبی؟ مامان‌جون، خوبی قربونت برم؟مادر لیوان را گرفت، کمی آب نوشید.+ خوبم دخترم… خوبم عزیزم.روی صندلی نشست.به هما اشاره کرد که بیاید. هما پروازکنان آمد و روی دست مادر نشست. با نوکش، آرام دست مادر را نوازش کرد… بوسید.– مامان‌جون، نگفتی چی شده بود.مادر لبخندی زد، آهی کشید.+ می‌گم، سارا جان… می‌گم عزیزم… می‌گم قشنگم… اما تمام حواسش، تمام دلش، پیش چشمان نگرانِ هما مانده بود…بخش هفتم – طعم گس آزادیسارا لباس راحتی پوشید و به مادرش کمک کرد میز ناهار را بچینند.– سعید امروز زود میاد؟+ آره عزیزم، گفته امروز زود میاد.– خیلی خوبه…سارا کمی مکث کرد، بعد گفت:– مامانی…+ جونم؟– من تصمیمم رو گرفتم.+ بارک‌الله سارا خانم!– تصمیم سختی بود، اما… خب دیگه، گرفتمش.مادر با لبخند گفت: بگو عزیزم.– امروز بعدازظهر، مراسم خداحافظی داریم.+ مراسم؟– آره… خداحافظی با هماجون.مادر کمی متعجب شد.+ جدی می‌گی؟– آره. باید آزادش کنیم. هما باید پرواز کنه، اینجا داره اذیت می‌شه.مادر بشقاب‌ها را چید و آمد سمت دخترش. دختر خوش‌قلب خودش را در آغوش گرفت و بوسید.برای لحظه‌ای دوباره آن اتاقک شیشه‌ای جلوی چشمش آمد و با تکانی خفیف، به خودش آمد.+ خوب فکری کردی، دخترم…سارا گفت با دوستان هم‌محله‌ای‌اش هماهنگ کرده و قرار شده سعید هم با اهالی محل صحبت کند تا اگر هما برگشت یا مشکلی پیش آمد، او را به سارا بازگردانند.مادر ناخواسته دچار همان پارادوکسی شد که دخترش مدت‌ها با آن درگیر بود:عشق و آزادی.مادر و سارا روی مبل نشستند، منتظر سعید.هما، این‌بار پروازکنان، روی شانه‌ی سارا نشست و انگار حس کرده بود چقدر برای سارا اهمیت دارد.بعدازظهر همان روز، دوستان سعید و سارا، همراه با مادرانشان، روی پشت‌بام‌ها، در کوچه‌ها، کنار پنجره‌ها منتظر ساعت چهار بودند.سارا، هما را نوازش کرد. با چشمان خیس از اشک، سر و بال‌هایش را بوسید. نگاهی طولانی به چشمان کنجکاو پرنده انداخت و هما را به سعید سپرد.سعید نیز همان وداع را کرد، با وابستگی‌ای کمتر، اما احترامی عمیق.در پایان، نوبت مادر رسید.مادری که هما را دوست داشت، چون بخشی از خودش را در او می‌دید.اما می‌دانست: رفتنی، باید برود.ثانیه‌ها آرام و سنگین می‌گذشتند. مادر، هما را به سینه‌اش فشرد، بوسیدش، نگاهی در چشمان زیبایش انداخت.سعید پنجره را کامل باز کرد.قلب سارا تندتر می‌زد.مادر، پرنده‌اش را بوسید و دستانش را بیرون برد…هما پر زد.پروازکنان چند دور زد و روی لبه‌ی پنجره نشست.باز برگشت داخل خانه.دوباره پر زد، چرخید و باز برگشت…بار سوم،مادر با بوسه‌ای دیگر او را روانه کرد.این‌بار، هما رفت،رفت و رفت…و از دید ناپدید شد.سارا، مادرش را در آغوش کشید:– مامان‌جون… دلم براش از الان تنگ شده.مادر گفت:+ کار خوبی کردی، قربونت برم. اینجا اذیت می‌شد. پرنده باید آزاد باشه…سال‌ها بعد، اتاق سارا تغییر کرده، اما چیزی در او همان مانده است:دل مهربانش.سارا حالا دانشجوست.هنوز گاهی که دلش برای هما تنگ می‌شود،به اتاقش پناه می‌برد،عکس‌ها و نقاشی‌های کبوترهایش را تماشا می‌کند،و در دل، با هما حرف می‌زند.تمام دیوار اتاق پر از نقاشی‌هایی‌ستکه خودش کشیده:کبوترها در حال پرواز.وقتی در اتاق نیست،گاهی دست به گردنبند زیبایی می‌بردکه پدرش برایش خریده:آویزی با طرح یک کبوتر در حال پرواز.با لمس آن،به یاد هما می‌افتد…و همیشه این سوال در دلش می‌چرخد:آیا هما هم… دلش برای من تنگ می‌شود؟پایان</description>
                <category>حمید کردی داریان</category>
                <author>حمید کردی داریان</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 20:37:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترم، خواهرم، الهه…</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidkordidaryan/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D8%A7%D9%84%D9%87%D9%87-tytmxhqrnejf</link>
                <description>الهه، نه فقط یک دختر جوان، که خواهر تو بود، دختر من بود.نه فقط نامی در اخبار که تپش زنده‌ی قلب یک خانه بود.همانی که هر روز با لبخند، با خستگی روی شانه‌ها، برمی‌گشت؛برای برادری که بدون او حتی داروهایش را نمی‌شناخت،برای مادری که با دیدنش نفس می‌کشید.او هر شب با دست‌های خالی، اما دلی پر از امید، به خانه می‌آمد.و آن شب، آخرین شب بود…گفت: «دارم می‌آیم، زود می‌رسم»اما نرسید.و ما نفهمیدیم در آن فاصله‌ی کوتاه چه بر سرش آمد؛چه ترسی، چه درد و چه ناامیدی در چشمانش نشست.و حالا فقط می‌توانیم حدس بزنیم که چه لحظه‌ی تلخی بود، آن لحظه‌ی آخر، برای دختری که فقط می‌خواست زنده بماند.الهه، نه فقط یک اسم،که فریادی‌ست از دل تمام مادران؛فریادی که استخوان را می‌سوزاندو شرمی‌ست برای شهریکه دخترانش در راه خانه، به مرگ می‌رسند.این جنایت،فقط جان یک انسان را نگرفت؛اعتماد را هم کشت،امید را هم با خود برد.و ما مانده‌ایم با عکس‌های بی‌صداو اشکی که هر شب، بی‌صداروی بالش هزاران خانه می‌چکد.</description>
                <category>حمید کردی داریان</category>
                <author>حمید کردی داریان</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 20:05:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک دلقکم (قسمت چهارم و پایانی - داستان جنایی)</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidkordidaryan/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-mzcnecvv61kh</link>
                <description>داستان جنایی من یک دلقکم (قسمت پایانی)قسمت اولقسمت دومقسمت سومبخش شانزدهم – اداره آگاهی تهران – دفتر کارآگاه ویژه پروندهــ خب، سرکار حسینی، چی شد؟+ قربان، از طریق دوربین‌های اطراف فروشگاه شماره پلاک موتورسیکلت مشخص شد.ــ مالکش رو پیدا کردین؟+ بله، قربان. ولی باور نمی‌کنید.ــ خب بگو تا باورم بشه.+ موتور به اسم خود مرحوم، گیتی .ع، ثبت شده.ــ یعنی چی؟ یعنی خودش موتور داشته؟+ احتمالاً خودش سوار بوده.ــ پس الان موتور کجاست؟+ با اجازه‌تون، با خواهرش تماس می‌گیرم.(تماس برقرار می‌شود)ــ خانم امانی؟+ بله، خودم هستم.ــ از اداره آگاهی تماس می‌گیرم.+ بله، بفرمایید سرکار، خبری شده؟ــ بله، خبر عجیبی داریم.+ وای، قلبم تند تند می‌زنه، چی شده؟ــ نگران نباشید. شما می‌دونستید خواهرتون موتور سنگین داشته؟+ گیتی؟ نه، فقط عاشق موتورسواری بود. یادم نمیاد خریده باشه. اگه هم خریده باشه، من ندیدم.ــ ولی گفتید عاشق موتورسواری بوده.+ آره، چند بار با هم رفتیم شیان. سوار موتور پسرها می‌شد و حرکاتی می‌زد که همه رو حیرت‌زده می‌کرد.ــ یعنی وارد بوده؟+ استاد بود.ــ خوبه. سؤال دیگه: غیر از این سوئیت، جایی دیگه‌ای بود که گاهی می‌رفت؟+ نه. یا خونه‌ی خودش بود یا خونه‌ی ما. بیشتر وقتش صرف تمرین نمایش و ورزش می‌شد. وقت بیکاریم می‌اومد خونه‌ی ما، نقش دلقک بازی می‌کرد، می‌خندوند ما رو.ــ هیچ وقت نشانه‌ای از ناامیدی یا افسردگی درش دیدید؟+ نه، فقط همیشه دلقک‌هایی که طراحی می‌کرد، غمگین بودن.ــ ممنون. مزاحم نمی‌شم.(تماس تمام می‌شود)کارآگاه گوشی را قطع کرد و رو به معاونش گفت:ــ باید دنبال موتور بگردیم. شاید سرنخی پیدا بشه.+ کجا دنبالش بگردیم؟ــ توی پارکینگ‌های اطراف محل کارش و محل زندگیش. مدل موتور و شماره‌اش رو که داریم؟+ بله، موتور نیمه‌سنگین کاواساکی، مدل ۲۰۲۲.ــ برو ببینم چی کار می‌کنی. حکم تفتیش نمی‌خوای، خودت با اون هیبتت حکم قضایی هستی. سبیلت رو ببینن، خودشون عقب می‌رن. برو جوونبخش هفدهم ــ موتور در حیاط خلوت قدیمیدو روز از جست‌وجوی اداره آگاهی برای یافتن موتور نیمه‌سنگین کاواساکی گذشته بود، اما خبری از آن نبود. مأموران همه پارکینگ‌های اطراف محل کار و منزل گیتی را گشته بودند، بی‌نتیجه.کارآگاه با مدیر سالن نمایش تماس گرفت:ــ شما انبار یا پارکینگ قدیمی‌ای دارید که مدتیه استفاده نشده؟+ یه حیاط خلوت پشت سالن هست. چون چند بار دزدی شده بود، در انبار رو جوشکاری کردیم. از کوچه پشتی هم یه در آهنی داره که سال‌هاست کسی سر نزده. اگه خواستید، بیاید دم سالن، با هم می‌ریم.کارآگاه، معاونش و دو مأمور دیگر راهی سالن پلمپ‌شده شدند. آژیرکشان از ترافیک گذشتند و به محل رسیدند. مدیر سالن منتظرشان بود.ــ بیاید، این کوچه پشتیه.بعد از چند پیچ و کوچه، به در قرمز زنگ‌زده‌ای رسیدند. کارآگاه نگاهی به قفل انداخت:ــ این قفل خیلی قدیمی نیست...مأمور با دستکش مخصوص قفل را باز کرد. وارد حیاط خلوت شدند. تاریک و ساکت بود.ــ چرا اینجا انقدر تاریکه؟یکی از مأموران چراغ‌قوه موبایلش را روشن کرد. چند قدم جلوتر، کلید برق روی دیوار بود. با زدن کلید، حیاط روشن شد.و آنجا بود.موتور نیمه‌سنگین کاواساکی، نو و تمیز، با روکشی پارچه‌ای رویش. کارآگاه پارچه را آرام کنار زد. کلاه کاسکت هنوز روی فرمان بود، و یک کیف مشکی به دسته آویزان.کیف را برداشت. داخلش چند سند، زنجیر طلا، انگشتر با طرح سر اسکلت و نامه‌ای خطاب به &quot;خواهر عزیزم&quot; بود.ــ همه‌جارو دقیق بگرد. کیف رو انگشت‌نگاری کامل کن. خود موتور، کلاه و کیف رو بیار اداره. کیف رو هم مستقیم بده دست من.مأمور سرتکان داد.کارآگاه به مدیر سالن گفت:ــ ممنون از همکاری‌تون. لطفاً تا اطلاع ثانوی چیزی از این موضوع به کسی نگید.بعد، به کوچه برگشت، سوار ماشین شد و با آژیر به سمت اداره حرکت کرد.بخش هجدهم ــ آنچه که خواهرش نمی‌دانستغروب همان روز، کارآگاه به اداره آگاهی برگشت. مستقیم رفت سراغ معاونش:ــ کیف مشکی رو آوردین؟+ بله قربان. محتویاتش رو بررسی کردیم؛ چیز خاصی جز همون وسایل نبود: سند موتور، بیمه‌نامه، کارت بانکی، دفترچه حساب، اجاره‌نامه سوییت، زنجیر طلا، انگشتر و... یه نامه.ــ نامه؟+ بله، داخل یه پاکت جدا بود. روی پاکت نوشته شده: «برای خواهر عزیزتر از جانم».کارآگاه لحظه‌ای مکث کرد، بعد گوشی را برداشت:ــ بله، خودمم. بله، لطفاً همراهی‌شون کنین بیان دفتر من.چند دقیقه بعد، خانم امانی با چشمانی قرمز و متورم وارد دفتر شد. کارآگاه به مأمور همراه اشاره کرد که بیرون برود.ــ سلام. بشینید لطفاً.پاکت را از کشوی میزش درآورد.ــ خواهرتون این نامه رو نوشته. اگر بخواید، می‌تونم براتون بخونم.امانی با صدایی گرفته گفت:+ نمی‌تونم... نه الان...دست‌هایش می‌لرزید. اشک در چشم‌هایش حلقه زد.کارآگاه لحظه‌ای صبر کرد، بعد گفت:ــ باشه، با اجازه‌تون، من می‌خونم.پاکت را باز کرد و با صدایی آرام شروع به خواندن کرد:مریم عزیزم،خواهر قشنگ و مهربونم، ای عزیزتر از جانم...می‌دونم وقتی این نامه به دستت برسه، دیگه پیشت نیستم. باور کن تمام تلاشم رو کردم که از زندگی لذت ببرم، ولی نشد. نه تئاتر، نه کار، نه حتی موتورسواری، هیچ‌کدوم نتونست منو به این دنیا وابسته کنه.تنها چیزی که باعث می‌شد بمونم، تو بودی.کنارت آرامش داشتم. ولی کم‌کم از این وابستگی می‌ترسیدم.می‌ترسیدم مزاحم زندگی‌ت باشم.همه‌جا با من بودی، همیشه لبخند می‌زدی...ولی می‌دونستم یه‌جایی باید رها بشی.یه‌جایی باید آزاد بشی از این خواهر دلقک غمگینت...تصمیم گرفتم توی همون نمایش، زندگی دلقک رو تموم کنم.همه وسایل رو برات گذاشتم:زنجیر، انگشتر، حساب بانکی، سوییت، موتور...همش مال توئه.فرصت نشد به اسمت بزنم، ولی برای تو بود.از اون بالا حواسم بهت هست،همیشه.خداحافظ، زیباترین خواهر دنیا.گیتیبخش نوزدهم (پایانی)فردای روشن شدن علت مرگ گیتی .ع، اداره آگاهی بیانیه‌ای رسمی منتشر کرد. در آن توضیح داده شد که مرگ این دختر هنرمند، عمدی نبوده و به انتخاب شخصی خودش انجام شده. درخواست شد از انتشار شایعات و گمانه‌زنی‌ها خودداری شود.خانم امانی، با مجوز پزشکی قانونی، مراحل کفن و دفن خواهرش را آغاز کرد. خانواده، دوستان نزدیک، همکاران سالن تئاتر، هنرمندان، و حتی گروهی از موتور‌سوارانی که گیتی در روزهای تعطیل با آن‌ها روی تپه‌ها تمرین می‌کرد، همه آمده بودند.در گوشه‌ای از مراسم، مردی با لباس سیاه، دور از جمع، بی‌حرکت ایستاده بود. فرهاد بود. چشمانش گود افتاده، ریش نتراشیده، لب‌های خشک و چسبیده به‌هم.در پایان مراسم، یکی از موتور‌سوارها به مریم نزدیک شد:ــ من شما رو از نزدیک نمی‌شناسم، ولی گیتی همیشه از شما حرف می‌زد.می‌گفت «آبجی‌جونم»...می‌گفت فقط کنار تو احساس زنده‌بودن داره.وقتی موتورسواری می‌کرد، می‌گفت &quot;اگه یه روز نیومدم، بدون آبجی‌جونم صدام نکرده.&quot;اون عاشق شما بود... نه من، نه تئاتر، نه هیچ‌کس دیگه براش مثل شما نبود.مریم اشک در چشم، فقط سر تکان داد.جمعیت کم‌کم رفت.فقط مریم، مادر، پدر و چند نفر دیگر ماندند.فرهاد نزدیک شد.مریم نگاهش کرد.بی‌هیچ کلمه‌ای، با اشاره دست، او را دعوت کرد.فرهاد آرام کنار مزار نشست، گل‌ها را لمس کرد، و با صدایی لرزان گفت:ــ باورت میشه هنوز فکر می‌کنم الانه که صداتون بلند شه؟که بگه «من مردم؟ جدی؟»مریم مقابلش روی زمین نشست:ــ تو باعث شدی حس کنم مقصرم.از خودم بدم میاد... از تو هم... ولی نه همیشه...نمی‌دونم باید ببینمت یا فراموشت کنم...می‌بینمت، دلم برای گیتی تنگ میشه.نمی‌بینمت، از غصه می‌پوسم.فرهاد قطره اشکی را از گونه‌اش پاک کرد و گفت:ــ شاید یه روزی آروم‌تر شد... شاید.او دستش را دراز کرد.ــ پاشو بریم. ماشین آوردم. مامان و بابات خیلی خستن.مریم دستش را گذاشت در دست فرهاد.بلند شدند، خاک از لباس تکاندند، و آرام به سمت ماشین رفتند.سکوت، میان صدای رفت‌و‌آمد ماشین‌ها، سنگین بود.اما در دل مریم، نامه‌ای مدفون شده بود؛نامه‌ای که هیچ‌وقت به کسی نشان نداد،اما هر بار مرورش کرد، صدای خنده‌ی دلقکی غمگین در ذهنش زنده می‌شد...پایانتهران، مهر ۱۴۰۳</description>
                <category>حمید کردی داریان</category>
                <author>حمید کردی داریان</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 18:51:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک دلقکم (قسمت سوم- داستان جنایی)</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidkordidaryan/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ce4km5c5odoh</link>
                <description>داستان جنایی من یک دلقکم (قسمت سوم)
قسمت اولقسمت دومبخش دهم – اداره آگاهی تهرانکارآگاه از اداره مخابرات درخواست کرد تا مالک شماره‌ای که روی کاغذ پیدا شده بود را شناسایی کنند. اما اطلاعات ثبت‌شده با شماره ملی مطابقت نداشت. تنها توانستند دو پیامک بدون متن را رهگیری کنند که از این خط به یک شماره خاص ارسال شده بود. همچنین چند بار تماس بین این دو شماره برقرار شده بود.بررسی‌ها نشان داد این شماره متعلق به یک فروشگاه دارویی در خیابان ناصرخسرو است.از همان روز اول، کارآگاه به رفتار خانم امانی مشکوک شده بود، اما چیزی بروز نداد و یک مأمور نامحسوس را برای پیگیری رفت‌وآمدهای او تعیین کرد. کارآگاه شخصاً به فروشگاه دارویی رفت. ابتدا فروشنده منکر هرگونه پیام یا تماس شد، اما وقتی پرینت تماس‌ها را دید، ناچار شد اعتراف کند:ــ آقایی از ما یک سم قوی خواست. گفت در ویلایش حیوانات موذی زیاد شده و برای از بین بردن آن‌ها می‌خواهد.+ این سم برای انسان خطرناک است؟ــ خیلی زیاد. کشنده است.+ چطور بدون مشخصات، سم را تحویل دادید؟ــ یک موتوری با کلاه کاسکت آمد. پول نقد داد و سم را گرفت.+ چهره‌اش را به خاطر دارید؟ــ نه، ولی یک انگشتر خاص با طرح جمجمه در دستش داشت.کارآگاه دستور داد که فروشنده و کارمندان فعلاً از تهران خارج نشوند.بخش یازدهم – روزنامه از اداره آگاهی جلوتر استتیتر روزنامه:
 «رد پای یک آشنا در مرگ دختر هنرمند، گیتی .ع»کارآگاه با دفتر روزنامه تماس گرفت و از سردبیر توضیح خواست. سردبیر تماس را به خبرنگار ارجاع داد. کارآگاه گفت:ــ اگر مدرکی دارید و پنهان می‌کنید، متهم هستید. اگر هم صرفاً از روی حدس چنین تیتری زده‌اید، باید فوراً تمام نسخه‌های روزنامه امروز را جمع‌آوری کنید. یک ساعت بیشتر فرصت ندارید. نسخه‌ی آنلاین هم باید حذف شود.روزنامه بلافاصله دست به‌کار شد. خوشبختانه نسخه‌ها هنوز در سطح شهر توزیع نشده بودند و اکثرشان برای بازیافت بازگردانده شدند.یک ساعت بعد، کارآگاه دوباره تماس گرفت:ــ این فقط یک هشدار بود. امنیت روانی جامعه را بازیچه نکنید. اگر خبری باشد، خودمان اعلام می‌کنیم. دخالت بی‌جا نکنید.بخش دوازدهم – بازگشت امانیخانم امانی که با عصبانیت از کافه رفته بود، دقایقی بعد بازگشت. خود را قانع کرده بود که کاری نکرده و دلیلی برای عذاب وجدان ندارد.پله‌ها را بالا رفت. پسر هنوز آنجا بود:ــ دیدی برگشتی؟+ من که کاری نکردم، ولی تو... تو گفتی «از سر راه بردارش».ــ من فقط حرف زدم، منظوری نداشتم.+ ولی گیتی مرده! اون شب وقتی روی صحنه با نگاهش کمک می‌خواست، از اون روز به بعد آروم ندارم.ــ تو زیادی درگیرش شدی. حتی داری میری اداره آگاهی؟+ آره. باید بدونم واقعاً چه اتفاقی افتاده.کارآگاه که او را زیر نظر داشت، گفت:ــ چه بهتر. بذار خودش بیاد. ببینیم چی می‌گه.بخش سیزدهم – بازجویی خانم امانیاداره آگاهی تهرانخانم امانی با هماهنگی وارد دفتر کارآگاه شد. بعد از احوال‌پرسی، روی صندلی نشست و جرعه‌ای آب نوشید.ــ من همیشه همراه گیتی بودم، از تمرین‌هاش تا اجراها. تا اینکه فرهاد وارد زندگی‌مون شد.اون به گیتی علاقه داشت، ولی گیتی اهل این حرف‌ها نبود. خودش گفت وقت این بازی‌ها رو نداره.ولی من... از فرهاد خوشم اومد.فرهاد بهم گفت گیتی عاشقمه، ولی خجالت می‌کشه بگه. گفت مهر تو به دلم نشسته. من هم باور کردم.گیتی اما همیشه با خنده از این داستان‌ها رد می‌شد.یه بار فرهاد گفت: «یه جوری از سر راه برش دار.»منم اول نفهمیدم یعنی چی.بعدها که دیدم گیتی بی‌تفاوت رفتار می‌کنه، شک کردم. فکر کردم داره منو بازی می‌ده.همه وسایل دکور، حتی یخچال سبک، گلدان‌ها، بطری‌ها... همه رو خودش آورد.اون شب با هم قفل در رو زدیم و رفتیم.کارآگاه پرسید:ــ چیزی دیگه برای گفتن داری؟بخش چهاردهم – خودم خواستم؟کارآگاه:ــ منظور فرهاد از «برداشتن گیتی از سر راه» چی بود؟امانی:+ نمی‌دونم. امروز هم ازش پرسیدم، فقط خندید...ــ احتمالاً امروز خودش اینجا خواهد بود.+ من از مرگ گیتی شوکه شدم. حس می‌کردم شاید خواسته یا ناخواسته باعثش بودم. ولی فرهاد گفت: «مگه تو کاری کردی؟»ــ حسادت می‌تونه آدم رو تا مرز جنون ببره. به گیتی حسادت کردی؟+ نه! فقط فکر کردم اگه گیتی نخوادش، من دوستش داشته باشم.کارآگاه تلفن جواب داد:ــ خوبه، بیارینش اتاق بازجویی. منم الان میام.و با لبخند گفت:ــ خب، جناب دون‌ژوان قلابی هم اومد. ببینیم چی می‌گه.بخش پانزدهم – بازجویی فرهاداداره آگاهی تهران – اتاق بازجوییافسر:+ خودتو معرفی کن.ــ فرهاد. م هستم.+ شغلت؟ــ بیکار. درآمدم از پدرمه.+ چند سالته؟ــ ۲۸.+ گیتی رو از کجا می‌شناسی؟ــ چند بار تئاترهاشو دیدم. به‌واسطه خواهرزاده‌ام که دانشجوی هنره.افسر:+ چرا از گیتی خوشت اومد؟ــ دختر جذابی بود، قد و صداش عالی بود. ولی مغرور بود.+ چون تو رو رد کرد؟ــ خب من چی کم داشتم؟افسر ادامه داد:+ چند بار مزاحمش شدی؟ــ مزاحم نشدم، فقط خواستم مسیر رو باهاش بیام.+ جوابش چی بود؟ــ گفت حتی اگر یک سال هر روز ببینی منو، فقط با سکوت جوابتو می‌دم.فرهاد ادامه داد:ــ بعدش بی‌خیال شدم. تا اینکه خانم امانی بهم پیام داد که: «چرا منو نمی‌بینی؟ منم هستم.» منم خواستم سرکارش بذارم. گفتم گیتی عاشقمه. امانی باور نکرد. گفت گیتی همه چیزشو بهم می‌گه. از دهنم پرید گفتم: «مزاحم رو از سر راه بردار تا با هم باشیم.»افسر (با خشم):+ این شوخی بود؟ چند روز بعد، گیتی مرد! این شوخیه؟فرهاد ساکت ماند.افسر داد زد:+ همکاری کنی به نفعته. حرف بزن!فرهاد:ــ من وکیل می‌خوام...افسر از اتاق خارج شد.کارآگاه که شاهد بازجویی بود، گفت:+ چند ساعت نگهش دارین، تعهد بگیرین از تهران خارج نشه. بعد ولش کنین بره.پایان قسمت سوم (ادامه دارد...)</description>
                <category>حمید کردی داریان</category>
                <author>حمید کردی داریان</author>
                <pubDate>Tue, 27 May 2025 18:54:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک دلقکم (قسمت دوم- داستان جنایی)</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidkordidaryan/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-tf7hafbnr49l</link>
                <description>داستان جنایی من یک دلقکم (قسمت دوم)لینک قسمت اولبخش چهارم –ورود و  گزارش پلیسبلافاصله بعد از حادثه، مدیریت سالن با پلیس تماس می‌گیرد و مرگ ناگهانی بازیگر روی صحنه، در برابر چشمان تماشاگران را گزارش می‌دهد.پلیس با قاطعیت اعلام می‌کند:ــ هیچ‌کس حق خروج از سالن را ندارد. همه باید در جای خود بمانند تا بررسی‌ها آغاز شود.مدیر سالن این دستور را به اطلاع تماشاگران می‌رساند.درهای ورود و خروج قفل می‌شود. تهویه سالن روشن می‌شود، اما هوا همچنان سنگین است.صداهای اعتراض آرام‌آرام از میان جمعیت بلند می‌شود.چند دقیقه بعد، مأموران پلیس، عکاس صحنه و انگشت‌نگار وارد سالن می‌شوند. سخنگوی آن‌ها با صدایی آرام و جدی می‌گوید:ــ خواهش می‌کنم کمی صبوری کنید. اینجا یک دختر هنرمند، بنا بر دلایلی که هنوز مشخص نیست، جانش را از دست داده. ما موظفیم همه چیز را بررسی کنیم.پرده‌ها بسته می‌شوند. پلیس شروع به بررسی می‌کند.پس از مدتی، در خروج باز می‌شود و پلیس از حاضران می‌خواهد یکی‌یکی خود را معرفی کنند، شغل‌شان را بگویند و پس از ثبت اطلاعات، سالن را ترک کنند.فرآیند طول می‌کشد اما منشی تندنویس پلیس با مهارت بالا همه چیز را ثبت می‌کند.سالن کم‌کم خالی می‌شود.تنها یک دختر جوان هنوز نشسته.با دستمال اشک‌هایش را پاک می‌کند.پلیس:ــ شما نمی‌خواید برید منزل‌تون؟+ چطور بدون تنها خواهرم برم؟ــ پس مرحومه، خواهرتون بود؟+ خواهر تنی نبود. اما همیشه بهم می‌گفتیم خواهر.ــ خانواده‌ای از مرحومه می‌شناسید؟+ نه، تنها بزرگ شده بود. هیچ‌کسی رو نداشت.ــ امکان داره مشکل روحی داشته؟+ نه. خیلی نرمال بود، توی رفتار و زندگیش.ــ افسرده نبود؟+ اتفاقاً خیلی شاد بود.ــ با شما زندگی می‌کرد؟+ نه. توی یه سوییت کوچک، تنها زندگی می‌کرد.پلیس تسلیت می‌گوید و از او می‌خواهد نام، شماره تماس و آدرس خودش و آدرس منزل گیتی را یادداشت کند.همان شب، همه عوامل صحنه و پشت‌صحنه بازجویی می‌شوند. سالن به‌طور موقت پلمپ می‌شود و جسد گیتی به پزشکی قانونی منتقل می‌گردد.از همه خواسته می‌شود از تهران خارج نشوند و در دسترس بمانند.بخش پنجم – گزارش پزشکی قانونیاداره آگاهی – بخش جناییکارآگاه مسئول پرونده، گزارشی را که منشی از پزشکی قانونی دریافت کرده بود، می‌خواند.علت مرگ: مسمومیت با یک سم بسیار قوی که در مقدار کم با آب درون بطری آب معدنی یخچال ترکیب شده بود.کارآگاه بار دیگر بازجویی‌ها را مرور کرد.هیچ‌کس در طراحی صحنه‌های سه‌گانه دخالتی نداشت.زنجیرهایی که از سقف آویزان شده بودند توسط یک کارگر فنی با دریل به لوله‌ای فلزی نصب شده بودند. خودش هم بارها از لوله آویزان شده بود تا اطمینان حاصل شود.دکور پرده اول و سوم را گیتی شخصاً طراحی کرده بود.پشت صحنه تنها دو نفر بودند: یکی مسئول موسیقی و یکی نورپرداز از طبقه دوم.نه روی بطری و نه روی در یخچال هیچ اثر انگشتی نبود.درِ پشت‌صحنه قفل بود؛ کسی نمی‌توانست وارد شود.یک دوربین قدیمی صحنه‌ها را ضبط کرده بود.سیستم به‌شدت کند و قدیمی بود. پلیس آن را چندین بار بررسی کرد و هیچ چیز مشکوکی نیافت.سؤال باقی مانده این بود: چرا و چه کسی؟کارآگاه تصمیم گرفت سری به خانه‌ی گیتی و خانه‌ی دوستش بزند.بخش ششم – بازرسی خانه گیتیکارآگاه با دوست گیتی تماس می‌گیرد. او در خانه‌اش، همراه مادرش حضور دارد.با احترام از او می‌خواهد که برای بازرسی منزل گیتی همراه‌شان باشد.دوست گیتی می‌پذیرد. پس از تعویض لباس، به همراه کارآگاه و دو مأمور دیگر به خانه‌ی گیتی می‌رود.سوییتی کوچک، ساده و مرتب. روی دیوار، عکسی از نوجوانی گیتی، روی قفسه‌ای بالای تخت چند عکس با هنرمندان سینما و کتاب‌های نمایشنامه‌نویسی.بازرسی کامل آغاز می‌شود. مأموران دستکش دارند و از دوست گیتی خواسته می‌شود به چیزی دست نزند. انگشت‌نگاری انجام می‌شود.کارآگاه:ــ شما مرتب همدیگر رو می‌دیدید؟+ قبلاً هم پرسیدید. بله، ما از دوران دبیرستان با هم دوست بودیم. اون زمان گیتی با خانواده‌ای زندگی می‌کرد که بچه نداشتند. وقتی مستقل شد، کار کرد و دیگه پیش اون خانواده نبود.ــ دانشگاه نرفت؟+ نه. بیشتر درآمدش صرف اجاره‌خونه و خرید کتاب‌های تئاتر می‌شد. خودش به‌تنهایی آموزش می‌دید.ــ دوست یا آشنای دیگه‌ای داشت؟+ نه که من یادم بیاد.ــ رابطه‌ای عاطفی؟ دوست‌پسر؟ نامزد؟+ با پسرها میونه‌ی خوبی نداشت. هیچ‌وقت نپرسیدم چرا، خودش هم چیزی نگفت.در همین لحظه، یکی از مأموران از پشت در خبر می‌دهد که خبرنگار معروف پشت در است.کارآگاه با ناراحتی می‌گوید:ــ الان وقت جواب دادن به خبرنگار نیست.به دوست گیتی می‌گوید اگر خسته است روی مبل بنشیند و قول می‌دهد زود برگردد.بخش هفتم – بازگشت خبرنگارخبرنگار، با همان سماجت همیشگی، باز هم ظاهر می‌شود.کارآگاه:ــ باز تو اینجایی؟ هرجا می‌رم، پیدات می‌شه!خبرنگار:+ سلام رئیس. اینجا رو همین‌جوری پیدا کردم!ــ همین‌جوری؟ داری ما رو تعقیب می‌کنی؟+ نه، به خدا!ــ خب، حالا چی می‌خوای بدونی؟+ مرحوم نگین خانم، هنوز توی سردخونه‌ست؟ــ آره، هنوز بررسی‌ها ادامه داره و در ضمن... هنوز نمی‌دونم قتل بوده یا خودکشی.+ اجازه دارم از بیرون خونه عکس بگیرم؟ــ عکس بگیر. فقط جوّسازی نکن.خبرنگار می‌رود. چند عکس از نمای آپارتمان می‌گیرد.او قبلاً در روز جهانی تئاتر با گیتی مصاحبه کرده بود.چند عکس از اجراهای روی صحنه و چند یادداشت کوتاه هم از او داشت.می‌خواست با این اطلاعات، گزارشی پرکشش برای هفته‌نامه بنویسد.در خانه گیتی، تحقیقات در حال تمام شدن بود که یکی از مأموران در بین صفحات کتابخانه، کاغذی کوچک تا شده پیدا کرد. روی آن شماره تلفنی نوشته شده بود و جمله‌ای کوتاه:منتظر تماست هستم.کاغذ در کیسه‌ای مخصوص قرار گرفت و تحویل کارآگاه شد.تمام آلبوم‌ها، یادداشت‌ها و دست‌نوشته‌ها جمع‌آوری شد و به اداره آگاهی منتقل شد.دوست صمیمی گیتی، خانم امانی، روی مبل نشسته بود.ساکت، با نگاهی سنگین، به رفت‌وآمد مأموران نگاه می‌کردو به خاطرات سال‌هایی که با گیتی گذرانده بود، فکر می‌کرد.کارآگاه چند بار خواست از او بپرسد:ــ عجیبه... نه در روز حادثه توی سالن، نه در خانه گیتی، نه حتی حالا که توی خونه‌ی خواهرتون هستید، هیچ واکنش احساسی، گریه یا شوکی ازتون ندیدیم...اما پشیمان شد.فقط با خودش گفت:ــ لابد مدلش این‌طوریه...بخش هشتم – ردپایی در روزنامهخانم امانی روی صندلی کافه نشسته بود و روزنامه‌ها را یکی‌یکی ورق می‌زد.چشمش ناگهان به تیتر درشتی در یکی از روزنامه‌های نیمه‌هنری افتاد؛ تیتر با حروف قرمز و بولد نوشته شده بود:مرگ یک دختر هنرمند روی صحنه تئاتر، در مقابل چشمان وحشت‌زده تماشاچیاندر زیر تیتر، تصویری از گیتی .ع چاپ شده بود.امانی روزنامه را خرید، تا کرد و در کیفش گذاشت.ساعت را نگاه کرد؛ هنوز تا قرارش وقت داشت.به کافه‌ای که قرارشان در آن بود رفت. طبقه دوم را که خلوت‌تر بود، رزرو کرده بود.گارسون منو را آورد.ــ لطفاً فعلاً فقط یک بطری آب خنک.او روزنامه را باز کرد و نگاهی دقیق انداخت.یک صفحه کامل به گیتی اختصاص داده شده بود.در آن، بخش‌هایی از مصاحبه قدیمی‌اش منتشر شده بود؛ همراه با عکس‌هایی از اجراهای مختلفش روی صحنه.عکس نمای خانه‌اش و گزارشی کوتاه درباره اینکه چطور احتمالاً جلوی تماشاچیان مسموم شده و چند دقیقه بعد جان داده است.اما چیزی که نگاه امانی را ثابت نگه داشت، جمله‌ای در انتهای مقاله بود:«آیا هیچ‌کس از آشنایان این بازیگر نیست که پیگیر دلیل مرگش باشد؟ حتی یک دوست؟شاید ردپای آشنایی در میان باشد.»بخش نهم – اعتراف در کافهخیابان سهروردی شمالی – کافه تریای دنج – طبقه دومپسر وارد شد، لبخندی زد و گفت:ــ سلام، خوشگل خانوم من. چطوری؟+ هیچ خوب نیستم.ــ معلومه، صورتت لاغر شده.+ شب‌ها خواب ندارم، جان تو.ــ فکر گیتی می‌افته به ذهنت؟+ دقیقاً.ــ خودت خواستی.+ من خواستم؟ من گفتم از سر راه برش داریم؟ــ امانی جان، روانی نشو... گیتی نشد، تو که هستی.+ خاک بر سرم کنن، ببین جلو من چی می‌گی! تو دیوونه‌ای. تو باعث مرگ یه نفر شدی!ــ کی من کشتم؟!+ شب و روز بهش فکر می‌کردی و حالا می‌گی عین خیالت نیست؟+ خب خودت خواستی، عزیزم. من غلط کردم... من بی‌جا کردم.ــ داد نزن دختر، آروم باش.گارسون نزدیک می‌شود:ــ آقا، سفارشتون؟ــ دوتا کاپوچینو، لطفاً.ــ چشم، الساعه.ــ دستتو بده من.+ نمی‌دم! حالم ازت به‌هم می‌خوره. پسر هوس‌باز دروغگو. تو الکی گفتی گیتی عاشقت شده، گیتی هیچ‌وقت اینو نگفت. حتی شماره‌تو داد، ولی یه بارم تماس نگرفتم. بینوا گیتی... من چرا خامت شدم؟دختر شروع به گریه می‌کند.ــ یعنی من مقصرم حالا؟ نکنه پای منو بکشی وسط؟ من فقط چند بار به گیتی پیشنهاد دوستی دادم. + اون دختر اهل پسر بازی نبود.ــ تو با اون ناز و کرشمه‌ت اومدی سراغ من، منم گفتم گیتی عاشقمه ولی از تو خجالت می‌کشه... گفتم بهم گفته دوستت داره.+ همین حرف لعنتی، منو به هم ریخت.ــ من از کجا می‌دونستم این حرف ممکنه اون بیچاره رو نابود کنه؟+ خودت گفتی از سر راهمون بردار.ــ گفتم کار خودته...+ تو فکر کردی گیتی عاشقته و رفتی مسمومش کردی!ــ به من ربطی نداره. من نقشی تو این داستان ندارم.گارسون می‌رسد:ــ بفرمایید، سفارشتون.امانی، عصبانی و اشک‌ریزان، زیر لب چند فحش آبدار به پسر می‌دهد، از پله‌های کافه پایین می‌رود و از کافه خارج می‌شود.پایان قسمت دوم (ادامه دارد...)قسمت سوم را از اینجا بخوان</description>
                <category>حمید کردی داریان</category>
                <author>حمید کردی داریان</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 15:31:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>