<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حمیدوو برگِبیدوو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hamidoobargebidoo</link>
        <description>مهندس مکانیک، شیفته سفر و قصه ها
https://t.me/hamidoobargebidoo</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:19:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>حمیدوو برگِبیدوو</title>
            <link>https://virgool.io/@hamidoobargebidoo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزهای تاریک انسانی</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidoobargebidoo/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-pdqqlvqaeqah</link>
                <description>1جمهوری اسلامی برای چندمین بار اینترنت کشور را بطور کامل قطع کرد. تا در عمل نشان دهد که اینترنت حکومتی همواره ابزار کنترل و سرکوب است، نه یک قابلیت ارتباطی. دو هفته از شروع اعتراضات در ایران میگذرد و تا امروز حتی نمیدانیم چند نفر دستگیر چند نفر مصدوم و چند نفر کشته شده اند؟؟ در آینده هم به آمار دقیق نمیرسیم چرا که بر خلاف ادعا، سیستم حاکمیت درگیر فساد پیچیده و عمیق است و فاسد همیشه از شفافیت میترسد. همیشه سعی در امنیتی کردن به قصد کدر سازی و مخدوش کردن حقیقت دارد. سالهاست از همه سربازهای وظیفه گوشی موبایل ضبط میکنند. لپ تاپ همه مراجعین به صدا و سیما ضبط میشود اما ارشدترین فرماندهان نظامی را در امنیتی ترین مکان ها به کسری از ثانیه ترور شدند. اینها همه در نظام معنایی نشانه های صریحی است. اگر نمیخواهند بفهمند، یقیقنا نفعشان دراین است که خودشان را به آن راه بزنند ولی واضح است که نفوذ از طریق قطع اینترنت شکل نمیگیرد. مراحل پیچیده تری دارد که باید درون خودشان جستجو کنند.2در این نوبت حتی نرم افزارهای پیام رسان داخلی و  پیامک ها را هم مسدود کرده‌اند. ابزار سرچ ندارم اما بعید میدانم هیچ مدل حکمرانی در 20 سال اخیر به این تعداد دفعات و با این دامنه راه های ارتباطی را به روی شهروندان خودش بسته باشد. تا جایی که حتی تلفن به خارج کشور مسدود شده باشد. نمیشود باور کرد حکومتی که  به دنبال رساندن شهروندانش به مقام انسانی است اینقدر غیر انسانی برخورد کند.از دوست قدیمی ام که برای تحصیل ایران را ترک کرد بی خبرم ، از پسر عمه و رفقای دور و نزدیک بی خبرم. 3این چند روز به اندازه تمام عمر با وبسایت ها و درگاه های داخلی کلنجار رفتم. متاسفانه با وجود اینکه جمهوری اسلامی از 1388 در هر اعتراض و آشوب اجتماعی اینترنت بین الملل را قطع یا مختل کرده ولی هنوز هیچ زیرساخت قابل اعتنایی در شبکه ملی هم ایجاد نکرده است. این هفته مدارس تهران غیر حضوری اعلام شد اما پلتفرم شاد بعنوان بزرگترین پلتفرم آموزش کار نمیکند. این پلتفرم ظرفیت این را ندارد که حدود 8 میلیون دانش آموز در نوبت های تحصیلی خود به آن وصل شوند و آموزش ببینید. وب سایت های دولتی با وجود تمام ادعاها درست عمل نمیکنند. حتی سازمان هدفمندی یارانه ها که نوعی آتش بیار این معرکه بود سیستم پیامک احراز هویت OTPاش کار نمیکند. و پیامک نمیفرستد یا با  ساعت ها تاخیر پیامک میفرستد که قابل استفاده نیست.بستر چت و کامنت سایت هایی مثل دیوار و زومیت بخاطر اعتراض عمومی بسته شده است. یعنی حتی حاکمیت  اعتراض مردم  در قالب صامت و مجازی کامنت در یک پلتفرم که کمتر از یک میلیون کاربر  فعال دارد را هم  تاب نمی آورد.آگهی های دیوار پر شده از درخواست دسترسی به اینترنت، درگیری امروز  آدمها به اینترنت جوری نیست که بتوان بهانه های مختلف آن را  کامل و برای چندین روز مختل کرد. 4قرار بود ادعا هایم را به آپلود کردن چند عکس  برای این پست ثابت کنم که حتی امکان آپلود تصویر را هم  گرفته اند. هرچند این توضیحات برای اهل فن اش مثنوعی هفتاد مَن کاغذ است و آن که باید بفهمد میفهمد.</description>
                <category>حمیدوو برگِبیدوو</category>
                <author>حمیدوو برگِبیدوو</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 00:40:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همایون، ولش کن...</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidoobargebidoo/%D9%87%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%88%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D9%86-wlkz6qphj3hj</link>
                <description>اخبار جنجالی در خصوص برگزاری اجرا ی زنده در فضای میدان آزادی توسط همایون شجریان را حتما شنیده اید. اگر کاربر شبکه های مجازی باشید که حتما  خیلی راجعش دیده یا شنیده اید اگر  اخبار تلویزیون (حاکمیتی) ایران را هم دیده باشید این چندروز مختصر بهش پرداخته است. چند نکته برایم در این قضیه پر رنگ است که دوست دارم جهت ثبت برای خودم و در حافظه مکتوب یادداشت اش کنم:1- اول از همه مشروعیت و قدرت اجرایی دولت است در ایران به شکل اسف باری تنزل پیدا کرده است. پیشنهاد چنین اجرایی توسط دولت بوده و رئییس جمهور در موضعی قدرتمند که از رای مستقیم چندمیلیون ایرانی با خود دارد حتما باید بتواند تصمیمات و  نیروهای متبوع خود را  مجاب به انجام امری مشروع کند و بر انجام صحیح قوانین یا دستور العمل ها اصرار بورزد. این  که سخنگوی دولت بگوید خارج از اختیار مابود عذر بدتر از گناه است. چرا که همه قوانین مصوب و لازم الاجرا احتمالا تا حد زیادی مخالف هم دارند اما وقتی دولت خود مجاب به انجامش است باید بر انجام و حسن انجام آن  اصرار بورزدو انجامش دهد.2- شهرداری تهران در نقش جاهل کلاه مخملی در بسیاری از امور سیاسی و کلان  کشور دخالت میکند حال آنکه در مدیریت خدمات شهری که اصل اول هر شهرداری و دهیاری است کوتاهی می ورزد. ورودش هم دقیقا لاتی معابانه و پر از خبر و شلوغ بازی است.مشکل جمع‌آوری زباله و خدمات شهری، فساد اداری و آلودگی هوا، نبود آب و مجوزهای ساخت آپارتمان همه مواردی است که شهرداری باید درا ن ورود کند اما یا وارد نشده یا موضوع منفعلانه در پیش گرفته است. ولی در مورد برگزاری کنسرت نظر میدهد حال آنکه همین یک ماه پیش در همین میدان ازادی صحنه بزرگ و مراسم آیینی برگزار میکرد. یعنی میتواند اما چون این یکی باب میلش نیست هم مشکل ایجاد میکند.3- و اما همایون شجریان که بار سنگین شجریان بودن و پسر خلف موسیقی را هم به دوش میکشد. نتوانست فرزند خلف پدر در نوع رفتارش و امتیاز گیری از حاکمیت باشد. شجریان پدر چه خوب یا بد توانسته بود اعتباری نزد هوادارانش به واسطه کنش هوشمندانه و دقیق اش در مقابل حاکمیت بدست آورد. چه در انقلاب سال 57 چه در تصفیه های دهه شصت چه بعد ها در زمان جنگ و اطلاحات و  درگیری بعد از انتخابات سال 88 موضع اش را دقیق و صریح بیان میکرد. نمیخواست ظن همکاری  با حاکمیت بر پیشانی اش عیان باشد  اگر همکاری هم داشت در خفا و با رعایت ظواهر بود. شجریان پدر بابت این موضوه هزینه هایی هم پرداخت از جمله ممنوعیت اجرا و برگزاری کنسرت در 12 سال پایانی عمر و محروم شدن از رویت در تلویزیون و ... اما همان شجریان اگر در شرایط فعلی زیست میکرد بدون شک همایون را بابت نزدیک است به هسته عجیب قدرت و وضعیت جامعه آگاه میکرد. بدون شک بهش میفهماند که مواقعی که گند قضیه بالا می آید نباید ادامه دهد و بهش میگفت: همایون، ولش کن.</description>
                <category>حمیدوو برگِبیدوو</category>
                <author>حمیدوو برگِبیدوو</author>
                <pubDate>Sat, 06 Sep 2025 14:14:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لازم ِناکافی</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidoobargebidoo/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%85%DA%A9%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%86%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%85%DA%A9%DB%8C-ruqjqfsvhie1</link>
                <description>اتفاق تلخ قتل #الهه_حسین‌نژاد و بیم و امیدهای هفت روزه مردم ایران باردیگر موضوع امنیت کسب و کارهای اینترنتی و نسبت آنها با شیوه های سنتی و حلقه مفقوده مسئولیت اجتماعی را نشان داد. از آغاز به کار تاکسی اینترنتی در سال 1392گه مواجه تاکسی داران زرد و مسافرکش های خطی را همراه داشت تا بعدها که شهرداری ها و پلیس و اداره اماکن به دنبال سهم خواهی از این پلتفرمها بودند همواره مردم از #اسنپ و #تپ سی بعنوان دو عضو بزرگ حمل و نقل درون شهری حمایت کردند. صدها شاید میلیون ها سفر روزانه در سراسر کشور توسط این تاکسیهای اینترنتی انجام میشود و قیمت و سرعت و کیفیت حمل و نقل را تا حدود زیادی بهبود داده اند. اما همانقدر که از مزایای تاکسی اینترنتی گفته و دفاع شده باید معایب آن را هم گفت. غیر از مواردی مانند هجوم راننده و خودرو های غیر بومی برای کار در کلان شهرها یا پیوستن تاکسی ها سنتی با سهمیه های دولتی به شبکه رانندگان تاکسی اینترنتی همواره کفه مزایای تاکسی های اینترنتی از معایبش سنگین تر بوده. حتی وقتی ظاهراً ساختارهایی غیر رسمی و رانتی در حل مسائل توسط این پلتفرم هاچیده شده باز هم کارکرد اسنپ بقدری بوده که نتوان از خیرش گذشت.اما بیانیه اخیر روابط عمومی گروه اسنپ در خصوص حادثه رخ داد برای دختر جوان بر خلاف شعار اسنپ سلب مسئولیت این نهاد و در خلاف اهداف، مسئولیت های اجتماعی و اخلاق این پلتفرم است.بیانیه روابط عمومی اسنپ نسبت به قتل الهه حسین نژاداینکه الهه حسین نژاد در هنگام سوار شدن به خودرو قاتل از اسنپ استفاده کرده یا سواری خارج از شیفت بوده هم قابل بررسی است، هم در درجه کمتری از اهمیت قرارداد. امااینکه قاتل یکی از رانندگان *تایید صلاحیت* شده اسنپ بوده و یحتمل بارها و بارها نسبت به سوار کردن زن، دختر و کودکانی اقدام کرده اصلاً و ابداً قابل پذیرش نیست.اسنپ در بیانیه خود مسئولیت را کاملاً متوجه پلیس فراجا کرده است در حالی که بر کسی پوشیده نیست پلیس در کنترل و ایجاد امنیت صحیح در جامعه ناتوان است. نیازی به بیان این موضوع هم نیست. نگاهی به طرح های و نتایج اخذ شده پلیس نشان میدهد. آمارهای سرقت منزل و کیف قاپی و خفت گیری و گوشی دزدی و تصادفات و برخورد با موتور سیکلت ها و ... مبین این ادعاست که تاییده پلیس برای عدم سو پیشینه راننده لازم ولی ناکافی است.در پایان از آنجایی که شخصا معتقدم غیر ممکن است ضمیر ساده و بی آلایش یکباره قلب شیطان شود و دست به کار شیطانی و قتل نفس بزند. از اسنپ تقاضا دارم آمار امتیازات، گزارشات و سفرهای راننده ی قاتل #بهمن_فرزانه(که کاش حداقل اسمش با آن مترجم سترگ یکسان نبود) را منتشر کند. همچنین در خصوص اقدامات صورت گرفته بعد از اعلام خبر مفقودی مرحومه حسین نژاد با جزییات شفاف سازی کند.افسوس که جان رفته هرگز بازنخواهد گشت اما پذیرش مسئولیت و شفافیت گامی است جهت عدم تکرار این قبیل موارد.</description>
                <category>حمیدوو برگِبیدوو</category>
                <author>حمیدوو برگِبیدوو</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 09:02:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعطیل نکن لعنتی، سخن بگو</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidoobargebidoo/%D8%AA%D8%B9%D8%B7%DB%8C%D9%84-%D9%86%DA%A9%D9%86-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%88-ro3fxmv0ebgt</link>
                <description>هفته سوم بهمن  از نظر تعطیلات شبیه بازی هوپ بود. شنبه هوپ، یکشنبه کاری، دوشنبه هوپ، سه شنبه کاری، چهارشنبه هوپ ،پنجشنبه کاری و جمعه مجددا هوپ. خسته شدیم دیگر. از بی برنامگی سردرگمی سو مدیریت خسته شدیم. کسی هم نیست  پاسخ دهد بالاخره برنامه چیست؟ برنامه حاکمیت برای رفع قطعی برق و کمبود گاز و  کسری انرژی چیست؟ راه حلشان برای نابودی صندوق های بیمه ،آلودگی هوا، بحران  مشروعیت و فقر و کاهش جمعیت چیست؟ منظورمان برنامه نه آن طرح های کذایی است که به جای نزدیک شدن بهش دائما ازش دور شویم. برنامه چهارم توسعه مثال خوبی برای این گفته بود.برنامه ای که در زمان طرح ریزی آن  بسیار به اهدافش نزدیک تر بودیم تا زمان پایان آن. تا افق ایران 1404 سی روز بشتر فاصله نداریم و آنقدر هوا آلوده و تاریک است که چیزی ازش نمیبینم.پیشنهادم به دولت (هر که باشد) در 4 بند خلاصه میشود:1- تبین وضع موجود: اگر دولت  چهاردهم در همان مرداد و شهریور 1403 و بعد از روی کار آمدن تصویر بهتری از وضعیت موجود و بحران های پیش رو میداد. و برای مردم بدون تعارف و ملاحظه از مشکلات و راه حل های پیشنهادی سخن میگفت.  بنظرم خیلی تصویر واقع بینانه تری از آینده پیش روی ما بود.  ملاحظه و عدم بیان حقایق بار همه کاستی های قبلی را هم روی دوش دولت می اندازد.2- اولیت بندی و اجرا: ریشه هر تصیم درستی داشتن آمار و اطلاعات دقیق و کامل است. در قضیه کسری برق دولت باید آمار دقیق داشته باشد چقدر از برق در شبکه تلف شده،؟چقدر بخاطر کسری گاز کم آمده،؟ نیروگاه های برق آبی وضعشان چطور است؟ چقدر برق دزدی یا  قاچاق برق برای تولید رمز ارز مصرف میشود؟  قطعا اولیت بندی با کمک اطلاعات میسر است دولت باید اولا بفهمد نشتی ها کجاست دوما باید نشتی های بزرگ را ببندد. از جانب هر کس و هر کجا که میخواهد باشد.3- هرس درخت بودجه و هزینه کرد: دولت باید مانند یک  باغبان وسواسی با دقت و ارجاع به  عملکرد بودجه بندی کند و حداکثر کاهش از نهادهای بدون عملکرد را  اجرا کند. تنها در شرایطی میتوان امیدوار به تغییر بود که نهادهای مختلف بدانند اگر مفید فایده باشند بقا پیدا میکنند. هر کسی یا نهادی اگر بداند بودجه اش در هر شرایطی تامین است و ربطی به عملکردش ندارد، قطعا  عملکردش ضعیف خواهد شد.4- تعامل جهت افزایش درآمد: دولت  باید منابع درآمدی را  به غیر از روش صلبی از تعامل و ایجاد فرصت خارجی به دست‌آورد. راه توسعه جز ارتباط و اتصال به شبکه جهانی تجارت نیست و دولت باید از هر فرصتی برای رفع موانع و گره گشایی غافل نشود. گیریم یک اقلیت خوششان نیایید یا از این  انزوا بهره ببرند طبیعی است مخالفت خواهند کرد ولی دولت رای مردمی آورده تا با خواسته اکثریت پیش برود نه حکم اقلیت. هیچ قدرت و نیرو شخصی بالاتر از خواسته عمومی نیست.</description>
                <category>حمیدوو برگِبیدوو</category>
                <author>حمیدوو برگِبیدوو</author>
                <pubDate>Tue, 11 Feb 2025 22:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمستان سخت</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidoobargebidoo/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-cqmelp1xajgd</link>
                <description>امروز اولین روز زمستان است. 277 روز از سال گذشته و ایران در تمام روزهای سال مشکل کمبود انرژی، قطع برق و گاز داشته است. دولت سیزدم با مرگ رئیس خود در 31 اردیبهشت 1403 ناتمام ماند. اما باور ناپذیر است از این جمع دو نفره که یکی در کسوت وزیر دولت سیزدهم  و دیگری استاد دانشگاه و نماینده مجلس فعلی است، اینقدر تحلیل غیر منطقی و غیر کارشناسی ارائه کنند. در همین زمان که ایشان در حال مصاحبه است برق کشور قطع میشد و ساعات کاری ادارات بخاطر مشکل کمبود انرژی محدود شده بود. چه خوب بود قبل از زدن جوال دوز به دیگران  یک سوزن هم به خود بزنیم.شهریور 1401 حضور اوجی (وزیر نفت وقت) و  ثابتی در برنامه جهان آراویدیو را  از طریق لینک زیر ببینید:https://www.aparat.com/v/8q9yN</description>
                <category>حمیدوو برگِبیدوو</category>
                <author>حمیدوو برگِبیدوو</author>
                <pubDate>Sat, 21 Dec 2024 08:50:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا به کی در خواب سنگین روزگارم بگذرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidoobargebidoo/%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-qnx3hskuzejm</link>
                <description>دولت  آقای پزشکیان هرچه سریع تر باید آماری از وضعیت انرژی کشور ، #ناترازی ها و  برنامه پیش رو بدون هیچ تعارف و لاپوشانی ارائه کند. چرا که ادامه وضع کنونی که بی برنامگی مطلق در #قطع_برق و تعطیلی مدارس و مراکز تولیدی و دانشگاهی است منجر به اعتراضات و اتفاقات جدی تر خواهد شد. پس واجب است دولت  اول در بیان وضعیت موجود تعلل نکند. دوم  راهکار های کوتاه مدت و بلند مدت خودش برای خروج از وضع موجود را بیان کند.پ.ن: عنوان این پست  مطلع شعری از صائب تبریزی است.</description>
                <category>حمیدوو برگِبیدوو</category>
                <author>حمیدوو برگِبیدوو</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2024 09:42:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ، فهم، پیشرفت</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidoobargebidoo/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%81%D9%87%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA-vgh1depjxrq3</link>
                <description>تا دهه هفتاد میلادی شرکت سوئدیFACIT بزرگترین تولید کننده ماشین حساب های مکانیکی در دنیا بود. به سرتاسر دنیا صادرات داشت و هیچ شرکتی نتوانسته بود در تیراژ و کیفیت مانند او ماشین حساب تولید کند. دهه 1970 اما جریان محاسبات در جهان با  پیدایش کامپیوتر تغییر کرد. ژاپنی ها توانستند با استفاده از ویژگی های ریاضی و محاسباتی ماشین حساب های دیجیتالی طراحی کنند.  چون شیوه کار این بار نه تجهیز مکانیکی و چرخدنده ،بلکه یک ابزار دیجیتال بود دقت این ماشین حسابهای دیجیتال بالاتر بود.اما قیمت تکنولوژی جدید هنوز گران بود. به همین خاطر شرکت های تولید کننده ماشین حساب مکانیکی از ماشین حساب دیجیتال بعنوان ابزاری برای سنجش و راست آزمایی عملکرد ماشین حساب های مکانیکی خود استفاده میکردند. یعنی عملا تغییر در دستشان بود اما نمی‌دیدند.باورشان این بود که ماشین  حساب های دیجیتال گران‌ترند پس کسی سراغشان نمیرود. امروزه همه میدانیم تجاری سازی چیست. ژاپن خیلی سریع قیمت ماشین حساب ها را کاهش داد و روز به روز به عملکرد و ویژگی های منحصر بفرد ماشین حساب جدیدش افزود. مثلا جذر گرفتن یا داشتن حافظه جهت نگهداری اعداد محاسبه شدن از آن تغییراتی بود که عملا ماشین حساب های مکانیکی را به موزه فرستاد.نمونه ماشین حساب مکانیکیاین مثال را زدم چون از سه روز پیش که خبر انفجار بی سیم های نیروهای حزب اله را شنیده ام عجیب یاد این اتفاق افتادم. بله اعتقاد و عزم نیروهای جهادگر مسلمان زیاد است. آنها مُردن در راه مبارزه با دشمن‌شان را  شهادت و دستاوردی بزرگ قلمداد میکنند. اینها همگی ویژگی های منحصر بفردی در جنگ تن به تن است اما آنچه نیروهای حزب اله کمتر بهش پرداخته اند این است که میدان جنگ امروز از نوع جنگ تن به تن نیست. بیش از 1000 نفر از فرماندهان و نیروهای جوان حزب اله دچار آسیب دیدگی شده اند. آسیب هایی از ناحیه چشم و دست که در زندگی آنها تاثیر گذار خواهد بود. یعنی نیروهای اسرائیل بدون شلیک یک گلوله عملا بیش از هزار نفر از نیروهای حزب اله را از کار انداختند و این اتفاق عینا همان ماشین حساب دیجیتال در دست مهندسان شرکت FACITاست. اگر نبینند، اگر کاری نکنند، اگر نتوانند زمان و امکانات خود را مدیریت کنند. آنوقت بی تردید از بین میروند.نمونه بیسیم  های منفجر شده در لبنان</description>
                <category>حمیدوو برگِبیدوو</category>
                <author>حمیدوو برگِبیدوو</author>
                <pubDate>Sun, 22 Sep 2024 09:24:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوک هایی که موقع تعویض شناسنامه با آن روبرو میشوید.</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidoobargebidoo/%D8%B4%D9%88%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9-%D8%AA%D8%B9%D9%88%DB%8C%D8%B6-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%B1%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AF-gt9ltwpcyab3</link>
                <description>روز 13 شهریور 1403 که روز مرخصی ام بود تصمیم گرفتم برای تعویض شناسنامه اقدام کنم. بارها در خبرها دیده و خوانده بودم که اعتبار شناسنامه های قدیمی تمام شده ولی هرچه سریع تر باید آنها را تعویض کرد. یادم هست اخرین باری که برای تعویض سند هویتی (کارت ملی) مراجعه کردم بسیار اذیت شدم. عکس زشت و بی کیفیتی ازم گرفتند که تعویض نکردند و بعداز کلی معطلی درخواستم ثبت شد. تازه خیلی طول کشید تا بعد نزدیک یکسال و نیم کارت ملی به دستم رسید. امیدوار بودم این نوبت سریع تر کارم انجام شود و شناسنامه ام را بگیرم. صبح حوالی ساعت نُه به نزدیک ترین مرکز دفتر خدمات الکترونیک دولت مراجعه کردم. توی این دفتر قبلا احراز هویت سجام و خیلی کارهای دیگر هم کرده بودم. این بار در کمال تعجب بهم گفتند ما اجازه تعویض شناسنامه نداریم. به مرکز دیگری مراجعه کنید. حتی فهرستی از مراکزی که در حال حاضر تعویض شناسنامه انجام میدهند وجود نداشت. با خواهش از متصدی آنجا دفتر پرسیدم کجا مراجعه کنم که دو آدرس بهم داد. بی درنگ رفتم مرکز دوم که در طبقه چهارم یک مجتمع تجاری  در شرق تهران واقع شده بود. در همان بدو ورود سراغ دفتر را از نگهبانی گرفتم که گفتند:&quot; امروز تعطیله برو شنبه بیا.&quot;  پرسیدم:&quot; امروز که روز کاریه ، چرا تعطیله؟&quot; گفت:&quot; تعطیل کردن دیگه نمیدونم&quot;. برایم عجیب بود یک دفتر خدمات الکترونیک باز بود یکی دیگر تعطیل بود مگر رویه یکسانی برای ساعت کاری و تعطیلی دفاتر خدمات الکترونیک وجود ندارد؟با لب و لوچه آویزان راهی مرکز سوم شدم. در بدو ورود با شوک دیگری مواجه شدم. یک کاغذ اندازه A4روی ورودی چسبانده بودند که خبر از جابجایی مرکز به آدرس جدید داشت. یعنی نهادی که  مراجعه عمومی دارد نباید به شکل کثیر الانتشار و قابل دیدنی از تعویض آدرس اطلاع رسانی کند؟  بالاخره خودم را به آدرس جدید رساندم. باز بود اما به شدت شلوغ و در هم برهم. توی آگهی که سازمان ثبت احوال منتشر کرده بود مدارک لازم برای تعویض شناسنامه شامل این موارد میشد: اصل شناسنامه  قدیمی+ سه قطعه عکس 3*4 جدید و 50 هزار تومان هزینه تعویض. یک ساعتی طول کشید تا به باجه رسیدم. اپراتور در کمال بی شرمی گفت عکس واسه چی آوردی؟ ما خودمون عکس میگیریم&quot;. گفتم این آگهی سازمان ثبت احوال بوده. گفتن: &quot;عکس جدید، عکس من برای ماه قبل و کاملا جدیده. اپراتور مجددا با لحن زشتی گفت:&quot; نمیخوای واینستا، وقت مارو نگیر به ما گفتن عکس بگیرید. هفتادو پنج هزار تومن هزینه عکست میشه &quot;... یک لحظه با خودم گفتم کارت بانکی را بکش و برو کارت رو انجام بده و خلاص. بعد دیدم این رفتار توهین آمیز است. شناسنامه قبلی چه مشکلی داشت که شناسنامه جدید ندارد؟ یا اینکه شناسنامه های جدید قرار است چند سال عمر داشته باشد. بااین رویه احتمالا 10-15 سال بعد دوباره بگویند این شناسنامه ها هم قدیمی است دوباره به صف شوید. توهین بشنوید بروید شناسنامه تعویض کنید. نه من این تا جایی که بتوانم وارد این بازی تحقیر آمیز نمیشوم. از پشت باجه بی معطلی بلند شدم و برگشتم خانه.عکس  تزیینی است.  من عمیقا فکر میکنم بسیاری از این طرح های دولتی در ایران پول رساندن به یکسری نهاد رانتی و به درد نخور است. نهادهایی که باید به فکر تسهیل زندگی و کسب و کار باشند، خودشان تبدیل به اهرم ترمز برای صلب آسایش و رفاه شده اند. میدانم مجوز دفاتر خدمات الکترونیک دولتی و قضایی و پلیس +10 در ایران به افراد خاصی داده میشود. یعنی رانت از بدو تاسیس وجود دارد. رانت های بعدی هم اینجاست که  حاکمیت یک خان به هفت خوان خود اضافه میکند و منت سر این نهاد ها میگذارد که ببین ما برایتان نان پختیم. چنین نهادی حداقل باید با نظارت شدید و سخت گیرانه مواجه شود نه اینکه هر کدام ساز خودشان را بزنند و پیگیری و نظارتی هم بر حسن انجام کار آنها وجود نداشته باشد.</description>
                <category>حمیدوو برگِبیدوو</category>
                <author>حمیدوو برگِبیدوو</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2024 08:28:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاموشی هویت ملی</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidoobargebidoo/%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%84%DB%8C-f7l9hosmx5hv</link>
                <description>امروز میخواستم مسابقه فینال کشتی آزاد #عمودزاد_خلیلی با حریف ژاپنی را در قالب بازی های #المپیک_2024 پاریس تماشا کنم. اول از شبکه سه و شبکه ورزش همه تبلیغ‌های الویه و نوشیدنی های انرژی زا و غیر مجاز و غیر ورزشی را بعنوان اسپانسر دیدم. بعد انواع شهرها و مهدهای لوازم خانگی را دیدم و از موجودی همه هایپر کالاها مطلع شدم. دست آخر یک مونتاژ کننده دریل و لوازم برقی که مواد اولیه اش را مستقیم از چین وارد میکند و اینجا سر هم بندی میکند، برای ملی پوشمان آرزوی موفقیت کرد. و درست وقتی سوت شروع بازی زده شد. برقمان قطع شد و تلویزیون خاموش شد. با خودم گفتم یک ایرانی هیچوقت ناامید نمیشود. رفتم سراغ موبایل و سایت های پخش زنده را باز کردم سایت باز نمیشد و به سختی بالا می آمد. خواستم نتیجه زده را از سایت های ورزش دنبال کنم که دیدیم به روز رسانی هم نمیشوند. بیخیالش شدم. رفتم نشستم توی تاریکی و سعی کردم جوری نفس بکشم که کمتر گرمم شود.بعدا فهمیدم کشتی‌گیر ایران بازی را باخته بود. فقط اون نباخته بود بنظرم همه مردم ایران بازی را باخته اند. خواستم این چند سطر را همینجا ثبت کنم. تا یادم نرود چه ظلم هایی که بر مردم ایران رفته است. چه غرور ها که شکسته و چه فروپاشی هایی رخ داده و رخ خواهد داد. هویت ملی مان را  به خاموشی کشانده اند.</description>
                <category>حمیدوو برگِبیدوو</category>
                <author>حمیدوو برگِبیدوو</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2024 15:47:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا علیرضاهای بیشتری باید ببازند!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidoobargebidoo/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF-skqrvuvlpipk</link>
                <description>1-فدراسیون جودوی ایران بعد از جنجالی که بر سر عدم رویایی باحریفی از رژیم صهیونیستی (اسرائیل) در سال 2019 پیش آمد، دچار تعلیق نا محدود شد. بعدتر دادگاه حکمیت ورزش (CAS) بنا بر عدم  قوانین کافی رای فدراسیون جهانی جودو را لغو کرد و مشخصاً از فدراسیون جهانی جودو خواست تعلیق ایران را مدت دار کند. نهایتا در آوریل 2021 فدراسیون جهانی جودو (IJF) رای 4 سال تعلیق جودوی ایران را  ابلاغ کرد که از سپتامبر 2019  شروع شده است. این رای به این معناست که  محرومیت و تعلیق فدراسیون جودی ایران در سپتامبر 2023 به پایان میرسد. 2- تصویر زیر جدول توزیع مدال های المپیک 2024 پاریس است.  تا تاریخ 2 اوت 2024 (13 مرداد 1403) اسرائیل موفق به کسب سه مدال در مسابقات المپیک شده است.(2 مدال نقره و یک برنز) هر سه مدال در رشته جودو و در بخش زنان و مردان اخذ شده است. جدول توزیع مدال های المپیک3- اگر فرض کنیم فدراسیون جودوی ایران در مسابقات جهانی یا در المپیک 2028 لس آنجلس باز هم سهمیه کسب کند. با توجه به توجه زیاد اسراِئیلی ها به ورزش جودو، شانس برخورد نماینده ایران با نماینده اسرائیل بسیار زیاد است. در چنین شرایطی سه سناریو مفروض است :الف: رویایی حریف ایران- اسرائیل که منجر به برد یا باخت میشود. ولی در هر صورت مشکل دیگری ایجاد نمیکند.ب: عدم رویایی ایران و اسرائیل که با توجه به مسبوق به سابقه بودن اقدام، این بار قطعاً تبعات بیشتر و تعلیق بلند مدت یا دائمی برای ورزش جودوی ایران به همراه خواهد داشت.ج: عدم رویایی حریف اسرئیلی که  تعلیق برای جودوی اسرائیل بهمراه خواهد داشت.4- سؤال اصلی اما اینجاست که دستگاه ورزش ایران و مشخصاً فدراسیون هایی نظیر جودو، کشتی و تکواندو که  احتمال رویارویی بالاتری با حریفان اسرائیلی دارند تکلیفشان در این میان چیست؟ عدم رویایی به هر دلیلی موجب تعلیق و محرومیت خواهد شد و با روح ورزش سازگاری ندارد. رو برو شدن و برگزاری مسابقه هم با شعار دیرینه حاکمیت در ایران و عدم رسمیت شناختن اسرائیل همخوانی ندارد. دلایلی غیر از این مانند مصدومیت  ورزشکار تخریب ورزشکار خودی و از بین بردن غرور و روحیه و شخصیت ملی است.علیرضا کریمی، بخاطر عدم رویایی با حریف اسرائیلی عمدا به حریف روس باخت.در آذر ماه 1396 باخت عمدی علیرضا کریمی در مسابقات کشتی قهرمانی زیر 23 سال برای اینکه به حریف اسرائیلی برخورد نکند موجب تعلیق ورزشکار و مربی و همچنین کناره گیری رسول خادم از فدراسیون کشتی شد. پاسخ شفاف حاکمیت ایران و درک این موضوع که عدم رویارویی در میدان‌های ورزشی محدودیت برای ورزشکار خودی است و دست آویزی برای رقیب، شاید بتواند دیدگاه را کمی منطقی تر کند اما پاسخ قطعی به این پرسش به هدر رفت سرمایه، انرژی و روحیه ملی قطعاً کمک خواهد کرد. این نوشتار کوتاه نه حکمی قطعی و نه انتقاد است بلکه بیشتر تمایل دارم نظرات شما را راجع موضوع بدانم. آیا شما موافق رویارویی یا عدم رویارویی با وزرشکاران  رژیم صهیونیستی هستید؟</description>
                <category>حمیدوو برگِبیدوو</category>
                <author>حمیدوو برگِبیدوو</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 10:39:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی زدی باید، خیلی خیلی محکم نگاهش کنی.</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidoobargebidoo/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B2%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%B4-%DA%A9%D9%86%DB%8C-essm813tfliu</link>
                <description>بابا بزرگم سال 1379 مُرد. آن روزها خیلی باهاش ایاق بودم. ده روزی رفت بیمارستان بستری شد و بعد من دیگر هیچوقت ندیدمش. سوم ابتدایی مدرسه دولتی بودم که قلدر بازی درش زیاد بود. یک روز با دست ورم کرده و روپوش پاره آمدم خانه. مامان خانه نبود اما بابا بزرگ دید. ازم پرسید چه شده؟ من نتوانسته بودم گریه نکنم. زده بودم زیر گریه با هق هق بهش فهمانده بودم که توی مدرسه حسابی کتک خورده ام. بابا بزرگ گفت برو دست و صورتت را بشور تا ببینیم چه میشود. بابابزرگم بعد از مرگ مادر بزرگ و ازدواج عمه کوچکم دیگر در روستا نماند.شکستگی دست و کمر و از کار افتادگی سالها خانه نشینش کرده بود. در آن سن و سال آدم بی آزاری بود که لنگ  دو وعده غذا و  یک جای خواب بود. وگرنه خانه و کاشانه داشت. آبش با هم ازدواج مجدد هم توی یه جو نمیرفت خصوصا که در آن سن و سال درآمدی هم نداشت. راستش را بگویم کمی خودخواه هم بود. کم پیش می آمد باهاش حرف بزنم. اما رسم داشتیم در دورهمی های خانوادگی کشتی بگیریم. آنچه در میان دهه شصتی ها زیاد بود بچه هم سن و سال، پسر عمو، پسر عمه، نوه عمه، پسر دایی یا پسر خاله بالاخره یه رقیب در رده تقریبا هم وزن پیدا میشد.اتاق پذیرایی را خالی میکردند میز و صندلی اگر بود را میکشیدند کنار و در شب نشینی های طولانی زمستان یا روزهای کش دار بهار ما را می انداختند به جان هم. من اوایل  آنجا هم خیلی فن میخوردم. فن لنگ را  همه بلد بودند جز من. میزدند زیر پایم و چپه میشدم. سوم دبستانم که تمام شد به بابا گفتم میخواهم بروم کشتی‌گیر شوم. گفتم میخواهم بروم باشگاه میخواستم تا پاییز کلاس چهارم گولاخ شده باشم. میخواستم تخم بچه های خاک سفید را بکشم. بابا اول خندیده بود. خودم رفتم باشگاه را پیدا کردم. یک باشگاه بو  به اسم شهید شیخی متعلق به صنایع دفاع که فقط ورزش رزمی داشت. به خانه مان هم نزدیک بود. میشد پیاده رفت.شهریه اش را پرسیدم متصدی باشگاه بهم پوزخند زده بودند. شب به بابا گفته بودم با غیض و جدی گفتم. بابا عقب نشست. گفت فردا زود می آیم برویم ثبت نام. خلاصه من ریقو ترین عضو باشگاه کشتی بودم. نزدیک ترین رده وزنی و حریف تمرینی ام 50 کیلو بود. اسمش آرمان بود. پسر خوش قلبی بود که عمویش در همسایگی ما مغازه منبت کاری مبل استیل داشت. باشگاه اما مربی خوبی داشت و خیلی کمک میکرد فن یاد بگیرم. اما خب همه کشتی برای من تا جایی بود که آرمان ازم خاک بگیرد. تحمل بیست کیلو بیشتر را نداشتم. دنده هایم له میشد و نفسم بند می آمد. میدانستم از دستهای قوی اش راه فراری ندارم. هر ماه بعد تمرین یک مسابقه انتخابی برگزار میشد. مسابقه تیر را من باختم. ضربه فنی شدم. بابا بزرگ هم با کمر دولا و عصا زنان آمده بود مسابقه را تماشا کرده بود. مسابقه مرداد را بابا به بهانه مسافرت مرا برده بود سرعین و  آبگرم و هیچوقت شرکت نکردم. چند روزی به مسابقه شهریور مانده بود که بابا بزرگ بهم گفت. فن کشتی چی بلد شدی؟ من از تایتانی و زیر یک خم و درختکن بگیر یا کول انداز و پیچپیچک را برای حریف فرضی جلویش اجرا کرده بودم. بابا بزرگ آرام نگاهم کرده بود. بعد گفت خب اینها رو میتونی به اون خیک ماست بزنی. آب سردی روی سرو گردنم ریخته شده بود. حریف من حداقل  سه سایز و بیست کیلو ازم سنگین تر بود و من نهایت فنی که میتوانستم بهش بزنم گرفتن مچ پایش بود. همین. میدانستم باخت دیگری در راه است و یک فضاحت دیگر. بابا بزرگ بهم گفت آنسری دیدم پسره راه نمیتونه بری تو  بلدی تند بری پشتش چرا میری پاهاشو میگیری؟؟ برو پشتش و هولش بده. انقدر دورش بچرخ که سرش گیج برود و بخورد زمین. تا وقتی تو را نگرفته کاری ازش بر نمی آید اگر هم گرفتت بزنش.باورم نمیشد بابا بزرگ داشت اینها را میگفت. گفت میروی پشتنش میپری گردنش را میگیری و فشار میدهی. همین. راستش هم ترسیده بودم هم با آرمان رفیق بودیم ولی دلم نمیخواست من انتخاب نشوم. از طرفی اگر باز میباختم دیگر بابا ثبت نامم نمیکرد. دیگر توی مدرسه هم کتک میخوردم. روز مسابقه بابا آمد دیدنم ولی بابا بزرگ نیامد. توی دلم خالی شد. مربی مان توی بازی های باشگاهی داور هم میشد. سوت زد. خوبی آرمان این بود که کلا از جایش تکان نمیخورد. یک کمی آرام آرام دورش چرخیدم بعد تند ترش کردم. یک بار از چپ یکبار از راست. آنقدر چرخیدم که دیگر مقاومت نکرد. بعد پشت سرش پریدم و گردنش را گرفتم. نبرد گوزیلا با سنجاب بود. دور گردنش مرا تاب میداد. زانو هم را خم کردم و گذاشتم توی کمرش.یکی دو تا بالاخره آرمان افتاد. فکر کنم خیلی هم دردش گرفت. مربی شست دستی که مچ بند همرنگ دوبنده من داشت بالا گرفت و یک را نشان داد.عکس آرشیوی است و از یکی از خبرگزاری های داخلی اقتباس شده است.من هم همانجوری روی آرمان خوابیدم تا سرپا داد. لذت بخش ترین بخشش همین بود که انگار روی یک فوک سیبری دراز کشیده‌ام.سه بار دیگر اینکار را کردم. و وقت کشتی تمام شد. مربی راضی نبود. بابا هم راضی نبود اما من انتخاب شده بودم. کثیف کشتی گرفته بودم. هیچ فنی روی آرمان نزده بودم. اما از سرعتم و ساعدهای قوی ام استفاده کرده بودم. بابا بزرگ درست میگفت من سرعتم از ارمان بیشتر بود و اگر در یک کار نسبت به او خوب بودم همین چابکی ام بود.بابابرایم مالشعیر خرید، مالشعیر تلخ،دوتایی مردانه توی بوفه باشگاه نشستیم و مالشعیر خوردیم. همان روز حس کردم تستسترون توی رگ هایم جاری شد. به خانه که رسیدیم بابا بزرگ فهمید من آرمان را برده ام. بهم گفت زدیش؟؟ من از خوشحالی جیغ میکشیدم و فنم را روی هوای بهش نشون میدادم.بابا بزرگ آدم احساسی نبود. اما آن شب از پیچانی ام ماچ کرد. یک ماه بعدش باز توی مدرسه محمود دیوانه جلوی راهم را گرفت. دوباره کتک خوردم، تحقیر شدم. عصرش آمدم خانه به بابا بزرگ گفتم. گفت محمود دیوانه مرا میزند. زورم بهش نمیرسد. بابا بزرگ باز خوب به حرفهایم گوش داد. پرسید محمود دیوانه چندتا رفیق دارد. پرسید قدش چقدر است وزنش چطور است و اینها. بعد بهم گفت برو ببین از کدام مسیر میرود خانه. من دیدم  محمود دیوانه ظهر از کوچه شادآلویی میرود تا بلوار شاهد بعد همینجور کوچه هارا زیگزاگ میرود تا وسط ها یخاک سفید. بدو آمدم به بابا بزرگ گفتم. پرسید: تنها بود؟ گفتم اره. گفت  پس فردا ته همان شادلویی با یک پاره اجر قایم شو. منتظر بمان که نزدک شود بعد آجر را پرت کن توی سرش. بهش نزدیک نشو آجر را پرت کن و فرار کن. من رفتم از خانه ای که تخریب شده بود. دو تا اجرکش رفتم از صبح لای شمشاد های بلوار شاهد قایم کردم. ظهر اولین نفر از کلاس زدم بیرون و ته کوچه پشت شمشادها کمین کردم و تا بیایید. محمود کیف نمی آورد یک کلاسور میزد زیر بغل و  یک کتاب و شاید یک خودکار لای آن داشت. صبر کردم از من رد شود. بعد بلند شدم دویدم طرفش و آجر را پرت کردم طرفش اجر از بالای سرش رد شد. آنطرف کوچه امد زمین. محمود مرا دید. کوله ام پشتم بود. فحش مادر داد. بعد دنبالم کرد.خواستم فرار کنم پشت شمشاد ها بعد به خودم لعنت فرستادم که احمق تو را دیده کجا میروی؟؟ محمود بهم رسیده بود بوی تند عرقش را حس میکردم. عین آهویی که شکست را پذیرفته درازکش شده بودم و منتظر الرحمان بودم که یهو حس کردم چیزی زیر دستم است. محمود پرید گلویم را گرفت که خفه ام کند. شست های پر قدرتش دور گلویم قفل شد. هیکل اش را انداخت روی هیکلم. ناخودآگاه دستم رفت به اجر دوم و یا سنگ یا اهن یا نخاله یا هر چیز دیگری که مهم نبود هم چیست با همه زورم کوبیدمش توی سرش... خاک پاشید تو چشمم و دیگر ندیدم. نصف کله محمود خاکی شده بود. گرد آجر بود . و بعد ارام یک شیار قرمز خون از پیشانی اش راه گرفت. بعد دوباره دستش را فشار داد که دومی را محکم تر جای همان اولی کوبیدم.محمود دیوانه چشمهایش طوفان شد. شکست  و درد نشست توی چشم هایش زد زیر گریه دستهایش را گذاشت روی سرش و کنارم افتاد روی زمین.در بهت و شک بودم. اما محمود داشت عر میزد. زیری آجر پوشت دستم را کنده بود. دستم میلرزید. بلند شدم با همان دست لرزان یک بار دیگر اجر را حواله کمرش کردم. دادش رفت آسمان نزن …گوه خوردم نزنننننننن..... اجر را  پرت کردم توی جوب آب و ایستادم. با لگد زدم توی پهلویش که ولو شود. صورتش را ببینم. صورتش قرمز شده بود. انگاری که جنون خون قرمز محمود گرفته باشدم پیچیدمش به چک و لگد. ترتیب و اصولی نداشت با دست و پا محمود نیم خیز شده ملتمس را پیچیده بودم. التماس میکرد. نزن...نزننن...تا اخر که جانم تمام شود یا دستی بیایید مارا جدا کرد زدمش. بهش گفتم  ننه ات خودت فلان است و پدرت قاچاق فروش است ... محمود خوابید زمین. یقه روپوشم باز جر خورده بود. یکی میگفت فرار کن حمید، فرار کن... یکنفر میگفت  اینو باید ببریم بیمارستان ... اینها برای کدام مدرسه اند…وحشی اند... با تمام وجود فرار کردم. کیفم را برداشتم و  فرار کردم. با صدای بالا پایین پریدن هایم کتاب و دفترم ریتم گرفتم. تصور میکردم پاهایم عین بازی سونیک گرد میچرخید و من چابک و سبک توی کوچه ها میدویدم.به خانه که رسیدم. مامان توی اتاق  چرت میزد. بابا بزرگ  پاس سفره منتظر نشسته بود که نهار بخوریم. کیفم را پرت کردم و رفتم توی بغلش بهش گفتم. محمود دیوانه زدم. حسابی زدمش....بابا بزرگ خندید و آن تک دندان عقبش معلوم شد. خب دیگه نمیاد سراغت . همین شد. از فردا باید محکم راه بری و نگاهش کنی. خیلی خیلی محکم نگاهش کنی. همین</description>
                <category>حمیدوو برگِبیدوو</category>
                <author>حمیدوو برگِبیدوو</author>
                <pubDate>Sun, 12 May 2024 14:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مه آلود  -تک پرده</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidoobargebidoo/%D9%85%D9%87-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%AA%DA%A9-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-zhn5kr9lyeqk</link>
                <description>شب - خارجی - اواخر پاییزساعت حوالی پنج بامداد راننده پراید منگ و ترسیده از ماشین پیاده میشود. آلودگی و تاریکی در ساعت شش صبح  پاییز امان نداده بود ببیند با چه چیزی تصادف کرده. چراغ های خیابان بخاطر کسری برق همگی خاموش بودند و چراغ های لاجون پراید مدل 80 با طلق کدر و خش دارش کفاف روشن کردن خیابان را ندارند. بخار آب از درزهای کاپوت و جلو پنجره ماشین بیرون میزند. قطره قطره  آب سبز رنگ روی آسفالت خیابان راه میگیرد و در چاله  آسفالت  جمع میشود. راننده مات مبهوت به  اسکلت موکب که با آن تصادف کرده نگاه میکند. هیچ چراغ و علامتی برای ایستگاه نگذاشته اند. موکب نصف گذر را گرفته است. و  همه داربست های فلزی با پارچه سیاه پوشیده شده اند. راننده  نگاهی به موکب میکند که با  پارچه سیاه پوشیده شده و تخت چو و منقل ی که با خاکستر نشسته داخل گذاشته اند. می نشیند و ماشین را  نگه میکند.  قفل اتصال یکی از داربست ها  جلو پنجره را  شکانده و  خورده است رادیاتور را  سوراخ کرده. سپر جلو ترک برداشته اما  هنوز کنده نشده است.  شمایل اش شبیه  دندان لق کج و معوجی است که خیال کنده شدن ندارد.- این خانه یزید کی اینجا علم شد؟ببین  چه بلایی سرم آوردصدای زنگ موبایل از داخل پراید به گوش میرسد. راننده بی توجه به زنگ موبایل کاپوت ماشین را بالا میزند و داخل موتور را نگاه میکند. تلفن قطع میشد و بعد از چند ثانیه وقفه دوباره به صدا در می آید. راننده اینبار  از ترس اینکه کسی سر برسد و گوشی اش را از داخل کنسول بدزدد هشیار میشد. بر میگردد. مینشیند داخل ماشین. بی حوصله تلفن را جواب میدهد.-بله-ببخشید کی میرسید؟ من توی نرم ازار دیدم 5 دقیقه اما الان ده دقیقه است که.....گوشی را از صورتش دور میکند. #اسنپ را باز میکند. لغو سفر را میزند. گوشی را داخل جیبش میگذارد و از ماشین پیاده میشود در کاپوت را  محکم میبندد. سوار ماشین میشود و در تاریکی مطلق و دود آلود خیابان گم میشود. گوشی دوباره زنگ میخورد. راننده بدون اینکه تلفن را  جواب دهد زیر لب زمزمه میکند اسیر شدیم بخدا.و چشمش به آمپر آب ماشین است و توی سر هزار فکر ریز و درشت عین مه غلیظی شناورند.</description>
                <category>حمیدوو برگِبیدوو</category>
                <author>حمیدوو برگِبیدوو</author>
                <pubDate>Mon, 18 Dec 2023 09:25:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چسب سیاه افسردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidoobargebidoo/%DA%86%D8%B3%D8%A8-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-lbwxrjczibif</link>
                <description>اون تایمی که حالم بد بود و بیکار و بی پول بودم، این کتاب رو با ته مانده بن کتاب دوستانم در نمایشگاه کتاب تهران خریدم، گمانم 2000 تومان تمام شد ( قضیه برای اوایل دهه نود شمسی است)کتاب لاغر در قطع جیبی بود. که زود تمامش کردم اما نکته به نکته و خط به خطش برای کسی که افسردگی امانش را بریده است. یا کسی که فکرهای خطرناک برای پایان داد به خودش به در سرش وول میخورد اکیداً توصیه میشود.خودکشی پانته آ اقبالزاده و احوالی که گاه و بیگاه از رفقای دور و نزدیک میگیرم برآنم داشت یکبار دیگر راجعش تاکید کنم. کتاب خوبی است. تجربه عملی مواجه با چسب قوی افسردگی است و شاید حلال مناسبی که اسیرش نمانیم.</description>
                <category>حمیدوو برگِبیدوو</category>
                <author>حمیدوو برگِبیدوو</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 14:02:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پناهندگی بی عقلی حاکمیت</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidoobargebidoo/%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%82%D9%84%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%DA%A9%D9%85%DB%8C%D8%AA-mizmw62jal7m</link>
                <description>این عکس بخشی از استعلام وضعیت ثبت نام های من برای خرید خودرو از شرکت ایران خودرو است.ماشین قبلی از مدل 12 سال پیش بود و دیگر برای طی مسافت های طولانی قابل اعتماد نبود. این شد که به تک و تای تعویض ماشین افتادم. دنبال تولید ملی بودم برای همین رفتم سراغ ایرانخودرو بزرگترین تولید کننده خودرو داخلی. انتخاب هایم هم همانطور که مشخص است اولا همگی اقتصادی اند ثانیاً همگی تکنولوژی 30-40 سال قبل اند. اما نتیجه چه شد؟ بعد از یکسال ثبت نام و شرکت در 43 قرعه کشی حتی یک ماشین بنامم در نیامد. همه شرط های مربوطه را رعایت کردم. پیگیر اخبار ثبت نام و اعلام نتایج بودم.  فکر میکنم اگر به هر کشور جهان اولی بروی و بگویی من برای خرید خودرویی که تکنولوژی 40 سال پیش است (حتی کیفیت قطعاتش هم افت کرده) بیش از یکسال منتظ ماندم و  آخرش هم بنامم در نیامد بهم پناهندگی بی عقلی حاکمان  کشورم را بدهند. بگویند اگر کشوری جز ده کشور اول جهان باشد و شهروند 34 ساله اش نتوانسته باه ازای پرداخت وجه نتواند خودرویی با فناوری چهل سال پیش را  خرید کند . قطعا  حاکمان کودن یا احمقی دارد. لجبازانی که جز منافع عده ای خاص به هیچ چیز دیگری فکر نمی کنند.</description>
                <category>حمیدوو برگِبیدوو</category>
                <author>حمیدوو برگِبیدوو</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jun 2022 11:02:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر تبلیغ و اثر ضد تبلیغ</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidoobargebidoo/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA-%D9%88-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%B6%D8%AF-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA-t1m0nlwjqpen</link>
                <description>بعد از عاشورای سال 88 و درگیری همه جانبه معترضان به نتایج انتخابات با نیروهای حاکمیتی، همایشی در نهم دی ماه جهت اعتراض به هتک حرمت به  ساحت عاشورا توسط نیروهای نزدیک به حکومت برگزار شد. بعد از آن تاریخ که با حکم حکومتی بسیاری از ادارات دولتی و ارگان های نظامی موظف به  شرکت شدند. جریانی با عنوان حماسه نه دی راه اندازی شد که توسط شورایاری ها و شهرداری ها به نام بسیاری از اماکن و معابر شهرهای مختلف تبدیل شد. اما حالا با گذشت حدود دوازده سال از عاشورای هشتاد و هشت دیگر نهم دیماه با کیفیت یک حماسه وجود ندارد. نهم دیماه محدود به اسم چند میدان و خیابان شده که بعضا همان ها هم با نام قدیمشان خطاب می‌شوند. این دست جریان های بدوی که به برخواسته از قلوب عامه مردم نیست و در آن تشکیک و افتراق وجود دارد هرگز ماندگار نیستند. نمونه اش مانند تلاشی که جهت نماد سازی شهید محسن حججی شد. حججی جوان مخلصی بود که برای آرمان هایش جنگید و در سوریه به شکل مظلومانه ای توسط نیروهای داعش اسیر و بعد شهید شد. اما واقعیت این است که کلا جنگ در سوریه جنگ اعتقادی مردم ایران نبود و  هدفش از نظر خیلی ها صیانت از جان و مال و ناموس ایران نبود.بنابراین طبیعی است رشادت ها در این جنگ هم با رشادت های جوانان شهید شده در جنگ ایران - عراق  بازخورد متفاوت تری داشته باشد. خصوصا که حضور نیروهای  افغان یا پاکستانی با عنوان  فاطمیون و زینبیون  مفهومی به نام #جنگ_نیابتی را  برای اولین بار در ادبیات ایران معاصر ایجاد کرد که خود به تنهایی نشان دهنده  غیر اعتقادی بودن این نوع جنگ است. پرداخت حقوق ارزی رزمنده ها و وعده های دریافت تابعیت نیز از مصداق های بارز جنگ غیر اعتقادی در سوریه است. نکته بعدی ضد تبلیغ نمادها و مناسبت ها به واسطه تبلیغ بیش از حد یا غیر حرفه ای است. نمونه این اتفاق در تشییع شهر به شهر پیکر قاسم سلیمانی فرمانده ترور شده نیروی قدس است. کشته شدن تعداد نامشخصی در مراسم تشییع کرمان به دلیل تبلیغات زیاد و عدم مدیریت صحیح کام همگی را تلخ تر از پیش کرد. در حالی که تشییع پیکر قاسم سلیمانی میتوانست با کیفیت بهتر ولی با تعداد مشخصی از همرزمان و همفکران در زادگاه یا تهران انجام شود و برای عموم مراسم از طریق تلویزیون پخش شود. اما این اتفاق به بدترین شکل ممکن اتفاق افتاد تا جایی که نیروهای برگزار کننده تا هفته ها از بیان تعداد کشته ها یا منتظر کردن فیلم یا گزارش مرگ هموطنان  امنتاع کردند. چه بسا خود شهید سلیمانی هم راضی به کشته شدن نزدیک به 50 تن (آمار دقیقی وجود ندارد)  از همشهریانش در مراسم خاکسپاری اش نبود.سومین عامل که یک تبلیغ را می‌تواند به ضد تبلیغ بدل کند، عدم زمانبندی صحیح و  تعارض در عقاید است. همانطور که پیشرفت منتج قرارگیری در جای درست و در زمان درست است. تبلیغ درست نیست نیازمند زمانبندی و بستر صحیح است. نمونه این عدم زمانبندی درست برگزاری گردهمایی با عنوان سلام فرمانده در روز پنجشنبه 5 خرداد ماه 1401 است. روزی که شاخص آلودگی هوای تهران در بعداز ظهر عددی بالاتر از 200 (مرز خطر) را نشان میداد و  حضور مختلط زنان و مردان در ماههای قبل در ورزشگاهها بحث داغ رسانه ها بود و از همه اینها مهمتر اینکه سه روز قبل هموطنان زیادی در شهر آبادان در اثر فاجعه سقوط برج متروپل به دلایلی فساد اداری و رشوه در سوگ و ماتم بودند. مصداق بدترین زمان ممکن برای تبلیغ بود. تبلیغی که میتوانست بسیار فعال تر عمل کند حالا نقطه افتراق و بغض میلیون ها هموطن شد. </description>
                <category>حمیدوو برگِبیدوو</category>
                <author>حمیدوو برگِبیدوو</author>
                <pubDate>Sat, 28 May 2022 10:03:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیلی دردناک تر از اسفناک</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidoobargebidoo/%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%A7%DA%A9-urz0lpgk5cbv</link>
                <description>جدول زیر یه داده آماری از آخرین وضعیت پیش فروش خودرو توسط شرکت ایران خودرو است. اسامی برندگان 31 مرداد ماه 1400 مشخص شد. آدم های خوش شانس یا مفلسانی که از سر ناچاری یا نیاز برای حفظ ارزش پولشان رفته اند آهن پاره های از مد افتاده ایران خودرو را خریده اند. وضعیت در گروه خودرو سازی سایپا اسفناک تر است. چون قرعه کشی فقط برای یک خودرو سواری باقی مانده به عبارتی بقیه خوردو هایش به نسبت قیمت، قابل سوار شدن نیستند. آنهم یه جور اجبار است. مصداق دقیق آن عبارت: &quot;چی میخوری برات املت درست کنم؟&quot; است. تحریم ها و بیشتر از آن سوء مدیریت و بازار غیر رقابتی و هزار و یک اتفاق دیگر مارا به اینجا رسانده. الان اصلا حوصله توضیح چطور به اینجا رسیدیم را ندارم. الان میخواهیم از  راه های برون رفت صحبت کنم.خودرو سازی ما چه خواهیم چه نخواهیم تابعی است از وضعیت ارزی و سیاسی کشور و ارتباط با خودروسازان بزرگتر خارجی است. ما مستقل نیستیم. توان رقابت نداریم. و عین کوبا در دهه 80 میلادی یا آلمان شرقی قبلا از فروپاشی دیوار برلین با این سیستم دوام نمی آوریم. باید رابطه مان را با خارجی ها بهتر کنیم.شریک های تجاری انتخاب کنیم. خط مونتاژ خودروهای روز را به کشور منتقل کنیم.با استفاده از مزیت های نسبی مان (هزینه های پایین انرژی و منابع انسانی) وجه رقابتی و فرصت سرمایه گذاری برای خود ایجاد کنیم. این روش ها  روشن و تقریبا  مورد پذیرش هر کسی است که کار کارشناسی در این حوزه انجام داده است. روش تحول نوشتن  وقتی دست کم  10 تا مثال دست  به نقدش در دنیا و کشورهای مختلف مثل چین و مکزیک و  رومانی و ... موجود است کار عبثی است.امیدوارم زودتر یک ذهن هوشیار (یعنی واقعا  دیگر مدرک دانشگاهی و سواد آکادمیک خیلی دگیر برایم مهم نیست) فقط یک ذهن آماده و هوشیار مسند قدرت را در دست گیرد تا نخواهد همه چیز را به روش اسلامی-ایرانی و با تئوری هایی صلبی پیش ببرد. همین</description>
                <category>حمیدوو برگِبیدوو</category>
                <author>حمیدوو برگِبیدوو</author>
                <pubDate>Sun, 29 Aug 2021 09:23:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جگری محض</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidoobargebidoo/%D8%AC%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%B6-jaw3mgnaqabf</link>
                <description>+پیش نوشت: این  مطلب به هیچ عنوان سیاسی نیست. شاید بشود اجتماعی به حسابش آورد اما سیاسی مطلقن نیست.اگر ساکن شرق تهران باشید و محل کار یا خانه عزیزانتان در مرکز یا غرب تهران باشد. حتما سرو کارتان به بزرگراه همت افتاده است. بزرگراهی که روزی قرار بود مسیری باشد برای دسترسی سریع تر از شرق به غرب این کشور پهناور که اسمش شهر است. به استناد اسناد گوگل مجموعه اتوبان همت از شرقی ترین نقطه (زین الدین شرق تقاطع شهید یاسینی) تا غربی ترین نقطه ( شهیدخرازی تقاطع آزادراه کرج) 54 کیلومتر است.برای درک بهتر این عدد بهتر است بدانید که عرض برخی نقاط کشور پِرو کمتر از پنجاه کیلومتر است، یا فاصله دو شهر آمل تا قائمشهر در استان مازندران 50 کیلومتر است. دیگر نگویم که قرار هست  طول اتوبان همت در سالهای آتی افزایش هم پیدا کند و به عددی حدود صد کیلومتر برسد.گذشته از آنچه که ذکر شد. همت واقعا  سعی داشته دسترسی درست و دقیقی به شهروندان ارائه کند چندین تقاطع غیر همسطح،پل روگذر و خروجی و ورودی برای این اتوبان تعریف شده است. هزینه زیادی بالای آن رفته است. شهرداران تهران همگی به چشم یک  شریان حیاتی و استراتژیک به همت نگاه کرده اند. اما وقتی به محدوده شریعتی و دامنه شرقی این بزرگراه می رسیم، یک گره کور هست. یک جوش سر سیاه که کسی جرات ترکاندش را نداشته. محدود سه راه ضرابخانه به واسطه خ شریعتی و پاسداران خروجی و ورودی زیادی دارد از طرفی آن دیوار اخرایی رنگ که دوربین مدار بسته رویش نصب است و در دو سوی اتوبان خودنمایی میکند. بخشی از دیوار وزارتخانه اطلاعات است. این دیوار بخشی از بلوک شمال همت را از جنوبش جدا میکند. در زیر تصویر الگوی ترافیک در دو ساعت پیک صبحگاهی و عصرگاهی را می بینید.ترافیک صبحگاهی شرق به غرب (8:10 صبح)ترافیک عصرگاهی غرب به شرق (5:40 عصر)صبحها مسیر شرق به غرب همت و عصر ها مسیر مقابل این تکه از همت ترافیک وحشتناک دارد. ترافیکی که  رنگ  نقشه های گوگل را نه به قرمز و نارنجی که به جگری محض تغییر میدهد.دسترسی ها را سخت و رانندگی را  پدیده ای جانفرسا میکند. مهم تر این همه اینکه  بیشتر از یکصد هزار خودرو را (بطور تخمینی) بیش از سی دقیقه معطل میکند و خدا میداند چقدر سوخت اضافی مصرف میشود. چقدر کربن دی اکسید و ذرات معلق وارد هوای شهر میکند. چقدر تنش عصبی و دارو استفاده میشود. چقدر نگاه های ترسناک،جلو زدن ها الکی،سپر به سپر شدن ها ،جوش آوردن ها و خرابی ها به وجود می آورد. چقدر زندگی را پر استرس تر میکند؟حالا چه میشود که شهرداری موضوع را  یکبار دیگرطرح کند، هئیت دولت و وزارتخانه محترم هم بپذیرد که از آن حدود 40000 (چهل هزار )متر مربع فضا 1000 مترش از  فدای هموطنانش کند. یا اصلا جای دیگری زمین معادل از شهرداری بگیرد که معارض اتوبان نباشد. چه میشود که یکبار هم وزارتخانه محترم از وضع خود اطلاع بگیرد و  عمل کند تا آنکه از غیر اطلاعی کسب کند. چه میشود که آن مهندسان محترم آن پیمانکاران گرامی آن شهروندان بهترین های خود را عرضه کنند. باور دارم که جهان اول و کشور توسعه یافته چیزی جز درست اندیشیدن نیست.#اتوبان_همت #معارض #اصلاح #وحدت #دوستی</description>
                <category>حمیدوو برگِبیدوو</category>
                <author>حمیدوو برگِبیدوو</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 10:06:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه عهدِ شومِ غریبی!</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidoobargebidoo/%DA%86%D9%87-%D8%B9%D9%87%D8%AF%D9%90-%D8%B4%D9%88%D9%85%D9%90-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%DB%8C-gkgmltuzjc8s</link>
                <description>حالا دیگر باید دقیق بود لااقل در نوشتن و گفتن از چنین چیزهایی باید ارجاعات دقیق داد،کامل شنید، تحلیل کرد و اجازه داد که گَرد تعصب در محلول امولوسیون  شتابزدگی ته نشین شود و بعد از آن سخن گفت. من هم مثل شما رفتم و  فایل سخنرانی اباذری را  شنیدم. پیشتر هم ازش چنین حمله های بی محابایی را دیده بودم. فرق اش این بود که این بار میدانستم دارد در مورد چه کسی حرف میزند. میدانستم دلش از کجا پر است، کجایش سوخته و کجا را دارد فوت میکند. قبل تر نمیدانستم  همان زمان که در مورد تشییع جنازه خواننده جوانمرگ پاپ سخنرانی کرده بود راستش من نمیدانستم،خواننده را هم آنقدر نمیشمناختم ولی این را خوب میدانستم که اگر جماعتی را که به چیزی (چه به درست  چه به نادرست)علاقمندند، تکفیر و توبیخ آن با این لحن استهزاگونه و  گستاخانه کار درستی نیست. شاید 4 چهارتایشان چیزی نگوید اما  پنجمی قطع به یقین  برمیگردد براق میشود توی صورتت و  در کمترین حالت ممکن این است که بهت بگوید  بیشعور خودتی. اینبار هم استاد اعظم میکروفون مفت گیرش آمده بود و چاک دهان را گشاده و  هرچه در شان و منزلت خود بود در مورد برآهنی و  بعد نامجو گفته بودم. من اینجا میخواستم این دو را از هم جدا کنم چون در خوشبینانه ترین حالت ممکن  نامجو را دوستدار برآهنی و شعرش میدانم . و تا به امروز هرچه کرد و خوانده تلاش شخصی اش و درکش از شعر برآهنی بوده است نه چیزدیگر. اما برآهنی اینطور نبوده. شعرهایش جان داشته در تصویری ترین حالت ممکن شعر سروده، که نمونه اش در شعر معاصر کمتر دیده شده. حالات  وآدمهای شعرش حالت و لحظات آدمهای معاصر است . بر بدن و  افعال انسانی تاکید داشته خودش را سانسور نکرده و شعر را  اولوهیتی دست  نیافتنی بر وصف خدا و فرشتگان  ندانشته است .خلا شعر فارسی اقیانوسی بوده که اون به قدر توانش گوشه ای ساحلی به سلیقه خود آراسته. که اگر جذاب نبود،این همه آدم گردش نمی آمدند. پس باز این بار استاد نه به برآهنی یا نامجو به سیل علاقمندشان  هجوم آورده همانگونه که چهار سال پیش به  شنوندگان  آن خواننده جوان هجوم برد. پس پاسخ هایی که این روزها در مطبوعات و مجاز میخوانیم  طبیعی ترین واکنش ممکن به حرفهای نامربوط اش است.اما  یک چیزی که در جای دیگر هم ازش حرف زدم و بنظرم رسید عطش بی امان  استاد بد دهن است این است  او سالی یکبار یک چنین محفلی راه می اندازد که دیده شود. استاد علوم اجتماعی دانشگاه تهران بودن گویا مطلوبش نیست و میخواهد سلبریتی با  تعداد بازدید و لایک بالاتری باشد. جنجال را دوست دارد و تنها راه اینکه استاد علوم اجتماعی دانشگاه باشی و عوام مردم  ببیندت این است که به آنچه جامعه  به آن چشم دوخته دشنام پراکنی کنی. این فرمول اگر چه خیلی سخیف و نخ نما است اما گویا تا حد زیادی جواب میدهد چرا که اگر از شما  بپرسند استاد یک استاد علوم اجتماعی نام ببر بین چند صد استاد علوم اجتماعی شریف و  شاغل در این مملکت احتمالا  یاد اسم  استاد اعظم دشنمام می افتی.  پس در چنین شرایطی بنظرم  سکوت  منطقی ترین راه است چرا که آنها که برآهنی را میشناسند و &quot;خطاب به پروانه ها&quot; و  &quot;رازهای سرزمین من&quot;  را  خوانده اند با این  دشنام پراکنی ها نظرشان  از برآهنی برنمیگردد، آنها هم که برآهنی را  نمیشناسنند با این  تعبیر بیشتر ترغیب میشوند بروند بخوانند که باز بعید میدانم نظرشان  مشابه نظر استاد باقی بماند.ولی پاسخ  به این استاد اشتباه ترین کار ممکن است چرا که به قول آن دیالوگ بی نظیر علی حاتمی در کمال الملک  به نقل از رضا شاه:&quot;این جماعت  حیاتشان در بذل توجه است  ...&quot; اگر بهشان بی محلی کنی میمرند.پس منطقی ترین کار این است  که استاد را  بی لایک و  حتی دیسلایک در چنبره آلوده به دشنام و پر زخمش رها کنی تا بمیرد.</description>
                <category>حمیدوو برگِبیدوو</category>
                <author>حمیدوو برگِبیدوو</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2019 23:02:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسرافیل زورش نرسید در کوس بدمد.</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidoobargebidoo/%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%84-%D8%B2%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%B3-%D8%A8%D8%AF%D9%85%D8%AF-abfanwtu4ycq</link>
                <description>راستش را بخواهید باید از اینجا شروع کنم که  من رسانه خودم را دارم. &quot;صدا و سیمای جمهوری حمید&quot;، این قضیه بعد از مهندسی بازی بابا که  زرت رسیور (بخوانید گیرنده ماهواره ) را قمصور کرد سر و شکل جدی و رسمی تر به خود گرفت. عمده ساعات بیکاری من در اتاق ام به خواندن و دیدن و نوشتن می گذرد و در دیدن  آنچه را انتخاب میکنم که خود پیش تر انتخاب کرده ام. خبر و فیلم و سریال و حتی تلنت شوهای محبوب ام همگی را از اینترنت می بینم  و با تلویزیون کاری ندارم. این است که یک دفعه همکاران بعد از چای ساعت 8 صبح یکهو گریز میزنند به یک خبر تلویزیون یا بخشی از سریال که دیشب دیدند و با هم حرف میزنند یا میخندند. من مثل آدم فضایی هایی که از سیاره آلفا-5 آمده اند فقط نگاهشان میکنم و  تا بفهمم  موضوع چیست کلی فکر و نظر از خاطرشان رد میشود. تعدادی فکر میکنند دارم ادا در می آورم  بقیه هم فکر میکنند چه زندگی شلوغی پر از زن و  زیور و تفریحی دارم که وقت  تلویزیون دیدن هم نمیکنم. اما راستش من رسانه خودم را دارم و اتفاقا همیشه هم ازش راضی نیستم گاهی ازش حرصم هم می گیرد. همه اینها را گفتم که بگویم من  &quot;اسرافیل&quot; را با  یک سال و نیم تاخیر دیدم. نسخه سینمایی که نشد، ماندنم تا  شبکه خانگی اش بیایید. امروز بعد دیدن  اسرافیل از آیدا پناهنده  اول خوشحال شدم که  اسرافیل  به مراتب از فیلم قبلی اش &quot;ناهید&quot; بهتر بود. چه در فیلمنامه،چه در ضرب آهنگ فیلم و حتی در انتخاب بازیگر.مثلث عاطفی خوب در کار نشستهتا به اینجا دست آمده که دغدغه پناهنده چیست و علاقمندی اش در فیلم سازی حول کدام قصه ها می چرخد. به سان فیلم قبلی فیلمبرداری این کار هم قاب هایی زیبا داشت. قاب های مینی مال از خانه ، گورستان مشرف به شهر، جاده ، سوادکوه زیبا که میان  جنگل و رطوبت قد برافراشته خب همه شان چشم نواز است . پناهنده  در فیلم های بلندش خوب نشان داد که شاگرد خوب فیلمبرداری در رشته سینما بوده است. گذشته از کنترل فیلمبرداری بلد است  قصه بنویسد. تضاد داستانی میداند تشریح و توصیف سرش می شود. همه را هم به شیوه خودش آرام و  ذره ذره پیش می برد. قصه مردی در آستانه 45 سالگی که از کانادا برگشته و درگیر دو روایت عاطفی است یکی عشق به معشوقی قدیمی که حالا مادری داغدار فرزند است و دیگری دختری جوان و دلزده از زندگی کابوس وارش در کنار مادر مجنون و زندگی نکبتی اش. خود همین روایت دو خطی با  یک عالمه پاساژ های دیگر داستان دل و درستی شکل می دهند که خواندنش می تواند برای آدم دلپذیر باشد. چه برسد که بخواهد با تصویر و صدا هم عجین شود. ایستگاه قطار بین راهی خودش یک نشانه زیر متنی است. تعلیق بین ماندن و رفتن را نشان می دهد تردید بین بودن و نبودن ، این یا آن. و مرد کم حرف خارج نشین  در بازگشت به موطن خویش با وجود اینکه موهایش به سپیدی نشسته و سن و سالی ازش گذشته، هنوز درگیر و در کشاش انتخاب است.کاش آن سکانسی که پناهنده از زبان سارا (با بازی هدا زین العابدین) داشت سر بهروز (پژمان بازغی) داد میزد که تو هنوز مرددی و نمیدانی چه میخواهی فقط صدای سوت قطار پخش میشد، قطاری که دارد از ایستگاه خارج میشود.همین یک صدا همه حرف های سارا را با خود داشت. یا اصلا صدا زیر سوت گم میشد. برای من خوانش اش چند ده سطر بود از تردید بهروز یا سارا یا حتی ماهی.دقت به پرداخت به جزییات نقش ماهیدوم اینکه من دوبار فیلم را دیدم  ناهید را هم همینطور و در هر دو یک چیزی توی ذوق ام زد. آن هم عدم پرداخت به جزییات بود. یک عالمه خرده ریز تصویر و کلامی ، یک عالمه نگاه که میشد درستشان کرد. بنظرم نکته مثبت این فیلم نسبت به ناهید همین بازی ریز بدنی و نگاه ماهی (هدیه تهرانی) نسبت به ناهید ( ساره بیات) بود. هدیه تهرانی بدنش را بهتر میشناسد. حرکاتش را نگاهش را  صورت اش را  به جا تر و درست تر استفاده میکند.شاید مثل ناهید روی لهجه و بیان  بومی اش کار نکرده بود و به فارسی بی لهجه حرف میزد. اما  بلد بود وقتی با بهروز راهی آن کلبه متروکه و قدیمی اش میشود. وقتی M کنده شده با نوک چاقو روی ستون چوبی را می بینید. وقتی نگاه خریدار بهروز را روی خودش حس میکند چطور ری اکشن نشان دهد. انگشتان دستش چطور خم و راست شود یا چهره اش و نگاهش یک جایی نه روی سقف نه کف زمین نه در چشم های بهروز بازی کند.این ها همه آن ریزه کاری هایی بود که فقط ماهی در این فیلم بازی اش کرد. نه بهروز نه سارا نه مادر سارا . همه نقش خود را خوب بازی کرده بودند اما از جزییات باور پذیر قافل بودند. مریلا زارعی در نقش تاجی (مادر سارا) یک دوجین حرکت خوب آدم هایی را داشت که مشاعرشان را از دست داده اند. اما   همشان  همان هایی بود که همه  دیده ایم . هیچ کدامش به اقتضا نقش و شخصیت اش نبود. امضایش را نداشت. باورم نشد که اون مریلا زارعی نیست. حرفم شاید کمی خودخواهانه باشد اما  نقش دیوانه یا عاشق دلخسته باید چیزی بهتر از همه دیوانگان و دلخستگان قبلی باشد. وگرنه چه فرقی با آنها دارد.مثال خوبش جک نیکلسون است  در  پرواز بر فراز آشیانه فاخته(دیوانه از قفس پرید) خلاصه آنکه این اسرافیل زورش نرسیده بود اسمش را هم توی مخ ما بچپاند. گذرش از اسم همین یک جمله بود. که با مونولوگ گذشت و مثل خیلی جذاییت  ریز دیگر بازی  باورم نشد. کاش اسم را میگذاشت ماهی یا بهروز چرا که دست کم وجه  اشتراک و افتراق بیشتری داشت با آنچه ساخته شده بود.بازی به جا وخوب علی عمرانی،اسرافیلدست آخر اینکه علی عمرانی  عیار بازی خوب و جان دارش را  یکبار دیگر با  نقش کوتاه دایی در این فیلم هم نشان داد. انتخاب بهتری شاید نمیشد برای این نقش و کاراکتر پیدا کرد اما اگر چند دقیقه بیشتر بازی بهش میرسید این نفرت ماهی از دایی اش اعیان تر نبود؟</description>
                <category>حمیدوو برگِبیدوو</category>
                <author>حمیدوو برگِبیدوو</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2019 18:58:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرنوبیل بی تفاوتی</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidoobargebidoo/%DA%86%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%84-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA%DB%8C-fegxqxhlkbos</link>
                <description>چرنوبیل* را دیدم  نسخه کپی و غیر قانونی اش را دیدم. از این بابت از سازندگان و تهیه کننده اش عذر می خواهم .گزینه دیگری برای من ایرانی وجود نداشت نه کارت اعتباری جهانی دارم ،نه حقوق مولف خارجی اینجا به رسمیت شناخته میشود، نه امکان خریدش را داشتم. اگر هم همه اینها را داشتم ارزش پولی کشور من به نوعی است که قطعا نمی توانستم حقوق دو ماهم را فدای یک مینی سریال 5 قسمتی بکنم.چرنوبیل را دوست داشتم چون اصل اول دیدن، لذت بردن از سریال بود. چرنوبیل زرق و برقهای بازی تاج و تخت و  صحنه های آنچنانی و  تعلیقها و کشمکش های عاشقانه - عاطفی را ندارد. یک بازسازی موقعیت است  با  لایه ای از داستان پردازی که به نرم افزار موضوع بیشتر از سخت افزارش اهمیت میدهد.قصه با یک سوال آغاز میشود. بهای دروغ چیست؟بعد پنج اپیزود پیش می رود، داستان را در کنار جریان زیر گذر و نرم اش دنبال میکند تا به این سوال جواب دهد. بهتر است بگویم تا جواب را به مخاطب نشان دهد. یا دست کم راهی پیش رویش بگذارد که مخاطب انتخاب کند بها دروغ چیست؟این همان مسئله همیشگی است. که برای هر کدام از ما به ازا و تفسیری پیدا میکند. اما برای ما ایرانیان یک وجه دیگری هم دارد. توی سریال بعد از تحقیق در مورد علت حادثه  مشخص میشود تمام نیروگاه های اتمی ساخته شده در شوروی، طی یک بازه زمانی چنین مشکلی را دارند. با فرض اینکه تکنولوژی ساخت نیروگاه های اتمی از سی سال گذشته تغییر چندانی نداشته است. و البته خوش قولی روس ها که بیش از بیست سال است در حال ساخت نیروگاه بوشهراند. اگر خدایی نکرده روزی نیروگاه اتمی بوشهر نیز به مشکلی مشابه دچار شود چاره چیست؟ چه ملاحضاتی برای جلوگیری از بحران و کنترل شرایط دیده شده ؟ قرار داد با روسیه چقدر شامل بند های گارانتی و خدمات پس از فروش میشود؟ ضمانت حسن انجام کار (PBG) برای چند سال از سازنده روس اخذ شده است؟ همه اینها سوالهایی است که توی ذهنم رژه میرود. و نمیدانم پاسخ رئیس سازمان انرژی اتمی و مدیران مملکتی و امنیتی چیست؟تصویر ویلادیمیر لنین رهبر شوری کمونیست در ویرانه ای از فاجعه چرنوبیلچرنوبیل و خبر نشت رادیو اکتیو یک نیروگاه دیگر روسیه در سیبری لزوم بازنگری به دستور العمل و کنترل تعهدات و ایمنی را دو چندان کرد.میدانم گفتن چنین مطلبی از بلاگی که روزی ده تا بیست بازدید کننده دارد نتیجه چندانی در بر ندارد اما اگر یک خواست عمومی شود و برای همه ما مهم باشد از طریق همین فضای مجازی و صفحات شخصی کوچکمان قابل پیگیری است. بوشهر بعد از انقلاب 57 آباد نشد لااقل اجازه ویران شدنش را ندهیم.*چرنوبیل (CHERNOBYL) عنوان سریالی از شرکت HBO</description>
                <category>حمیدوو برگِبیدوو</category>
                <author>حمیدوو برگِبیدوو</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2019 16:36:59 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>